حماسه خسرو و شیرین
زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد. اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است. بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده هایی را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند همچون فردوسی بزرگ، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان
نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند. ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است.
فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت.
به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ ایرانی بزرگمهر سپرده شد. خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت.
فردوسی بزرگ می فرماید :
ز پرویز چون داستانی شگفت ............... ز من بشنوی یاد باید گرفت
که چونان سزاواری و دستگاه ................ بزرگی و اورنگ و فر و سپاه
کز آن بیشتر نشنوی در جهان ................... اگر چند پرسی ز دانا مهان
ز توران و از چین و از هند و روم ................ ز هر کشوری که آن بد آباد بوم
همی باژ بردند نزدیک شاه .................... برخشنده روز و شبان سیاه
روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان که جزوی از خاک ایران بوده است سخنهایی می شنود. از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود . شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد . به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن ایرانی از نسل آریا.
در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام از سرداران بنام ایران بود که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند. به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان - شاه ممالک بزرگ ایران چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد
فردوسی بزرگ می فرماید :
چنان شد که یکروز پرویز شاه ................ همی آرزوی کرد نخچیرگاه
بیاراست برسان شاهنشهان ................ که بودند ازو پیشتر در جهان
چو بالای سیصد ب زرین ستام ................. ببردند با خسرو نیکنام
همه جامه ها زرد و سرخ و بنفش ................. شاهنشاه با کاویانی درفش
چو بشنید شیرین که آمد سپاه .................. بپیش سپاه آن جهاندار شاه
یکی زرد پیراهن مشکبوی ................. بپوشید و گلنارگون کرد روی
شیرین نیز به پایتخت ایران رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود. در همین حال خسرو به ارمنستان رسید. ( ارمنستان یکی از شهرهای ایران بود که خودش شاهی داشت و شاه آنجا زیر نظر شاه شاهان ایران بود ) و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان ایران برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است . شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند.
در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در ایران شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان ایران پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا بایستی به همسری وی دربیایی یا وی را ترک کنی . مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاق آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم - دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد...
پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه - خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد . ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند . خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون در کرمانشاهان ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . امروزه نام قصر شیرین در کرمانشاه به همین روی بر این شهر گذاشته شده است زیرا شیرین بناهایی را برای خویش در آنجا ساخته بود
مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. خسرو راهی اصفهان میگردد . آنجا دختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند . ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه ایران برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد
صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو شاهنشاه ایران تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید
چنین گفت شیرین به آزادگان ............. که بودند در گلشن شادگان
که از من چه دیدی شما از بدی .............. ز تازی و کژی و نابخری
بسی سال بانوی ایران بودم ................ بهر کار پشت دلیران بودم
نجستم همیشه جز از راستی .................. ز من دور بود کژی و کاستی
چنین گفت شیرین که ای مهتران .................. جهاندیده و کار کرده سران
به سه چیز باشد زنان را بهی ................... که باشد زیبای تخت مهی
یکی آنکه شرم و باخواستت .................... که جفتش بدو خانه آراستست
دگر آن فرخ پسر زاید اوی ................ زشوی خجسته بیفزاید اوی
سوم آنکه بالا و روشن بود .................... بپوشیدگی نیز مویش بود
بدانگه که من جفت خسرو شدم ..................... بپیوستگی در جهان نو شدم
شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت
فردوسی بزرگ می فرماید :
نگهبان در دخمه را باز کرد ............... زن پارسا مویه آغاز کرد
بشد چهره بر چهره خسرو نهاد ................ گذشته سختیها همی کرد یاد
همانگاه زهر هلاهل بخورد ................ ز شیرین روانش برآورد گرد
نشسته بر شاه پوشیده روی .................. بتن در یک جامه کافور بوی
بدیوار پشتش نهاده بمرد ..................... بمرد و ز گیتی ستایش ببرد
راستی و ناراستی در شاهنامه
گمان می کنم مهم ترین مسأله در گاهان (: گاتها ، سرودهای اشوزرتشت ) رودررویی راستی و دروغ است. زرتشت برای این دو ، کلیدواژه های «اشه» و « دروج» را به کار می برد. دربرابر آن ، چیزی قرار میگیرد که دروغ نامیده می شود. دروغ ، آسیب و زیان است و سخن نادرست و گمراه کننده . بنابراین ، کسی که دروغ می گوید ،هنجار هستی را برهم می زند و آشوب و زیان پدید می آورد. در آیین مهرپرستی نیز پدیده ای به نام « مهر دروج» داریم که همان پیمان شکنی است. ایزد مهر با هزار چشم و هزار گوش ، نگاهبان پیمان هاست و با شکنندگان پیمان می ستیزد و آنان را از میان برمی دارد. اردی بهشت ( ارته وهیشته ، فروزه ای از فروزه های اهورامزدا) نیز امشاسپندی است که دروغ را درهم می شکند ؛ اما نکته اینجاست که نابودی دروغ نه تنها به یاری ایزدان نیاز دارد ، بلکه وابسته به کمک همه ی ما نیز است.
از سویی دیگر ،دروغ با خشم و رنج پیوند دارد. دروغ ، اندوه می آوردو راستی ، سبب ساز شادی می شود. این هم هست که دروغگو درگذر از آزمون ، رسوا می شود. چنین آزمونی درشاهنامه ، گذشتن از آتش است. اما آدمی می تواند با یک سخن سپند ، با یک مانتره ، بر دروغ چیره شود. این اشاره ها به ما کمک می کند تا دریابیم چرا دروغ این همه مهم است و مباره با آن اهمیت دارد.
به هرروی ، سخن ما دراینجا درباره ی شاهنامه است. در شاهنامه ، نخستین داستانی که ریشه های آن با دروغ پیوند دارد ، سرگذشت جمشید است. جمشید می بایست جاودانه می شد ،اما خودبینی ، او را دچار گناه و مرگ کرد و از بین برد. جمشید ، پرهیزکارترین آدمیان بود ؛ « هم شهریاری داشت و هم موبدی ». او به آن سوی مرگ رفت و پیمانی را که دیوان دزدیده بودند ، پس از سیزده سال جست و جو در جهان تاریکی ،بازپس گرفت و بدینسان توانست شادمانی و خرمی را به مردم ارزانی دارد و جاودانگی و دوری از گزند و بیماری را بدانها ببخشد ، اما شگفت است که خود بیمارشد.
اگر ما پایبندی به پیمان را کاری از سر راستی بدانیم ، خودبینی جمشید و دروغ او را هم باید نادیده گرفتن راستی بخوانیم. همه می دانیم جمشید چه دروغی گفت. او خود را درجایگاه خدایی نشاند و آفریننده ی خورشید و ماه و آسمان و زمین پنداشت. جمشید گمان می برد به جایگاهی برتر از خودش رسیده است و این دروغی نابخشودنی بود.پس دروغ جمشید با خودپسندی او پیوند دارد. نخستین رویداد ناگواری هم که در تاریخ روی می دهد ، گسستن فره از جمشید است. از آن پس است که آشوب سراسر ایران را فرا می گیرد. می دانیم که در باور ایرانی چنین است که هرگاه پادشاه فرهمند ایران دروغ بگوید ، آشوبی زیان بار و ترسناک گریبان گیر مردم می شود.
جانشین جمشید ،آژی دهاک (ضحاک ) است. آژی دهاک بزرگ ترین دروغ بود. دروغ او مغز و خرد جوانان را می خورد. از همین رو است که برخی او را با « آز » یکی گیرند ؛ اما سخن درست آن است که بگوییم « آز » خود یک دروغ ،فریب و سراب دیگری است. پس از آژی دهاک به فریدون برمی خوریم. نخستین ویژگی او داد و دهش است.دهش فریدون در برابرر دیو « آز » قرار می گیرد. در استوره ها ، « آز » دیوی دانسته شده است که همه چیز را فرو می برد و اگر چیزی نیابد ، خود را می بلعد. به سخن دیگر ،دیوی است که هر آن چه را در بیرون هست ، به درون می برد . دربرابر او باید کسی باشد که هرچه را در درون دارد ، به بیرون ببخشد. مفهوم دهش جز این نیست. بنابراین ، چیرگی فریدون برآژی دهاک ،چیرگی دهش بر «آز» است. جدای از این ،دادگری او ایستادگی دربرابر دروغ هم می باشد ؛ چراکه دادورزی است که به هستی ،نظم و راستی می بخشد.
یک شاه پهلوان دیگر که با دروغ سروکار دارد ،کیکاووس است. روزگار او داستانی پیش می آید که دروغ در آن نهادینه شده است. داستان چنین است که دیوها بوی دروغ از کیکاووس می شنوند و می کوشند تا او را گمراه کنند. کیکاووس فریب می خورد و به مازندران ،جایگاه دیوان ، می رود. دیری نمی گذرد که گرفتار می شود و رستم را ناگزیر می سازد تا با پیمودن هفت خوان ،او را از بند رهایی بخشد. در مرکز هفت خوان رستم ، خوان زن جادو قرار دارد. پهلوان ما که همواره رویارو مبارزه کرده است ، این بار ناچار است که تن به مبارزه ای بدهد که با دروغ سرشته است . زن جادو ، خود را بسان بهار می آراید و نزد رستم می رود : « بیاراست رخ را بسان بهار / وگر چند زیبا نبودش نگار ؛بر رستم آمد پر از رنگ و بوی / بپرسید و بنشست نزدیک اوی ». در شاهنامه ، شاید برای نخستین بار است که با پیکری رو به رو می شویم که درون و برون او باهم یکسان نیت. آن چه درون زن جادو را پوشانده است ، دروغ است.
رستم نام ایزدان را بر زبان می آورد و درمی یابد که آن زیبایی که در برابر اوست ، جز جادوگری زشت نیست ، نکته اینجاست که دروغ ، در برابر سخن ایزدی ، مانتره ، پایدار نمی ماند و درهم می شکند. پس چهره ی زن جادو بر می گردد و رستم او را از میان برمی دارد. در خوان چهارم اسفندیار نیز ، به همین گونه ، زن جادویی را می بینیم که خود را آراسته است ؛ اسفندیار با طلسمی که نام سپندی بر آن نوشته شده است ،او را نیست می کند. این سویه ( : جنبه )ی مرکزی زن جادو و هفت خوان دو ابر پهلوان ، بسیار مهم است و ریشه های بنیان کن دروغ را در شاهنامه نشان می دهد.
سرگذشت سیاوش نیز با دروغ پیوند دارد . سودابه ، که شیفته ی سیاوش شده بود ، بیش و کم در تک تک برخوردهایش با او ، دروغ می گوید . حتا حسی که به او دارد هم دروغین است و پشت آن هوسی سوزناک نهفته است. از همین رو است که پس از ناکامی ، می خواهد سیاوش بمیرد و نیست و نابود شود. بن مایه ی داستان هم جز نگاهبانی از پیمان نیست. گویی سیاوش برای وفای به پیمان ساخته شده است. در برابر چنان راستی و پیمان داریی ، گونه های فراوانی از دروغ دیده می شود. سیاوش البته تندرست از آزمون آتش بیرون می آید ؛ اما انگار برای همیشه زخم آن دروغ ها را خورده است. بدترین آن ،این است که ناگزیر می شود ایران را رها کند و به توران پناه ببرد ؛ به سخن دیگر : پناه بردن به افراسیاب ،که تندیس دروغگویی و پیمان شکنی در شاهنامه است.
سیاوش چنان پاک و بی گناه است که در نمی یابد تمام سخن های گرسیوز ، برادر افراسیاب ،دروغ است. پس شگفت نیست که بر سر یک دروغ گرسیوز ، جانش را از دست می دهد. سیاوش با یک دروغ کشته می شود و همه ی جنگ های کین خواهی ایرانیان ،به دنبال آن پیش می آید. ایرج نیز با دروغ و ناراستی کشته شد. می بینید که دروغ چه دردهای تراژیک بزرگی پدید آورده است ! اسفندیار را هم از یاد نبریم که با دروغ گشتاسب به کام مرگ رفت. گشتاسب به دروغ می گوید که رستم نافرمان است و اسفندیار ، یک جوان نازنین دیگر ،قربانی دروغ او می شود.
آخرین قربانی دروغ ، خود رستم است . برادر او شغاد ،که از کنیزک زال به دنیا آمده بود ،اگرچه پهلوان و دلاور و زیباست ،اما بیخ و بن خاندان زال را بر می چیند. زال او را به کابل می فرستد و شغاد با دختر شاه کابل زناشویی می کند. پس از چندی ، از باج باستانی رستم خشمگین می شود و جدال دروغینی راه می اندازد و رستم را به کابل می آورد. شاه کابل رستم را به شکار می برد و بر سر راه او گودال های بزرگی پدید می آورد و رستم و رخش را در آن سرنگون می ساد. بدین گونه ، قهرمان ما در چاه دروغ و نیرنگ نابرادر از بین می رود. این پایان بخش حماسی شاهنامه است. این سرگذشت ها و نمونه ها نشان می دهد که دروغ ، نه تنها رستگاری نمی بخشد ، بلکه پدیدآورنده ی آشوب و زیان است . پس ویژگی یک ایرانی جز این نباید یاشد که دروغ نمی گوید و پایبند راستی و « اشه » است و می داند که با دروغ ، کاستی می گیرد و می میرد و نیست می شود. به راستی هم ، آن که دروغ می گوید ، گام به سوی تباهی و نیستی می کشد. بگذریم از این که زمانی بود که ایرانی به راستگویی شناخته می شد و کسانی از یونانیان ،همانند گزنفون و هرودوت ، ستایشگر راستی و کردار درست او بودند. اکنون باید دید که چه پیش آمده است که دیگر ایرانی را به راستگویی نمی شناسند. شاید سخن گفتن درباره ی راستی و ناراستی ،ما را به آغوش آن چیزی برگرداند که پیش از این بوده ایم.
امیرحسین ماحوزی - باشگاه شاهنامه پژوهان ایران
آرایش واژگان در شاهنامه
آن چه که بیشتر ما در مورد فردوسی و شاهنامه خوانده ایم و دیده ایم یا پرداخته شده است بیشتر به درونمایه ی شاهنامه است،ولی به زبان شاهنامه و به سخن فردوسی از نظر شکل سخن زیاد پرداخته نشده است . ازاین جهت فکر کردم که این آرایش زبان در شاهنامه فردوسی را به عنوان یک موضوع انتخاب بکنم و در موردش صحبتی داشته باشم .
فردوسی بزرگمرد شعر و ادب ایران زمین ، میهن پرستی دل آگاه است . او سرگذشت پرفراز و فرود سرزمین ایران را می شناسد و به یاد می آورد پهلوانی ها ، سرافرازی ها و بلند منشی های مردم بزرگ ایران را . او دلبسته ی تاریخ شکوهمند ایران باستان و استوار بر پیمانی ست که برای آزادی میهن و آزادگی مردم بسته است. فردوسی نقش آفرینی برجسته در فرهنگ ایران است که چونان خورشیدی تابنده بر آسمان ادب ایران جای گرفته و شاهکاربی مانندش، شاهنامه، روشنی بخش دلهای پاک و پرمهر ملت بزرگ ایران است .
فردوسی ، ایران سربلند را می ستاید . او جستجوگر پیشینه ی شکوهمند سرزمین ایران است . زادبوم آزادگانی که در برابر پلیدی ها و ددمنشی ها ، سرافراز ایستاده و نام را به ننگ نیالوده اند.آزادمردانی که تمدن دیرینه را پاس می داشته و بر هجوم بیگانگان راه می بسته اند .
او چیرگی بیگانگان را برنمی تابد و فروخوردگی و سر درگریبان داشتن را در خور آزادمردان نمی داند. او برآن است که سرگذشت ایرانیان را از دیرینه سالها و از روزگار اساتیر(اساطیر) به تصویر بکشد. خون در رگهایش به جوش آمده ، برمی خیزد، آستین مردانی برزده ، دست همت را می شوید ، پای در اسب سخن آورده ،سمند واژگان را برمی نشیند . عواطف ملی را رهتوشه می سازد. او بر کوس حماسه می کوبد . میدان خیال را رد می نوردد و جان در تیر می کند و می سراید شاهنامه را . حماسه ی پهلوانی ، آزادگی ، بزرگ منشی ، نیکنامی ، خردمندی و مهرجویی . حماسه ای برای همه ی زمان ها . حماسه ی ستیز بین پاکی و ناپاکی ، نیکی و بدی ، ننگ ونام و مرگ و زندگی . حماسه ای نیروبخش که در کالبد ایرانیان ، جانی تازه می دمد . سرها از گریبان بیرون می آید ،دست ها به یکدیگر گره می خورد و گام ها در راه رهایی از پلیدی و تاریکی و رهیابی به نیکبختی و پیروزی ، استوارتر می شود .
فردوسی سخنوری ست پرمایه که پهنه ی گسترده ی واژگان میدان بازیگری اوست . واژگان در دستان او جان می یابند و نقش می آفرینند و اوست که باچیره دستی ،آن ها را بر پرند گلگون سخن می نشاند و با آرایه های ادبی آذین می بندد. زمانی آشکارا و بی پرده زبان را به آب دلیری می شوید و پهلوانی سرود سرمی دهد و زمانی دیگر واژگان را آنچنان رازآمیز پهلوبه پهلو می نشاند که شگفتی آفرین است واندیشه را به سرزمین خیال پرواز می دهد.
درونمایه ی پربارشاهنامه به گونه ای شگفت خواننده را به سوی خود می کشاند و آنچنان شیفته ی زیر و بم سرگذشت ها می گرداند که گاه از درک زیبایی ها و ظرافت های سخن باز می ماند . اما اندکی درنگ در کاربرد واژگان و پیوستگی آن ها که در قالب عبارت های تشبیهی ، استعاری ، کنایی ، مجازی ، اغراق ، زبانزد و غیره جلوه گر می شوند ، انسان را با راز و رمزسخن فردوسی آشنا می کنند و چشم را برتصاویر خیال در شاهنامه می گشایند . فردوسی از توانایی و شایستگی زبان و ادب فارسی در ساخت واژگان ترکیبی آگاه است و از روش های گوناگون علم بیان در صحنه پردازی ها ، نمایش حالات و لحظه ها ، تصویر شگفتی ها و بیان احساسات میهنی یاری می جوید و بدین گونه توانمندی زبان و ادب فارسی را بر ما آشکار می سازد . توصیف های شاعرانه ی او با پدیده های طبیعت از آسمان و دشت و کوه و رود گرفته تا خاک و باد و خورشید و ماه و ستاره همراه می شوند و هرچند اغراق نیز بدان راه می جوید ، اما بر دل می نشینند و جلوه ای واقعی می یابند .
بیان استعاری شاهنامه به پدیده های طبیعت ، هستی بخشیده و گاه شخصیت انسانی می دهد . چنان که نبرد شب و روز و پیروزی سپیدی صبح بر سیاهی شب ، با استعاره همراه است که به نمونه هایی از آن می پردازم .
ز آواز اسبان و زخم تبر<>همی کوه خارا برآورد پر
چو خورشید زرین سپر برگرفت<>شب تیره زو دست بر سر گرفت
و در جایی دیگر می گوید :
چو برگشت(بگذشت)* شب گرد کرده عنان<>بر آورد خورشید رخشان سنان
چو از کوه بفروخت گیتی فروز<>دو زلف شب تیره بگرفت روز
از آن چادر قیر بیرون کشید<>به دندان لب ماه در خون کشید
چو خورشید تابان بر آورد پر<>سیه زاغ پران فرو برد سر
چو افکند خور سوی بالا کمند<>زبانه بر آمد ز چرخ بلند
چو خورشید بر تخت زرین نشست<>شب تیره رخسار خود را ببست
به شبگیر خورشید خنجر کشید<>شب تیره از بیم شد ناپدید
و در همه ی این توصیف شب و روز میبینیم که به شب و روز شخصیت انسانی می دهد . مثلا همان جایی که می گوید :
چوبرگشت شب گرد کرده عنان<>بر آورد خورشید رخشان سنان
مثل این است که دوجبهه ، دو نفری که با هم در جنگ هستند توصیف می کند . یک طرف وقتی که عنان اسب ، مهار اسب را می کشد که متوقف شود ، و درنگی بکند ، طرف مقابل که خورشید باشد ، نیزه را بالا می گیرد به علامت آمادگی و پیروزی در جنگ .
فردوسی در آغازداستان بیژن و منیژه ، شبی از شبهای زندگی خود را به وصف می کشد . شبی هولناک که تیرگی ها و ناراستی های دوران ، دورانی که فردوسی در آن می زیسته ، بر آن سایه افکنده است . توصیفی سرشار از ترکیبات و عبارات استعاری .
