موسیقی در زمان ساسانیان
از جمله این آثار طاق بستان، یکی از آثار ارزشمند دوره ساسانی است که در پنج کیلومتری شمال شرقی شهر کرمانشاه بر پهنه کوه نقش بسته است. این طاق مضاعف شده در آب زلال چشمه سربرآورده از دل کوه؛ در میان درختان سرسبز، با یادگارهایی که بر پیکرش حک شده روح هر تماشاگر را به دورانی می برد که غریو پیروزی سرداران سپاه با صدای شیپورها و هیاهوی گروه های شکار سلطنتی ساسانی همراه با نغمه های چنگ و دف و مزامیر و نای تمام کوه و دشت را آکنده است.
حجاری های طاق بستان (بغستان) شامل سه قسمت است: اول نقش برجسته اردشیر دوم ( ٣٨٣ ۳۷۹م.) که صحنه ای است از تاج گذاری و پیروزی اردشیر دوم در حالی که اهورامزدا و مهر در دو سویش ایستاده اند و در زیر پاهای شاه و اهورامزدا پیکر شاه شکست خورده کوشان نقش شده است؛ دوم نقش برجسته شاپور سوم( ٣٨٨ ۳۸۳م.) و پدرش (شاپور دوم) که آن دو را روبروی هم در حالی که هریک دست بر قبضه شمشیر بلندی دارد به همراه دو کتیبه نشان می دهد؛ سوم و پرجاذبه ترین قسمت اثر حک شده در درون طاق نمایی است که بنا به نظر ارنست هرتفلد مربوط به دوره خسرو دوم ( ٥٩٠ ۶۲۸م.) و از نظر ک.ایرمان، باستان شناس آلمانی، ساخته پیروز پادشاه ساسانی است که بین سال های ٤٨٣ ٤٥٧م. می زیسته است.
تصور می شود خسرو دوم در نظر داشته مجموعه ای از طاق نماها را در سه ایوان احداث کند که به دلیلی نامشخص تنها کار احداث طاق بزرگ تر را که قرار بوده در وسط دو طاق دیگر بنا شود به پایان رسانده، یکی از دو طاق کوچکتر را نیمه کاره رها نموده و طاق سوم را اساساً بنا نکرده است.
حکاکی های بدنه طاق بزرگ که تمام سطح خارجی آن را از دو طرف به طور متقارن پوشانده شامل نقش دو درخت زندگی با برگ ها و گل های کنگر است. در گوشه های دو طرف بالای طاق، دو فرشته بالدار، که مظهر ربه النوع فتح و پیروزی است، دیده می شوند. در دیوار مقابل طاق، دو ردیف نقش به چشم می خورد: ردیف بالا مجلس اعطای فر کیانی را نشان می دهد و ردیف پایین نقش برجسته خسرو دوم را با لباس سواره نظام ساسانی سوار بر اسب و نیزه ای در دست راست به نمایش می گذارد.
در دو سمت بدنه طاق، دو تابلو با تصاویر مربوط به شکار نقش بسته است، در قسمت بالای تابلو سمت راست که مربوط به شکار گوزن است و در حدود بیش از صد زن و مرد آن را نقر کرده اند، تصویر پادشاه سوار بر اسب در حالیکه یکی از خدمه چتر پادشاهی بر سر او گرفته حک شده است، در مقابل وی زنان نوازنده در مکانی بلند با سازهای خود که احتمال دارد سازهایی غیر از چنگ، دف و نی باشد و در کنار او زنانی ایستاده در حال نواختن چنگ دیده می شوند.
در تابلو طرف چپ طاق، که مجلس شکارگاه خوک و گراز حجاری شده است، پنج قایق در مرداب روانند و بدنبال آنها در قایقی دیگر چند زن چنگ می نوازند.
پشت سر پادشاه نیز نوازندگانی دیده می شوند که دو نفر از آنها شیپور و دیگری سازی شبیه به تنبور در دست دارند. بر بالای قایق بر روی سکویی، تعدادی زن نشسته اند که برخی چنگ می نوازند و بقیه کف می زنند. به این ترتیب در این مجالس نیز همچون دیگر آثار باقی مانده از عهد ساسانی ( نوشته های ادبی، روایات تاریخی، کتیبه ها و آثار منقوش بر ظروف و موزاییک ها) می توان توجه فوق العاده پادشاهان ساسانی را به موسیقی نظاره گر بود.
عهد ساسانیان یکی از درخشان ترین دوره های موسیقی در ایران باستان است. پادشاهان ساسانی برای موسیقی و موسیقیدان جایگاهی والا قائل بودند و به موسیقی علاقه ایی وافر داشتند، به گونه ای که حتی به هنگام شکار نیز از لذت شنیدن موسیقی خود را محروم نمی کردند و همواره گروهی خنیاگر و رامشگر را با خود همراه می بردند.
از همین روست که در آثار باقی مانده از آن دوران، اغلب در کنار صحنه های مربوط به شکار، خنیاگران و نوازندگان را نیز می توان مشاهده کرد.
دکتر اون والان در رساله ای که در سال ١٩٢٢م. در پاریس به چاپ رساند و کریستین سن، خاورشناس دانمارکی، در دو کتاب خود موسیقی در عهد ساسانیان و ایران در زمان ساسانیان به نکات شایان توجهی درباره آلات موسیقی در دوره ساسانی اشاره کرده اند.
علم موسیقی به علت اهمیتی که در دوره ساسانی یافت، توانست به حد اعلای خود برسد، به گونه ای که کشیشان و روحانیان بزرگ مسیحی از امپراتوری رم شرقی برای فراگرفتن آهنگ های موسیقی ایرانی به پایتخت ایران می آمدند. پیشرفت این علم به آنچنان درجه ای رسید که دوره ساسانی را به عصر طلایی موسیقی ایران بدل نمود. در این زمان ایرانیان نه تنها موسیقی را با نت ثبت می کردند، بلکه برای آوانویسی نیز الفبایی داشتند که آن را ویسب دبیره می نامیدند. با این الفبا می توانستد هر نغمه و آوایی را در ارتبط با انسان، ساز و حتی طبیعت از غریو تندر، شرشر آبشار، خش خش شاخصار درختان تا صدای جانوران را نگاشته و نمایش دهند.
محمد پور اسحاق، معروف به ابن الندیم الوراق، که در سال ٣٧٨ هـ.ق برابر ١٠١٢م. در گذشته است، شمار نقش های این الفبا را تا ٣٦٠ نشانه عنوان کرده است.
قبل از این خط، اختراع نوع دیگری از الفبا را به زرتشت منسوب می کنند که کش دبیره نام داشته و با آن می توانسته اند زبان ملت های دیگر، صدای جانوران، نوای مرغان و آوازها را بنگارند...(ادامه در مطلب بعدی)
...تعداد حروف این الفبا را یک صد و شصت می دانند که هر حرف و صدا نشانه جداگانه ای داشته است. ابوتراب رازانی در کتاب موسیقی در دوره ساسانیان می نویسد:” ... ژان ژاک روسو فیلسوف فرانسوی نمونه کاملی از موسیقی با نت ایرانی را از سیاحتنامه شاردن جهانگرد فرانسوی گرفته ودر آثار خود نقل کرده است“.
موسیقی ایران در این دوره به دستگاه هایی تقسیم می شده است که اعراب آن را اقتباس کردند و ”مقام“ نامیدند. مهدی برکشلی در کتاب اندیشه های علمی فارابی آورده است:”ریشه های گام های امروز مشرق زمین را نیز باید از موسیقی زمان ساسانیان دانست“.
باربد موسیقی دان، بربط نواز و خواننده عهد ساسانی دربار خسرو پرویز بر اساس لباب الالباب ”نواء خسروانی را در صورت آورد“. او، به نقل از مسعودی که وی نیز از ابن خردادبه نقل می کند، بزرگ ترین موسیقی دان زمان خسرو پرویز بوده ... و هرگاه واقعه ای ناگوار رخ می داد، به گونه ای که کسی را جرأت بیان آن نبود، وی را آگاه می کردند و او در آن باره آهنگی می ساخت و می خواند و می نواخت تا خشم پادشاه فروکش کند. معروف است که باربد به تعداد روزهای سال ٣٦٠ نغمه یا دستان و برای روزهای سی گانه ماه ٣٠ لحن و برای روزهای هفته ٧ آهنگ خسروانی ساخته بود و برخی از این نغمه ها هنوز هم در موسیقی ایرانی به نام گوشه وجود دارند.
از درخشش خنیاگری در ایران عهد ساسانی شواهد بسیاری در دست است. آنچنان که گفته اند اردشیر بابکان ”خنیاگران“ را در طبقه سوم مملکت قرار داد. در این طبقه پزشکان، دبیران، خنیاگران و شاعران و اخترشناسان قرار داشتند. در شرح دیگری درباره تقسیم بندی جامعه به هفت رده (این نیز به اردشیر منسوب است) آمده است که یک رده به آوازه خوان ها و خنیاگران و نوازندگان تعلق داشته است. در داخل این طبقات، درجات متمایزی وجود داشته بطوری که یک نوازنده درباری درجه دوم حق داشت از همراهی کردن یک آوازه خوان درجه یک حتی اگر به فرمان شاه بود، سرپیچی کند.
از آنجایی که مساله اصل و نسب در این رده اهمیتی نداشت، شایستگی و گذراندن آزمون های سخت حرفه ای با اثبات کمال هنری می توانست به بالاتر رفتن مقام خنیاگران و نوازندگان بیانجامد. عبد الکریم شهرستانی، متوفی در سال ٥٤٧ هجری، در کتاب ملل و نمل اشاره دارد که در آن دوره به علت اهمیت زیاد این هنر، برای آن وزیری مخصوص و وزارتخانه ای خاص در نظر گرفته شده بود.
به طور معمول شاه را گروهی از شاعران در مجالس شکار همراهی می نمودند و به علت علاقه وافر پادشاهان ساسانی به شکار، اغلب هر یک از ایشان مراسم شکار شاهانه را در غالب شعر توصیف می کردند. از آنجایی که غالباَ گروه های نوازنده و خواننده در دسته های بزرگ نیز در مجلس شکار شاهانه شرکت می جستند، ارکستر بزرگی برپا و این شعرها به همراه نوعی اختلاط سازهای گوناگون با استفاده از اصول هماهنگی یا هارمونی در مجلس خوانده می شد.
به نقل از فریدون جنیدی در کتاب زمینه شناخت موسیقی ایران ”خسروپرویز با گروهی مرکب از هزار و صد و شصت بنده ژوبین به دست پیاده، هزار و چهل مرد شمشیر به دست، هفتصد نفر بازدار (باز شکاری)، سیصد نفر سوار با پوز پلنگی های دهان به زنجیر و ... دوهزار نفر رامشگر به شکار می رفت.
پس اندر ز رامشگران دو هزار همه ساخته رود روز شکار“
در شاهنامه آمده است که بهرام گور نیز به هنگام شکار بر شتری نیرومند چهار رکاب استوار می کرد و خود بر رکاب های زرین آن برمی نشست و کنیزکی رامشگر چنگ نواز را بر رکاب های سیمین می نشاند تا در بیابان و به دنبال نخچیر از نوای او بهره مند شود.
آثاری از این دست در گچبری های عهد ساسانی که در ری یافت شده نیز دیده می شوند. همچنین تصاویر زیبایی نیز، بر روی سه ظرف نقره ای با صحنه هایی از شکار و بزم و رقص کنده کاری شده اند که در حال حاضر در موزه ایران باستان نگهداری می شوند.
نام اولین موسیقیدان بزرگ ایرانی از قبیل باربد، نکیسا، بامشاد و رامتین نیز از همان زمان برای ما به یادگار مانده است. همچنین نام بسیاری از الحان سازنده موسیقی و سازهای آن زمان.
دوره حکومت ساسانیان بالغ بر چهارصد سال بطول انجامید و این عصر را در میان اعصار تاریخ ایران پیش از اسلام، درخشانترین دوره موسیقی نام نهاده اند. در این دوره قدرت متمرکز به جای قدرتهای پراکنده در ایران حاکمیت یافت و با تمرکز قدرت و جذب تدریجی ارباب هنر به دربار، زمینه رشد، پیشرفت و پرورش هنرمندان، بویژه موسیقیدانان فراهم آمد.
بطوری که در تاریخ ایران آمده است این تنها نام مشاهیر هنری دوره ساسانی است که باقیمانده و از مشاهیر دوره های قبل، حتی نامی هم در بین نیست. تا جایی که عده ای به وجود نوابغ علوم و هنر در ایران تا پیش از این اعتقاد ندارند و ایرانیان قدیم را تنها افرادی که دارای استعداد نظامی و اقتصادی بودند، می شناسند.
با ظهور شخصیت هایی همچون مانی و مزدک، انواع ادبیات هنری (غیر شعری) و هنرهای ظریفه رشد پیدا کرده و طرفدارانی را به خود جلب کرد. در این میان می توان به نقاشی های مکتب مانی، کتابهایی نظیر کارنامه اردشیر بابکان، خداینامه (خواتای نامک) و دهها اثر دیگر که از آن دوره برجای مانده است اشاره کرد.
اردشیر بابکان طبقات مختلف موسیقیدانها را نیک می شناخت و برای هریک قانون مخصوصی وضع کرده بود. انوشیروان در رعایت قانون و حقوق هنرمندان سعی آشکار داشت و بهرام گور خود چکام سرایی چیره دست بود.
با تشویق و حمایت دربار ساسانی از موسیقیدانها، مردم نیز بتدریج علاقمند به موسیقی شدند، بطوریکه در این دوره موسیقیدانان از رفاه و احترام بسیاری برخوردار بودند. نام اولین موسیقیدان بزرگ ایرانی از قبیل باربد، نکیسا، بامشاد و رامتین نیز از همان زمان برای ما به یادگار مانده است. همچنین نام بسیاری از الحان سازنده موسیقی و سازهای آن زمان.
رواج موسیقی در عصر ساسانی با نام اردشیر بابکان تداعی می شود. اردشیر بابکان طی سلطنت خود که کمتر از بیست سال بود (۲۴۱ ۲۲۶ میلادی) ، ایران را به مدارج بالایی از نظم و اعتبار جهانی رساند.
تعیین نظام طبقاتی مردم و همچنین موسیقیدانها از ابتکارهای او بود. در این زمان خنیاگران و رامشگران که از دیرباز جزو طبقات متوسط و گاهی حتی پست جامعه بودند، به سطح درباریان ترقی داده شدند. او درباریان را به هفت طبقه تقسیم کرده بود که موسیقیدانان در طبقه پنجم محسوب می شدند.
● آرتور کریستین سن مستشرق اروپایی که در باره تمدن ایران در عهدد ساسانی تحقیقات زیادی انجام داده است با تحسین و تعجب می نویسد :
"در زمان حکومت ساسانیان و اردشی، خنیاگران (نوازندگان و سازندگان) در ردیف مامورین عالیربته دولت بودند."
● علامه عباس اقبال آشتیانی می نویسد :
"موسیقی در ایران قدیم، رونق بالنسبه کامل داشته است. اردشیر بابکان موسس سلسله ساسانی در موقعی که درباریان و اعیان حضرت خود را به طبقات ممتاز تقسیم می نمود، مطربان و مغنیان را طبقه مخصوصی قرار داد و در میان طبقات ایشان را مقامی متوسط اعطا فرمود."
بهرام گور پانزدهمین پادشاه ساسانی بود، او در نوجوانی با فرهنگ و ادب و هنر کشورهای دیگر آشنا شد و طبق رسم اشراف زادگان آن زمان، بعد از یادگیری علوم و فنون مختلف، موسیقی آموخت.
بهرام مردی جنگاور بود که بی اندازه به موسیقی علاقه داشت. بطوریکه بعد از نشستن به تخت پادشاهی اولین کاری که کرد رسیدگی به وضع موسیقیدانان و تامین رفاه آنها بود. او موسیقیدانها را از لحاظ مقام و رتبه بالاتر برد و گروهی از آنها را به طبقه اول برنشاند. جانشینان بهرام تا انوشیروان نیز این رسم را برپا داشتند.
علاقه بهرام گور به موسیقی به حدی بود که هنرمندان بزرگ را با مطربان برابر می نشاند و به دلخواه خود تعیین رتبه می کرد. تا جایی که اسباب ناخشنودی عده ای را فراهم می ساخت! او هرکس را که مایه خوشنودی خود می دید برتر می نشاند.
"بهرام گور چهارصد نوازنده را از هند به ایران خواند، و این هنرمندان را بر سایر طبقات مقدم شمرد. این هنرمندان به نام لولی یا سوری نامیده می شدند. آنان شوخ و ظریف بودند و در هر کوی و برزن، شهر و روستا برای مردم ساز می نواختند و می خواندند."
حمزه اصفهانی اضافه می کند : "اینان در ایران ماندند و زاد و ولد کردند که طایفه زط همین ها هستند."
گنبد سیاه
بهرام پنجم، پانزدهمین پادشاه سلسله ی ساسانی، فرزند یزدگرد اول است. در آن هنگام که بهرام ولیعهد پدر بود، از نزد او دور بود و در حیره میزیست. پدر او را به نعمان ( بنا بر یکی از روایات طبری و روایات نظامی) یا به منذربن نعمان ( به روایت گزیده ی طبری و روایت فردوسی) سپرده بود تا در بادیه که هوایی خوش داشت تربیت شود. اعیان ملک گویی نمیخواستند پادشاهی در خاندان یزدگرد باشد، پس یکی دیگر از شاهزادگان را به نام خسرو به پادشاهی برگزیدند. منذربن نعمان با لشکر عرب به پشتیبانی بهرام برخاست.عاقبت قرار شد که تاج پادشاهی را در میان دو شیر بنهند و هر که آن را برگرفت، پادشاهی ازآن او باشد. خسرو برجان خود بترسید و پای پیش ننهاد، بهرام گرزی برگرفت و شیران را بکشت و تاج بر سرنهاد.
در شاهنامه، از خورنق، قصری که نعمان برای بهرام ساخته بود، سخنی نیست، حال آنکه نظامی با تفضیل از آن یاد کرده و تاریخ را با افسانه در می آمیزد و افسانه از آنجاست که بهرام در خورنق به حجره ای در بسته میرود و هفت تصویر در آنجا نگاشته میبیند، هر تصویر از آن دختری از یکی از شهریاران هفت اقلیم است: فورک ( دخت رای هند)، یغماناز( دخت خاقان چین)، نازپری ( دخت خوارزم شاه)، نسرین نوش ( دخت شاه سقلاب)، آزریون ( دخت شاه مغرب) همای ( دخت قیصر) و دُرسِتی ( دخت کسری). پیشگویان حکم نوشته بودند که او این هفت عروس را در کنار خواهد گرفت.
این اتفاق سبب میشود که بهرام هفت گنبد، به هفت رنگ و به نام هفت سیاره، بسازد ا در روزی که به آن سیاره انتساب دارد با یکی از دختران پادشاهان هفت اقلیم، در گنبدی نشاط کند.
رنگ سیاه با سیاره ی کیوان، رنگ صندلی با سیاره ی مشتری، رنگ سرخ با مریخ ( بهرام)، زرد ( طلایی) با آفتاب، رنگ سپید با سیاره ی زهره، رنگ فیروزه ای با عطارد و رنگ سبز با ماه مرتبط است. البته نظامی این رنگ ها را به ترتیب در روزهای هفته نقل نکرده است.
پوشیده نیست که هفت روز هفته، هفت رنگ، هفت سیاره، هفت گنبد، هفت پیکر، هفت دختر هفت پادشاه، هفت کشور یا هفت اقلیم، همه تاکید نظامی بر عدد هفت را میرساند که عددی مقدس است. ( مراجعه شود به مبحث اعداد- عدد هفت)
هر شب هفته؛ شاهدخت، گنبد، رنگ و حکایت مخصوص به خود را دارد:
شنبه قصه ی نخستین توسط فورک هندی در گنبد سیاه نقل میشود:
" کنیزی که همواره سیاه میپوشیده، بابت این انتخاب رنگ مورد پرسش قرار میگیرد و حکایت میکند که در گذشته کنیز پادشاهی عادل و مهمان نواز بوده که از همه ی مهمانهایش درخواست میکرده حکایتی را نقل کنند. مدتی از پادشاه خبری نمیشود؛ چون بازمیگردد سراپا سیاهپوش است. او حکایت میکند که یکی از مهمان هایی که از او پذیرایی کرده بود، سیاهپوش بوده و خبر از شهری داده که در چین واقع است و مردمانش همه سیاهپوشند. شاه به جستجوی آن شهر بر میخیزد و آن را میابد. مردم آن شهر هیچ چیزی در مورد رنگ لباسشان به او نمیگویند. شاه، مرد قصاب ساده دلی میابد و گهرهای فراوان نثارش میکند، او میخواهد که دین خود را نسبت به شاه ادا کند و شاه قصد خود را به او میگوید. قصاب از وی میخواهد که شب بازگردد. شب او را به ویرانه ای می برد و در سبدی می نشاند. سبد بال در می آورد و او را بالا میبرد. بعد از آن بوسیله ی مرغی غول پیکر به باغی سرسبز و آباد میرود. شب هنگام، گروهی از دخترکان را میبیند که مهتر آنها، وی را به مهمانی می پذیرد. تا یک ماه، هر شب را به عیش با آنان میگذراند و شب را با یکی از کنیزان سپری میکند. درست هنگامی که دیگر طاقت از مهتر آنان را نمی آورد و در آغوشش میگیرد، خود را درون آن سبد میبیند و زان پس، پادشاه سیاه میپوشد و آن کنیز نیز به خاطر اربابش سیاه پوش میشود
شاپور و آهنگر
آهنگری شمشیر بسیار زیبا تقدیم شاپور پادشاه ساسانی نمود . شاپور از او پرسید چه مدت برای ساختن این شمشیر زمان گذاشته ایی و آهنگر پاسخ داد یک سال تمام . پادشاه ایران باز پرسید و اگر یک شمشیر ساده برای سربازان بسازی چقدر زمان می برد ؟ و او گفت سه تا چهار روز .
شاپور گفت آیا این شمشیر قدرتی بیشتر از آن صد شمشیر دیگری که می توانستی بسازی دارد ؟
آهنگر گفت: خیر ، این شمشیر زیباست و شایسته کمر شهریار !
پادشاه ایران گفت : سپاسگذارم از این پیشکش اما ، پادشاه اهل فرمان دادن است نه جنگیدن ، من از شما شمشیر برای سپاهیان ایران می خواهم نه برای خودم ، و به یاد داشته باش سرباز بی شمشیر نگهبان کیان کشور ، پادشاه و حتی جان خویش نیست . این سخن شاپور دوم ما را به یاد این سخن دانای ایرانی ارد بزرگ می اندازد که : فرمانروای شایسته اسیر کاخ ها نمی شود نگاه او بر مرزهای کشور است .
شاپور با نگاهی پدرانه به آهنگر گفت اگر به تو پاداش دهم هر روز صنعتگران و هنرمندان به جای توجه به نیازهای واقعی کشور ، برای من زینت آلات می سازند و این سرآغاز سقوط ایران است . پدرم به من آموخت زندگی ساده داشته باشم تا فرمانرواییم پایدارتر باشد . پس برای سربازان شمشیر بساز که نبردهای بزرگ در راه است
تخته نرد و بزرگمهر
در زمان پادشاهي انوشيروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «ديورسام بزرگ» براي سنجش خرد و دانايي ايرانيان و اثبات برتري خود شطرنجي را که مهره هاي آن از زمرد و ياقوت سرخ بود، به همراه هدايايي نفيس به دربار ايران فرستاد و «تخت ريتوس» دانا را نيز گماردهء انجام اين کار ساخت. او در نامه اي به پادشاه ايران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستيد، دانايان شما نيز بايد از دانايان ما برتر باشند. پس يا روش و شيوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده ايم (شطرنج) بازگوييد و يا پس از اين ساو و باج براي ما بفرستيد». شاه ايران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هيچ يک از دانايان در اين چند روز چاره و روش آن را نيافت، تا اينکه روز چهلم بزرگمهر كه جوانترين وزير انوشيروان بود به پا خاست و گفت: «اين شطرنج را چون ميدان جنگ ساخته اند كه دو طرف با مهره هاي خود با هم مي جنگند و هر كدام خرد و دورانديشي بيشتري داشته باشد، پيروز مي شود.» و رازهاي کامل بازي شطرنج و روش چيدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ريتوس» با بزرگمهر به بازي پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ريتوس پيروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ريتوس را به نزد خود خواند و وسيلهء بازي ديگري را نشان داد و گفت: اگر شما اين را پاسخ داديد ما باجگزار شما مي شويم و اگر نتوانستيد بايد باجگزار ما باشيد.» ديورسام چهل روز زمان خواست، اما هيچ يک از دانايان آن سرزمين نتوانستند «وين اردشير» را چاره گشايي کنند و به اين ترتيب شاه هندوستان پذيرفت كه باجگزار ايران باشد.

بهرام گور و رضایت مردمان
گویند که در روزگار شاهنشاهی بهرام گور وی را وزیری بود که شاهنشاه همه امور کشوری را به وی داده بود و خود از امور کشوری غافل شده بود. وزیر به فرمان شاهنشاه در تمامی امور دخالت می نمود و نظرات خود را اعمال میکرد. بهرام گور خود نیز به شکار و تفریح مشغول شده بود و از امور ایرانشهر غافل گشته بود ، روزی به بهرام خبر رسانند که اوضاع ایران زمین بد است و مردمان و رعیتان ناراضی از کشور ، بهرام اندیشید و ندانست که مشکل از کجاست ؟ چندین روز در این اندیشه بود که منشاء ظلم و نارضایتی مردم را بیابد و به همین جهت سر به بیابان گذاشت و مشغول قدم زدن شد ، در راه به خانه دهقانی رسید و دهقان که بهرام را در لباس ساده و عامیانه ندیده بود وی را نشناخت و با وی مشغول صحبت شد و سپس او را به منزل خود برد ، بهرام از اوضاع رمه ها و گوسپندانش پرسید که راضی هستی یا خیر؟ دهقان شروع به سخن گفت و اینچنین اوضاع را بیان نمود که : من روزگاری بسیار رمه داشتم و سگی پاسبان آنان بود ، وضع من بسیار خوب بود و رمه ها روزبروز بیشتر و نیک تر می شدند. ولی پس از مدتی دیدم که رمه های من روز بروز کمتر می شوند و هیچ دلیلی برای آن نیافتم ، چندین بار به کمین نشستم تا ببینم آیا دزدی آنان را می رباید ، ولی چون در این مکان هیچ اثری از دزد نبود خیالم آسوده گشت که دزد وجود ندارد. پس اندیشیدم که چگونه ممکن است گوسپندان کم شود؟ پس از مدتها تلاش یافتم که سگ که نگهبان رمه هاست با گرگی ماده آمیزشی کرده است و با او دوست شده است و زمانی که گرگ ماده با سگ من به تفریح می روند گرگی دیگر به گوسپندان من زده و آنان را نابود میکند . پس دلیل بدبختی خود را یافتم و سگ را بگرفتم و به دار کشیدم تا نقطه ضعف رمه ها نابود گردد. بهرام با دهقان بدرود گفت و از وی سپاسگذاری کرد و تیر شکار خود را به دهقان داد و گفت هر زمان که به شهر آمدی به دربار شاهنشاه برو و این تیر را نشان بده.
شاهنشاه بهرام از سخنان دهقان به شگرفی آمد و با خود اندیشید که اگر سگ حکم نگهبان رمه ها را دارد پس ما و دولت ما نیز حکم پاسبان ضعیفان را دارد و وظیفه نگهبانی از مردم به ماست. پس مشکل کشور را باید در خود بیابیم ، پس به درون مردم رفت و اوضاع آنان را جویا شد و دید که بسیاری از مردم ناراضی هستند . بهرام فهمید که نبایستی به وزیر خود اینچنین قدرت می داد و کشور را به دست او می سپرد. به همین جهت وزیر را فرا خواند و به او گفت از چه روی کشور ما اضطراب روا داشته ای و اوضاع ایران را آشفته نمودی؟ ما به تو گفتیم که خزانه را برای وقتهای مبادا نگه داری ولی امروز خزانه خالی است و مردم ناراضی؟ تو پنداشته ای که من به تفریح و شکارم از وضع کشور ناآگاه هستم؟ وزیر شرمسار شد و سخنی نگفت . چند روزی گذشت و بهرام زندانیان را به پیش خود فراخواند و از آنان پرسید که شما به چه دلیل در زندان شاه هستید؟
یکی پاسخ داد من برادری داشتم که توانگر بود و سرمایه بسیار داشت ، وزیر سرمایه او را گرفت و وی را بکشت ، من به ظلم خواهی او برخواستم ولی امروز در زندان هستم.
