بنام خداوند جان و خرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1392ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1392ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:49 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1392ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1392ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1391ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 بهمن1391ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1391ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1391ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1391ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1391ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

فرهنگ‌نامه‌ها همواره يكي از ابزارهايي بوده‌اند كه انسان را به شناخت بسياري از ناشناخته‌ها ياري كرده‌اند. فرهنگ‌نامه‌هايي كه از يك‌سو زيرشاخه علم نوپای زبانشناسی ما محسوب مي‌شوند و از سويي ديگر مي‌توان به‌عنوان مهمترين منابع ادبي ما هم از آنها نام برد و كنارگذاشتن فرهنگ‌ لغتهايي كه به‌نظر مي‌رسد از اواسط قرن پنجم هجري تاكنون نگاشته شده از پيكره ادبيات، يعني گم‌كردن كليدهايي كه بسياري از قفل‌ها را براي هميشه بسته نگه مي‌دارد. پس به همين خاطر نگاهي مي‌اندازيم به تاريخ فرهنگ‌نويسي ايران از آغاز تا اكنون.
***
دكتر محمد معين در مقدمه فرهنگ خود مي‌نويسد كه «شواهدي در دست است كه از اواسط قرن پنجم هجري، تلاش‌هايي در امر فرهنگ‌نويسي براي زبان فارسي انجام گرفته است و بنا به سخن دكتر وثوقي احتمال دارد كه تلاش‌هايي بيش در فرهنگ‌نويسي، قبل از قرن پنجم هم در ايران صورت گرفته باشد، اما در حوادث تاريخي و... ازبين رفته‌اند و امروزه هيچ سند مكتوبي از آنان نداريم.گرچه در کتابخانه آتن اگر به جستجویی درباره ایران دست یازید ، به سرعت نام کسانی از دانشمندان یونان یافت می شود که با ایرانیان تبادل نظر می کرده اند یا در دانشگاه اسکندریه مصر و یا کتب عبری ، نشان از کنکاش ها و مباحثات آنان با دانشمندان ایرانی وجود داردو یا وجودترجمه های چینی ، هندی،عبری، یونانی و فارسی به همدیگر ، نشان از وجود مترجمانی حرفه ای دارند و حتی در عهد ساسانی که به قول رشید یاسمی ، عده ای از مهاجرین یونانی به فرمان سکندر در ایران اقامت گزیدند و شاید نظر سید صادق گوهرین درست باشد که ملتهای ایران و روم و مصر و مغرب و اندلس و سایر ملل اسلامی به علت وحدت اقتصادی مجبور بودند که با هم آمیزش و مراوده داشته باشند.
در دوران ساسانيان گرچه زبان فارسي – قبل از هجوم اعراب – در ايران، زبان رسمي بوده است؛ چه بسا كه مانند چين و يونان ما هم فرهنگ‌هايي داشته‌ايم و يا حتي از سلسله صفاريان به بعد كه زبان عربي و فرهنگ اسلامي هم به سرزمين ما آمد اين احتمال وجود دارد كه قاموس‌ها به عربي و فارسي توسط نويسندگان و اهل قلم آن زمان به رشته تحرير درآمده باشد. و علی اصغر حکمت معتقد است که از قرن دوم هجری به بعد ایرانیان در رشته های مختلف علوم اسلامی ، نهضت عظیمی را به وجود آوردند و در تدوین لغت و ادب ، پیشقدم بوده اند و آثار ادبی ایرانیان باستان به وسیله ایرانیان مستقیما در زبان عربی راه یافت.
اما به ناچار، براساس شواهد تاريخي، به معرفي فرهنگ‌هاي مشهور فارسي مي‌پردازيم:

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1391ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

دكتر منوچهر مرتضوی

سرزمین آذربایجان از روزگاردیرین دستخوش پیش‌آمدهای كمرشكن و آماج تیر حوادث بوده ولی هیچ یك از این پیش آمدها و حوادث به اندازه تغییر زبان ایرانی این سرزمین و غلبه بیگانگان بر زبان آذری تاثیرانگیز و پراهمیت نبوده است.

از مجموع تحقیقاتی كه تاكنون به عمل آمده این مساله به ثبوت رسیده است كه اگر امروز مردم آذربایجان به زبانی كه ممزوجی از زبان آذری و یك زبان بیگانه است سخن می‌گویند در روزگار گذشته، كه چندان از روزگار ما دور نیست، یعنی تا عهد صفویه به زبان آذری كه زبان صد درصد ایرانی بوده تكلم می‌كرده‌اند و بعد از این كه قالب زبان و جامعه گفتارشان تحت تاثیر عواملی كه بحث درباره آنها از حوصله این مقال بیرون است عوض شد، طرز فكر و تعبیر و روح و زبانشان همچنان ایرانی ماند و از تركیب استخوان‌بندی زبان بیگانه با مواد و روح زبان آذری زبانی خاص و ممتاز به وجود آمد كه اگر چه استخوان‌بندی تركی دارد ولی برای تركان به دشواری مفهوم است و از سوی دیگر، زبان آذری نیز محسوب نمی‌شود و به همین علت بهتر است آن را «زبان كنونی آذربایجان» بنامیم.

زبان آذری متروك شد ولی هم‌چنان كه «آتشی كه نمیرد همیشه در دل» مردم آذربایجان فروزان است. آثار و طرز اندیشه و تعبیر ایرانی نیز از تار و پود زبان كنونی آذربایجان نمایان می‌باشد و اگر زبان كنونی آذربایجان را به منزله انسانی تصور كنیم، استخوان بندی و تركیب و شكل اعضایش تركی و رگ و پی و خون و گوشت و بالاتر از همه روحش ایرانی و آذری است. و اگر گل رفته و گلستان خراب شده است؛ بوی گل را از گلاب و بقایا و مواد زبان آذری و تعبیرات و اصطلاحات زیبا و طرز تلفظ آن زبان را (كه به غلط لهجه‌ تركی می‌خوانند) در زبان كنونی می‌توانیم بجوییم.

***

تحقیق در زمینه زبان دیرین آذربایجان و معرفی آثار و مواد زبان دیرین آذربایجان در زبان كنونی این سامان، علاوه بر این كه متضمن فواید ادبی و زبان‌شناسی است، از وظایف ملی محققان و پژوهندگان جوان به شمار می‌رود. كامل شدن تحقیقات در این زمینه و گردآمدن كلیه اسناد و مداركی كه موید و ثابت كننده سوابق زبان اصلی و دیرین آذربایجان و زمان تحقیقی یا تقریبی تحول قطعی زبان دیرین و به زبان كنونی آذربایجان باشد، و غلبه مواد لفظی و معنوی ایرانی را بر مواد تركی در زبان كنونی بنماید، تحولی را كه در عكس جهتی كه منجر به غلبه‌ی زبان بیگانه بر زبان اصلی و ایرانی آذربایجان (زبان آذری) شد، یعنی در جهت ترویج و توسعه‌ی زبان فارسی شروع شده تسریع خواهد كرد. طلیعه‌ی این تحول به صورت رواج روزافزون زبان فارسی در آذربایجان و علاقه‌مندی جوانان این سامان به گردآوری مواد زبان دیرین آذربایجان در زبان كنونی آشكار شده است و به خصوص دانشكده‌ی ادبیات تبریز وظیفه‌ی خود را از این لحاظ به نحو قابل تحسینی انجام داده و بسیاری از اسناد و مدارك مربوط به زبان دیرین آذربایجان در ضمن نشریات دانشگاه تبریز یا جداگانه‌ نشر و معرفی و قسمتی از مواد ایرانی موجود در زبان كنونی آذربایجان جمع‌آوری شده است و امید می‌رود در آینده نیز گام‌های بزرگی در این راه برداشته شود.

***

از مجموع تحقیقاتی كه تاكنون در مورد زبان آذربایجان (اعم از زبان دیرین یا زبان كنونی) به عمل آمده است نتایج زیر گرفته می‌شود:

1ـ مردم آذربایجان در گذشته به زبانی كه یكی از زبان‌های ایرانی (یا لهجه‌ای از لهجه‌های زبان ایرانی) بوده سخن می‌گفته‌اند و ما این زبان را «زبان آذری» می‌نامیم.

2ـ زبان آذری مثل زبان كنونی آذربایجان و بیش از آن، دارای لهجه‌های مختلف و متعدد بوده است.

3ـ به شهادت جغرافی‌نویسان و دانشمندانی چون یاقوت و مسعودی و ابن‌حوقل و مقدسی و ابن‌الندیم زبان دیرین مردم آذربایجان آذری یا پهلوی یا فارسی بوده است و از نوشته‌های این دانشمندان برمی‌آید كه هر معنایی برای آذری قایل بشویم، در هر صورت جز شعبه‌ای از شعب زبان‌های ایرانی نبوده و نوشته‌های حمدالله مستوفی (در نزهت القلوب) نیز، اگر چه یادی از چند قصبه‌ی «ترك» یا «ممزوج» می‌كند، موید این است كه زبان عموم مردم آذربایجان پهلوی و ایرانی بوده است.

4ـ گویندگان آذربایجان مثل شاعران دیگر نقاط ایران به فارسی دری شعر می‌گفته‌اند ولی گاهگاهی تفنن كرده، به زبان محلی و لهجه آذری شهر خود نیز شعر سروده‌اند و این اشعار، كه نمونه‌های آن به لهجه‌ی آذری تبریز و اردبیل و مراغه (احتمالا) در دست است، با صرف‌نظر از تحریفاتی كه به دست نساخ به عمل آمده و به فارسی دری نزدیكتر شده‌اند، نمونه زبان آذری یا زبان دیرین آذربایجان به شمار می‌روند. به عنوان نمونه‌ی اشعار آذری می‌توان از غزل همام تبریزی و یازده بیتی از شیخ‌صفی‌الدین و سه دو بیتی از اطرافیان شیخ و یك دو بیتی از ماما عصمت و یازده دو بیتی و سه غزل از كشفی و یك دو بیتی از یعقوب اردبیلی و یك دوبیتی از عبدالقادر مراغی یاد كرد.

5ـ چنان كه اشاره كردیم زبان دیرین مردم آذربایجان آذری، از شعب زبان ایرانی بوده و همان طور كه زبان كنونی آذربایجان دارای لهجه‌های متعدد است و زبان مردم تبریز یا زبان مردم اردبیل و مراغه از لحاظ طرز تلفظ و بعضی واژه‌های اختصاصی یا اصطلاحی تفاوت‌هایی دارد، زبان آذری نیز شعب متعدد داشته است و مردم شهرها و ده‌های آذربایجان به لهجه‌های گوناگون این زبان سخن می‌گفته‌اند و به نظر می‌رسد. اختلافی كه بین لهجه‌های فرعی زبان كنونی آذربایجان وجود دارد معلول اختلافی باشد كه بین لهجه‌های زبان دیرین مردم نقاط مختلف این سامان وجود داشته.

6ـ تسلط قوم مغول و حكومت ایلخانان در آذربایجان، برخلاف تصور گروهی كه آن قوم را تغییر دهنده زبان ایرانی مردم آذربایجان و مروج زبان تركی می‌دانند موجب تغییر زبان آذربایجان نبوده است و منطقا نیز نمی‌بایست تسلط قوم مغول كه متكلم به زبان مغولی بودند موجب غلبه زبان دیگر (یعنی تركی) بشود. چنین به نظر می‌رسد كه تاثیر تسلط مغول از لحاظ زبان محدود به ورود مقداری لغات مغولی و اصطلاحات دیوانی، كه در كتاب‌های دوره‌ی مغول و بعد از آن دیده می‌شود، بوده است و اگر تسلط مغول كمكی به غلبه و رواج زبان تركی كرده باشد جز این نخواهد بود كه مسلما تسلط قوم مغول كه از هر حیث به تركان نزدیك‌تر از ایرانیان بودند بر نفوذ تركان و اهمیت زبان آنان افزود و عوامل ایرانی را كه در برابر توسعه تدریجی زبان اقلیت نیرومند ترك در این سرزمین مقاومت می‌كردند، تضعیف كرد و به طور غیر مستقیم زمینه مساعد و مناسبی برای نفوذ و توسعه زبان بیگانه ایجاد كرد.

7ـ مقارن تشكیل سلسله صفویان، زبان تركی در آذربایجان جانشین زبان آذری شد و رسمیت زبان تركی در دربار صفویه و نفوذ و تقرب تركان در پیشگاه سلطان صفوی و عوامل دیگر موجب شد كه زبان ایرانی مردم این سامان جای خود را به زبان بیگانه تركی بسپارد.

8ـ اگر «اصطلاحات و عبارات اناث و اعیان و اجلاف تبریز» كه در چهارده فصل پایان رساله مولانا روحی انارجانی آمده مربوط به آغاز سده یازدهم هجری باشد، معلوم می‌شود كه تا زمان سلطان محمد خدابنده و حمزه میرزای صفوی هنوز كار زبان آذری یكسره نشده بود و اناث و اعیان و اجلاف تبریز به زبان آذری سخن می‌گفتند، ولی البته این رساله باید با دقت كامل مورد تحقیق قرار گیرد و از لحاظ «زبان‌شناسی» و «مقایسه با آثار دیگری از زبان آذری كه در دست است» و هم‌چنین « از این لحاظ كه آیا در زمان تالیف رساله، مردم تبریز به همین زبان سخن می‌گفته‌اند یا این كه این زبان مربوط به زمان‌های گذشته است» بررسی شود.

9ـ اگر چه زبان آذربایجان عوض شده و در عهد سلاطین صفوی كه بانی وحدت سیاسی و مذهبی ایران بودند، آسیبی بزرگ به وحدت زبان ایران وارد آمد ولی زبان آذری یك باره و سراسر از بین نرفت. بلكه مواد لفظی و معنوی زبان دیرین آذربایجان در زبان كنونی باقی است و زمینه ایرانی زبان آذری در زبان كنونی آذربایجان كاملا جلوه‌گر می باشد.

10ـ در زبان كنونی آذربایجان واژه‌های آذری و فارسی (به طور كلی ایرانی) فراوان است وتقریبا همه‌ی نام‌های پیشه‌ها و اصطلاحات كشاورزی و دامداری و خانه‌داری و صدی هشتاد اعلام جغرافیایی و اسامی امكنه‌ی آذربایجان، ایرانی و فارسی می‌باشد و لغات تركی زبان آذربایجان بیش از سی درصد مجموع لغات این زبان را شامل نیست.

11ـ علاوه بر واژه‌ها و اصطلاحات ایرانی (آذری و فارسی) كه در زبان كنونی آذربایجان وجود دارد بسیاری از تعبیرات و امثال مستعمل در زبان كنونی آذربایجان ترجمه‌ی تعبیرات و امثال و تركیبات فارسی (به طور كلی ایران) می‌باشد.

12ـ چون اكثر مواد لفظی و معنوی زبان كنونی آذربایجان، ایرانی است و در حقیقت زبان كنونی آذربایجان از قالب تركی و مواد ایرانی (آذری، فارسی، عربی مستعمل در فارسی) و تركی (كه چنان كه گفتیم بیش از سی درصد مجموع مواد زبان را شامل نیست) تشكیل یافته است زبان فعلی آذربایجان با زبان تركی اصیل اختلافات فراوانی دارد تا جایی كه زبان آذربایجان برای تركان و زبان تركی برای مردم آذربایجان كاملا مفهوم نیست و بهتر است این زبان را زبان «آذری جدید» یا «تركی آذری» یا «زبان كنونی آذربایجان» بنامیم نه « زبان تركی» چنان كه به غلط مصطلح است.

13ـ علاوه بر مواد لفظی و معنوی ایرانی كه در زبان كنونی آذربایجان وجود دارد، و یادگار زبان دیرین این سرزمین و نماینده‌ی این حقیقت می‌باشد كه قالب و استخوان‌بندی زبان فعلی (قالب و استخوان بندی تركی) بر زبان اصلی و بومی مردم آذربایجان تحمیل شده است، هنوز گروهی از مردم آذربایجان به زبان‌هایی كه از شعب زبان ایرانی به شمار می‌روند سخن می‌گویند (زبان هرزنی و كرینگانی و خلخالی) ولی ذكر این نكته خالی از فایده نیست كه بعضی از زبان شناسان در این كه این لهجه‌ها را بتوان از بقایای زبان آذری دانست تردید دارند.

***

چنان كه گفته شد در چند سال اخیر تحقیقات مفیدی درباره زبان آذربایجان (اعم از قدیم و جدید) شده است كه نتیجه‌ی كلی از تحقیقات اجمالا ذكر شد.

تحقیقاتی كه تاكنون راجع به زبان آذربایجان شده پنج قسم است:

1ـ تحقیق زبان‌شناسی درباره‌ی زبان آذری قدیم.

2ـ تحقیقات كلی درباره‌ی تاریخچه و سوابق زبان قدیم آذربایجان.

3ـ تحقیقاتی كه درباره‌ی آثار باقیمانده‌ی آذری قدیم به عمل آمده است.

4ـ تحقیق درباره‌‌ی لهجه‌های ایرانی كه امروز در آذربایجان وجود دارد.

5ـ تحقیق درباره‌ی مواد و آثار فارسی و آذری (به طور كلی ایرانی) در زبان كنونی آذربایجان.

مآخذی كه برای كسب اطلاعات مفصل از «زبان آذربایجان» می‌توان به آنها رجوع كرد، تا جایی كه به نظر نگارنده رسیده و در نوشتن این مختصر از آنها استفاده شده، از این قرار است

1ـ الف: مقاله «زبان قدیم آذربایجان» از استاد هنینگ

The Anicent Language of Azerbaijan (Paper read before the philological Society on Dec. 4. 1953)

در                                            Transactions of the Philological Socitey 1954, p. 158-17

2ـ الف: «زبان كنونی آذربایجان» تالیف دكتر ماهیار نوابی، از ص 28 تا 38 در این كتاب اختلاف تلفظ و تغییرات حروف و آواها در فارسی و آذربایجانی با یكدیگر سنجیده شده.

3ـ الف: رك فهرست مآخذی كه در پایان مقاله محققانه‌ی «زبان‌ها و لهجه‌های ایرانی» از دكتر احسان یارشاطر ذكر شده، مجله‌ی دانشكده‌ی ادبیات تهران، شماره 1 و 2 سال پنجم، ص 43 تا 46.

4ـ ب: «زبان تركی آذربایجان» از مرحوم عباس اقبال. مجله‌ی یادگار، سال 2 شماره 3 ص 9ـ1

5ـ ب: «زبان كنونی آذربایجان» تالیف دكتر ماهیار نوابی، مقدمه ص 3 تا 28.

6ـ ب: «آذری یا زبان باستان آذربایگان» تالیف مرحوم احمد كسروی. این رساله در سال 1309 و 1352 جداگانه و نیز در ضمن «كاروند كسروی» در سال 1352 به چاپ رسیده است.

7ـ ب: «فهلویات ماما عصمت و كشفی به زبان آذری» از ادیب طوسی، شماره‌ی سوم سال هشتم نشریه‌ی دانشكده ادبیات تبریز، ص 241.

8ـ ب: G. Le strange, The Land or the Eastern Caliphate,

9ـ ب: «گویش آذری» پژوهشی از رحیم رضازاده ملك، انتشارات انجمن فرهنگ ایران باستان ـ 6، مقدمه.

10ـ ج: «آذری یا زبان باستان آذربایكان» تالیف مرحوم كسروی.

11ـ ج: «فهلویات ماما عصمت و كشفی به زبان آذری ـ اصطلاح راژی یا شهری» از ادیب طوسی، شماره سوم سال هشتم نشریه دانشكده‌ی ادبیات تبریز.

12ـ ج: «فهلویات مغربی تبریزی»، از ادیب طوسی، شماره دوم سال هشتم نشریه‌ی دانشكده ادبیات تبریز.

13ـ ج: « فهلویات زبان آذری در قرن هشتم و نهم» از ادیب طوسی، شماره‌ی چهارم سال هفتم نشریه‌ی دانشكده ادبیات تبریز.

14ـ ج: « نمونه‌ای از فهلویات قزوین و زنجان و تبریز (اصل و آوا نوشت و معنی غزلی ملمع از همام تبریزی با توضیحات لغوی) در قرن هفتم) از ادیب طوسی، شماره‌ی سوم سال هفتم نشریه‌ی دانشكده ادبیات تبریز.

15ـ ج: «زبان مردم تبریز در پایان سده‌ی دهم و آغاز سده‌ی یازدهم هجری»، دكتر نوابی، شماره سوم و چهار سال نهم نشریه‌ی دانشكده‌ی ادبیات تبریز.

16ـ ج: «رساله‌ی روحی انارجانی»، سعید نفیسی، «فرهنگ ایران زمین» جلد دوم دفتر چهارم، ص 372 ـ 329

17ـ ج: «سندی در باب زبان آذری» از مرحوم عباس اقبال، مجله‌ی یادگار سال 2 شماره 3 ، ص 50 ـ 43

18ـ ج: «یك سند تاریخی از گویش آذری تبریز» از محمد مقدم، ایران كوده، شماره‌ی 10.

19ـ ج: «گویش آذری» (متن و ترجمه و واژه‌نامه رساله‌ی روحی انارجانی) پژوهشی از رحیم رضازاده ملك، از انتشارات انجمن فرهنگ ایران باستان ـ 6، مقدمه و متن.

20ـ ج: ایضا برای رساله‌ی مولانا روحی انارجانی رجوع شود به: مقاله‌ی «زبان قدیم آذربایجان» از استاد هنینگ، ص 157، شماره‌ی 2 و ص 176 شماره‌ی 50.

21ـ ج: «آثار موجود از زبان آذری» از ادیب طوسی (شامل توضیحات كلی و طبقه‌بندی آثار موجود از زبان آذری و فهرست واژه‌های باقیمانده از آن زبان)، شماره‌ی 4 سال نهم نشریه‌ی دانشكده ادبیات تبریز.

22ـ د: «آذری یا زبان باستان آذربایگان» كسروی.

23ـ د: «نكته‌ای چند از زبان هرزنی» از منوچهر مرتضوی، شماره سوم دوره ششم نشریه دانشكده ادبیات تبریز.