شبی چون شبه،روی شسته به قیر<>نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی(کرد)*کرده ماه<>بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ<>میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد<>سپرده هوا را به زنگار(و)*گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ<>یکی فرش گسترده از پر زاغ
چو پولاد زنگارخورده سپهر<>تو گفتی به قیر اندراندود چهر
نموده ز هر سو به چهر(چشم)*اهرمن<>چو مار سیه باز کرده دهن
هر آن گه که برزد یکی باد سرد<>چو زنگی برانگیخت زانگشت گرد
چنان کرد(گشت)*باغ و لب جویبار<>کجا موج خیزد ز دریای قار
فرو مانده گردون گردان به جای<>شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اندران چادر قیرگون<>تو گفتی شدستی به خواب اندرون
جهان را دل از(جهان از دل)* خویشتن پرهراس<>جرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد<>زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز<>دلم تنگ شد زان شب دیریاز
تصاویر کنایی نیز در شاهنامه بسیارند . تصاویری که برهان و پندار شاعرانه را به هم آمیخته و شنونده را به پذیرشی تردیدناپذیر فرا می خواند . هم آوازی کنایه و اغراق نیز خوشایند است ، زیرا که اغراق ابزاری توانمند برای به تصویر کشیدن شگفتی های حماسه است . و اینک به ابیات شاهد نگاه می کنیم . ابندا کنایه ها را بیان می کنم و سپس درشاهد مثال ها آن را می بینیم :
آتش در کنار داشتن(کردن) = تند و خشمگین شدن ، خود را به خطر انداختن :
تهمتن برآشفت با شهریار<>که چندین مدار آتش اندر کنار
همه کارت از یکدگر بدتر است<>تو را شهریاری نه اندرخوراست
***
بدو گفت هومان که ای شهریار<>براندیش و آتش مکن در کنار
دامن یک اندر دگر بستن = یاور و همپشت شدن :
همه روی یکسر به جنگ آوریم<>جهان بر بداندیش تنگ آوریم
ببندیم دامن یک اندر دگر<>اگر خاک یابیم و(یابیم،گر)* گر بوم و بر
رخ آشتی را شستن = پیوند دوستی برقرار کردن :
کنون با تو پیوند جویم همی<>رخ آشتی را بشویم همی
سر خامه را پیکان تیر کردن = تند و پرخاشجویانه نامه نوشتن :
بفرمود تا رفت پیشش دبیر<>سر خامه را کرد پیکان تیر
همه ی این موارد را اگر ساده بخواهیم بنویسیم یا به شعر در بیاوریم خیلی به دل نمی نشیند ، یعنی آن ویژگی ها را ندارد . ولی وقتی که استادانه این فنون و هنرهای ظریفه ی ادب را ، زبان فارسی را، مثلا مجاز، کنایه ، استعاره . یا تشبیه را به کار می گیریم ،این سخن خیلی نافذتر می شود و اثربخشی بیشتری دارد .
شور و تلخ از جهان چشیدن = کارآزموده بودن ، خوب و بد جهان را دیدن :
سپاهی ز جنگاوران برگزید<>بزرگان ایران چنان چون سزید
چشیده بسی از جهان شور و تلخ<>به یاری گستهم نوذر به بلخ
کام کژی خاریدن = ناراستی کردن ، به راه خطا رفتن :
بدیدم همه فر و زیب تو را<>نخواهم که بینم نشیب تو را
به جان امشبی دادمت زینهار<>به ایوان رسی کام کژی مخار
از پهلوی خویش خوردن گاو نادان = به دست خویش از روی نادانی خود را نابود کردن :
نباشی بس ایمن به بازوی خویش<>خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
نژاد از باد داشتن = تندرو بودن ، شتاب داشتن :
همان اسبش از باد دارد نژاد<>به دل همچو شیر و به رفتن چو باد
موی به پیکان تیر شکافتن = در تیراندازی مهارت داشتن ،
همی مو شکافی به پیکان تیر<>همی آب گردد ز داد تو شیر
دل با زبان همسایه بودن = یکرنگ و موافق بودن :
دلت با زبان هیچ همسایه نیست<>روان تو را از خرد مایه نیست
هوش خویش بر دوش خویش نهادن = آماده و جان برکف بودن ، به استقبال مرگ رفتن :
بر من چرا تاختی هوش خویش<>نهاده براین گونه بر دوش خویش
راز بر باد نگشودن = پنهان داشتن راز ، (چون باد راز را آشکار می کند) :
تو مردی دبیری یکی چاره ساز<>وزین نیز بر باد مگشای راز
دل چرخ در نوک شمشیر داشتن = مقتدر و توانا بودن :
دل چرخ در نوک شمشیر توست<>سپهر و زمان و زمین زیر توست
گاه بر ماه نهادن = بلند مرتبه بودن :
کنون او به هر کشوری باژخواه<>فرستاد و بر ماه بنهاد گاه
زبان را به یزدان گروگان کردن = سوگند خوردن
یکی با شما نیز پیمان کنم<>زبان را به یزدان گروگان کنم
فردوسی زبانزد و مثل های وام گرفته از زبان مردم را با خیال شاعرانه پرورده و به گونه ی استعاره و کنایه ی تمثیلی به کار برده است . مثال :
تبر پیش دیبای چینی بردن = به جای نرمخویی به خشونت گراییدن .
به رنج و به گنج این روان باز خر<>مبر پیش دیبای چینی تبر
که این به گونه ی دیگری نزد مردم هست و یا پای ازدست بازنشناختن یا دست و پا گم کردن به معنی پریشان و سرگردان بودن . توان تشخیص و تمیز نداشتن :
کسی باز نشناخت از پای دست<>تو گویی زمین دست ایشان ببست
گلیم در آب روان افکندن = جسارت داشتن ، پرتوان بودن ، هراس به دل راه ندادن ، از آن جا که گلیم که در آب می افتد ، سنگین می شود و بالا کشیدنش کار دشواری است :
چنین داد پاسخ که من قارنم<>گلیم اندر آب روان افکنم
نه از بیم رفتم نه از گفتگوی<>به پیش پسرت آمدم کینه جوی
میان شنیدن تهی بودن = همانی که ما می گوییم "شنیدن کی بود مانند دیدن" . به عبارتی بی ارزش بودن سخنی که بر زبان آید و شفاهی باشد :
تو دانی که دیدن نه چون آگهی ست<>میان شنیدن همیشه تهی ست
گذر نداشتن مرغ پیش تیر کسی = مهارت داشتن در تیراندازی :
کمان را به زه کرد و بگشاد بر<>نبد مرغ را پیش تیرش گذر
سر آب را سوی بالا کردن = کار دشوار و ناممکن انجام دادن ، کار بی هوده کردن :
مرا و تو را نیست جای(بدو گفت چندین چه پیچی)* سخن<>سر آب را سوی بالا مکن
زهر زیر نوش داشتن = حیله ورزیدن ، موذی گری کردن :
اگر زیر نوش اندرون زهر نیست<>دلت را ز رنج و زیان بهر نیست
طبل زیر گلیم ساختن = نهان داشتن کاری که آشکار است ، پنهانکاری کردن ،پنهانکاری بی فرجام :
نباید که از ما غمی شد ز بیم<>همی طبل سازد به زیر گلیم
***
پس ، این ها زبانزد ها یا مثل هایی بود که در زبان مردم به شکل ساده جاری بوده وبه شکل ادبی اش، فردوسی در شاهنامه آورده است . حالا علاوه بر استعارات ، کنایات ، مجاز و مثل هایی که آورده است همراه با استعاره ، همان طور که در آغاز سخن هم بدان اشاره شد ، زبان فارسی آمادگی ساختن واژگان پیوندی ترکیبی را دارد . اسم با صفت . دو تا اسم کنارهم . اضافه های تشبیهی ، اضافه های توصیفی . ترکیب پیشوند و اسم ، اسم و پسوند و بسیاری ترکیبات که هر کدام در جای خود زیباست و گنجینه ی ادبیات فارسی پر است از این واژگان ترکیبی دلنشین و دلنواز و شوربختانه کمتر به کار گرفته می شود و ما باید این را از آن صندوقچه ها یا از آن گنجینه ها بیرون بیاوریم و به کار ببندیم .
در واقع فردوسی ، یکی از انگیزه هایش زنده کردن زبان فارسی بوده است و آوردن این ترکیبات خودخواسته بوده است . من به چند نمونه از آن ها اشاره می کنم و شاهد هایش را نیز می آورم :
چو با باد رستم همآواز گشت<>سپهدار ایران از او بازگشت**
بپرسیدش از دوستان کهن<>که باشند همگوشه(همکوشه)* و یکسخن
که آهسته دل کی(کم)* پشیمان شود<>هم آشفته را هوش درمان شود
***
آزرمجوی ، مغزپالوده ، ناپاک ، یکدل ، یکنهاد ، یکزبان ، هشیاردل ، دیریاز ، نیکی فزای ، جهاندار ، همپشت ، نیکی گمان ، یارمند ، لشکر شکن ، رزم زن ، پاکدست ، گشاده زبان ، بیدارمغز ، بسیاردان ، چیره زبان ، بینادل ، بدگمان ، هشیوار ،
شه نوذر آن توس لشکر شکن<>چو رهام و چون بیژن رزم زن
نبیره فریدون و پور قباد<>دو جنگی بود یکدل و یکنهاد
سپهبد سوی باختر کرد روی<>زبان گرمگوی و دل آزرمجوی
کنون ای سخنگوی بیدارمغز<>یکی داستانی بیآرای نغز
که بسیاردان است و چیره زبان<>هشیوار و بینادل و بدگمان
اگر بخواهیم از زیبایی های سخن فردوسی بگوییم ، هرچه بگوییم ، کم گفته ایم . فردوسی دریای بیکرانی است که هر قطره آن را که بخواهیم بچشیم ،حرف های زیادی برای گفتن داریم چه به لحاظ درونمایه و چه به لحاظ ساختار شعر و شکل شعر .
من با این زبان کوتاه بیش این از شما وقت نمی گیرم وسخن را به درازا نمی کشانم و در پایان چشم بر آن دارم که زمانی فرارسد تا هرایرانی نیک سرشت شاهنامه ای در کنار داشته باشد ، آن را بخواند و با پشتگرمی به درونمایه ی خردآموز و انسانساز آن و با پرهیز از یکسویه نگری در مسیر بالندگی انسانی . سرافرازی وپیشرفت ایرانی آباد و آزاد گام بردارد.
با سپاس
* افزوده های درون قلاب در سخنرانی بانو پوراندخت برومند ، همه بر اساس شاهنامه ی چاپ مسکو است .
** این بیت در شاهنامه ی مسکو نیست .
روانشناسی نوین در شاهنامه
******************
جزای بد و نیکی روزگار در امروز و فردا گرفتن شمار
بسی یاد دادندم از روزگار دمان از پس و من دوان خوار و زار
هر آنگه پشیمانی آمد به پیش پر از غم شده دل ز کردار خویش
از امروز کارت به فردا ممان که داند که فردا چه گردد زمان ؟
گلستان که امروز گردد بهار تو فردا چنی گل نیاید به کار
******************
دلاور که نندیشد از پیل و شیر تو دیوانه خوانش مخوانش دلیر
******************
که دشمن همی دوست بایست کرد ز آتش کجا بردمد باد سرد
ز دشمن نیاید به جز دشمنی به فرجام هرچند نیکی کنی
******************
دل خویش یکباره غمگین مکن بود کز گمان دیگر آید سخن
زناآمده کار دل را به غم سزد گر نداری نباشی دژم
بسا کارمان بر دل آید گران که جز دل فروزی نباشد در آن
******************
نوازش به هر جا بود دستگیر چه از تیز برنا چه از مرد پیر
******************
چنین گفت از دور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند
ز گردون گردان که یارت گذشت خردمند گرد گذشته نگشت
******************
ببخش و بخور هر چه آید فراز بدین تاج و تخت سپنجی مناز
که گاهی سکندر بود گاهفور گهی درد و خشم است گه بزم و سور
توانگر شد آنکس که درویش بود وگر خوردش از کوشش خویش بود
رستم و سهراب
در بارگاه شاه سمنگان رستم با تهمينه روبرومی شود و عاشق او می شود و او را توسط موبدی از شاه سمنگان خواستگاری می کند. فردای آن روز رستم مهره ای را به عنوان يادگاری به تهمينه می دهد و می گويد چنانچه فرزندشان دختر بود اين مهره را به گيسوی او ببندد و چنانچه پسر بود به بازو او؛ پس از آن رستم روانه ايران می شود و اين راز را با کسی در ميان نمی گذارد.
پس از چندی که سهراب، جوانی تنومند نسبت به همسالان خود شده است، نشان پدر خود را از مادر می پرسد. مادر حقيقت را به او می گويد و مهره نشان پدر را بر بازو او می بندد و به او هشدار می دهد که افراسياب دشمن رستم از اين راز نبايد آگاه گردد. سهراب که آوازه پدر خود را می شنود، تصميم می گيرد که ابتدا به ايران حمله کند و پدرش را به جای کاووس شاه برتخت بنشاند و پس از آن به توران برود و افراسياب را سرنگون سازد.
افراسياب با حيله با عنوان کمک به سهراب لشکری را به سرداری هومان و بارمان به ياری او می فرستد و به آنان سفارش می کند که نگذارند سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به ايران حمله ور می شود و کاووس شاه، رستم را به ياری می طلبد، رستم و سهراب باهم روبرو می شوند. سهراب از ظاهر او حدس می زند که شايد او رستم باشد ولی رستم نام و نسب خود را از او پنهان می کند. در نبرد اول سهراب بر رستم چيره می شود و می خواهد که او را از پای در آورد ولی رستم با نيرنگ به او می گويد که رسم آنان اين است که در دومين نبرد پيروز، حريف را از پای درمی آورند.
ولی در نبرد بعدی که رستم پيروز آن است به سهراب رحم نمی کند و همين که او را از پای در می آورد، مهره نشان خود را در بازوی او می بيند. سهراب اينک به نوشداروی که نزد کاوس شاه است می تواند زنده بماند ولی او از روی کينه از دادن آن خودداری می کند. پس از آنکه او را راضی می کنند که نوشدارو را بدهد، سهراب ديگر دار فانی را وداع گفته است.
غمنامه رستم و سهراب اتفاق می افتد چون رستم بايد يگانه باشد و قدرتمدارن تاب دونمونه مانند رستم را ندارند، چه کاووس شاه ايران که رستم به او خدمات بسيار کرده است ( هم اوست که از رساندن نوشدارو برای التيام زخم سهراب امتناع می کند) و چه شاه توران که از رستم لطمه خورده است. سهراب که از پشت رستم است، ويژگی های او را دارد، حتی اسبی که می تواند به اوسواری دهد، اسبی است که ازپشت رخش( اسب رستم) به دنيا آمده است. بنابراين تزوير و زور قدرتمداران به همراه خامی وبلند پروازی سهراب و غرور رستم که نام خودرا برای فرزند فاش نمی کند، به فاجعه دامن می زند که به پايان غم انگيز خود برسد.
سیاوش
روزي سپيده دم و هنگام بانگ خروس, گيو و گودرز و طوس و چند تن از سواران با باز و يوز شادان رو سوي نخجير آوردند. شكار فراوان گرفتند و پيش رفتند تا بيشه اي در مرز توران از دور پديدار شد. طوس و گيو تاختند و در آن بيشه بسيار گشتند. ناگهان چشمشان بر دختر ماهرويي افتاد كه از زيبايي و ديدارش در شگفت ماندند. از حالش جويا شدند دختر گفت: «دوش پدرم سرمت به خانه در آمد. و بر من خشم گرفت و تيغ زهرآگيني بركشيد تا سرم را از تن جدا سازد. چاره جز آن نديدم كه به اين بيشه بگريزم . در راه اسبم بازماند و مرا بر زمين نشاند. زر و گوهر بي اندازه با خود داشتم كه راهزنان ازمن بزور گرفتند و از بيم تيغشان به اينجا پناه آوردم.» چون از نژادش پرسيدند خود را از خانوادﮤ گرسيوز برادر افراسياب معرفي كرد.
طوس و گيو بر سر دختر به ستيزه برخاستند و هر يك به بهانـﮥ آنكه او را زودتر يافته اند از آن خود پنداشتند.
سخنشان بتندي به جايي رسيد
كه اين ماه را سر ببايد بريد
يكي از دلاوران ميانجي شد و گفت: «او را نزد شاه ايران ببريد و هرچه او بگويد بپذيريد.» همچنان كردند و دختر را پيش كاوس بردند.
چو كاوس روي كنيزك بديد
دلش مهر و پيوند او برگزيد
همين كه دانست وي از نژاد مهان است او را درخور خويشتن دانست. با فرستادن ده اسب گرانمايه و تاج و گاه, سپهبدان را خشنود ساخت و دختر را به شبستان خويش فرستاد.
چو نه ماه بگذشت بر خوبچهر
يكي كودك آمد چو تابنده مهر
چون خبر زادن پسر به كاوس رسيد شاد گشت و نامش را سياوش نهاد و عزيزش داشت و ستاره شناسان را خواند تا طالع كودك را ببيننند. اختر شناسان آيندﮤ كودك را آشفته و بختش را خفته ديدند و در كارش به انديشه فرو ماندند. چون چندي گذشت, كاوس سياوش را به رستم سپرد تا به زابلستان ببرد و او را پهلواني بياموزد. رستم او را پرورش داد و هنر سواري و شكار و سخن گفتن آموخت.
بیژن و منیژه
ثريا چون منيژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بيژن
كيخسرو روزي شادان بر تخت شاهنشهي نشسته و پس از شكست اكوان ديو و خونخواهي سياوش جشني شاهانه ترتيب داده بود. جام ياقوت پر مي در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود. بزرگان و دلاوران گرداگردش را گرفته و همگي دل بر رامش و طرب نهاده بودند.
همه بادﮤ خسرواني به دست
همه پهلوانان خسرو پرست
مي اندر قدح چون عقيق يمن
به پيش اندرون دستـﮥ نسترن
سالاربار كمر بسته بر پا ايستاده و چشم به فرمان شاهانه داشت كه ناگهان پرده دار شتابان رسيد و خبر داد كه ارمنيان كه در مرز ايران و توران ساكن اند از راه دور به دادخواهي آمده اند و بار مي خواهند. سالار نزد كيخسرو شتافت و دستور خواست. شاه فرمان ورود داد. ارمنيان به درگاه شتافتند و زاري كنان داد خواستند:
شهريارا ! شهر ما از سوئي به توران زمين روي دارد و از سوي ديگر به ايران.
از اين جانب بيشه اي بود سراسر كشتزار و پر درخت ميوه كه چراگاه ما بود و همـﮥ اميد ما بدان بسته. اما ناگهان بلائي سر رسيد. گرازان بسيار همـﮥ بيشه را فرا گرفتند, با دندان قوي درختان كهن را به دو نيمه كردند. نه چارپاي از ايشان در امان ماند و نه كشتزار.
شاه برايشان رحمت آورد و فرمود تا خوان زرين نهادند و از هر گونه گوهر بر آن پاشيدند پس از آن روي به دلاوران كرد و گفت: كيست كه در رنج من شريك شود و سوي بيشه بشتابد و سر خوكان را با تيغ ببرد تا اين خوان گوهر نصيبش گردد.
كسي پاسخ نداد جز بيژن فرخ نژاد كه پا پيش گذاشت و خود را آمادﮤ خدمت ساخت. اما گيو پدر بيژن از اين گستاخي بر خود لرزيد و پسر را سرزنش كرد.
جمشید
جمشيد با فر و شكوه بسيار بر تخت نشست و بر همه جهانيان پادشاه شد . ديو و مرغ و پري همه در فرمان او بودند و در كنار هم با آسايش ميزيستند . وي هم شهريار بود و هم موبد . كار دين و دولت هردو را هرمزد بدست وي سپرد .
نخستين كاري كه جمشيد پيش گرفت ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدان ها نيرو ببخشد و راه را بر بدي ببندد . آهن را نرم كرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوان ساخت . پنجاه سال درين كوشش بسر آورد و گنجينه اي از سلاح جنگ فراهم ساخت . آنگاه جمشيد به پوشش مردمان گراييد و پنجاه سال نيز در آن صرف كرد تا جامه بزم و رزم را فراهم آورد .
از كتان و ابريشم و پشم جامه ساخت و همه فنون آنرا از رشتن و بافتن و دوختن و شستن به مردمان آموخت . چون اين كار نيز به پايان رسيد جمشيد پيشه هاي مردم را سامان داد و اهل هر پيشه را گرد هم جمع كرد . همه را به چهار گروه بزرگ تقسيم نمود : مردمان دين كه كارشان عبادت و پرستش خداوند و كارهاي روحاني بود و آنان را در كوه جاي داد . دو ديگر مردان رزم كه آزادگان و سربازان بودند و كشور به نيروي آنان آرام و برقرار بود . سوم برزگران كه كارشان ورزيدن زمين و كاشتن و درويدن بود و بتلاش و كوشش خود تكيه داشتند و به آزادگي ميزيستند و مزد و منت از كسي نميبردند و جهان به آنان آباد بود .
چهارم كارگران و دست ورزان كه به پيشه هاي گوناگون وابسته بودند . جمشيد پنجاه سال هم در اين كار بسر آورد تا كار و پايگاه و اندازه هركس معين شد . آنگاه در انديشه خانه ساختمان افتاد و ديوان را كه در فرمانش بودند گفت تا خاك و آب را به هم آميختند و گل ساختند و آنرا در قالب ريختند و خشت زدند . سنگ و گچ را نيز به كمك خواستند و خانه و گرمابه و كاخ و ايوان بپا كردند . چون اين كارها فراهم شد و نياز هاي نخستين بر آمد ، جمشيد در فكر آراستن زندگي مردمان افتاد ; سينه سنگ را شكافت و از آن گوهرهاي گوناگون چون ياقوت و بيجاده و فلزات گرانبها چون زر و سيم بيرون آورد تا زيور زندگي و مايه خوشدلي مردمان باشد . آنگاه در پي بوهاي خوش برآمد و بر گلاب و عود و عنبر و مشك و كافور دست يافت . سپس چمشيد در انديشه گشت و سفر افتاد و دست بساختن كشتي برد و بر آب دست يافت و سرزمينهاي جديد را يافت . پنجاه سال هم درين كار سپري گرديد .