یکی دیگر گفت من باغی داشتم بزرگ و وسیع روزی وزیر به باغ آمد و درخواست خرید باغ را داد ، من نفروختم ولی وی به زور باغ را از من بگرفت و هیچ پولی نداد و سپس مرا به زندان افکند.
دیگری گفت من مردی بازرگانم و حرفه ام این است که از این شهر جنسی را خریداری میکنم و در شهر دیگر آن را به قیمت بالاتر می فروشم و درامد اندکی از این راه به دستم می آید. روزی من مرواریدی خریدم و خواستم آن را در شهر دیگر بفروشم وزیر شما به نزد من آمد و مروارید را از از من گرفت و گفت برای دریافت پولش به دربار بیا ، من چند بار به بارگاه آمدم ولی او پاسخی به من نداد و در نهایت در آخرین بار مرا زندانی کرد. دیگری گفت من پسر فلان رعیتم وزیر ملک پدرم را گرفت و مصادره کرد و او را در زیرتازیانه بکشت و مرا از ترسش به زندان افکند.
بهرام چون این سخنان را شنید ستم وزیر بر او آشکار شد و روانه خانه وزیر شد، وزیر را فراخواند و او را به دست نگهبانان اسیر کرد ، وارد خانه وی شدند و آنجا را جستجو کردند. در خانه او نامه ای دیدند که وی به دوستان خود نوشته بود و از آنان خواسته بود که به پایتخت بیایند زیرا اوضاع دربار هرج و مرج است و هر مقدار پول که بخواهند میتوانند دریافت کنند ، بهرام با دیدن این نامه خشم وجودش را فرا گرفت و وزیر را با هفده نفر از یارانش در میدان شهر گرد هم آورد.
سپس فرمان داد هجده چوبه دار در میدان بر پا کنند ، بهرام هر هفده نفر را با وزیر به دار کشید تا درس عبرتی برای دیگر وزیران گردد تا مبادا دیگران چنین خطایی را تکرار کنند.
پس از مدتها زن دهقان به وی گفت که به شهر برو این تیر را نشان بده تا شاید درخواست ما را اجابت کنند ، دهقان چنین کرد و به دربار شاهنشاه رفت و تیر را نشان داد ، ماموران تا تیر شاهنشاه بهرام را دیدن وی را به بارگاه او بردند. دهقان با دیدن بهرام یکه خورد و به زمین افتاد و پوزش خواست که من تو را نشناخته بودم و با تو مانند مردم عادی سخن گفتم ، بهرام وی را بلند نمود و از او سپاسگذاری کرد و عبرت گرفتن از داستان سگ رمه او را برایش گفت ، سپس شاهنشاه بهرام برای دهقان خلعت هایی گران بها آورد و به او پوشاند و هفصد گوسپند با میش و سگان نگهبان به وی بخشید. پس از این کار بهرام فساد و ظلم تا سالهای بسیار از ملک ایرانشهر رخت بربست و اثری از نارضایتی و شکایت دیده نشد
شاپور دوم ساسانی و تازیان
پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .
پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند : اکنون سالهاست تازیان هر از گاهی به جزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند ، و اما اینبار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجب شده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته و هفته هاست از او هم خبری نیست .
می گویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایران امن نشده کسی حق استراحت ندارد . همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزم نشسته و به سوی جنوب ایران تاختند . آنها جنوب خلیج فارس را که پس از دودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکار را به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند .
به گفته ارد بزرگ اندیشمند ایرانی : فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .
گفته می شود پس از پاکسازی جنوب ، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زن رنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجوی نموده و پوزش خواست .
سلسلۀ ساسانی و عشق
آیا شگفت آور نیست که سلسلۀ ساسانی با عشق بر سر کار آید، ادامه اش از عشق باشد و پایانش با عشق.شاهنامه که تاریخ داستانی ایران است چنین گواهی می دهد...
چشمۀ اوّل:
به روایت کتاب فردوسی،اردوان، آخرین شاه اشکانی کنیزکی دارد به نام گلنار که آرام جان اوست. این دختر چنان زیباست که اردوان هر صبح که از خواب بر می خیزد، باید چشم به روی او بگشاید تا روز بر او فرّخ شود. دیدار او را به شگون می گیرد.
در همین زمان، اردشیر، پسر بابک ساسانی، جوانکی است که به صورت تبعیدگونه یا گروگان در دربار اردوان به سر می برد. گلنار به این جوان دل می بندد، و سروسرّی عاشقانه میان این دو پدید می آید.
اردوان اخترشناسان را فرا می خواند تا آیندۀ او را پیشگوئی کنند. آنان می گویند که بنده ای از درگاه او فرار خواهد کرد و پادشاهی را از دست او خواهد گرفت. کنیزک که محرم راز پادشاه است، این پیشگوئی را به گوش اردشیر می رساند. اردشیر می اندیشد که: این بنده چرا او نباشد؟ و آمادۀ فرار می گردد.
آنگاه به کنیزک پیشنهاد می کند که با او همراه شود، و او می پذیرد. کنیزک که گنجور پادشاه است و کلید خزانه را در دست دارد، درِ خزانه را می گشاید و زرها و گوهرها را برمی دارد، و شبانه، به همراه جوان بر دو اسب به سوی فارس روانه می شوند.
روز بعد، اردوان چون از خواب بیدار می شود، بر خلاف رسم هر روزه، دختر را در برابر خود نمی بیند. سبب را می پرسد. جستجو می کنند و می بینند که او وارد شیر راه فارس در پیش
گرفته اند.
اردوان بی درنگ به دنبال آنها می تازد، ولی بیهوده است. اردشیر از دسترس آنها خارج شده است. به قول سعدی: عشق بچربید بر فنون فضائل!
اردشیر به فارس می رسد و کنیزک که تجسّم زیبائی و نیکبختی است به همراه اوست. در نبردی که میان اردشیر و اردوان درمی گیرد، پادشاه اشکانی شکست می خورد و بدینگونه سلسلۀ ساسانی سربرمی آورد.
روزی درخشان در تاريخ ايرانيان
هفتم نوامبرسال 260 ميلادی در شهر تيسفون ( مدائن ــ نزديک بغداد امروز ) شاپور يکم، رئيس وقت کشور ايران از دودمان ساسانی، در مراسمی در برابر والرين ( پوبليوس ليسينيوس والريانوس) امپراتور روم و ژنرالهايش که بر دست و پايشان زنجير بود؛ ايران را تنها ابر قدرت جهان اعلام کرد. والرين و ژنرالهايش درجنگ به اسارت ايران در آمده بودند و اين روز نه تنها يکی از روزهای درخشان تاريخ ميهن گرامی ما، بلکه همه مشرق زمين است.
برای اين که ايرانيان اين پيروزی خود را فراموش نکنند و جهانيان برای هميشه عظمت ايران را در نظر داشته باشند و مشرق زمينی ها خود را مديون توان ارتش ايران بدانند، به خواست شاپور يکم منظره به زانو نشستن والرين مغرور در برابرش را در چند نقطه در ايران بر سنگ تصوير کردند که تا ابد باقی بماند ،و مانده است.
در پی مراسم هفتم نوامبر ، شاپور يکم هزاران اسير رومی را به خوزستان فرستاد تا در ساخت سد شادروان و پل شوشتر بکار گمارده شوند.
شرح اين پيروزی نظامی درخشان ايرانيان را «مارسليوس» که خود ناظر صحنه های آن بوده برنگاشته است. به نوشته ادوارد گيبون، اين شکست شيرازه امپراتوری روم را از هم گسيخت و آغاز پايان اين امپراتوری و تجزيه آن قرارگرفت.
شاپور يکم قبلا نيز «گرديانوس سوم» امپراتور روم را که به ايران لشکر کشيده بود در جنگ سال 246 ميلادی شکست داده بود. اين شکست چنان بر افسران رومی گران آمده بود که در حال عقب نشينی بر سر «گرديانوس سوم» ريختند و اورا کشتند و فيليپ را بر جای او نشاندند که فيليپ با پرداخت پانصد هزار سکه طلا به ايران، موافقت شاپور را به ترک مخاصمه جلب کرد و نيروهای رومی را به اروپا باز گردانيد . گرديانوس به منظور جبران شکست نيروهای رومی از اردشير پاپکان (پدر شاپور يکم) در جنگ سال 238 ميلادی با شاپور که بر جای پدر نشسته بود وارد جنگ شده بود. سنای روم اصرار به خفه کردن ناسيوناليسم ايرانی که بار ديگر با بپاخيزی اردشير ساسانی ظاهر شده بود در نطفه داشت که موفق نشد و اين ناسيوناليسم تا اواخر دوران ساسانيان دوام داشت.
فيليپ نيز پس از بازگشت به «رم» به خاطر تحقير امپراتوری و دادن باج به شاپور ترور شد و سنای روم والرين را به امپراتوری انتخاب و مامور جنگ با ايران و گرفتن انتقام شکستهای گذشته کرد که در جنگ سال 260 خود او هم به اسارت ارتش ايران درآمد و با ژنرالهايش به تيسفون منتقل شد.
مورخان تاريخ قرون قديم متفق القول نوشته اند که « ناسيوناليسم ايرانی » جنگهای دوران ساسانيان را برنده شد، و هنر بزرگ شاهان ساسانی اين بود که نگذارند « ناسيوناليسم ايرانی و نيروی خيره کننده آن » ضعيف شود.
نوشیروان کیهانی زاده
آيا ساسانيان آگاهانه هخامنشيان را به فراموشي سپردند؟
تورج دريايي
ساسانيان حدود 500 سال پس از هخامنشيان _ بزرگ ترين امپراتوري جهان در عصر خود _ بر سراسر سرزمين ايران، حكومت مي كردند اما در متون بر جاي مانده از ساسانيان، هيچ يادآوري دقيق و واضحي از هخامنشيان به ثبت نرسيده است.
در حالي كه در متون تاريخي كلاسيك كشورهايي كه در زمان هخامنشيان، تحت سيطره اين بزرگ ترين امپراتوري جهان، قرار گرفته بودند، اطلاعات بسياري درباره امپراتوري گسترده هخامنشيان وجود دارد. مصريان، يهوديان و يونانيان تحت تاثير هخامنشيان قرار گرفتند و در متون و كتيبه هاي خود از آنان ياد كرده اند. سوال اين است كه چرا ساسانيان در آثار خود يادي از هخامنشيان نكرده اند؟
دكتر «تورج دريايي»، دكتراي تاريخ باستان از دانشگاه يو سي ال اي امريكا، در نشستي كه در دفتر نشر تاريخ ايران برگزار شد، تلاش كرد با نگاهي به برخي نظريه هاي موجود درباره تفاوت خاطره و تاريخ و تاثير آن در تاريخ نگاري ايراني، به اين پرسش پاسخ دهد.
ساسانيان در سده سوم ميلادي، از ايالت پارس برخاستند. يعني همان ايالتي كه هخامنشيان، 500 سال پيش از آنان، از آنجا برخاسته بودند. هر دو شاهنشاهي در سياست خارجي خود توسعه طلب بودند به نحوي كه مورخان باستاني غربي در آثار خود نوشتند كه ساسانيان تلاش كردند تا عظمت امپراتوري هخامنشيان را دوباره احيا كنند. هخامنشيان و ساسانيان وجوه اشتراك بسيار ديگري نيز دارند كه شايد نشانگر اين نكته باشد كه ساسانيان تحت تاثير سياست هاي پيشين امپراتوري هخامنشي بوده اند. اما در زمان ساسانيان، هيچ اثر مكتوبي ثبت نشده است كه نشان دهد، آنان، پادشاهان 500 سال پيش از خود را به ياد دارند.
بزرگترین آثار سنگی ساسانی
در شمال شهر کرمانشاه، در دامنۀ کوهستان پَرَو چشمۀ آبی وجود دارد که کنار آن بزرگترین آثار سنگتراشی دورۀ ساسانی به چشم میخورد. میتوان تصور کرد که اینجا به روزگار ساسانیان بیشهای طبیعی و زیستگاه وحوشی چون شیر و پلنگ و غزال بوده و در زمرۀ شکارگاههای سلطنتی به شمار میآمدهاست. اما اکنون شکل و شمایل اولیۀ خود را از دست داده؛ روستای کوچک “تاق بستان”، جزئی از شهر کرمانشاه شده و آن بیشۀ طبیعی که هنوز خالی از چنارهای کهنسال نیست، جای خود را به یک مجموعۀ تفریحی بزرگ دادهاست.
حالا چند سالی است که آبتنی در استخر بزرگ تاق بستان ممنوع شده و از ورود گردشگران به درون تاقهای ساسانی که زخمهای زیادی از یادگارنویسی مردمان به تن دارند، جلوگیری میشود. از مجسمۀ سنگی خسرو پرویز هم که در برابر تاق بزرگ نصب شده بود و قرنها پیش به درون استخر فرو افتاد و در سدۀ نوزدهم میلادی از آب بیرون کشیده شد، اثری به چشم نمیخورد.(۱
سفر به شکارگاه بهرام چوبین
| سورنا لطفينيا : |
|
استانهاي باختري(:غربي) ايران، بهويژه ایلام، با داشتن زيباييهاي تاریخی و طبیعی گوناگون، دارای آثاری ناشناخته در کشور هستند، در این ميان شاهکارهایی مانند، تنگهي بهرام چوبین، را داريم که روزگاری مخفیگاه و شکارگاه بهرام چوبين، سردار بزرگ ساسانی بوده است.
به گزارش مهر؛ این تنگهي بزرگ با صخرههای بلند و استوار، در دامنهي «کبیرکوه» (:كور)، در ١٢ کیلومتری خاور(:شرق) شهر «درهشهر» از استان ایلام جاي دارد، که به نام تنگهي بهرام چوبین نامور است. تنگهي بهرام چوبین یکی از ارزشمندترين درههای کمپهنا و بسیار بلند و استراتژیک در باختر راه شهرستان درهشهر به سمت پل دختر است. ![]() |
شاپور ساسانی و به زانو در آوردن بیگانگان تازشگر
پس از اردشیر پاپکان و بنیانگذاری دولتی مقتدر که دولتش در دریف دولتهای کورش و داریوش بود شاپور فرند ارشدش به شاهنشاهی ایران رسید . در زمان شاپور اول ( 239 تا 270 میلادی ) پادشاه ساسانی سه امپراطور روم به ایران حمله ور شدند . یکی گردیانوس جوان بود که در سال 242 میلادی کشته شد . دیگری فیلیپ عرب بود که در برابر شاپور ناچار به تسلیم شد و قبول کرد که سالیانه به ایران برای حملاتی مکرری که به آنجا نموده بود و خساراتی که وارد کرده بود باج بدهد .
سوم والرین بود که در سال 242 میلادی با 70 هزار سرباز و امیر و سناتور رومی اسیر ایرانیان شد . شاپور این پیروزی بزرگ را در چندین مکان حجاری نمود تا درس عبرتی برای آیندگان گردد . شاپور در کتیبه ای که در کعبه زرتشت به سه زبان نوشته است میگوید : " والرین با سپاهی که مشتمل بر 29 گروه جنگی اروپایی بود و به 70 هزار نفر سرباز بالغ بود به جنگ ایران آمد . در اطراف الرها و ادسا جنگ بزرگی بین ما و امپراطور والرین در گرفت . ما با دستهای خویش والرین را اسیر کردیم ! فرماندهان - استانداران - سناتورها و افسران رومی را به اسارت گرفتیم و همگی آنان را به ایالات ایران منتقل نمودیم . " این صحنه پیروزی شاپور از زیباترین نقش های برجسته ایران است که از حادثه ای غرور آفرین حکایت میکند و مایه سرافرازی ایرانیان میباشد . شاپور با تاج پادشاهی که به صورت کنگره ای است و جامه ای آراسته سوار بر اسب تنومدی است که جلوی او فلیپ عرب امپراطور باج گذار رومی زانو زده و خم شده است .
برگزیدن دهگانان بدست انوشیروان دادگر
بيست و ششم ژانويه سال 560 ميلادي (چهار روز مانده به جشن سده) خسروانوشيروان شاه ساساني ايران در ديدار خود با موبدان و بزرگان ايران در تالار تيسفون (ايوان مدائن) براي اطلاع از چگونگي برپايي مراسم جشن سده آن سال كه پنجاه روز پيش از نوروز برگزار مي شود به آنان گفت كه تصميم گرفته است كه براي هر روستاي ايران يك «دهگان (دهقان)» انتخاب شود و تنظيم امور روستا، جمع آوري ماليات، معرفي سرباز هنگام ضرورت، پرورش اسب براي فروش به ارتش و داوري براي حل اختلاف برزگر و ارباب زمين به او واگذار شود و چنين فردي بايد هم برزگر باشد و هم صاحب زميني كه در آن كشت مي كند (خرده مالك) تا با مشكلات هر دوطرف آشنا باشد.به علاوه او بايد لايق، منصف، امين و راستگو و مورد اعتماد بيشتر ساكنان روستا باشد و اگر روستا كوچك است؛ چند روستاي مجاور هم يك دهگان داشته باشند. اين دهگان يك تكليف عمومي هم دارد و آن گزارش وضعيت محصولات روستا، و نارضايي هاي محلي و ستمگري و اجحاف مقامهاي دولتي و اربابان به نمايندگان شخص اوست كه در هر گوشه و كنار كشور در دسترس خواهند بود. اين دهگانان بركنار نخواهند شد مگر اين كه درستي و كفايت خود را از دست بدهند. وظيفه ميهني اين دهگانان اين است كه بدون چشمداشت بكوشند كه توليدات روستا سال به سال افزايش يابد و همچنين بتوانند هنگام بروز خطر با بسيج مردان روستا، در کار دفاع مشارکت كنند.
اين تصميم كه شرح آن در دائرة المعارف دمكراسي آمده است به اجرا درآمد و به تدريج جزيي از فرهنگ روستاهاي ايران و يك آيين ماندگار شد.
درميان سران ايران باستان، خسرو انوشيروان از لحاظ سازماندهي و تنظيم امور قضايي و اداري، وضع ضوابط و سامان دادن به امور مالياتي، ايجاد دارالترجمه و دارالتحرير به منظور ترجمه و تحرير كتاب، و تشويق ورزش و سرگرمي هاي سالم رهبري ممتاز و شاخص است. مورخان اورا به دليل توجه به امور قضايي و احقاق حق و رسيدگي مستقيم به مشكلات مردم و آگاه شدن از درد دل آنان رهبري كه به پيشبرد تمدن بشر كمك بسيار كرد توصيف كرده، «دادگر» لقب داده و «انوشيروان دادگر» خطاب مي كنند.
ارتش ساسانی
راجع به ارتش ایران در عصر ساسانیان اطلاعات بیشتری به ما رسیده و گذشته ازنوشتههای مورخان معروف رومی، مانند پروکپ، آمیین مارسلن و ژوستن و غیره مورخین ارمنی و یهودی و بالاخره تاریخ نویسان دورهی اسلامی هم در این موضوع مطالب سودمندی برای ما به یادگار گذاشتهاند. از همه بالاتر در شاهنامه فردوسی راجع به جنگها و فتوحات و قلعهگیریهای دوران ساسانی اطلاعات به نسبت مفصلی وجود دارد و با بررسی دقیق آنها معلوم می شود که مدرکهای خوبی در اختیار فردوسی بوده است، زیرا اغلب رویدادها و حتی میدانهای نبرد و عهدنامههایی که فی مابین بسته شده و همچنین اسامی قلعهها و شرح محاصره و فتح آنها و اسامی سرداران و امپراطوران رومی با تفاوت مختصری از حیث املاء و تلفظ آنها در شاهنامه پیدا می شود و شاید این اسامی به همین صورت به فردوسی رسیده یا این که در نسخههای متعددی که بعدها از روی نسخهی اصلی شاهنامه نوشته اند این انحرافهای جزوی حاصل شده باشد.
نبرد شاپور اول ساسانی با والرین امپراطور روم
در نيمه قرن سوم ميلادى اوضاع ايران بسيار بهتر از روم بود.امپراطورى ساسانى در ابتداى کار قرار داشت و پادشاهان پرقدرت و جوان بر آن حكومت مى كردند حال آنكه روم گرفتار هرج و مرج و تغييرات پياپى امپراطوران بود.
تاريخ حقوق ايران در زمان ساسانيان
همانطور كه در تاريخ حقوق زمان هخامنشى تذكر دادم داريوش كبير قانونى براى اداره امپراطورى عظيم خود فراهم كرد كه تا آخر سلسله پارتى هم (تقريبن 218 ميلادي) يعنى به مدت 700 سال قانون مورد اجراى سرزمين پهناور ايران در سلسلههاى بعدى ـ اسكندر ـ سلوكيها ـ پارتيها بود و تأثير عميقى در تمدن ايرانى داشت و اين قانون مبنى بر تساهل در امور مذهبى وجدايى حكومت دنيايى از حكومت الهى (ديني) بود. ايجاد تأسيسات مدنى مانند ارتباطات، پست، تجارت، و مجازاتها و استقلال داخلى ايالات در احوال شخصيه و آزادى مذهب از نتايج آن قانون است ولى با روى كار آمدن سلسله ساسانى كه توسط اردشير بابكان (اردشير پسر بابك) از نوادگان ساسان موبد آتشكده پارس در استخر تأسيس شد نظام حقوقى ايران به طور كلى دگرگون شد و سيستم جديدى مورد عمل قرار گرفت،كه در آن اتحاد حكومت دينى و دنيوى (مقام روحانى و سلطنت) و اولويت دادن بر يك مذهب خاص (مذهب زرتشت) و تمركز حكومت در مركز كشور و سختگيرى نسبت به پيروان ساير مذاهب و استبداد شديد به نحو بارزى نمايان است و آزاد مردى و آزادمنشى نژاد آريايى كمكم در اين دوران رنگ ميبازد و تعصب شديد درعقايد دينى و رسمى حكومت از مشخصات بارز آن است ولى اين سيستم حقوقى نه تنها در زمان حكومت اين سلسله (تقريباً 420 سال) موردعمل بود بلكه پس از غلبه عربها بر ايران و تغيير حكومت تا قرنها بعد سيستم مورد قبول حكومتهاى بعدى شد تا پس از ظهور سلسلههاى سلطنتى مستقل ايرانى حتى تا اوائل حمله مغول خطوط زرين و قانون اساسى حكومت همان مقررات تأسيس شده توسط ساسانيان بود و حكومتها الگو و نمونهاى بهتر از آن براى سرزمينهاى تحت فرمان خود نداشتند، بدين جهت بايستى به تاريخ حقوق ايران در زمان ساسانيان توجه كامل داشت زيرا تا يك هزار سال بعد نشانههاى اين نظام حقوقى را در ايران به عيان ميبينيم:
دانش و آموزش در روزگار ساسانی
با شکست و مرگ اردوان پنجم ، آخرین شاهنشاه اشکانی، در نبرد با اردشیر بابکان، سلسله اشکانی انقراض یافت و آفتاب دولت ساسانی پدیدار شد. آفتاب دولتی که برابر نظر کاوشگران و پژوهندگان نامدار تاریخ چون پرفسور آرتور کریستین سن، نگارنده کتاب ارزشمند ایران در زمان ساسانیان، عهد بزرگ تمدن ادبی و فلسفی ایران باستان در دوران حکومت پادشاهان آن آغاز شد.
در روزگار ساسانیان چنانکه از اسناد و منابع تاریخی بر می آید با توجه به اوضاع طبقاتی، تعلیم و تربیت به تقریب مختص و ویژه خانواده های نجبا و اشراف بوده و مردم عادی بهرهای از آن نمی یافتند. با این وجود، به دلیل رشد دیوانسالاری و قدرت یابی هرچه بیشتر حکومت مرکزی و افزایش ارتباطات و... نسبت به روزگاران پیشین نیاز بیشتری به دبیران، کارگزاران دولتی و ماموران مالیاتی احساس شد، در نتیجه تعلیم و تربیت و به تبع آن دانش و دانش پژوهی تا اندازه ای گسترده تر گردید، ظاهرا نیاز به تعلیم یافتگان چنان احساس می شد که شمار بسیار معدودی از طبقات غیراشرافی و متوسط جامعه نیز اجازه یافته بودند از سواد و تعلیم و تربیت مختصری برخوردار شوند.
در دوران فرمانروایی شاهنشاهان ساسانی، به سبب پیدایش مذاهبی نوین چون مانوی و مزدکی و همچنین ظهور و گسترش آیین بودا و دین مسیح و همچنین مسائل جدید اقتصادی و سیاسی، بحث درباره فلسفه، فلسفه دین، علوم اجتماعی و حکومتی و غیره بیش از پیش معمول گردید. بنا برآنچه که در تاریخ نوشتهها آمده است برخی پادشاهان ساسانی بدین گونه مسائل علاقه داشته و در مباحثی این چنین شخصا شرکت می جستند. انوشیروان دادگر از جمله این پادشاهان بوده است. برخی تاریخ نگاران اذعان داشته اند که او به فلسفه به ویژه تعالیم ارسطو و افلاطون علاقهای تام داشت و ظاهرا جمع بین این دو حکیم در نزد او حاکی از تمایلات نوافلاطونی بوده است.
حکومت ساسانی همچنین با توجه به رسمیت بخشیدن به آیین زرتشت و تکیه بر آن به جهت تمرکز قدرت، ضرورت وجود دستگاه های آموزشی دینی را احساس نمود، در نتیجه، آموزشگاه های مذهبی که به طور معمول در آتشگاه ها بودند فزونی یافت.
شهرسازي در زمان ساسانیان
وجود جزء تركيبي كمابيش الزامي نام شاه- حامي در عنوان شهرها، بر اهميت سياسي بنيانگذاري شهرها در ايران عصر ساساني دلالت ميكند. هرچند ممكن است بسياري از اسناد موجود با گونهاي بازسازي شهرها يا جابهجايي مكانهاي موجود ارتباط داشته باشند، اما شماري از پايهگذاريهاي اصلي، كه طرح و الگوي استاندارد آن، سامانهي (system) راستگوشهاي خيابانهاست، شناخته شدهاند. هممركزي استثنايي و طرح و نقشهي شهر مدوّر اردشير- خره (Ardashir-khorra) ميتواند عزم و تصميم شخصي اردشير يكم را براي نمايش انگارههاي كيهانشناختي و اجتماعي- سياسي برآمدن امپراتورياش را منعكس و نمودار سازد.
شواهد باستانشناختي براي ديگر نقشههاي هندسي مدور شهرها، اندك است، هرچند كه اين موارد در دورانهاي متفاوتي از تاريخ شرق باستان و با درجات مختلفي از ظرافت آشكار ميشوند. طرح و ترتيب مدوّر شهر «هترا» (Hatra)، بهترين نمونهي شناخته شده از عصر پارتي، فاقد يك مفهوم هندسي اصيل است. اين امر بعيد است كه محيط مدور شهر «دارابگرد» (Darabgerd) پيشالگويي براي طراحي شهر اردشير- خره باشد؛ چرا كه بناي اين شهر احتمالاً از سدهي هشتم ميلادي آغاز ميگردد. نقشهي مدور شهر تيسفون و موضعنگاري عمومي كاوشگاه مدائن همچنان مورد بحث است، و طرح شهر مدور اصفهان عصر ساساني نيز به طور گزارش شدهاي، هنوز علني نشده است. احتمال دارد كه اردشير- خره بر طرح شهرهاي مدور متأخري چون «بغداد» منصور وجايگزينهاي آن تأثير گذارده باشد.
دربارهي ساختار معماريشناختي و جامعهشناختي شهرهاي راستگوشهاي مانند «جندي شاپور»، «ايوان كرخه»، و «بيشاپور» جزييات اندكي دانسته است. اكثر شهرهاي اين دوره مسلماً ماندگاه هاي كهنتر را با الگويي قاعدهمند و به طور انداموار رشد يافته، ادامه دادهاند، چنان كه در شهر «استخر». برخي مناطق مسكوني متعلق به دوران ساساني در كيش، تيسفون، لرستان، رقبت المدائن، و قصر ابونصر نقشهبرداري يا خاكبرداري شدهاند. اما آگاهي ما از زندگي روزمرهي طبقات ميانه و فرودست اين مناطق، همچنان نارسا و ناقص مانده است.