24ـ د: « تاتی و هرزنی» تالیف عبدالعلی كارنگ، تبریز 1333.

25ـ د: «گویش كرینگان» تالیف یحیی ذكاء، 1332.

26ـ د: «گویش گلین قیه» توسط یحیی ذكاء، فرهنگ ایران زمین 1336 دفتر اول.

27ـ د: مقاله‌ی « زبان قدیم آذربایجان» از استاد هنینگ كه ذكر آن گذشت به خصوص از صفحه 165 به بعد.

28ـ د: «زبان‌ها و لهجه‌های ایران» توسط دكتر احسان یارشاطر، شماره 1 و 2 سال پنجم مجله‌ی دانشكده‌ی ادبیات تهران، صفحات 35 و 36 و 37 . 43.

29ـ د: «فعل در زبان هرزنی» از منوچهر مرتضوی، شماره زمستان سال 1341 و شماره‌ی بهار سال 1342 نشریه‌ی دانشكده‌ی ادبیات تبریز.

30ـ ﻫ : « نمونه‌ای چند از لغت آذری» از ادیب طوسی در دو قسمت:

الف ـ اسامی قری و شهرها و امكنه، شماره‌ی 4 سال هشتم و شماره‌های 2 و 3 سال نهم نشریه‌ی دانشكده‌ی ادبیات تبریز.

ب ـ كلماتی كه در زبان فعلی آذربایجان موجود است، شماره‌های 3 و 4 سال نهم نشریه‌ی دانشكده‌ی ادبیات تبریز.

31ـ  ﻫ : «زبان كنونی آذربایجان» تالیف دكتر ماهیار نوابی.

32ـ  ﻫ : «تعبیرات و اصطلاحات  و امثال مشترك فارسی و آذربایجانی» از هوشنگ ارژنگی، نشریه دانشكده ادبیات تبریز: شماره‌های 1 و 2 سال نهم و شماره 1 سال دهم نشریه.

33ـ  ﻫ : «تعبیرات و اصطلاحات و امثال مشترك فارسی و آذربایجان» از رفیعه قنادیان، نشریه‌ی دانشكده‌ی ادبیات تبریز، شماره‌ی تابستان سال 1342.

***

چنان كه گذشت زبان كنونی آذربایجان زبانی خاص و ممتاز است كه از تركیب قالب و استخوان بندی زبان تركی با مواد لفظی و معنوی و روح زبان دیرین ایرانی آذربایجان به وجود آمده است و به طور كلی از سه جنبه قابل مطالعه است:

1ـ از لحاظ  «فونتیك» یا طرز تلفظ. طرز تلفظ زبان  كنونی آذربایجان ممزوجی از طرز تلفظ آذری قدیم و تركی و فارسی می‌باشد و هر سه زبان در طرز تلفظ زبان كنونی تاثیر «فونتیك» داشته‌اند. تاثیر زبان فارسی اختصاصی به زبان مردم آذربایجان ندارد و زبان فارسی دری كه زبان ادبی و كتابتی سرتاسر ایران (و از جمله آذربایجان چه در ادوار قدیم و چه در دوره رواج زبان فعلی) به شمار می‌رود، چه از لحاظ طرز تلفظ و چه از لحاظ مواد در كلیه لهجه‌هایی كه زبا‌نزد مردم نقاط مختلف ایران است. كمابیش تاثیر داشته و این تاثیر در زبان طبقه فاضله و با سواد آذربایجان كه با زبان فارسی سروكار مداوم دارند بیشتر محسوس است.

2ـ از لحاظ صرف‌ و نحو یا استخوان‌بندی زبان. علت این كه زبان كنونی آذربایجان را، با وجود غلبه‌ی مواد ایرانی بر مواد تركی در آن زبان. زبان تركی می‌نامند مربوط به همین قسمت یعنی داشتن صرف و نحو و استخوان‌بندی زبان تركی است.

3ـ از لحاظ مواد تشكیل‌دهنده‌ی لفظی و معنوی زبان. از این لحاظ غلبه با مواد ایرانی (اعم از آذری و فارسی) است. برای مواد لفظی ایرانی كه در زبان كنونی آذربایجان وجود دارد باید به منابع و مآخذ مربوط به زبان آذربایجان. كه در بالا داده شده، رجوع شود.

از بین عناصر و مواد تشكیل دهنده هر زبان مواد و عناصر معنوی آن دارای اهمیتی خاص است. هر قومی طرز تعبیر و تشبیه و تمثیل خاصی دارد و همین طرز خاص تعبیر و تشبیه و تمثیل است كه از آن به « روح زبان» تعبیر می‌كنیم. روح زبان را به طور كلی می‌توان در طرز «تعبیر و تشبیه و تمثیل» یا در تشبیهات و استعارات عام (منظور تشبیهات و استعاراتی است كه جنبه ادبی و ابداعی نداشته زبانزد عموم اهل زبان است) و تعبیرات و اصطلاحات و امثال خلاصه كرد.

علت این كه فراگرفتن قواعد صرفی و نحوی و لغات و مواد ظاهر یك زبان كافی برای تكلم فصیح و صحیح به آن زبان نمی‌باشد همین موضوع (ناآشنایی متكلم به روح زبان) است و اگر كسی به روح یك زبان یعنی طرز تعبیر و تشبیه و تمثیل آن زبان آشنا نباشد تكلم او بدان زبان خالی از تصنع نخواهد بود و گفتار او لطافت و رنگ طبیعی نخواهد داشت.

مردم ایران كه در نقاط مختلف این سرزمین پهناور زندگی می‌كنند و به لهجه‌های گوناگون زبان ایرانی سخن می‌گویند، صرف‌نظر از طرز خاص تلفظ و مصطلحات و تعبیرات مختص به خود دارای طرز تعبیر واحدی هستند و این وحدت طرز تعبیر معلول سه علت است:

نخست ـ این كه لهجه‌های مختلف ایرانی از آبشخور واحدی سیراب شده‌اند و طبعا طرز تعبیر مشترك ایرانی كمابیش در همه آنها جاری می‌باشد.

دوم  ـ به سبب تاثیر و ورود تعبیراتی و اصطلاحات لهجه‌های مختلف در یكدیگر.

سوم ـ از لحاظ تاثیر دامنه‌دار زبان دری (فارسی) در لهجه‌های گوناگون ایرانی، و همین تاثیر روزافزون است كه روز به روز از تعدد و امتیاز لهجه‌های می‌كاهد و لهجه‌های مردم ایران را به هم نزدیك می‌كند.

پس زبان مردم نقاط مختلف ایران با وجود اختلافاتی كه لازمه طبیعی لهجه‌های گوناگون است، دارای زمینه و رنگ واحد ایرانی می‌باشد  و همین زمینه و رنگ ایرانی است كه به وضوح در زبان كنونی آذربایجان نیز جلوه‌گر است و روشن‌تر از هر دلیلی ریشه و بن و اصل ایرانی زبان آذربایجان را نمایان می‌سازد.

طرز تعبیر مشترك آذربایجانی و فارسی یا تعبیرات و اصطلاحات و امثال مشترك فارسی و آذربایجانی، آیینه‌ای است كه از پیوستگی و  وحدت زمینه زبان مردم آذربایجان با زبان دیگر نقاط ایران حكایت می‌كند و نماینده این حقیقت است كه مردم آذربایجان همان گونه می‌اندیشند و تعبیر می‌كنند و مثل می‌آورند كه مردم دیگر نقاط ایران. به عبارت روشن‌تر مردم آذربایجان نیز مثل مردم تهران و شیراز و خراسان گاهگاهی «سری به خانه‌ی هم می‌زنند» و از «پیچیدگی كردن» خوششان نمی‌آید و «دست باز» را كنایه از «جود» می‌گیرند و «سوگند» را «می‌دهند» و «‌می‌خورند» و اگر كینه‌ای در دل داشته باشند بالاخره «زهر خود را می‌ریزند» و هر گاه سه گله داشته باشند «سرگلایه را باز می‌كنند» و كسی را كه گرسنه طبع است و آز جبلی و پایان‌ناپذیر دارد با وصف «گرسنه چشم» توصیف می‌كنند و بین «غوره فشاری و آب غوره گرفتن» و «گریستن» رابطه تشبیهی قایلند و شعبده بازی را «چشم‌بندی» می‌خوانند و كسی را كه بدون داشتن استعداد فطری درصدد تقلید از بالاتر و بهتر از خود است و در نتیجه روش خود را نیز فراموش می‌كند به «كلاغی كه می‌خواهد روش كبك را یاد بگیرد و در نتیجه روش خود را فراموش می‌كند» تشبیه می‌كنند و اگر فارسی زبانان «از گل بالاتر نمی‌گویند» آنان نیز «از گل سنگین‌تر نمی‌گویند» و اگر آزمندان و بخیلان فارسی زبان «از آب كره می‌گیرند» آنان نیز « از آب سیاه سرشیر می‌گیرند» و «اشتهای ایشان نیز كور می‌شود» و از مردم‌ «دو رو» بیزارند و مثل مردم دیگر نقاط ایران « مار را به دست دیگران (سید احمد) می‌گیرند»  و چون عازم پیدا كردن جایی كه قبلا بدان جا نرفته‌اند و آنجا را نمی‌شناسند باشند «سراغ می‌گیرند» و هم چنان كه مردم سرتاسر ایران «عرقچین» به سر می‌گذارند و با «عرقچین» عرق خود را خشك می‌كنند، آنان نیز « عرق را می‌چینند». هم‌چنین تصورات و تعبیرات خرافی ایشان ( یعنی مردم آذربایجان) نیز با مردم سرزمین‌های دیگر ایران یكی است و از صدا كردن آب، آمدن مهمان را استنباط می‌كنند و آب را دلیل روشنایی و شادمانی می‌دانند و از چشم زدن می‌ترسند و از شور چشمی و تنگ چشمی متنفرند و اگر كف دستشان بخارد به فكر پول می‌افتند و بالاخره مثل مردم سرتاسر ایـران آرزومندند كه دشمنان ایـران «آروزیشان را به گور ببرند.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1391ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

بانو ، زن بزرگزاده و ارجمند و عنوانی احترام آمیز در اول یا آخر نام زنان بزرگ . در کتیبه های ساسانی و ادبیات زردشتی فارسی میانه ، در لقب بعضی از ایزد بانوان هند و ایرانی و همراه نام همسران شاهان ، امیران و بزرگان دربار دیده می شود. در ادبیات فارسی ، بویژه در منظومه هایی مانند شاهنامه ، ویس و رامین و خسرو و شیرین ، به معنی زن بزرگ و ملکه کاربرد فراوان دارد. در تداول امروز، مرادف عنوان «خانم » و در زبان نوشتاری و رسمی ، خصوصاً، در خطاب به زنان شوهردار آورده می شود.

 

در قدیمترین کاربرد این عنوان ، در یکی از الواح تخت جمشید به خط عیلامی به صورت ba-nu-ka- (احتمالاً با تلفّظ بانوکا، ¦ ka ¦ nu ¦ Ba در لوحة شمارة 1708) است که ظاهراً عنوان ملکه آتوسا ( ¦ Hutaosa ، هوتس ) دختر کورش ، همسر داریوش و مادر خشایارشا، بوده است (هینتس ، ص 424؛ بنونیست ، 1966، ص 80). در فارسی میانه و پارتی به صورت «بانوگ » (با هزوارش ف T ـ ML و ف T ـ MR در کتیبه های پهلوی و TY ف MR در پارتی رجوع کنید به ژینیو، 1972، ص 20، 28ـ29، 58 و در > فرهنگ پهلویگ < ف MRT برگرفته از آرامی ¦ a t mar )، چندین بار در «کتیبه شاپور اول درکعبة زردشت »، در عنوان زنان دربار و به عنوان لقب ناهید ایزد بانوی نگهبان آب ؛ در «کتیبة کردیر در کعبة زردشت » در نام آتشکدة «اَناهیدْ بانوگ » (س 8؛ باک ، ش 18، ص 410؛ رجبی ، ص 66؛ شومون ، 1960، ص 356)؛ در «کتیبة نرسی در پایکولی » برای همین ایزد (هومباخ ، شِرْوُ، ص 35)؛ در متون زردشتی فارسی میانه به همین عنوان به صورت «اَرذویسوربانوگ » (اوستا.یشتها، ج 1، ص 159؛ داراب هرمزدیار، ج 1، ص 325ـ326)؛ در لقب سپندارمذ، پنجمین امشاسپند، ایزدبانوی نگهبان زمین ، مادر مخلوقات و نمایندة بردباری و شکیبایی اهورامزدا به صورت «کَدَگْ بانوگِ وَهِشْت » (کدبانوی بهشت رجوع کنید به دابار، ص 10؛ دارمستتر، ج 1، ص 128، حاشیة 5، ص 144، حاشیة 17)؛ بر روی دو مُهر از روزگار ساسانیان (ژینیو، 1986، ش 185) آمده است . در ادبیات فارسی در نامهای بازمانده از دوران افسانه ای و تاریخ ایران پیش از اسلام مانند «گُشَسب بانو» (دختر رستم ، همسر گیو و مادر بیژن )، «زربانو» (دختر رستم از خالة شاه کیقباد)، «شهربانو ارم » یا «بانو ارم » (دختر گودرز و همسر رستم )، «بانودخت » (مادر خسرو اول )، «شهربانو» (دختر یزدگرد سوم ) و «جهانبانو» خواهر او دیده می شود (یوستی ، ذیل همین نامها).

در اوایل دورة ساسانیان ، به شهادت «کتیبة شاپور اول در کعبة زردشت »، بانوگ در سلسله مراتب زنان بزرگ دربار در مرتبة سوم ، پس از «بانْبِشْنان ـ بانْبِشْن » (ملکة بزرگ )، «شهربانبشن » (ملکة کشور)، «بانبشن » (ملکة ایالتی ) قرار داشته و در نام این مقامات به کار رفته است : «بانوگان هَنْدَرْزْبَد»

(س 33 کتیبه ) اندرزبد و مشاور زنان ، عنوان شخصی به نام «یَزدْبَد» که مشاور و مرشد روحانی زنان دربار بوده است ؛ «نَرْسِه دُخْتِ سَگان بانوگ »، ملکة سکاها (س 26 کتیبه )؛ «چَشْمَگ بانوگ » (همانجا) زنی بزرگ از درباریان ؛ «مِرْدود بانوگ »، مادر شاپور (س 21 کتیبه رجوع کنید به شومون ، 1963، ص 198).

دربارة ریشه و پیشینه و معنای این واژه نظریات گوناگونی هست که هیچیک قطعی نیست ، امّا وجه مرجّح این است که این واژه به شهادت الواح عیلامی تخت جمشید (بنونیست ، 1966، ص 80، 83، 92ـ93) در ترکیب نام چندین زن و مرد دورة هخامنشیان (مانند § nus ¦ traba § , S § Irdabanus ) و نیز در اردوان nu ¦ -ba ¦ arta ، در ترکیب نام چند تن از شاهان اشکانی ، دیده می شود، با واژة سنسکریتی ـ nu ¦ bha (روشنی ، خورشید) که در ترکیب bhanu-mati (زن زیبا و شایسته ) وجود دارد (برگین ، ص 175؛ ویلیامز، ص 751؛ ترنر، ص 538؛ کپادیا، ص 316) و باستاک اوستایی ـ nav ¦ ba یا ـ nu ¦ ba در ساخت چندین واژة مرکب (بارتولومه ، ص 954؛ گلدنر، ص 67، بند 75؛ کپادیا، همانجا) از ریشة ¦ ba (درخشیدن )، نسبت دارد. از این ریشه در زبانهای ایرانی نوین «بُن » به معنی روز در زبان آسی (ابوالقاسمی ، ص 29، 32) و «بام » و «بامداد» به معنی صبح پگاه در فارسی و نیز در «بامی » یا «بامیگ »، صفت بلخ ، به معنی خاوری یا روشن دیده می شود. بنابراین ، به احتمال زیاد، بانوگ عنوانی با معنی اصلی «درخشان ، روشنی بخش » و معنی مجازیِ «بزرگ و زیبا» برای زنان بزرگ و والاتبار بوده است . کاربرد صفت و عنوان «کَدَگ افروز» به معنی خانه افروز یا روشنی بخش خانه برای «سرآمد زنان » (تفضلی ، ص 190؛ مینوی خرد ، ص 78ـ79) و نیز ترکیبات کنایی «هفت بانو» (سیّارات سبع ) و «شش بانو» (ماه و پنج سیارة عطارد، زهره ، مریخ ، مشتری و زحل ) و نیز وجود عنوانهایی با معانی مشابه برای زنان بزرگ در دیگر زبانها (مثلاً Erlaucht آلمانی به معنی فروزان و درخشان و بعداً به معنی شریف ) را می توان مؤید این فرض دانست .

نظریه های دیگر مانند یکی بودن اصل این واژه با جزء «بان » در مرزبان و نگهبان از ریشة ¦ Pa به معنی «پادن و پاییدن » (دهخدا، ذیل «بانو»؛ مظاهری ، ص 91) و نیز با «بان » صورت دیگر بام به معنی «خانه » (هُرْن ، ص 41؛ هرن و هوبشمان ، ص 229ـ232) و نیز به معنی «خداوند» و مؤنّث آن از طریق مقایسة «کدخدا» و «کدبانو» (بنونیست ، 1966، ص 2 ، به دلایل علمی زبانشناختی متکی نیست . نظر آیلرز ( ایرانیکا ، ذیل «بانو») مبنی بر این که واژة بانو به احتمال قوی صورت کوتاه شده و مصغّر بانبشن (در اوستایی به صورت ni -pa ¦ no ¦ /nma ¦ no ¦ ma d رجوع کنید به بنونیست ، 1969، ص 295؛ همو، 1929، ص 103) به معنی ملکه است با این اشکال بزرگ روبرو می شود که در این صورت «بان »، جزء اوّل آن ، باید به معنی خانه ( ¦ no ¦ no/nma ¦ ma d اوستایی ) باشد و این با ترکیب کدبانوگ با دو جزء به معنی خانه ناسازگار می شود.

این واژه که در فارسی میانه در ترکیب «کدگ بانو» (کدبانو) نیز فراوان دیده می شود و برخلاف بانبشن ـ که ظاهراً استعمالش متروک شده و تنها در ارمنی برجای مانده است ـ با همان معانی به فارسی رسیده و کاربردش با معانی «زن و همسر»، «زن بزرگ و محترم » و «شاهبانو» (بنیاد فرهنگ ایران . شعبة تألیف فرهنگهای فارسی ، ذیل همین واژه ) ادامه یافته است ، امّا در دورة اسلامی در عنوان زنان شاهان و بزرگان کاربردی محدود دارد و از همان آغاز و بخصوص از روزگار فرمانروایی شاهان ترک نژاد به بعد، بتدریج عنوانهای عربی ، ترکی و مغولی مانند سِتّی ، سیّده ، حرّه ، بی بی * ، آغا، خاتون ، بگم /بیگم ( رجوع کنید به بیگ * و بیگم ) و خانم جایگزین آن شده است ، با این حال در ترکیب بعضی نامها به صورت «بانو» و «بانویه » برجای مانده است ؛ مانند «بانو» نام خواهر هارون الرشید (ابن ابی اُصَیْبعه ، ص 243) و نام جدّة امیر خلف بن احمد، «بانویه » در نام خواهر یعقوب لیث (یوستی ، ذیل همین نام ) و مادر اسحاق کازرونی عارف قرن پنجم ، «ابن بانو» نام امیر بحرین در 290 (ابن مسکویه ، ج 3، ص 36)، «ارجمند بانو» (همسر شاه جهان )، «بهره ور بانو»، «پری بانو»، «تاجبانو»، «جهان زیب بانو» (دختر داراشکوه ، شاهزادة تیموری هند)، «گوهربانو»، «بانوبگم » (همسر همایون ، پادشاه تیموری هند)، «بانوترکان » (همسر محمدبن سعد از اتابکان یزد)، «بانو جهان » (همسر امیر مبارزالدین محمد میبدی ) (یوستی ، ذیل همین نامها). بانو در نام بعضی از آبادیهای ایران نیز همچنان مانده است ؛ مانند «بانو» در مهاباد و شهرکی در پارس ، «بانوده » در هزار پی آمل ، «بانوان » در بانه و سردشت ، «بانو صحرا» در کرج ، «بانو کُندال » در چاه بهار و «بانو گُشَسب » در گچساران (دهخدا و پاپلی یزدی ، ذیل همین نامها).

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1391ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

پروفسور سید حسین نصر

آنچه که هر ملتی را به هم پیوند می دهد . جهان بینی . منش ها . و کردارها. رفتارها .نحوه بیان و برخورد با افراد است که به طور کلی نحوه برخوردهای اجتماعی را تعیین می کند ...

 

در مورد ایران هیچ عاملی مانند زبان پارسی بیان کننده رفتارها و منش ها نیست . اگر انسان 300 کتاب در این باره مطالعه کند هیچ یک خلع کتاب گلستان سعدی را پر نخواهد کرد .همین کلمه ادب یک کلمه پهلوی است که وارد زبان عربی شده است .این کلمه هم معنای داشتن ادب را می دهد و هم معنای ادبیات . به همین جهت در ایران تداوم اجتماعی و هویت ملی بدون زبان و ادبیات پارسی قابل تصور نیست .هر چه قدر بخواهند برنامه های تلوزیونی و مسائلی ازین قبیل درست کنند . این قبیل مسائل تا 300 سال دیگر جای خزینه عریض و طویل زبان و ادبیات پارسی را نخواهد گرفت .

از طرف دیگر زبان پارسی بر خلاف نظر کسانی که در ابن چهل الی پنجاه سال پیش گفته اند و نوشته اند زبان بسیار آماده ای است برای بیان خرد . منطق و فلسفه .

اینجانب به لحاظ رشته درسی و مطالعاتی بارها به اساتید فلسفه بحث داشته ام اینان می گفتند چون زبان پارسی اختلاف میان معرفه و نکره وجود ندارد پس در این زبان نمی شود بحث دقیق فلسفی کرد . اینها اگر بیایند و یک بار (اساس الاقتباس ) خواجه نصیر الدین طوسی را بخوانند دیگر ازین حرف ها نمی زنند .