هوشنگ شاه ( آغاز تمدن )
در آغاز مردمان پراكنده مي زيستند و پوشش از برگ مي ساختند و خورش آنان از گياه و ميوه درختان بود. كيومرث پادشاه نخستين جهان، مردمان را گرد كرد و به فرمان خود درآورد و آئين شاهي را بنياد گذارد و مردم را به خورش و پوشش بهتر رهبري كرد. سيامك به دست فرزند اهريمن كشته شد و امان نيافت تا در اين راه گامي بردارد.
هوشنگ
اما هوشنگ پادشاهي هوشمند و بينا دل و به آباداني جهان كمر بست. هوشنگ نخستين كسي بود كه آهن را شناخت و آن را از دل سنگ بيرون آورد. چون بر اين فلز گرانمايه دست يافت، پيشه آهنگري را بنياد گذاشت و تبر و اره و تيشه از آهن ساخت. چون اين كار ساخته شد، راه و رسم كشاورزي را آغاز نهاد. نخست به آبياري گراييد و با كندن جويها آب رودخانه را به دشت و هامون برد. آنگاه بذرافشاندن و كاشتن و درودن را به مردمان اموخت و مردمان كارآمد را به برزگري گذاشت. بدينگونه كار خورش مردم بسامان رسيد و هركس توانست در خانه خود نان تهيه كند .در كيش و آيين يزدان پرستي ، هوشنگ پيرو نياي خود كيومرث بود و گرامي داشتن آتش و نيايش آن نيز از زمان هوشنگ آغاز شد ، چه نخست او بود كه آتش را از سنگ پديد آورد .
پديدار شدن آتش
و آن چنان بود كه يك روز هوشنگ با گروهي از ياران خود به سوي كوه مي رفت، ناگاه از دور، ماري سياه رنگ و تيزتاز و هول انگيز پديدار شد. دو چشم بر سر داشت و از دهانش دود برمي خواست. هوشنگ دلير و چالاك بود. سنگي برداشت و پيش رفت و آنرا به نيروي تمام، به سوي مار پرتاب كرد. مارپيش از آنكه سنگ به آن برسد، از جا برجست وسنگي كه هوشنگ پرتاب كرده بود، به سنگي ديگر خورد و هردو در هم شكستند و شراره هاي آتش به اطراف جستن كرد و فروغي رخشنده پديد آمد. هرچند مار كشته نشد اما راز آتش گشوده شد. هوشنگ جهان آفرين را ستايش كرد و گفت اين فروغ، فروغ ايزدي است. بايد آنرا گرامي بداريم و بدان شاد باشيم.
چون شب فرارسيد فرمان داد تا به همان گونه شراره از سنگ جهاندند و آتشي بزرگ برپا كردند و به پاس فروغي كه ايزد بر هوشنگ آشكار كرده بود جشن ساختند و شادي كردند.
مي گويند كه «جشن سده» كه نزد ايرانيان قديم بسيار گرامي بود و به هنگام آن آتش مي افروختند از آن شب به يادگار مانده است. كوشش هوشنگ به اينجا پايان نگرفت. فره ايزدي با وي بود و او را بر كارهاي بزرگ توانا مي كرد. هوشنگ بود كه دامهاي اهلي را چون گاو و خر و گوسفند، از دامهاي نخجيري چون گور و گوزن جدا ساخت، تا هم مايه خوراك مردمان باشند و هم در ورزيدن زمين و كشاورزي به كار آيند.از جانوران دونده آنها را كه چون سنجاب و قاقم و روباه و سمور، پوست نرم و نيكو داشتند برگزيد تا مردمان پوست آنها را بر خود بپوشند. بدينگونه هوشنگ، عمر خود را به كوشش و انديشه و جستجو براي آباداني جهان و آسايش مردمان بكار برد و جهان را آبادتر از آنچه به وي رسيده بود، به طهمورث سپرد
ضحاک
داستان ضحاك با پدرش:
ضحاك فرزند اميري نيك سرشت و دادگر به نام« مرداس» بود. اهريمن كه در جهان جز فتنه و آشوب كاري نداشت كمر به گمراه كردن ضحاك جوان بست. به اين مقصود خود را به صورت مردي نيكخواه و آراسته درآورد و پيش ضحاك رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهاي نغز و فريبنده گفت. ضحاك فريفته او شد. آنگاه اهريمن گفت: « اي ضحاك، مي خواهم رازي با تو درميان بگذارم. اما بايد سوگند بخوري كه اين راز را با كسي نگويي.» ضحاك سوگند خورد.
اهريمن وقتي مطمئن شد گفت: « چرا بايد تا چون تو جواني هست پدر پيرت پادشاه باشد؟ چرا سستي مي كني؟ پدرت را از ميان بردار و خود پادشاه شو. همه كاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.»
ضحاك كه جواني تهي مغز بود دلش از راه به در رفت و در كشتن پدر با اهريمن يار شد. اما نمي دانست چگونه پدر را نابود كند. اهريمن گفت: « غم مخور چاره اين كار با من است.» مرداس باغي دلكش داشت. هر روز بامداد برمي خواست و پيش از دميدن آفتاب در آن عبادت مي كرد. اهريمن بر سر راه او چاهي كند و روي آن را با شاخ و برگ پوشانيد. روز ديگر مرداس نگون بخت كه براي عبادت مي رفت در چاه افتاد و كشته شد و ضحاك ناسپاس بر تخت شاهي نشست.
فريب اهريمن:
چون ضحاك پادشاه شد، اهريمن خود را به صورت جواني خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاك رفت و گفت: « من مردي هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهاي شاهانه است.» ضحاك ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذار كرد. اهريمن سفره بسيار رنگيني با خورشهاي گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپايان، آماده كرد. ضحاك خشنود شد. روز ديگرسفره رنگين تري فراهم كرد و همچنين هر روز غذاي بهتري مي ساخت. روز چهارم ضحاك شكم پرور چنان شاد شد كه رو به جوان كرد و گفت: « هر چه آرزو داري از من بخواه.» اهريمن كه جوياي اين فرصت بود گفت: « شاها، دل من از مهر تو لبريز است و جز شادي تو چيزي نمي خواهم. تنها يك آرزو دارم و آن اينكه اجازه دهي دو كتف تو را از راه بندگي ببوسم.» ضحاك اجازه داد. اهريمن لب بر دو كتف شاه گذاشت و ناگاه از روي زمين ناپديد شد.
روئيدن مار بر دوش ضحاك
بر جاي لبان اهريمن، بر دو كتف ضحاك دو مار سياه روئيد. مارها را از بن بريدند، اما به جاي آنها بي درنگ دو مار ديگر روئيد. ضحاك پريشان شد و در پي چاره افتاد. پزشكان هر چه كوشيدند سودمند نشد. وقتي همه پزشكان درماندند اهريمن خود را به صورت پزشكي ماهر درآورد و نزد ضحاك رفت و گفت: «بريدن ماران سودي ندارد. داروي اين درد مغز سر انسان است. براي آنكه ماران آرام باشند و گزندي نرسانند چاره آنست كه هر روز دو تن را بكشند و از مغز سر آنها براي ماران خورش بسازند. شايد از اين راه سرانجام، ماران بميرند.»
اهريمن كه با آدميان و آسودگي آنان دشمن بود، مي خواست از اين راه همه مردم را به كشتن دهد و نسل آدميان را براندازد
فریدون و کاوه آهنگر
زادن فریدون :
از ايرانيان آزاده مردي بود بنام«ابتين» كه نژادش به شاهان قديم ايران و طهمورث ديو بند ميرسيد. زن وي «فرانك» نام
داشت. از اين دو فرزندي نيك چهره و خجسته زاده شد. او را فريدون نام نهادند. فريدون چون خورشيد تابنده بود و فره و شكوه جمشيدي داشت. ابتين برجان خود ترسان بود و از بيم ضحاك گريزان. سرانجام روزي گماشتگان ضحاك كه براي مارهاي كتف وي در پي طعمه مي گشتند به آبتين بر خوردند . او را به بند كشيدند و به جلاد سپردند.
فرانك، مادر فريدون، بي شوهر ماند و وقتي دانست ضحاك در خواب ديده كه شكستش به دست فريدون است بيمناك شد. فريدون را كه كودكي خردسال بود برداشت و به چمن زاري برد كه چراگاه گاوي نامور به نام « بر مايه» بود. از نگهبان مرغزار بزاري درخواست كرد كه فريدون را چون فرزندي خود بپذيرد و بشير برمايه بپرورد تا از ستم ضحاك در امان باشد.
آگهی یافتن ضحاک:
نگهبان مرغزار پذيرفت و سه سال فريدون را نزد خود نگاه داشت و بشير گاو پرورد. اما ضحاك دست از جستجو برنداشت و سرانجام دانست كه فريدون را بر مايه در مرغزار مي پرورد. گماشتگان خود را بدستگيري فريدون فرستاد. فرانك آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فريدون را برداشت و از بيم ضحاك رو بصحرا گذاشت و بجانب كوه البرز روان شد. در البرز كوه فرانك فريدون را به پارسائي كه در آنجا خانه داشت و از كار دنيا فارغ بود سپرد و گفت « اي نيكمرد، پدر اين كودك قرباني ماران ضحاك شد. اما فريدون روزي سرور و پيشواي مردمان خواهدشد و كين كشتگان را از ضحاك ستمگر باز خواهد گرفت. تو فريدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور.» مرد پارسا پذيرفت وبپرورش فريدون كمر بست
هفت خان رستم
خوان نخست : بیشه شیر
رستم برای رها کردن کاووس از بند دیوان بر رخش نشست و به شتاب رو به راه گذاشت. رخش شب و روز میتاخت و رستم دو روز راه را به یک روز میبرید، تا آنکه رستم گرسنه شد و تنش جویای خورش گردید. دشتی پر گور پدیدار شد. رستم پا بر رخش فشرد و کمند انداخت و گوری را به بند درآورد. با پیکان تیر آتشی بر افروخت و گور را بریان کرد و بخورد. آنگاه لگام از سر رخش باز کرد و او را به چرا رها ساخت و خود به نیستانی نزدیک درآمد و آن را بستر خواب ساخت و جای بیم را ایمن گمان برد و به خفت بر آسود.
اما آن نیستان بیشهی شیر بود. چون پاسی از شب گذشت شیر درنده به کنام خود باز آمد. پیلتن را بر بستر نی خفته و رخش را در کنار او چمان دید. با خود گفت نخست باید اسب را بشکنم و آنگاه سوار را بدرم. پس به سوی رخش حمله برد. رخش چون آتش بجوشید و دو دست را برآورد و بر سر شیر زد و دندان بر پشت آن فرو برد. چندان شیر را بر خاک زد تا وی را ناتوان کرد و از هم درید.
رستم بیدار شد، دید شیر دمان را رخش از پای درآورده. گفت : «ای رخش ناهوشیار ! که گفت که تو با شیر کارزار کنی ؟ اگر بدست شیر کشته میشدی من این خود و کمند و کمان و گرز و تیغ و ببر بیان را چگونه پیاده به مازندران میکشیدم ؟»
این بگفت و دوباره بخفت و تا بامداد برآسود.
خوان دویم : بیابان بی آب
چون خورشید سر از کوه بر زد تهمتن برخاست و تن رخش را تیمار کرد و زین بر وی گذاشت و روی به راه آورد. چون زمانی راه سپرد بیابانی بی آب و سوزان پیش آمد. گرمای راه چنان بود که اگر مرغ بر آن میگذشت بریان میشد. زبان رستم چاک چاک شد و تن رخش از تاب رفت. رستم پیاده شد و زوبین در دست چون مستان راه میپیمود. بیابان دراز و گرما زورمند و چاره ناپیدا بود. رستم به ستوه آمد و رو به آسمان کرد و گفت : «ای داور داروگر ! رنج و آسایش همه از توست. اگر از رنج من خشنودی رنج من بسیار شد. من این رنج را بر خود خریدم مگر کردگار شاه کاووس را زنهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو برهاند که همه پرستندگان و بندگان یزداناند. من جان و تن در راه رهایی آنان گذاشتم. تو که دادگری و ستم دیدگان را در سختی یاوری کار مرا مگردان و رنج مرا به باد مده. مرا دستگیری کن و دل زال پیر را بر من مسوزان.»
همچنان میرفت و با جهان آفرین در نیایش بود، اما روزنهی امیدی پدیدار نبود و هردم توانش کاستهتر میشد. مرگ را در نظر آورد و به دریغ با خود گفت : «اگر کارم با لشکری میافتاد شیروار به پیکار آنان میرفتم و به یک حمله آنان را نابود میساختم. اگر کوه پیش میآمد به گرز گران کوه را فرو میکوفتم و پست میکردم و اگر رود جیهون بر من میغرید به نیروی خداداد در خاکش فرو میبردم. ولی با راه دراز و بیآب و گرمای سوزان دلیری و مردی چه سود دارد و مرگی را که چنین روی آرد چه چاره میتوان کرد ؟»
در این سخن بود که تن پیلوارش از رنج راه و تشنگی، سست و نزار شد و ناتوان بر خاک گرم افتاد. ناگاه دید میشی از کنار او گذشت. از دیدن میش امیدی در دل رستم پدید آمد و اندیشید که میش باید آبشخوری نزدیک داشته باشد. نیرو کرد و از جای برخاست و در پی میش به راه افتاد. میش وی را به کنار چشمهای رهنمون شد. رستم دانست که این یاوری از جهان آفرین به وی رسیده است. بر میش آفرین خواند و از آب پاک نوشید و سیراب شد. آنگاه زین از رخش جدا کرد و وی را در آب چشمه شست و تیمار کرد و سپس در پی خورش به شکار گور رفت. گوری را بریان ساخت و بخورد و آهنگ خواب کرد. پیش از خواب رو بر رخش کرد و گفت : «مبادا تا من خفتهام با کسی بستیزی و با شیر و دیو پیکار کنی. اگر دشمن پیش آمد نزد من بتاز و مرا آگاه کن.»
زال و رودابه
رفتن زال به کابل
ديوان مازندران و سرکشان گرگان بر منوچهر شاهنشاه ايران شوريدند. سام نريمان فرمانداري زابلستان را به فرزند دلاورش زال زر سپرد و خود براي پيکار با دشمنان منوچهر رو به دربار ايران گذاشت.
روزي زال آهنگ بزم و شکار کرد و با تني چند از دليران و گروهي از سپاهيان روي بدشت و هامون گداشت. هر زمان در کنار چشمه اي و دامن کوهساري درنگ مي کرد و خواننده و نوازنده مي خواست و بزم مي آراست و با ياران باده مي نوشيد، تا آنکه بسرزمين کابل رسيد.
امير کابل مردي دلير و خردمند بنام "مهراب" بود که باجگزار سام نريمان شاه زابلستان بود. نژاد مهراب به ضحّاک تازي مي رسيد که چندي بر ايرانيان چيره شد و بيداد بسيار کرد و سرانجام بدست فريدون برافتاد. مهراب چون شنيد که فرزند سام نريمان بسرزمين کابل آمده شادمان شد. بامداد با سپاه آراسته و اسبان راهوار و غلامان چابک و هديه هاي گرانبها نزد زال آمد.
زال او را گرم پذيرفت و فرمان داد تا بزم آراستند و رامشگران خواستند و با مهراب بشادي برخوان نشست.
مهراب بر زال نظر کرد. جواني بلند بالا و برومند و دلاور ديد سرخ روي و سياه چشم و سپيدموي که هيبت بيل و زهره شير داشت. در او خيره ماند و براو آفرين خواند و با خود گفت آنکس که چنين فرزندي دارد گوئي همه جهان از آن اوست.
چون مهراب از خوان برخاست، زال بروبال و قامت و بالائي چون شير نر ديد. به ياران گفت «گمان ندارم که در همه کشور زيبنده تر و خوبچهره تر و برومند تر از مهراب مردي باشد.»
هنگام بزم يکي از دليران از دختر مهراب ياد کرد و گفت:
پس پرده او يکي دختر است / کهرويش زخورشيد روشن تر است
دو چشمش بسان دو نرگس بباغ / مژه تيرگي برده از پر زاغ
اگر ماه جوئي همه روي اوست / وگرمشک بوئي همه موي اوست
بهشتي است سرتاسر آراسته / پر آرايش و رامش و خواسته
رستم و اسفندیار
رستم و اسفنديار را گشتاسپ به جان هم مي اندازد . او سرچشمه اين فتنه و بيداد است براي شناختن او بايد به دوران شاهي و شاهزادگي او بازگشت .
الف ) پادشاهي گشتاسپ
گشتاسپ پادشاهي را از پدر مي خواهد و چون به دست نمي آورد به روم مي گريزد . قيصر دل گرم به پشتيباني و زورو بازوي او از سهراسپ باج مي خواهد .
شاه ايران مي فهمد جنگاوري كه جرات چنين گستاخي به قيصر داده كسي جز فرزندش نيست اگر درنگ كند (كار تباه خواهد شد ) و پسر به همراهي روميان با پدر خود خواهد جنگيد .
تخت و تاج را بدست زرير براي گشتاسپ مي فرستد و اين يك هنوز به ايران بازنگشته در روم به تخت مي نشيند و تاج بر سر مي نهد و برادر و همراهانش وي را به شاهي مي پذيرند و پيمان مي بندند . بدين ترتيب گشتاسپ به ياري دشمنان ، پادشاهي را گرفت و لهراسپ گوشه نشين شد .
او در گيرو دار جنگ با تورانيان ، دور از گرمگاه رزم بر كوهساري است در پناه از خطر ، پس از كشته شدن زرير براي ترغيب فرزند به جنگ ، فرياد بر مي دارد كه به دين خدا به اسفنديار وزير سوگند كه پس از جنگ پادشاهي را به اسفنديار و سپهسالاري را به بشوتن خواهد سپرد و لهراسپ در نامه اي از او چنين خواسته و او پذيرفته است .
اما سهراسپ چنين نامه اي ننوشته بود و گشتاسپ دروغ مي گويد . او يكروز پس از جنگ ، تازه پاي به رزمگاه مي نهد .
چو اندر گذشت آن شب تيره گون به دشت و بيابان همي رفت خون
كـي نــامـور بـا سـران سپـاه بيـامد بـه ديـدار آن رزمگـاه
کیومرس
گیومرث در شاهنامه نخستین پادشاه دانسته شدهاست که سی سال شهریاری جهان را بر عهده داشت. در شاهنامه نیز مانند متون پهلوی به کوهنشینی کیومرث اشاره شدهاست:
که چون نو شد او بر جهان کدخدای نخستین به کوهاندرون ساخت جای
به علاوه او کسیاست که پلنگینه (به معنی کلیتر پوست جانوران) بر تن میکند و کشاورزی هم در زمان شهریاری او آغاز میشود:
سر بخت و تختش برآمد به کوه پلنگینه پوشید خود با گروه
...
ازو اندر آمد همی پرورش که پوشیدنی نو بُد و نو خورش
از بعد از شاهنامه دیگر چندان نامی از کیومرث در ادبیات فارسی نمیبینیم. کیومرث هرگز به شهرت شهریاران بزرگ بعدی چون جمشید و فریدون نرسید.
در شاهنامه کیومرث فرزندی دارد سیامک نام، که به دست فرزند اهریمن (در زمان حیات کیومرث) کشته میشود
ایرج
پس از آنکه پيوند سلم و تور و ايرج به فرخندگي به انجام رسيد فريدون اخترشناسان را بدرگاه خواند تا طالع فرزندان او را در گردش ستارگان ببينند و باز گويند. چون به طالع ايرج رسيد در آن جنگ و آشوب ديدند. فريدون اندوهگين شد و از ناسازگاري و نامهرباني سپهر در انديشه افتاد.
براي آنکه انگيزه اختلاف را از ميان فرزندان بردارد کشور پهناور خود را سه بخش کرد: روم و کشورهاي غربي را به سلم که مهتر برادران بود واگذاشت. چين و ترکستان را به تور بخشيد و ايران و عربستان را به ايرج سپرد.
سلم و تور هريک رهسپار کشور خود شدند و ايرج در ايران که برگزيده کشورهاي فريدون بود به تخت شاهي نشست.
رشک بردن سلم بر ايرج
سال ها گذشت. فريدون سالخورده شد و نيرو و شکوهش کاستن گرفت ديو آز و بدانديشي در دل سلم رخنه کرد. سلم که از بهره خود ناخشنود بود بر ايرج رشک برد و اندبشه بدساز کرد. فرستاده اي به چين نزد تور فرستاد و پيام داد که «اي شاه چين و ترکستان، هميشه خرم و شادکام باشي. ببين که پدر ما در بخش کردن کشور راه بيداد پيش گرفت. ما سه فرزند بوديم و من از همه مهتر بودم. پدر فرزند کهتر را گرامي داشت و تخت شاهي ايران را به وي سپرد و مرا و ترا به خاور و باختر فرستاد. چرا بايد چنين بيدادي را بپذيريم؟ من و تو از ايرج چه کم داريم؟»
از شنيدن اين سخنان آز و آرزو در دل تو راه يافت و سرش پر باد شد. فرستاده اي زبان آور برگزيد و نزد برادر مهتر فرستاد که «آري، درست ميگوئي، بر ما ستم رفته و فريدون در تقسيم کشور ما را فريفته است. بر فريب و ستم صبرکردن شيوه دلاوران نيست. حال بايد من و تو رو در رو بنشينيم و چاره اي بجوئيم.»
بدين گونه پرده از آرزوي پنهان برادران برداشته شد و اندکي پس از آن سلم از باختر و تور از خاور، با دلي پر از کينه ايرج، رو بسوي يکديگر گذاشتند. چون بهم رسيدند خلوتي ساختند و در چاره کار راي زدند.