اجزاي اصلي باروها و استحكامات شهرهاي عصر ساساني عبارت بود از: خندقها، ديوارهاي داراي محل قدم زدن و پاس دادن، پنجرههايي كور و سوراخهاي تيراندازي با پوششي افقي يا سهگوش، كنگرههاي پلهدار، راهروها يا اتاقهايي باريك در داخل ديوارها، و باروهايي دوپهلو با پيشآمدگي بسيار، عموماً با سرچينههاي نيمدايرهاي. در ميان باروهاي مشخص دوپهلويي، دروازههايي ساده قرار داشت و در ِ اتاقها و حجرهها با سكويي دفاعي كه سوراخهايي عمودي در بالا، شايد براي ارتباط صوتي داشتند، متصل و مرتبط بودند. *
دوست روشنان
دوست روشنان یا دوست روشنی ها که مانی خود آنرا معشوقه روشنی نامیده, نام ایزدبانویی مانوی است که در اسطوره آفرینش مانوی بهنگامی که مهرایزد برای نجات هرمزدبغ وارد جهان تاریکی شد دوست روشنان کننده صحنه نبرد بود.این ایزدبانو نماد زیبای نور نیز تلقی می شده است.او در آن نبرد اسطوره ای شماری از نیروهای تاریکی را به اسارت گرفت. مری بویس اسطوره شناس مشهور نقش اصلی دوست روشنان را ناشناخته میداند.در متون قبطی و سریانی او که به پنج نیرو مجهز است درنهایت خود هرمزدبغ را نجات میدهد.
تيسفون
در غرب رود دجله شهري باستاني قرار دارد كه هم پايتخت اشكانيان بوده هم پايتخت ساسانيان. اين شهر هم اكنون در سي كيلومتري بغداد قرار دارد. اين شهر پايتخت زمستاني پادشاهان ايران بوده و بناهاي آن يكي از با ارزشترين بناهاي به جا مانده از ايران باستان است و تاق معروف كسري در اين شهر قرار دارد. اين شهر در سال 637ميلادي به دست اعراب افتاد و گنجينه ساساني در اين شهر به غارت رفت
یادگار زریران
یکی از کتابهای بجا مانده از روزگار ایران پیش از اسلام به زبان پهلوی کتاب یادگار زریران (یادگار دودمان زَریر) است. یادگار زریران حماسه و یلنامه غم انگیزی است که از روزگار ساسانیان بجا مانده و بر پایه نوشتهای کهن و اصیل از روزگار پارتیان است. بنابر این ریشههای تاریخی نمایش سنتی سوگناک که امروزه به ما رسیده در پیش از اسلام وجود داشته است. با گذشت زمان و دگرگونیهایی که از سوی نوحهسرایان و شبیهسازان هر عصر در نمایش، شبیهخوانی پدید آمده و با رویداد تاریخی و آیینی عاشورا، این گونه نمایش در روزگار صفوی به اوج خود رسیده است. یعنی سیر و پویه تکاملی شبیه خوانی از سوگواریهایی که بر سیاوش و پهلوان نامه یادگار زریران میشده، آغاز شده و با کشته شدن امام حسین (از پیشوایان شیعهها) و رویداد عاشورا ادامه یافته است. این کتاب یکی از منابع و آبشخورهای شاهنامه فردوسی بوده است.
ملک الشعرای بهار و صادق هدایت نیز در زمینه برگردان این متن به فارسی امروزی کار کرده اند
تیسفون یا مدائن
تیسفون که عربها آن را مدائن نامیدند نام یکی از پایتختهای باستانی ایران است که در کشور عراقِ امروزی واقع شدهاست.تیسفون مجموعهای از چند شهر، اسبانبر، سلوکیه و بغداد بود که در ساحل رود دجله ساختهشده بودند. این شهر در دوران اشکانیان به عنوان پایتخت غربی ایران در منطقهٔ میانرودان بنا نهاده شد، و در دوران ساسانی اهمیت خود را به عنوان مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی حفظ کرد. پس از حمله اعراب به ایران، شهر تیسفون به تاراج رفت و رفتهرفته متروکه گشت.
تیسفون حدود ششصد سال پایتخت ایران بود و از گودرز دوم (حک: ۴۱ ـ۵۱ میلادی) تا اردوان پنجم (حک: ۲۵۹ـ ۲۲۶ میلادی)، اشکانیان، و از اردشیر اول (حک : ۲۲۶ـ ۲۴۱ میلادی) تا یزدگرد سوم (حک : ۱۱ـ۳۱/ ۶۳۲ـ۶۵۱)، ساسانیان در تیسفون حکومت کردند. پس از اسلام سلمان فارسی در روزگار خلافت عمر حاکم تیسفون شد.
مدائن چنانچه تاریخنویسان اسلام یاد کردهاند، از هفت شهر به نامهای معینی که در تلفظ آنها اختلاف وجود دارد، تشکیل میشده. گویا پنج شهر آن در زمان یعقوبی (سده ۳ق) وجود داشته که از این قرار بوده: شهر کهنه یعنی تیسفون و یک میل در جنوب آن اسبانبر و مجاور آن رومیه، هر سه در جانب خاوری دجله و در جانب دیگر بهرسیر که ریشهٔ آن اردشیر است و یک فرسخ زیر آن ساباط که به گفتهٔ یاقوت ایرانیان آن را بلاسآباد مینامیدند.
کاخ با شکوه ساسانیان را که هنوز آثار آن در جانب خاوری دجله نمایان است، اعراب ایوان کسری نام دادند. این ایوان چنانکه یعقوبی گوید در شهر اسبانبر واقع بود. عمارت مهم دیگری نیز وجود داشت موسوم به کاخ سفید که در یک میلی شمال شهر کهنه دیده میشد ولی این عمارت از آغاز سده ۴ق چنان رو به خرابی رفت که اثری از آن نماند و به این جهت است که تاریخ نویسان پس از آن، کاخ سفید و ایوان کسری، هر دو را با نام طاق کسری دانستهاند و آن یگانه اثریست که تا امروز از بناها و عمارتهای پادشاهان ساسانی در آن مکان پایدار مانده است.
سلمان فارسی و حذیفه بن یمان، اصحاب مشهور پیامبر اسلام، مدتها حاکم مدائن بودند و قبرشان اکنون در مدائن است.
تاریخچه
تیسفون (مدائن)، در زمان اشکانیان بنا نهاده شد. این شهر پایتخت امپراتوری اشکانیان و بعد ساسانیان تا استیلای اعراب بر ایران بود. پس از تسخیر شهر توسط اعراب، سلمان پارسی، به فرمانداری این شهر توسط عمر بن الخطاب برگزیده شد. از آنجا که تیسفون پایتخت بزرگترین امپراتوری آن دوران بود، ثروت فراوانی در آن گرد آمده بود، به همین روی انتقال غنایم چند ماه به طول انجامید. بعدها یعنی در دوره عباسیان شهر تخریب و از قطعات کاخها و ساختمانهای شهر در ساخت شهر جدیدی در همان نزدیکی بنام بغداد استفاده شد.
معماران ایران در دوران شاهنشاهی ساسانی با مصالح بسیار کمخرجی بنای عظیمی برپا کردند که هنوز خارج از کشور ما، درمکانی که چندین قرن پایتخت کشور ایران بود با وجود صدماتی که بر او وارد شده، مانند سردار سالخوردهای که بر سینهاش مدالهای افتخار تعدد آویزان است، غوغای رقتباری که بر یکی از کهنترین سرزمینهای متمدن دنیا مستولی گشته نظاره میکند. طاق کسری که هنوز برجای باقی مانده فقط قسمت بسیار کوچکی از شهر بزرگ تیسفون است که پایتخت بزرگ ایران در دوران شاهنشاهی اشکانیان و ساسانیان بودهاست.
وقتی اعراب بر تیسفون دست پیدا کردند، پس از این که پردهٔ جواهرنشان و قالی زربفت آن را به عنوان غنیمت قطعه قطعه کرده میان سربازان قسمت کردند به مصالح ساختمانی آن نیز چشم دوختند. نخستین خلفای عباسی پس از این که قطعات بزرگ سنگ مرمری را که نمای خارجی بنا را میپوشاند برای برپا کردن کاخهای جدیدشان از آن جا به مکانهای دیگری انتقال دادند، دستور دادند که از آجرهای آن نیز استفاده شود، ولی پس از چندی متوجه شدند که این کار خود شامل مخارج زیادی است و از آن منصرف گردیدند.
عربها تیسفون را مداین نامیدند، برای این که این شهر مرکب از هفت شهر بود که در یکی از آنها کاخ شاهنشاهی ایران قرار داشت که ایوان بزرگی برای بار دادن در روزهای بار عام در آن ساخته شده بود.
پیش از روی کار آمدن شاهنشاهان اشکانی سلوکیها در طرف راست رود دجله شهری ساخته بودند که آن را سلوکیه نام نهاده بودند. در زمان نخستین پادشاهان اشکانی، وقتی باقی ماندههای یادگارهای اسکندر مقدونی بکلی از مرزهای ایران بیرون رانده شد، شهر سلوکیه به صورت نیمه ویرانهای بود. شاهنشاهان اشکانی در طرف چپ رودخانه دست به ساختمانهای جدیدی زدند و تا اواخر دوران ساسانی ایجاد این ساختمانها در دوطرف رود دجله ادامه یافت، به طوری که وقتی اعراب بر ایران مستولی شدند در این مکان هفت شهر وجود داشت و به همین سبب آن را مداین یعنی مدینهها، شهرها، نام نهادند. چهل کیلومتر پایینتر از تیسفون خلفای عباسی شهر بغداد را که به مفهموم بغ داد، (یعنی خداداد، زیرا بغ به زبان فارسی به معنای خداست و در زبان روسی و بعضی زبانهای دیگر هند و اروپایی نیز همین مفهوم را دارد) است و قبلاً نیز به صورت آبادی کوچکی در آن مکان وجود داشت بنا نمودند و آن را بهعنوان دارالخلافه انتخاب نمودند.
خسرو انوشیروان و بنای کاخ تیسفون
خسرو انوشیروان عمارات تازه در کاخ تیسفون [طاق کسری] ساخت و در شهرها دفاتر ویژه دایر کرد که درد دل مردم را به وی اطلاع دهند. خود او هر چند روز یک بار دیدار عمومی (اصطلاحاً: بار عام) داشت و در این دیدار شخصاً شکایات مردم را دریافت و به خواستههایشان توجه میکرد. گهگاه که مردم برای اعلام شکایات و درخواستهای خود در برابر کاخ تیسفون اجتماع میکردند، شخصاً در بالکن کاخ حضور مییافت و اظهارات آنان را میشنید .
واقعه عبرتانگیز
دنیای باستانی ایران در همان هنگام سقوط با وجود تفرقه و تشتت که دچار آن بود از آنچه در طی عمر گذشته به وجود آورده بود و برای دنیایی که تازه میشکفت به میراث میگذاشت, برای خود کارنامهای درخشان داشت. حتی طرز فرمانروایی برخی از پادشاهان گذشته خود را در نظر فرمانروایان جدید هم چون نمونه حسن اداره و سلوک نجیبانه نشان میداد و آن را برای آنها شایسته تقلید و تقدیر میکرد قصهٔ بنای طاق کسری. ایوان مدان در تیسفون که در همان ایام سقوط ساسانیان در افوه نقل میشد یک شاهد نجابت اخلاق قوم و برای مالکان جدید دنیا قابل تحسین بود. پادشاه ساسانی با وجود قدرت مطلقهای که جان و حال مردم را در قبضه تصرف او نهاده بود, قطعه زمینی را که بدون آن قصر عظیم بد قواره میماند, نتوانست به هیچ بهایی از پیرزنی که مالک آن بود خریداری کند در عین حال دست به تعدی و اکراه هم نگشود و خرابه پیرزن در کنار قصر وی, عرصه را برآن بنا عظیم تنگ کرد و این عیب که برای ایوان مدائن باقی ماند, به عنوان نمونهای از حسن سلوک خسرو سالها شاهدی بر دادگری و عدالتپروری او به شمار میآمد. قصههایی مشابه که درباره فریدریش دوم- پادشاه پروس در اروپای عصر جدید در نظیر همین زمینه نقل کردهاند, ظاهراً جز تلقی سرمشقی از این واقعه نمایان عبرت انگیز باستانی چیز دیگری نباشد.
سعد و پیروزی وی بر مداین
پس از پیروزی (مسلمانان) در قادسیه، زمینهای حاصلخیز سواد در برابر اعراب بیدفاع ماند. در این جا نیز، نظیر سوریه، تقریباً بیهیچ مانعی، جمعیتی کشتکار ارمنی را که آماده بودند تا آنها را هم چون رهاییبخش پذیرا گردند، زیر فرمان خود گرفتند. دو ماه بعد سعد به دستور خلیفه آهنگ مداین یا تیسفون، پایتخت پر آوازهٔ ساسانیان کرد. مسلمانان بیهیچ برخورد درخور ذکری خود را به پای دیوارهای تیسفون رساندند. مداین چنان که از نامش پیداست، گروهی شهرهای نزدیک به هم، از جمله تیسفون و سلوکیه بود که از عهد پارتیان وارث نقش بایتانی بابل بودهاست. در واقع مداین از هفت شهر مجاور هم که در دو جانب دجله قرار داشتند تشکیل مییافت. گرد این شهرها را حصارهای بلند کشیده بودند و دروازهایی مقارن هم در آنها تعبیه کرده بودند. در جانب غربی دجله شهرهای بهاردشیر (بهرسیر)، سلوکیه، درزیجان، ساباط و ماخوزه واقع بود؛ و تیسفون، اسانبر، رومیه که ویهاندیوخسرو (بهتر از انطاکیه خسروان) نیز نام داشت، در کران شرقی رود قرار داشتند. پادشاه در کاخ سفید تیسفون اقامت میکرد، و ایوان مداین که پذیراییها و ضیافتها در آن جا برپا میشد در اسانبر واقع بود. پس از جنگ قادسیه، نخستین اقدام سعد حصار گرفتن بخشهای غربی این شهرها بودهاست. در برخی روایات از درازی مدت محاصره سخن میرود، بر آن که اعراب در این مدت دو بار خرمای تازه خوردند و دو بار قربان کردند. در این اثنا در مداین قحطی افتاد و مردم شهر در تنگنای سختی درافتادند، چنان که سرانجام اهل ساباط به درخواست صلح از اعراب آغاز کردند، و به قبول پرداخت جزیه تن دردادند. مردم ویهاردشیر شهر را رها کردند و هنگامی که عربان به شهر درآمدند، در ویهاردشیر کاخ سفید تیسفون از دور پدیدار بود و دیدار آن بانگ تکبیر از اعراب برآورد. بهارگاه بود و دجله طغیان داشت. ایرانیان جسرها را بریدند؛ اما با وجود این، اعراب گذاری یافتند و آرام و دفعتاً از آب گذاره کردند. نگهبانان تیسفون چون تازیان را نزدیک دروازههای شهر دیدند بانگ برآوردند که دیوان آمدند.
پیش از درآمدن تازیان به مداین، یزگرد با برداشتن چند هزار تن از کسان و یاران و تمامی گنج و خواستهای که در خزاین خویش داشت، شهر را فرو گذاشته بود. خرهزاد، برادر فرخزاد پس از زدوخوردی اندک و مأیوسانه، شهر را که یزگرد بدو سپرده بود رها ساخت و به سوی کوههای زاگرس به حلوان که یزگرد نیز بدان جا رفته بود گریخت. دروازههای تیسفون به روی اعراب گشوده گشت، و سربازان بدوی از دیدن غنایم بسیار که بنابر روایت بلاذری از فرشها، جامهها، جنگافزارها، گوهرها و مانند آن بود چشمشان خیره ماند. گویند که شمار سپاه سعد بن ابی وقاص در این هنگام به شصت هزار تن رسیده بود، و سپاهیان هر یک دوازده هزار درهم از غنایم سهم برداشتند. با آن که باید در پذیرفتن این ارقام جانب احتیاط نگه داشت، با این همه جای سخن نیست که بهرهٔ جنگجوی عرب از غنایم تیسفون بسیار بودهاست.
منابع
-
لسترنج. جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی. ترجمهٔ محمود عرفان. چاپ سوم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۷، ص۳۶.
-
هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری. بازدید در تاریخ ۱۳ شهریور ۱۳۸۷.
-
اوضاع ایران در عهد نوشیروان دادگر «به نقل از ماخذ چینی» صفحه ۵۲۳
-
روزنامه اطلاعات ۲/۲/۱۳۸۳ شماره ۲۳۰۳۲ مقاله شادروان دکتر عبدالحسین زرینکوب آنچه ایران به جهان آموخت
-
تاریخ ایران از فروپاشی دولت ساسانیان تا آمدن سلجوقیان جلد چهارم گردآورنده ر.ن. فرای مترجم حسن انوشه موسسه انتشارات امیر کبیر تهران ۱۳۷۹ صفحه ۱۹- ۱۸
-
دانشنامه مزدیسنا شادروان دکتر جهانگیر اوشیدری تهران نشر مرکز چاپ دوم ۱۳۷۸ صفحه ۲۲۶، ۴۲۹
باوندیان
باوندیان خاندانی ایرانی از امیران طبرستان بودند که در حدود ۷۰۰ سال، بیشتر در مناطق کوهستانی آن ناحیه، فرمان راندند. در طول این زمان، باوندیان سه بار فروپاشیدند. قلمرو آنان طبرستان، در جنوب دریای خزر، باختر گیلان و در خاور استرآباد، شامل شهرهای آمل، ساریه (ساری)، مهروان و آبسکون بوده ولی این تقسیمبندی در طول تاریخ دگرگون شده است.
حکومت
از جمله سلاله محلی که در زمان خلفای عباسی ، هنوز حکومتهای محدود و منطقهای خود را حفظ کرده بودند، خاندان باوند بود که در این ایام، در فرمانروایان باوندی لقب اسپهبد داشتند و گاهی نیز ملوکالجبال خوانده میشدند و این به این دلیل است که گاهی با آنکه سیطره خود را در دشتها از دست میدادند ولی قدرت خود را در در نواحی کوهستانی نگهداری میکردند. سه شاخه این سلسله شامل: شاخه کاؤسیه ، شاخه اسپهبدان و شاخه کینخواریه است. هر چند فرمانروایان این خاندان، بعدها برای حفظ قدرت موروثی خویش ، ناچار به قبول آیین خلفا و اظهار اطاعت نسبت به آنها شدند ولی تختگاه آنها در جبال طبرستان تا مدتها بعد همچنان کانون تشعشع روح ایرانی باقی ماند. از دوران خلافت مأمون هم ، در حالی که ، سالانه مبلغی به عنوان مال صلح به اعراب میدادند ، آیین پدران خود را حفظ کردند. با آن که شورش مازیار در طبرستان، ادامه حکومت آنها را برای مدتی قطع کرد، اما در مدت زمان قیام علویان طبرستان ، قدرت آنها همچنان باقی بود و تا روی کار آمدن آل زیار نیز، این امر در همان تیره قدیم ادامه داشت. این سلسله تا پیش از رویکار آمدن صفویان میزیست تا در آن زمان توسط چلاویان نابود شد.
پیش از تاسیس
پس از مرگ پیروز ، که از شاهنشاهان ساسانیان بود ، سه پسر وی با اسامی: بلاش ، جاماسب و قباد بر سر تخت پدر به اختلاف رسیدند. ابتدا پسر نخست که بلاش نام داشت حکومت را به دست گرفت ولی نتوانست بیش از چهار سال توان بیاورد. سپس قباد با ارتش هیتالیان پایتخت را تصرف کرد و حکومت را بدست گرفت. ولی پس از مدتی بزرگترین مؤبد آن زمان را ، که سوخرا نام داشت ، به قتل رساند. بدین ترتیب عدهای از بزرگان دربار با کمک جاماسب (پسر دوم پیروز) قباد را زندانی کردند و بر اریکه قدرت نشستند. قباد نیز کمی بعد به کمک دوستانش آزاد شد و به نزد هیتالیان گریخت. سپس با ارتش هیتالیان به ایران هجوم آورد. جاماسب که تاب مقاومت نداشت ، در برابر برادر کوچکش تسلیم شد و پس از برتخت نشستند قباد به سوی گیلان و ارمنستان گریخت و پسرانش در آنجا حکومت گاوباریان و پادوسبانیان را ساختند. در زمان پادشاهی قباد شخصی به نام مزدک ادعای پیامبری کرد و اکثر بزرگان به کیش وی درآمدند. با توجه به این احوال قباد نیز اعلام کرد که مزدک را پذیرفته است ، ولی در قلب هنوز هم به زرتشت عشق میورزید و این را از دیگران مخفی میکرد. ولی این واقعیت مدتی بعد فاش شد بدین گونه که ؛ قباد سه فرزند داشت که بدین ترتیب بودند:
-
کاووس: وی از مبلغان و شیفتگان مزدک بود و دین مزدک را قبول کردهبود.
-
ژم : وی از خردسالی نابینا بود.
-
انوشیروان: وی نیز دین زرتشت را رها نکرده بود و از خرد بالایی برخوردار بود.
قباد با اینکه کیوس فرزند نخست بود به خاطر اینکه از مزدک نفرت داشت ، کیوس را ولیعهد ننمود و فرزند دوم خود را نیز به علت کوری سزاوار پادشاهی ندانست ، بنابراین حکومت پس از خود را به انوشیروان سپرد.
تاسیس
بدین ترتیب کیوس به طبرستان رفت و گوشه نشین شد. فرزند وی فیروز نام داشت و نوهاش را باو بود. باو در زمان خسرو پرویز همراه وی در جنگ با ارتش روم شرکت کرد و پس از پایان جنگ خسرو پرویز ، که دلاوریهای باو را دیده بود ، وی را شاه آذربایجان نامید. ولی پس از قتل خسرو پرویز توسط پسرش ، شیرویه ، باو به جرم وفاداری به خسروپرویز به زندان میافتد. پس از مدت کوتاهی خواهر شیرویه که آزرمی دخت نام داشت با کشتن برادرش شهبانوی ایران میشود و زندانیان ، که باو در بین آنان بود ، را آزاد میکند. سپس به باو پیشنهاد فرماندهی ارتش ایران را به باو میدهد ولی باو که از زنان خوشش نمیآمد قبول نمیکند و در آتشکدهای گوشهگیر میشود. ولی پس از به حکومت رسیدن یزدگرد سوم دوباره به مقامات بالا میرسد. با هجوم اعراب به ایران ، یزدگرد سوم قصد کرد تا بگریزد و باو نیز به همراه یزدگرد راهی شد ولی در راه باو به دلیل زیارت آتشکده کوسان ، که کاووس آن را بنا نهاده بود ، از یزدگرد جداشد و تصمیم بر این شد تا همدیگر را در گرگان ملاقات کنند. پس از این که باو به زیارت آتشکده کوسان رفت، خبر مرگ یزدگرد به طبرستان نیز رسید بنابراین باو که خود را مقصر و دخیل در مرگ پادشاه جوان میدانست، سرش را کچل نمود سپس گوشهنشین شد و مشغول خدمت به آتشکده گردید. بیست و چهار سالبعد ، همزمان با حکومت فرخان بزرگ در گیلان و دیلم در سنه 655میلادی ، ترکهایی که هنوز قبیلهای شکل بودند ، از سمت گرگان به طبرستان حمله نمودند. پس از مدتی مردم این دیار از باو خواهش کردند تا رهبری مردمان را بدست بگیرد و به ترکان متجاوز هجوم برد. ولی باو قبول نکرد و گفت قصد دارد تا مرگش در خدمت اهورامزدا باشد ، ولی با دعوت مصرانه مردم بالاخره راضی شد تا پادشاه بلاد شرقی مازندران گردد ولی شرطی را مقرر کرد و آن شرط این بود که:
تمام مردان ، زنان از کوچک تا بزرگ که در طبرستان زندگی میکنند همه باید سوگند وفاداری بخورند که باو را به رهبری انتخاب کرده اند و حاضرند جانشان را برای وی تسلیم کنند.
پس از اینکه مردم از باو اعلام حمایت کردند ، باو با ارتشی که تشکیل داده بود به سوی ترکان حملهور شد و تا زمان مرگش درگیر مسائلی همچون پکار با ترکها یا دیگر دشمنان بود.
سلسله گاوبارگان
خاندان گاوبارگان یا سلسله گاوبارگان به سلسلهای گفته میشود که از سال ۶۴۲ تا سال ۷۶۱ میلادی به مدت ۱۱۹ سال بر طبرستان استیلا داشتند.گرچه ساسانیان در سال ۶۵۱ میلادی با کشته شدن یزدگرد سوم منقرض شدند اما طبرستان به حکومت اعراب تا مدتی گردن ننهاد و چند تیره از شاهزادگان ساسانی همچنان به استقلال فرمانروایی داشتند. مشهورترین این شاهزادگان شاخهٔ اول گاوبارگانند.
نسب خاندان گاوباره
نسب این خاندان به جاماسب ساسانی فرزند پیروز یکم میرسد. جاماسب که در انقضای دورهٔ نخست شاهنشاهی قباد یکم در سال ۴۹۶ میلادی به تخت سلطنت ایران جلوس نموده بود، پس از پنج سال با بازگشت قباد از پادشاهی کناره گرفت و از بیم قباد به ارمنستان رفت و پیرامون آنجا را به تصرف آورد و پس از او فرزندانش بر آن نواحی فرمان میراندند. فرزند او نرسی پسر پیروز یکم به دستور انوشیروان دیوار دربند را ساخت. نوهٔ او فیروز به گیلان آمد و با شاهزادگان گیلانی وصلت کرد. او را پسری آمد که گیلانشاه نام نهادند. فرزند گیلانشاه بنام گیل گیلانشاه و مشهور به گاوباره است و سر سلسلهٔ گاوبارگان بودهاست.
پادشاهان گاوبارگان
گیل گیلانشاه از سال ۶۴۲ میلادی بر گیلان و رویان فرمان میراند. در سال ۶۵۲ میلادی به فرمان یزدگرد سوم به فرمانروایی طبرستان منسوب شد. بعد از او فرزند ارشدش، دابویه جانشین پدر شد و فرزند کهتر بنام پادوسیان بر رستمدار حکومت یافت و سلسلهای که بناکرد(پادوسبانیان) تا زمان صفویان پابرجا بود. فرزندان دابویه شاخهٔ اول گاوبارگانند. دابویه در سال ۷۱۱ میلادی درگذشت و فرزندش به نام فرخان بزرگ یا اسپهبد فرخان که اعراب به او لقب ذوالمناقب دادهاند، پادشاه شد. در دوران سلطنت او اعراب چندین بار قصد طبرستان کردند اما پیوسته شکست مییافتند. اسپهبد دازمهر فرزند و جانشین فرخان بزرگ است که از سال ۷۲۸ تا ۷۴۰ میلادی بر طبرستان فرمانروا بوده است. پس از درگذشت اسپهبد دازمهر نوبت به فرمانروایی فرزندش خورشید رسید اما چون خورشید بیش از شش سال نداشت، برادر دارمهر، به نام فرخان کوچک نیابت فرمانروایی را برعهده گرفت و تا ۷۴۸ میلادی به مدت هشت سال در این مقام باقی بود و به نام اسپهبد حکومت میکرد.
اسپهبد خورشید از ۷۴۸ تا ۷۶۱ میلادی پادشاهی کرد و لقب فرشواذ مرزبان داشت و در سن چهارده سالگی، فرمانروایی یافت. آغاز این دوره با اقتدار تمام گذشت اما در پایان آن که همزمان با حکومت منصور عباسی بود، با نیرنگ مهدی فرزند منصور و والی ری سپاهیان عباسی به قلمرو خورشید راه یافتند. خورشید متواری شد و به گیلان رفت، ساز لشکر کرد و پس از دو سال به قصد بازستانیدن طبرستان بدانجا روی نهاد. در همین زمان خبر یافت که فرزندان و زنان خاندان او اسیر و راهی بغداد شدهاند. این خبر را تحمل نکرد و با زهر به زندگی خویش پایان داد و داستان تیرهٔ اول گاوبارگان به انجام رسیدو این واقعه مصادف با سال ۷۶۱ میلادی برابر با ۱۴۴ هجری خورشیدی و ۱۳۰ سال یزدگردی و ۱۰۹ طبرستانی بود.