یکی از مشکلات اساسی ما در این 50 الی 60 سال پیش این بوده است که در حین احیای زبان پارسی ما به شعرای درجه پانزدهم نیز رسیده ایم ولی هنوز خیلی از آثار درجه اول زبان پارسی در زمینه های فکری .فلسفی و علوم هنوز چاپ نشده است یا اصولا اگر هم چاپ شده است چاپ سنگی است که به جز علمای طراز اول کسی نمی تواند آنها را بخواند .

درست است که زبان پارسی از لحاظ بیان زبان اندیشه در طی قرون و اعصار با زبان عربی سهیم بوده است ولی بلاخره گوی سبقت را به ویژه در این 100 سال اخیر ربوده است .

در این 100 سال گذشته عمده آثار فکری و فلسفی ما به زبان پارسی نگاشته شده است .

بنابراین داشتن هویت ملی بدون زبان پارسی برای ما غیرممکن است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1391ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

دکتر محمود افشار

هر مرد سیاسی ایده آل و آرزوهایی دارد یکی از آرزوهای سیاسی من هم پس از حفظ تمامیت ایران مستقل امروز این است که در قلمرو زبان پارسی همیشه یگانگی و حسن تفاهم حکم فرما باشد . قلمرو زبان پارسی کجاست و خود زبان پارسی چیست که من این قدر دلباخته این و پای بند آنم ؟...


بیست و چند سال پیش که با کشتی از اروپا به ایران می آمدم یک نفر تاجیک اهل ماورا النهر با من هم سفر شد . همین که لب به سخن گشود و دانستم پارسی گوی است سفر دراز دریا را کوتاه گرفتم و حقیقتا لذتی که از مصاحبت او بردم فراموش نشدنی است . مثل اینکه در زمان ساسانیان می زیستم و با یکی از فرزندان رودکی مکالمه می کردم و اشعار نغز آن شاعر فصیح را با لهجه بخارائی می شندیم که می فرمود :

بوی جوی مولیان آید همی              یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتیهای آن              زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون با همه پهناوری              خنک ما را تا میان آید همی
ای بخارا شاد باش و دیر زی            شاه سویت میهمان آید همی
شاه سرو است و بخارا بوستان       سرو سوی بوستان آید همی
شاه ماه است و بخارا آسمان          ماه سوی آسمان آید همی

همچنین وقتی ملاقات یک نفر برادر افغانی مرا دست می دهد گذشته پرافتخار و با عظمت دربار محمود سبکتگین در غزنه در نظرم می آید ...ملک الشعرا عنصری را می بینم سر صف شاعران در جلو بارگاه یمین الدوله ایستاده این اشعار آبدار را می خواند :

چنین نماید شمشیر خسروان آثار        چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار
چو مرد بر هنر خویش ایمنی دارد        رود بدیده دشمن بجستن پیکار
نه رهنمای به کار آیدش نه اختر گر       نه فال گیر به کار آیدش نه کارگزار
رود چنان که خداوند شرق رفت برزم     زمانه گشت مرا او را دلیل و ایزد یار

حس می کنم که ما با افغان ها و تاجیک ها همیشه از یک اصل و نسب و دارای یک زبان و تاریخ و ادبیات مشترک بوده و مهمترین چیزی که ما را تاکنون به یک رشته یگانگی استوار داشته است همانا زبان پارسی که شیرین ترین زبان های جهان می باشد .
من اگر امپراتوری ایران امروز را از لحاظ لفظ مورد گفتگو قرار دادم و بی مورد دانستم اکنون می خواهم از جهت سیاست هم مخالفت خود را صراحتا با آن اظهار کنم به این معنی که باید از دل های خود این هوس و آرزو را به فرض اینکه وجود داشته باشد بیرون کنیم که باز حکومت ایران چنان شاهنشاهی را ایجاد کند که ایران و افغانستان و هندوستان و ترکستان و قفقاز و آسیای صغیر و عراق و غیره را فرضا شامل باشد زیرا به عقیده من این آرزوی سیاسی هوسی است که دیگر با مقتضیات زمان وفق نمی دهد .این نوع هوس همان ترکان بوالهوس را بس است که از مرز اروپا تا سر حد چین را جولان گاه اوهام سیاسی مالیخولیائی خود قرار داده افکار خام را در سر خود می پزند و بدون اینکه به نتیجه ای برسند همسایگان خود را می آزارند .
اما من به یک امپراتوری دیگر علاقه دارم و آن امپراتوری ادبی یعنی قلمرو زبان یا ادبیات پارسی است که شامل افغانستان و تاجیکستان و ایران و بلوچستان و کردستان می باشد . که بعضی از آنها ادبیات با عظمت کم نظیر پارسی را در قرون متمادیه مشترکا به وجود آورده - ادبیاتی که فقط اشتراک مساعی آنها توانسته است آن را بدین زیبایی بیاراید . اشتراک مساعی که باید پایدار بماند تا بتواند چنین آثار بزرگ و جاویدانی را حفظ کند و باز بوجود آورد . سران و تاجداران و صاحب منصبان این امپیر   empire نویسندگان و شعرا و دانشمندان و کلیه زبان آوران این لسان شیرین بیان از اقوام و طوایف گوناگون اند که هر یک با لهجه یا لحن با نمک محلی خود سخن می گویند یا شعر می سرایند و می خوانند . قرن هاست در مجالس بزم ساز و آوازان - پای کوبان - و در میدانهای رزم کینه جویانه . از دوست و دشمن کام گرفته اند . این زبان دیگر شهرستان یا کشور خاص یا وطن مخصوص کسی نیست که ایجاد اختلاف کند ... اگر وطنی نیست نوعی از وطن است زیرا هر یک از ما چون وطن خود آن را دوست می داریم .

این وطن مصر و عراق و شام نیست        این وطن شهریست کورا نام نیست

چرا نام هم دارد و چه زیبا اسمی !
امپراتوری یا قلمرو زبان پارسی نام این وطن مشترک عمومی تمام پارسی گویان است .
قلمرو زبان پارسی نام این امپراتوری ادبی بزرگ است .
قلمرو زبان پارسی عنوان این جامعه خلاقی مشترک ما می باشد .
همه ما به یک نسبت به آن افتخارمی کنیم . عنصری و سنایی و فردوسی و سعدی یا رودکی و معزی به همه ما تعلق دارند و به یک اندازه از اشعار آبدار آنان بهره می بریم .
این امپراتوری کهن سال و آینده دار از دیرباز تاکنون بر جای مانده است و بر جای خواهد ماند چنانکه یکی برترین شاهان یا حکمرانان این امپراتوری یعنی شاهنامه فردوسی بزرگ نزدیک به هزار سال است که بر جای مانده و روز به روز بزرگتر و فراگیرتر می شود  . چنانچه خداوندگار آن یعنی فردوسی بزرگ می فرماید :


بناهای آباد گردد خراب                زباران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند      که از باد و باران نیابد گزند
بر این نامه بر سالها بگذرد           بخواند هر آنکس که دارد خرد

و سعدی بزرگوار در باره یکی دیگر از ستون های این امپراتوری یعنی گلستان چنین می فرماید :
بچه کار آیدت ز گل طبقی                از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد     وین گلستان همیشه خوش باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1391ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایرانی تباران خود را آریایی می نامیدند و اصلاح نژادی و جغرافیایی ایران کنونی برگرفته شده از آن است ."استرابو" ماد . پارس . شمال باختر و سغد را هم زبان و آریانا می نامد چرا که این مردمان کمابیش به یک زبان سخن می گویند ...

برپایه منابع کهن پارسیان . مادها و تیره های شرقی .سکاها . سرمت ها و هندیان جزو مردم آریایی (با فرهنگ و تبار آریایی ) به شمار می روند . به بیان دیگر : تنها مورد به کار گیری مجاز اصطلاح آریایی درباره تیره هایی است که در ازمنه باستانی اشان خویشتن را "آریا" می نامیدند . هندیان - ایرانیان - اسکیت ها - آلان ها و اقوام ایرانی زبان آسیای میانه خود را آریا می خواندند .
این اصطلاح به معنای هموندی از گروه (قومی) خودی و آزاده / نجیب زاده . عنوانی است که هندیان (سندیان)باستان . ایرانیان ویژه و ایرانیان بیرونی (سکاها - آلان ها - سرمت ها و .. ) برای نامیدن خود و بازشناختن خویش از گروه های قومی دیگر به کار می برده اند .
در شاهنامه چنین آمده است :
مر او را که بد هوش و فرهنگ و رای              مر او را چه خوانند ایران خدای

ایران در بیت به مفهوم سرزمین آزادگان و ایران خدای به معنی پادشاه آزادگان (ایرانیان) است . هم چنین در بیت زیر منظور از توران خدای پادشاه توران است :
هیون فرستاده بگزارد پای                         بیامد به نزدیک توران خدای

در شاهنامه از آغاز آفرینش تا پادشاهی ایرج و تقسیم آریایی ها به سه بخش سرگذشت آریاییان را می خوانیم و پس از آن تاریخ ایران آغاز می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1391ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

ميعادگاه همه کساني که از دور يا نزديک دکتر خالقي مطلق را مي شناسند شاهنامه است، او کسي است که به درازاي سرودن شاهنامه، عمر بر سر تصحيح اين کتاب نهاده و اگر اکنون با متني نزديک به گفتار فردوسي روبه رو هستيم، حاصل تلاشهاي بي وقفه اين محقق برجسته است...

 


وي درباره اهميت شاهنامه پژوهي مي گويد: براي نوشتن تاريخچه ملت ايران بايد از شاهنامه شروع کرد، در واقع با شاهنامه هويت و مليت ايراني بنيانگذاري مي شود و مردم با مطالعه اين اثر ارزشمند گذشته پرافتخار خويش را مي شناسند.وقتي از استاد درباره چگونگي آشنايي وي با شاهنامه و تصميم براي تصحيح آن مي پرسم مي گويد: من با شاهنامه نيز مانند برخي ديگر از آثار ادبي به زبان فارسي در دوره دبيرستان آشنا بودم و ابيات آن را حفظ مي کردم و اين آشنايي در حد يک علاقه و دلبستگي ساده بود، ولي بعدها که براي ادامه تحصيل به آلمان رفتم، هنگام حضور در کلاسهاي ژرمانيستيک و آشنايي با حماسه هاي ديگر کشورهاي جهان از زاويه اي ديگر به اين اثر نگريسته و با کشف و نظر جديدي وارد عرصه شاهنامه پژوهي شدم، در واقع ديگر داستانهاي شاهنامه را براي تفنن نمي خواندم، بلکه هدفم آشنايي با زبان، افکار و آراي فردوسي و بينش پهلوانان و شخصيتهاي تأثيرگذار شاهنامه بود.
وي ادامه مي دهد: اين بينش جديد موجب شد موضوع رساله دکترايم را درباره زنان شاهنامه انتخاب کنم و پس از تعمق در اين اثر متوجه شدم تصحيح هاي شاهنامه مثل چاپهاي بروخيم، مل و مسکو اشکالات و نقصهايي بزرگ دارد و شاهنامه به طور جدي نيازمند يک تصحيح علمي است، بنابراين بلافاصله پس از به پايان رسيدن پايان نامه ام در سال 1970 ، بررسي نسخه هاي خطي شاهنامه را شروع و نزديک به 50 نسخه شاهنامه را بررسي نمودم که کاري بسيار وقت گير بود و تا سال 1981 م طول کشيد.
مي پرسم از چه روشي براي تصحيح شاهنامه استفاده کرديد؟ مي گويد: تصحيح من به شيوه علمي- انتقادي است، اين روش مثل شيوه ماشيني از يک نسخه پيروي نمي کند، بلکه نسخه کهن تر به متن و بقيه نسخه ها به حاشيه مي روند که در دستنويس نسخه فلورانس اين ضبط کهن در مجموع بيشتر است، نه اينکه اعتبار مطلق داشته باشد، البته تصحيحات انتقادي نيازمند توضيحات مفصلي است که من اين توضيحات را در 2500 صفحه با عنوان يادداشتهاي شاهنامه آورده ام که در آمريکا منتشر شده است.
***
دکتر خالقي مطلق درباره مشکلات و رنجهاي چندين ساله اش در تصحيح شاهنامه مي گويد: نسخه هايي که من از آنها استفاده کردم، در جهان پراکنده بود و از سوي ديگر تهيه ميکرو فيلم از آنها کار آساني نبود و من براي دستيابي اين نسخه ها به نقاط مختلف جهان سفر کرده و در مجموع براي تصحيح کتاب هزينه گزافي را صرف نمودم.


مي پرسم مؤسسات و دانشگاه هاي ايران از شما حمايت نکردند؟ مي گويد: وقتي من کارم را شروع کردم ( 1970 م) آغاز انقلاب بود و کسي به اين مسايل توجه نداشت، در واقع مسايلي ديگر در دستورالعمل دولت بود، از سوي ديگر هيچ يک از نسخه هايي که من از آنها استفاده کردم در ايران نبود، در هامبورگ هم دوست و همکاري نداشتم که به من کمک کند، اما خوشبختانه هنگامي که واقعاً احساس کردم با از دست دادن نيروي جواني، کم سو شدن چشمها، درد دست و کمردرد اين خطر وجود دارد که نتوانم تصحيح شاهنامه را به پايان برسانم، همکاراني يافتم و دفتر ششم را با همکاري دکتر محمود اميد سالار که در لس آنجلس زندگي مي کند و دفتر هفتم را با همکاري آقاي ابوالفضل خطيبي، عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسي به پايان بردم.
***
دکتر خالقي مطلق در حال حاضر نيز در حال تأليف متني بدون حواشي درباره شاهنامه است، در اين باره مي گويد: اين متن بدون حواشي، رونويسي از شاهنامه اي که تصحيح کرده ام نيست، بلکه تجديدنظري در اين تصحيح است، يعني مسايلي که با مرور زمان به آنها رسيده ام، زيرا عموم خوانندگان نيازمند متني علمي، تحقيقي، انتقادي و بدون حواشي هستند که به سخن شاعر نزديک باشد.
وي اظهار اميدواري مي کند که اين متن نيز حداکثر در طي سه سال آينده به اتمام برسد.
دوم: جايگاه زبان فارسي و پژوهشهاي ايران شناسي در غرب
دکتر خالقي مطلق به گفته دانشجوياني که از محضر ايشان بهره برده اند جزو برجسته ترين استادان دانشگاه هامبورگ به شمار آمده و بزرگترين دغدغه ايشان به جز شناسايي فرهنگ و زبان ايران زمين به مردم غرب، آشنايي نسل جوان ايراني ساکن آلمان با فرهنگ و اصالتهاي سرزمينشان بوده است.
خود استاد مي گويد: من در هامبورگ زبان و ادب فارسي و مسايل فرهنگ ايران را تدريس مي کردم و پس از بازنشستگي هم چند سال به درخواست دانشجويان و دانشگاه به تدريس ادامه دادم، ولي چندي بعد به دليل فعاليتهاي تحقيقي ام از تدريس صرف نظر کردم.
مي پرسم دانشجويان شما آلماني بودند، مي گويد: بيشتر دانشجويان من آلماني بودند ولي گروه کوچکي هم ايراني تبارهايي بودند که زبان اولشان آلماني بود و فارسي را به خاطر علاقه اي که به ميهن اصلي خويش داشتند مي آموختند.
مي پرسم استقبال از زبان و ادب فارسي در دانشگاه هامبورگ چطور بود؟ مي گويد: نسبت به ديگر دانشگاه هاي اروپايي که به تدريس زبان و ادب فارسي مي پردازند بهتر بود، البته نبايد توقع داشت در دانشگاه هاي خارج از ايران بويژه در اروپا و آمريکا تعداد دانشجوياني که زبان و ادب فارسي و اصولاً زبان و ادبيات کشورهاي آسيايي و آفريقايي را مي خوانند زياد باشد، البته من براي چهار کلاس خود حدود 50 تا 70 دانشجو داشتم که اين تعداد دانشجو در دانشگاه هاي اروپا که تعداد دانشجويان از 10 تا 15 نفر تجاوز نمي کند، رقم زيادي است.
***
از استاد درباره وضعيت تحقيقات ايران شناسي در اروپا مي پرسم جواب مي دهد: ايران شناسي از اواسط قرن نوزدهم در اروپا بويژه در کشور آلمان بسيار مورد توجه بود و اين روند در آغاز قرن بيستم نيز ادامه يافت؛ زيرا اروپاي قرن 19 به مسايل فرهنگي اهميت مي داد و در علوم نظري پيشرفته بود ولي با شروع جنگ جهاني دوم اين روند سست شد و توجه به مسايل نظامي و سياسي در اولويت قرار گرفت، بنابراين از اهميت رشته هاي علوم انساني و تحقيقات شرق شناسي و ايران شناسي و در همين راستا از اهميت زبان فارسي در غرب کاسته شد.
وي مي افزايد: البته وضع اقتصادي کشورهاي اروپايي نيز در اين مسأله بي تأثير نبوده و در نتيجه دانشگاه هاي غربي بودجه خود را صرف رشته هايي مي کنند که مورد نيازشان است.
مي پرسم به نظر مي رسد پس از پيروزي انقلاب اسلامي روند تحقيقات ايران شناسي در غرب باز هم کمرنگ تر شده است مي گويد: بله ولي در مقابل به دليل بهبود روابط ايران با کشورهاي آسيايي، آفريقايي و جهان اسلام تحقيقات ايران شناسي در اين کشورها مورد توجه قرار گرفته است.
***
دکتر خالقي مطلق درباره دلايل پايين بودن رتبه دانشگاه هاي ايران نسبت به دانشگاه هاي اروپا مي گويد: اين يک پروسه تاريخي است و نه فقط کشور ما، بلکه بيشتر کشورهاي آسيايي و آفريقايي نمي توانند از نظر علمي با دانشگاه هاي اروپا رقابت کنند و تغيير اين وضعيت نيز نيازمند زمان و برنامه ساختاري است، زيرا تصور اينکه مي توان دانشگاه هاي کشور را در يک زمان کوتاه متحول کرد اشتباه است.
وي اضافه مي کند: بايد از دوران کودکستان شيوه تفکر علمي را به کودکان آموخت و اين شيوه را در دوران دبستان و دبيرستان ادامه داد تا در دانشگاه ثمر بدهد، به عبارت ديگر اگر دانشجويان با شيوه تفکر علمي آشنا باشند، دانشگاه ها نيز خود به خود متحول خواهند شد.
سوم: زندگي خصوصي
دکتر خالقي مطلق هنوز هم در سن 72 سالگي، روزانه حداقل 8 ساعت به تحقيق و پژوهش مي پردازد. وي مي گويد: وقتي هنوز نيروي جواني ام تحليل نرفته بود، 70 ساعت در هفته کار مي کردم، ولي در حال حاضر به دليل مشکلات جسمي، 20 ساعت کمتر از آن موقع فعاليت مي کنم.
وي برنامه ريزي را يکي از اصول زندگي خود مي داند و مي گويد: من هميشه با برنامه ريزي دقيق کار کرده ام و با توجه به سالها زندگي در آلمان و تحصيل و تدريس در محيط علمي اين کشور، با برنامه کار کردن نوعي از تربيت علمي من شده است.
مي پرسم، بزرگترين هدف شما در زندگي چيست؟ در حالي که تبسمي بر لبانش نقش بسته مي گويد: هدف من کارم است، من با تمام وجود به کاري که مي کنم علاقه مندم و با اين کار زنده هستم.
***
دکتر خالقي دو فرزند دختر و پسر دارد و با اينکه هر دوي آنها در آلمان متولد شده و در همان جا به کار و زندگي مشغولند، علاقه خاصي به فرهنگ ايران و زبان و ادبيات فارسي دارند.
از ايشان مي پرسم چرا پس از پايان تحصيلات دانشگاهي خود به ايران بازنگشتيد؟
مي گويد: من عاشق ايرانم و مسلم است که دوري از وطن براي هيچ کس دلچسب نيست ولي گاهي زندگي انسان را وادار مي کند که دور از وطن باشد و اين سرنوشت بسياري از افراد بشر است.
مي پرسم تصميم نداريد به وطن بازگرديد؟ پس از مکث کوتاهي مي گويد: اين موضوعي است که هميشه در موردش فکر مي کنم ولي مشکلاتي در اين راه وجود دارد که اميدوارم بزودي برطرف شود و آن زمان برسد.
چهارم: سخن استاد با هموطنان
دکتر خالقي مطلق خطاب به ايران دوستان وهموطنان خويش مي گويد: ايران يک کشور باستاني و با فرهنگ است، اين مسأله را همه جهانيان قبول دارند، چرا خودمان قبول نداشته باشيم، قدر اين فرهنگ ارزشمند را دانسته و زبان و ادبيات فارسي را پاس بداريد، زيرا تمام هويت ايرانيان وابسته به زبان فارسي است و اگر خداي ناکرده اين زبان خدشه دار شود، بناي هويت، استقلال و وحدت ارضي ايرانيان به خطر مي افتد.
وي تأکيد مي کند: همه موجوديت ما به اين است که با زبان واحدي که پس از گذشت قرنها و فراز و نشيبهاي بسيار، همچنان زنده و پويا به حيات خود ادامه مي دهد با يکديگر صحبت مي کنيم و اين زبان رمز بقا و ماندگاري ملت ماست.
پنجم: استاد از زبان استاد
دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن درباره رنجها و تلاشهاي چندين ساله دکتر خالقي مطلق در راه تصحيح شاهنامه مي گويد: «گذاردن وقت عزيز و نورچشم بر سر چنين کاري در درجه اول نشانه آن است که شاهنامه براي خالقي مطلق يک کتاب بي همتا بوده است، وي سالها در شهر سرد هامبورگ، در کنار اجاق شاهنامه زانو زده، همان اجاقي که مردم ايران طي قرنها از آن گرمي جسته اند.»
حال که کار 40 ساله، استاد خالقي مطلق براي ويرايش شاهنامه به پايان رسيده است نگذاريم به سرنوشتي مانند فردوسي دچار شده و در گوشه اي باشد، بايد تا دير نشده قدر وي را دانسته و از خدمات ارزشمند اين چهره فرهيخته به تاريخ و فرهنگ ايران تجليل نماييم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1391ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

یک عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی با بی‌سابقه توصیف کردن تغییراتی که در قرن اخیر در این زبان صورت گرفته است، آنها را به 7 گروه تقسیم کرد و گفت: بعضی از این تغییرات آگاهانه و بعضی غیرآگاهانه بوده است.
به گزارش خبرگزاری مهر، پس از آنکه ابوالحسن نجفی در شورای فرهنگستان زبان و ادب فارسی آغازگر بحث‌هایی آسیب‌شناسانه پیرامون زبان فارسی شد، نصرالله پورجوادی هم این بحث را پی گرفت.