پيام سلم و تور
آنگاه پيکي سخندان و بينادل برگزيدند و او را گفتند تا تيز بدربار فريدون شتابد و پيام ايشان را بي پرده با وي در ميان گذارد. نخست او را از دو فرزندش درود دهد و سپس بگويد «اي شاه، اکنون که به پيري رسيدهاي هنگام آنست که ترس از خداي را به يادآوري. يزدان پاک سراسر جهان را بتو بخشيد و از خورشيد رخشنده تا خاک تيره فرمانبردار تو شدند. اما تو فرمان يزدان را بکار نبردي و جز به راه آرزوي خويش نرفتي و ناراستي و ستم پيشه رکدي. سه فرزند داشتي، همه خردمند و گرانمايه. يکي را از ميان ايشان برافراشتي و دو ديگر را خوار کردي. ايرانشهر را با همه گنج و خواسته اش به ايرج بخشيدي و ما را به خاور و باختر آواره کردي. ايرج از ما هنرمند تر نبود و ما از او در نسب کمتر نبوديم. باري، هر بيداد که بما کردي گذشت، اکنون چاره اينست که راستي پيشه کني و در داد بکوشي. بايد يا تاج از سر ايرج باز گيري و او را چون ما به گوشه اي بفرستي و يا آماده نبرد باشي. اگر ايرج همچنان برتخت بماند ما با سپاهي گران از ترکان و چينيان و روميان به ايران خواهيم تاخت و دمار از روزگار ايرج برخواهيم آورد.»
رخش
افراسياب با لشکري انبوه از جيحون گذر کرد و بيم در دل بزرگان ايران افتاد، چه گرشاسب درگذشته بود و جانشيني نداشت و ايران بي خداوند بود. خروش از مردمان برخاست و گروهي از آزادگان روي به زابلستان نزد زال نهادند و چاره خواستند و از بيم پريشاني سخن درشت گفتند که «کار جهان را آسان گرفتي. از هنگامي که سام درگذشت و تو جهان پهلوان شدي يک روز بي درد و رنج نبوديم. باز تا زو و گرشاسب برتخت بودند کشور پاسباني داشت. اکنون آنان نيز رفته اند و سپاه بي سالار است. هنگام آنست که چاره اي بينديشي.»
زال در پاسخ گفت «اي مهتران، از زماني که من کمر به جنگ بستم سواري چون من بر زين ننشست و کسي را در برابرم ياراي ستيزه نبود. روز و شب برمن در جنگ يکسان بود و جان دشمنان يک آن از آسيب تيغم امان نداشت. اما اکنون ديگر جوان نيستم و سال هاي دراز که برمن گذشته پشت مرا خم کرده. ولي سپاس خداي را که اگر من پير شدم شاخ جواني از نژاد من رسته است. فرزندم رستم اکنون چون سرو سهي باليده است. جگر شير دارد و آماده جنگ آزمائي است. بايد اسبي که در خور او باشد براي او بگزينم و داستان ستمکاري افراسياب و بدهائي که از وي به ايران رسيده است ياد کنم و او را به کين خواهي بفرستم.»
همه بدين سخنان شادمان و اميدوار شدند.
گزيدن رخش
آنگاه زال پيکي تندرو به هرسو فرستاد و بگرد کردن سپاه پرداخت و آنگاه پيش رستم آمد و گفت «فرزند، هرچند با اين جواني هنوز هنگام رزمجوئي تو نيست و تو هنوز بايد در پي بزم و شادي باشي اما کاري دشوار و پر رنج پيش آمده است که به رزم تو نياز دارد. نمي دانم پاسخ تو چيست؟»
رستم گفت «اي پدر نامدار، گوئي دليري هاي مرا فراموش کرده اي. گمان داشتم که کشتن پيل سپيد و گشودن دژ کوه سپند را از ياد نبرده باشي. اکنون هنگام رزم و جنگ آزمائي من است نه بزم و رامش. کدام دشمن است که من از وي گريزان باشم؟»
زال گفت «اي فرزند دلير، داستان پيل سپيد و دژ کوه سپند را از ياد نبرده ام ولي جنگ آزمائي با افراسياب کاري ديگر است. افراسياب شاهي زورمند و دلير و پرخاشجوست. انديشه او خواب و آرام را از من ربوده است. نمي دانم ترا چگونه به نبرد با او بفرستم.»
رستم
زادن رستم
چندي از پيوند زال و رودابه نگذشته بود که رودابه بارور گرديد و پيکرش گران شد. هر روز چهره اش زردتر و اندامش فربه تر ميشد، تا آنکه زمان زادن فرا رسيد. از درد به خود مي پيچيد و سود نداشت. گوئي آهن در درون داشت و يا به سنگ آگنده بود. کوشش پزشکان سود نکرد و سرانجام يک روز رودابه از درد بيخود شد و از هوش رفت. همه پريشان شدند و خبر به زال بردند. زال با ديده پرآب به بالين رودابه آمد و همه را نالان و گريان ديد. ناگهان پر سيمرغ را به ياد آورد و شاد شد و به سيندخت مادر رودابه مژده چاره داد. گفت تا آتش افروختند و اندکي از پر سيمرغ را بر آتش گذاشت. در همان آن هوا تيره شد و سيمرغ از آسمان فرود آمد. زال غم خود را با وي در ميان گذاشت. سيمرغ گفت «چه جاي غم و اندوه است و جرا شيرمردي چون تو بايد آب در ديده بيارد؟ بايد شادمان باشي، چه ترا فرزندي شيردل و نامجو خواهد آمد.
که خاک پي او ببوسد هژبر / نيارد بسر برگذشتنش ابر
وز آواز او چرم جنگي پلنگ / شودچاکچاک وبخايددوچنگ
زآواز او اندر آيد زجاي / دل مرد جنگي پولاد خاي
ببالاي سرو و به نيرو پيل / به انگشت خشت افگند بردوميل
اما براي آنکه فرزند برومند زاده شود بايد خنجري آبگون آماده کني و پزشکي بينادل و چيره دست را بخواني. آنگاه بگوئي رودابه را به باده مست کنند تا بيم و انديشه ازو دور شود و درد را نداند. سپس پزشک تهيگاه مادر را بشکافد و شيربچه را از آن بيرون کشد. آنگاه تهي گاه را از نو بدوزد. تو گياهي را که مي گويم با مشک و شير بکوب و در سايه خشک کن و بساي و برجاي زخم بگذار و پر مرا نيز برآن بکش. آن دارو شفابخش است و پر من خجسته. رودابه به زودي از رنج خواهد رست. تو شادباش و ترس و اندوه را از دل دور کن.»
سيمرغ پري از بال خود کند و به زال سپرد و به پرواز درآمد. زال سخنان سيمرغ همه را بکار برد و پزشک چيره دست هم آنگاه که سيندخت خون از ديده ميريخت کودکي تندرست و درشت اندام و بلند بالا از پهلوي رودابه بيرون کشيد
رزم کاووس شاه با شاه هاماوران
كيكاوس پس از پيروزي بر ديوان مازندران در انديشه گشودن سرزمينهاي ديگر افتاد. پس با لشكري فراوان به سوي توران و چين و مكران حركت كرد. سپاهيان او به هر جا كه پاي مي گذاشتند چون كسي را ياراي جنگ با آنها نبود مهترانشان پيش ميامدند و باج و ساو شاه را پذيرا مي شدند . مگر در بربرستان كه در آنجا جنگ در گرفت و ايرانيان به سرداري گودرز در اين جنگ پيروز شدند. آنگاه كاوس به مهماني رستم در زابلستان رفت و در آنجا سرگرم بزم و شكا ر شد كه خبر رسيدن تازيان در مصر و شام و هاماوران سر به شورش و گردنكشي برداشته اند. پس كاوس كشتي و زورق فراوان مهيا كرد و سپاه را از راه دريا به بربرستان برد كه سپاهيان هر سه كشور در آنجا گرد آمده بودند. جنگ سهمگيني ميان سپاه كاوس و آن گردنكشانان در گرفت كه به پيروزي ايرانيان انجاميد و سپهدار هاماوران نخستين كسي بود كه به عذر خواهي پيش آمد و پذيراي باج و خراج گرديد، هداياي بي شماري تقديم كرد و به اين ترتيب هاماوران را نيز در زمره كشورهاي باج ده ايران در آمد. از سوي ديگر به كاوس خبر دادند شاه هاماوران دختري زيبا به نام سودابه دارد كه از هر جهت شايسته همسري كاوس است فرداي آن روز، كاوس جمعي از خردمندان را به خواستگاري سودابه به نزد پدرش فرستاد. شاه هاماوران كه زر و گنج خود را به كاوس پيشكش كرده بود، ديگر تاب آن را نداشت كه يگانه فرزندش را نيز از دست بدهد پس ماجرا را با سودابه در ميان كذاشت ولي چون اورا مايل به همسري كاوس ديد ، كين كاوس را بيشتر در دل گرفت و پس از آنكه سودابه ، پدر غمگين و ناراحتش را تنها گذاشت و با كارواني از غلامان و كنيزان و جهيزيه فراوان به حرمسراي كاوس رفت، شاه هاماوران در انديشه انتقام جوئي افتاد. فكر كرد چاره اي انديشيد و مهماني مجللي ترتيب داده كه كاوس را به آن فرا خواند . سودابه كه در كار پدر متوجه نيرنگي شده بود كاوس را از رفتن به آنجا بر حذر داشت ولي كاوس باور نكرد، همراه با بزرگان و لشكريان خود به شهر ساهه رفت . در آنجا هفته اي به بزم و خوشي گذشت و چون روز هشتم فرارسيد، شاه هاماوران به ياري سپاه بربر كه از پيش در آنجا گرد آمده بودند بر سر كاوس و همراهانش ريخته و آنها را گرفتار كرده، دست بسته درون دژي در كوهي بلند زنداني كردند. شاه هاماوران آنگاه گروهي را به دنبال سودابه فرستاد تا او را به خانه اش باز آورند ولي سودابه كه از ماجرا آگاهي يافته بود ، روي و موي خود را كنده و به آنان ناسزا گفت و حاضر به بازگشت نگرديد .
چون خبر به شاه هاماوران دادند آنقدر به خشم آمد كه دستور داد سودابه را گرفته و نزد كاوس به زندان اندازند. پس از زنداني شدن كيكاوس در بند شاه هاماوران ، سپاه ايران از راه دريا خود را به ايران زمين رسانيد و همه مردم را گرفتار شدن شاه آگاه نمودند. چون اين خبر پراكنده شد به گوش افراسياب رسيد او هم فرصت را غنيمت دانست، با لشكري انبوه به ايران تاخت و از هر سوئي خروش جنگ بر خاست. افراسياب سه ماه در جنگ بود و سر انجام همه را شكست داد. روزگار را به چشم ايرانيان تيره و تار نمود تا چاره را در آن ديدند كه به زابلستان روند و بار ديگر از رستم ياري و از او بخواهند در اين زمان شور بختي و سختي، پناه ايرانيان باشد و گفتند:
دريغست ايران كه ويران شود // كنام پلنگان و شيران شود
همه جاي جنگي سواران بدي // نشستنگه شهرياران بدي
كنون جاي سختي و جاي بلاست // نشستنگه نيز چنگ اژدهاست
خسرو و شیرین
زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد. اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است. بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده هایی را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند همچون فردوسی بزرگ، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان
نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند. ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است.
فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت.
به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ ایرانی بزرگمهر سپرده شد. خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت.
فردوسی بزرگ می فرماید :
ز پرویز چون داستانی شگفت ............... ز من بشنوی یاد باید گرفت
که چونان سزاواری و دستگاه ................ بزرگی و اورنگ و فر و سپاه
کز آن بیشتر نشنوی در جهان ................... اگر چند پرسی ز دانا مهان
ز توران و از چین و از هند و روم ................ ز هر کشوری که آن بد آباد بوم
همی باژ بردند نزدیک شاه .................... برخشنده روز و شبان سیاه
هفت خان اسفندیار
خان اول كشتن اسفنديار دو گرگ را
سخنگوي دهقان چو بنهاد خوان
يكي داستان راند از هفت خان
اسفنديار راه توران در پيش گرفت و با سپاهش تاخت تا به دو راهي رسيد. سراپرده و خيمه زد و فرمود تاخواني گستردند و مي رود و رامشگر خواست و با بزرگان به بزم نشست. سپس دستور داد تا گرگسار را كه همچنان در بند بود به مجلس بياورند و چهار جام مي دمادم به او نوشانيد. آن گاه گفت:
«اگر به آنچه مي پرسم پاسخ درست بدهي پس از پيروزي ترا به تاج و تخت توران مي رسانم. اما اگر دروغ بگويي با خنجر به دو نيمت مي كنم تا عبرت ديگران شود.» گرگسار گفت:«اي نامور از من جز راست نخواهي شنيد.» اسفنديار پرسيد رويين دژ كجاست و بهترين راه براي رسيدن به آن كدام است؟ گرگسار پاسخ داد:
«از سه راه مي توان به آن دژ رسيد. نخست راهي كه از ميان شهر و آب و آبادي مي گذرد به سه ماه، ديگري از بيابان خشك و بي آب و گياه مي رود به دو ماه و راه سوم به يك هفته دژ مي رسد اما پر است از شير و گرگ و اژدها كه كسي از آنها رهايي ندارد. افزون بر اينها فريب زن جادوست كه يكي را از دريا به ماه مي برد و يكي را درچاه مي افكند و از اينها گذشته، دشواري سيمرغ و سرماي سخت و گرماي سوزان در پيش است. رسيدن به خود دژ نيز كار بسياري دشواري است كه ديوارهاي بلندش بر ابرها مي سايند و بر گرداگردش آب و رودي روان است كه جز با كشتي نمي توان از آن گذشت. در دژ از سپاه گرفته تا كشتزار و درخت آن قدر فراوان است كه اگر ارجاسپ صد سال در حصار بماند به هيچ چيز از بيرون نيازمند نخواهد بود. اسفنديار زماني انديشيد و آن گاه سومين راه را برگزيد. گرگسار گفت:
«شهريارا مگر از جان خود گذشته اي از اين هفت خان به زور هم نمي توان گذشت.» اسفنديار گفت:«باش تا زور و دل مرا ببيني، تنها بگو در نخستين خان چه پيش خواهد آمد؟» گرگسار پاسخ داد:«اي بي باك در نخستين خان دو گرگ سترگ هست هر يك به بزرگي فيل، يكي نر و يكي ماده كه شاخي چون شاخ آهو بر سر و دندانهايي چون شير دارند.» اسفنديار اسير را به زندان فرستاد و خود شب را به بزم نشست. چون خورشيد برآمد اسفنديار با سپاهش رو به سوي راه هفت خان نهاد. در جايگاه نخست لشكرش را به پشوتن سپرد و خود خفتان پوشيد و سوار اسب شبرنگ تنهايي پيش رفت. اسفنديار همچنان رفت تا به جايگاه گرگان رسيد و آن دو گرگ چون دو فيل جنگجو بر او حمله بردند. مرد دلير كمان را به زه كرد و بر آنها تير پولادين باريد. هر دو جانور سست افتادند. اسفنديار فرود آمد و سرشان را بريد. آن گاه سر و تن را از خون گرگان شست. رو به خورشيد كرد و يزدان را نيايش كرد و براي اين پيروزي سپاس ايزد را به جاي آورد. در همان زمان پشوتن و سپاهيان به او رسيدند. و گرگان را كشته و وي را در حال نماز و نيايش ديدند، از دلاوريش در شگفت ماندند. اسفنديار فرمود تا خواني گستردند و خورش و مي آوردند. سپس اسير بسته را فرا خواند و سه جام پياپي به دستش داد و از خان دوم پرسيد. گرگسار گفت:
«اي شير دل فردا دو شير به جنگت مي آيند كه عقاب را ياراي پرواز بر آنها و نهنگ را تاب جنگيدن با آنان نيست.» اسفنديار خنديد و سپاه را در تاريكي شب به سوي خان دوم به پيش برد.
نبرد تن به تن پهلوانان ایران و توران
اي فرزند! نبرد نخستين ميان فريبرز دلير و گلباد بود . نخست فريبرز تير را در كمان نهاد و با گلباد گشت . چون تير بدلخواهش نبود ، تير را كشيد و بر گردن گلباد زد و او را تا كمر به دو نيم كرد . سپس فرود آمد و او را با كمند بر اسبش بست و درفش پيروزي خود را بر بالاي كوه بالا برد و ايرانيان خروش شادي برآوردند و اين پيروزي را به فال نيك گرفتند .
نبرد دوم ميان گروي زره از توران و گيو از ايران بود آنها نخست با نيزه به نبرد آمدند و سپس كمانها را بدست گرفته بر يكديگر تير انداختند . گيو ، گروي زره را زنده مي خواست تا او را به اردوي ايران ببرد . چون گروي زره ، كمان را تا به گوش كشيد ناگهان دستهايش شروع به لرزيدن كردند و كمان از دستش رها شد . تا خواست دست به شمشير ببرد ، گيو با گرز گاو سرچنان بر سرش زد كه خون از تاركش سرازير شد آنگاه گيو او را همچنان كه روي زين بود ، در بر گرفت و چنان فشارش داد كه مدهوش بر زمين افتاد . سپس دو دستش را از پشت بست و او را دنبال خود دوانيده سپس درفش خود را به بالاي كوه بالا برد .
سومين نبرد ميان گرازه از ايران و سيامك از سپاه توران بود . دو دلاور نيزه بدست چون پيل مست بر هم تاختند و آنگاه با گرز برسر هم كوفتند و چون زبانشان از تشنگي چاك چاك شد از اسب فرود آمدند و كشتي گرفتند . تا آنكه ناگهان گرازه دست به كمر سيامك زد ، سيامك را بلند كرد ، چنان بر زمين كوبيد كه استخوانهايش خرد شد و درجا جان داد . گرازه او را بر پشت اسب بست و درفش پيروزي را شادمان به بالاي كوه برد .
رزم چهارم ميان فروهل بود با زنگله . فروهل در سپاه ايران در سواري و تيراندازي بي مانند بود . پس تا آن ترك دژم را از دور ديد كمان را به زه كرد و بر او تير باريد . يكي از تيرها از ران سوار گذشت و به اسب رسيد . زنگله از زين سرنگون شد و جان داد و فروهل سر از تنش جدا نمود . آن را به زين اسب بست ، درفش را در دست گرفت و شادكام و پيروز به بالاي كوه رفت .
پنجمين دلاور رهام بود كه با آرمان به نبرد آمد . آنان نخست كمان را بر گرفتند و چون كمانها بر هم شكستند ، دست بر شمشير و آنگاه نيزه بردند و چون هر دو كارآزموده و دلير بودند ، مدتي با هم گشتند تا رهام نيزه اي بر ران سوار زد و نيزه از ران او گذشت و به اسب رسيد . اسب فرو غلطيد و رهام سر رسيد و نيزه ديگري بر پشت آرمان زد كه او را به كين سياوش كشت پس آرمان را با سرو پاي آويخته بر زين اسب خود بست و به جايگاه نشان آمده و درفشش را بالاي كوه برافراشت .
نبرد ششم از آن بيژن و روئين پيران بود . آنها نخست كمانها را بزه كردند و چپ و راست با هم گشتند و چون تير كارگر نشد ، دست به گرز بردند . بيژن بر روئين دست يافت و چنان با گرز بر سرش كوبيد كه روئين بر خاك افتاد . بيژن از اسب فرود آمد درفش شير پيكر را به دست گرفت و بسوي كوه شتافت . آنگاه هجير گودرز و سپهرم به نبردگاه آمدند. هجير بنام جهان آفرين ، شمشير را بر سر سپهرم فرود آورد كه در زمان كشته شد . او كشته را بر زين بست و با درفش به كوه بالا شد .
نبرد هشتم از آن گرگين و اندريمان بود . كه هر دو ، جنگ ديده و كارآزموده بودند . آنها نخست نيزه در دست گرفتند و با هم گشتند . چون نيزه ها شكست ، كمان و سپر بدست گرفتند و تير بر هم باريدند . اندريمان چون تگرگ ، تير بر سپر و خود گرگين باريد اما گرگين تيري بر او افكند كه سر و خود را به هم دوخت و تير ديگري بر پهلويش نشست كه از اسب سرنگون شد . گرگين فرود آمد ، پرچم او را بر گرفت و به بالاي كوه آمد . درفش دلفروز خود را بر پاي كرد .
رزم نهم بين برته بود و كهرم كه به نبردگاه تاختند و از هرگونه جنگ آزمودند و در آخر به تيغ هندي چنگ زدند . برته تيغي بر سر كهرم زد كه او را تا سينه به دو نيم كرد آنگاه او را بر اسب بست و خروشان با درفش همايوني به بالاي كوه رفت . دهمين نبرد ميان زنگه شاروان بود با اوخاست ، كه نخست گرزها را بر گرفتند و با هم گشتند و نبردشان چنان به درازا كشيد كه اسبها فرو ماندند و سواران از گرما خسته جگر شدند . پس زماني آسودند و دوباره به نبرد آمدند و اين بار نيزه را برداشتند و يكبار كه زنگه بر اوخاست دست يافت ، سنان را سوي او كرده تاخت و نيزه را چنان بر كمرگاه او زد كه اوخاست از زين سرنگون شد . زنگه او را بر اسب انداخت و درفش گرگ پيكر را بالا برده و بر كوه افراشت .
چون نه ساعت از روز گذشت و از دلاوران توران در آن پهن دشت كسي بر جاي نماند ، نوبت پيران ، سپهدار توران و گودرز سپهدار ايران رسيد كه با دلي پر از درد و سري پر از كينه به آوردگاه آمدند و با تيغ ، خنجر ، گرز و كمان به نبرد پرداختند .