خرهزاد فرخزاد
خرهزاد فرخزاد فرماندهٔ سپاه ایران و برادر رستم فرخزاد بود. در هنگام محاصره و جنگ تیسفون در سال ۶۳۷ میلادی یزدگرد سوم آخرین شاهنشاه ساسانی قبل از خروج از شهر و گریز بطرف حلوان، خرهزاد فرخزاد را که برادر رستم فرخزاد بود سپهسالاری لشکر داد و تیسفون را بدو سپرد. در بیرون شهر تیسفون خرهزاد فرخزاد با مهاجمان در جنگ شد اما شکست خورد و به شهر پناه برد و اعراب بر دروازهٔ شهر فرود آمدند. فرخزاد را یارای مقاومت نبود و نیمه شب با لشکریان خویش از دروازهٔ شرقی بیرون آمد و شهر را فرو گذاشت و راه جلولاء پیش گرفت. طبری آوردهاست که یزدگرد سوم به همراه برادر رستم فرخزاد، خرهزاد فرخزاد به مرو آمد. ماهویه مرزبان مرو که میخواست از این مهمان ناخوانده خلاص شود، به نیزک طرخان، والی بادغیس که تابع یبغو (لقب باستانی امرای کوشانی) شاه، طخارستان بود، نامه نوشت و خبر داد که یزدگرد به فرار پیش وی آمده و از طرخان دعوت کرد که تا با همدستی یکدیگر یزدگرد را اسیر کنند و یا بکشند یا بر سر وی با عربان صلح کنند. ماهویه از طرخان خواست که به یزدگرد نامه بنویسد و ترتیبی را فراهم کند که سپاهیان یزدگرد از اطراف او دور بشوند. قرار بر این شد که در نامه ذکر شود که طرخان قصد دارد با یزدگرد بر ضد دشمنان عرب همکاری کند و در دفع آنها با او یاری کند. طرخان به یزدگرد اطلاع داد که قصد دیدار او را دارد اما شرط کرد که اول باید یزدگرد، خرهزاد فرخزاد را از خود دور کند. چون نامه به دست یزدگرد رسید، بزرگان مرو را پیش خواند و با آنها مشورت کرد. سنگان گفت «رأی من اینست که به هیچوجه سپاه و فرخزاد را از خود دور نکنی.» اما ماهویه گفت «رأی من اینست که دوستی و خواست نیزک طرخان را بپذیری.» یزدگرد نظر ماهویه را پذیرفت و سپاه را از خویش جدا کرد و به فرخزاد دستور داد به سرخس برود. فرخزاد بشدت با تنها گذاشتن یزدگرد مخالفت کرد و به ماهویه پرخاش کرد و گفت «من میدانم که شما قصد دارید، یزدگرد را بکشید.» فرخزاد حاضر به ترک یزدگرد نبود تا اینکه یزدگرد به خط خود نامهای برای او نوشت تا او را از نگرانی درآورد، بدین مضمون که «من خود شهادت میدهم که تو یزدگرد و خانوادهٔ او را به ماهویه مرزبان مرو سپردی.» پس از رفتن فرخزاد یزدگرد سوم به حیلهٔ ماهویه گرفتار آمد و سرانجام کشته شد.
منابع
-
زرینکوب، عبدالحسین. تاریخ ایران بعد از اسلام. چاپ سوم. تهران: انتشارات امیرکبیر ۱۳۶۲
-
طبری، محمد بن حریر. تاریخ طبری جلد دوِم. تهران: انتشارات اساطیر، ۱۳۶۲
کتابسوزی اعراب مسلمان در ایران
بی شک، از آسیبهای معنوی حمله اعراب هرچه نوشته و گفته شود کم است. پیرامون کشتار و چپاول ایرانیان در زمان حمله اعراب تاریخ نگاران معروف اعراب و ایرانی مانند : ابن خلدون ، البلاذری ، مسعودی ، ابن هشام ، ابن حزم ، بلعمی ، ثعالبی ، شویس عدوی و… در کتابهای تاریخ نگاشته اند. یکی از اثر گذارترین این آسیبها به زبان و فرهنگ ایران بود. ایرانیان به سبب عظمت کشورشان کوله بار چندین قرن تسلط بر جهان را در برداشتند و تمدنی کهن را در خود جای داده بودند و بدین سبب علوم عقلی نزدشان بسیار بزرگ و دامنه اش گسترده بود.
ابن خلدون که دقیق ترین و بزرگ ترین جامعه شناس و مورخ عرب است درباره کتاب سوزی به دست اعراب چنین میگوید:
وقتی سعد ابن ابی وقاص به مداین دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید. نامه به عمر ابن خطاب نوشت و در باب این کتابها خواست. عمر در پاسخ نوشت که آنهمه را به آب افکن که اگر آنچه در این کتابهاست سبب راهنمایی است خدا برای ما راهنمایی فرستاده است و اگر در آن کتابها جر مایه گمراهی نیست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آنهمه کتاب ها را در آب یا در اتش افکندند
همچنین ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه عن القرون الخالیه چنین می نویسد:
وقتی قتیبه ابن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هرکس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ گذراند و موبدان و هیربدان قوم را یکسره هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد.
زنده یاد دکتر زرینکوب در کتاب دو قرن سکوت با تحلیلی منطقی به بررسی کتاب سوزی اعراب می پردازد:
شک نیست که در هجوم تازیان ، بسیاری از کتاب ها و کتابخانه های ایران دستخوش آسیب فنا گشته است .این دعوی را از تاریخ ها می توان حجّت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تأیید می کند . با این همه بعضی از اهل تحقیق در این باب تردید دارند و این تردید چه لازم است؟! برای عرب که جز قرآن هیچ سخن را قدر نمی دانست کتابهایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند؟ در آیین مسلمانان آن روزگار آشنایی به خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد. تمام قراین و شواهد نشان می دهد که عرب از کتابهایی نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی مانده است فایده ای نمی برده در این صورت جای شک نیست که در آن گونه کتابها به دیده حرمت و تکریم نمی دیده است…نام بسیاری از کتاب های عهد ساسانی در کتاب ها مانده است که نام ونشانی از آنها باقی نیست…پیداست که محیط مسلمانی برای وجود و بقای چنین کتابها مناسب نبوده است و سبب نابودی آن کتابها نیز همین است. باری از همه ی قراین پیداست که در حمله اعراب بسیاری از کتاب های ایرانیان، از میان رفته است.
مرتضی راوندی در کتاب تاریخ اجتماعی ایران مینویسد
یکی از آثار شوم و زیانبخش حملهٔ اعراب به ایران، محو آثار علمی و ادبی این مرز و بوم بود. آنها کلیهٔ کتب علمی و ادبی را به عنوان آثار و یادگارهای کفر و زندقه از میان بردند.» وی در دنباله میافزاید:«…سعد وقاص و دیگران حاصل صدها سال مطالعه و تحقیق ملل شرق نزدیک را به دست آب و آتش سپردند.» سپس این گفته جلالالدین همایی را میآورد که: «همان کاری را که قبل از اسلام، اسکندر با کتابخانهٔ استخر، و عمرو عاص به امر عمر با کتابخانهٔ اسکندریه و فرنگیها بعد از فتح طرابلس شام با کتابخانهٔ مسلمین و هلاکو با دارالعلم بغداد کردند، سعد بن ابیوقاص با کتابخانهٔ عجم کرد.
دولتشاه سمرقندی در کتاب تذکرة الشعرا به یکی دیگر از ماجراهای کتاب سوزی توسط اعراب در دوره خلافت عباسیان، می پردازد:
عبدالله بن طاهر به روزگار خلفای عباسی، امیر خراسان بود. روزی در نیشابور( به مسند) نشسته بود. شخصی کتابی آورد و به تحفه پیش او بنهاد. (امیر) پرسید: این چه کتاب است؟ (مرد) گفت: این قصه وامق و عذرا است و خوب حکایتی است که حکما بنام شاه انوشیروان جمع کرده اند. امیر فرمود: ما مردم، قرآن خوانیم و به غیر از قرآن و حدیث پیغمبر چیزی نمی خوانیم و ما را از این نوع کتاب، در کار نیست. این کتاب، تألیف مُغان(زرتشتی ها) است و پیش ما مردود است. (پس فرمود) تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم کرد که در قلمرو او بهر جا از تصانیف عجم و مغان کتابی باشد جمله را بسوزانند.
باری، بدین گونه بود که کتابهایی که در زمان خود در زمینه های پزشکی، ستاره شناسی، اجتماعی و دینی بی همتا بودند به دست این سبک مغزان افتاد که از جهنم هولناک صحرای عرب پا به بهشت ایران گذارده بودند و آنها نیز آنچه کردند که در اندازه فهم و شعورشان بود.
روانشاد دکتر زرینکوب در کتابش این بار به بررسی رفتار اعراب با زبان و خط ایران میپردازد و میگوید:
عربان شاید برای آنکه از آسیب زبانی ایرانیان در امان بمانند در صدد برآمدند زبانها و لهجه های رایج در ایران را از میان ببرند. آخراین بیم هم بود که همین زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دور افتاده ایران به خطر اندازد. به همین سبب هر جا که در شهر های ایران، به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند…شاید بهانه ی دیگری که عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می شمرد.
در واقع از ایرانیان حتی آنها که آیین مسلمانی پذیرفته بودند زبان تازی را نمی آموختند و از این رو بسا که نماز و قرآن را نیز نمی توانستند به تازی بخوانند. در کتاب تاریخ بخارا آمده است:
مردم بخارا به اول اسلام، در نماز قرآن به تازی خواندندی و عربی نتوانستندی آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بود که در پس ایشان بانگ زدی: بکنیتا نکنیت، و چون سجده خواستندی کردن بانگ کردی: نگونیا نگونی کنیت.
با چنین علاقه ای که مردم در ایران به زبان خویش داشتند شگفت نیست که سرداران عرب زبان ایران را تا اندازه ای با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از بین بردن و محو کردن خط و زبان فارسی کوششی ورزیده باشند.
در پایان به ذکر سخنی در کتاب عقدالفرید چاپ قاهره از زبان خسرو پرویز میپردازم که می گوید:
اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند.از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند….
منابع :
-
کتاب ۲ قرن سکوت(انتشارت امیرکبیر ص ۹۵،۹۶،۹۷- انتشارت سخن ص ۱۱۵،۱۱۶،۱۱۷،۱۱۸)
-
کتاب تاریخ طبری چاپ مصر (صفحه ۲۸۵،۲۸۶)
-
کتاب آثارالباقیه (صفحه ۳۵،۳۶،۴۸)
-
کتاب تاریخ بخارا چاپ تهران(صفحه ۷۵)
-
کتاب عقدالفرید چاپ قاهره (جلد ۲ صفحه ۵)
-
کتاب تاریخ اجتماعی ایران (جلد دوم،صفحهٔ ۵۰ )
-
کتاب تذکرة الشعرا (صفحهٔ ۲۶)
-
نگارنده ها : فرشید.ه – اِنی کاظمی
نقش برجسته های ساسانی
. صفحه ی بزرگ خالی
روبه روی پلکان ورودی به محوطه ی نقش رستم ، بخشی وجود دارد كه در دوره ی ساسانی حجاری شده ، اما به جز سه سوراخ چهارگوش ، نقوشی بر روی آن حك نشده است.
درازی این محل 10 متر و بلندی آن 5 متر است و حدود 2 متر بالاتر از
سطح فعلی زمین کنده کاری شده است. به نظر می رسد كه این اثر متعلق به اواخر دوره ی ساسانی باشد و قصد داشتند حوادث مهم دوره ی ساسانی را بر آن نقش كنند. عمق این فضا نسبت به سایر آثار ساسانی بیشتر است و تردیدی وجود ندارد كه این به خاطر حفاظت بیشتر از این طرح بوده است.
در قسمتی از این فضا كتیبه ای 20 سطری حك شده كه مالك زمین های كشاورزی اطراف نقش رستم ، نحوه تقسیم آب را در آن مشخص كرده است! این كتیبه به زبان فارسی و بسیار جدید و فاقد ارزش تاریخی است.
2. تاجگذاری نرسه به دست آناهیتا
« نرسه » یا « نرسی »(302 – 293 میلادی ) پسر کوچک تر « شاپور » پس از دوره های کوتاه پادشاهی « هرمزد اول » و « بهرام اول » و « بهرام دوم » و « بهرام سوم » به شاهی رسید.
در این نقش نرسی حلقه ی قدرت را از دست آناهیتا (ایزد بانوی آب ها) دریافت می كند. نرسه در این نقش تاجِ گوی مانندی دارد كه بالاتر از تاج آناهیتا است. نرسه بالا پوشی روی شلوار چین دار خود پوشیده و زینت آلات ، تاج ، لباس و... وی در حجاری ، دارای ارزش هنری بسیار بالایی است. آناهیتا نیز لباسی با شکوه بر تن دارد و گردن بندی از مروارید بر گردن دارد در حالت ایستاده و موهای بلندش از میان تاجی شبیه به تاج اهورامزدا بر شانه هایش ریخته است. بین نرسی و آناهیتا كودكی ایستاده كه احتمال دارد ولیعهد ، یعنی « هرمزد دوم یا سوم » باشد. نقش صورت این كودك آسیب دیده است. مراسمی که در این جا برگزار می شود شبیه مراسم تاجگذاری « اردشیر » است.
3. دو نقش نبرد اسب سواران
پایین آرامگاه « داریوش بزرگ » دو نقش ساسانی یکی بالای دیگری کنده شده است که هر دو نبرد اسب سواران را نشان می دهند.
در این نقش ها بهرام دوم (298 – 276 میلادی) در حال نبرد است و سوار بر اسب ، چهار نعل با نیزه به سوی دشمن حمله می كند و نیزه ی دشمن شكسته است. پارچه ی زین (برگستوان) اسب با لگام در اطراف گردن اسب جمع شده و
یك تیردان بلند نیز نزدیك پای راست شاه بسته شده است. اسب بهرام فرد سالمندی را با کلاه رومی را كه در صحنه ی جنگ به خاك افتاده ، با پا لگدكوب كرده است.
این نقش ها در واقع دو صحنه از یک نبرد را مجسم می كنند كه با خطی برجسته از هم تمیز داده می شود. پشت سر بهرام یك سرباز ایرانی درفشی را به اهتراز در آورده است. یك قطعه چوب به صورت افقی در بالای درفش قرار دارد و به وسیله سه گوی ، یكی در وسط و دو گوی دیگر در انتهای چوب مشاهده می شود. دو قطعه پارچه ی ابریشمی از قسمت فوقانی پرچم آویزان است. این نشان ، فرمان حمله بوده است.
4. پیروزی شاپور بر امپراطور روم
این نقش ، « شاپور اول »(240 - 272 میلادی) را نشان می دهد كه به پیروی از پدر برجسته اش « اردشیر اول » ، امپراطور سالخورده ی روم ، « والرین »(Valerian) را در سال 260 میلادی در شهر « ادسا »(Edessa) شكست داد. آن گاه نمک بر زخم امپراطوری روم پاشید و به سیریادس (Cyriades) نامی از شهر آنتیوخ (Antioch) ، لقب قیصری داد و
قبای ارغوانی فرمانروایی برتن او کرد. این پیروزی شگفت انگیز یک شاه جوان ایران زمین ، دنیای قرن سوم پس از میلاد را متحیر ساخت.
از لحاظ هنری این نقش زیباترین نقش دوره ی ساسانی « نقش رستم » است. در این نقش « شاپور » سوار بر اسب ، در حالی که دست چپ روی شمشیر دارد ، با دست راستش آستین فردی را که در مقابل او ایستاده گرفته و بالا برده است. این فرد که لباس رومی بر تن دارد باید همان « سیریادس » باشد که اینک از حمایت شاهنشاه ایران قرار گرفته است.
« والرین »(253 - 260 میلادی) نیز جلوی اسب شاه ایران زانو بر زمین زده با دست های دراز کرده در حال تسلیم است.
به روایتی دیگر که درست نمی نماید ، فرد ملتمس والرین نبوده بلکه امپراطور دیگری از رومیان است به نام « فیلیپ » مشهور به « عرب »(244 - 249 میلادی) که البته این امپراطور با « شاپور » جنگ نکرد ، اما قراردادی با شاه ایران بست که کمتر از شکست نبود.
پشت سر شاه ، بالا تنه ی یکی از بزرگان ساسانی (احتمالا کرتیر) در حال درود و احترام نشان داده شده است. پایین این نقش ، سنگ نبشته ای به خط پهلوی وجود دارد که در آن موبد موبدان « کرتیر » از پیشرفت های خود در زمان درخشان « شاپور » و « بهرام سوم » شرح داده است و ادامه ی سنگ نبشته ی زیر كعبه زرتشت است.
5. دو نقش نبرد اسب سواران
این دو نقش در پایین آرامگاه « اردشیر اول » هخامنشی می باشد و شبیه نقش قبلی نبر اسب سواران هستند.
نقش بالایی ، « آذر نرسه » یا « شاپور ذوالاكتاف » ، را نشان می دهد که البته نقش ها تقریبا محو شده اند. نقش زیرین نیز ، « هرمزد دوم » یا « بهرام چهارم » است و صحنه ی پیروزی این پادشاه را بر دشمن نشان می دهد. در این نقش برجسته ، هرمزد با اسب ، چهار نعل بر دشمن خود تاخته و اسب او را سرنگون كرده است ، دشمن دارای ریشی بریده است و كلاه خود بر سر دارد.
6. نبرد اسب سواران
زیر آرامگاه « داریوش دوم » هخامنشی و روبه روی كعبه ی زرتشت ، نقشی احتمالا از « شاپور دوم »(379 - 309 میلادی) یا « هرمزد دوم » وجود دارد. در این نقش ، سواری كه دارای تاج است ، نیزه ی خود را بر گردن دشمن فرو كرده و هر دو ، زره به تن دارند. اسب شاه یک ردیف مدال به زیر شکم دارد و زنگوله ها به هوا رفته اند که نشان حرکت سریع اسب است ، پشت شاه پرچمداری دیده می شود که پرچمی به شکل یک تیر با سه بر آمدگی حمل می کند.
7. بهرام و درباریانش
این نقش به دو دوره ی متفاوت تعلق دارد ، یكی دوره ی ایلامی و دیگر نقش « بهرام دوم »(294 - 274 میلادی) كه روی نقش ایلامی حك شده است.
در این نقش پادشاه در حالی كه شمشیری را به نشانه قدرت با دو دست گرفته ، در میان اعضای خانواده سلطنتی ایستاده است. تاج پادشاه با بال عقاب به نشانه رب النوع ( خدای ) پیروزی تزیین شده است. در سمت چپ بهرام دوم ، چهره ی سه شخصیت در حالی كه به بهرام می نگرند ، نقش شده است. نخستین فرد از سمت راست یك شاهزاده است و دو نقش دیگر كلاه هایی با سر گاو و پلنگ دارند كه احتمال دارد ملكه و شاهزادگان باشند. برخی اظهار نظر كرده اند كه این نقش ، نقش « آناهیتا » است. سمت راست پادشاه پنج نفر حضور دارند که دو نفر اول جوان هستند و ریش ندارند و بعدی یک بچه و پس از آن یک بزرگسال دیده می شود كه انگشت دست خود را در برابر پادشاه به حالت احترام نگاه داشته اند. نخستین نفر باید جانشین شاه « بهرام سوم » باشد ، پس از او شاهزاده ی دیگر و سپس ملکه استاده است. شاه دو دست خود را روی شمشیری بلند در جلوی خود گذاشته است.
8. تاجگذاری « اردشیر اول »
اردشیر اول سلسله ی اشکانیان را بر انداخت. در این نقش ، تاجگذاری اردشیر پاپكان (240 - 224 میلادی) تصویر شده است. در این جا اردشیر و اهورامزدا بر دو اسب كوچك سوارند و اردشیر در حال گرفتن حلقه ی قدرت یا اورنگ پادشاهی از اهورامزدا است. اهورامزا چوبی در دست دارد که شاید ترکه ی به هم پیچیده باشد که احتمالا نشان خدایی بوده و « بارسوم » نامیده شده است. پشت سر شاه پیشخدمتی ایستاده و مگس پرانی را روی سر شاه نگه داشته است. دو
فرد دیگر زیر اسبان نقش شده اند و سم اسب ها بر گردنشان نشان شکست کامل آنان است که بی تردید اردوان پنجم (ارتابانوس) پادشاه اشكانی است. اهورامزدا نیز اهریمن را كه دو مار از پیشانی او بیرون آمده ، لگدكوب می كند. در این نقش ، اردشیر با اهورامزدا، برابر است. روی سینه های اسب اردشیر بابكان و اهورامزدا ، دو كتیبه ، هر یك به سه زبان یونانی ، پهلوی اشكانی و ساسانی حك شده است. ترجمه ی متن روی شانه ی اسب اهورامزدا از زبان یونانی به انگلیسی ، بنابر تفسیر جی.ان. کروزن (G.N. Curzon) چنین است:
« این شمای خدا زئوس (Zeus) است. »
و نوشته ی روی شانه ی اسب شاه :
« این شمای پرستش کننده ی اهورامزدا ، اردشیر شاه است. شاه شاهان ، آریایی ، از نژاد خدایان ، پسر پاپک شاه. »
ارتش ساسانی افتخار جاودان ایران
دولت شاهنشاهی اردشیر اول در پناه لشگری آراسته و نیرومند وسعت گرفت. بدون شک خاطرات مبهمی که از دوران عظمت شاهنشاهی هخامنشی هنوز در اذهان باقی بود ? در سیاست این شاهنشاه بی تاثیر نماند. این سیاست عبارت بود از: تجدید دولت شاهنشاهی شرق ? که بدست اسکندرملعون منهدم شده بود ( هرودیانوس ). چنانچه می دانیم اشکانیان هم برای تجدید عظمت و قدرت هخامنشیان کوشش ها کرده اند ولی کاملا موفق نشدند. پس موافق این نظر در سیاست اردشیر و جانشینان نخستین او اراده ی جهانگیری و طرح دولت شاهنشاهی مستور است. نظر دیگر این بود که سرحدات شمال و شرق و غرب را از تطاول دشمنان نگهدارند و چون این سرحدات پیوسته در معرض حمله و تهدید همسایگان قرار داشت پس ناگزیر ساسانیان برای تامین این مقصود به لشگری نیرومند نیاز داشتند.
نخبه ی سپاه عهد ساسانی مانند دوره ی اشکانیان عبارت بود از سوار نظام زره پوش و سنگین اسلحه ? که از سواران نژاده تشکیل می یافت. سواره نظام ( اسواران ) در صف جنگ مقام اول را حایز و فتح و ظفر منوط به قوت و شجاعت آنها بود.
آمیانوس افسر یونانی تبارسواره نظام ارتش روم که متولد شهر انطاکیه در سوریه بوده ? از نزدیک شاهد این ارتش مخوف بوده است. او به همراه ژولیانوس امپراتور روم در جنگ با ایران درزمان پادشاهی شاپور دوم ساسانی شرکت داشته و پس از شکست و کشته شدن ژولیانوس به همراه بازمانده سپاه روم به روم بر میگردد و به کار نگارش تاریخ روم می پردازد و از نظامی گری کناره می گیرد. او ارتش ایران را در دشت های پهناورمیان رودان ( بین النهرین ) اینگونه توصیف می کند :
ایرانیان افواج منظم سواره نظام زره پوش را با صفوفی چنان انبوه به مقابله ی رومیان می فرستادند ? که از برق زره و سلاح آنان چشم دشمنان خیره می شد. افواج سوار گویی یکپارچه آهن بود. تن افراد بکلی از صفحات آهن پوشیده شده بود و چنان این آهن بر بدن می چسبید که مفاصل خشک زره به سهولت از حرکات اعضای بدن تبعیت می کرد. برای محافظت چهره نقابی بر رخ می افکندند و بدین جهت هیچ تیری ممکن نبود بر بدن کارگر شود مگر در سوراخ های کوچکی که در مقابل چشم و شکاف های باریکی که زیر سوراخ های بینی تعبیه کرده بودند و از آنجا با کمال صعوبت نفس می کشیدند. بعضی از آنها نیزه ای در دست گرفته ? در یک جا بی حرکت می ایستادند ? چنانکه گفتی به وسیله زنجیر آهن به هم متصل شده اند. در جوار آنان تیراندازان دستها را دراز کرده کمان خود را به زه می کردند ? به قسمی که زه به جانب راست سینه تماس می یافت و پیکان تیر به دست چپ می پیوست. در اثر فشار ماهرانه ی انگشت ? تیر می جست و خروشی از آن بر می خواست و جراهتی هولناک وارد می کرد.
او در جای دیگر می گوید :
ایرانیان در جنگ مغلوبه طاقت نمی آوردند ? زیرا فقط عادت داشتند شجاعانه از دور بجنگند و اگر می فهمیدند که قوای آنها عقب نشینی آغاز کرده است ? مانند ابر طوفانی پس می کشیدند و چون از عقب تیراندازی می کردند دشمن نمی توانست آنها را تعقیب کند.
او در ادامه می گوید:
ایرانیان به سوار نظام بیش از سایر قسمتها اعتماد داشتند ? زیرا در آن صنف همه ی نجبا و اشراف خدمات بسیار دشواری انجام می دادند.
همچنانکه در عهد هخامنشی مرسوم بود در دوره ساسانیان نیز هیئتی از اسواران برگزیده تشکیل داده بودند که " هیئت جاودانان " نامیده می شد که مرکب از ده هزار نفر بود و فرمانده ی آن ملقب به ورثرگنیگان خودای بود. در کنار این واحد ? واحد دیگری نیز وجود داشته است که واسطه ی شجاعت و بی باکی از مرگ به " نام گیان اوسپار " ( جان سپار ) خوانده می شده اند.
در پشت سر سواره نظام ? فیل ها قرار می گرفتند. نعره و بو و منظره ی وحشت آور آنها اسبهای دشمن را می ترسانید. پیلبانان بر پشت آنها نشسته ? هر یک کاردهای دسته بلند به دست راست می گرفتند ? تا اگر گاهی فیلی در اثر حمله ی دشمن ترسیده و در صفوف لشگر افتد و سربازان را بر زمین افکند و پایمال کند ? پیلبانان کارد را در فقرات پشت گردن حیوان فرو برده و از پایش در آورد.
در انتهای سپاه پیاده نظام ( پایگان ) قرار داشت که فرمانده آنها را پایگان سالار می گفتند. افراد پیاده مانند میرمیلوهای رومی مسلح به سپر و نیزه و کلاهخود بودند و در پشت جبهه خدمت می کردند. این پیادگان از روستاییان عادی بودند که خدمت نظام از وظایف آنها محسوب می شد و بدون امید اجرت و پاداش به جنگ می رفتند. برخی از این گروه سپرهای خمیده بلند داشتند ? که از نی ساخته می شد و پوستی بر آن می کشیدند. بطور عموم باید گفت که این دسته سربازان خوبی نبوده اند.
در کنار این واحد ها همواره واحد های ارسالی از دیگر شاهان تابع شاهنشاه ایران نظیر کوهستانی های قفقاز و جنوب دریای کاسپین از جمله گیل ها و کادوسی ها و ورت ها و آلبانی ها و دیلمیان و سواران ارمنی و سربازان سکائی ( سیستانی ) بودند که در این بین همچون دوران هخامنشی سکاها بهترین یاوران ارتش ایران بودند.
واحد های بزرگ سپاه را گند می گفتند و فرماندهی آنها با گندسالاران بود. تقسیمات کوچکتر را درفش و از آن کوچکتر را وشت می نامیدند که البته هر درفش پرچمی مخصوص داشت که در آن نقشی تصویر شده بود.
مانی پیامبر
مانی پیامبر، در سال ۲۱۶م در نزدیکی تیسفون به دنیا آمد و پیامآور آیین مانی بود.او از سوی برادران شاپور یکم حمایت شد و شاپور به او اجازه تبلیغ دینش را داد. اما مورد خشم موبدان زردشتی دربار ساسانی قرار گرفت و در نهایت در زمان بهرام دوم کشته شد.مانی، از پدر و مادر ایرانی منسوب به اشراف اشکانی در نزدیکی بابل در میان دورود (میانرودان) (عراق کنونی) که در آن زمان بخشی از امپراتوری پارس بود، در (۲۷۶ - ۲۱۰) پس از میلاد مسیح، زاده شد. او واعظ مذهبی و بنیان گذار آیینی شد که زمانی دراز در سرزمینهایی از چین تا اروپا پیروان فراوانی داشت ولی بیش از ششصد سال است که منسوخ شدهاست.مانی رتبه شماره ۸۳ در لیست موثرترین اشخاص تاریخ، رده بندی شده توسط مایکل اچ هارت را دارد.