پورجوادی که پیشتر هم ضمن ابراز نگرانی از رواج واژه‌های غلط در رادیو و تلویزیون و رسانه‌ها بر لزوم ورود فرهنگستان به این حوزه تاکید کرده بود، در ادامه بحث‌های اخیر گفت: ما می‌دانیم که زبان فارسی دائماً در حال تغییر و تحول است. این زبان در قرن‌های مختلف تغییراتی کرده است؛ از جمله در قرن سوم و چهارم و به‌ خصوص بعد از حمله مغول.

وی با بی‌سابقه توصیف کردن تغییراتی که در قرن اخیر و به ویژه در 60، 70 سال گذشته در این زبان صورت گرفته است آنها را به 7 گروه تقسیم کرد و افزود: اولین دسته تغییراتی است که بر اثر ترجمه از زبان‌های فرنگی صورت می‌گیرد؛ بعضی از این تغییرات آگاهانه است و بعضی غیرآگاهانه.

پورجوادی با ارائه مثالی ادامه داد: از جمله تغییرات آگاهانه جمله‌ای است که فاعل آن بعداً معلوم می‌شود و این ساخت یکی از شیوه‌های نگارش در زبان انگلیسی است و مترجم عیناً همان ساختار زبان انگلیسی را می‌آورد در زبان فارسی. مثلاً می‌گویند: "درحالی‌که می‌لنگید، بهرام از در وارد شد" به‌ جای "بهرام در حالی‌ که می‌لنگید از در وارد شد" یا "بهرام لنگ ‌لنگان از در وارد شد". مثال دیگر به کار بردن اما در وسط جمله است. مثلاً این جمله: "کارمندان همه ساعت هشت سر کار می‌روند، من اما ساعت 9 می‌روم"، در حالی ‌که در زبان فارسی سابقه نداشته ‌است "اما" را در وسط جمله به کار ببریم و گمان می‌کنم اولین بار شاملو بود که در شعری اما را به این سبک به کار برد. گاهی هم این کار توسط مترجمان ناآگاهانه صورت می‌گیرد.

این عضو پیوسته فرهنگستان زبان فارسی گفت: یکی دیگر از بارزترین مثال‌هایی که می‌شود ذکر کرد ترجمهٔ a یا an از انگلیسی به یک در زبان فارسی است و شاید این جزو اولین اشتباهات دانش‌آموزان در کلاس انگلیسی باشد. مثلاً می‌گویند "This is a pencil" و چنین یاد می‌گیرند که بگویند "این یک مداد است". آن‌ها a را به یک ترجمه می‌کنند، در ‌صورتی ‌که یک ترجمه a نیست و "این مداد است" کافی است.

وی ادامه داد: یکی دیگر از مسائلی که ناآگاهانه صورت می‌گیرد این است که الان همه فکر می‌کنند که ما فعل جمع را برای فاعل غیر ذی‌روح باید به کار ببریم. چون این مسئله در زبان انگلیسی قاعده است و فکر می‌کنند در فارسی هم بایستی همین طور باشد و اصرار دارند که آن را به ‌صورت یک قاعده دربیاورند.

پورجوادی گفت: نکته دیگر به کار بردن یک کلمه است به ‌جای کلمه‌ای دیگر با یک معنای دیگر یا به ‌صورت دیگر. مثال آن به کار بردن "نظر" است به ‌جای توجه. این کلمه یکی از کلمات پربار فارسی است و بعضی فکر می‌کنند نظر با کلمه توجه مترادف است؛ مثلاً من گهگاه شنیده‌ام و گویا این روزها خیلی هم متداول شده ‌است که می‌گویند "نظر زدن" در حالی‌ که ما در گذشته این لفظ را نداشتیم (چشم زدن را داشتیم). نظر یک مفهوم مثبت است و در تصوف و عرفان هم آن چیزی که باعث رشد می‌شود نظر است: "یا رب نظر تو برنگردد" درحالی‌که چشم ‌زخم و چشم زدن منفی است یا به‌جای اینکه بگویند "من توجه شما را به این موضوع جلب می‌کنم" می‌گویند "نظر شما را به این موضوع جلب می‌کنم".

این استاد زبان و ادبیات فارسی ادامه داد: نمونه دیگر تعبیرات کلیشه‌ای هستند که ما عیناً آنها را ترجمه می‌کنیم؛ مثلاً می‌گویند "این یک چیز است و آن یک چیز دیگر" که امروز هم خیلی متداول شده ‌است در حالی ‌که اگر شما در متون فارسی دوره قدیم نگاه کنید همیشه می‌گفته‌اند "این یک چیز دیگری است و آن چیز دیگر" یا "این دیگر است و آن دیگر". تفاوت در به کار بردن دیگر است که آن را در هر دو لنگه به کار می‌بردند.

وی اضافه کرد: یکی از نکاتی که شاید مترجمان به آن توجه نمی‌کنند این است که فکر می‌کنند که لفظ one در زبان انگلیسی همیشه معادل یک است در حالی ‌که one در زبان انگلیسی نقش‌های مختلف دارد که بعضی از آنها را نمی‌توانیم در زبان فارسی به یک ترجمه کنیم اما مترجم به ‌صورت مکانیکی هر جا که one می‌بیند آن را به یک ترجمه می‌کند و ما به ‌تدریج نقش‌هایی را که one در زبان انگلیسی دارد، در قالب لفظ یک به فارسی منتقل می‌کنیم و انتظار داریم که دیگران هم آن را به این صورت به کار ببرند.

پورجوادی با تاکید مجدد بر ضرورت اعمال برخی تغییرات در زبان فارسی گفت: در تجربه‌ای که در مرکز نشر دانشگاهی داشتم دو نکته را ذکر کردم: یکی نحوه جمله‌بندی کتاب‌های علمی و یکی هم کاربرد علائم اختصاری. نوع به کار بردن علائم اختصاری در زبان فارسی یک مقدار مشوش است و تا حدودی دارد تحت تأثیر زبان‌های بیگانه قرار می‌گیرد و همه این مسائل فقط به دلیل ترجمه نیست و گاهی اوقات به دلیل تنوع‌طلبی و حس نوآوری است.

عضو پیوسته فرهنگستان زبان فارسی افزود: بعضی‌ها فکر می‌کنند در جمله‌های خود دائماً باید یک چیز جدید بگویند و یک مطلب را مدام تکرار نکنند. یک مثال بارز این است که می‌گویند به بیان دیگر یا به سخن دیگر به‌ جای اینکه بگویند "به‌ عبارت ‌دیگر".

وی گفت: شاید مترجمان فکر می‌کنند تنوع و نوآوری خوب است یا فکر می‌کنند واژه‌ای یا اصطلاح و عبارتی عربی است و باید فارسی به جایش بگذارند و در اغلب اوقات توجه نمی‌کنند که لفظی را که دارند به کار می‌برند دقیقاً مترادف نیست. مثلاً مُد شده ‌است که به ‌جای به هر صورت یا به هر وجه می‌گویند به هر شکل. شاید به دلیل اینکه فکر می‌کنند صورت یعنی رو و بنابراین شکل دقیق‌تر است.

این استاد زبان فارسی با ارائه مثالی دیگر در زمینه به کار بردن لفظ "توانمند" به ‌جای "توانا" تاکید کرد: توانا از قدیم در زبان فارسی بوده: "توانا بود هر که دانا بود" ولی الآن کمتر کسی آن را به کار می‌برد به ‌خصوص در مواقعی که می‌خواهند یک مقداری شیک باشند لفظ توانا را به کار نمی‌برند و به‌ جایش توانمند را به کار می‌برند. اشکال این کار در این است که شما یک لفظ را که سابقاً در زبان فارسی جاافتاده و پدر و مادردار بوده ‌است کنار گذاشته‌اید و لفظی را که برای یک معنای خاص‌ قرض شده بوده، به‌ جای آن گذاشته‌اید و به ‌کلی غرض اولیه را نقض کرده‌اید.

پورجوادی افزود: مثال دیگر چه هست و چه کسی هست است که به‌ جای چیست و کیست به کار می‌رود و خیلی هم مُد شده‌ است. من بعید نمی‌دانم که به دلیل رسم‌الخطی باشد که ما امروزه به کار می‌بریم و در آن است‌ها را جدا می‌کنیم و چون است به ‌صورت جدا گاهی اوقات خوشایند نیست، هست را به کار می‌بریم. این کاربرد اشکال دارد و اشکالش این است که بین هست و است تفاوت آشکار وجود دارد. "است" یک رابط است و "هست "یک فعل.

وی گفت: تغییر دیگر به علت تنبلی ذهنی است. کلماتی مانند مراد، مقصود و منظور جای خود را به هدف داده‌ است و کلماتی چون دلپذیر، دل‌انگیز، دیدنی، شنیدنی، خواندنی و جز این‌ها جای خود را به کلمه جالب داده ‌است و به‌جای به‌ منزله، به‌مثابه و به حیث، فقط از به ‌عنوان استفاده می‌کنند.

عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی اضافه کرد: نکته دیگر تمایل به زیاده‌گویی است. مثلاً در جمله "این یک مسئلهٔ مهمی است" یک جمله زائد است. یا مثلاً مشکل را وقتی ‌که مفعول آن دور می‌شود و گاهی اوقات می‌بینم دو تا را در یک جمله به کار رفته ‌است؛ مثل اینکه اوّلی زیاد افاقه نمی‌کند و مجبور می‌شوند یکی دیگر بگذارند و این قبیح‌ترین نوع حشو است.

این استاد زبان و ادبیات فارسی افزود: نمونه دیگر فراموش شدن معنای اصلی یک لفظ است مانند دست زدن و کف زدن. کف زدن تعبیر درستی است در حالی ‌که دست زدن معادل touch انگلیسی است و معنای دیگری دارد. گمان می‌کنم این تغییر از آنجا شروع شده ‌است که خواننده‌ها با عبارت "دست، دست" از شنونده‌های خود می‌خواستند که کف بزنند.

پورجوادی همچنین با اشاره به توضیحات استاد ابوالحسن نجفی درباره اغلاط رایج در زبان فارسی، گفت: تقوای زبانی نیز از جمله عوامل ایجاد تغییر در زبان است. مثلاً به کار بردن افعال داشتن و نمودن به‌جای کردن که استاد نجفی درباره آن توضیح دادند، یا به کار بردن سینه به‌ جای پستان که بسیار غیرعلمی است و یا پوست کردن به‌جای پوست کندن.

وی در پایان تاکید کرد: تمام این مثال‌ها ایجاب می‌کند که تمام تغییراتی را که دارد در زبان فارسی صورت می‌گیرد، اصلاح کنیم. ما باید این تحولات را تقسیم‌بندی و شناسایی کنیم. این تحولات در هر زبانی در دنیای امروز صورت می‌گیرد و بسیاری از آنها باعث ابهام می‌شود. به ‌هر حال زبان هرچه صحیح‌تر باشد و به اصل خودش نزدیک‌تر باشد، سالم‌تر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1391ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

شاید دیگر برای همه ما عادت شده باشد که نادرستی ها و ناراستی های فرهنگی را به عنوان یک فرهنگ در دستگاه آموزشی کشور ببینیم . هر چند این فرهنگ نادرست ویژه دوران کنونی ما نیست و از سالیان پیش ادامه دارد اما شوربختانه در این دوران و با توجه به روشنگری های فراوانی که انجام می گیرد , انگار هیچ گوش شنوایی برای حتی گوش دادن به درستی ها و راستی ها پیدا نمی شود .


یکی از مهمترین این نادرستی ها گویش (تلفظ) نام ها و واژه ها و ... است که به اندازه ای زیاد است که اگر هم گوش شنوایی گیر بیاوریم سالیان سال به درازا می انجامد تا آن را دگرگون و درست نماییم .در این شرایط که شوربختانه به دستگاه آموزشی و رسانه های ملی امیدی نیست بر ما ایرانیان است که بمانند مردمان پیش از خود و پدران خردمند خویش از فرهنگ کهن ایران پاسداری کنیم.
در این جستار یکی از بزرگترین این نادرستی ها که نام یکی از ماه های سال ما می باشد را وا می کاویم . در گام نخست نگاهی به پیشینه و چم (معنی) این نام می اندازیم :
"امردادا نام یکی از امپشاسپندان یا  فرشتگان بزرگ آیین مزدایی است. امشاسپند امرداد در جهان مینوی نمودار جاودانگی و در جهان مادی ونگهبانی گیاهان را بر عهده دارد.در پیرامون اهورامزدا شش امشاسپند  یا فرشته بلند پایه  یافت می شود که سه تن از آنها زن ( سپندارمذ ، امشاسپند خرداد ، امشاسپند امرداد ).  امشاسپند امرداد نگهبان سرسبزی و آبادانی ، پاسدار گیاهان و روییدنیها را به عهده دارد"
در گاتها درباره ی این امشاسپند آمده است :
« ما امشاسپندان زن و مرد را میستاییم اهورا مزدا ، به آنان خرداد ( شادی و سرزندگی ) و امرداد ( جاودانگی و بیمرگی ) را به آنان میبخشد که در این جهان پندار ، گفتار و کردارشان بر پایه آیین پاک و دین بهی است ( یسنا 47 بند6) »

در گزارش دفتر پهلوی ِ بندهشن، پیرامون نگهبانی امشاسپند ِ امرداد از گیاهان، چنین می خوانیم:
" امرداد ِ بی مرگی، سرور ِ گیاهان ِ بی شمار است. زیرا او را به گیتی، گیاه خویش است. گیاهان را برویاند و رمه ی گوسفندان را افزاید. زیرا آفریدگان از او خورند و زیست کنند. به فرش کرت ( روز رستاخیز ) نیز انوش ( بی مرگی ) را از امرداد آرایند. کسی که گیاه را آرامش بخشد یا بیازارد، آنگاه امرداد از او آسوده یا آزرده بود. او را همکار ر َشن ( ایزد عدالت ) اشتار ( ایزد بانوی راستی و درستی ) و زامیاد ( ایزد زمین ) است."
اینک ساختار این واژه را می نگریم :
Amurdad امرداد، اصل اوستایی این واژه اَمِرِتَاتَه ameretata است. واژه‌ی امرتات، از سه بخش درست شده است: (اَ + مَر + تات). بخش نخست، اَ در زبان پارسي پیشوند نايش (نفی) است، بخش دوم، مَر از ریشه‌ی مصدری به معنی مرگ و بخش سوم، تات پسوند رسایی و تندرستي است، و روي‌هم رفته معنی بی‌مرگی و جاودانگی است. به نظر می رسد امرداد هم ريشه با واژه‌ي انگليسي Immortal  است. این نام در اوستا، به ویژه گات‌ها صفتي است برای اهورامزدا، نماد جاودانگي و پایندگی او.اَمُرداد به معنی جاودانگی است که (مرداد= مرگ) در گاهشماری ایرانی پنجمین ماه سال است.امرتاته amertata و پهلوی اموردات است.
این ماه که اَمُرداد نام دارد و بیشتر مردم آن را کوتاه کرده و مُرداد می گویند. که به معنی بی مرگی است و اگر الف نخست آن را که پیشوند نفی است از قلم بیاندازیم معنی آن عوض شده و فرشته ی بی مرگی و جاودانگی به این شکل به معنی نیستی و مرگ تغییرشکل می دهد زیرا همان گونه که امرداد به معنی بی مرگی است مرداد به معنی مرگ است بنا بر این به نظر شایسته است این واژه را امرداد بخوانیم نه، مرداد.
دستاورد :
بر ماست که با آگاهی رساندن به دیگران این ننگ بزرگ را از فرهنگ ایران دور کنیم و واژه زیبای امرداد (جاودانگی) را بمانند پیش جایگزین واژه مرداد ( مردن ) گردانیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1391ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زبان شناسان،زبانهای ایرانی را به سه گروه زبانهای ایرانی باستان، ایرانی میانه و ایرانی نو بخش کرده اند.در این مقاله به گروه زبانهای ایرانی نو می پردازیم و بررسی میکنیم.زبانهایی را که در دوره ی جدید ایران که از سال 254 هجری آغاز میشود؛ رواج یافته اند؛ زبانهای ایرانی نو می نامند.در این سال،یعقوب لیث فرمانروایی مستقل صفاریان را در شهر زرنج بنیان گذارد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد و این رسمت تا کنون در ایران ادامه دارد.

 

از همین روی آغاز دوره ی زبانهای ایرانی نو را از از این سال به شمار می آورند.این زبانها، در گستره ای ای قفقاز تا فلات پامیر و ازعمان تا آسیای مرکزی رواج دارد. از مهم ترین زبانهای ایرانی نو میتوان از پشتو و کردی و آسی و بلوچی و فارسی دری، نام برد که در زیر به بررسی هر یک میپردازیم.


زبان پشتو

زبان پشتو (به فتح و ضم اول) یا پختو (به فتح اول) با افغانی یکی از زبانهای خاوری است که در خاور افغانستان و شمال پاکستان و شمال باختری هندوستان رایج است.پشتو دو گویش اصلی دارد، گویش جنوبی که "ش" و "ژ" باستانی را نگاه داشته است و گویش شمالی که در آن "ش" باستانی به "خ" و "ژ" باستانی به "غ"، دگرگون شده است. پشتو با دبیره ی فارسی نوشته میشود که در آن، دگرگونی هایی برای هماهنگی با زبان پشتو صورت گرفته است.در پشتو واژگان بسیاری از فارسی و هندی و عربی پیدا میشود اما بسیاری از ویژگی های ناب زبانهای ایرانی را حفظ کرده است و لهجه های گوناگونی چون زیری‚ آفریدی‚ پیشاوری‚ قندهاری‚ قلزه ای‚ و غیره دارد.زبان پشتو صاحب آثار و ادبیات است‚ دیرینه ترین اثر از این زبان، از سده ی شانزدهم میلادی است.سراینده نامور، خوشحال خان، آثاری به این زبان از خود به جای گذاشته است . همچنین مقدار زیادی اشعار محلی و داستان و افسانه به این زبان موجود است.تا سال 1936 زبان فارسی دری، زبان رسمی افغانستان بود و از آن پس، پشتو به عنوان زبان رسمی افغانستان شناسانده شد و فارسی دری در رده ی دوم جای گرفت.از این زبان در دوره ی میانه و باستان،اثری بر جای نمانده است.

زبانهای کردی

زبانهای کردی،مجموعه ای از زبانهای ایرانی باختری هستند که در گستره ی ایران و ترکیه و عراق و ارمنستان و سوریه رواج دارند.در سال 1897 برای نخستین بار روزنامه ای به نام کردستان به زبان کردی در قاهره منتشر شد.در ایران و عراق، کردی به دبیره ای که از عربی گرفته شده، نوشته میشود؛ در سوریه به دبیره ای نوشته میشود که در سال 1930 از دبیره ی لاتینی گرفته شده است؛ در ارمنستان، کردی به دبیره ای نوشته میشود که در سال 1945 از دبیره ی روسی گرفته شده است.در کردی، واژگان زیادی از فارسی و عربی و ترکی و روسی یافت میشود در این میان نفوذ فارسی و کردی بیشتر از ترکی و هر سه بیشتر از روسی است. از زبانهای کردی در دوره ی میانه و باستان اثری به یادگار نمانده است.
از میان زبانهای کردی،میتوان به زبان زازی یا دملی اشاره کرد که در گستره ی کردنشین باختری،بیشتر بدان سخن میرود و همچنین زبان گورانی که که در گستره ی کردنشین جنوبی، رواج دارد که لهجه های گوناگونی دارد. گورانی لهجه ای است که ادبیات مذهب اهل حق بدان نوشته شده و مانند زازا به شاخه شمالی دسته باختری تعلق دارد.آنچه که امروزه به نام زبان کردی خوانده میشود زبان کرمانجی نام دارد که لهجه های گوناگونی مانندمکری‚ سلیمانیه ای‚ سنندجی‚ کرمانشاهی‚ بایزیدی‚ عبدوئی‚ زندی دارد.
ریشه زبان کردی از زبان اوستایی است و به ویژه، زبان گورانی نزدیکی فروانی به اوستایی دارد.

زبان آسی

زبان آسی از زبانهای ایرانی خاوری است که در شمال قفقاز جریان دارد.آسها در اصل از خاور دریای کاسپین(مازندران) به این گستره کوچیده اند و بنابراین، با سغدی و خوارزمی نزدیکی دارند.1 زبان آسی دارای دو گویش است.گویش خاوری که ایرونی و گویش غربی که دیگوری نامیده میشود.بیشتر سخنوران آسی به گویش ایرونی گفتگو میکنند و این گویش در زبان ادبی آسی، اساس به شمار می آید و به دبیره ی روسی نوشته میشود، البته با دگرگونی هایی همراه است که آن را برای نوشتن زبان آسی هماهنگ کرده است.این زبان،بازمانده ی زبان سکاهای غرب است2 که بسیاری از ویژگی های زبانهای ایرانی باستان را مانند صرف هفت گانه ی حالتهای اسم و به کار بردن پیشوندهای فراوان برای کارواژه ها ،نگاه داشته است. دستگاه آوایی آسی زیر نفوذ زبانهای قفقازی قرار گرفته و واژگان آن از زبان روسی اثر پذیرفته است. زبان آسی تنها زبان ایرانی نو است که از زبان فارسی اثر نگرفته است.بنیان گذار ادبیات این زبان، "کوستاختاگوروف"(1916-1895) است. ادبیات آسی شامل داستانها و افسانه های جالبی است که از سده گذشته،ضبط آنها آغاز گردیده است. از نامورترین این داستانها سلسله داستانهای قهرمانان نرت است.