تهمورس ديوبند
هوشنگ پس از آن سالها به فرمان يزدان پادشاهي كرد و در آباداني جهان و آسايش مردمان كوشيد و روي گيتي را پرازداد و راستي كرد. اما هوشنگ نيز سرانجام زمانش فرارسيد و جهان را بدرود گفت و فرزند هوشمندش طهمورث به جاي او بر تخت شاهي نشست.
اهريمن بدسرشت با آنكه چندين بار شكست خورده بود، دست از بدانديشي برنمي داشت. همواره در پي آن بود كه اين جهان را كه آفريده يزدان بود به زشتي و ناپاكي بيالايد و مردمان را در رنج بيفكند و آسايش و شادي آنان را تباه كند و گياه و جانور را دچار آفت سازد و دروغ و ستم را در جهان پراكنده كند.
طهمورث در انديشه چاره افتاد و كار اهريمن را با دستور خود «شيداسب» كه راهنمايي آگاه دل و نيكخواه بود در ميان نهاد. شيداسب گفت كار آن ناپاك را با افسون چاره بايد كرد. طهمورث چنين كرد و با افسوني نيرومند سالار ديوان را پست و ناتوان كرد و فرمانبردار ساخت. آنگاه چنان كه بر چارپا مي نشينند، بر وي سوار شد و به سير و سفر در جهان پرداخت.
ديوان و ياران اهريمن كه در فرمان طهمورث بودند، چون زبوني و افتادگي سالار خود را ديدند، برآشفتند و از فرمان طهمورث گردن كشيدند و فراهم آمدند و آشوب به پا كردند. طهمورث كه از كار ديوان آگاه شد، بهم برآمد و گرزگران را بر گردن گرفت و كمر به جنگ ديوان بست. ديوان و جادوان نيز از سوي ديگر آماده نبرد شدند و فرياد به آسمان برآوردند و دود و دمه به پا كردند. طهمورث دل آگاه، باز از افسون ياري خواست:
دوسوم از سپاه اهريمن را به افسون بست و يك سوم ديگر را به گرزگران شكست و بر زمين افكند. ديوان چون شكست و خواري خود را ديدند، زنهار خواستند كه « ما را نكش و جان ما را ببخش تا ما نيز هنري نو به تو بياموزيم» طهمورث ديوان را زنهار داد و آنان نيز در فرمان او درآمدند و رمز نوشتن را بر وي آشكار كردند و نزديك سي گونه خط، از پارسي و رومي و تازي و پهلوي وسغدي و چيني به وي آموختند.
طهمورث نيز پس از سالياني چند، درگذشت و پادشاهي جهان را به فرزند فرهمند وخوب چهره اش جمشيد، بازگذاشت.
داستان بهمن و تاختن به زابلستان
اي فرزند! داستان اسفنديار را به ياد داري كه گفتيم پدرش به او گفت: «به زابل برو و رستم را دست بسته نزد من آور!» و خواندي كه رستم چقدر از اسفنديار خواهش كرد تا از آن كار در گذرد و سر آخر گفت: «كه گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند.» و عاقبت جنگ ميان آنها آغاز شد. چون اسفنديار رويين تن بود اسلحه رستم بر او كارگر نمي شد. سيمرغ به رستم آموخت تا تيري از چوب گز به چشمان اسفنديار بزند. رستم چنان كرد و اسفنديار كشته شد. در آخرين لحظات فرزند خود بهمن را به رستم و زال سپرد تا تربيت نمايند. سالها گذشت تا شاهي به بهمن رسيد.
چون بهمن به تخت نشست، رستم به مكر شغاد كشته شد و زال سخت پير بود و از خاندان رستم فقط فرامرز زنده بود كه در كابلستان بكين رستم مي جنگيد. بهمن در انديشه شد تا از زال پيرمرد، كين اسفنديار را بخواهد. سپاهيان فراوان جمع كرد و به ايشان گفت:«سواري چون اسفنديار به جهان نيامده بود مگر كينه فرامرز امروز كين رستم را مي جويد. فريدون از ضحاك كين خواهي كرد كه ضحاك جمشيد را كشته بود، منوچهر با سلم و تور جنگيد تا كين ايرج را بخواهد. چون كيخسرو شاه شد از افراسياب كين سياوش را خواست.
پدرم گشتاسپ خون سهراسپ را خواست. اينك انديشه كنيد آيا نيكو است كه خون اسفنديار را بر خاك بريزيد و خونخواهي نداشته باشد؟» سپاهيان گفتند:«آنچه تو مي گويي همان خواهيم كرد» بهمن سپاه را فرمان داد تا روانه سيستان شود. چون نزديك رود هيرمند رسيد. فرستاده اي دانا نزد دستان فرستاد. فرستاده نزد زال رفت و گفت:«بهمن طلبكار خون اسفنديار است.» زال غمگين شد و پاسخ داد:«بهمن بايد بداند ما همه از آنچه بر اسفنديار گذشت دلي پر خون داريم.» اما آن كار بودني بود و شد. اما شاه مي داند كه از من فقط سود ديده است نه زيان. رستم به فرمان او بود و اين فقط از آن انسان نيست بلكه: به بيشه درون شير و نر اژدها، ز چنگ زمانه نيايد رها. شاه مي داند كه سام سوار در روزگار خود شهر ايران را حفظ كرد تا به هنگام رستم، او به هنگام جنگ و نبرد حكومت شما را استوار كرد. امروز رستم در گذشته است و اين جنگ فايده اي ندارد. اينك بيا و كينه را از دل بيرون كن! گنجي فراوان بتو پيشكش مي كنم تا از سر جنگ بگذري.» فرستاده را اسب و دينار داد و روانه راه كرد.
فرستاده نزد بهمن بازگشت و سخن هاي دستان را گفت و افزود كه زال از گذشته عذر مي خواهد. بهمن آشفته شد و به سپاه فرمان حركت داد و وارد شهر زابل شد. زال بدون جنگ، همراه با ديگر بزرگان سيستان نزد بهمن رفت. زمين را بوسيد، چنين گفت:«هنگام بخشايش است، ز آن درد و كين روز پالايش است. اي شاه من بندگي ها كردم و تو را در جواني پروردم. اكنون ببخش و از گذشته سخن مگو! آن كس كه تو از آن كين خواهي مي كني مدت ها است در گذشته.» بهمن آشفته تر شد و دستور داد تا پاي زال را به زنجير ببندند و هر چه وزيرانش گفتند نپذيرفت. بعد دستور داد شتردارها آمدند و هر چه زر و دينار و گوهر، شمشير، تاج هاي زرين، اسب هاي تازي، درم ها، مشك و كافور آنچه را كه رستم گرد آورده بود و انباشته بودند بر شتران بار كرده، زابلستان را تاراج نموده و زال اسير را نيز بر آن اموال همراه خود بردند.
نبرد رستم و افراسیاب
شبيخون زدن رستم به ايوان افراسياب
اي فرزند! رستم ، منيژه را با بار و بنه به اشكش سپرد تا او را هرچه زودتر در مرز ايران به مرزبانان ايراني برساند . و خود شب هنگام ، زماني كه همه در خواب بودند با هفت دلاور ديگر به كاخ و ايوان افراسياب حمله برد . رستم همچون شير ژيان دست زد و قفل و بست در را با يك فشار از هم گسست . در كه باز شد ، برق شمشير يلان در تاريكي شب درخشيد ، از آن سو آواي بگير و ببند قراولان بلند شد ، هر كس كه نزديك مي شد سر از تنش جدا مي كردند و به خاك مي افتاد . رستم در دهليز آواز داد .
اي توراني :« خواب خوشت ناخوش باد ، كه تو درگاه مي خوابي و بيژن در چاه ، برخيز كه بند و زندانت را شكستم و دامادت بيژن را رها كردم ، رزم و خونخواهي سياوش بس نبود كه كين خواهي بيژن را بر آن افزودي .» بيژن نيز خروشيد : اي بد گهر خرفت ، مرا چون سگ بستي و در چاهم افكندي پس اكنون دست گشاده ام را ببين كه شير هم حريفش نخواهد بود . افراسياب چون اين سخنان را شنيد از بيم و اندوه جامه بر تن دريد و فرياد زد : مگر رزم آوران در خوابند . راهها را بر آنها بگيريد و نابودشان كنيد . اما آن دلاوران هر كه را بر سر راهشان مي آمد ، از شمشير گذراندند و كاخ را بر هم زدند . افراسياب كه وضع را چنين ديد از بيم جان از كاخ گريخت . آنگاه تهمتن وارد كاخ شد و با يارانش آنچه گنج و دينار و اسب گرانمايه با زين زرين بود از ايوانش برداشتند و به سوي لشكريان تاختند رستم پيامي هم براي سپاه فرستاد كه بي درنگ آماده رزم شوند چه بي گمان افراسياب با لشكري انبوه حمله خواهد كرد .
هنگامي كه رستم به لشكرگاه رسيد آنها را با شمشيرهاي كشيده ، آماده جنگ يافت و منيژه را نيز آسوده درون خيمه ديد كه پرستاران كمر به خدمتش بسته بودند.
جنگ دوازده رخ
اي فرزند! افراسياب پس ازشكست ها و ناكاميهائي كه يكي پس از ديگري در جنگ با ايرانيان نصيبش مي شد ، شب و روز در انديشه كين خواهي و زدودن ننگ به بار آمده بود . او پس از رايزني با بزرگان و سپهدارانش ، چاره كار را در آن ديد كه سپاهيانش از رود جيحون گذشته و وارد خاك ايران شوند . براي اين كار نياز به لشكري انبوه و تدارك فراوان بود . افراسياب به كمك كشورهاي همسايه خود و به ياري سيم و زري كه از مردم فراهم كرد ، لشكري بي شمار آراست و آنها را بسركردگي سپهدارانش به مرزهاي ايران فرستاد .
كيخسرو نيز آماده نبرد گرديد و از همه جاي ايران مردان جنگي و سپاه خواست و آنان را به پهلوانان و سپهبدان برگزيده خود سپرد تا به چهار گوشه مرز ايران و توران رفته آماده نبرد باشند . رستم به هندوستان و غزنين ، اراسب به آلانان و اشكش بخوارزم روانه شدند و گودرز، سپهدار پير و با تجربه همراه پسر و نواده اش ، گيو و بيژن ساير نامداران سپاه را به مرز توران برد .
چون به مرز رسيدند ، گودرز براي جلوگيري از جنگ و خونريزي بيشتر ، نخست پيامي به پيران فرستاد و پيشنهاد آشتي كرد اما تورانيان را خواستار رزم و كين ديد ، خود نيز آماده نبرد شد و لشكرش را به دشت آورد . دو سپاه ، هر دو كينه خواه و جنگجو در برابر هم صف كشيدند ولي هيچ يك از سپهداران ايران و توران نمي خواستند در اين جنگ پيش قدم شوند و سپاه را كه پشت به كوه داشت از جاي بر كنند . به اين ترتيب دو سپاه آراسته ، تا هفت روز در برابر يكديگر ايستادند . بيژن ، نواده گودرز در سپاه ايران بي تاب و ناشكيبا از پدرش مي خواست كه بيش از آن درنگ نكنند و دست به تيغ و شمشير برند . گيو، دليري فرزند را ستود ولي اورا به شكيبايي و فرمانبرداري از گودرز فراخواند .
درسپاه توران نيز ، هومان كه در نبرد شتاب داشت ، بدون توجه به خواست برادرش پيران ، همراه با ترجماني به سپاه ايران تاخت و از ميان يلان همنبرد خواست . او نخست رهام را به مبارزه طلبيد و چون اوبه فرمان گودرز پاي پيش نگذاشت نزد فريبرز تاخت و كوشيد تا او را با پرخاش و دشنام وادار به نبرد كند . فريبرز نيز از نبرد با او سر باز زد زيرا دليران ايران از سپهدار گودرز پير فرمان رزم نداشتند ، هومان از ميان سپاهيان راه گشود ، به قلب لشكر آمد و با سخنان درشت از گودرز هماورد خواست . گودرز كه آرزوي پيش قدمي در جنگ نداشت به آرامي گفت :« نزد ياران و لشكرت باز گرد و به آنان فخر بفروش ، كه از ايرانيان همنبردي نيافتي » هومان آشفته و گستاخ ، تير در كمان گذاشت و چهار تن از روزبانان ايران را به خاك افكند سپس نيزه را دور سر بگردش درآورد و چون مستان خروش پيروزي سرداد .
نبرد بيژن و هومان
اي فرزند! چون سپيده دميد ، هومان جامه رزم پوشيد و به پيران گفت :« من به نبرد بيژن ميروم » سپس ترجماني با خود برداشت و به نبردگاه شتافت . از آن سو بيژن با زره و خود خسروي سوار بر شباهنگ ، پيش تاخت و به هومان گفت :« اميدوارم كه امروز تيغ من خاك را از خونت پر گل كند كه تو با پاي خود به دام آمده اي » و هومان فرياد زد :« امروز گيو را به عزايت مي نشانم . اكنون بگو كه نبردگاه را در كوه مي خواهي يا در دشتي كه نه از ايران در آنجا فرياد رسي باشد و نه از توران!» و بيژن پاسخ داد :« تا كي پرگوئي ميكني ، هرجا را خود مي خواهي برگزين!» پس اسبها را برانگيختند و دو خوني كينه ور به دشتي رسيدند كه پاي آدمي به آن نرسيده و كركس بر آسمانش گذر نداشت ، نه ياري در آن بود و نه ياوري . پس با هم پيمان كردند و هر كسي چيره شد ، ترجمان را بي گزند روانه كند تا او داستان پيكارشان را به آگاهي لشكر برساند . پس از پيمان بر باد پايان خود نشستند و با كمان هاي آماده به نبردگاه تاختند و تير باريدن بر يكديگر را آغاز كردند . چون دهانشان از تشنگي خشك شد و خستگي بر آنها چيره گشت ، زماني آسودند و كمي آب نوشيدند و سپس بار ديگر از شمشير بر سپر يكديگر آتش فرو ريختند و پس از آن عمود برداشتند و باز از جنگ سير نشدند و يه زور آزمائي پرداختند تا هر كه زورش بيشتر بود كمربند حريف را بگيرد و او را ازاسب به زير افكند . آندو زماني دراز با يكديگر گشتند ولي هيچ يك از اسب جدا نشد و كسي چيره نگشت . پس از اسب فرود آمدند و كشتي گرفتن را آغاز كردند . از سحرگاه تا غروب همچنان با دهاني خشك و عرق ريزان ، در بيم و اميد رزم جستند و دل از كينه تهي نكردند و باز كسي پيروز نشد . سپس با رخصت يكديگر به سوي آب شتافتند . بيژن كمي آب نوشيد و با تني بي تاب از درد بپا خواست و نيايش كرد و طلب نيروو ياري از يزدان نمود و هومان نيز خسته و سياه روي چون زاغ ، آبي نوشيد و به نبردگاه باز آمد . اي فرزند! چون هر دو به رزمگاه باگشتند ، نبرد از سرگرفته شد و تا بالا آمدن خورشيد ادامه يافت . گاهي زور يكي بر ديگري مي چربيد و گاهي تن يكي ، زمين را مي سود .
هومان نيرومندتر از بيژن بود ولي بخت با او سر سازش نداشت . بيژن يكبار ديگرچنگ به سراپاي هومان زد ، با دست چپ از گردن و با دست راست از رانش گرفت وپشت هومان را به خم آورد ، او را بر زمين كوبيد و بي درنگ خنجرش را كشيد سر ازتنش جدا كرد و بر زمين افكند .هومان در خاك غلطيد ، زمين از خونش گلگون شد و بيژن برآن پيلتن نگريست و رو به سوي جهان آفرين كرد و گفت :
« كه اي برتر از جايگاه و زمان
توئي برتر از گردش آسمان
توئي تو كه جز تو جهاندار نيست
خرد را براين كار پيكارنيست»
پروردگارا! ترا سپاس كه بمن نيروي نبرد با اين پيل را دادي . تا توانستم به خونخواهي سياوش و هفتاد برادر پدرم ، او را نابود نمايم . سپس سر هومان را برداشت و به زين اسب بست ، به ترجمان هومان اطمينان داد كه به او گزندي نخواهد رسيد و مي تواند به لشكرگاه باز گردد .
گذرگاه بيژن براي رسيدن به لشكرگاه خود ، از برابر سپاه توران بود و اودانست اگر آنان نشاني از كشته شدن هومان ببينند ، گروهي بر او مي تازند . پس تدبيري انديشيد : زره از تن بدر آورد و خفتان هومان را پوشيد ، براسب نشست ودرفش سپاه توران را بدست گرفت . ديده بانان ترك ، از دور بيژن را با آن لباس و درفش سياه ديدند ، مژده دادندكه هومان درفش ايران را سرنگون كرده و اكنون پيروز از كارزار باز مي گردد . خروش شادي از لشكر توران برخاست ولي اين شادي با رسيدن ترجمان هومان به سپاه ، تبديل به عزا گرديد . به پيران خبر دادند بختش تيره و روز روشنش سياه شده است .
بيژن شيردل چون به سلامت از ميان دوصف لشكر عبور كرد ، درفش سپاه را نگونسار نمود . اين بار ديده بانان ايران بانگ شادي سردادند و سپهدار پير را آگاه نمودند كه نواده اش پيروز از نبرد باز گشته . گيو كه تا آن زمان چون ديوانگان به اين سو و آن سو ميدويد و مي خروشيد ، از اين مژده جان گرفت و يزدان را سپاس گفت و بسوي فرزند شتافت . پدر و پسر يكديگر را در بر گرفتند و با هم نزد گودرز آمدند . بيژن با ديدن پهلوان پير ، از اسب فرود آمد و اسب و زره و سر هومان را نزد او برد . گودرز بيرون از اندازه شاد شد . پس از نيايش يزدان به گنجور فرمود تا تاج و لباس خسرواني زربفت و گوهرنشان و ده اسب زرين لگام و ده غلام زرين كمر بياورد . چون آورد آن را خلعت بيژن كرد
کشته شدن افراسیاب
گرفتارشدن افراسياب به دست هوم عابد
اي فرزند! افراسياب پس از جنگ و گريزهاي بسيار و شكست هاي پي در پي از ايرانيان ، از بيم جان آواره كوه و بيابان شد و سرگردان ، همه جا را مي گشت . نه جاي خواب داشت و نه ايمن به جان بود تا به آذرآبادگان رسيد. در آنجا غاري يافت برفراز كوهي بلند نزديك به دريا كه نه عقاب در آسمانش پرواز داشت و نه شير بر دامنه اش گذر . شاه بيچاره كه آن غار را چنين دور از همگان ديد ، از بيم جان به آن پناه برد و زماني چند با دل پر خون و پشيمان از كرده هاي خود در آنجا بسر مي برد .
در آن روزگار زاهدي بود به نام هوم از نژاد فريدون كه او نيز ترك يار و ديار كرده و در آن كوهسار ، دور از همه مردم رو به عبادت خدا آورده بود و هر روز براي پرستش يزدان به بالاي كوه مي آمد و با خداي خود راز و نياز مي كرد . روزي از روزها كه هوم نيايش كنان در آن كوهسار مي گشت ، ناله جانگدازي از غار شنيد . نزديكتر رفت و گوش فرا داد . ناله پر خروش كسي از ميان غار شنيده ميشد كه به تركي مي گفت :« اي برتر از برتري و اي جهان آفرين! منم ، بنده پر گناه تو كه با بيچارگي به تو پناه آورده ام . يا تاج و تخت ختن را بار ديگر بر من ببخشاي و ياري ام ده تا گنج و سپاهم را باز يابم و يا جانم را بستان و مرگم ده كه مرگ از اين زندگي پر رنج خوشتر است . آه و دريغ از آن همه گنج و گوهر ، افسوس بر آن بوم و بر و صد افسوس بر آن همه برادران و پسرانم .»
اين مي گفت و زاري مي كرد و با خود مي گفت :« اي ، سرا ، نامور مهترا! بزرگا و زهر نامور برترا . اي كه همه چين و توران به فرمانت بودند و پيمانت بهر جا رسيده بود ، كجاست آن همه زور دليري و فرزانگي ؟ كجايند آن مردان جنگي و بزرگان كه در برابرت بپاي بودند . كو سپاهت تاج و تختت ؟ آن شب و روز تاختن ها و لشكركشي هايت چه شد و موبدان و راهنمايانت كجا رفتند ؟ چه بر سر كاخها و دژهاي بلندت آمد كه اكنون به اين غار تنگ پناه آورده اي ؟» هوم از شنيدن آن حرفها و ناله ها دانست كه مرد پنهان شده در غار ، بايد افراسياب باشد كه بر روزگار گذشته مي نالد و با خود سخن ميگويد . پس دست از نيايش برداشت و كمندي را كه به جاي زنار بر پشمينه خود مي بست ، ازهم گشوده بدست گرفت و وارد غار شد . تا افراسياب هوم را ديد از جاي جست و با او در آويخت و مدتي آن دو با هم گلاويز شدند تا آنكه هوم بر افراسياب چيره شد و بر زمينش افكند . دو دستش را با كمند بست و كشان كشان از غار بيرونش آورد .