نوشتههای مانی
بخش نخستین یکی از نوشته های مانی :
"دین من وزید که آباریگان(از دیگر) دین پیشینیان باد ده چیز فرای و بهتر است "
پارسی میانه و سریانی زبانهای مادری مانی بود و در نزدیکی بابل به دنیا آمد که یکی از شهرهای ایران آن روزگار بود. او شش کتاب مقدس خود را به زبان سریانی , زبان اصلی رایج در بین النهرین (غرب عراق, لبنان و سوریه کنونی پیش از یورش تازی - اسلامی) به رشته تحریر درآورد. همچنین کتاب شاپورگان خود را به پهلوی (فارسی میانه) نوشت و روز تاجگذاری شاپور اول ساسانی به او تقدیم کرد و از حمایت شاپور برخوردار شد.مبلغان و پیروان او از ترکستان چین تا روم و مصر فعال بودند و کتابهایش را به زبانهای ایرانی پهلوی (فارسی میانه ساسانی), پهلوانیگ (پهلوی اشکانی = پارتی) و سغدی و زبانهای مجاور ایران همچون چینی , ترکی اویغوری , قبطی و یونانی ترجمه میکردند. آنان این دین را از طریق ترجمه کتابهای مقدس مانی به زبان مردم همان مناطق تبلیغ میکردند و این امر را مزیتی برای دین خود میدانستند.در ابتدای قرن بیستم نوشتههای بسیاری از پیروان مانی در معابد مانوی (مانستانهای) مدفون در شنزارهای تورفان در چین کشف شد که بخش بزرگی از آنها در انستیتوی شرق شناسی برلین نگهداری میشوند. بخشهایی از این دست نوشتهها خوانده شدهاست و تلاش برای خواندن بقیه آنها همچنان ادامه دارد. آنها به زبانهای مختلف و به خط مانوی که از ابداعات خود مانی بودهاست نوشته شدهاند. بیشتر این نوشتهها به زبان فارسی میانه (پهلوی) و پهلوانیگ (پهلوی اشکانی) هستند. ترجمههایی قبطی از مصر و ترجمههایی یونانی نیز از کتابهای مانی بر جای ماندهاست. تا در سال ۱۹۶۹ در مصر شمالی یک دست نوشت خطّی کهن یونانی متعلق به ۴۰۰ پس از میلاد کشف شد و امروزه «نسخه مانی کلن»، نامیده میشود چرا که در دانشگاه کلن نگهداری میشود. این نوشته، شرح زندگانی مانی و نمو روحانی به همراه اطلاعاتی دربارهٔ آموزههای دینی مانی و شامل تکههای از انجیل زندهٔ او و نامهٔ او به ادسا میباشد. مانی خود را ناجی و حواری عیسی مسیح معرفی میکرد.در پاپیروس قبطی مانی گری قرن چهارم، مانی به عنوان فارقلیط - روح القدس و عیسای نوین شناخته میشود.این دین تا قرن ۱۴ میلادی زنده بود و سپس پیروان خود را تحت فشارهای مختلف سیاسی و دینی از دست داد.
آذرپاد مهراسپندان
آذَرپاد مِهراِسپندان موبدانموبد زمان شاپور دوم ساسانی بود. وی که میان سالهای ۲۹۰ تا ۳۷۱ میلادی میزیسته در ۳۲۰ به مقام موبدانموبدی رسید و در ۳۷۱ درگذشت. از آذرپاد کتاب ارزشمندی بدست ما رسیده به نام "اندرچ آتورپات مهراسپندان (اندرزنامه آذرپاد مهراسپندان) که دربرگیرنده اندرزهایی است که اذرپاد به فرزند خویش «زرتشت» میداده است. از اندرزنامههای معروف پهلوی همین اندرزنامه و اندرزنامه پسر آذرپاد و نوه اش است که هر سه موبدانموبد زمان شاپور بزرگ (شاپور ۳۱۰-۳۷۶) و اردشیر دوم (۳۷۹-۳۸۳م) و یزدگرد یکم (۳۹۹-۴۲۰م) بودهاند
بهرام چوبین
اسپهبد بهرام مهران معروف به بهرام چوبین از قهرمانان ملی ایران در دوران ساسانیان به شمارمی رود. او در ری به دنیا آمده بود و از خانواده مهران بود. در دوران ساسانیان بهترین افسران ارتش ایران از خاندان مهران برخاسته بودند. بهرام به علت بلندی قد و عضلانی بودن اندام به چوبین (مانند چوب) معروف شده بود.وی از سوی شاهنشاه ایران ، خسرو هرمز فرمانروا چارک شمال باختری بود(یک چهارم قلمرو ایران، از ری تا مرز شمالی گرجستان و داغستان کنونی شامل ارمنستان، آذرپایگان و کردستان). در آن زمان، ایران به چهار ابراستان تقسیم شده بود که هرکدام را چارک نوشتهاند. وی از میهندوستان بنام ایرانی است که وفاداری خود را به اثبات رساندهاست.برخی از تاریخ نگاران بر این باورند که دودمان سامانیان که باعث احیای فرهنگ و زبان فارسی شد از نسل بهرام چوبین هستند.
کارهای بزرگ
ساخت جنگ افزاری تازه
بهرام چوبین هنگام بازدید از محل فوران نفت خام در ناحیه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبی غربی دریای مازندران و آگاهی از قدرت اشتعال این ماده، تصمیم گرفت که از آن نوعی سلاح تعرضی ساخته شود و این کار به مهندسان ارتش واگذار شد. ظرف مدتی کوتاهتر از یک سال، پیکانی ساخته شد که بی شباهت به راکتهای امروز نبود و این پیکان حامل گوی دوکی شکل آغشته به نفت خام بود که از روی تختهای که بر پشت قاطر قرارداشت با کشیدن زه پرتاب میشد. طرز پرتاب آن بی شباهت به کمان نبود. دستگاه از یک زه (روده خشک شده) و چوب گز (نوعی درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار میکردند و دارای یک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکیل میدادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند، نفر سوم نشانه گیری میکرد و فرمانده این آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پیکان) بود و مهمات رسانی میکرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و از هر واحد آتشبار، هشت نیزه دار دفاع میکردند
جنگ با چینیان
۲۸ نوامبر سال ۵۸۸ میلادی ، ارتش ایران در جنگ با خاقان «شابه» در بلخ از سلاح تازهای که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در این جنگ فرماندهی ارتش ایران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبین برعهده داشت که در تاریخ نظامی جهان از او به عنوان یک نابغه رزم نام بردهاند.«هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانیان، وقتی شنید که خاقان شمال غربی چین وارد اراضی ایران در شمالشرقی خراسان (تاجیکستان فعلی و شمال افغانستان) شده، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغیس است ژنرالهای ایران را به تشکیل جلسهای در شهر تیسفون (مدائن نزدیک بغداد) پایتخت آن زمان ایران فراخواند و تصمیم خود را به اخراج خاقان از ایران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتیب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرین اطلاعی که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ایران) رسیده، «خاقان شابه» دارای ۳۰۰ هزار مرد مسلح و چند واحد فیل جنگی است.ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبین را برای انجام این کار خطیر برگزیدند و او پذیرفت. بهرام از میان ارتش پانصد هزار نفری ایران، ۱۲ هزار مرد جنگدیده ۳۰ تا ۴۰ ساله (میانسال) را برگزید که اضافه وزن نداشتند و میهندوستی آنان قبلا به ثبوت رسیده بود و بیش از سایرین قادر به تحمل سختی بودند و در جنگ سواره و پیاده تجربه داشتند. وی به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافی عزم بیرون راندن زردها را از خاک وطن کرد.بهرام به جای انتخاب راه معمولی، از تیسفون به اهواز رفت و سپس از طریق یزد و کویر خود را به خراسان رساند به گونهای که خاقان متوجه نشده بود. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحیه سرباز بیش از هر ابزار دیگر داشت هر دو روز یک بار سربازان را جمع میکرد و برای آنان از اهمیت وطندوستی و رسالتی که هر فرد در این زمینه دارد سخن میگفت و آنان را امید ایرانیان میخواند ـ مردمانی که میخواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زیست کنند.خاقان زمانی از این لشکر کشی آگاه شد که بهرام تنها چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنید که بهرام با کمتر از ۱۳ هزار نفر آمدهاست چندان نگران نشد و با تمامی مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان یکصد تا سیصد هزار تن گزارش کردهاند به مقابله با بهرام شتافت.بهرام به واحدهای آتشبار (نفت اندازان) توصیه کرد که حمله را با پرتاب پیکانهای شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرایش سپاهیان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظیم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان با تیر چشم فیلها را هدف قرار دهند، و در این جریان، خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقیم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظیم او متلاشی گردید و پسر وی نیز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط یک روز طول کشید که از شگفتیهای تاریخ نظامی جهان است.
پیکار با خسرو پرویز
هنگامی که بهرام سرگرم پس راندن خاقانیان به آن سوی کوههای پامیر و سین کیانگ امروز بود، شنید که در پایتخت، پسر شاه (خسرو پرویز) بر ضد پدرش کودتا کردهاست که برق آسا خود را به تیسفون در ساحل دجله رساند. خسرو پرویز فرار کرد و به امپراتور روم پناهنده شد و بهرام تا تعیین شاه بعدی زمام امور را به دست گرفت که خسرو پرویز با دریافت کمک از امپراتور وقت روم به جنگ او آمد. قسمتی از ارتش ایران هم به پرویز پیوستند که بهرام پس از چند زد و خورد مختصر، خروج از صحنه سیاست را بر ادامه برادرکشی و قتل ایرانی به دست ایرانی که امری ناپذیرفتنی بود ترجیح داد و به خراسان بازگشت و تا پایان عمر در همانجا باقی ماند. به نوشته برخی از تاریخ نگاران، سامانیان که باعث احیاء زبان فارسی و فرهنگ ایرانی شدند از نسل بهرام چوبین هستند
اردشیر
اَردِشیر پاپَگان یا اردشیر یکم یا اردشیر بنیانگذار شاهنشاهی ساسانی بود. از ۲۲۶ تا سال ۲۴۱ میلادی، به عنوان شاهنشاه ایران سلطنت کرد. وی بجای، اردوان پنجم، آخرین پادشاه اشکانی بر تخت نشست.دودمانی که اردشیر بنیاد گذاشت، چهار سده بر ایران، فرمان راندند و ۳۴ شاه داشت که آخرین آن یزدگرد سوم بود. دودمان ساسانی، در سال ۶۵۲ میلادی، بهدست عربها، سقوط کرد.
نام اردشیر در پارسی میانه بصورت اَرتَخشَتر بوده، بمعنی شهریاری مقدس (اَرتَه = مقدس و خشَتر = شاه).
پیشینه
اردشیر جوانترین پسر پاپگ، روحانی بلندپایهٔ نیایشگاه آناهیتا، در استخر بود. استخر شهری بود که پس از ویران شدن پارسه بهدست اسکندر مقدونی، در کنار آن پدید آمدهبود. پاپک پسر (یا تحتالحمایهٔ) فردی به نام ساسان بود. دودمانی که اردشیر بعدها بنیاد کرد، به نام پدربزرگ او ساسانیان نام گرفت.مادر اردشیر نیز رودَگ نام داشت و دختر حاکم محلی پارس بود.ساسان، در زمان بلاش چهارم اشکانی احتمالاً فرمانروای استان پارس بودهاست. خاندان ساسان پارسی بودند و به گویشی از پارسی سخن میگفتند که اختلاف کمی با زبان پارتی (زبان فرمانروایان اشکانی) داشت.همسر ساسان به نام رامبهشت یا دینگ، از خاندان بازرنگی بود که حکومت محلی پارس را، در دست داشتند. گوچهر شاه استخر که از خاندان بازرنگی بود، در دورهای منصب دژبانی (ارگبذی) دارابگرد را به اردشیر بابکان داد.پاپگ، پدر اردشیر، موفق شد در سال ۲۰۵، گوچهر را برکنار کند و از اردوان چهارم، شاهنشاه اشکانی بخواهد تا شاپور، پسر ارشدش را فرمانروای استخر کند. پاپگ ، کمی پس از آن درگذشت و شاپور شاه استخر شد. اردشیر پاپکان از سال ۲۰۶ تا ۲۴۱ میلادی، فرمانروای شهر استخر بود. اردشیر که بلندپرواز بود، فرمانروایی برادر را نپذیرفت و قصد نبرد با وی را کرد اما در تاریخ آمده که شاپور پیش از درگیری، به علت فروریختن یک ساختمان کشته شد و در پی آن اردشیر شاه استخر شد. اردشیر خود را «اردشیر پنجم پارس» لقب داد. و در آغاز کار با خویشاوندان خود از طایفهٔ بازرنگی به ستیز برخاست.اردشیر پاپگان احتمالاً از سالهای ۲۰۵ -۲۰۶ میلادی، آغاز به ضرب سکه ویژهٔ خود را کرد.
حوادث اواخر دورهٔ اشکانی
حکومت اشکانیان پیش از نبردهایی که با ساسانیان داشتند، به دلیل اختلافات داخلی و جنگهای خارجی، ضعیف شده بودند و در برابر رومیان کوتاه میآمدند، این باعث شد تا اردشیر به فکر تشکیل شاهنشاهی بزرگ و متمرکز، به سبک هخامنشیان، در ایران بیفتد. اردشیر به مردم میگفت که حکومت ملوک الطوایفی موجب آشفتگی اوضاع ایران شدهاست و نیز رواج ادیان و آیینهای مختلف، دین زردشتی را تهدید میکند. او وعده میداد که اگر به قدرت برسد، دین زردشتی را رسمیت خواهد بخشید و به جای شیوهٔ ملوک الطوایفی، حکومت مرکزی مقتدری ایجاد خواهد کرد و وسعت مرزهای ایران را، به قبل از حملهٔ اسکندر خواهد رسانید. اردشیر تقریباً به وعدههای خود، عمل کرد.او ابتدا طغیان دارابگرد را فرونشاند و به کرمان تاخت و پادشاه آنجا بلاش (ولخش) را گرفت و پسر خود اردشیر را والی آنجا کرد. به همین جهت کرمان مدتها معروف به «به اردشیر» گردید. اعراب بردشیر می نامیدند.آنگاه بسال ۲۲۳ میلادی، علم طغیان برافراشت و پادشاهان خوزستان و عمان را مطیع خود کرد. اردوان قصد سرکوب کردن اردشیر کرد و به پادشاه خوزستان دستور داد، اردشیر را بازدارد و به تیسفون فرستد ولی اردشیر پیشدستی کرد، ابتدا شاذشاهپور، شهریار اصفهان را شکست داد و کشت و آنگاه رو به اهواز نهاد و پادشاه خوزستان را از پای درآورد و ولایت کوچک میشان را (در دهانهٔ دجله و کرانهٔ خلیج فارس) گرفت. سرانجام نبرد بزرگی میان اردشیر و شاهنشاه اشکانی که خود فرماندهی سپاه را داشت در جلگهٔ هرمزدگان خوزستان درگرفت و در روز ۲۸ آوریل ۲۲۴ میلادی، سپاه اشکانی شکست خورد و اردوان کشته شد. متعاقب آن ایالت بابل و بقیهٔ نواحی امپراتوری اشکانی، سقوط کرد
آتشكده زرتشتیان ، مقصد اصلی گردشگران شهر یزد
نوروز كه میشود جای سوزن انداختن نیست، همهی گردشگرانی كه به یزد میروند میخواهند آتشكده، این زیارتگاه را ببینند. روزهای دیگر سال هم البته نه به اندازه نوروز ولی هر روز بازدیدكننده دارد.
آتشكده یزد، گرچه بنایی بسیار كهن ندارد و بنایش نزدیك به 80 سال پیشینه دارد اما آتشی كه درون آن میسوزد بیش از 1500 سال است كه روشن است. این آتش، فروزهای است از آتش آتشكدهی كاریان پارس در «لارستان» كه به «عقدای» یزد آورده شد و نزدیك به 700 سال در آنجا روشن نگه داشته شد و سپس در سال 522 خورشیدی از عقدا به اردكان برده شد و نزدیك به 300 سال نیز در اردكان یزد بود. در سال 852 خورشیدی آتش را از اردكان به شهر یزد آوردند. نخست در محلهای به نام «خلف خان علی» در خانهی یكی از موبدان بزرگ به نام موبد تیرانداز آذرگشسب نگهداری میشد و در سال 1313 خورشیدی پس از ساخته شدن این آتشكده، آتش به درون آن برده شد.

اما چرا در میان آن، آتش سپند(:مقدس) گذاشتهاند. همانگونه كه پرستشسو(:قبله) مسلمانان كعبه است. و در كلیساها مسیحیها روبه تمثال عیسا، حضرت مریم و یا صلیب نیایش میكنند و كلیمی ها هم در كنیسه روبه سوی خاور(:شرق) و خارج از آن به سوی بیتالمقدس نماز میخوانند، پرستشسوی زرتشتیان هم روشنایی و نور است، به هر شكلی كه وجود داشته باشد، خواه این نور از خورشید و ماه باشد، یا از آتش سوزان یا چراغی فروزان، چراكه آتش عنصری است زندگیبخش، پاكیزه و نشانی از وجود خداوند.
در ایران باستان، آدریان(:آتشكده) تنها جای نیایش نبود، بلكه به عنوان دادگاه، درمانگاه و دبستان نیز از آن بهرهمیبردند. حتا آدریان جایی برای دادرسی و یا آموزش كودكان بود و در بخشی از آن هم به مداوای بیماران میپرداختند.
كم وبیش نمای آتشكدهها در همهی شهرهای ایران وجود داشت، همانند هم بود. آتشگاه در میان آدریان بود كه پیوسته آتش سپند در آن میسوخته است. هر آدریان هشت درگاه و چند اتاق هشتگوشه داشته است. نمونهی زندهی آن را میتوان در شهر یزد یافت. آتشكدهی یزد در خیابان آیتالله كاشانی یزد است. ساختمان كنونی آن در آبان ماه 1313 خورشیدی با سرمایهی یك زرتشتی پارسی به نام «همابائی» ساختهشد. آتشكده بر روی زمینی كه از سوی چندتن از زرتشتیان ایران ازجمله برادران امانت به نامگاه پدرشان اردشیرمهربان رستم امانت وقف شد، ساخته شد.
نقشهی این بنا از سوی مهندسان پارسی كشیده شد و شادروان «ارباب جمشید امانت» سرپرستی و نظارت ساخت این بنا را بر دوش داشت. وی در یادداشتهای خود نوشته است كه برای جلب توجه پارسیان هندوستان، پنجبار به آن دیار سفر كرده است. چهاربار با كشتی¬های بخار بر روی آبهای خروشان اقیانوس هند و یك بار پیاده و با شتر در ریگزارهای بلوچستان ایران و پاكستان تا سرانجام انجمن پارسیان هند، پرداخت هزینهی ساختمان آتش ورهرام یزد را پذیرفته است.
ساختمان اصلی آتشكده بر بلندای نزدیك به 21 متر از زمین و در میان حیاط بزرگی كه درختان همیشه سرسبز سرو و كاج آن را پوشانده، قراردارد. نگارهی فروهر و سرستونهای سنگی آن زیبایی ویژهای بدان بخشیده و روبهروی این بنا حوض آبی است كه البته این یكی از ویژگی آتشكدهها است كه كنار آب باشند.
سرستونهای سنگی جلوی تالار ساختمان اصلی و سنگهای گلدار پای دیوارها، كار هنرمندان اصفهانی است كه در اصفهان سنگها تراشیده شده و سپس تا یزد بردهاند. نگار كاشیهای فروهر بر بالای سردر ورودی كار هنرمندان كاشی كار یزدی است.
ورود به این نیایشگاه همیشه برای نیایشكنندگان با آدابی همراه بوده است. ازجمله پاكیزگی زنان و مردان و دیگر آنكه مردان میبایست با كلاه سفید وزنان با روسری و پوشش رنگی روشن و سفید و البته همگی باید بدون كفش وارد شوند.
آتش سپند و كهن، درون آتشدان بزرگی از جنس برنز است و شخصی به نام «هیربد»، نگاهدار و پاسدار روشنایی آتش است.
بازدیدكنندگان این آتشكده می توانند این آتش همیشه فروزان را از پشت دیوار شیشهای ببینند.
یارینامه: فرهنگ زرتشتیان یزد. نوشته صدیقه رمضان خانی
پل دختر، سازهای بزرگ از روزگار هخامنشیان
سانی که به خوزستان سفر میکنند، بیگمان از کنار پل تاریخی «دختر» که «پلدختر» نامیده میشود، گذر میکنند. پلدختر که در 110 کیلومتری جنوب خرمآباد و در کنار شهری به همین نام جای گرفته، نمادی از مهندسی پیشرفته و نشان از برجستگی مدیریت کارهای ساختمانی در روزگار هخامنشیان دارد. یکی از دهانههای پل که برجایمانده، این را بر بینشوران روشن میسازد که برای کشیدن نقشه و پیاده کردن نقشهی پل، نیاکان فرهیختهی ما از دانش پیشرفته، استواری و فناوری بسیار بالایی در پلسازی برخوردار بودهاند.
همچنین این سازه، ارزشمندی لرستان و قوم لر را نزد پادشاهان هخامنشی و ساسانی آشکار میکند. راهی که از باختر(:غرب) پل تا بلندیهای «ملهکوه» در شهرستان «کوهدشت» کشیده شده، بازگوكنندهی جایگاه والا و ارجمندی لرستان در روزگار باستانی، چند سده پس از شامگاه ساسانیان است.

این پل که در روزگار هخامنشیان ساخته شده و در روزگار ساسانیان به دستور شاهپور پادشاه ساسانی بازسازی شده، یکی از راههای باارزش کشور در آن زمان بوده، حتا پس از شامگاه ساسانیان از آن بهره برده میشده است، چراکه بر پایهی نوشتههای تاریخی، «بدربن حسنویه» در سدهی چهارم هجری آن را دوباره بازسازی کرد.
پلدختر 200 متر درازا دارد و دارای 12 پایهی 13 در 9 متر است و پهنای هر دهانهی آن به 5/11 متر میرسد. از این پل که در گذشته، خاور(:شرق) و باختر(:غرب) رودخانهی خروشان «کشکان»، که از درههای تنگ کوههای زاگرس گذر میکند را، به هم پیوند میداده است، اینک ویرانههایی برجای ماندهاست، چراکه با گذشت زمان، خروش و بالا آمدن آب رودخانهی کشکان، پایهها و دهانههای آن را خورده و ویران کرده است و امروز تنها بخشهایی از دهانههای آن در میان رودخانهی کشکان دیده میشوند و کنگرهی آن که جادهی سراسری از زیر آن میگزرد، همچنان پا بر جاست. هنوز برجاماندههای راه باستانی کشور در راستای دو بخش پل دیده میشود.
شهر «پلدختر» در جنوب استان لرستان و در سر راه خرمآباد به اندیمشک جای دارد. پلدختر شهرستان مرزی میان استانهای لرستان و ایلام است. این شهر به انگیزهی دربرداشتن پلهای باستانی نامور است. در 1368خورشیدی گنجینهی بیمانندی در غار «کلماکره» شهرستان پلدختر پیدا شد که گفته میشود ششمین گنجینهی باستانی جهان است. دیرینگی این گنجینه به ۲۷۰۰ سال پیش میرسد.
13 تالاب زیبای پلدختر، غار نامور و باستانی کلماکره، پلکلهر یا «مملو»، گورستان چشمک و آرامگاه حیاتالغیب بخشی از جاهای دیدنی و تاریخی شهرستان پلدختر به شمار میآیند.
بزرگمهر
مورخان اروپايي ماه مه سال 590 ميلادي را به دلايل متعدد آغاز پايان كاردودمان ساسانيان ايران نوشته اند كه يكي از اين دلايل؛ كنار گذاشتن، بازداشت و احيانا قتل مديران مجرب و ايراندوست كشوري و لشكري بود. در اين ماه «بزرگمهر» وزير معروف و باتدبير خسرو انوشيروان نيز به دستور خسرو پرويز كشته شد و ايرانيان از داشتن يك مدير شايسته، مدبر، انديشمند و ميهندوست عاري شدند.
يك سال پس از قتل بزرگمهر، خسرو پرويز به توصيه دلسوزان ايران كه سپهبد بهرام چوبين را ببخشد و اين نابغه نظامي را از دست ندهد اعتناء نكرد و در سال 594 هم نقشه قتل سپهبد بستام (بيستام ، امروزه : بسطام) ساساني را كشيد كه فرار كرد و در غربت درگذشت. در عهد خسرو پروير بسياري از ژنرالهاي برجسته ايران در جنگهاي غير ضروري او كشته و يا قرباني سوء ظن وي شدند و جان باختند . مديران اداري شايسته هم از گزند او در امان نماندند، بنابراين ديگر شخصيتي باقي نمانده بود كه امپراتوري كهنسال ما را با تدبير و نيرو حفظ كند و ظرف چند دهه از هم گسيخت.
خسرو پرویز
در كتاب «مديريت در ايران باستان» تاليف «تاراپور» آمده است كه از زمان تاسيس ايران واحد به دست كوروش بزرگ، رسم بود كه از مديران شايسته (نظامي و اداري) و مردان انديشه و دانش تا پايان عمر استفاده مي كردند و در مورد مديران امور كه گردانندگان چرخهاي امپراتوري بودند؛ زماني از كارشان (به صورت مدير و مقام) و زماني ديگر از تجربه و مغز آنان (به صورت مشاور و اندرزگو). اين رسم پسنديده پس از سلطه عرب و تا حمله مغول كم و بيش رعايت مي شد و امويان و عباسيان روش ها و تجربيات مديريت امپراتوري ايرانيان را بكار بستند و موفق بودند. ايلخانان مغول و اميرزادگان تيموري هم اين روش را تا حدي دنبال مي كردند ولي با اندك سعايتي، مدير ايراني را منهدم و يا از صحنه بيرون مي انداختند و به همين دليل دركار خود موفق نبودند و دولتي مستعجل داشتند. صفويه، جز شاه عباس يكم، معتقد به نقش تجربه و مغز (انديشه و دانش) نبود كه افشاريه و به ويژه زنديه بازگشت به اصل (دوران امپراتوري باستاني) كردند.
در عصر قاجاريه، تنها امير كبير را با بزرگمهر قابل مقايسه دانسته اند.
در كشورهاي پيشرفته، از دير زمان وزيران، مديران و ژنرالهاي اين كشور را پس از اتمام دوره و يا در زمان بازنشستگي به عنوان مشاور، استاد و اندرزگو بكار مي گيرند. حتي رسانه هاي اين ممالك هنگام ضرورت نظر آنان را درباره «موضوع روز» مي پرسند و راهنمايي هايشان را منتشر مي سازند و روي اين نظرات بحث طولاني مي كنند تا جامعه به بيراهه نيافتد.
نخستين مبادله رسمي استاد در طول تاريخ
به نوشته سه گاهنامه جداگانه؛ هفتم، هشتم و يا 13 اوت سال 425 ميلادي، شاه وقت ايران، بهرام پنجم (بهرام گور) درخواست تئودوريس دوم امپراتور روم را پذيرفت كه استادان ايراني بتوانند ـ چنانچه بخواهند ـ براي تدريس در دانشگاه نوبنياد بیزانس یا همان قسطنطنيه (استانبول امروزی) که پایتخت یونان (روم شرقی )بود ،به اين شهر بروند و اين موافقت در كارنامك يا روزنامك (روزنامه) دربار شاهي آن زمان درج شده است. مورخان اروپايي، از اين توافق به عنوان نخستين مبادله رسمي استاد در طول تاريخ ياد كرده اند كه از آن پس مرسوم شده و كمك بزرگي است به انتقال دانش.
دانشگاه بیزانس كه مقررات آن، الگوي دانشگاههاي امروز شده است در 27 فوريه سال 425 ميلادي گشايش يافته بود و تئودوريس براي تدريس در اين دانشگاه در كشورهاي مختلف و دورترين آنها چين به يافتن استاد و مدرس دست زده بود. ميان تئودوريس و بهرام پنجم روابط دوستانه برقرار بود و دو ابر قدرت ايران و روم در سال 422 ميلادي يك پيمان صلح صد ساله امضاء كرده بودند كه برپايه آن، حكومت روم در قلمرو خود پيروي از آيين زرتشت را آزاد و قانوني سازد و دولت ايران هم نسبت به پيروان مسيحيت دست به همين اقدام بزند.