زبان بلوچی

زبان بلوچی از شمالی زبانهای ایرانی باختری است که در بلوچستان ایران و بلوچستان پاکستان و در افغانستان و جنوب آسیای میانه(ترکمنستان) و همچنین در شارجه، بدان گفتگو میشود.این زبان به شوند مجاورت در کنار زبانهای ایرانی خاوری، برخی از ویژگی های آن ها را نیز دریافت کرده است. همچنین گذشته از فارسی، از براهوی و سندی نیز واژگانی وام گرفته است.این زبان دارای لهجهای بلوچی باختری و بلوچی خاوری است که هر یک به دسته هایی بخشبندی میشوند.اندک زمانی است که در تاجیکستان به این زمان توجه میشود.برای نوشتن بلوچی از دبیره ی اردو_که از دبیره ی فارسی گرفته شده_ استفاده میشود.در این زبان،واژگان فراوانی از زبانهای ایرانی کهن به یادگار مانده است.

زبان پارسی

زبان فارسی یا فارسی دری، دنباله ی فارسی میانه است. این زبان که از زمان یعقوب لیث صفاری،زبان رسمی ایرانیان شده است، اندک اندک جانشین دیگر زبانهای ایرانی چون سغدی و سکایی و خوارزمی و بلخی گردید . در گستره ی پهناوری از جهان، از هند تا اروپا و از دریای خوارزم تا خلیج فارس گفتگو میشد.
در فاصله ی میان سقوط ساسانیان و روی کار آمدن صفاریان، زبان علمی زرتشتیان ایران، فارسی میانه ی زرتشتی و زبان علمی مانویان، فارسی میانه ی مانوی و پهلوانیک(پهلوی اشکانی) و سغدی مانوی بود.
دولت سامانی نیز به رواج زبان فارسی مایل بود و دولت غزنوی آن را در هندوستان رواج داد.فارسی در دربار مفولی هند، زبان رسمی بود. رواج زبان فارسی در هند شوند به وجود آمدن زبان اردو شد که زبان رسمی پاکستان است و به دبیره ای برگرفته از دبیره ی فارسی نوشته میشود.زبانی که در هند، آن را هندوستانی می نامند و به دبیره ای که از دبیره ی سنسکریت گرفته شده،نوشته میشود؛ با اردو هم ریشه است.
سلجوقیان، زبان فارسی را در آسیای کوچک رواج دادند. در دولت عثمانی نیز،فارسی رایج بود. برخی از سلطانهای عثمانی هم چون محمد فاتح و سلیم نخست به فارسی، چکامه سروده اند.
با تسلط استعمار غربی بر کشورهای خاوری از رواج زبان فارسی کاسته شد. فارسی دری امروزه در افغانستان و تاجیکستان و ایران، گفتگو میشود. در هر سه کشور از سالهای نخست سده بیستم میلادی، شرایط به گونه ای بوده که فارسی رایج در هر سه کشور در راهی گام گذارند که اندک اندک، آنها را از هم جدا خواهد کرد.در فارسی رایج در تاجیکستان که اکنون به دبیره ی روسی نگاشته میشود، واژگان زیادی از روسی درونشد کرده است. در فارسی رایج در افغانستان، واژه های زیادی از پشتو گرفته شده است و در فارسی رایج در ایران از زبانهایی چون فرانسوی و عربی، واژگان زیادی آمده است. هم چنین در هر سه کشور واژگان تازه ای توسط فرهنگستان ها، ساخته شده است که با یکدیگر متفاوتند. وجود واژگانی از زبانهای گوناگون و اصطلاح های متفاوت برای بیان یک مفهوم در فارسی ایران و افغانستان و تاجیکستان، شوند آن میشود که پیوند زبانی میان ایرانیان و تاجیکان و افغانان با دشواری همراه شود.
در فارسی دری، واژه ی "فهلویات" که جمع "فهلوی" است به ادبیاتی گفته شده است که به زبانی غیر از فارسی دری نوشته میشده است. واژه ی "فهلوی" عربی شده ی واژه ی "پهلوی" است که پس از اسلام به فارسی میانه، گفته میشده است.

یغنوبی

این زبان بازمانده ی یکی از لهجه های سغدی است که در دره یغنوب‚ میان جبال زرفشان و حصار‚ بدان سخن میگویند و تنها اثر زنده ای است که از زبان سغدی به جای مانده و در آن مانند زبان سغدی هنوز میتوان، گذشته را از ماده مضارع ساخت و نشانه جمع نیز در آن t-است. از این جهت با زبان آسی که علامت جمع در آن tA است مانند است.یغنوبی نیز مانند دیگر لهجه های ایرانی بسیاری از واژگان فارسی و عربی را دریافت کرده است.

زبان آذری

در دوره ی اسلامی، در آذربایجان زبانی گفتگو میشده است که "آذری" نامیده میشده است. بر اثر اتابکان و ایلخانان و قره قویونلو و آق قویونلو بر آذربایجان، از ترکی و فارسی و آذری، زبانی به وجود آمد که "ترکی آذری" نامیده میشود.این زبان اندک اندک، تا زمان صفویه،جای زبان آذری را که زبانی ایرانی بوده گرفت.


نویسنده: یزدان صفایی
----------------------
پی نوشت:
1.درباره زبان سغدی و خوارزمی بنگرید به مقاله نگارنده با عنوان زبانهای ایرانی میانه
2.درباره ی زبان سکایی بنگرید به مقاله نگارنده با عنوان زبانهای ایرانی باستان


بن مایه ها:
1)تاریخ زبان فارسی.دکتر محسن ابوالقاسمی، نشر سمت
2)مقاله زبانها و لهجه ها ( گویشها ) ایرانی امروز،دکتر احسان یارشاطر , گردآوری از ارشام پارسی،پایگاه پژوهشی آریارمن
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

به نام خداوند جان و خرد
ز شعر دلکش ايران کسي بود آگاه      که لطف طبع و سخن گفتن دري داند

زبان فارسي امروزين ما آميزه‌اي از فارسي ميانه يا پهلوي ساساني، با وام‌واژه‌هاي بسيار تا بيش از ‌٥٠ درصد از عربي است. اين زبان را با انتساب به دربار پادشاهان ساساني که تيسفون بود، «دري» ناميدند. پس از سقوط سلسله ساساني به دست مسلمانان صدر اول در دهه‌هاي اول ظهور اسلام و رو به ضعف نهادن آيين زرتشتي، زبان دري پديد آمد.

اين زبان ابتدا زبان گفتار بود و در خراسان بزرگ رشد يافت و سپس با آميزش با لهجه‌هاي متفاوت بويژه لهجه‌هاي جنوب و جنوب غربي ايران شکل گرفت و «فارسي» (منسوب به فارس) ناميده شد. در سده‌هاي اوليه اسلامي که زبان عربي زبان علمي سراسر جهان بود، در ايران هم اهل علم آثار خود را به عربي نوشتند، تا رفته رفته زبان دري با دريافت وام‌واژه‌ها يا لغات دخيل بسيار از عربي توانست از زبان شفاهي، به صورت زبان نوشتاري درآيد. آن‌چه از روزگار نخستين زبان فارسي دري به‌جاي مانده، عمدتاً در لابه‌لاي کتاب‌هاي عربي است، و از قرن سوم و بيش‌تر از آن در قرن چهارم هجري است که آثار مستقل نظم و نثر فارسي دري پديد آمده است.


زبان فارسي که پشتوانه ‌١٢ قرن ادب نظم و نثر مکتوب دارد، در ميان حدوداً چهارهزار زبان و لهجه که امروزه در جهان هست، نقش و اهميت کم‌نظيري دارد.زبان‌شناسان آن را دومين زبان از نظر آسان‌آموزي شناخته‌اند.از سوي ديگر موقعيت تمدن اسلامي و فرهنگ ايران اسلامي و انقلابي، جاذبه آموختن زبان فارسي را دوچندان کرده است.امروزه در اغلب دانشگاه‌هاي بزرگ در سراسر جهان رشته زبان و ادب فارسي داير است و اين علاوه بر مراکز ايران‌شناسي و اسلام‌شناسي است. با تأسي به رهبر فرزانه و خردورز انقلاب اسلامي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، مسؤولان دولت هم به اين جاذبه و نقش کليدي زبان و ادب فارسي واقف‌اند و به مدد رايزني‌ها و خانه‌هاي فرهنگ که در اغلب کشورهاي جهان داير است.

با مراکز ايران‌شناسي دانشگاه‌هايي که گروه يا رشته زبان فارسي دارند، نقش تاريخي و فرهنگي خود را ايفا مي‌کنند. اگر اهميت زبان‌هاي بشري را به داشته‌ها و ذخاير فرهنگي آن بدانيم، زبان و ادب فارسي جايگاه بي‌همتايي دارد و با دوازده قرن ميراث مکتوب، دومين زبان جهان اسلام است. زبان فارسي در جمهوري اسلامي ايران، افغانستان و تاجيکستان جمعاً در حدود ‌١٠٠ ميليون سخنور دارد. اين نيز مايه شگفتي است که سمرقند و بخارا و توابع آن‌ها در جمهوري ازبکستان، به ‌تقريب يازده ميليون فارسي زبان دارد که مانند تاجيکان، اين زبان مادري و نياکان خود را به خط سيريليک (روسي) مي‌نويسند.

در قرآن کريم بيش از ‌٥٠ واژه فارسي وجود دارد. براي شرح و تفصيل اين مسأله مي‌توان به کتاب نو – کلاسيک «واژه‌هاي دخيل در قرآن مجيد» نوشته آرتور جفري ترجمه دکتر فريدون بدره‌اي و منابع ديگر از جمله دانشنامه‌هاي قرآن (به انگليسي و فارسي) مراجعه کرد. قدمت و تاريخ زبان فارسي دري، هم‌اندازه تاريخ اسلام است. يک نشانه واقعي به نقل منابع معتبر عربي و فارسي کهن اين است که سلمان فارسي صحابي جليل‌القدر، سوره فاتحه را به درخواست ايرانيان، به فارسي ترجمه کرد و حضرت رسول اکرم (ص) اين مسأله را روا دانستند. او «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم» را «به نام يزدان بخشاينده بخشايند» ترجمه کرده بود.

نيز در کتاب «تکوين زبان فارسي» نوشته دکتر علي‌اشرف صادقي به نقل از منابع قرن سوم ‌هجري، چند عبارت فارسي که حضرت پيامبر (ص) به صحابه فرموده‌اند، نقل شده است. استعمار انگلستان و دست‌اندازي‌اش به هند، در قرن ‌١٩ تا اواسط قرن بيستم که شبه قاره هند به رهبري گاندي استقلال يافت، باعث شد که زبان فارسي که زبان رسمي آن سرزمين پهناور بود، جايگاه خود را که نهصد سال برقرار بود، از دست بدهد. در اين دوره درازآهنگ مهم‌ترين آثار شعر و ادب و علم و تاريخ‌نگاري هنديان به زبان فارسي بود. چنان‌که اشاره شد و ايران‌شناسان غرب هم معترف‌اند، شعر و ادب فارسي در ميان «ادبيات»‌ جهاني، مقامي رفيع و منيع دارد.

همين است که از قرن شانزدهم ميلادي يعني با پاگرفتن رنسانس، صدها اثر از آثار ادبي، اخلاقي و عرفاني بويژه آثار منظوم فارسي به مهم‌ترين زبان‌هاي اروپايي، بويژه فرانسوي، انگليسي و آلماني و ده‌ها زبان ديگر، و نيز زبان ترکي استانبولي و ايتاليايي ترجمه شده است. پژواک ترجمه فيتز جرالد از «رباعيات خيام» از فارسي به انگليسي از قرن نوزدهم تاکنون شنيده مي‌شود و ترجمه‌هاي اين اثر همچنان ادامه دارد.شاهنامه‌پژوهي و ترجمه کامل شاهنامه يا ترجمه منتخب‌هايي از آن به اغلب زبان‌هاي اروپايي انجام گرفته: از جمله به زبان انگليسي (چند کوشش) و آلماني و فرانسه (چند کوشش) و ترجمه منظوم به ايتاليايي، و نيز دانمارکي. به عربي در قرن هفتم هجري به همت بُنداري ترجمه شده است. نيز به گجراتي و ترکي عثماني برگردانده شده است.

براي ملاحظه مهم‌ترين کوشش‌ها در اين زمينه بهتر است به «کتابشناسي فردوسي» تأليف ارزشمند استاد ايرج افشار مراجعه شود. گلستان و بوستان سعدي نيز ترجمه‌هاي بسياري دارد. براي تنوع به نکته‌اي از نفوذ انديشه سعدي و داستان‌هاي نغز کوتاهش در ادب انگليسي مي‌توان به موردي اشاره کرد و آن اين است که ارنست همينگ‌وي، داستان‌نويس شهير معاصر آمريکايي، در نوشتن شاهکارش «پيرمرد و دريا» - که در حدود ده ترجمه به زبان فارسي دارد - از اين دو بيت سعدي الهام گرفته است:

شد غلامي که آب جو آرد            آب جو آمد و غلام ببرد

دام هر بار ماهي آوردي             ماهي اين بار رفت و دام ببرد


مولانا جلال‌الدين محمد بلخي که در ايران به مولوي و در غرب به رومي مشهور است، در يک قرن اخير بسيار مورد توجه ايران‌شناسان بزرگ بوده است. نيکلسون، استاد دانشگاه کمبريج، هم «مثنوي» را به علمي‌ترين وجه در زبان اصلي فارسي تصحيح کرده، هم آن را تماماً به انگليسي ترجمه کرده، و هم شرح و تفسيري مفصل به انگليسي بر آن نوشته، که در سال‌هاي اخير به همت آقاي حسن لاهوتي، به فارسي برگردانده و در شش دفتر چاپ شده و عنوان کتاب سال هم گرفته است. شادروان عبدالباقي گولپينارلي، ايران‌شناس مسلمان و شيعي ترک، مترجم قرآن به ترکي جديد، هم کل مثنوي و ديوان حافظ را به ترکي استانبولي برگردانده است.

در دوره جديد که توجه غربيان به فرهنگ شرق – اعم از خاور دور و خاورميانه – بالا گرفت و نهضت فکري و عرفاني و فرهنگي به نام روزگار نو New Age پديد آمد، توجه به مولانا هم اوج تازه‌اي يافت. چنان‌که ترجمه اقتباس‌گونه بعضي از غزليات مولانا معروف به غزليات شمس، بسيار مردم‌پسند واقع شد و شمارگان يک ميليون نسخه پيدا کرد. يا ويليام چيتيک ايران‌شناس و اسلامشناس آمريکايي که به اسلام شيعي گراييده و رسماً مسلمان شده و «صحيفه سجاديه» را هم به انگليسي شيوايي ترجمه کرده، بر مبناي مقالات شمس، زندگي‌نامه خودنوشت شمس تبريزي را تدوين کرده که با استقبال عام و خاص مواجه شده است.

براي ملاحظه ترجمه‌هاي مثنوي و غزليات و ديگر آثار مولانا به «کتابشناسي مولوي» اثر خانم دکتر ماندانا صديق بهزادي مراجعه فرماييد.پروفسور لئونارد لوئيزون ايران‌شناس مسلمان‌شده و شيعي عارف، بخشي از آثار عطار و نيز منتخبي از غزليات حافظ را به انگليسي برگردانده و چندين اثر ارزشمند در معرفي عارفان و عرفان اسلامي ايراني نوشته است. ديوان حافظ بارها به بسياري از زبان‌ها ترجمه شده، ترجمه انگليسي ويلبرفورس کلارک و ترجمه پيتر ايوري مشهور در بازار کتاب در ايران و خارج موجود است.ترجمه پروفسور شارل هانري دو فوشه کور از کل ديوان حافظ به فرانسه، همراه با تعليقات و توضيحات روشنگر در سال‌هاي اخير انجام گرفته و عنوان کتاب سال جهاني جمهوري اسلامي ايران را يافته است.

درباره ترجمه‌هاي ديگر حافظ مي‌توان به «کتابشناسي حافظ» تدوين دکتر مهرداد نيکنام مراجعه کرد.از آثار داستاني و غيرداستاني نويسندگان بزرگ معاصر ايران از جمله آثار شادروان جلال آل ‌احمد و هوشنگ مرادي کرماني و ديگران هم ترجمه‌هاي بسياري در دست هست و شايسته است که با حمايت «خانه کتاب» و «مرکز نهضت ترجمه»، کتاب‌نامه کاملي از کل آن‌ها تدوين شود.

زبان فارسي دوستان چندي بگويم از زبان فارسي     گرچه هر آگاه داند داستان فارسي

شرق و غرب عالمي زير نگين اين زبان    خود جهان ديگري باشد جهان فارسي

در سمرقند و بخارا مي‌وزد همچون بهار   عطر انسان‌پرور بي‌ترجمان فارسي

بس‌ حکيمان جهان آموختندي اين زبان     رفته تا اوج فلک با نردبان فارسي

شعر فردوسي جهانگيرست و جان‌بخش ‌است نيز      روح تازه مي‌دهد شعر روان فارسي

هرکه دانا شد توانا مي‌شود بي‌هيچ شک    گفت فردوسي و افزون‌شد توان فارسي

از سنايي تا سپهري فيض‌بخشي مي‌کنند     عطر عرفان بشنويد از عارفان فارسي

منطق‌الطيري سليمان‌، گويي از عطار يافت     نوشدارو مي‌دهد پير مغان فارسي

«قدسيان گويي‌که شعر حافظ از بر مي‌کنند»    اين‌چنين حافظ زندگوي بيان فارسي

«چيست اين سقف بلند ساده بسيار نقش»    نيست جز بخت بلند آسمان فارسي

«کلبه ‌احزان شود روزي‌ گلستان غم‌ مخور»    تا که گل‌ها مي‌دهد اين گلسِتان فارسي

«اي جوانان عجم جان من و جان شما»      بشنو از اقبال شعر جاودان فارسي

«چون چراغ لاله‌سوزم در خيابان شما»      بوي جان مي‌آيدم از بوستان فارسي

هرچه تاريکي ناداني ز عالم، رخت بست      تا ‌که شد خورشيدپرور کهکشان فارسي

شيوه شيواي آن شعر روان آرد به بار     ذهن ايراني چو شد يار زبان فارسي»

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در درازنای دوازده سده تاریخ زبان پارسی نو، واژگان این زبان در پی رویدادهای تاریخی، رخنه‌های دینی و تصرف بیگانگان، به دست تازیان و مغول‌ها، و سرانجام با تأثیر فرهنگ بیگانه دستخوش دگرگونی معنایی، تکمیل‌ها، و پذیرش وامگیری واژه از زبان‌های بیگانه شدند. این دگرگونی کم‌وبیش همیشه از یک سوی با تاخت‌وتاز واژگان بیگانه و از سوی دیگر با خواستاری پاک نگه داشتن زبان نوشتار روبرو بود.