همچنان كه هوم بازوي افراسياب را بسته و او را در پي خود ميكشيد افراسياب گفت :« اي مرد خدا! چه از من ميخواهي ؟ مگر من كيستم ؟ من بازرگاني درم از دست داده ام كه از درد و رنج به اين غار پناه آورده بودم . مرا به حال خود رها كن تا در اين غم تنها بمانم .» هوم پاسخ داد :« نام تو همه جهان را فرا گرفته ، تو شاه بيدادگري بودي كه با يزدان ناسپاسي كردي و خون برادرت اغريرث را بر زمين ريختي ، تو نوذر را كشتي و سياوش بي گناه را سر بريدي . آن زمان چنين روزي به يادت نبود ؟»
افراسياب از شنيدن سخنان هوم هراسان شد و با زاري و لابه گفت :« اي مرد زاهد! آيا مي تواني در تمام جهان بي گناهي را پيدا كني ؟ من تقديرم چنين بود كه ديگران از من رنج و گزند ببينند . گرچه ستمكاره ام ولي تو بر من ببخشاي، چه اكنون بيچاره ام . مرا اينگونه كشان كجا مي بري ؟ قدري بايست و آن را سست كن كه بند كمندت آزارم ميدهد و استخوانم را مي شكند . تو با اين سختي كه با من روا ميداري ، در روز جزا جواب خداوند را چگونه خواهي داد ؟» دل هوم به حالش سوخت و بند كمند را كمي سست كرد كه ناگاه افراسياب خود را پيچيد و از بند رهانيد و ناگهان در آب جست و ناپديد گرديد و هوم عابد ، شگفت زده بر جاي ماند .
ناپدید شدن کیخسرو و آغاز پادشاهی لهراسب
اي فرزند! كيخسرو چون به ايران زمين رسيد كاوس هنوز زنده بود ، و در همان زمان نيز به شاهي نشست ، اما انساني مهربان بود و برخلاف كاوس دل با مردم داشت . چون كاوس درگذشت و امور كشورش بصورت كامل بدست او سپرده شد ، نخستين كارش آزاد كردن جهن ، پهلوان توراني بود كه سالها در زندان كاوس ، بند به دست و پاي داشت . كيخسرو به جهن گفت : اكنون برخيز و به سرزمين توران برو نگهبان آئين و كيش خدائي باش و بكوش تا دوستي و صلح ميان ما برقرار باشد . در پي آن كيخسرو سرداران و بزرگان كشور را دعوت كرد ، با آنها سخن گفت و دستور داد تا تمام زندانيان توراني را از زندان آزاد نمودند و به توران زمين فرستادند .
كيخسروچون سالها بر او گذشت روزي با سرداران خود گفت : اي پهلوانان از شرق تا غرب ايران زمين در كوه و بيابان ، در دريا و دشت ، بدخواهان را ادب كردم . و خدا اين تخت و تاج را بپاس نيايش هايم به من مرحمت كرد ، عمري دراز به من داد ، هميشه تمام آرزوهايم برآورده شد و امروز بي گمان آرزوئي ندارم ، از آن مي ترسم اكنون كه بي نيازي را احساس مي كنم و چيزي نمانده است كه بر آن دست يابم ، انديشه و خوي اهريمني در دل من وسوسه كند و روانم خودپرست شود و پس از عمري كه در راه راست و در جهت آرزوهاي مردم قدم برداشته ام ، بدكنشي همچون ضحاك شوم و يا چون جمشيد دل از مرحمت خداوند ببرم و آنگاه مرا با تور و سلم يكجا نام برند . پدران من مردمي نيك نبوده اند و امكان دارد از نظر اخلاق در معرض خطر باشم زيرا از يك سو، نژاد به كاوس مي رسانم كه پر از خودكامگي و دور از خرد و انديشه و ياد خداوند بود ، و از سوي ديگر ، نژاد به افراسياب توراني مي رسانم كه هيچكس از او به جز كژي و جادوئي به ياد ندارد . روان من از آن دو سو، به بدي مايل است و از آن ترسم ، در اين آخرراه به لغزش دچار شوم و مهر خداوندي از من جدا شود و به كژي وناداني و ظلم و خودپرستي و حرص و آز مايل شوم و چون درگذرم ، رواني تيره در آن جهان برايم باقي بماند
. من كار آن جهان را اندك نمي گيرم و تصميم گرفته ام از اين پس فقط در راه نيايش خداوند گام بردارم . از فراداي آن روز كيخسرو كمتر كسان را بار مي داد . پهلوانان ايران چون طوس و گودرزو گيو، گرگين و ديگران نزد كيخسرو رفتند و گفتند : ما همه پهلوانان ، دل به تو سپرده ايم و امروز تمام جهان از آن توست و نمي دانيم چه انديشه اي تو را به كناره گيري از جهان واداشته است . اگر ما گناهي كرده ايم كيفرمان ده ، اگر دشمني در نهان داري به ما بگو تا سرش را برگيريم و يا سر در راه آن ببازيم . كيخسرو گفت : نه من دشمني در گيتي دارم و نه شما گناهي كرده ايد ، شما بمانيد و نيكو زندگي كنيد . يك هفته است كه در پيشگاه يزدان به نماز و نيايش پرداخته ام و به آنجا رسيده ام كه مي دانم در اين جهان بزرگ ، همه چيز ناپايدار است مگر يزدان پاك كه همه چيز از اوست و من ازشاهي گذشته و فقط به راه او خواهم رفت .
پس رو به پرده داران كرده و گفت : من ديگر كسي را نخواهم پذيرفت و كار من نيايش و نماز خواهد بود . يك هفته گذشت و كيخسرو كسي را نپذيرفت . پهلوانان در انديشه شدند و با هم انجمن كردند و تصميم گرفتند تا سواري را به زابلستان نزد زال و رستم فرستاده و بگويند اي جهان پهلوانان داستان كيخسرو به اينجا رسيده است كه از درگاه يزدان راه گم كرده ، در بر پهلوانان بسته و پنداري كه با ديوان نشسته است و مي ترسيم همچون كاوس ، ديوان از راه ببرندش ، شما پهلوانيد و داناتريد تا كار از كار نگذشته ، خود را برسانيد و اين درد را علاج كنيد . پيك بر اسب بادپا نشست و روانه زابلستان شد تا به آن برسيم . موبدان و بزرگان همراه با پهلوانان ، بار ديگر از كيخسرو اجازه ديدار خواستند .
كيخسرو آنها را با محبت پذيرفت و هر يك را بر جاي خودشان بنشانيد . پهلوانان لب به گله گشودند و گفتند : از زماني كه راه را بر ما بسته اي ، دلمان از غم ، ياراي تپيدن ندارد . اين راز را بر ما بگشا! اگر دريايي از غم باشد به نيروي خود خشك مي كنيم ، اگر چون كوه باشد آن را بر مي كنيم ، اگر دشمن باشد به خنجر دلش را مي شكافيم و اگر چاره غم تو از كمي گنج و مال است ، ما همه پاسبان گنج توايم ، هرچه داريم از آن تو ، ما همه از رتج تو ، دردمند و گريانيم .
كيخسرو گفت : چنين نيست . نه دشمن در كشور است و نه رنجي بر دل من رسيده ، اين آرزوي دل من است كه به نيايش يزدان بپردازم ، مي خواهم فقط با خدا باشم . اميد دارم كه آن آرزوي من برآورده شود . اندكي صبر بايد . چون به آرزويم رسيدم براي همه شما راز خود را بيان خواهم كرد ، اكنون بازگرديد و شادمان باشيد و غم من نخوريد ، زيرا من با خداي خود شاد و خوشحالم . چون موبدان و پهلوانان رفتند ، كيخسرو گفت تا بار ديگري پرده ها را فرو آويختند آنگاه بر زمين نشسته رو به درگاه ايزد كرد و گفت : اي خداي برتر از آنچه كه در جهان و انديشه من هست راهنمائيم كن ، اي كردگار سپهر كه نيكي و عدل و مهر به نيروي تو فروزان است دستم بگير و بسوي خود ببر ، قبل از آنكه دل من به بدي مايل شود و از ديدار تو ترسان باشم .
پادشاهی لهراسپ و سپس گشتاسپ
رفتن گشتاسپ از پيش لهراسپ به خشم:
لهراسپ دو فرزند برومند داشت يكي گشتاسپ نام و ديگري زرير كه هر دو نيز كارآمد و شايسته پادشاهي بودند ولي لهراسپ به دو شاهزاده سرافراز ديگر مهر مي ورزيد كه از نوادگان كاوس بودند و از اين جهت دل گشتاسپ از كار پدر آزرده وناشاد بود تا آنكه روزي شاه با گروهي از بزرگان و سران لشكر به بزم نشسته بود؛ گشتاسپ جامي از مي سرگشيد و از جاي برخاست تا تاج و تخت كيان را به وي بسپارد ولي لهراسپ از اين زياده جويي و تندي فرزند برآشفت و او را نكوهش كرد و گفت:
جواني هنوز اين بلندي مجوي
سخن را بسنج و به اندازه گوي
گشتاسپ كه چنين سردي و خشونتي را از پدر انتظار نداشت، رنجيده خاطر شد و در شب تيره همراه با سيصد سوار خود راه هند در پيش گرفت و به آن سو تاخت. چون لهراسپ از رفتن فرزند آگاه شد، دلش از اندوه پر گشت و جهانديدگان را فراخواند و غم دل خود را با آنان در ميان نهاد و از كردار گشتاسپ نزد آنان شكوه ها كرد. فرزند ديگرش زرير را فراخواند و با هزار سوار بهسوي هند فرستاد و گستهم و گرازه را نيز مامور كرد كه يكي به روم و ديگري به چين به جست و جوي گشتاسپ بشتابند.
بازآمدن گشتاسپ با زرير:
گشتاسپ خشمگين و قهرآلود، آنقدر تاخت تا به كابل رسيد و با سوارانش در جاي خرمي فرود آمد و به نخجير پرداخت. از آن سو زريرنيز كه شتابان در پي آنان مي تاخت در آن نخجيرگاه به گشتاسپ و يارانش رسيد. دو برادر يكديگر را در بر گرفتند و گريستند و سپس نشستند و از هر جاي سخن راندند. زرير كوشيد تا با پند و اندرز برادر را نزد پدر برگرداند و گفت كه اخترشناسان در ستاره او ديده اند كه روزي به پادشاهي ايران نخواهد رسيد پس اين بي خردي خواهد بود اگر پادشاهي ايران را بگذارد و به كهتري نزد هندوان رود. گشتاسپ نيز قدري انديشيد و با آنكه از پدر دل آزرده بود به خاطر زرير پذيرفت كه به ايران باز گردد. لهراسپ از شنيدن مژده بازگشت گشتاسپ بسيار شادمان شد و دستور داد تا به افتخار بازگشت او جشني بيارايند و خود نيز بسيار از او دلجويي كرد. مدتها گذشت و باز گشتاسپ مهري از سوي پدر نديد پس تصميم گرفت كه اين بار خود به تنهاي به روم رود تا ديگر كسي نتواند پي او را بگيرد و بازش گرداند.
تازش اعراب و کشته شدن یزدگرد سوم
يزدگرد سوم از تيسفون با چهار يا پنج هزار رامشگر و نوازنده و آشپز كه در برخی از نوشته ها نفرات آشپز را تا هزار نفر ياد كرده اند، فرار كرده و به اصفهان و شيراز (1) و كرمان رفته و با خوشگذرانی به زور از مردم باژوسا و (ماليات) های گذشته را گرفته و آخر سر هم به خراسان رفته و به دست آسيابانی كه طمع در لباس و جواهراتش كرده كشته شده!"
آقای دكتر روبرت بامبان "Robert Bamban" تاريخ دان و استاد تاريخ در دانشگاه های كاليفرنيا در كتاب "The Military History of Parsi" وابسته به انستيتوی بررسی های تاريخ و به ويژه در رساله سودمند "آيا می دانيد که؟" در اين باره می نويسند: "....جای شگفتی است كه چرا در اين 1400 سال كسی از مورخان خودی و بيگانه پرسش نكرد كه يزدگرد سوم هنگام ترك پايتخت كه به پيشنهاد شورای كشوری انجام گرفت چه احتياجی به هزار آشپز داشته است؟ و يا كدام سند درست تاريخی نشان از آن دارد كه در كاخ شاهنشاهی هزار آشپز خدمت می كرده تا يزدگرد در زمان ترك پايتخت با خود برده باشد....."
يادآور می شوم كه يزدگرد سوم، آخرين پادشاه ساسانی، حتی فرزندان خود را در اين سفر تداركاتی همراه نبرد.
اكنون آنچه در تاريخ ايران يعنی شاهنامه ی منثور ابومنصوری آمده و فردوسی آن را به زيور شعر آراسته بر می رسيم و آن اين است كه پس از شكست نبرد قادسيه (كه از آن سخن خواهم گفت) يزدگرد سوم دگر روز شورای كشور و بزرگان و موبدان را برای رايزنی فرا می خواند كه همگی در شهرك بغداد گرد می آيند تا راه چاره ای برای رهایی كشور بيابند.
حرام شدن "می" در زمان بهرام گور
در ایران بعد از اسلام که «می» طبق احکام دینی حرام بوده، ممنوعیت شراب چیز عجیبی نبوده است و هر چند وقت یکبار اتفاق میافتاده. یعنی هر وقت که پادشاه متعصبی سر کار میآمده و میخواسته طبق قوانین دینی رفتار کند، اولین کاری که میکرده به هم زدن بساط میخواری و میفروشی بوده است و ….
اما به روایت شاهنامه، در ایران قبل از اسلام هم یکبار، آن هم در زمان بهرام گور، می حرام اعلام شده بوده است!
داستان از این قرار است که یکی از ملازمان بهرام گور، به نام کبروی، در مجلس شاهی بیش از ظرفیتش شراب میخورد و بیرون که میرود جایی پای کوه خوابش میبرد و کلاغی سر میرسد و هر دو چشمش را در میآورد.
داستان که به گوش بهرام گور میرسد رخش از غم کبروی زرد میشود و فرمان میدهد که:
همآنگه برآمد ز درگه خروش / که ای نامداران با فرّ و هوش
حرامست می در جهان سر بسر / اگر زیر دستست اگر نامور
یک سالی از این ماجرا میگذرد تا اینکه کفشگر زادهای ازدواج میکند و مادرش در کمال ناراحتی کشف میکند که پسر در انجام وظایف زناشویی ناتوان است. برای جبران این ناتوانی، مادر چند پیمانه میای را که پنهان کرده بوده در میآورد و به پسر میدهد و او هم میخورد و …
بزد کفشگر جام می هفت و هشت / هم اندر زمان آتشش سخت گشت
اتفاقا همزمان یک شیر از شیرخانهی شاه فرار میکند و به کوچه میزند و به کفشگر میرسد که بعد از کامیابی با همان مستی از خانه بیرون رفته بوده است.
بهرام گور و لنبك آبكش
بدانكه كه شد پادشاهیش زاست
فزون گشت شادی و انده بكاست
یكی از روزها بهرام گور با گردان و دلاوران به نخجیر رفت. پیرمردی با عصایی در مشت پیش شتافت و گفت: شاها در شهر ما دو مرد بانوا و بی نوا زندگی می كنند: یكی جهود بدگوهری است پر از سیم و زر به نام براهام و دیگری مردی است خوش گفتار و آزاده به نام لنبك آبكش. چون بهرام گور دربارﮤ ایشان پرسید, مرد چنین پاسخ داد كه لنبك آبكش سقائی است جوانمرد كه نیم از روز را به فروش آب می گذارند و در آمد آن را در نیمه دیگر خرج مهمانان از راه رسیده می كند و چیزی از بهر فردا نمی اندوزد, اما براهام با آنهمه گنج و دینار در پستی و زفتی شهرﮤ شهر است.
شاه فرمود تا بانگ بر زنند كه كسی را حق آن نیست كه از لنبك آبكش آب خریداری كند. همینكه شب فرا رسید سوار شد و چون باد بسوی خانـﮥ لنبك راند و بر در فرود آمد و حلقه برزد و گفت: از سپاهیان ایران دور مانده ام و اكنون بدین خانه رو آورده ام اگر اجازه بدهی تا در این خانه شب را بسر آورم به جوانمردیت گواهی می دهم. لنبك از گفتار خوب و صدای او شاد گشت و گفت: ای سوار فرود آی كه اگر با تو ده تن دیگر هم بودند همه بر سرم جای می گرفتند.
بهرام فرود آمد و اسب را به لنبك سپرد, لنبك در زمان یك دست شطرنج پیشش نهاد و به فراهم كردن خوردنی پرداخت و چون همه چیز آماده گشت شاه را به خوردن خواند و پس از آن با شادی جام مئی پیش آورد.
عجب ماند شاه از چنان جشن او
وزان خوب گفتار و آن تازه رو
بهرام خفت و چون بامداد پگاه چشم برگشاد لنبك از او درخواست كه آن روز هم مهمانش باشد و اگر یاری خواهد كسی را طلب كند. شاه پذیرفت و آن روز در سرای لنبك ماند لنبك مشك آبی كشید و به قصد فروختن بیرون رفت, اما هرچه گشت خریداری نیافت, پیراهن از تنش بیرون كشید و فروخت و دستاری را كه در زیر مشك می نهاد در بر كشید, پس از آن به بازار رفت و گوشت و كشكی خرید و به خانه بازگشت آن روز هم خوردند و نوشیدند و مجلسی آراستند.
روز سوم باز لنبك نزد بهرام رفت و گفت: امروز نیز مهمان من باش. بهرام پذیرفت و در خانه ماند, لنبك به بازار رفت و مشك را نزد پیرمردی گروگان گذاشت و گوشت و نانی خرید و شادمان برگشت و در فراهم آوردن غذا از بهرام یاری خواست.
جانسپاری پهلوان دلاور ایران بهرام گودرز
در جنگ هماون که به سرداری توس میان ایرانیان و تورانیان در می گیرد، سپاه ایران دچار شکست می شود و بسیاری از پهلوانان از پای در می آیند. و از آن جمله از هفتاد و هفت فرزند و نبیره ی گودرز نیمی به خاک هلاکت می افتند و یکی از شاهزادگان ایرانی به نام «ریونیز» در میدان نبرد به خون خویش در می غلطد. و جنگ در اطراف بدن او مغلوبه می شود و برای این که نگذارند تاجی که بر سر این شاهزاده ی جوان است به دست تورانیان افتد، جنگی سهمناک پیش می آید تا در آن میان بهرام فرزند بزرگ گودرز که از دلاوران به نام ایران است با نیزه تاج را از فرق ریونیز بر می گیرد و با جنگ و گریز خود سپاهیان خسته را به دامان کوه می کشد، تا چند ساعت که از روز برجای مانده سپاه آسایش بگیرد و گریختگان گرد آیند و خود را برای نبرد بامداد دیگر آماده سازند.
چون خورشید سر به شانه ی کوهسار می نهد و شب فراز می آید، بهرام پیش پدر می رود و دستوری می طلبد که به میدان جنگ بازگردد و تازیانه ای را که در هنگام برداشتن تاج از سر ریونیز به زمین انداخته، پیدا کند. مبادا دشمن آن را بیابد و چون نام بهرام بر آن نوشته است از جمله ی غنایم بسیار ارزنده ی نبرد مایه ی فخر دشمن و بدنامی پهلوان ایرانی گردد. گودرز پیر، پسر از از این تهور بی سود و زیان بخش منع می کند و برادرش گیو چندین تازیانه که دسته ی آن ها از زر و سیم است و فرمانروای ایران به پاداش مردانگی ها به وی هدیه کرده است می آورد که آن ها را بردارد و از رفتن به میدان جنگ و جستجوی تازیانه ی چرمی منصرف شود. اما بهرام از آن ها نیست که سرزنش رابه آسانی تحمل کند و نثار برادر را نمی پذیرد.
چنین گفت با گیو بهرام گُرد
که: «این ننگ را خوار نتوان شمرد
شما را زرنگ و نگار است گفت
مرا زان که شد نام با ننگ جفت
نبرد رستم و اشکبوس
پس از مرگ فرود و شکستهای پی در پی سپاه ایران از سپاه توران که در پایان منجر به محاصره ی ایرانیان در کوه هماون گردید، ناچار شدند رستم را به یاری در میدان نبرد فرابخوانند. با ورود رستم به میدان نبرد و گفته های امیدوار کننده ی او با نیروهای خودی و حرکتهای روانی او با اشکبوس و کاموس و چنگش، در نبردهای تن به تن، نوار پیروزیهای تورانیان در دامان کوه هماون پاره شد و سرآغاز پیروزیهایی برای ایرانیان گردید و پایانش شکست و نابودی دشمن بود که منجر به کشته شدن افراسیاب فرمانروای مقتدر توران زمین گردید .
چو آمد درفش سپهبد پدید شب تیره رستم به لشگر رسید
گودرز و دیگر سران ایران به پیشباز رستم رفتند و با غم و اشک برای کشتگان شهید مانند بهرام در میدان نبرد ، با امید به فردا سپاه دشمن را برای رستم اینگونه بیان کردند:
زچین و زهندو زسقلاب وروم زویرانه گیتی وآباد بوم
همانا نمانده یکی جانور یکی برجنگ ما برنبسته کمر
رستم ایرانیان را دلداری می دهد و مانند همیشه آنها را به یاری خداوند یکتا امیدوار می کند و برای آنها از خستگی خود و اسبش رخش نامور سخن می گوید:
چنین گفت رستم که گردان سپهر ببینیم تا بر که گردد بمهر
چگونه بود بخشش آسمان کرا زین بزرگان سرآید زمان
درنگی نبودم براه اندکی دو منزل همی کرد رخشم یکی
کنون سم این بارگی کوفتست ز راه دراز اندر آشوفتست
نیارم برو کرد نیرو بسی شدن جنگ جویان به پیش کسی
یک امروز در جنگ یاری کنید برین دشمنان کامگاری کنید
که گردان سپهر جهان یار ماست مه و مهر گردون نگهدار ماست
گرگین پهلوان دلاور ایران
گرگين پسر ميلاد، يكي از پهلوانان دوران پادشاهي كي كاووس و كيخسرو، و رييس خاندان ميلاد بود. اشاره طبري بدين كه هم پسر و هم پدر گرگين، ميلاد نام داشتند، ميتواند درست باشد، چه، انتخاب نام نخستين نوه بر اساس نام پدربزرگ، امري عادي بوده است.