بهرام گور پس از موافقت با درخواست تئودوريس به خراسان شتافت و هونهاي سفيد پوست (هپتال ها) را كه از جيحون گذشته و دست به تعرض زده بودند درهم شكست، سركرده آنان را كشت و به پايتخت خود بازگشت.
یزد گرد سوم
ر 634 تاج شاهي به يزدگرد سوم تفويض شد، که از سلالۀ ساسان، و فرزند يك كنيز بود. در 632، محمد [صلي الله عليه و آله] پس از تأسيس يك كشور جديد عرب، درگذشت عمر، خليفۀ دوم، در 634، نامهاي از مثني [ابن حارثه]، سردار خود در سوريه، دريافت كرد كه در آن نوشته شده بود ايران دچار هرج و مرج و آمادۀ تسخير است. عمر بهترين فرمانده عرب را، كه خالد [بن وليد] نام داشت، به اين مأموريت گمارد. خالد با لشكري از عربان بدوي، كه معتاد به زد و خورد و تشنۀ به دست آوردن غنايم بودند، در امتداد ساحل جنوبي خليج فارس به راه افتاد و اين پيام را به هرمز، فرماندار استان مرزي [مرزدار] ايران، فرستاد: «اسلام آور تا در امان باشي، يا جزيه بپرداز … اكنون مردمي به سوي تو ميآيند كه مرگ را دوست ميدارند، همان گونه كه تو زندگي را دوست ميداري.» هرمز او را به رزم تن به تن طلبيد؛ خالد دعوت او را پذيرفت و او را كشت. مسلمانان با غلبه بر تمام موانع به فرات رسيدند؛ عمر، براي نجات يك ارتش عرب در جاي ديگر، خالد را فرا خواند؛ مثني به جاي او فرماندهي را عهدهدار شد و با نيروي تقويتي خود را از روي يك پل قايقي [جسر] از رود فرات گذشت. يزدگرد، كه در آن هنگام جواني بيست و دو ساله بود، فرماندهي عالي را به رستم [فرخزاد] استاندار خراسان واگذار كرد و به او فرمان داد كه نيروي عظيمي براي نجات كشور فراهم كند. ايرانيان در جنگ جسر با اعراب مصاف دادند، آنان را شكست دادند و بيپروا تعقيبشان كردند؛ مثني صفوف در هم ريختۀ ارتش خود را از نو بياراست و در جنگ بويب نيروهاي بينظم ايران را تقريباً تا آخرين نفر منهدم ساخت (634). تلفات مسلمين سنگين بود؛ مثني از زخمهايي كه برداشته بود درگذشت؛ اما خليفه به جاي او سرداري لايقتر به نام سعد [وقاص] را، همراه با يك ارتش سي هزار نفري، فرستاد. يزدگرد با مسلح ساختن 120.000 تن ايراني با اين عمل مقابله كرد. رستم آنها را از فرات به سوي قادسيه گذراند؛ در آنجا، طي چهار روز خونين، يكي از قطعيترين نبردهاي تاريخ آسيا انجام گرفت. در چهارمين روز، طوفان شن به سوي ارتش ايران وزيدن گرفت؛ اعراب از فرصت استفاده كردند و بر دشمنان خويش، كه به سبب طوفان بينايي خود را از دست داده بودند، پيروز شدند. رستم كشته شد، و ارتشش پراكنده گشت (636). سعد، كه حال مقاومتي در برابر خود نميديد، نيروهاي خود را به سوي رود دجله پيش راند، از آن گذشت، و وارد تيسفون شد.اعراب ساده و خشن، با شگفتي، بر كاخ شاهانه، قوس عظيم سردر، تالار مرمر، فرشهاي شگرف، و تخت گوهرنشان آن خيره شدند. ده روز تمام با مشقت تلاش ميكردند غنايم را بار كنند و ببرند. شايد به دليل چنين ضعفها و مشكلاتي بود كه عمر به سعد دستور داد كه پيشتر نرود؛ او گفت: «عراق كافي است.» سعد از اين دستور تبعيت نمود و سه سال بعد را صرف تثبيت فرمانروايي اعراب بر بينالنهرين كرد. در اين ضمن، يزدگرد در استانهاي شمالي خود ارتش ديگري مركب از 150.000 سرباز فراهم كرد؛ عمر يك ارتش 30.000 نفري براي مقابله با او فرستاد؛ در نهاوند، اعراب به واسطۀ برتري حيلههاي جنگي خود به پيروزي بزرگي نايل شدند كه «فتح الفتوح» ناميده شد؛ 100.000 سرباز ايراني در درههاي باريك به تنگنا افتادند و كشته شدند (641). بزودي تمام ايران به دست اعراب افتاد. يزدگرد به بلخ گريخت، از چين كمك خواست، اما تقاضايش پذيرفته نشد؛ از تركان ياري جست و نيروي كوچكي از آنان گرفت، اما همينكه عازم نبرد جديد خود شد، به دست آسیابانی به خاطر جواهراتش كشته شد (652). بدين گونه، سلسلۀ ساسانيان منقرض شد
پوران
پوران دختر خسرو پرویز بود که بعد از شهربراز به سلطنت رسید . گویند پیامبر اسلام چون دریافت که پوران به پادشاهی ایران رسیده و میان بزرگان اختلاف و فتنه افتاده ، فرمودند : مردمی که تدبیر کارشان را زنی کند رستگار نشوند . مدت حکومت پوران بین یک سال و چهار ماه تا یک سال و نیم بود .
شهربراز
شهربراز سردار معروف خسرو پرویز بود که علیه اردشیر سوم بشورید و او را بکشت و بر تخت سلطنت نشست . وی در دوران کوتاه سلطنت خود دست به بذل و بخشش زد به گونه ای که به قول فردوسی ظرف 2 هفته تمامی خزانه خالی شد . اندکی نگذشت که بزرگان به مخالفت با او برخاسته و روزی که شهربراز با سپاهیانش از شکار بازمیگشت بر او تاخته و او را کشتند ، سپاهیان نیز به جان هم افتاده کشتاری درگرفت . ابن برخی در خبری دیگر می گوید که چون شهربراز به قدرت رسید خواست تا با پوران دختر خسرو پرویز وصلت کند ، پوران نیز برای فریب او را بپذیرفت و سپس او را بکشت و پادشاهی را به دست گرفت ، مدت حکومت شهربراز 40 روز در سال 629 میلادی بود .
اردشیر سوم
اردشیر پسر شیرویه بود که در زمان رسیدن به شاهی 7 ساله و نابالغ بود ، و به همین دلیل شخصی به نام مه آذر گشنسب – که خوانسالار خسرو پرویز بود – نایب السلطنه شد و زمام امور را به دست گرفت . اما شهربراز – سردار معروف خسرو پرویز – از نشاندن اردشیر سوم بر حکومت ناراضی گشت و اندیشه شاهی در سر پروراند . پس با سپاهیانش تیسفون را محاصره کرد و پس از تسخیر آنجا اردشیر سوم را بکشت . مدت حکومت اردشیر سوم یک سال تا یک سال و نیم در سال 629 میلادی بود .
شیرویه
شیرویه پسر بزرگ خسرو پرویز و مادرش مریم دختر موریس قیصر روم بود . وی پس از سالها زندانی بودن در کاخ ، توسط سردران شورشی خسرو پرویز ، از زندان بیرون آمد و بر تخت سلطنت نشست . شیرویه پس از کشتن پدرش برادرانش را نیز بکشت تا مدعی سلطنت نداشته باشد ، تعداد آنها 15 تا 18 نفر بود . گویند شیرویه پس از مرگ پدرش از شیرین همسر محبوب خسرو پرویز خواست تا به همسری وی درآید ، اما شیرین نتوانست چنین درخواستی را بپذیرد و با خوردن مقداری زهر به زندگی خود پایان داد . شیرویه پس از کشتن پدر و برادرانش دچار غم و اندوه فراوان و عذاب وجدان شد و از برای آن دچار بیماریهای شدید و فراوان شد و دچار بی خوابیهای ممتد گشت و سرانجام دراثر همین بیماریها جان بداد . مدت عمر شیرویه 22 سال و مدت سلطنت او 5 تا 8 ماه دانسته اند که در سال 628 میلادی بود .
خسرو پرویز
خسروپرويز (پيروز) به بالاترين قدرتي رسيد که ايران پس از خشيارشا به خود ديده بود، و [بر اثر غرور حاصل از همان قدرت] زمينۀ سقوط امپراطوري خود را فراهم ساخت. وقتي فوكاس، ماوريكيوس را كشت و به جاي او نشست، پرويز به آن غاصب اعلان جنگ داد (603) تا انتقام دوست خود را از او بگيرد؛ ماحصل آنكه دشمني ديرين بين دو امپراطوري از نو آغاز شد. چون بيزانس در نتيجۀ آشوب و انشقاق ضعيف شده بود، ارتشهاي ايران توانستند دارا، آمد، ادسا، هيراپوليس، حلب، آپاميا، و دمشق را تصرف كنند. (605-613). پرويز، كه از كاميابي سرمست شده بود، عليه مسيحيان اعلام جهاد كرد؛ 26000 يهودي به ارتش او پيوستند. در سال 614، نيروهاي مشترك او اورشليم را غارت كردند و 90,000 مسيحي را كشتند. بسياري از كليساهاي مسيحي، از جمله «كليساي قيامت»، بكلي سوخت؛ و صليب واقعي، محبوبترين يادگار مسيحيان، به ايران برده شد. پرويز به هراكليوس، امپراطور جديد روم، نامهاي نوشت و سؤالي در خداشناسي مطرح كرد: «از خسرو، بزرگترين خدايان و ارباب تمام زمين، به هراكليوس، بندۀ بيمقدار و بيشعور خود: تو ميگويي كه به خداي خويش اعتماد داري، پس چرا وي اورشليم را از دست من نجات نداد؟» در 616، يك ارتش ايراني اسكندريه را تسخير كرد، و تا سال 619 تمام مصر، كه پس از داريوش دوم از ملكيت ايران خارج شده بود، به شاه شاهان تعلق يافت. در همين ضمن، يك ارتش ايراني ديگر بر آسياي صغير تاخت و خالكدون را تصرف كرد (617)؛ ايرانيان آن شهر را، كه فقط به وسيلۀ تنگۀ بوسفور از قسطنطنيه جدا شده بود، به مدت ده سال در دست داشتند. در آن ده سال خسرو پرويز كليساها را ويران كرد؛ ثروت و آثار هنري آنها را به ايران برد؛ و، با وضع مالياتهاي سنگين، آسياي باختري را چنان از توش و توان انداخت كه در برابر حملۀ اعراب، كه يك نسل بعد صورت گرفت، پايداري نتوانست.خسرو ادارۀ جنگ را به سرداران خود سپرد، به كاخ تجملي خود در دستگرد (در حدود نودو شش كيلومتري شمال تيسفون) رفت، و خود را وقف هنر و عشق كرد. معماران، مجسمه سازان، و نقاشان را گردآورد تا پايتخت جديدش را بس زيباتر از پايتخت قديم سازند، و چهرههايي از شيرين، محبوبترين زن از سه هزار زن او، بر سنگ بتراشند. ايرانيان شكوه داشتند از اينكه شيرين مسيحي است، و حتي برخي ادعا ميكرند كه شاه را نيز به مسيحيت گروانده است؛ به هر حال، در بحبوحۀ جنگ مقدس خود، خسرو به او اجازه داد تا كليساها و صومعههاي بسيار بسازد. اما ايران، كه با غنايم جنگي و بردگان بيشمار ثروتمند شده بود، اشتغال شاه را به خوشگذراني و هنر، و حتي تساهل ديني او را، ميتوانست ببخشد. ايرانيان پيروزيهاي او را به منزلۀ غلبۀ نهايي ايران بر يونان سرانجام پاسخ اسكندر داده شد، و انتقام ماراتون، سالاميس، پلاتايا، و آربلا گرفته شده بود.از امپراطوري بيزانس چيزي جز چند بندر آسيايي، چند قطعه از خاك ايتاليا، شمال افريقا، يونان، و يك نيروي دريايي شكست نخورده، و يك پايتخت محاصره شدۀ دچار وحشت و يأس نمانده بود. هراكليوس ده سال وقت صرف كرد تا از ويرانههاي سرزمين خود كشور جديدي بسازد و ارتش نويني بيارايد؛ آنگاه به جاي عبور از تنگۀ خالكدون، كه مستلزم مخارج و تلفات زياد بود، ناوگان خود را وارد درياي سياه كرد، از ارمنستان گذشت، و از پشت سر به ايران حمله برد. همان گونه كه خسرو اورشليم را ويران ساخته بود، هراكليوس كلوروميا، زادگاه زردشت، را خراب كرد و آتش مقدس جاودان آن را خاموش ساخت (624). خسرو ارتشهاي خود را يكي پس از ديگري به مقابله با او فرستاد؛ همۀ آنها مغلوب شدند، و همچنانكه يونانيان پيش ميرفتند، خسرو به تيسفون گريخت، سردارانش، كه از اهانتهاي وي آزرده خاطر شده بودند، در خلع او با اشراف همدست شدند. وي را زنداني ساختند و فقط نان و آب به او دادند؛ هجده پسرش را جلو چشم خود او كشتند؛ سرانجام يكي ديگر از فرزندانش به نام شيرويه او را كشت
هرمزد چهارم
هرمزد چهارم پسر انوشیروان بود که پس از درگذشت او در سال 579 میلادی جانشین وی گشت ، مادر هرمزد سین جیو ، خاقان ترک بود به همین دلیل هرمزد را ترکزاد می خوانند . هرمزد سعی کرد تا از ستم بزرگان بر تهیدستان بکاهد و در این راستا 3 تن از بزرگانی را که در زمان پدرش احترام بسیار داشتند بکشت . و اموال بسیاری از بزرگان را گرفت و در بین تهیدستان تقسیم کرد . به همین دلیل بزرگان به مخالفت با وی برخاستند و در طغیانی که توسط بهرام چوبینه رخ داد و جنگی که درگرفت هرمزد شکست خورد و اسیر شد و به دست بهرام چوبینه کور و از سلطنت خلع شد . و سرانجام به دست گستهم و بندویه به قتل رسید . مدت حکومت هرمزد چهارم 11 سال از 479 تا 590 میلادی بود .
خسرو انوشیروان
خسرو اول (531-579) رايونانيان خوسروئس و اعراب کسري ميناميدند، و ايرانيان لقب انوشيروان (دارندۀ روان جاويد) را به نامش اضافه كرده بودند. وقتي كه برادران مهترش او را «عادل» ميخواندند؛ و شايد اگر عدل را از رحم جدا كنيم، او شايستۀ اين لقب بود. پروكوپيوس او را چنين وصف ميكند: «استاد بزرگ در تظاهر به پرهيزكاري» و عهد شكني؛ اما پروكوپيوس از زمرۀ دشمنان بود. طبري، مورخ ايراني، «تيزهوشي، فرهنگ، خردمندي، رشادت، و تدبير» او را ستوده و يك خطابۀ افتتاحيه در دهان او گذاشته است كه اگر راست نباشد، خوب جعل شده است. وي حكومت را كاملا تجديد سازمان داد؛ در انتخاب دستيارانش فقط شايستگي را ملاك قرار داد و توجهي به رتبه و مقام نكرد؛ و بزرگمهر، مربي پسرش، را به وزارت برگزيد كه وزيري ارجمند از كار درآمد. وي سپاه بنيچهاي ملوكالطوايفي را با يك ارتش دايمي با انضباط و شايسته جايگزين كرد. نظم مالياتي عادلانهتري ايجاد كرد، و قوانين ايران را مدون ساخت. براي اصلاح آب شهرها و آبياري مزارع سدها و ترعهها ساخت؛ زمينهاي باير را با دادن گاو، وسايل كشاورزي، و بذر به دهقانان حاصلخيز كرد؛ تجارت را با ساخت، تعمير، و نگاهداري پلها و راهها رونق بخشيد؛ و آنچه در توان داشت با شور و غيرت وقف خدمت به مردم و كشور كرد. ازدواج را، به اين عنوان كه ايران براي حفظ مرز و بوم خود به جمعيت بيشتري احتياج دارد، تشويق ـ اجباري ـ كرد. مردان مجرد را، با تأمين جهيز زنان و امكانات تربيت فرزندان از بودجۀ دولتي، به كودكان بينوا را به خرج دولت نگاهداري و تربيت كرد. وي بدعت را با مرگ سزا ميداد، اما مسيحيت را، حتي در حرم خود، تحمل ميكرد. فيلسوفان، پزشكان، و دانشمندان را از هندوستان و يونان در دربار خود گردآورده بود و از مباحثه با آنان دربارۀ مسائل زندگي، حكومت، و مرگ لذت ميبرد. يك بار در طي مباحثه اين سؤال پيش كشيده شد: «بزرگترين بدبختي چيست؟» يك فيلسوف يوناني پاسخ داد: «پيري توأم با فقر و بلاهت»؛ يك هندو جواب داد: «روحي آشفته در جسمي بيمار»؛ وزير خسرو با بيان اين جمله تحسين همگان را به خود جلب كرد: «به گمان من بزرگترين بدبختي براي انسان اين است كه پايان زندگي خويش را نزديك ببيند، بي آنكه به فضيلت عمل كرده باشد.» خسرو ادبيات، علوم، و دانش پژوهي را با گشاده دستي حمايت ميكرد، و مخارج ترجمهها و تاريخنگاريهاي بسيار را تأمين كرد؛ در زمان سلطنت او دانشگاه جنديشاپور به اوج اعتلا رسيد. وي امنيت خارجيان را چنان حفظ ميكرد كه دربارش همواره پر از بيگانگان متشخص بود.چون بر تخت شاهي نشست، ميل خود را براي آشتي با روم اعلام كرد. يوستينيانوس، كه نقشههايي براي افريقا و ايتاليا داشت، موافقت كرد؛ و در سال 532، آن دو «برادر» يك قرارداد «صلح ابدي» امضا كردند. چون افريقا و ايتاليا سقوط كرد، خسرو بر سبيل مزاح، به اين عنوان كه اگر ايران با او صلح نكرده بود او نميتوانست پيروز شود، سهمي از غنيمتهاي او خواست، و يوستينيانوس براي او هداياي گرانبها فرستاد. در 539، خسرو به روم اعلان جنگ داد، به اين بهانه كه يوستينيانوس مواد معاهدۀ في مابين را نقض كرده است؛ پروكوپيوس اين اتهام را تأييد ميكند؛ شايد خسرو پنداشته بود خردمندانه اين است كه تا ارتش يوستينيانوس هنوز در غرب سرگرم جنگ است، به روم حمله برد و منتظر ننشيند تا يك بيزانس پيروزمند و نيرومند تمام نيروهاي خود را عليه ايران به كار برد. به علاوه، خسرو معتقد بود كه ايران بايد سرانجام بر معادن طلاي طرابوزان دست يابد و به درياي سياه برسد. پس به سوريه لشكر كشيد؛ هيراپوليس، آپاميا، و حلب را محاصره كرد، با دريافت فديههاي گرانبها از آنها دست برداشت، و بزودي به دروازههاي انطاكيه رسيد. مردم بيباك آن شهر، از فراز ديوار دفاعي، نه تنها با باريدن تيرها و سنگهاي منجنيق بر سپاهيانش، بلكه همچنين با متلكهاي وقيحانهاي كه بدان شهره بودند، از او استقبال كردند. شاه خشمگين، شهر را با يك حملۀ ناگهاني تصرف، و خزاين آن را تاراج كرد. تمام ساختمانهاي آن را، جز كليساي اعظم، سوزاند؛ عدهاي از مردم شهر را قتل عام كرد، و مابقي را به ايران فرستاد تا اهالي يك «انطاكيۀ» جديد را تشكيل دهند. آنگاه با شادي در همان درياي مديترانه، كه وقتي مرز باختري ايران بود، آبتني كرد. يوستينيانوس سردار خود بليزاريوس را براي نجات آن نواحي فرستاد، اما خسرو، با غنيمتهايي كه به دست آورده بود، با خاطر آسوده از فرات گذشت، و آن سردار محتاط وي را تعقيب نكرد (541). بي نتيجه ماندن جنگهاي ايران و روم بي شك به واسطۀ اشكال در نگاهدارييك نيروي اشغالي در آن سوي بيابان سوريه يا رشته كوههاي تاوروس در سمت دشمن بود؛ ترقيات جديد در حمل و نقل، جنگهاي بزرگتري را ممكن ساخته است. طي سه تجاوز ديگر به آسياي روم، خسرو به پيشرويها و محاصرههاي سريع دست زد، باجها و اسيرها گرفت، روستاها را تاراج كرد، و بدون مزاحمت بازگشت (542-543). در 545، يوستينيانوس 2000 پوند طلا (840000 دلار) براي يك متاركۀ پنجساله به خسرو پرداخت، و در انقضاي پنج سال 2600 پوند ديگر براي پنج سال تمديد تأديه كرد. سرانجام (562)، پس از جنگهايي كه به مدت يك نسل به طول انجاميد، آن دو پادشاه پير عهد كردند كه صلح را به مدت پنجاه سال حفظ كنند؛ يوستينيانوس موافقت كرد كه هر سال 30000 پوند طلا (000’500’7 دلار) به ايران بپردازد، و خسرو از ادعاي خود بر سرزمينهاي مورد اختلاف در قفقاز و سواحل درياي سياه دست برداشت.اما كار خسرو با جنگ هنوز تمام نبود. در حدود سال 570، به درخواست حميريان جنوب باختري عربستان، ارتشي به آن سامان فرستاد تا آنان را از قيد فاتحان حبشي آزاد سازد؛ وقتي كه آزادي تحصيل شد، حميريان دريافتند كه سرزمينشان به يك استان ايراني مبدل شده است. يوستينيانوس با حبشه پيمان اتحادي بسته بود؛ يوستينوس دوم، جانشين او، طرد حبشيان را از عربستان عملي غيردوستانه شمرد؛ به علاوه، تركان مرزهاي خاوري ايران محرمانه با روم موافقت كرده بودند كه به خسرو حمله كنند؛ يوستينوس دوم به خسرو اعلان جنگ داد (572). خسرو، با وجود كبرسن، شخصاً به ميدان جنگ رفت و شهر مرزي دارا را از روميان گرفت؛ اما سلامتش ياري نكرد و براي نخستين بار شكست خورد (578)، به تيسفون بازگشت، و در آنجا به سال 579، در سني نامعلوم، زندگي را بدرود گفت. وي طي چهل و هشت سال زمامداري خود در تمام جنگها و نبردها جز يكي پيروز بود، امپراطوري خود را از هر سو وسعت بخشيده بود، ايران را بيش از هر زمان ديگر پس از داريوش اول نيرومند كرده بود، و چنان نظم اداري صحيحي برقرار ساخته بود كه وقتي اعراب ايران را تسخير كردند آن را تقريباً بدون هيچ گونه تغيير اقتباس كردند. خسرو، كه تقريباً معاصر يوستينيانوس بود،طبق اعتقاد عمومي آن زمان، از يوستينيانوس بزرگتر بود، و تمام نسلهاي آيندۀ ايران را نيز او را نيرومندترين و تواناترين پادشاه تاريخ خود ميدانند.
قباد اول
قباد اول (488-531) به فکر افتاد تا با تقويت يك نهضت اشتراكي (كمونيستي)، كه هدف اصلي حملهاش اشراف و موبدان بودند، دشمنان خويش را ضعيف سازد. يكي از موبدان زردشتي، به نام مزدك، حوالي سال 490 ميلادي، خود را فرستادۀ يزدان براي ترويج يك كيش باستاني اعلام كرده بود. اصول آن دين به گفتۀ او چنين بود: همۀ مردم مساوي زاده شدهاند؛ هيچ كس حقي طبيعي براي تملك چيزي بيش از ديگري ندارد؛ مالكيت و ازدواج از ابداعات انسان و اشتباهات پست اوست؛ و كليۀ اشيا و تمام زنها بايد ملك مشترك تمام مردان باشند. دشمنانش ادعا كردند كه او ميخواهد، به بهانۀ اعتراض به مالكيت و ازدواج و دستيابي به آرمانشهر، دزدي، زنا، و زنا با محارم را ترويج كند. بينوايان و عدهاي ديگر از مردم سخنان او را شادمانه پذيرفتند، اما شايد خود مزدك هم از موافقت شاه با آن مذهب به شگفت آمد. پيروان او نه تنها خانههاي ثروتمندان، بلكه حرمسراهاي آنها را نيز تصاحب كردند و زيباترين و گرانترين معشوقههايشان را نيز به تملك خويش درآوردند. اشراف آزرده و خشمگين قباد را زنداني كردند و برادرش جاماسپ را به شاهي برداشتند. قباد، پس از سه سال محبوس بودن در «قلعۀ فراموشي» [انوشبرد]، از زندان گريخت و به هفتاليان پناهنده شد. هفتاليان، كه ميخواستند يك فرد وابسته به آنها فرمانرواي ايران باشد، ارتشي براي او فراهم كردند و او را در تسخير تيسفون ياري دادند. جاماسپ استعفا كرد، اشراف به املاك خود گريختند، و قباد بار ديگر شاهنشاه شد (499). قباد، پس از محكم ساختن قدرت خويش، بر كمونيستها تاخت و مزدك و هزاران تن از پيروانش را بكشت. شايد آن نهضت باعث بالا بردن شأن كارگران شده بود، زيرا فرمانهاي شوراي دولتي از آن پس نه تنها به امضاي شاهزادگان و موبدان ميرسيد، بلكه از طرف سران اتحاديهها نيز امضا ميشد. قباد به مدت يك نسل ديگر سلطنت كرد، با دوستان قديمش هفتاليان جنگيد و پيروز شد، اما در جنگ با روم كاميابي قطعي حاصل نكرد؛ به هنگام مرگ، سلطنت را به دومين پسر خود خسرو كه بزرگترين شاه ساساني بود سپرد.
بلاش
پیروز اول
پیروز پسر یزدگرد دوم بود که پس از درگذشت پدرش ، بر سر تصاحب سلطنت به جنگ با برادرش پرداخت و به کمک هیاطله پیروز شد و بر تخت سلطنت رسید . در سال دوم شاهی پیروز خشکسالی عظیمی در ایران پدیدار شد ، پس از آن سالها باران نبارید و قحطی فراگیر شد . مدت این خشکسالی 7 سال به طول انجامید . اما در اثر حسن سیاست پیروز هیچکس در این خشکسالی نمرد . پیروز به حکام نواحی نوشته بود اگر در ناحیه آنان تهیدستی در اثر گرسنگی بمیرد به ازای آن توانگری را خواهد کشت . پیروز در اواخر سلطنت به جنگ با هیاطله رفت ، اما از ایشان شکست خورد و در جنگ کشته شد ، مدت حکومت او 25 سال از 458 تا 484 میلادی بود
هرمزد سوم
هرمزد سوم پسر یزدگرد دوم بود که پس از درگذشت او به شاهی رسید . لیک برادر دیگرش فیروز که خود را از او بزرگتر معرفی می کرد به جنگ با او برخواست و به کمک هیاطله که از هونهای سفید بودند به طرف ایران رهسپار شد ، در مرو بین آندو جنگی درگرفت که سرانجام هرمزد سوم در آن جنگ گرفتار شد و به روایت طبری و ثعالبی پیروز ، هرمزد و سه تن دیگر از اعضای خاندانش را بکشت و بر تخت سلطنت نشست . مدت حکومت هرمزد سوم چند ماه در سال 458 میلادی بیش نبود .