در جایی که برخی از اندیشمندان و دانشمندان در خدمت تازیان گشایشگر (فاتح) درآمدند و کارهایشان را به زبان رسمی آن زمان نوشتند و حتی در نوشته‌های پارسی هم تازی‌گرایی ورزیدند، دیگرانی هم بودند که کوشیدند زبانزدهای پارسی را به جای زبانزدهای فلسفی و دانشی تازی بنهند؛ این کار بیشتر در پی خواستاری فرمانروایانی که از زبان بیگانه چندان آگاهی نداشتند، انجام می‌پذیرفت.
روشن است که بیرونی کتاب «التفهیم» خود را برای دختر خوارزم‌شاه نگاشت، کتابی که ریپکا متنش را «نثر پارسی به روشنی ریشه‌مند» می‌خواند. معین در دانشنامۀ پورسینا بیش از 1000 زبانزد فلسفی را شمارده که پورسینا خود ساخته است. جوزجانی، ناصرخسرو، خواجه نصیر توسی، بابا افضل کاشانی و دیگران نیز در شمار پیروان اویند. با گذشت سده‌ها و به ویژه در دورۀ مغول، واژگان تازی چنان زیاد شدند که برخی از نوشته‌ها همانند «درّۀ نادره» برای دانشوران هم، اگر نه یکسره، دست‌کم تا اندازه‌ای درنیافتنی می‌ماندند. کاربرد بسیارِ زیورهای زبانیِ قلمبه‌سلمبه، سبک خوبی شمرده می‌شد. ریپکا سبک تاریخ وصّاف را «نمونۀ هراس‌انگیزی از نثر زیورآلود متکلف تاریخی» می‌داند.
این روش زیورآرایی با اندکی سستی تا به روزگار قاجار پابرجا ماند، البته نه چنان که بتواند با شرایط سیاسی و اقتصادی تازه کنار بیاید. در دو سدۀ بازپسین به ویژه پس از شکست ایران در جنگ با تزارها (1856 و 1857) هنگامی که روگشت (رفرم) در کارهای دولتی، ضرورتی حتمی برای رویارویی با خطر شکست ایران از آن کشور همسایه شد، و در پی آن همواره مفهوم‌های تازه، زبان بومی را زیر آب خود می‌برد، باید به ساده‌سازی روش نوشتار و گسترش‌دهی گنجینۀ واژگانی زبان اندیشیده می‌شد.
وضع بدتر و بدتر ‌شد، به ویژه هنگامی که صدها ایرانی در سدۀ بیستم راهی کشورهای باختری شدند تا دانسته‌های تازه‌ای از فرهنگ، سیاست و ادبیات اندوزند. نیز پس از جنگ جهانی یکم، هزاران و سپس صدها هزار دانشجوی ایرانی و دیگر رهسپاران اروپا و آمریکا به دانشگاه رفتند و همچون دانش‌آموختۀ برخی از رشته‌های دانش و فن، زبانزدها را به میهن آوردند.
پاره‌ای از باخترزدگان گذشته از مفهوم‌های سیاسی و اقتصادی و دانشی که برایشان واژه‌ای در پارسی نبود، گرایش به کاربرد برخی از واژگان فرانسه چون point de vue, merci, sérieux و جز اینها داشتند و با این کار خود را دانش‌آموخته و دانا وامی‌نمودند. این توفان وایرانگرِ گنجینۀ واژگانی و خود زبان، باید به زودی بازداشته می‌شد.
نگاه گذرای من به پیشرفت واژه‌سازی در زبان نوشتاری تنها تا به بُن‌گشت اسلامی سال 1979 می‌رسد، از آن هنگام گرایش تازه‌ای پیدا شد که در باره‌اش پژوهشی بنیادین بیرون نایمده است.
در سال‌های بیست، پس از سرنگونی فرمانروایی قاجار و سازماندهی نو ارتش، بهسازی‌هایی آغاز شد که می‌خواست برابرهای پارسی سره را به جای زبانزدهای ارتشیِ تاخته از ترکی بنشاند. گروهی از واژه‌دانان و سره‌سازان زبانی توانستند زیر بالابینیِ ستاد ارتش زبانزدهای نظامی چون سروان، گروهان، گردان، ارتش، و هنگ را در برابر واژگان بیگانۀ روسی، ترکی و دیگر زبان‌ها بنشانند. این پیشگامی از آن رو تاج کامیابی بر سر نهاد که هر سال بیش از صدهزار روستایی که بیشترشان بی‌سواد بودند، پس از پایان سربازی، واژگان را به روستاهایشان می‌بردند و به مردم می‌رساندند و باز به کارشان می‌داشتند. هواخواهان پارسی سره از این امکان بهره جسته بر آن شدند که همۀ واژگان تازی را که از سده‌ها پیش به پارسی درآمده بود، بیرون برانند. یکی از نمایندگان برجستۀ آنان کسروی بود که کارهایش امروز هم هنوز به خاطر درونۀ پرارزشش خوانده می‌گردند و بر آنها ارج و آزرم گذاشته می‌شود. واژه‌سازی فردی این بدی را داشت که بیشتر، برای یک زبانزد، برابرهای گوناگونی ساخته می‌شد. «فرهنگستان» در سال 1937 پدیدار شد تا این تودۀ واژگان تندورانه و گاه درنیافتنی و بی‌معنیِ تازه را در آبراهۀ درست بیندازد. این بنیاد نوپا بر آن بود که کمبود و نارسایی زبان را بزداید و از آن در برابر خطر توفان واژه‌های بیگانه نگاهبانی نماید. فروغی، یکی از هموندان بالای فرهنگستان که در آن هنگام نخست‌وزیر هم بود، گفت که در پی پیشرفت دنباله‌دار دانش، فلسفه و صنعت، جای بسیاری از واژگان در زبان پارسی، تهی است، چنان که نه همۀ اندیشه‌های ما می‌تواند بر زبان آورده شود. البته با گزینش چهره‌های رخنه‌گر سیاسی که از آگاهی‌های فنی (تخصصی) بهره‌ای ندارند، نمی‌توان در عمل به آماج‌ها و آهنگ‌ها دررسید. با این همه چند واژه‌ای که برای مردم پذیرفتنی بود، ساخته شده پرشتاب جا افتاد. برای نمونه به جای وزارت‌ داخله، وزارت مالیه، وزارت عدلیه و وزارت صنایع، نام‌های وزارت کشور، دارایی، دادگستری، پیشه و هنر، جا افتاد. پس از سرنگونی رضاشاه مستبد، سنجش (انتقاد) از ساخته‌ها و شیوۀ کار فرهنگستان چنان سخت بود که این نهاد عملاً فرو ریخت.
در سال‌های هفتاد [میلادی] کوشش شد که کار فرهنگستان زیر نام تازۀ «فرهنگستان زبان فارسی» دگرباره دنباله‌گیری شود. بیش از 30000 واژه در گروه‌های این فرهنگستان به گفتگو و پیشنهادگزینی گذاشته شد. این واژه‌ها در دسترش من نیستند.
ده‌ها جزوه با عنوان «پیشنهاد شما چیست؟» باید کسان را برمی‌انگیخت تا برابرهای پیشنهادی دلچسپی برای زبانزدهای انگلیسی بسازند. برآیند این کار ناچیز بود. دلیستگی‌ها بیشتر در زمینۀ ساختن واژگان تازۀ دانشی بود. حسابی ریاضی‌دان و شیبانی شیمی‌دان نتوانستند اندیشه‌هایشان را پیش ببرند. شیبانی حتی نام‌های ترکیب‌های شیمیایی را هم به پارسی برگردانده بود.
در سال‌های پس از جنگ تا بُن‌گشت فوریۀ 1979 نیاز باسوادان، گزارشگران، نویسندگان و استادان که روز به روز شمارشان بالا می‌رفت، تکمیل گنجینۀ واژگانی زبان را بایسته‌تر و بایسته‌تر می‌ساخت. آموزگاران و استادان یا واژه‌های بیگانه را به کار می‌بردند، یا آنها را به گونه‌ای به پارسی برگردان می‌کردند که تنها نزد ویژه‌شناسان دریافتنی بود. شاخه‌های چندگونۀ صنعت از اروپا و آمریکا، شوروی و چکسلواکی و رومانی همراه هزاران زبانزد فنی به همراه نام‌های کارافزارها روانۀ ایران می‌شدند و باید در برابرشان واژگان فنی تازه‌ای ساخته می‌شد. نیز برگردان‌های روزافزون از زبان‌های گوناگون، نویسندگان خویش را وادار می‌ساختند که خود کاری برای خویش بکنند. آشفتگی، هر مرز و اندازه‌ای را زیر پا گذاشت.
رخنۀ فرهنگ اروپایی و شاروندی (تمدن) در زمان میان دو جنگ جهانی، معنویت را بر آن داشت که بی نگرش به لایۀ فرنگی‌مآب‌ها که بی هیچ پایداری در سرمستی مجذوبانۀ باخترزدگی فرو می‌رفتند، به رویارویی با اندیشه‌های بیگانه بپردازد. فروغی ادب‌پژوهی که در بالا یاد کردیم، در سال 1939 کتاب «سیر حکمت در اروپا»ی خود را بیرون داد و در این کار دوپوشی خود، فهرست 281 واژۀ فنی (تخصصی) فرانسه و در کنار آنها برابر پارسی‌شان را به دست داد. این فهرست دربرگیرندۀ واژگانی بود که در متن به کار رفته بودند. فهرستی دیگر پیوسته به واژگان فلسفی بود که در دیگر نوشته‌های پارسی معمول بودند. وی می‌کوشید که به جای زبانزدهای معمول در اروپا، واژگان فنی پارسی‌اسلامی بنشاند. نویسنده که ریشۀ ژرفی در ادبیات پارسی داشت و بر این باور بود که باید ژرف‌ترین اندیشه‌های جهان بیگانه را در زبانی روان باز گوید- در ناهمسازی با گفته‌هایش به هنگام مدلل ساختن نیاز به فرهنگستان- باید باز و باز دست به واژه‌سازی‌های نو به نو می‌زد. چنین است که نزد او «کارمایه» را در برابر «انرژی»، «همه‌خدایی» را در برابر «پانته‌ئیسم»، خودآگاهی را در برابر conscient، «خودهستی» را در برابر chose en soi، و «درون‌بینی» و «جان‌بینی» را در برابر  intuitionمی‌یابیم.
چند پژوهشگر کوشیدند در پاسخ به نیاز و خواست زمانه، واژه‌نامه‌هایی برای پهنۀ ویژه‌شناختی (تخصصی) خود بیرون دهند.
واژه‌نامه‌ای که از سوی بنیاد فرهنگ ایران بیرون داده شد و با همکاری دانشمندان گوناگون و به ترتیب الفبا با به دست دادن زبانزدهای فرانسه و انگلیسی نوشته شده بود، کاری ویژه و برجسته بود. در سرسخن آن گفته شده که بیرون‌دهندگان از خود زبانزد فنی تازه‌ای نساخته‌اند، بلکه واژگان ساخته‌شدۀ دانشی را گرفته‌اند و اگر از واژه‌ای دو برابرنهاده در دست بوده، آن را که بیشتر کاربرد داشته برتری داده‌اند.
این فرهنگ و فرهنگ‌های همانندش را باید برای نگارش واژه‌نامۀ کامل زبان پارسی به کار گرفت.
در این فرهنگ چند زبانزد هم برگردان‌ناپذیر دانسته شده، برای نمونه: viscos, minum, sinus, cinématique. برخی از زبانزدهای فنی از گنجینۀ واژگان امروزی یا از کارهای ادبیات چکادی (کلاسیک) گرفته شده‌اند. چند نمونه از آنها را به دست می‌دهیم: «چگال» در برهان قاطع به معنی «گران و سنگین» و «درهم‌نشسته» است، و در اشتین‌گاس: «thick, compact» و «heavy»، و «چگالش» به معنای تبدیل به مایع شدن یا کردن، از آن واژه ساخته شده. در برابر «یاخته» در برهان قاطعِ معین آمده: «حجره که آن خانه است» و در اشتین‌گاس به a small wine-jar برگردان شده که این واژۀ برهان قاطع را به جای «سلول» نشانده‌اند.
درآمیزه‌هایی که با «دما» ساخته شده‌اند، ارزش نگرش ویژه‌ای دارند. برای نمونه: «دماپای»: Thermostat؛ «دماسنج»: Thermometer؛ «دماگرایی»: Thermotropism. واژۀ دما به جای Temperament است و نزد نفیسی: «مزاج و طبیعت»!
زنده‌سازی واژگان فراموش‌شدۀ کهن در زمینۀ نامگذاری کارافزارهای فنی و مفهوم‌های باب روز، انجام‌پذیر گشت. این کار با ساخته شدن درآمیزه‌هایی ساخته‌شده از واژگان پارسی، و گاه از یک بخش پارسی و یک بخش به‌وام‌گرفته‌شدۀ بیگانه و معمول انجام می‌پذیرفت. برخی از واژگانی که نام چیزهایی بودند که دیگر کاربرد نداشتند، امروزه نام پدیده‌ای در فن‌آوری نوین گشته‌اند. برای نمونه: «رکاب» که رکاب سوار شدن بر اسب بوده؛ یا «پدال». موردهایی هم هست که واژگان به معنی معمولشان برای مفهومی تازه به کار برده می‌شوند.
واژه‌سازی‌های فرهنگستان و دیگر بنیادها تا دیرزمانی نتوانست پاسخگوی نیاز نویسندگان باشد. خانلری ادبیات‌شناس ارجمند در سال 1975 در همایش پژوهشگران ایرانی می‌گوید که کشور به آهنگ به پیوندآیی با دانش نهفته در زبان‌های دیگر باید واژه‌های تازه‌ای بسازد. زبان، تنها دربرگیرندۀ 250 واژۀ فنی‌ست، که شمار معمول آنها در زبان‌های دیگر 3000 است. بسیاری از نویسندگان و برگردانندگان برای چیرگی بر این دشواری، بر پایۀ صلاحدید و توان دریافت خویش، فهرستی از زبانزدهای فنی و با واژه‌های ساخته‌شان را برای شنوندگان و خوانندگان کارهایشان، به متن می‌افزودند. در این زمینه فروغی پیشتاز بود. در پی او می‌توان نام‌های یک رده از نویسندگان نامدار را آورد که در واژه‌سازی و گستراندن گنجینۀ واژگانی از خود شایستگی نشان داده‌اند.
امیر حسین آریانپور ناچار بر کتاب خود «زمینۀ جامعه‌شناسی» فهرستی 74برگی از زبانزدهای فنی انگلیسی و پارسی را پیوست کرد. فروغی کمتر واژه‌سازی سره می‌کرد، وی به روشنی بیشتر به واژه‌سازی گرایش دارد تا به پارسی سره. گویا آریانپور بر آن است که برگردان‌های تازی کمتر می‌مانند. چند نمونه از ساخته‌های وی: «خودبسندگی»: autarchy؛ «مغزشویی»: brain-washing؛ «دیوان‌سالاری»: bureaucracy؛ «آشفتگی»: chaos؛ «سازش»: compromise؛ «ستیزه» یا «کشاکش»: conflict؛ «همآوایی»: conformity؛ «پویا»: dynamic؛ «نمایش»: expression و جز اینها. من در 47 برگ، 50 واژۀ نوی از این دست را شمرده‌ام.
نجف دریابندری در برگردان History of western philosophy پافشاری می‌کند که فهرست واژگانش به‌هیچ‌روی دربرگیرندۀ همۀ زبانزدهای فلسفی نیست، بلکه بیشتر باید راهنمایی برای خوانندگانی باشد که می‌خواهند بدانند کدام زبانزد فنی شناخته‌شده با کدام برابر خود در متن یکی است. دریابندری در ساختن واژگان تازه صرفه‌جوست. وی بیشتر از واژگان فنی کلاسیک فلسفی (فرزان میهنی) بهره می‌گیرد. حداکثر در برابر یک واژۀ سرۀ پارسی و یک واژۀ وام‌گرفته‌شدۀ تازی، زبانزد انگلیسی را می‌آورد. گهگاه به واژه‌سازی می‌پردازد، برای نمونه: «معرفت از پیش»: apriori Knowledge؛ «رفتاریان»: behaviorists؛ «جان»: entelechy. در برابر برخی از زبانزدها، برابر پارسی-تازی گوناگونی را به کار می‌گیرد. نمونه‌ها: «اشراق، دید، مکاشفه، شهود» در برابر intuition؛ در برابر monism؛ «توحید، وحدت و مذهب وحدت» را بهتر می‌بیند؛ و برای ontological argument «برهان معرفت‌الوجود» را به کار می‌زند. گاه وی زبانزد را برگردان می‌کند و آن را کنار واژۀ بیگانه می‌آورد، نمونه‌: "solipsism «اصالت من»".
ایرج اسکندری در برگردان «سرمایه»ی مارکس بیشتر در پی آن بوده که درونه را نازک‌سنجانه باز دهد تا این که زبان را از واژگان وام‌گرفته پاک سازد. وی به پیوست 180 واژۀ فنی اقتصادی به انگلیسی، روسی، فرانسه و آلمانی را همراه برابرهای پارسی‌شان می‌آورد و یادآور می‌شود که برخی از زبانزدهای فهرستش پیش از این در دست بوده‌اند، و برخی هم ساخته شده‌اند. این برگردان گذشته از روش ساده‌اش، برای دانش‌آموختگان و اقتصاددانان است و ساخته‌های نو آن به‌هیچ‌روی دشوار نیستند. من در اینجا بی آن که به بازگویی واژگان مارکسیستی جاافتاده‌ای چون «اضافه‌ارزش» Mehrwert و «اضافه‌کار» Mehrarbeit بپردازم، چند نمونه از واژه‌سازی‌های او را به دست می‌دهم: «انباشت»: Akkumulation؛ «برآوری»: Produktivität؛ «بازده»: Ertrag؛ «تئوری پرهیز»: Abstinenzthrorie؛ «پیش‌ریز»: Vorschau؛ «تنخواه‌گر»: Finanzier؛ «توانکار» و «نیروی کار»: Arbeitskraft؛ «شکل دورگه»: Zweitterform؛ «ازخودبیگانگی»: Entfremdung؛ «گاهمزد»: Zeitlohn؛ و «همان‌گونی»: Tautologie.
یکی از نشانه‌های بایستگی بسیارِ گسترش و تکمیل واژگان در
پی گرفتن دانش و فن از برون‌مرز، برگردان The Philosophy of Hegel نوشتۀ W. T. Stacey، به
خامۀ حمید عنایت است. وی آشنایی ژرفی با فرهنگ ایرانی دارد، از دانسته‌های بنیادینی در زمینۀ فلسفۀ اسلامی بهره‌مند است و بر این باور که زبان پارسی ویژۀ جستارهای فلسفی است. اما او هم ناچار دو فهرست 44برگی را به کار خود افزوده: نخست پارسی به انگلیسی و سپس انگلیسی به پارسی. هرچند وی هنگام گزینش زبانزدهای فلسفی خود را به دست نوشته‌های اسلامی می‌سپارد و از آنها بهرۀ کلانی می‌گیرد، گاه به ساختن واژگان تازه هم دست می‌یازد. او در برابر تز، آنتی‌تز، و سنتز، «برنهاد، برابر نهاد، و هم‌نهاد» را به کار می‌برد. در میان واژه‌های وی باید از «اندام» در برابر organic؛ «اندام‌وارگی» در برابر organism و «آهنجیده» در برابر abstract یاد کرد.
وی از آوردن واژگان پارسی در کنار واژگان تازی هیچ نمی‌پرهیزد، نمونه‌ها: «درهشتن»: فی‌نفسه؛ «درون‌بودگی»: داخلیت؛ «دوبنی»: ثنویت. نمونه‌های کاربرد زبانزدهای کلاسیک: «اصالت ماده»: ماتریالیسم؛ و «اصالت معنا»: ایده‌آلیسم.
از این نیم‌نگاه روشن می‌شود که نویسندگان گوناگون خط یگانه‌ای را پیشه نکرده‌ بودند. یکی‌شان Anarchie را «آشفتگی» می‌داند و دیگری «بی‌حکومتی»؛ یکی ایده‌آلیسم را «اصالت تصور» برگردان می‌کند و دومی «اصالت معنا» و سومی «انگارگرایی» می‌نویسد و بعدی برابر آن را واژۀ خورندی نمی‌یابد و همان واژۀ «ایده‌آلیسم» را به کار می‌برد. 
این کوشش‌ها و یپشگامی‌ها نتوانست نویسندگان و ترجمانان نوشته‌های ادبی، ادیبان و تاریخ‌دانان را خوشنود سازد. خودیاری، بایستگی زمان شد. آنان واژگان تازه‌ای بر پایۀ قاعده‌های ترکیب می‌ساختند یا می‌کوشیدند با بهره‌گیری از واژه‌نامه‌های کهن پارسی میانه و اوستایی، واژگان فراموش‌شده را برای مفهوم‌های تازه به کار گیرند. چنین بود که اسکندری «همبودی» را به جای commune و communauté و «گِنت» (از zanta یا zantu اوستایی را به معنی Siedlung یا Gemeinde به کار برد. بهرام صادقی به جای polt، «بیرنگ» را گذاشت (در برهان قاطع به معنی "نشان" و "هیولایی باشد که نقاشان و مصوران مرتبۀ اول بر کاغذ کشند و بعد از آن قلم‌گیری کنند و رنگ‌آمیزی نمایند" آمده، و در اشتین‌گاس "نقش ساده" یا "طرح").
در پایان واژه‌سازی‌های چشمگیری را می‌آورم که در درازنای شش ماه گهگاه از میان کتاب‌های گوناگون، بیرون‌نویسی کرده‌ام. من به‌هیچ‌روی نمی‌گویم که کاری روش‌مندانه به دست داده‌ام. اما بر این گمانم که گرایش به پیشرفت گنجینۀ واژگان را پدیدار ساخته‌ام. آنچه شایان یادکرد است، کاربرد واژۀ «گراییدن» از بن مضارع "گرای" است که به جای پسوند ismus درنشانده می‌شود، مانند: «ملی‌گرایی» و «ملی‌گرا» به جای Nationalismus  و Nationalist؛ «سنت‌گرایی» به جای traditionalism؛ «بنیادگرایی به جای fundamentalism؛ «ماده‌گرایی» به جای materialism؛ «عمل‌گرایی»: pragmatism؛ «عقل‌گرایی»: rationalismus؛ «واقع‌گرایی»: realism؛ «نژادگرایی»: rassism؛ «تکامل‌گرایی»: evolutionism؛ «میتراگرایی»: mithraism؛ «چپ‌گرایی»: die Linke؛ «راست‌گرایان»: die Rechte؛ «فردگرایی»: individualism؛ «نخبه‌گرایی»: aristokratism؛ «سرآمدگرایی»: elitism؛ «اقتدارگرا»: autoritär؛ «انسان‌گرایی»: humanism و جز اینها.
       در گاهنامه‌ها با واژه‌های تازه‌ای برمی‌خوریم که می‌خواهند مفهوم‌های سیاسی زمان را برسانند. ترکیب‌سازی با مصدر «زدودن»- از بن مضارع «زدای» در آنها جایگاه ویژ]‌ای دارد. نمونه: «تنش‌زدایی» از واژۀ پارسی میانۀ «تنیشن» (در پارسی نو: تنش)؛ یا «شیطان‌زدایی» و «استالین‌زدایی». «چرخش»؛ «همتا» (همکار، همتراز)؛ «جهش» را نیز می‌توان در شمار این دسته از واژگان آورد.
با یاری مصدر «زدن» (بن ماضی: زد) برخی مفهوم‌ها جا افتاده‌اند. برای نمونه: «بحران‌زده»؛ «غرب‌زده». در دستور زبان نیز زبانزدهای تازه‌ای پیدا شده است: «واژ»: حرف صددار، همخوان: Konsonant؛ و «گویش» و جز اینها.
گرایش روشن دیگری نیز هست و آن شکل دادن یه واژه‌سازی، هماهنگ با سرمشق‌های یونانی-لاتین است. مانند: «ایستایی»: Statik یا «پیش‌داوری»: Verurteil و prejudice.
 از مصدر «انگاشتن» (بن مضارع: انگار) واژگان «انگار»: image، idee، و «انگارگرایی»: Idialismus ساخته شده. بسیاری از واژه‌سازی‌ها با پیشوند «هم» انجام یافته‌اند. مانند «هم‌خانگی»: harmony؛ «همانندی»: likeless؛ «همبسته»: correlated؛ «همگن»: homogenous؛ «همگونگی»: uniformity؛ و «همان‌گونی»: tautologie.
«ابر، زیر، زبر، و رو» در ساختن مفهوم‌ها و نام‌های تازه به کار می‌روند. مانند: «زبرحسی»: supersensuous؛ «ابرشهر»: supersity؛ «ابرنیرو»: superpower؛ «روساخت»: superstructure؛ «زبرمرد»: superman.
بهرام صادقی «نماد» را از «نمودن» برای سمبل می‌پذیرد و «نمادگرایی» را برای symbolic. این واژه نه در اشتین‌گاس است (به این معنی) نه در معین و نه در یونکر-علوی و نه در نفیسی.
روشن است که این نگاه گذرا که در پی گزینش سخت‌گیرانه‌ای نبود، به‌هیچ‌روی همۀ واژه‌سازی شصت سال بازپسین را بازتاب نمی‌دهد. نویسندگان ناچار بر پایۀ بازشناسی و صلاحدید خود، جستارهایشان را برای خوانندگان و شنوندگانشان دریافتنی ساخته‌اند. اما تا هنگامی که بنیادی مردم‌سالار و پذیرفته از سوی روشن‌اندیشان به ایشان ابتکار عمل شایسته را نبخشد و بالابینی‌شان نکند، این وضع دو یا سه برابر برای هر واژه دنباله خواهد یافت. با این همه باید یک فرهنگ زبان نوشتاری همۀ این واژه‌های نوساخته را پس از سنجشِ بهره‌دهی و دریافتنی بودنشان ثبت کند. نسل آینده باید در بارۀ آنها تصمیم بگیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