بخش عمدهي ماجراهاي گرگين در ضمن داستان بيژن و منيژه ميگذرد. در شاهنامه گفته ميشود كه گرگين به همراه بيژن براي كشتن گرازهايي كه در ارمان، منطقهاي واقع در مرز توران، پرسه ميزدند، گسيل شده بودند. گرگين كه به دليري بيژن رشك ميبرد، به قصد گرفتار كردناش، او را ترغيب كرد كه به بيشهاي زيبا و دلپذير در توران، كه منيژه دختر افراسياب بزم و ضيافتي را در آن برپا كرده بود، برود. بيژن و منيژه با ديدن هم، در يك نظر دلباختهي هم شدند و مدتي در كنار يكديگر بودند، تا آن كه خبر اين ماجرا به گوش افراسياب رسيد و فرمان داد كه سربازاناش بيژن را دستگير كنند و به سياهچالهاي بيافكنند. در اين اثنا، گرگين به ايران بازگشت و به دروغ گفت كه بيژن هنگامي كه در پي شكار گورخري رفته بود، گم شده است. اما با آشكار شدن دروغگويياش، گرگين به فرمان كيخسرو محبوس گرديد، اما بعداً با وساطت رستم آزاد شد و به قصد نجات بيژن، با رستم همراه گشت.
گرگين، همچنين، يكي از يازده پهلوان توصيف شده در داستان دوازده رخ است، كه در آن، هماورد توراني خود، اندريمان را به هلاكت رساند. از او در منظومههاي حماسي ديگر، مانند فرامرزنامه و بهمننامه نيز ياد شده است. در بهمننامه (سرودهي ايرانشاه بن ابي الخير) گفته شده است كه رويين، فرمانده سپاه بهمن، پسر گرگين بوده است. ابن اسفنديار (تاريخ طبرستان و رويان)، ظاهراً بر مبناي تشابه نامها، بنيانگذاري شهر گرگان را به گرگين نسبت داده است.
پدر ملت ایران: کورش و فردوسی
بخشی از سروده پرفسور حسن امین برگرفته از دانشنامه منظوم ایران*
دو مَردند ایرانیان را پدر / که شد شام ایران از ایشان سحر
یکی کورش، آن شاه ایرانمدار / دگر نیز فردوسی نامدار
بنا کرد کورش گر آیین داد / سخن نیز فردوسی آیین نهاد
یکی در سخن و آن به قانون نیک / ندارند در کار خودشان شریک
یکی مرد نامی ز جنگآوران / دگر در سخن پیر رامشگران
یکی سرکشان را کشیده به بند / دگر داده بر مردم اندرز و پند
از او چون وطن از سخن زنده گشت / «زمین شش شد و آسمان گشت هشت»
فتح بابل و فرمان حقوق بشر کورش
به اقلیم بابل در آن سال و ماه / نبونید بیدادگر بود شاه
چو کورش خبر شد ز کردار او / بس اندیشه فرمود در کار او
ز ایران سپاهی فراهم نمود / به جنگ نبونید بشتافت زود
نبونید تسلیم شد در نبرد / شهنشاهش از شهر تبعید کرد
هم آنگاه دستوری از سر، نوشت / برای ملل حکم دیگر نوشت
به فرمان او حکمی انجام شد / که منشور آزادیاش نام شد
یکی استوانه ز کورش بهجاست / حقوق بشر خوانیاش گر رواست
شهنشاهی کورش پاک دید / ز قفقاز و جیحون به عمان رسید
هم از داردانل رفت تا رود سند / فراتر به هندوکش و مرز هند ..
آگاهی ایرانیان باستان از گرد بودن زمین
گردش زمين به دور خورشيد و كروي بودن آن، اگر چه امروز موضوعي شناخته شدهاست و همگان به آن باور دارند، اما تا چند صد سال پيش از نظر اروپاييان يك موضوع ناشناخته بود و آنها زمين را ثابت ميپنداشتند كه خورشيد به گرد آن ميگردد. آنان به دليل ناآشنا بودن با كتابها و منابع ديني و علمي ديگر نقاط جهان فكر ميكردند كه براي نخستين بار گاليله توانسته است اين موضوع را كشفكند و اين اشتباه را برطرف سازد. در حالي كه چند هزار سال پيش از آن در اوستا به اين موضوع اشاره شدهاست.
در كتاب مقدس اوستا چندين بار از گرد بودن زمين و گردش آن گفتوگو شده و آن را با كلمه «سكارنا» به معني گرد و گردنده و گوي مانند بودن بيان داشتهاست.
همچنين در «آبانيشت» قطعه 38 آمدهاست كه: «نريمان گرشاسب آرزو كرد كه در روي اين زمين فراخ و گرد و گردنده دور كرانه بتازد و بر دشمن چيره شود»
و نيز در قطعه 95 «مهريشت»، از مهر ياد شده و آمدهاست كه: «مهر در هر غروب و آغاز شب به روي كرهزمين ميآيد و دو كرانه اين زمين فراخ گرد و گردنده دور كرانه را ميپيمايد.»
حتی فردوسی که تقریبا 500 سال پیش از گالیله می زیسته نیز در شاهنامه به گرد بودن زمین اشاره کرده است:
جهان پر شگفت است و تن هم شگفت نخست از خود اندازه باید گرفت
دگر آن که این گرد گردان سپهر همی نو نمایدت هر روز مهر
این مسئله شناخت دیرینه ایرانیان از گیتی و زمین را به خوبی نشان می دهد. ایرانیان حتی مدارهای نیمروزی (نصف النهار) به دور زمین طراحی نموده بودند و مرکز شروع آن شهر «نیمروز» ( که اکنون یکی از شهرهای افغانستان است) بود که امروز استعمارگران غربی به جای شهر نیمروز از گرینویچ به عنوان مرجع زمان یاد می کنند.

فرتوری از مجسمه نقره ای شاپور دوم ساسانی ، که جهان را با مدارهایش بر روی تاجش می بینید
شاهنامه در یک نگاه
تاريخ حماسى ايران مديون زحمات جانفرساى حکيم ابوالقاسم فردوسى طوسى است. در بيان معنى حماسه از دومنبع بهره مى جوييم: اول، دانشنامه ادب فارسى (جلد يکم، آسياى ميانه به سرپرستى حسن انوشه) که مى گويد: «حماسه در لغت به معنى دليرى و شجاعت و در اصطلاح، روايت بلندى است که اغلب منظوم با بهره داشتن از زمينه هاى مختلف قهرمانى و پهلوانى و جوهره قومى و ملى که حوادثى خارق العاده در آن جريان دارد. هر حماسه بايد از دو عنصر برخوردار باشد. ۱ _ حادثه، نمايان کننده پهلوانى و قهرمانى باشد. ۲ _ انسان هاى قهرمان، حوادث را به پيش ببرند.» [اما روانشاد دکتر ذبيح الله صفا تعريفى جامع و مانع از آن در کتاب «حماسه سرايى در ايران» به دست مى دهد و مى گويد: «حماسه نوعى از اشعار وصفى است که مبتنى بر توصيف اعمال پهلوانى ها و مردانگى ها و افتخارات و بزرگى هاى قومى و فردى باشد به نحوى که شامل مظاهر مختلف زندگى آنان گردد.»]
زندگى فردوسى و اهميت شاهنامه
حکيم ابوالقاسم منصور بن حسن بن شرفشاه مشهور به فردوسى در ۳۲۹ هجرى قمرى (۹۴۰ ميلادى) همزمان با سلطنت نصر دوم پادشاه سامانى در «قريه باژ» نزديک طابران طوس به دنيا آمد. قريه باژ همان روستاى کنونى فاز است که در بيست کيلومترى شمال شرقى مشهد است. او از خانواده دهقانان بود. درباره دهقانان بايد توضيح داد که آنان رعاياى بى سواد نبوده اند، بلکه دهقانان طبقه اى باسواد، ممتاز و شريف بودند که در زمره خرده مالکان پاک نيت و ضمناً در رده نگهبانان سنن و فرهنگ ملى ايران شمرده مى شدند. آنان فرزندانشان را با آداب و رسوم ايرانى پرورش مى دادند. فردوسى در چنين محيطى پرورش يافت و دل بسته فرهنگ و آداب ايرانى شد. او در روستاى زادگاهش و شهرهاى خراسان زبان هاى عربى، پهلوى، علم کلام و فلسفه را به خوبى فراگرفت.
در ۳۷۰ هجرى قمرى (۹۸۱ ميلادى) فردوسى وقتى به تنظيم شاهنامه پرداخت که در بلاد اسلامى در دو کانون، ايرانيان آزاده درصدد احياى فرهنگ ايران بودند: اول منطقه خراسان (خورآيان) که امراى سامانى بر آن حکومت مى کردند و مدعى بودند که از نسل ساسانيان هستند. آنها تمام جشن هاى ايرانيان باستان را دوباره بر پاى داشتند. دوم: بيت الحکمه در بغداد که تمام نويسندگان و دانشمندان بزرگ ايرانى که از جندى شاپور خوزستان به آنجا مهاجرت کرده بودند، همان اهداف را تعقيب مى کردند که احياگران فرهنگ و تمدن باستانى ايران در خراسان بزرگ به ويژه بلخ، سمرقند و بخارا. در اين ميان طوس به خاطر خيزش فردوسى در احياى فرهنگ باستانى ايران مقامى والا پيدا کرد.
منبعهاى شاهنامه
منابعى که براى تنظيم شاهنامه توسط فردوسى طوسى از آن بهره گرفته شد، بسيارند ولى آن طور که فردوسى شناسان نوشته اند از منابع مکتوب زير بيشتر استفاده شده:
1_ خداى نامه که در دوره ساسانى نوشته شده است.
۲ _ شاهنامه ابومنصورى که به تشويق يکى از سپهسالاران خراسان تنظيم گرديده است.
۳ _ يادگار زريران (اياتکار زريران) که رساله اى است در باب شرح جنگ هاى زرير برادر گشتاسب با دشمنان دين زرتشت.
4 _ کارنامه اردشير بابکان.
۵ _ گشتاسب نامه دقيقى طوسى
منشور منوچهر شاه
منوچهر شاه فرزند ایرج در جنگ با سلم پادشاه متجاوز و ستمگر پیروز می شود و سلم ستمگر کشته می شود سپاهیان سلم که با کشته شدن شاه و فرمانروای خود دیگر توانی برای جنگیدن نداشتند از منوچهر شاه درخواست بخشش می کنند...
منشور منوچهر شاه
نشانه ای دیگر بر آزاد اندیشی . عدل . انسان دوستی و بزرگ منشی ایرانیان باستان
منوچهر شاه فرزند ایرج در جنگ با سلم پادشاه متجاوز و ستمگر پیروز می شود و سلم ستمگر کشته می شود سپاهیان سلم که با کشته شدن شاه و فرمانروای خود دیگر توانی برای جنگیدن نداشتند از منوچهر شاه درخواست بخشش می کنند .
اگرچه باید بدانیم که در آن دوران بخشش و درخواست بخشش شاید معنایی نداشت و هر یک از دو طرف جنگ پس از چیرگی بر طرف دیگر همگی سپاه آنان را نابود و بسیاری از آنان را در دم می کشتند و دست به چپاول . غارت و تجاوز به مال و ناموس آنان می زدند اما روح و اندیشه ایرانی که پس ترها به گونه ای دیگر در اندیشه کوروش بزرگ نمایان می شود این بار نیز برتری خود را به دیگر جهانیان نشان می دهد . منوچهر شاه پس از شنیدن درخواست بخشش از سوی سپاهیان سلم منشور آزادی . انسان دوستی ایرانیان رو این چنین ثبت تاریخ می کند .
در منشور آزادی منوچهر شاه چنین آمده است :
من هرگز تسلیم هوا و هوس خون ریختن نخواهم شد و هرگز نام خود را به ننگ خود کامگی نخواهم آلود .اکنون که گناهکار (متجاوز) از بی گناه (مدافع ) بازشناخته شده است دوران بی داد سپری گردیده و روزگار داد فرا رسیده است .
شما که برای ریختن خون ما و ویران کردن سرزمین ما اقدام به تجاوز کردید اکنون که شکست خوردید آزادید که به خانه های خود باز گردید .
همه شما چه آنانی که شاید از روی ترس خود را دوست دار من نشان می دهند و چه آنانی که در باطن کینه خواه من هستند . رزم افزارها را از خود دور کنید .
به جای کینه ورزی مهر جویید . به سرای نیکویی و روشنی در آیید و از زشتی و سیاهی خود را در امان دارید .
اکنون من آرزو مندم که روان روشن جایگاه تان باشد .
گردآفرید نخستین شیرزن حماسه ملی ایران
جلال خالقی مطلق
گُردآفرید نخستین شیرزن حماسۀ ملی ایران است. گردآفریدِ دلربا و چالاک با این که در شاهنامه حضوری کوتاه دارد و شکست هم میخورد، بسیار برجسته است و یکی از گیراترین زنان شاهنامه. وی را میتوان مانند فرانک، ارنواز و شهرناز، نمونۀ زن اصیل ایرانی دانست...
زنی بود بر سان گرد سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید که چون او به جنگ اندرون کس ندید
ما در رهسپاری سهراب از توران به ایران، هنگامی که وی در جستجوی پدرش رستم است، با او آشنا میشویم. در مرز توران و ایران، دژی به نام سپیددژ هست. گُژدَهَم که یک ایرانی سالخورده است، بر آن فرمان میراند و همواره در برابر دشمن پایداری سرسختانهای میورزد و با این کار، دل همۀ ایرانیان را به آن دژ امیدوار میسازد. گژدهم پیر، پسری خرد به نام گُستَهَم دارد، و دختری به نام گردآفرید. سهراب ناچار است پیش از درآمدن به خاک ایران از این دژ بگذرد. در نبرد میان سهراب و هژیر، فرماندۀ دژ، سهراب بر او پیروز میگردد. سهراب، نخست میخواهد او را بکشد، اما سپس او را اسیر کرده راهی سپاه خود میکند. آگاهی از این رویداد، دژنشینان را سراسیمه میسازد، اما گردآفرید چنان این را مایۀ ننگ میداند که بر آن میشود خود به نبرد او رود (شاهنامه/12b/ 173 تا 203).
شاهنامهي فردوسي در گرجستان
جمشيد گيوناشويلي، كه زماني نمايندهي فرهنگي گرجستان در ايران بود، فارسي را به رواني و رسايي سخن ميگويد. او در همايش هزارهي شاهنامه كه در بهار امسال برگزار شد، دربارهي برخي از كوششهاي استادان شاهنامهشناس گرجستاني سخن گفت. براي ما ايرانيان آگاهي از آن تلاشها بايستگي دارد و يادآور گسترهي نفوذ شاهنامه در ديگر فرهنگهاست؛ از اين رو، چكيدهاي از سخنراني گيوناشويلي آورده ميشود؛ با يادآوري اين نكته كه: كوششهاي شاهنامهپژوهان گرجي دربارهي شاهنامه، بسيار افزونتر از آن چيزي است كه گيوناشويلي در زمان كوتاه سخنراني خود فرصت يافت تا بخشي از آنها را برشمارد.
حماسهسراي بزرگ ايران، فردوسي، نياز ملي زمانهاش را به داشتن كتابي چون شاهنامه دريافت و در روزگار سامانيان، سرودن شاهكار سخنوري خود را آغاز كرد. شاهنامه كاخ بلندي است كه در گذر هزارساله، از باد و باران دگرگونيهاي روزگار گزندي نديده است. گرجيان همواره اين اثر را كه دربردارندهي فرهنگ جوانمردي و گذشت، وفاداري به چارچوبهاي اخلاقي و پاكدامني و دلبستگي به ميهن است، پاس داشتهاند و آن را رهنموني براي رفتار و كردار خود شناختهاند.
امیر صادقی : بياييد تا شاهنامه را از قبرستان كتابخانهها بيرون بكشيم و بخوانيم
همانديشي هزارمين سال سرايش «شاهنامه» با عنوان «مسيحاي پارسي» همراه با كنسرت شهرام ناظري عصر ديروز (دوشنبه، 30 آبانماه) در تالار فردوسي دانشگاه تهران برگزار شد.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، همانديشي هزارمين سال سرايش «شاهنامه» كه از سوي سازمان دانشجويان جهاددانشگاهي برگزار ميشد، با ضرب و طبلنوازي مرشد مهدي تمولي آغاز شد.
جایگاه کورش و داریوش در شاهنامه
سخن نخست آن است که : بند شاهنامه با آنچه که امروزیان با خواندن تاریخ های اروپایی ((تاریخ)) اش می خوانند,همانا هنگام پادشاهی داراب,و دارای دارایان است,که در زیر آنرا از درون شاهنمه بر شما نمایان می کنم .
به نام خداوند جان و خرد
سخن نخست آن است که : بند شاهنامه با آنچه که امروزیان با خواندن تاریخ های اروپایی ((تاریخ)) اش می خوانند,همانا هنگام پادشاهی داراب,و دارای دارایان است,که در زیر آنرا از درون شاهنمه بر شما نمایان می کنم .
پادشاهی هخامنشیان دو هنگام را در بر می گیرد : نخست ,هنگام کوروش و کمبوجیه,دو دیگر,هنگام داریوش و فرزندانش.وبدینسان می توان آنرا با دو نام کورشیان و داریوشیان خواند.
هنگام داریوشیان در شاهنامه به دارای دارایان = دارا پسر داراب نامزد گردیده است و بسی از رویدادهای زمان داریوشیان در این هنگام بازگو شده است چونان,ساختن دارابگرد = تخت جمشید امروزین,و کاخ شوش در خوزستان:
یکی شارسان کرد,زرنوش نام به اهواز گشتند و از او شادکام
کندن کانال از دریای سرخ به رود نیل و دریای مدیترانه و دیگر کانال ها (1) که در یونان کنده شد :
رستم شاهنامه افسانه نيست
با درود بر گرامیان
پس از شکست کرزوس پادشاه لیدی از کوروش کبیر شهر سارد پایتخت کشور لیدی به محاصره ی ایرانیان در آمد و چهارده روز آن محاصره به طول انجامید و سر انجام در شب پانزدهم مردی به اسم رتس تهم که از سربازان سپاه کوروش کبیر بود داوطلب شد که از حصار شهر سارد بالا برود ودروازه را بگشاید تا سپاهیان کوروش بتوانند وارد شهر شوند.لازم به ذکر است که نم پدر رتس تهم زیله یا زایله بود.حالا خودتان قضاوت کنید که آیا این رتس تهم که نامش مانند همان رستم قهرمان شاهنامه است نمیتوانند یک شخص باشند با توجه به اینکه نام پدر او نیز زیله یا زایله بوده که با این حساب زیله هم همان زال پدر رستم خواهد بود و چون به کار بردن رتس تهم و زیله در شعر وزن آن را به هم میزد آیا رتس تهم وزیله همان رستم و زال نمیتوانند باشند؟این را گفتم تا دلیلی بر آن باشد که شاهنامه افسانه نیست تمامش واعیت دارد.حالا برویم سراغ ماجرا.بعد از اینکه رتس تهم داوطلب شد که از حصار شهر بالا برود با مخالفت کوروش کبیر مواجه شد ولی با پا فشاری رتس تهم کوروش نیز موافقت کرد که او از حصار بالا برود.سپس رتس تهم طناب خود و گرز پانزده کیلویی خود را برداشت تا از حصار بالا برود هنگامی که او داشت شرایط حصار را بر رسی میکرد دید که کلاه خود یکی از سربازان لیدیایی که روی حصار بود بر زمین افتاد و دید که آن سرباز پایش را روی تخته سنگ های کنار حصار گذاشت و پایین آمد.رتس تهم بلافاصله کمان خود را برداشت وتیری در آن نهاد تا به سمت سرباز لیدیایی روانه کند لی ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد که آن مرد را زنده بگذارد تا راه بالا کشیدن را بفهمد.سرباز لیدیایی وقتی کلاهش را برداشت داشت ا حصار بالا میکشید که ناگهان تیر رتس تهم به او بر خورد کرد و او بر زمین افتاد و جان باخت
فرهنگ های شاهنامه در شبه قارّۀ هند
از قرن پنجم هجری به این سو، در حوزۀ گستردۀ زبان و ادب فارسی، شاهنامۀ فردوسی همواره منبع اصلی فرهنگ نویسان فارسی برای استخراج لغات و ترکیبات و شواهد شعری بوده است. از اواخر قرن ششم یا اوایل قرن هفتم هجری با تألیف معجم شاهنامه، به کوشش دفترخوان عادلی(شریف دفترخوان)، تدوین فرهنگهای ویژۀ شاهنامه نیز آغاز شد که از آن میان سهم فرهنگ نویسانی که در حوزۀ شبه قاره فعالیت می کردند بسیار بارز و قابل توجه بوده است. چنین می نماید کهن ترین فرهنگ شاهنامه پس از معجم شاهنامه فرهنگی باشد به نام فرهنگنامۀ فردوسی، ولی از این فرهنگ نه نسخه ای در دست است و نه نام مؤلّف آن دانسته است. نخستین بار بدر ابراهیم در فرهنگ خود با عنوان زفان گویا (تألیف اواخر قرن هشتم یا اوایل قرن نهم هجری)شرح برخی از این واژه ها را از این فرهنگ نقل کرده است. بنا براین فرهنگنامۀ فردوسی باید در قرن هشتم یا پیش از آن نوشته شده است، ولی معلوم نیست که کهنتر از معجم شاهنامه باشد. بدر ابراهیم، ذیل 17 واژۀ به این فرهنگ اشاره دارد که فقط ذیل واژۀ تلک نام کامل این فرهنگ را ذکر می کند و در بقیۀ موارد می نویسد: «در فردوسی است» یا «فردوسی گوید» که بی گمان مراد او همان فرهنگنامۀ فردوسی است(برای این واژهها و واژههای دیگر منقول از این فرهنگ و شرح آنها، نک: خطیبی، ص44-45). ما نمی دانیم که این فرهنگ در چه حوزۀ جغرافیایی زبان فارسی نوشته شده است، اما از آنجا که همۀ فرهنگنویسانی که بدین فرهنگ استناد کردهاند مانند همین بدر ابراهیم و مؤلف مدار الافاضل(تألیف: 1001ق) و مؤیّد الفضلاء (تألیف: 1225)متعلق به شبه قارۀ هند بوده اند، می توان احتمال داد که این فرهنگ نیز در همان حوزۀ جغرافیایی نوشته شده است.