بهرام پنجم ( گور)
بهرام پجم پسر یزدگرد اول بود که در آغاز سال هشتم سلطنت او یعنی سال 407 میلادی در نوروز زاده شد . بهرام پنجم که توسط پدرش جهت آموزش به منذر و پسرش نعمان که فرمانراویان عرب سرزمین حیره بودند ، سپرده شده بود ، با فرهنگ این قوم که بیشتر روحیه دم غنیمتی و شادخواری و ساده زیستی و شکار و شاعری داشتند بار آمد . در شکار به ویژه شکار گورخر به جایی رسید که به وی لقب بهرام گور دادند . در هنگام مرگ یزدگرد بزرگان برادر او شاپور را که حاکم ارمنستان بود و به قصد تصاحب تاج و تخت به سوی تیسفون شتافته بود کشتند و شاهزاده ای پیر به نام خسرو را که منسوب به شعبه ای از دودمان ساسانی بود به تخت نشاندند . اما بهرام به کمک منذر با 30 هزار سپاه به جنگ خسرو شتافت . عاقبت کار به قرعه کشید اما همواره نام بهرام به میان آمد ، لیک بازهم بزرگان طرفدار خسرو بهرام را نمی پذیرفتند . سرانجام قرارشد تاج شاهی را میان دوشیر بگذارند و هر کس توانست تاج را بردارد ، او شاه ایران خواهد بود . خسرو که پیرمردی ناتوان بود از بهرام خواست تا او اول این کار را انجام دهد ، بهرام نیز با دلیری دوشیر رابکشت و تاج را برداشت و بر سر نهاد . بزرگان نیز که دیگر حرفی برای گفتن نداشتند ، تسلیم این کار شدند . بهرام در آغاز کار سعی کرد دل مردم را به دست آورد پس دستور داد تا خراج را از مردم بردارند . آنگاه همه کسانی را که توسط پدرش آزار دیده بودند به گونه ای نواخت ، از این پس بیشتر اوقات بهرام صرف شکار و رفتن به میان مردم و رعایا به طور ناشناس و آگاه شدن از چگونگی جال و روز ایشان سپری شد . شاید بهرام گور را بتوان در میان شاهان ساسانی ، محبوب ترین چهره از نظر مردم دانست . وقتي که شاپور دوم درگذشت، ايران در ذروۀ آبرو و اقتدار بود و خاك صد هزار ايكر زمين با خون انساني تقويت شده بود.در قرن بعد، جنگ به مرز شرقي ايران كشانده شد. در حدود سال 425 طايفهاي از تورانيان، كه يونانيان آنها را به نام هفتاليان ميشناختند، و بغلط هونهاي سفيد ناميده ميشدند، ناحيۀ بين جيحون و سيحون را تصرف كردند. بهرام گور دليرانه با آنها جنگيد و شكستشان داد . در خصوص سرانجام بهرام گور به روایت اکثر مورخین ، بهرام پنجم هنگامی که برای شکار گورخر بیرون شده بود ، ناگهان با اسب به درون باتلاق عمیقی افتاد و فرو رفت و غرق شد . گویند پس از این اتفاق مادر بهرام با مال بسیار بر سر آن باتلاق آمد و بگفت تا آن مال را به کسی می دهد که جسد بهرام را گل و لجن بیرون آورد . گل و لجن بسیار درآوردند به گونه ای که تپه های بزرگی به وجود آمد ، اما جسد بهرام پیدا نشد که نشد . مدت حکومت بهرام گور 17 سال از 421 تا 438 میلادی بود
یزد گرد اول
برخی یزدگرد اول را پسر بهرام چهارم دانسته اند و برخی او را برادر بهرام چهارم می دانند . درباره یزدگرد اول دودیدگاه وجود دارد : مورخین اسلامی درباره او نظر منفی داده اند ، اما مورخین مسیحی او را ستوده اند . به روایت طبری یزدگرد مردی خشن و سنگدل بود و عیوب فراوان داشت . خطای اندک در نزد او بزرگ بود و هیچکس جرات نداشت در نزد او از کسی تعریف کند . اما رفتار یزد گرد با مسیحیان مسالمت آمیز و خوب بود . چنانکه در منابع مسیحی نام وی به نیکی برده شده است . درباب نحوه درگذشت یزدگرد چنین روایت کنند که او در اوخر حکومت خود از اختر شناسان خواست تا در اختر او نگریسته ، بگویند که مرگ او در چه هنگامی و کجا رخ خواهد داد ، ایشان نیز به وی گفتند که مرگ شاه در نزدیکی چشمه سو در توس روی خواهد داد . لیک یزدگرد سوگند خورد که هرگز بدانجا نرود . اما بعد از سه ماه که شاید شاه آن واقعه را فراموش کرده بود ، به ناگاه خون از بینی وی روان شد و دیگر بند نیامد . چون پزشکان یک هفته آن را با دارو بند آوردند . پس از یک هفته با خون روان می شد . سرانجام موبد بدو گفت باید به چشمه سو رفته و از آب آنجا بیاشامد ، یزدگرد نیز چنین کرد ، و بهبود یافت اما در آن روز اسبی زیبا پدیدار گشت و یزد گرد نیز از سپاهیان خواست تا او را به نزد وی آورند ، اما چون هیچکس نتوانست ، یزدگرد خود با زین و لگام به سراغ اسب رفت ، اما اسب با دو پایش چنان لگد به سر یا قلب یزدگرد زد که شاه بیدرنگ کشته شد . به هر روی می توان احنمال داد که بزرگان به واسطه خشونت از او ناراضی گشته به گونه ای نابودش کرده و سپس چنین روایتی ساخته اند . مدت حکومت یزدگرد 22 سال از سال 399 تا 421 میلادی بود
بهرام چهارم
بهرام چهارم به روایتی پسر شاپور سوم بود و به روایتی برادر شاپور سوم . که پس از او به قدرت رسید . وی پیش از رسیدن به شاهی فرمانروای کرمان بود و لقب کرمانشاه را داشت . در مورد نحوه درگذشت بهرام چهارم چنین روایت شده است که سپاهیان بر وی بشوریدند و کسی تیری به گلوی او انداخت و او را کشت و دانسته نشد که قاتل او که بود . مدت حکومت بهرام چهارم حدود 11 سال از 388 تا 399 میلادی بود .
شاپور سوم
شاپور سوم پسر شاپور دوم ( ذوالاکتاف) بود که در زمان درگذشت پدرش ، به علت کمی سن نتوانست به قدرت برسد و از اینرو بود که اردشیر دوم – عموی او - به شاهی رسید . لیک پس از برکناری اردشیر دوم ، وی قدرت را در دست گرفت . شاپور سوم نیز به مانند پدرش با اقوام عرب جنگها داشت و از اینرو اعراب به او لقب شاپور الجنود دادند . در باب سرانجام شاپور سوم برخی روایت کرده اند که روزی وی با همراهانش به شکار رفته بود . شب هنگام سراپرده ای در اثر باد شدید بر سرش افتاد و بدینگونه کشته شد (همانند بهرام دوم ) . مدت حکومت شاپور سوم حدود 5 سال یعنی از سال 383 تا 387 میلادی بود
اردشیر دوم
اردشیر دوم برادر بزرگ شاپور دوم بود و به هنگامی که پدر ایشان – هرمزد – کشته شد ، او می توانست به شاهی برسد . ولی شاپور در شکم مادرش بود . با این همه بزرگان او را به شاهی نشناختند ، و تاج را بر شکم مادر شاپور نهادند . اردشیر دوم از برای این امر از بزرگان کینه به دل گرفت . زمانی که به قدرت رسید دیگر پیرمردی حدودا" 90 ساله بود . وی هرگونه باج و خراجی را از مردم برداشت ، و از برای همین هم بود که به اردشیر نیکوکار شناخته شد . لیک به دلیل کینه ای که از اشراف و بزرگان داشت بسیاری از ایشان را بکشت . و همین امر به همراه توجه بیش ار حد او به مردم ، سبب شد که او را پس از 4 سال از قدرت برکنار کنند . حکومت او از سال 379 میلادی تا 383 میلادی بود .
شاپور دوم
در آشوبهای پس از شاهی هرمزد دوم ، سرانجام بزرگان تصمیم گرفتند ، جنینی را که در شکم یکی از زنان هرمزد دوم بود به شاهی برگزینند . و به ناچار تاج را از خوابگاه آن مادر بر فراز سرش بستند . چون کودک به دنیا امد نام او را شاپور گذاشتند ، و بدینگونه یکی از طولانی ترین و باشکوه ترین شاهنشاهی ایران در حدود 70 سال پدید آمد . (309-379). از كودكي براي جنگ تربيت شد و ارادۀ خود را نيرومند ساخت، و در شانزدهسالگي زمام حكومت و ادارۀ ميدان نبرد را به دست گرفت. به عربستان خاوري حمله كرد، چندين ده را ويران ساخت، هزاران اسير را كشت، و باقي اسيران را با ريسماني كه از زخمشان گذراند به هم بست. در 337، براي تسلط بر راههاي بازرگاني به خاور دور، جنگ با روم را از سر گرفت و با چند فاصلۀ زماني از صلح ، آن را تقريباً تا هنگام مرگ ادامه داد. گرويدن روم و ارمنستان به دين مسيح به كشمكش كهن شدتي نو بخشيد، گويي خدايان با خشمي هومري به جنگ پيوسته بودند. طي چهل سال، شاپور با رشتهاي دراز از امپراطوران روم جنگيد. يوليانوس او را به تيسفون پس نشاند، اما خود به وضعي ننگين عقب نشست. يوويانوس، كه با مانور ماهرانۀ شاپور شكست خورده بود، مجبور شد با او صلح كند (363) و ايالات رومي ساحل دجله و نيز تمام ارمنستان را به او واگذارد. وقتي كه شاپور دوم درگذشت، ايران در دروۀ آبرو و اقتدار بود و خاك صد هزار ايكر زمين با خون انساني تقويت شده بود .
آذر نرسی
آذر نرسی یکی از پسران هرمزد دوم از زن اول او بود که پس از او به قدرت رسید . لیک مقارن همان ایام ، شورش و جنگ داخلی درگرفت ، بزرگان که از حکومت وی ناراضی بودند ، پس از چند ماه او را از سلطنت خلع کرده یکی از برادرانش را کور کرده ، برادر دیگرش را که اونیز هرمزد نام داشت به زندان افکندند . اما هرمزد بعدها فرارکرده و به روم پناه برد .
هرمزد دوم
هرمزد دوم پسر نرسی بود که پس از وی به قدرت رسید . هرمزد پیش از رسیدن به قدرت بسیار ستمگر و تند خو بود ، لیک پس از رسیدن به قدرت بسیار دادگر و نیکخواه شد ، و مستوفی می نویسد : وی نخستین پادشاهی بود که به نفس خود در دیوان مظالم بنشست و دادگری کرد . هرمزد دوم با شاهدخت کوشانی ازدواج کرد . هرمزد دوم سپاهی به شام فرستاد و از غّان – بزرگ غّسانیان – خراج خواست . غسان که چنین دید ، از روم یاری خواست . لیک پیش از آنکه سپاه روم به شام آید ، غسان کشته شد . چگونگی آن دانسته نیست . سپس 4000 تن از اعراب گرد آمدند و به مرزهای ایران تاختند . روزی هرمزد دوم به قصد شکار به همراه 50 غلام خود ، بیرون شده بود که اعراب مزبور بر وی تاختند و او را زخمی ساختند . هرمزد زخمی بازگشت لیک در پایان همان روز در اثر آن زخم درگذشت . مدت حکومت هرمزد دوم حدود 7 سال از سال 302 تا 309 میلادی بود
بهرام سوم
بهرام سوم يا سكان شاه كه در زمان ولايت عهدي ،حكومت سيستان يا سكستان را در دست داشت ، بعد از مرگ بهرام دوم تنها توانست در مدت زمان كوتاهي (چهار ماه ) بر مسند قدرت شاهنشاهي ايران تكيه زند . فردوسي در خصوص مدت پادشاهي او از نسخه خطي موزه ايران باستان چنين آورده است: چو شد پادشاهيش بر چهار ماه بر او زار بگريست تخت وكلاه آنچه از پژوهش متن تاريخ بر مي آيد اين است كه يكي از شخصيت هاي مهم تاريخي در اوايل سلطنت شاهان ساساني ،موبد موبدان « كرتير » بوده است. قدرت كرتير در امور مذهبي و ساير امور مملكتي در طي مدت سلطنت هفت تن از پادشاهان ساساني رو به افزايش نهاد و بيشترين قدرت و اعمال نفوذ وي در امور مملكتي در زمان بهرام اول و دوم بوده است. بعد از مرگ شاپور اول ، دومين شاه ساساني، پسر وي هرمز اول قدرت را در دست گرفت و پس از آن برادر وي بهرام اول بر اريكه شاهي تكيه زد. با اعمال نفوذ كرتير بعد از بهرام اول پسر نوجوانش بهرام دوم شاه شد و نرسي پسر ديگر شاپور اول از سلطنت باز ماند. علل تاريخي اين مسئله مربوط به گرايش مذهبي نرسي بود و كرتير با به سلطنت رساندن بهرام دوم و حمايت از او مانع از اين انحراف گرديد و در عوض بر قدرت خويش افزود. با مرگ بهرام دوم و به سلطنت رسيدن بهرام سوم، نرسي كه در اين زمان در ارمنستان به سر مي برد، داعيه سلطنت كرد و با ضرب سكه به نام خود عملا علم طغيان و مخالفت برافراشت و در نتيجه جنگي كه بين آنان در گرفت،نرسي قدرت را به دست گرفت.
چو برگشت بهرام را روز بخت به نرسي سپرد آن زمان تاج و تخت
نكته اي كه بايد در اينجا به آن اشاره كرد اين است كه تشابه ظاهري در نوشتار نام «ورهران »و نام « نرسي » باعث اين شده است كه برخي از محققين سكه هاي بهرام سوم را به نرسي نسبت بدهند.
خانم دكتر ملك زاده بياني با معرفي مدالي از بهرام سوم،در مجله بررسي هاي تاريخي،شماره يك از سال پنجم،تا حدودي تصوير و تاج زيباي اين شاه ساساني را نمايان ساخت.در حاشيه اين مدال بيضوي شكل كه گوشه راست آن شكسته است با نوشتار پهلوي چنين آمده است: « زي و (يحيو ) مزديسن بغي ورهران ملكا... انيران » ، به معني :
« زنده باد مزدا پرست خدايگان بهرام شاه ... غير ايران ».بعد از شكست بهرام سوم از نرسي و فرار او از پايتخت در سال 293 ميلادي بنا به نظر كريستين سن ،ممكن است بهرام در بعضي از قسمت هاي شرقي ايران به شاهي باقي مانده باشد.2اينك سكه اي مسين از بهرام سوم را كه به احتمال بعد از خلع شدن از سلطنت در سرزمينهاي شرقي ضرب كرده است را معرفي نموده و علت ضرب آن را نيز بررسي مي نماييم. تصوير شاه روي سكه مانند ساير سكه هاي ساساني رو به راست نقش شده است و تاج شاه اگر چه به عينه همانند تاج موجود بر سكه هاي سيمين ومدال منسوب به بهرام سوم نيست ، ولي شباهت زيادي با آن دارد. موهاي جمع شده شاه ، تاج با خطوط عمودي و ريش كوتاه در اين سكه، همانند مدال و سكه هاي سيمين منسوب به بهرام سوم است. آنچه بيشتر از همه مهم به نظر مي رسد، نقش نقر شده بر پشت اين سكه و علت اين امر است. در پشت اين سكه نقش پيكره مردي سوار بر اسب را مي بينيم كه رو به راست ايستاده و حلقه اي را در دست راست خود گرفته است. اين نقش همانند نگاره هاي تاج بخشي به جا مانده از دوره ساسانيان بوده كه در آن مظهر اهورا مزدا و يا در واقع موبد موبدان سوار بر اسب و يا پياده حلقه قدرت را به شاه تفويض مي نموده است. در اين سكه نقش پيكره اسب همانند پيكره هاي تاج بخشي بهرام دوم،اردشير اول و ... طراحي شده است. بر سمت راست سكه ،در پشت پيكره اسب با خط پهلوي خلاصه اي از نام بهرام به صورت (وره ران ) نقر گرديده است. به هر حال اگر قرايت نوشتار بر پشت اين سكه را خلاصه اي از نام ورهران بدانيم و تشابه ظاهري نقش چهره شاه را در اين سكه و سكه هاي سيمين و مدال منسوب به بهرام سوم را در نظر بگيريم ، نتيجه حاصله اين خواهد بود كه بهرام سوم در دوره اي كه از سلطنت كنار گذاشته شده بود نيز در بخش هايي از ايران به ضرب سكه پرداخته است. از جمله نقوشي كه بر پشت سكه به نظر مي رسد، در قسمت ربع اول پشت سكه نقش قيچي مانندي كه نماد دادوري كرتير بوده را مي توان متصور شد. علت اصلي ضرب چنين سكه اي تنها اين مي تواند باشد كه بهرام سوم از سكه به عنوان يك برگه تبليغي اعتراضي استفاده كرده و در اين گير و دار با به تصوير در آوردن نقش موبد موبدان ( كه در آن زمان كرتير بوده است) با حلقه قدرت،خويشتن را برگزيده ايزدان و شايسته سلطنت دانسته است و به عبارتي ديگر خواسته تا حقانيت خويش را بر جانشيني بهرام دوم در برابر نرسي ثابت نمايد. روي و پشت سكه در جاهاي مخلتف نوشتار ضعيفي به چشم مي خورد كه قابل خواندن نيست .اميد است با به دست آمدن نمونه هايي بهتر از اين نوع مسكوكات، نقاط مبهم اين موضوع نيز روشن گردد. مدت حکومت بهرام سوم حدود 4 ماه در سال 293 بود .
بهرام دوم
بهرام دوم پسر بهرام اول بود که پس از او به قدرت رسید . وی پیش از رسیدن به قدرت در زمان شاهی پدرش ، فرمانروای سیستان بود و لقب سکانشاه داشت . در زمان بهرام دوم کرتیر – موبدان موبد – به مقام والایی دست یافت و توانست ضربات قاطعی به پیروان مذاهب دیگر وارد آورد ، و دین زرتشت را استحکام فراوان ببخشد . به کرتیر اجازه داده شد تا درباره خدمات خود کتیبه هایی در جایی که پیشتر ، تنها جایگاه کتیبه ها و نقشهای شاهی بود ، پدید آورد . در زمان بهرام دوم کاروس امپراطور روم به ایران لشکر کشید ، و وقتی بهرام فرستادگانی را برای مذاکره درباره صلح به نزد او فرستاد. فرستادگان با پیرمردی روبرو شدند که بر روی زمین نشسته بود و غذایی مرکب از گوشت خوک نمک سود و خشک شده و چند دانه نخود سفت می خورد . و این همان کاروس بود که فقط به جبه ارغوانی که بر تن داشت شناخته می شد ، که امپراطور است . کاروس بدون اینکه فرصتی برای تعارفات معمول باقی بگذارد ، کلاه خود را از سر بی موی خویش برداشت و قسم خورد که اگر شاه ایران سر تعظیم فرود نیاورد ، ایران را چنان عاری از درخت و آبادی خواهد کرد که سر او عاری از مو است . او به قول خود عمل کرد و در همه جا مقاومت ایرانیان را در هم شکست ، تا به تیسفون رسید . اما رعد و برق شدیدی در گرفت و امپراطور را در خیمه اش مرده یافتند . او ظاهرا" گرفتار برق زدگی شده بود . سرباز رومی مرگ او را نشانه خشم خدایان دانستند و عقب نشستند و ایران زمین با این معجزه شگفت انگیز از شر سردار جاه طلبی چون کاروس نجات یافت . صاحب مجمع التواریخ و القصص درباره علت مرگ بهرام دوم می نویسد : پادشاهی شکار دوست بود و هم اندر شکار گاه و از آشفتن باد ، چوب سرا پرده بر سرش افتاد و بمرد . البته ممکن است نقش بزرگان مخالف در سستی چوبهای سراپرده اندک نبوده باشد . مدت شاهی بهرام دوم حدود 17 سال از سال 276 میلادی تا 293 میلادی بود .
بهرام اول
بهرام اول پسر شاپور اول و برادر هرمزد اول بوده است ، اما فردوسی او را پسر هرمزد اول دانسته . بهرام اول در زمان شاهی پدرش – شاپور – تا سال 262 میلادی ، حکوت گیلان و سرزمینهای کرانه دریای خزر را بر عهده داشت و عنوانش گیلانشاه بود . پس از سال 262 نیز شاه کرمان بود . پس از مرگ هرمزد اول ، بهرام اول و برادرش نرسی برسر رسیدن به حکومت به منازعه برخاستند . شاید این کرتیر بود که با نظر مساعد خود نسبت به بهرام اول ، اسباب رسیدن او را به قدرت فراهم آورد و به همین دلیل کرتیر در زمان بهرام اول به مقامی بس بزرگ یعنی موبدان موبد دست یافت ، و در همین راستا بود که مانی و پیروانش در این زمان نابود گشتند . گویند بهرام اول با حیله مانی و پیروانش را به نزد خود خواند ، تا همه یارانش را بشناخت ، آنگاه دستور داد تا او را کشتند و پوست از تنش جدا کردند ، درون پوست را پر از کاه کردند و به یکی از دروازه های جندیشاپور بی آویختند ، نیز بهرام 12 هزار نفر از پیروان مانی را بکشت . بهرام در سال 276 میلادی درگذشت مدت حکومت او 3 سال از سال 274 تا سال 276 میلادی بود .
هرمزد اول
نام کامل هرمزد ، هرمزد اردشیر بوده . وی پسر شاپور اول بود که در سال 273 میلادی پس از درگذشت پدرش ، جانشین وی گشت . روایت می کنند در آن هنگام که اردشیر پاپکان بر مهرک نوشزاد غالب آمد و او را به همراه دودمانش کشت ، تنها یک دختر از او توانست جان سالم به در ببرد . وی به طور ناشناس فرار کرده ، به روستایی رفت و در نزد دهقانی بزرگ شد . روزی شاپور جوان به هنگام شکار ، بر سر راه به آن روستا رسیدند و در باغی که دختر مهرک به طور ناشناس در آن زندگی می کرد فرود آمدند . ، دختر مهرک که چنین دید خواست با دلو از چاه آب بکشد ، از آنجا که دلو بسیار سنگین بود ، شاپور به نوکرش دستور داد اینکار را انجام دهد ، اما نوکر موفق نشد و خود شاپور نیز این کار را به سختی انجام داد ، لیک دریافت که چنین نیرو و هنری فقط در افراد نژاد اصیل وجود دارد . شاپور پس از آگاه شدن از نام اصالت دختر پنهانی بدون آگاهی پدر با او ازدواج کرد و از او صاحب پسری شد که هرمزد اول بود . هرمزد به هنگام شاهی پدرش حاکم ارمنستان بود و لقب بزرگ ارمنستان شاه را داشت ، در کارنامه اردشیر پاپکان آمده که چون هرمزد به شاهی رسید ، توانست به ایران وحدتت ببخشد و از روم و هند باج و خراج گرفت و قیصر روم و فرمانروای کابل و شاه هند و خاقان ترک و دیگر شاهان برای درود به درگاه او آمدند . در زمان هرمزد کرتیر روحانی معروف و مقتدر ساسانی جایگاه ویژه ای یافت ، و گامهای اساسی در جهت کمک به رسمی کردن آیین زرتشت در کشور برداشت . هرمزد اول در هنگام درگذشت ، در حدود 40 ساله بوده است ، لیک از چگونگی درگذشت او آگاهی ای در دست نیست ، مدت حکومت او یکسال یعنی از سال 273 تا 274 میلادی بود .
شاپور اول
شاپور اول (241-272) تمام قدرت و كارداني پدر خويش را به ارث برده بود. سنگنبشتهها او را مردي با وجنات زيبا و نجيب وصف ميكند؛ اما اين بدون شك تهنيتي است رسمي. تربيتي عالي داشت و به دانش سفير يونان، چنان مسحور شده بود كه به اين فكر افتاد كه از سلطنت استعفا كند و فيلسوف شود. برخلاف شاپور دوم، به تمام اديان آزادي كامل داد، به ماني اجازه داد تا در دربارش موعظه كند، و اعلام كرد كه «مغان، مانويان، يهوديان، مسيحيان، و ارباب ساير مذاهب در امپراطوري او از هر ايذايي مصون باشند.» با ادامۀ ويراستن اوستا، كه در دوران اردشير آغاز شده بود، موبدان را تحريض كرد كه آثار فلسفۀ مابعدالطبيعي، نجوم، و طب را، كه غالباً از هند و يونان گرفته شده بود، در اين كتاب مقدس ايراني بگنجانند. در حمايت از هنر گشاده دست بود. در فرماندهي نظامي به عظمت شاپور دوم يا دو خسرو نميرسيد، اما در سلسلۀ طولاني ساسانيان بهترين مدير بود. پايتخت جديدي در شهر شاپور ساخت كه ويرانههاي آن هنوز نام او را بر خود دارند، و در شوشتر، در ساحل رود كارون، يكي از ساختمانهاي بزرگ مهندسي كهن را برپا داشت. اين ساختمان عبارت بود از سدي با قطعات سنگ خارا كه پلي به طول 520 متر و عرض 6 متر تشكيل ميداد؛ براي ساختن اين سد، مسير رود موقتاً عوض شد، بستر آن سنگفرش گرديد، و دريچههايي در سد ايجاد شد تا جريان آب را منظم سازد. بنابر روايات، شاپور براي طرح كردن و ساختن اين سد، كه تا قرن حاضر همچنان داير بود، از مهندسان و اسيران رومي استفاده كرد. شاپور با آنكه قلباً مايل به جنگ نبود، ناچار به آن دست ميزد، به سوريه حمله كرد، به انطاكيه رسيد، از ارتش روم شكست خورد، و قرارداد صلحي با روميان منعقد ساخت (244) كه به موجب آن تمام سرزمينهايي را كه سابقاً از روميان گرفته بود به آنان بازگرداند. چون از همكاري ارمنستان با روميان خشمگين بود، به آن كشور وارد شد وسلسلهاي طرفدار ايران در آنجا مستقر ساخت. (252). پس از آنكه جناح راستش بدين گونه حفظ شد، جنگ با روم را از سر گرفت. امپراطور والريانوس را شكست داد و دستگير كرد (260)، انطاكيه را غارت كرد، و هزاران اسير گرفت تا در ايران به كار اجباري گمارد. اودناتوس، فرماندار پالمورا، با روم همدست شد و شاپور را مجبور كرد تا بار ديگر فرات را مرز ايران و روم بشناسد .
خسرو انوشیروان» شاهفیلسوف
«خسرو قبادان» نامور به «انوشیروان» از پادشاهان نامآور دودمان ساسانی است. چنانکه از یادگارنوشتههای گذشتگان برمیآید، «خسرو انوشیروان» پادشاهی فرزانه و دانشپرور بوده و میل بسیار به دانش فلسفه داشته است.
«ابنندیم» در این باره مینویسد: «کسری انوشیروان نیز برای علاقه و محبتی که به علم و دانش داشت بهجمع و تالیف آن کتابها پرداخته و به آن عمل میکرد.»
چنانکه از نسکهای عیسویان برمیتابد، «انوشیروان» به خوانش و پژوهش نوشتههای علمی و فلسفی میل بسیار داشته و در محفلهای علمی حاضر میشده و انجمنهایی برای حل مسائل علمی تشکیل داده بود و با دانشمندان به گفتوگو مینشست. انوشیروان چنان در مسائل علمی مهارت یافته بود، که حکمای یونانی مصاحب وی، او را فیلسوفی اشراقی از شاگردان افلاطون تصور میکردند.
تاگور» گفت: نداي زرتشت، نداي جاوداني و اخلاق است
وی از برپایی جایزهای به نام تاگور خبر داد. برهمين پايه، هر ساله یک شهروند جهانی برگزيده خواهد شد که زندگی و کارش نمودي از آرمانهای والای تاگور است.
تاگور، دوبار به ايران آمد. هفتم ارديبهشتماه ١٣١١ خورشيدي و سال ١٣١٣ خورشيدي، او به ايران آمد. رابيندرانات تاگور، سراينده، فيلسوف و دانشمند بزرگي است كه داراي آيين «هندو» و از «برهمنان» بود و به پابرجايي و استواري در دين و آيين خود، نامور است. وي پس از بررسي اوستا و پي بردن به انديشههاي اشوزرتشت، باور خود دربارهي اشوزرتشت و دين زرتشتي را بدون هيچگونه جهتگيري، بازميگويد. آنچه در زير ميخوانيد، گزيدهاي از گفتار «تاگور»است:
مهمترين گزارش تاريخي ايران، پيدايش ديني است كه در چندين هزار سال پيش به وسيلهي زرتشت پيامبر در جهان گسترش يافت. زرتشت در تاريخ جهان، نخستين كسي است كه دين را به يك شكل اخلاقي درآورد و در آن روزگار حقيقت يگانگي را به مردمان آموزش داد.