 
شناوري در درياي دور كرانه‌ فرهنگ ايران كاري است كه اشناگر را هر دم با آب‌خيزي شگفت رودررو مي‌كند و هر بار با گذشت از آن موج، موجي ديگر مي‌نمايد.
آب‌خيزهاي كوه‌پيكر كه در ميان جان خود هزاران شگفتي و رمز و راز داند،‌و چون نيك در آن‌ها بنگري همه‌ي توانشان از دريا است، و همه‌ي جانشان دريا است!
و اين بار ره‌اورد شناگران اين دريا گنج يا ارجي است كه بي‌رنج بركام و لب و دندان گروهي از ايرانيان مي‌گذرد كه آن خود بهره‌ي آزمايش و رنج دور كرانه‌اي است كه نياكان ما بر خويش گذرانده‌اند، تا واژه‌هاي زيبا در گويشي توانا به ما پيش‌كش كنند كه همانا زبان راجي بوده باشد.
اين زبان پس شگفت كه نشانه‌هاي آن در بخشي از مركز ايران چون دليجان و محلات و نراق و گاس و قالهر .. برجاي مانده است، داستان از يك زبان نيرومند ايراني مي‌گويد كه به دليل ويژگي‌هاي برتر خود، نشان مي‌دهد كه روزگاري دراز، در يك قلمرو گسترده، مركزيت داشته است و روز به‌روز با يورش زباني پريشيده و درهم‌آهنگ و بي‌ريشه، از سوي صدا و سيماي مركزي، پهنه‌ي آن كم‌تر و كم‌تر مي‌شود ، ‌چنان‌كه در برخي از اين جاي‌ها تنها اندك پيرمردان و پيرزنان واژه‌هاي آن‌را به ياد مي‌آورند و در برخي جاي‌ها تنها نام آن برجاي مانده است… اما خوش‌بختانه، دليجان كه به گويش راجي خود دليگون خوانده مي‌شود كانوني بنيرو است كه هنوز آن‌را بر زبان فرزندان مي‌گذراند و اگر از سوي ادارات فرهنگ و آموزش و پرورش كوششي‌ اندك در اين زمينه بشود، مي‌توان اميد بست كه در آينده باز هم به گونه‌ي يك زبان روان در آن شهرستان به‌كار رود و ما نيز از برتري‌ها و ويژگي‌هاي آن چنان‌كه بايسته و شايسته باشد برخوردار شويم.

بهره‌دهي به زبان فارسي و زبان‌هاي ديگر ايراني
يكي از برترين بهره‌ها كه از بررسي و شناخت گويش‌ها يا زبان‌هاي ايراني به پژوهندگان مي‌رسد، آشنايي با انبوهي از واژه‌ها است كه ريشه در زبان‌هاي ايران باستان دارد و با زبان امروز فارسي نيز خويشاوند است. اما امروز در زبان فارسي زنده و روا نيستند و اندر شدن اين گروه از واژه‌ها از همه‌ي زبان‌ها و گويش‌ها به زبان رسمي كشور، بدان توان و نيروي بيش‌تر مي‌دهد تا در برخورد با انبوه واژه‌هاي فني تازه كه از سوي فن‌گرايان ديگر كشورها به‌ناچار به زبان ما را مي‌گشايند، بتوانيم واژه‌هاي نو بهت و رساتر بسازيم. و وام‌دهنده‌ي اين واژه‌هاي ريشه‌دار هم ايرانيان‌اند به ايرانيان. و از اين‌سو مي‌توان به ديگر زبان‌هاي ايراني كه با چنين واژه‌هاي تازه برخورد مي‌كنند ياري برسانيم. چنان‌كه اگر يك واژه‌ي تازه اما كهن از يكي از زبان‌هاي كردي كارآيي در زبان‌ فارسي پيدا كند، مي‌توان از آن در زباني چون بلوچي و يغنابي و هزاره‌اي نيز سود جست و راه دريوزه‌گي واژه ا ز انيرانيان را بست!
زبان راجي را از اين گروه واژه‌ها بسيار است، چونان:
باگل bagal: در برابر «به‌ عضويت» كه گل در اين واژه همان است كه گله و رمه از آن برآمده است و در زبان لري نيز به معني دسته و گروه است.
بُرُم borom: در برابر هذيان
دَب dab: در برابر رسم
هِنِبو henebu: در برابر خبر
ابْزَل abzal:‌به‌جاي مسلط
رَفتي rafti: زميني كه چهار گوشه نباشد
سُددَ sodda: سرما خوردگي شديد
سُردَ sordae: نردبام. سولَ: ناودان. شيت: فلج . مَوا: وبا (ناخوشي همه‌گير). مواسُوار: وباي التر. بِروشارِني: چلاندن   و عصاره گرفتن. پَيكَرَ: بساطي كه هم‌راه با خوشي و خرمي باشد.
مَئما mama: تقليد مسخره گونه. هُغُ:‌قوطي . لُزْب: لعاب. لاغ:‌چاهي كه به خاك رس آهك‌دار سبزرنگ رسيده باشد. لاس: گل رس هم‌راه با ماسه،‌دُر يا قند يَلوج در برابر استالاگميت . هل‌يو: خاكشير. سُلاب: وسيله‌ي چاقوتيزكني،‌ سوهان . رَهينگ: آب‌راهه يا كانالي كه براي رساندن آب به زمين‌هاي هم‌سطح از ميان يك تپه كه مانع ميان آن‌دو زمين باشد كنده باشند!
و بر همين واژه بايستيم كه چه‌گونه از يك واژه، كه ره يا راه نيز در آن است واژه‌اي برآمده كه مي‌بايد براي معناي آن چندين سخن به‌كار برد! و در زبان راجي از اين دست واژه‌هاي آميخته نيز هست. چنان‌كه: دِرِگِردي:‌پيچش پا و درد گرفتن آن. سيريف: سيرشدن از پول و ثروت يا هرچيز ديگر. لُپ‌اغَن: چيزي را با دهان پرخوردن (از ريشه‌ي اغني: اگندن)، ‌مُرچي: سراشتين . …

واژه‌هاي بي‌ريشه (؟)
ديگر از ويژگي‌هاي زبان راجي آن است كه انبوهي از واژه‌اي ناآشنا در آن به گوش مي‌خورد. چنان‌كه شنونده در زبان‌هاي ديگر ايراني ريشه‌اي براي آن نمي‌يابد. چونان:
اشگيلَ: بستن زانوي شتر مست
الالَ: بيهوده
اراني: ديگر
ارُفْد (هُرُفت): فراواني
ارَو:‌هميشه
كُفا: همراه
كئَمِ: غربال
گُن: پستان گاو و گوسفند
گِني: شدن، لرزيدن
لاكَت: خراب
ليتار: بي‌ارزش
مفلَح: جوجه‌ي كبوتر
هَتُن: اكنون
هَتُراني: حالا ديگر
هاناكي: مُد نيست
هِزِ:‌ديروز
هُرْگ: تعجب و شگفتي
يُفت: فكر

در بررسي واژه‌هاي زبان رومانو كه پيش از اين واژه‌نامه در بنياد نيشابور فراهم گرديد، نيز به همين گونه واژه‌ها برخورد كرديم و فرزانه‌ي گرامي دكتر ايرج وامقي چنين گماني داشت كه چون نمي‌توان براي اين‌گونه واژه‌ها ريشه‌اي يافت پس آن زبان زباني است ساختگي كه گروهي از پيشه‌وران براي پنهان نگاه‌داشتن راز و رمز كار خويش آن‌را فراهم كرده‌اند. اما يك نگاه به همين چند واژه نشان مي‌دهد كه در اين گونه واژه‌ها نيز گونه‌هاي كهن و نو، هر دو در زبان راجي ديده مي‌شود: ارُفد كه نمونه‌اي بس تازه از گونه‌ي كهن هرفت است.
واژه‌ي ديروز در زبان راجي «هِزِ» است و واژه‌ي هزين به‌ معني ديروزي است! اين واژه در زبان دري زرتشتيان يزد هنوز زنده است و روشن است كه ديروزين مي‌بايد كه با افتاد آواي زير «ز» در «هِزِ» به گونه‌ي هزين درآيد!
به‌گمان بنده بخش پايان «هِزِ» كه «زِ» باشد. گونه‌ي نوتر واژه‌ي «دي» به معني روشنايي است كه از ريشه‌ي divasya سانسكريت و di اوستايي برآمده است كه خود صفت يا نام روز بوده باشد كه آن‌هم روشنايي است و با پسوند «هِ» روز گذشته را مي‌رساند. چنان‌كه واژه‌ي «فردا» نيز از دو بهر «فَر» كه پيشوند جنبش به‌سوي جلو و اينده است و «دا» معني روشنايي اينده يا روز اينده دارد كه در پهلوي «فرتاك» خوانده مي‌شود و همين تاگ در زبان آلماني به‌معني روز است و به‌گونه‌ي Day در انگليسي به‌معني روز برجا مانده است و di در پسوند روزهاي هفته در فرانسه نيز از همين ريشه است. و فردا روي هم حركت به‌سوي روشنايي اينده يا روز اينده را مي‌رساند كه در زبان فارسي روشن‌تر از همه‌ي زبان‌ها روايي دارد و چون چنين است «هِدي» و «هزي» نيز به روشنايي و روز گذشته اشاره مي‌كند .
واژه‌ي «دي» در آدينه‌ي فارسي كه ايرانيان پس از اسلام آن‌را ساخته‌اند هنوز زنده است و در زبان نيشابور، هرات، كابل و سمرقند و بخارا واژه‌ي دينَ dina به‌معني ديروز است و در برخي از اين گويش‌ها ديشب را ديشو مي‌خوانند باز آن‌كه تاجيكان ديشب را نيز دين‌َشُو dina-sow مي‌گويند. به همين روي است كه در زبان راجي نيز ديشب را «هِزِشُو» مي‌خوانند!
ديگر واژه‌ي اراني به‌معني ديگر است كه خوش‌بختانه در چند واژه‌ي ديگر نيز به گونه‌ي آميخته خود را نشان مي‌دهد:
اجيم باراني: از اين به بعد!
اين تركيب را بشكافيم: اج + ايم + به + اراني
اج گونه‌ي تازه‌تر «هَچ» پهلوي به‌معني از است كه در اوستا به‌گونه‌ي «هچا» ديده مي‌شود. ابم به‌معني اين در زبان پهلوي بسيار كاربرد داشته و در زبان فارسي در واژه‌هاي آميخته‌ي امسال، امروز، امشب، هنوز كاربرد دارد كه همه‌ي اين گونه‌ها در خراسان به‌گونه‌ي ايمسال،‌ايمروز، ايمشُو يعني درست به همان گونه‌ي پهلوي بر زبان مي‌آيد.
به. حرف اضافه. و اراني به‌معني ديگر و روي‌هم از اين به بعد است! درست همان‌كه در واژه‌نامه آمده است!
ديگر واژه‌ي هَتُراني به‌معني حالا ديگر، است و چنان‌كه ديديم «هَتُن» در زبان راجي اكنون معني مي‌دهد و از آميزه‌ي هتن‌اراني با افتادن «ن» پاياني هتن و همزه‌ي زير اراني هتراني بر مي‌آيد.
واژه‌ي كَئم ka ma كه در تركيب به‌گونه‌ي كم kam در مي‌آيد  با كاماتْس ارمني كه از ريشه‌ي kam مي‌آيد خويشاوند است. چرا كه در آن زبان كاماتس به آب كشيدن چيزي مثل پلو و ماست گفته مي‌شود و روشن است كه اين اب كشيدن نيز خود گونه‌اي بيختن و چيزي را از چيزي جدا كردن است! كردان شمال (كه كردان خراسان نيز از آنانند) به ماستي كه از دوغ كره گرفته باشند كه اب آن در كيسه گرفته مي‌شود كَمَ مي‌گويند و آن‌گاه اشكنه‌اي را كه از چنين ماست درست مي‌شود كَمَجوش مي‌خوانند و شگفتا كه همين واژه را در بسياري از جاهاي ديگر و از آن ميان در تهران كَلِجوش مي‌گويند كه بي‌هيچ گمان «كَل» تهراني در اين واژه با «كَمَ» كردي و ارمني يكي است بي‌آن‌كه هيچ تهراني بداند كه كل در اين تركيب چه معني دارد و خراسان نيز كه «كَل» را به‌جاي كچل يا گر به‌كار مي‌برند همچنين! و اگر ريشه‌ي كل به‌معني در خراسان يا تهران يا هرجاي ديگر از راه كئم راجي به ياري kam-el يا كاماتس ارمني پيدا مي‌شود، بايستي كوشيد تا ريشه‌ي ديگر واژه‌هاي بي‌ريشه را در زبان‌هاي ايراني به ياري يك‌ديگر يافت.
اكنون جاي آن دارد كه سر گذشت كَلِ را دنبال كنيم زيرا كه در شاه‌نامه كلجوش (كالجوش راجي) به‌گونه‌ي كالوشه آمده است:
                                    به اندام، كالوشه‌اي بر نهاد            وزان رنج مهمان همي كرد ياد
و اگر همه‌ي اين گونه‌ها را در كنار يك‌ديگر بگذاريم
كَئَم - - - كَمَ - - - كَم - - - كل - - - كال - - - كام
هريك از اين گونه‌ها در زبان‌هاي ايراني معني ديگري نيز دارد. كام ارمني در فارسي: كام و نياز تن. كال در دليجان و خراسان: رودخانه‌اي كه براثر فرسايش اب پديد آمده باشد. كل تهراني و خراسان به‌معني كچل و نيز به‌معني بزرگ و پادشاه گله، و بزكوهي؛ كم به‌معني اندك! و چه خوب است كه بدانيم در همين زبان راجي نيز ka me معني «كم است» را نيز دارد!
اكنون اگر كالوشه را كالجوشه بدانيم، در گونه‌ي پهلوي كالجوشك بوده است و اگر چه اين نام بدين اندام در واژه‌هاي پهلوي موجود نيامده است اما بي‌گمان واژه‌ را بدينسان مي‌توان از نو باز ساخت و اين واژه‌سازي نه چنان است كه زبان‌شناسان اروپايي از روي كثرت كاربرد در چند زبان كه خود برگزيده‌اند مي‌سازند!
چون سخت درباره‌ي واژه‌ها و پيدا كردن و دوباره‌سازي آن‌ها است همين جا چند واژه‌ي ديگر را به گونه‌ي كهن باز بسازيم.
در بازار، واژه‌اي كاربرد دارد كه به پول نخستين فروش خود در روز، يا هفته، يا ماه و سال، دشت، يا دسلاف مي‌گويند! كه در راجي دَشن خوانده مي‌شود.
از فرالاوي شاعر هم‌زمان رودكي شعري بازمانده كه درباره‌ي دشت كه در آن زمان دخش خوانده مي‌شده گويد:
من عاملم و، معاملي تو            اين كار مرا با تو بود دخش
پس پيدا شدن دخش نشان مي‌دهد كه اين واژه پيش‌تر از آن دخشت بوده و «خ» پيش از «ش» برابر قانوني كه داريم و در بيش‌تر واژه‌ها چون اتخش و اتش و ارتخشر و ارتخشير و اردشير، ارخش و آرش … فرو مي‌افتد، افتاده است.
اكنون اگر يك گام ديگر باز پس رويم در زماني چون زمان هخامنشيان يا زمان نوشته شدن گاثاها اين واژه مصوت پاياني «-َ» را نيز مي‌بايد كه داشته باشد. پس مي‌توان داوري كرد كه در آن زمان اين واژه دَخَشَت خوانده مي‌شده است، اگر اين واژه به اين گونه در واژه‌نامه‌هاي اوستايي كه در دست هست نيامده باشد!
واژه‌ي ديگر ستاره است كه به گونه‌ي استاره هم آمده و در انگليسي نيز Star خوانده مي‌شود. در زبان راجي با تبديل ت به د «اسدارَ» و در زبان لري با افتادن ت يا د «اسار» و در زبان آلماني به گونه‌ي Stern اشترن آمده است.
گونه‌ي ديگر اين واژه در زبان فارسي اختر است و چون خ پيش از ش در بيش‌تر واژه‌ها فرو افتاده است، در اين واژه‌ها كه خ برجاي مانده ش را از خود رانده است. پس گونه‌ي كهن‌تر از همه‌ي اين‌ها مي‌بايد كه با خ و ش هر دو بوده باشد و آن‌گونه چنين است اخْشْتارَ و شايد كهن‌تر آن خْشْتارنَ، و اين گونه بسيار كهن‌تر از «ستار» اوستايي است و اگرچه نمي‌توان زمان آن‌را معين كرد اما مي‌توان به كهن‌تر بودن آن از هنگام سرودن اوستا، بي‌گمان بود.
برعكس براي يافتن گونه‌هايي كه در ريشه يكي بوده‌اند و اكنون از هم به‌دور افتاده‌اند واژه‌ي شتر را دنبال بگيريم. شتر در فارسي اشتر نيز ناميده مي‌شود. در زبان ارمني به گونه‌ي اخت آمده است. همين واژه در پهلوي اوشتر Ustr و بي‌گمان در گونه‌ي كهن‌تر اوخْشْتْر بوده است زيرا كه در اوستا به‌گونه‌ي اوخْشْتْرَ آمده است.
بنا به داد و قانوني كه در واژه‌ي ستاره ديديم چون در زبان ارمني «خ» در اين واژه مي‌افتد به‌ناچار «ش» را مي‌راند و اخت ارمني و اشتر ايراني هردو يكي است و يك ريشه دارد. اگرچه خويش را چنين نمي‌نمايانند!
يك واژه‌ي ديگر در زبان راجي كه بي‌ريشه مي‌نمايد واژه‌ي الالَ به‌معني بيهوده است. اين واژه در اين فرهنگ در واژه‌ي آميخته‌ي الالَ كاري آمده كه انجام دادن كارهاي بيهوده را مي‌رساند،‌ كه اگر بخش پاياني آن «كار» را از آن برداريم الالَ همين معني بيهوده را مي‌گيرد.
در اين فرهنگ به واژه‌ي ديگري برمي‌خوريم كه «ال و بَلَ» باشد به‌معني سخنان بيهوده.
پس الَ در اين تركيب همان ال در الالَ است و بل بدان افزوده شده چونان چيز و ميز و خوراك و موراك …
تركيب ال و بل در بيش‌تر گويش‌هاي زبان فارسي درباره‌ي كسي گفته مي‌شود كه سخنان گزافه يا بيهوده گفته باشد: «فلاني مي‌گفت كه ال مي‌كنم و بَل مي‌كنم».
در آذربايجان نيز همين تركيب در همين مورد به‌كار مي‌رود، و ايل ela و بيلَ bela در زبان توراني معني ديگري دارد. ايلَ گونه‌اي حرف اضافه براي تاكيد است و بيلَ به‌معني چنين مي‌آيد. اما اين تركيب در زبان آذري بيش‌تر به همين گونه‌ي ال و بَل راجي به‌كار مي‌رود:«ال اليرم،‌بَل اليرم»: ال مي‌كنيم، بل مي‌كنم…
يك واژه‌ي ديگر راجي كه «ال» به‌معني بيهوده را در خود نگاه داشته است «البَسدَ» است كه بانگي بر كودكان پرسخن باشد كه سخن بيهوده بس است و كودكان در اين هنگام خاموش مي‌شوند!
اكنون به يك واژه‌ي ديگر راجي بنگريم:
الَينگَل alayngal به‌معني انگل فارسي. كه بخش پاياني آن گَل همان گله و رمه باشد و الين آغازين از همان الالَ و ال گرفته شده و معني آن جانوري بيهوده در گل يا گله باشد كه به‌كار نمي‌آيد اما از سبزه و خوراك و جو و آبشخور و اغل و شبان گله بهره مي‌برد!! الَين گَل يا الَينگ گل كه بخش آغازين آن در عبارت الَينگ و دُلَينگ راجي به معني ابزارهاي بيهوده در خانه خود را نشان مي‌دهد (كه دولينگ آن براي به پايان رساندن معني الينگ ساخته شده) در همه‌ي گويش‌هاي ايراني به گونه‌ي النگ و دولنگ روايي دارد.
ديگر واژه‌ از اين گروه واژه‌ي «الكي» به معني بيهوده در بيش‌تر گويش‌ها هست كه اتفاقا در نيشابور الَنگي و «الَنگ» نيز خوانده مي‌شود، هم آوا با واژه‌ي راجي!
پس الال نيز خويشاوندان خود را در ديگر گونه‌هاي زبان فارسي يا ديگر زبان‌هاي ايراني بدينسان بازيافت و از بخت فرخنده مادرِ بسي از اين واژه‌ها گرديد!! و سخن در اين‌باره بسنده مي‌نمايد و كاوش درباره‌ي ريشه‌يابي اين‌گونه واژه‌ها را در همه‌ي زبان‌هاي ايراني، در برنامه‌ي بنياد نيشابور مي‌گذاريم!
خويشاوندان آشكار
اما بسي از واژه‌هاي راجي در ميان زبان‌هاي ايراني با گويش‌هاي زبان فارسي خويشاوندان آشكار نيز دارد كه آوردن برخي از آن‌ها نيز در اين پيش‌گفتار بايسته مي‌نمايد. اين خويشاوندان در زبان فارسي و همه‌ي گويش‌هاي فارسي با اندكي دگرگوني در آواها فراوانند اما برخي از آن‌ها با همانندي شگفت ميان دو زبان يكي راجي و ديگري مثلا ارمني يا بلوچي و گيلكي حتي نيشابوري كه راهي دراز تا دليجان و محلات و خوانسار دارد خود را مي‌نمايانند.
در ميان اين زبان‌ها «لري» و سمناني بيش از همه واژه‌هاي همانند با راجي دارد و پس از آن دري زرتشيان يزد. گويش‌هاي مركزي چونان زبان زفره‌ي اصفهان و ابيانه، كردي، ارمني جاي مي‌گيرند،‌ پس ان‌گاه برخي واژه‌هاي نزديك ميان راجي و زبان‌هاي اروپايي نمايان مي‌شوند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

جهانيان در اين همگمانند که از دو سده پس از اسلام تا چندی پس از يورش مغولان، ايران کانون دانش جهانی بوده است و بسا از شاخه های دانش کنونی که در آن زمان درخشان به نيروی انديشهء دانشمندان ايرانی به درخت دانش جهانی افزوده و بسا از چيستانهای دانش که برای ايرانيان گشوده شد، و چون اين سخن آشکار است نياز به شکافتن و بازنمودن ندارد، پس می بايد که به گفتاری ديگر بپردازيم .