گذشته از این به نظر می رسد مؤلف این فرهنگ برای نخستین بار از اصطلاح «فرهنگنامه» برای نامگذاری یک کتاب لغت استفاده کرده باشد. کهنترین مورد کاربرد این این واژه شاهدی است از اقبالنامۀ نظامی(ص146: سه(به)فرهنگنامه ز فرخ دبیر/ به مشک سیه نقش زد بر حریر) که آن را در مورد کتابی به کار برده است که حاوی دانش و حکمت است(برای معنی این اصطلاح، نک: لغتنامۀ دهخدا، ذیلِ همین واژه). پس از آن – چنانکه پایینتر اشاره خواهد شد- فخر قوّاس(ص3) فرهنگنامه را در هر دو معنی به کار برده است. به هر روی، با اینکه از عنوان فرهنگنامۀ فردوسی برمیآید که این فرهنگ فرهنگ لغات شاهنامه باشد، ولی از مطالب منقول از این فرهنگ در فرهنگهای دیگر پیداست که واژه های آن فقط اختصاص به شاهنامه نداشته است، زیرا برخی از واژه هایی که از این فرهنگ نقل شده، مانند تلک، دهاز، دریواس، فغ، کلابه در شاهنامه به کار نرفته است. از سوی دیگر معنی بیشتر واژه هایی که از این فرهنگ نقل شده یا اشتباه است یا در معانی داده شده در شاهنامه به کار نرفته اند. مثلاً در فرهنگ زفان گویا بدر ابراهیم، ذیلِ خروش چنین آمده است:«فریاد، و در فردوسی(یعنی فرهنگنامۀ فردوسی) است بانگ مردم دون.» یا ذیل زوار آمده است«...در فردوسی است: زوار بیمار»، بدیهی است که در شاهنامه زوار به معنی خدمتکار زندانیان یا بیماران به کار رفته است نه به معنی بیمار. یا اینکه ذیل کیفر چنین می خوانیم: «...و در فردوسی است: کیفر حیف باشد.» که معلوم نیست مراد فرهنگنویس چیست. از میان واژههای منقول از این فرهنگ چهار واژه(راغ، شید، کیفر و گوزن) در کهنترین فرهنگ شاهنامه، یعنی معجم شاهنامۀ شریف دفترخوان آمده است؛ آن هم با عباراتی متفاوت در شرح واژهها که نشان میدهد مؤلف فرهنگنامۀ فردوسی به هنگام تألیف فرهنگ خود آن فرهنگ را در دست نداشته است.
گذر ارتش ایران از سد آبی
آب، جلوه زندگانی نزد همه مردمان و ملت ها و شهری گری ها ( تمدن ها) همواره از بزرگی و احترام فراوانی برخوردار بوده است.، در چارچوب رود و چاه و چشمه، شوندگر ( عامل) کشاورزی و گسترش یکجا نشینی بشربشمار می آمده و در شمایل دریا، راه دست یابی به سرزمین های دور دست. اما برای گذر از این این سدهای آبی، چه دولت های بزرگی چون آشوریان و چه قبایل بی تمدنی چون مهاجمان زرد خاوری که با مشکلات بی پایان روبرو نگشتند و چه فرمانروایان مدعی و ثروت مندی چون فرعون نخائو دومII Nechao نتوانستند آنها را به زیر یوغ قدرت خویش در بیاورند. و چه سربازان فراوانی بوده اند که در هنگامه گذر ارتش از رود و دریایی در جریان و ژرفای آبها از میان نرفته اند. اما تاریخ برای ایرانیان در این زمینه بسیار پیروزمندانه برگ خوده است. اسناد تاریخی به روشنی گواهی می دهند که سپهبد و فرمانده ایرانی، چگونه توانسته است از هزاره های دور، سرباز و دانش خود را از آب ها گذر دهد و از پدیده های طبیعت شکست را نپذیرد. در اینجا و با توجه به ترتیب زمانی رخدادها، نگاهی به این تلاش های شورانگیز می اندازیم تا پیشینه شگردهای کنونی گذر از آب نظامیان آشکار گردد.
1- دوران کهن تاریخ ایران
گذر سپاهیان ایرانی به رهبری فریدون و کاوه از اروند رود
در پی لشگر کشی ملت ایران در برابر فرمانروای ستمگر و نخستین بپاخیزی این مردمان که از نظر زمانی، نخستین جنبش مردمی نیز بر شمارده میشود، سپاهیان با فرماندهی کاوه و فریدون سوی اروند رود آمده تا به تختگاه بیوراسپ (نامدار به ضحاک) در آن سوی رود یادشده برسند. بدوران مورد بحث، هنوز پلی بر روی رودهای بزرگ زده نمیشد و برای گذر از آنها، از کشتی ها و قایق ها بهره می جستند. در این رخداد ، فریدون ( فرمانران برگزیده از سوی ملت)، از نگهبانان و گذربانان می خواهد که وی و سپاهیانش را از رود بگذرانند، اما نگهبانان پاسخ دادند که این کار تنها با برخورداری از گذرنامه ای نشان شده به مهر فرمانروا شدنی است (اشاره به نخستین گذرنامه و مجوز گذر از ایالات درونی کشور در تاریخ). فریدون که چنین دید، درنگ نکرد و اسب خود را به آب زد. در پس وی، سپاهیان و همراهیانش چنین کردند و همگی توانستند تا از آن رود خروشان به تندرستی گذر نمایند.
رازهای نهفته در شاهنامه
بعد از این مقدمه میپردازیم به اصل مطلب:
1ـ پیدایش هنر پزشكی در دوران پادشاهی جمشید
فردوسی در شرح پادشاهی جمشید به كاربرد عطرها و فرآورده های گیاهی به عنوان دارو و پیدایش صنعت طب چنین اشاره می كند:
دگر بوهای خوش آورد باز --- كه دارند مردم به بویش نیاز
چو بان و چو كافور و چون مشك ناب --- چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پزشكی و درمان هر دردمند --- در تندرستی و راه گزند
كه « در تندرستی » با علم بهداشت و « راه گزند » با علم آسیب شناسی امروز قابل تطبیق است.
فريدون جنيدي در همايش جهاني اتاق بازرگاني زرتشتيان ايران :
فريدون جنيدي،شاهنامهپژوه ايراني در همايش جهاني اتاق بازرگاني زرتشتيان ايران: ايرانيان، از رياضيات پيشرفته تا توانايي شگرف در ساختن آبراهه خبرنگار امرداد - اشکان خسرو پور : فريدون جنيدي، ايرانشناس در نخستين روز از همايش جهاني اتاق بازرگاني زرتشتيان، از كندن كانال سوئز از سوي ايرانيان سخن راند و تاكيد كرد كه ايرانيان بايد با شناختن گذشتهي خودشان، آينده را پايهريزي كنند.
جنيدي، گفت: «نزديك به ١٥٠ سال پيش، كشور فرانسه با كندن كانال سوئز، سه قاره را به هم وصل كرد. زماني كه اين كانال كشيده شد، سه سنگنبشته به زبان فارسي باستان ن پيدا شد. اين سنگنوشتهها مانند نوشتههاي زمان هخامنشي بودند و آغاز آنها به نام خداوند، كسي كه زمين، آسمان، مردم و شادي را آفريدهبود، آغاز ميشد
درياي پارس، در اوستا و نوشتههاي پهلوي و شاهنامه
1- بررسي واژه
واژه دريا در اوستا به گونهء زَرَينگهzarayangh آمده است, و اين نام دربارهء دريايي است كه در اوستا «وُاوروكَش» Vo-oorookash خوانده ميشود.
«وُاوروكَش» خود از دو بهر برآمده است:
بخش نخستين آن؛ «وُاورو», برابر با پر و بسيار است, و بخش پاياني آن «كَش», برابر با مرز و كناره است و بر روي هم واژهء «وُاوروكَش»= پرمرز و بسيار كناره است.
اين واژه در نوشتههاي پهلوي, بگونهء «فراخْوْكَرت» fraakhvkartدرآمده است كه بخش نخستين آن, همان ”فراخ“ و بخش پاياني آن نيز ”كرت“ , يا ”كَش“ و ”كشه“ است و آن نيز بسيار كناره و فراخ مرز و كرت است و در زبان فارسي, اين واژه را «فراخكرد» ميخوانند!
گونهء ديگر واژهء «كش» در اوستا, «كَرْشْ» است كه بخش نخستينِ «كَرش وره=كشور» را ميسازدو بررويهم, كشور جايي استكه با «كشه = خط = خد» يا نشانهاي كه از زدنِ خيش بر روي زمين پيدا ميشود, از ديگر جايها جدا ميگردد.و پيشينيان, زمين خويش را از زمين همسايگان, با زدن خيش ونشانهء آن, جدا ميكردند.
اما «زَرَينگه» اوستايي, در زبان پهلوي, بگونهء «زِره» درآمده است, در زبان فارسي , با دگرگون شدن «ز» به «د» دريا خوانده ميشود.چنانكه واژهء «دْرَنْيَ» فارسي باستان در اوستا «زْرَنيَ» و در سانسكريت, «هْرَنْيَ» خوانده ميشود.
پیام شاهنامه به دیکتاتورهای جهان
برگرفته از : سرای دانای توس
جمشید شاه پس از بدست گرفتن زمام امور و حکومت بر آدمیان و دیوان و چرندگان و خزندگان و ماهیان، گمان کرد کسی شده و قدرت و خواست خود را مطلقه پنداشت:
زمانه بر آسود از داوری ---- به فرمان او دیو و مرغ و پری
+++
یکایک به تخت مهی بنگرید --- به گیتی جز از خویشتن را ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناس --- ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
او تمام بزرگان (مهان) و سپاهیان و شیوخ و موبدان را گرد آورد و مطلقه شدن حکومتش را به آنها ابلاغ کرد:
گرانمایگان را ز لشگر بخواند --- چه مایه سخن پیش ایشان براند
چنین گفت با سالخورده مهان --- که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر در جهان از من آمد پدید --- چو من نامور تخت شاهی ندید
جهان را به خوبی من آراستم --- چنانست گیتی کجا خواستم**
خور و خواب و آرامتان از منست --- همان کوشش و کامتان از منست
بزرگی و دیهیم شاهی مراست --- که گوید که جز من کسی پادشاست
سروده ای زیبا از فردوسی
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود وز آن کشور آزاد و آباد بود
نگفتند حرفی که ناید به کار نکشتند تخمی که ناید به بار
چو مهر و وفا بود کیششان گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده پاک یزدان پاک همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما چه شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار خرد را فکندیم زین سان ز کار
نبود این چنین کشور و دین ما کجا رفت آیین دیرین ما
به یزدان که این کشور آباد بود همه جای مردانِ آزاد بود
در این کشور آزادگی ارج داشت کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت نه بیگانه جایی در این خانه داشت
به یزدان که هرگز جهان آفرین نه با بنده ای مهر ورزد نه کین
ز نیک و بدت هر چه آید به سر ز خود بین و وز کرده خود شمر
از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خرد تیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد که نان آورش مرد بیگانه شد
چو نا کس به ده کد خدایی کند کشاورز باید گدایی کند
چو دانش پژوهنده بیند زیان که بندد به دانش پژوهی میان
به یزدان که گر ما خرد داشتیم کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن به از بندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم برون سر از این بار ننگ آوریم
بیاریم آن آب رفته به جوی مگر زان بیابیم باز آب روی
شود مردمی کیش و آیین ما نگیرد خرد خرده بر دین ما
ز فردوسی ام آمد این گفته یاد که داد سخن را چو او کس نداد
چو ایران نباشد تن من نباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
سرشت من از مهر میهن بود من از میهن و میهن از من بود
دلاوران گیل و دیلم در شاهنامه
گيل و ز ديلم بيامد سپاه همى گرد لشكر بر آمد به ماهاين سخن فردوسى است كه پيش از هزار سال قبل از دو قوم گيل و ديلم و جنگجوئى و دلاورى آنان ياد كرده است. هنوز شما اگر چند صباحى بين مردم گيلان زندگى كنيد لغت« گيلمرد» را از زبان مردم آن سرزمين بسيار مىشنويد، و عجيب است كه اين لغت را فردوسى در شاهنامه زنده نگاه داشته و گفته است
همه گيل مردان چو شير يله ابا طوق زرين و مشكين كله
همان كلاه سياه نهرى خوش طرح كه هنوز ساكنان شجاع كوهستان گيلان بر سر مىگذارند در عصر اساطيرى فريدون هم بر سر مىنهادند. گيلان زمين بعلت نزديكى با قفقاز و همسايگى با آن، از صادرات آهن قفقاز( مهد نخستين كشف كانهاى آهن) بهره گرفته و بصورت مركز ساختن اسلحههاى جنگى در آمده بود. سپرهاى ساخت گيلان شهرت بسيار داشت.
فردوسى مىگويد:
فردوسي میهن پرست
پر آمد ز شاهان جهان را قفیز (پیمانه) نهان شد ز رو گشت پیدا پشیز
همان زشت شد خوب، شد خوب زشت شده راه دوزخ پدید از بهشت
دگرگونه شد چرخ گردون بچهر ز آزادگان پاک ببرید مهر
به ایرانیان زار و گریان شدم ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت دریغ آن بزرگی و آن فرّ و بخت
کزین پس شکست آید از تازیان ستاره نگردد مگر بر زیان
چو با تخت، منبر برابر شود همه نام بوبکر و عمّر شود
تبه گردد این رنجهای دراز نشیبی دراز است پیشش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر ز اختر همه تازیان راست بهر
ز پیمان بگردند وز راستی گرامی شود کژّی و کاستی
رباید همی این از آن، آن ازین ز نفرین ندانند بازآفرین
نهانی بتر زآشکارا شود دل مردمان سنگ خارا شود
شود بنده بی هنر شهریار نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی نماند کسی را وفا روان و زبانها شود پر جفا
از ایران و از ترک و از تازیان نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان، همه ترک و تازی بود سخنها به کردار بازی بود
نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام به کوشش ز هرگونه سازند دام
بریزند خون از پی خواسته شود روزگار بد آراسته
زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش
ز پیشی و بیشی ندارند هوش خورش نان کشکین و پشمینه پوش
چو بسیار از این داستان بگذرد کسی سوی آزادگان ننگرد
یکی نامه ای بر حریر سفید نوشتند پر بیم و چندی امید
به عنوان بر از پورِ هرمزد شاه جهان پهلوان رستم کینه خواه
سوی سعد وقاص جوینده جنگ پر از رأی و پر دانش و پر درنگ
به من بازگوی آنکه شاه توکیست چه مردی و آیین و راه تو چیست
به نزد که جویی همی دستگاه برهنه سپهبد برهنه سپاه
به نانی تو سیری و هم گرسنه نه پیل و نه تخت و نه بار و بُنه
ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده ست کار
که تاج کیان را کند آرزو تفو باد بر چرخ گردان، تفو!
شما را به دیده درون شرم نیست ز راه خرد مهر و آزرم نیست
بدین چهر و این مهر و این راه و خوی همی تخت و تاج آیدت آرزوی
جهان گر به اندازه جویی همی سخن بر گزافه نگویی هم
فردوسي بزرگ
نبرد رستم و سهراب
نخست باید گفت که ماجراهای شاهنامه بیشتر اوقات تنها در برهه ی زمانی که در آن اتفاق می افتند قابل فهم هستند و معنی یکایک ماجراها را باید با دیدی از بالا آغاز کرد تا بتوان با ریزه کاری های این اثر جاوید شناخت پیدا کرد. در کتاب "شناخت شاهنامه" دوران ها و عصر های شاهنامه را بر مبنای سنت کهنی به چهار بخشِ اصلی تقسیم بندی کرده ام که مختصری از آن را دوباره در اینجا می آورم:
آفرینش: زمین، نبات، حیوان و انسان
پیشدادیان: پسران هبوط کرده الهی ، کیومرث ، سیامک ، هوشنگ و طهمورث.
1. عصر طلا: عصر پدران، جمشیدشاه (ضحاک و فریدون در تحول عصر طلا به عصر نقره).
2. عصر نقره: عصر مادران، مادرفریدون و فریدون، پسران فریدون، منوچهر و ماه آفرید، نوذر، زوطهماسب و گرشاسب. (پهلوانان سیستانی در تحول عصر نقره به عصر برنز پدید می آیند).
3. عصر برنز: عصر پهلوانان و نسل فرزندانِ دوره ی نقره، از کیقباد تا گشتاسپ و پیامبری زردشت. (ماجرای رستم و سهراب).
4. عصر آهن: عصر تاریخی، عصر تجار، دولت، فرهنگ، مذاهب و امپراتوری بزرگ ایران از بهمن تا یزدگرد سوم.
در اینجا دوباره و دوباره لازم به تذکر می دانم جدولی که در آن شاهنامه را بخش بندی کرده ام باید بخوبی مطالعه شود و حتی دوستان آن را از بر کنند تا توضیحات و دوران های اساطیری برای آنها راحت تر به معنا برسند. جذابیتی که با شناختِ کامل به دوران های جدولِ ذکر شده در میانِ خوانندگانِ شاهنامه بوجود می آید بی همتا است و من معتقدم که علاقه مندان به آن وسیله یک لحظه از خواندن تمامیِ متنِ شاهنامه دریغ نمی کنند.
پس از ماجرایِ آفرینش و گذر از عصرِ طلاییِ جمشید، با فریدون پا به عصر نقره ی مادران می گذاریم. پس از این دو دوره، عصر برنز کیانیان که ماجرای رستم و سهراب در آن رخ می دهد آغاز می گردد. از مهمترین ویژگی های عصر برنز آن است که پسرانِ عصرِ نقره یِ مادران برای به دست آوردنِ تختِ پادشاهی در عصر برنزِ کیانی با پدرانِ خود در کشمکش و بدخویی بسر می برند. این مسئله دوباره و دوباره و با ماجرا ها و طریقه های مختلفی در زندگی سیاوش (پسر کیکاوس) و سودابه، رستم و سهراب، لهراسپ و گشتاسب، گشتاسب و اسفندیار و بالاخره در پایان عصر کیانی با ماجرای بزرگ رزم رستم و اسفندیار تکرار می شود. مرگِ اسفندیار و پس از آن رستمِ پهلوان نشانگر سقوطِ عصرِ کیانیان و در هنگامه ی شروعِ عصرِ نیمه تاریخیِ آهن است. عصر برنز، عصر پسران است و ماجرای ها بر محورِ اصلیِ تلاشِ پسران قرار دارند، برای کسبِ تخت پادشاهی که جز این هم نمی تواند باشد. اما با وجودِ سنتِ پدرسالاریِ (و یا پسر کشیِ) فرهنگِ ایرانیان این انتقالِ قدرت از پدر به پسر همچنان که در بیشترِ ماجراهای ذکر شده ی عصرِ برنز دیده می شود به سادگی انجام پذیر نیست. در اوخر عصر نقره و با بوجود آمدنِ خانواده ی رستم و پدرانش، قدرتِ مطلقِ پادشاهی تقسیم شده و عملاً پهلوانان بخشِ عمده ای از آن را عهده دار می شود. مثلاً از این به بعد برای حل کردنِ مشکلاتِ سرزمین های ایرانی بر ضد دشمنان تنها رستم به عنوان پهلوان شاهنامه مشکل گشا است و پادشاه در این باب نقش دوم را بازی می کند
فردوسي خردمند
بسي رنج بردم در اين سال سي
عجم زنده كـردم بديــن پــــارسي
فردوسي در سال 329 هجري برابر با 940 ميلادي در روستاي باژ از توابع طوس در خانواده اي از طبقه دهقانان ديده به جهان گشود و در جواني شروع به نظم برخي از داستانهاي قهرماني كرد. در سال 370 هجري برابر با 980 ميلادي زير ديد تيز و مستقيم جاسوس هاي بغداد و غزنين ، تنظيم شاهنامه را آغاز مي كند و به تجزيه و تحليل نيروهاي سياسي بغداد و عناصر ترك داخلي آنها مي پردازد. فردوسي ضمن بيان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنين ، بلكه با عناصر داخلي آنها نيز مي ستيزد و در واقع ، طرح تئوري نظام جانشين عرب و ترك را مي ريزد حداقل آرزوي او اين بود كه تركيبي از اقتدار ساسانيان و ويژگيهاي مثبت سامانيان را در ايران ببيند.