آغاز جنگ ميان ايران و روم
جنگ ايران و روم 18 ژوئن در سال 232 ميلادي در كاپادوكيه (تركيه امروز) آغاز شد. فرماندهي ارتش ايران را در اين جنگ اردشير پاپكان (ساساني) برعهده داشت
نامه رستم
براي شادي روح انوشه حكيم فردوسي طوسي خداوندگار فرهنگ , ادب و تاريخ ايران
زمين و فرزند راستين اشو زرتشت و كوروش بزرگ
نامه تاريخي و ماندگار سپهسالار ارتش ايران رستم فرخزاد به برادرش كه آخرين سخنان وي را در آن نمايان ميكند يكي از
برجسته ترين اسناد فرهنگي و تاريخي كشورمان است كه دور انديشي اين سردار دلير ميهن دوست را براي ما به يادگار
گذاشته است . رستم فرخزاد در اين نامه آينده ايران و نژاد پاك ايراني پس از فتح وحشيانه ايران بدست اعراب را تاريك و
تعصف بار ميداند . وي برادرش را پند ميدهد كه در برابر كشورش و پادشاهاه ايران زمين لحظه اي به انديشه حفظ جان
خويش نباشد همانگونه كه خود وي براي كشورش جان داد . زيرا مانند ما انسانها بسيار در اين جهان سپنج مي آيند و
ميگذرند و اين خاك مقدس كشورمان و عظمت و منش ايران زمين است كه بايستي پايدار و ميراثي جاودانه براي ابديت
باقي بماند . يكي ديگر از مباهات ديگر اين نامه تاريخي كه حكيم انوشه روان فردوسي بزرگ براي ما جاودانه نموده است
مقاومت در برابر عربان
|
در ژوئن سال 652 ميلادي، ده سال پس از جنگ نهاوند، قارن يكي از ژنرالهاي ارتش ايران در آن جنگ، در مقاومت ديگري از پاي در آمد. قارن براي ادامه مقاومت، از نهاوند به هرات رفته بود و سپاهي از مردم هرات، فراه و كهستان براي جنگ با اعراب فراهم ساخته بود و چون در پيشاپيش اين سپاه حركت مي كرد در نخستين تماس دو نيرو هدف يك تير قرار گرفت و كشته شد و سپاه بدون سردار او به ارگ هرات عقب نشيني كرد. |
مراسم تاجگذاري اردشير پاپکان و اظهارات او در اين مراسم
23ژوئن سال226 ميلادي اردشير پاپكان در معبد آناهيد تاجگذاري كرد و شاه ايران شد و ناسيوناليسم ايراني را بر محور ملت گرايي و آموزشهاي زرتشت احياء كرد. با پيروي از روش اردشير، ديلميان و صفويان بعدا ناسيوناليسم ايراني را بر محور ايراندوستي و مذهب شيعه زنده كردند .
اردشير كه قبلا حكمران پارس ( عمدتا فارس و كرمان ) و نگهبان آتشكده آن بود پيش از تاجگذاري، به حكومت اشكانيان كه بر اثر فساد داخلي رو به ضعف گذارده بودند و در برابر روميان كوتاه مي آمدند برانداخته بود. اردشير كه بعدا روميان را هم شكست سخت داد و از شرق عقب براند در مراسم تاجگذاري، همانند داريوش بزرگ گفت كه به خواست اهورا مزدا شاه ايرانيان مي شود كه مردمي نجيب و بزرگوار هستند و دروغ نمي گويند.
مردم كرمان كه اردشير قبلا در نظر داشت آنجا را پايتخت ايران كند به منظور نشان دادن خرسندي خود از پيروزي او بر اردوان و به شاهي رسيدنش ، شهري را که در آن استان ساخته بود « اردشير وه » نامگذاري كردند. اين شهر كه نام آن از زمان سلطه اعراب " بردسير " تلفظ مي شود قبلا روستاي کوچکي بود که توسط اردشير عمران و توسعه داده شده و به صورت شهر درآمده بود.
مبدا تقويم يزدگردي
تقويم نگاران ايراني روز 16 ژوئن سال 632 ميلادي را مبدا تقويم يزدگردي قراردادند تا به اين وسيله ميهندوستي خود را نشان دهند و ايرانيان امپراتوري خود در عهد ساسانيان را فراموش نكنند. اين سال، آغاز پايان امپراتوري ايرانيان به عنوان يكي از دو ابر قدرت جهان بود. فراموش نكنيم كه ايرانيان بعدا (درقرون وسطا، عصر ظلمت در اروپا) از طريق انديشه، دانش و ادبيات وطن را ابر قدرت جهان كردند.
قتل ژوليان به دست يك سرباز ايراني
27 ژوئن سال 363 ميلادي در جريان جنگ ايران و روم در منطقه سامرا (عراق امروز) ژوليان امپراتور روم هدف زوبين يك سرباز ايراني قرار گرفت و كشته شد. اين جنگ با تعرض روميان آغاز شده بود كه به شكست آنان منجر شد و در قرارداد صلح تعهدات سنگين بر عهده گرفتند و متعهد شدند كه در امور ارمنستان مداخله نكنند. فرمانده ارتش ايران در اين جنگ شاپور دوم (ذوالاكتاف) شاه وقت از دودمان ساسانيان بود. ژوليان كه در اين جنگ كشته شد در عين حال يك داستان نگار بود و سه داستان از او باقي مانده كه در رديف ادبيات كلاسيك قرار دارند.
شهر «پيروزشاپور»
در پي پيروزي بر گورديان سوم امپراتور روم، شاپور يكم شاه ساساني ايران اول ژوئن سال 243 ميلادي (1762 سال پيش در روزي چون امروز) شهر «انبار» واقع در 60 كيلومتري غرب بغداد امروز را به شهر «پيروز شاپور» تغيير نام داد. چندي پس از آن شكست، گورديان به دست افرادش كشته شد و فيليپ را به امپراتوري روم برداشتند كه با شاپور صلح كرد و امتيازات فراوان به او داد. در برخي نوشته ها آمده است كه شاپور «انبار» را پس از عمران و آبادي و انتقال جمعيت بيشتر، «پيروز شاپور» ناميده بود. توافق بر سر صلح در همين محل حاصل آمده بود
شکست عربها از مازندراني ها
چند ماه پس از مرگ «حجاج» حاكم اموي كرمان و فارس كه ماموريت پشتيباني از حمله نظامي به مازندران و تصرف اين منطقه از ايران را داشت كه هنوز به تسخير اعراب در نيامده بود، يزيد ابن مهلب كه از سوي دمشق مامور اين كار شده بود 31 ماه مه سال 714 ميلادي به تنهايي دست به حمله زد كه از مازندراني ها شكست خورد و عقب نشيني كرد. ابن مهلب دو سال بعد دو واحد كوهستاني بر نيروي خود اضافه كرد و از سه نطقه به مازندران حمله برد كه بازهم شكست خورد و با دادن تلفات سنگين عقب نشيني كرد و با اين دو تجربه در صدد جمع آوري نيرو براي حمله نظامي ديگري بود كه در جريان يك توطئه داخلي به قتل رسيد. مازندراني ها و گيلاني ها بعدا ، خود داوطلبانه مسلمان شيعه شدند و فشار نظامي اعراب در كار نبود
شاپور دوم ، خود زمام امور را به دست گرفت
شاپور دوم ( ذوالاكتاف ) كه به سن مقرر رسيده بود از آخرين روز بهار(21 ژوئن ) در سال 326 ميلادي، خود به عنوان شاه رسما زمام امور ايران را به دست گرفت. وي تنها رئيس كشور در تاريخ است كه پيش از تولد عنوان سلطنت به دست آورده و بنا براين، طول پادشاهي اش بيش از عمر اوست.
سالروز قتل نادرشاه و تغيير مسير تاريخ شرق
دهم ژوئن سال 1747 (20 خرداد) در فتح آباد قوچان، نادرشاه در خوابگاهش به دست تني چند از ژنرالهايش به قتل رسيد و به اين ترتيب ناپلئون شرق از اين دنيا رفت- مردي كه آرزو داشت ايران را بار ديگر ابرقدرت جهان كند. نادر در سال 1736 ميلادي توسط زعماي ايران، سران قبايل و كدخدايان و معتمدان كشور به شاهي انتخاب شده بود. وي نيروهاي روسيه را به آن سوي داغستان فراري و عثماني را گوشمالي داد، ماورالنهر را آرام، و گردنكشان افغان را تنبيه كرد، دهلي را در سال 1739 به تصرف خود درآورد و نه تنها حاكميت ايران را بر سراسر خليج فارس مسلم ساخت بلكه حكمرانان مسقط و عمان را نيز به سوي خود جلب كرد و درصدد تصرف جزيره زنگبار در حاشيه آفريقا هم بود.
روزي که " شهربراز " ژنرال مشهور ايران جان خود را از دست داد
نهم ژوئن سال 630 ميلادي شهربراز (شهروراز) ژنرال مشهور ايراني و فاتح مصر در شهر تيسفون كشته شد. اين ژنرال بود كه اورشليم و دمشق را از روم پس گرفته، صليبي را كه مسيح بر آن مصلوب شده بود به تيسفون (مدائن) منتقل كرده، مصر را متصرف شده و در اسكندريه، پادگان ايراني را ساخته و مقام اداري گمارده بود. محبوبيت اين ژنرال در جامعه ايران آن زمان باعث تحريك احساس بخل و حسد خسرو پرويز (شاه وقت) نسبت به او شده بود و نقشه بركناري و تبعيدش را كشيده بود كه اين خبر در جريان جنگ شهربراز با ارتش هراكليوس امپراتور روم شرقي به گوش او رسيد و وي را سست كرد و از ادامه جنگ (تعرض) دست برداشت و تا پايان كار خسرو پرويز عملا خود را منزوي ساخت
رواج سكه زرين « شعله جاويدان» به عنوان پول ملي ايرانيان
اردشير پاپكان بنيادگزار سلسله ساسانيان در امپراتوري پهناور ايران روز يازدهم ژوئن (مصادف با 21 خرداد) در سال 226 ميلادي سكه زرين «شعله جاويدان» را پول ملي (سراسري) ايران اعلام داشت و به جريان گذارد.
وي اين سكه را در سال 224 در «پارس» ضرب كرده بود. بر يك روي اين سكه كه نمونه هاي آن در موزه ها موجود است نقش «شعله جاويدان» كه در ظرفي روي ستوني قرار داده شده زبانه مي كشد حك شده است. . با اين اقدام، اردشير توجه ويژه خود را به آيين زرتشت كه بر رعايت اخلاقيات و درستي و مهرباني كردن تاكيد داشته نشان داد و با سياست (حكومت) درهم آميخت كه چهار قرن ادامه داشت.
تصرف سلوکيه شمالي (شهر زوگما) و دستور شاپور اول به حفظ آثار هنري شهر
|
دهم ژوئن سال 256 ميلادي، ارتش ايران پس از شكست دادن ارتش روم، شهر سلوكيه شمالي (تركيه امروز) كه روميان آن را «زوگما» مي خواندند و در كنار فرات قرار داشت و پايگاه اصلي ارتش روم در شرق مديترانه بود تسخير كرد. |
رسميت يافتن ترويج آيين مانوي در چين
امپراتور وقت چين از دودمان «تانگ» 14 ژوئن سال 732 ميلادي طي صدور فرماني ترويج آيين مانوي را كه زادگاه و گهواره آن از ايران بوده در قلمرو چين بلامانع اعلام داشت. پيروان اين آيين در سال 705 چنين درخواستي را داده بودند كه به سبب وقوع كودتا در چين و بركناري ملكه اين كشور كار رسيدگي آن به تعويق افتاده بود.
«ماني» در نيمه قرن سوم ميلادي آيين خود را در ايران مطرح ساخت كه از ايران تا اروپا و آسياي ميانه گسترش يافت و بعدا آيين رسمي قوم اويغور قرار گرفت و از اين طريق تا چين بسط يافت.
تاسيس بزرگترين کتابخانه دنياي باستان در گندي شاپور (خوزستان)
يازدهم ژوئن سال 250 ميلادي كتابخانه گندي شاپور (جندي شاپور در خوزستان) كه بزرگترين كتابخانه دنياي باستان بشمار آورده شده است آغاز بكار كرد. دانشگاهي كه در همين محل و به همين نام داير شده بود بزرگترين مركز آموزش و پژوهش پزشكي، فلسفه (حكمت) و ادبيات دنياي قديم خوانده شده است. در اين دانشگاه استادان ايراني، هندي، يوناني و رومي تدريس مي كردند.
بیمارستان و دانشگاه پزشکي گندیشاپور
درپيهجوم به ایران برآمد و Valcrianos چنانکه که آمد، در سال 241 میلادي والریانوس
کپدوکیه را گرفت، در نتیجه ایرانیان عقب نشیني کردند و سپسطاعون در لشگریان روم افتاد
و جنگ به درازا کشید.شاپور پس از گرفتن شهر انتاکیه واسیر نمودن امپراتور روم
والریانوس شهري در داخل ایران بنا کرد. این شهر که به نامگندي شاپور نام گذارده شد،
بدست اسیران رومي و یوناني در خوزستان در شرق شوش و جنوبشرقي دزفول و شمال
غربي شوشتر که مکان کنوني شاه آباد است به دستور شاپور اول ساختهشد.
شاپور هفت سال براي ساختن دانشگاه گندي شاپور تلاش کرد و در روزبازگشایي گندي
بختیاری
نسبت ایل جلیل بختیاری
در نسب بختیاریها اختلاف است بعضی نزاد ایشان را به یونانیان و جمعی به دیالمه می دهند اما در اینکه اصل ونزاد ایشان ایرانی است محل شکی نیست زیرا که اخلاق و اصالت ونجابت وزبان ایشان بیانگو ایرانی خالص بودن آنهاست .
پایتخت بختیاری
در قدیم الایام پایتخت و حاکم نشین بختیاری ما میر بوده چندی بواسطه بعضی وقایع پایتخت جانکی شد و انجا مخروبه ماند ولی در این اواخر مرحوم حسینقلی خان ایلخانی و سرداراسعد در مال میر عمارات علیه بنا نهادند ومحل حکومت شد .
قشلاق و ییلاق بختیاری
ایل بختیاری در تابستان ییلاقشان چقاخور و در زمستان قشلاقشان ناغان است و همچنین رامهرمز.
آیین مزدک
آیین مزدک که به خرم دین یا درست دین نیز مشهور است ،توسط مزدک در زمان قباد اول (۴۸۸ ـ ۵۳۱) ، پادشاه ساسانی ظهور کرد . تاریخ دانان اسلامی مانند شهرستانی (الشهرستانی) و ابن الندیم الوراق بیان کرده اند که مذهب مزدک بسیار به مذهب مانوی شباهت داشته است. مزدک پسر بامداد و از اهل نیشابور بود . او قباد را به مذهب خویش فراخواند و دعوت او از جانب قباد نیز مورد پذیرش قرار گرقت .
مزدک مانند مانی معتقد بود که روشنایی و تاریکی دو چیز کاملاً مخالف هم هستند و روشنایی عاقلانه عمل و می کند و تاریکی جاهلانه . مزدک مانند مانی کشتار و خونریزی را منع می کرد .او عقیده داشت که جهان از ۳ عنصر آب و آتش و خاک تشکیل و ترکیب شده و خوبی و بدی نیز از همین ۳ عنصر تشکیل شده اند .
عالم معنوی در پیش روی مزدکیان به این صورت بود که آقای آسمان مانند پادشاهی بر روی تخت خود نشسته و چهار قوه در پیش روی او ایستاده اند : شعور – عقل – حافظه – شادی . این چهار قوه با کمک شش وزیر کار های جهان را اداره می کنند : سالار – پیشکار – باروان – کاردان – دستور – کودک . مزدیکان معتقد بودند که اگر انسانی این چهار قوه و شش وزیر و اختیارات ۱۲ گانه ( خواننده – دهنده – ستاننده – برنده – خورنده - رونده – خیزنده – کشنده – زننده – کننده – آینده – شنونده – پایبند ) را در خود جمع کند به مرتبه ای می رسد که دیگر وظیفه و مسئولیتی برای او نیست .
بر اساس گفته های تاریخ دانان اسلامی مزدک کتابی داشته که از میان رفته اما ابن مقفع آن را به عربی ترجمه کرده بود .
خسرو انوشیروان در زمان پادشاهی قباد شروع به کشتار پیروان مزدک کرد و آن ها را بر انداخت . اما مزدیکان با اسلامی دیگری مانند خرم دینان و … تا حدود ۳۰۰ هجری در ایران باقی مانند و با خلفای بنی عباس جنگ ها کردند تا آنکه شکست ها خوردند و به کلی از بین رفتند .
ارتش ساسانی افتخار جاودان ایران
شاپور ساسانی و اجداد شیخ نشین های خلیج فارس
پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .
پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند : اکنون سالهاست تازیان هر از گاهی به جزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند ، و اما اینبار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجب شده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته و هفته هاست از او هم خبری نیست .
می گویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایران امن نشده کسی حق استراحت ندارد . همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزم نشسته و به سوی جنوب ایران تاختند . آنها جنوب خلیج فارس را که پس از دودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکار را به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند .
به گفته ارد بزرگ اندیشمند ایرانی : فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .
گفته می شود پس از پاکسازی جنوب ، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زن رنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجویی نموده و پوزش خواست
ماني واسطوره آفرينش
مانی در اوائل دوره ساسانی،نزدیك به هزار و هفتصد سال پیش ازین،ظاهر شد.گفت پیغمبرم و برای رهایی و رستگاری مردمان آمده ام.به هندوستان و تركستان و كشورهای دیگر سفر كرد و مردم را به دین خود خواند.گروهی به او گرویدند.آنان كه پیرو دین های دیگر بودند به دشمنی برخاستند و سرانجام بهرام دوم شاه ساسانی را به كشتن او واداشتند.پس از او كیش مانی رواجی گرفت و از آفریقا تا چین پیروان یافت.
مانویان درباره آفرینش عالم و وظیفه انسان درین جهان عقاید مخصوص داشتند.این عقاید كه گاه افسانه مانند است،در آثار مانویان كه قسمتی از آنها تازه به دست افتاده،به جا مانده است.اساس این عقاید،اینست كه عالم ما از آمیزش نیك وبد یا تاریكی و روشنایی به وجود آمده و باید روزی برسد كه تاریكی و روشنایی از یكدیگر جدا شوند و به صورت اول بازگردند و در نتیجه جهان ما نیز كه از آمیزش این دو گوهر یا دو عنصر به وجود آمده پایان بپذیرد.افسانه ای كه در پی می آید از آثار مانویان درباره آفرینش عالم گرفته شده.مانویان به خدایان و دیوان گوناگون عقیده داشتند.مانویان ایران پیشوای دیوان را به اسم ((آز)) و یا ((اهریمن))می خواندند.
بزرگترین خدای جهان نیكی و روشنایی را مانویان ایران ((زروان))و فرزند او را كه باز جنبه خدائی داشت((هرمزد))می نامیدند.
تمثال پندار آميز مانی
روشنایی و تاریكی
در آغاز جهان ما نبود.تنها دو گوهر بود:گوهر روشنایی و گوهر تاریكی.گوهر روشنایی زیبا و نیكوكار و دانا بود،و گوهر تاریكی زشت و بدكار و نادان.قلمرو روشنایی در شمال بود و پایان نداشت وقلمرو تاریكی در جنوب بود و به قلمرو روشنایی می پیوست.شهریار جهان روشنایی ((زروان))بود و بر جهانی از فروغ و صفا و آرامش حكم میراند.در این جهان مرگ و بیماری و تیرگی و ستیزه نبود،همه نیكی و روشنی بود.
در جهان تاریكی((آز))،دیو بد خوی بد نهاد،فرمانروائی داشت.قلمرو آز به دیوان پلید و بدكار و ستیزه جو آكنده بود.
آغاز نبرد
این دو عنصر جدا می زیستند و جهان روشنایی از آسیب دیوان جهان تاریكی در امان بود،تا آنگاه كه حادثه ای روی داد:یك روز ((آز)) در ضمن حركت دیو آسای خود به جهان روشنایی برخورد.جهانی دید روشن و زیبا و آراسته.خیره شد و دل در نور بست و در صدد برآمد تا جهان روشنایی را تسخیر كند و گوهر نور را در برگیرد.پس با گروهی از دیوان به جهان روشنایی حمله برد.
زروان،شهریار جهان روشنایی،آماده جدال نبود.برای نبرد با دیوان تاریكی و بازداشتن آنان دو خدای دیگر از خود پدید آورد.از آن دو ((هرمزد)) را كه خداوندی جنگ آزما بود برای راندن دیوان فرستاد.
هرمزد پنج عنصر نورانی :آب و باد و آتش و نسیم و نور را سلاح جنگ كرد.آب و باد و نور و نسیم را به خود پوشید و آتش را چون تیغ در دست گرفت و به نبرد دیوان شتافت.اما آز بد كنش زورمند بود و یاران فراوان داشت.آز در نبرد چیره شده و هرمزد شكست دید.آز و دیوانش پنج عنصر نورانی را كه به جای فرزندان هرمزد و در حكم سلاح وی بودند بلعیدند و هرمزد شكسته و بی یاور در قعر جهان تاریكی مدهوش افتاد.
مهر ایزد
پس از زمانی هرمزد به خود آمد و خود را مغلوب و بیكس و بی یاور یافت.از قعر جهان تاریكی خروش برآورد و از مادر خود كه یكی از خدایان و آفریده ((زروان)) بود یاری خواست.خروش هرمزد جان گرفت و از پایگاه دیوان تا بارگاه خدایان را در اندك زمانی پیمود و پیام هرمزد را به مام وی رسانید.مام هرمزد نزد زروان رفت و سر فرود آورد و گفت: ((ای شهریار جهان روشنایی،فرزندم هرمزد را یاری كن كه شكسته و بی یاور در دست دیوان اسیر است.))
آنگاه ((زروان))برای رهایی هرمزد خدایان دیگر از خود پدید آورد.((مهر ایزد))نیرومندترین این خدایان بود.مهر ایزد برای نجات هرمزد به مرز جهان تاریكی روان شد و وی را ندا داد.چون از هرمزد پاسخ رسید،برای پیكار با دیوان پنج فرزند از خود پدید آورد كه نبرده ترین آنان ((ویس بد)) بود.
((ویس بد)) سلاح پوشید و به فرمان مهر ایزد به پیكار دیوان رفت و به زودی آنان را درهم شكست و در زیر پا نرم كرد و پوست از تنشان جدا ساخت.بسیار از دیوان را نیز در آسمانها به زنجیر كشید.
بنای عالم
آنگاه مهر ایزد به بنای جهان ما پرداخت:یازده آسمان را از پوست دیوان ساخت.از گوشت ایشان هشت طبقه زمین و از استخوان آنها كوهها را پدید آورد.یكی از فرزندان خود((پاهرگ بد)) را فرمان داد تا بر سر آسمانها بنشیند و رشته آنها را در دست بگیرد تا درهم نریزند.دیگری از فرزندان خود ((مان بد)) را بر آن گماشت تا طبقات زمین را بر دوش خویش نگاه دارد تا فرود نیایند..دیوان هنگامی كه بر هرمزد چیره شدند فرزندان او آب و باد و آتش و نور و نسیم را كه همه از گوهر روشنایی بودند بلعیدند.وقتی دیوان به دست مهرایزد شكست دیدند،بیشتر این عناصر نورانی از چنگ آنها رها شد و آزاد گردید.مهرایزد از این عناصر نورانی ستارگان آسمان را پدید آورد:گردونه آفتاب را از آتش،و گردونه ماه را از باد و آب،و ستارگان دیگر را از نوری كه از آفت دیوان آسیب دیده بودند پدیدار كرد.
روشن شهر ایزد
اما همه نوری كه دیوان بلعیده بودند آزاد نشد،و با آنكه بیشتر آن نور رهایی یافت قسمتی از آن در بند دیوان ماند.بازگذاشتن نور در دل دیوان روا نبود.چاره ای می بایست كرد.((هرمزد)) و((مهرایزد)) و دیگر خدایان جهان روشنایی فراهم آمدند و به سوی ((زروان))شهریار عالم روشنایی،رهسپار گردیدند.همه پیش تخت وی سر فرود آوردند و گفتند: ((ای شهریار عالم روشنایی! ای آنكه ما را به نیروی شگرف خویش آفریدی و آز و دیوان و پریان را به وسیله ما درهم شكستی و در بند كشیدی!هنوز بهره ای از گوهر نور در زندان دیوان به رنج اندر است.چاره ای بساز تا گوهر نور از بند دیوان رها شود و به جهان روشنایی باز گردد.))
آنگاه زروان سومین بار خدایان دیگر از خود پدید آورد و ((روشن شهر ایزد)) را كه از این خدایان بود به اداره جهان ما گمارد ،تا همانطور كه ((زروان))شهریار عالم بالاست،((روشن شهر ایزد)) نیز بر زمین و آسمان این جهان خداوند و پادشاه باشد و جهان را روشن بدارد و روز و شب را پدید آورد و چرخهای آفتاب و ماه و ستارگان را به گردش اندازد، و گوهر نور را كه به تدریج از چنگ دیوان رها می شود به سوی بهشت زروان رهبری كند.
گردش عالم
((روشن شهر ایزد))این جهان را كه ((مهر ایزد))ساخته بود به گردش در آورد و چرخهای آفتاب و ماه و ستارگان را به كار انداخت،و بدینگونه جهانی كه ما در آنیم پرداخته شد و به حركت درآمد و زندگی آغاز كرد.
در این جهان ذرات نور كه از زندان ظلمت رهایی می یابد در ستونی نورانی گردمی آید و از آنجا روز به روز به گردونه ماه می رود و در آنجا انباشته می شود،اینكه ماه در آغاز به صورت هلال است و پس از آن روز به روز بزرگتر و نورانی تر می شود از اینجاست.پس از پانزده روز پیمانه ماه پر می شود و ماه به صورت دایره تمام در می آید.آنگاه نوری كه در ماه گرد آمده به گردونه خورشید می رود.از اینجاست كه ماه پس از آنكه دایره تمام شد روز به روز كاسته می شود،تا به كلی از نور خالی می گردد و دیگر به چشم نمی آید.ذرات نور كه در آفتاب گرد می آیند از آنجا سرانجام به ((بهشت روشنایی)) كه مسكن زروان است می روند و به منزلگاه نخستین خویش می پیوندند.
گیاهان و جانوران
دیوان و پریانی كه ((ویس بد))فرزند ((مهر ایزد))مغلوب كرد و در آسمان به زنجیر كشید هنوز پاره ای از عناصر روشنایی را در دل خود پنهان داشتند.روشن شهر ایزد برای آنكه ذرات نور را از وجود ایشان بیرون كشد تدبیری اندیشید.چنان كرد تا از این دیوان موجودات دیگر پدیدار شوند.از تخمه دیوان نر در زمین پنج درخت روئید.درختان و گیاهان دیگر همه از این پنج درخت پدید آمدند.از تخمه دیوان ماده پنج جانور پدید آمد.جانوران این عالم از دو پا و چارپا و پرنده و خزنده و آبی از آنان به وجود آمدند.
در هر یك از گیاه و حیوان شراره ای از گوهر نور پنهان است.این همان نوری است كه دیوان پس از مغلوب ساختن هرمزد بلعیده بودند و اینك از وجود آنان به گیاه و حیوان انتقال یافته است.
این نور است كه به تدریج رهائی می یابد و در ستون نور گرد می آید و به ماه می رود.گردش عالم برای آنست كه ذرات روشنایی را كم كم از دل گیاه و حیوان و دیگر موجودات این جهان بیرون بكشد و به سر منزل نخستین بازگرداند.
پایان جهان
چون كار جهان منظم شد و چرخها به گردش افتاد،روشن شهر ایزد به یكی از خدایان،كه ((سازنده بزرگ))نام دارد،فرمان داد تا همانگونه كه سرمنزلی برای گردآمدن نوری كه از این جهان رهایی می یابد ساخته بود،زندانی نیز خارج از طبقات آسمان و زمین برای دیوان بنا كند.این زندان برای آنست كه چون پایان كار عالم فرا رسد و گوهر نور یكسره از وجود دیوان بیرون برود دیوان در آن زندان محبوس شوند و از دسترسی به جهان نور تا ابد محروم بمانند.در چنین روزی((پاهرگ بد)) كه رشته آسمانها را به دست دارد ،رشته را از دست رها می كند و آسمانها درهم فرو می ریزد.(( مان بد))نیز كه طبقات زمین را به دوش دارد آنها را از دوش می اندازد و آتشی مهیب در می گیرد و همه جهان ما در این آتش می سوزد و از آن جز تل خاكستری باقی نمی ماند.دیوان همه در بند می افتند و گوهر روشنایی از چنگال ظلمت رهائی می یابد.