آن دانشمندان دفترهای خويش را برای آن که در امپراتوری بزرگ اسامی پراکنده شود، گاه به زبان تازی (که دستور و آئين نگارش و فرهنگ واژه های آن را خود پديد آورده بودند) می نوشتند و گاه انديشهء خويش را به زبان فارسی    می آراستند.
نمونه های فراوان از نوشته های ايرانی در زمينه های گوناگون دانش جهانی بر جای مانده است که نشان از توانايی اين زبان برای بازکردن دشواريهای رشته های دانش دارد اما پرسش شما اين است که آيا زبان فارسی را توان آن هست که زبان دانش امروز جهان نيز شود!
1.    گنجينهء واژه های زبان پر بار باشد.
2.    در زبان، توانايی، برآوردن يا ساختن واژه های نو از پيوند واژه ها باشد.
3.    زبان ساده باشد.
4.    آئين و دستور زبان يگانه باشد و جدا آئينی (استثناء) در آن ديده نشود
5.    ريشه های کهن زبان شناخته شده باشد و پيوند واژه های تازه به ريشه های کهن روا باشد.
6.    پيوند زبان از ديگر زبانها، که در زمينهء دانش جهانی می کوشند گسسته نباشد.
7.    گويندگان به آن زبان، در درازنای زمان به ژرفا و گستردگی و باروری آن ياری رسانده باشند.
8.    زبان توان نگارگری در همهء زمينه های دانش جهانی را داشته باشد.
9.    زبان خوش آهنگ و زيبا باشد.
10.    سخنوران بزرگ به آن زبان نوشته و سروده باشند.
11.    داوری داوران بزرگ را برای برتری، داشته باشد.
و اکنون گاه آن می رسد که زبان فارسی را با اين ميزانها، بسنجيم!


1.    گنجينهء واژه ها:
بزرگترين کار که در زمينهء گرد آوری واژه های زبان فارسی در زمان ما رخ نموده است، کار روانشاد دهخدا و همکاران وی است و اگر چه اين کار به ياری گروهی ديگر از واژه شناسان ويراسته می شود تا به آراستگی رسد، هنوز فرسنگها راه برای رسيدن به يک واژه نامهء  بزرگ در برگيرنده همهء واژه های فارسی در پيش داريم.
با همهء اين سخنان، دهخدا خود گفته است که پيرامون دو هزار هزار (دو ميليون) برگه برای «لغتنامه» گردآوری شده است، که اگر يکهزار هزار آن را برای نامها کنار نهيم، باز يکهزار هزار برگه برای واژه ها بر جای می ماند و اين انبوه واژه در هيچ يک از زبانهای امروز جهان به چشم نمی خورد، و اين بسنده است که بدانيم که شمار واژه های زبان انگليسی تا يک سده پيش يکصد هزار بوده است و در اين يک سده با پذيرش از زبانهای ديگر و پيدايی دانشهای تازه و واژه های پيوسته به آن يکصد هزار واژه ء ديگر به گنجينهء واژه های آن افزوده شده است و اگر اين شمار را با شمار واژه های فارسی در لغتنامه بسنجيم از اين سنجش دچار شگفتی می شويم.
اما اين را نيز می بايد به اين سخن افزود، که هم اکنون در سازمان لغتننامه ، ياران و همکاران سرگرم ويرايش اند.
چند فرهنگستان ديگر، در همين زمان پيدا شده اند که کارشان پژوهش در واژه های فارسی است و يکی از آن ميان، بنياد شهيد رواقی است که به کوشش دکتر محمد رواقی تا کنون هفتاد دفتر پيرامون فرهنگ و واژهء ايرانی فراهم کرده اند.
گردش روزگار دروازه های شهرهای بزرگ و کهن فارسی زبان قندهار، کابل، هرات، بلخ، بدخشان، زرافشان، خجند، سمرقند، بخارا و تاشکند را بازگشوده است و انبوه شگفتی آور از واژه های نغز و تازهء آن مرز مهربانان که نرمک نرمک با واژه های اين سو می آميزد چنان گستردگی و نيرو به زبان فارسی می دهد که توان آن را چند برابر کند. انبوه واژه های گويشهای ايرانی، از کردستان گرفته تا يغناب که هنوز به گنجينهء زبان همگانی اندر نشده و با کوشش پيگير ساليان می بايد که چنين شود ( و بخشی بزرگ از برنامهء بنياد نيشابور به اين کار ويژه شده است) خود شگفت انگير است، و اگر همه اين کوششها انجام شود ديگر در همهء جهان کسی را پروای سنجيدن زبانهای ديگر با زبان فارسی دری، پيش نخواهد آمد!
2.    توانائی زبان در ساختن واژه های نو:
اين پيداست که بر درخت دانش هر زمان شکوفهای نو می رويد و باغبانان را می بايد که نامی بر آن نهند و زبان را    می بايد که توان چنين نامگذاری همواره باشد.
و اين نيز پيداست که همه زبانهای آريايی ( که ريشه در اوستا و سانسکريت دارند) از چنين ويژگی برخوردارند و به همين روی ديدار کردن واژه تازه در اين زبانها دشوار نمی نمايد. اما اين ويژگی در زبان فارسی ويژه تر از همه زبانهاست و برای آن که روشن شود توان اين زبان جهانی در برآوردن واژه های تازه تر چه اندازه است، يک واژه را بر می گزينيم و پيوندهای گونه گون آن را با واژه های ديگر باز می بينيم و چون سرآغاز هر کار سر و آغاز آن است، از واژهء «سر» می آغازيم:
سربريده ، سرپا(نشستن، يا ايستادن)، سرپايی (کفش خانه)، سرپا گرفتن ( کودک)، سراپرده، سراب، سرآب (کنار جوی يا چشمه يا رودخانه)، سرباز (کسی سر خود را در راه کشورش مي بازد)، سرانداز (کسی که سر خود را در راه کسی، يا آرمانی بيدرنگ می افشاند)، سرسپردن (فدايی کسی شدن)، سر سپار، سرشاخ (آمادهء نبرد)، سرافشان (کسی که سر خود را در راه کسی، يا آرمانی بيدرنگ می افشاند)، سر براه (فرمانبر)، سر راه (کودکی که توان نگاهداشتنش را ندارند و بر سر راه می نهند تا کسی اورا به فرزندی بپذيرد)، سر راهی (خوراکی يا چيزی که به مسافر می دهند تا با خود ببرد)، سرآغاز، سرانجام، سرمنزل، سردرختی (ميوه)، سرچاه، سرکوب (دشمنان را با سپاهی شکست دادن و از ميان بردن)، سرکوفت ( کار بد کسی را به او گوشزد کردن)، سر ستيزه ( کسی که نبرد را می آغازد)، سر پناه، سراسر، سرستون، سر بر کف ( جانسپار، آمادهء مرگ)، سر بدار ( سر+ به + دار، کسی که پيش از انجام کاری آمادهء مرگ است)، سر آشفته، سراسيمه، سرگيجه، سرگشته، (کسی که ديگری او را در کارش سرگشته کرده)، سرگردان (کسی که خودش در کار خويش سرگردان است)، سربينه ( جايگاه خنک در گرمابه – جايگاه رختکن)، سرسنگين، سرسبک (سبکسر) ، سربند ( دستمال يا شال که بر سر می بندند)، سر بندی ( مشغول کردن)، سر هم بندی، سر شور( صابون سر، يا گِل سر)، سر پر شور، سرِ خرمن(کنار خرمن)، سرخرمن (هنگام خرمن کردن، تير ماه)، سر پنجه (نيرومند)، سردست، سرِ دست (گرفتن در کشتی)، سر دواندن، سرخاراندن (درکاری انديشيدن، يا درنگ کردن)، سر بر زانو(ی غم گرفتن)، سراسر (همگی کسان يا چيزهايی که در يک جا هستند)، سراپای (همگی چيزها از سر تا به پای)، سر بسر (دو چيز را که هم ارزش باشند با يکديگر عوض کردن)، سر به سر گذاشتن، سرگرم، سر سودا، سرِ هم، سر کج، سر جوش، سرچين (ميوه يا سبزی)، سر سخن، سردار، سرپوشيده (پنهان)، سرشمار، سرشبان (چوپان بزرگ چند گله)، سر شب، سر پرستار، سر سری، سردستی ( خوراک زود آمده شده)، سر سيری، سر خر، سر خاک ( گورستان)، سر پُر (گونه ای تفنگ که آ را از سر لوله پر می کردند)، سر گز( کچل، کل، بی مو)، سر دادور (داور بزرگ)، سر تراش ( سلمانی) سردادن (رها ردن)، سر انگشت، سر و سامان، سر نهادن ( راهی را در پيش گرفتن)، سر بر نهاندن ( بدنبال کسی رفتن)، سر گذاشتن، سر بی کلاه (نادار و درويش)، سر تاجدار ( پادشاه)، سر تاجوار (سر شايستهء تاج، پادشاه )، سر فروش (کله پاچه فروش)، سر سازش، سرِ جنگ، سر درد، سرنشين...
و چون فهرست واژه های پيوسته با سر، پيوسته شد، روشن می شود که زبانهای ديگر در برابر آن سرفکنده و سرگشته اند. زيرا که در هيچ يک از فرهنگهای زبانهای جهان تا يک دهم چنين پديده ای نيز پديدار نيست.
3.    ساده بودن زبان:
اين نيز پيداست که دانشمندان در زبان دانشی خويش برای کوتاه کردن واژه های بزرگ ، گزيده ای از آن می گويند يا نشانه ای برای آن بر می گزينند، چونان: Sin برای سينوس، P برای فشار، يا E برای نيرو و ... با اينهمه باز ميشايد که زبانی که برای نمودن دانش به کار گرفته می شود ، خود نيز ساده تر بوده است تا با همراهی با اين نشانه های ساده، زمان و توان و دفتر و ديوان کمتر برای باز گفتن بخشهای گونه گونه دانش بخواهد.
ويژه آن که اين زمان را ، زمان رايانه (کامپيوتر) می خوانند و از خورشيد نمايانتر اين که سخن است که هر چه زبان ساده تر باشد، کار را آسانتر می سازد. از همين واژه Computer بياغازيم که در فرهنگستان دويم ايران، بجای آن، رايانه را برگزيدند. اين واژه ريشه در راينيتن پهلوی دارد که «انديشيدن دربارهء چيزی يا کاری و کم و بسيار و چه و چون آن را سنجيدن برای به انجام رسانيدن آن» باشد!
خود بنگريد که اين انبوه انديشه و کردار را چگونه در راينيتن گنجانده اند و آن را ساده کرده اند. اما کامپيوتر از نُه واکه و چهار آوا (سيلاب) برآمده است، باز آن که رايانه ايرانی از شش واکه و سه آوا پديدار گشته است و خود در سادگی خويش سخن می گويد. گذشته از آن که اگر من بجای گزينندگان اين واژه بودم رايان (همچون گريان، روان) را برای آن برمی گزيدم که نشانهء کنش و کردار آن است و آن را با هــ پايانی کوچک نمی کردم و آن گاه بود که رايان دارای پنج واکه و دو آوا می شد و ساده تر از نمونهء کنونی نيز می بود و در آينده نيز شايد که چنين شود.
اکنون می بايد که به روی ديگر اين واژه بنگريم:
کامپيوتر به شمار و شمار گری آن چشم دارد و رايان چنان که بر شمرديم به چند و چون و اند آن و سنجش آن و برگزيدن آن!

پرويز ناتل خانلری در «زبانشناسی و زبان فارسی» سنجيده است که واژه های زبان فارسی بيشتر يک آوايی يا دو آوايی اند و اين نشان سايش و ساده تر شدن زبان فارسی است.
واژه هاي يک آوايی فارسي  چونان: آب، در، دار، پشت، رو.
واژه های دو آوايی آن چونان : آبی، دربار، دارکوب، پشتی، رويداد ... کمر، پرهيز، پرداخت...
کارگر ايرانی در برابر فوندانسيون فرانسوی، «پی» را به کار می برد.
بانوی خانهء ايرانی در برابر برد انگليسی- «نان» می گويد.
کشاورز ايرانی بجای واتر انگليسی، «آب» بر زبان می راند و رانندهء ايرانی بجای  Comfortable  واژهء «آسان» يا آسوده را پيش می کشد.
زبانهای ايرانی در بستر دراز آهنگ رود آواز خوان زبان خود، هزاره ها را پيموده اند و در اين راه دراز، از هر سنگی رنگی پذيرفته اند و از هر پيچی، آهنگی ... و «سوده» و «ساده» به زمان شکوفايی سخن فارسی رسيده اند و بر لب و کام زبان شيرين دهنان ايرانی غلتيده اند و از نوک خانه بزرگانی چون فردوسی، رودکی، سنايی و سعدی گذشته اند ...
4.    آيين يگانه در زبان:
اگر کشوري در جهان باشد که برای فرمانروايی بر آن، هر روز آئينی و دادی تازه بنهند، يا هر گاه که خواهند برای يک کار آئينی جدا از آئينهای روان برگزينند، می بايد دانست که آن کشور تازه خاسته است و فرمانروايان آن برای سنجيدن خويش و مردمان خود نياز به زمان دارند.
اکنون همين سخن برای زبان به کار می آيد و داوری ديگر هم برای آن نمی بايد. زبان در جهان است که آئين يگانه برای همه زمانها و واژه ها و گروه بنديها و چونيها و چنديهای خويش دارد و يک واژه يا يک سخن در آن نمی توان يافت که آئينی جدا بخواهد، يا از آئين و دستور همگانی زبان سر بر تابد، باز آن که زبانهای انگليسی و فرانسه و روسی و آلمانی که به گمان گويندگان آن زبان دانش بشمار می روند، سرشار از جدا آئينی اند و برای خواننده نيازی به برشمردن آنها نمی بينيم.
5.    پيوند زبان يا ريشه های کهن:
در بسی از زبانها بدان روی که در گرداب زمان ناهماهنگ چرخيده اند، ريشه واژه های امروزين شان پيدا نيست و بسيار واژه های بی ريشه در آنها روان است، چنان که واژه در زبان بکار می رود، اما روشن نيست که از کجا آمده و چسان روان است!
برای نمونه واژه «براوو» در زبانهای اروپايی به نام يکی از آواها بکار می رود و روشن نيست که چيست؟
همين واژه در روستاهای نيشابور به گونه «بوراباد» برّاباد، يا برنده باد برای برانگيختن پهلوانان يا بازيگران کاربرد دارد و هر دو بخش آن نيز روشن است.
پيشوند واژه های تودی today و tonight انگليسی به نشانهء اين، يا نزديک، بکار می رود و آن گاه همين پيشوند، برای فردا tomorrow نيز بر زبان می رود، که دور است!
اکنون اگر اين پيشوند در هر سه واژه يکی است، چرا کاربرد آن دگرگون است و اگر اين از آن جدا است، ريشه اش کدامين است؟
واژه touyours در فرانسه نيز دو بخش دارد که بخش نخستين آن، tout «همه» می باشد و بخش دويم آن ژور= روز و بر روی هم هرروز يا همهء روزها. اين واژه بجای همواره يا هميشه فارسی کاربرد دارد و اگر شب هم باشد همان واژه روز را برايش بکار می برند. در زبان انگليسی هم اگر بخواهند بگويند « هميشه» می گويند همهء راه always.
اما خود واژهء ژور در فرانسه چيست ؟
اين واژه جابجا شده واژه روز کردی است و اگر ژور در آن زبان تنها به گونهء نام به کار مي رود. در زبان کردی ريشه ژرفتر دارد:
کهنتر از روز کردی، واژهء روچ کردی است و اگر ژور در آن زبان تنها به گونهء نام به کار می رود، در زبان کردی ريشهء ژرفتر دارد:
کهنتر از روز کردی، واژهء روچ بلوچی است که در پهلوی نيز برای روز به کار می رود و کهنتر از آن رئوچ فارسی باستان و کهنتر از رئوچنگه اوستائی!
اين که اگر واژهء رئوچنگه اوستايی را نيک بنگريم، می بينيم که همان روشن فارسی است... و به آن گاه از زمان که جهان روشن، يا رئوچنگه باشد روژ يا روز يا روچ مي گوييم!
انيشتين دانشمند بزرگ روزگار ما، هنگامی که دريافت ذره های بس ريز در فروغ خورشيد يا فروغ هر چيز ديگر روان است و خواست بر آن نام بنهد، از زبان يونانی ياری گرفت و واژهء فوتون را بر آن نهاد تا به آن ذره های هميشگی نامی کهن داده باشد، اما اين نام در زبانهای امروز اروپا باز شناخته نمی شد؛ مگر پس از انيشتين، باز آن که در زبانهای ايرانی با چنين ويژگيها، هر نام تازه که از ريشه های کهن بسازند، بيدرنگ باز شناخته می شود، چنان که منوچهری در آن چامهء شبنامهء خود، چگونگی يک خيزاب را در سخنی کوتاه «دراز آهنگ و پيچان و زمين کن» خوانده است و تا آن جا که من می دانم واژهء «دراز آهنگ» پيش از منوچهری به کار نرفته است و او خود، اين واژه را از ژرفای انديشه برآورده. اما همين که يک ايرانی آنرا می شنود بيدرنگ می داند که منوچهری چه را می خواسته است گفتن يا واژهء «زمين کن» در همين سروده ... پس واژهء تازه در زبانهای ايرانی، به آسانی شناخته می شود و ريشهء خويش را نيز به روشنی می نماياند!
6.    زبان از ديگر زبانها که در پهنهء دانش ميکوشند، جدا نباشد:
اين بر همگان پيداست که دانش ايرانی در گرما گرم آن جنگها که برای چليپا روی می داد و پس از آن، به اروپا ره يافت.
اروپاييان بسی از واژه های اين دانش را که يا به زبان فارسی يا به زبان تازی بوده، پذيرفتند يا اندکی دگرگونی دادند. چنان که ابن سينا را «اوي سينا» خواندند و خوارزمی را «الخوارزمي» ناميدند و کار بزرگ وی را نيز با کمی دگرگونی «لگاريتم» خواندند. اما امروز بر هيچ کس پوشيده نيست که اروپاييان پيشتاز دانشی اند که با فن يا (تکنيک) همراه و همراز است و به سختی نيز می تازند و واژه های فراوان نيز در اين زمينه می سازند.
اين نيز روشن است که کشوری چون چين که از زمان باستان نيز چون ايران گاهوارهء دانش بوده است. واژه هايی برای خويش در اين زمينه دارد ... اما واژه های چينی دشوار ، راه به کاروان واژه های دانشی اروپا می يابند و بدين روی آنان نيز برای گزينش واژه های اروپايی گاهگاه ناچارند.
زبان فارسی، مثل همهء زبانهای ايرانی، چون پيوند خويش را با ديگر زبانهای آريايی نگسسته است چنين توانايی را دارد که واژه بسازد و سخنگويان اروپايی نيز آن را از زبان و انديشهء خويش دور نبينند . چنان که نمونه ای چند از آن در بخش پيشين آمد.
7.    کوشش گويندگان در دراز نای زمان برای ژرفا و گسترش بخشيدن به زبان بهم پيوسته باشد.
برای اين بخش گفتار در کار نيست، زيرا که همگان دانند که در جهان برای هيچ زبانی چنان کوششی که برای زبان فارسی و ژرفا بخشيدن بدان و گستردن آن  انجام گرفته، نگرفته و انبوه دفترها و ديوانها و نامه های دانش و بينش و شناخت و چامه و ترانه و زبانزد و متل و چيستان ... که در زبان فارسی پديدار گشته است، خود چونان آفتــاب جهان تاب روشنی     می بخشد. چنان که با استواری می توان گفت که در همه اروپا و به همهء اروپا و به همهء زبانهای آن، چندان چامه و سرود، نسروده اند که تنها در زمان سامانيان و دوران رودکی سمرقندی. اين کوشش همگانی دراز آهنگ، روشن است که به يک چنين زبان ژرفا و گسترگی و توان و نيرو می بخشد، بيش از همهء زبانهای جهان!
8.    توان زبان برای کوشش در همهء زمينه ها:
اروپاييان، امروز چنين پراکنده اند که زبان آلمانی؛ زبان فلسفه و زبان فرانسوی، زبان مهر و سرود و زبان انگليسی؛ زبان بازار و دانش است، اما پيره زنان روستاهای ايران بزرگ همه از بر دارند که ... «آن چه خوبان همه دارند، تو تنها داری.»
برای آن که خوانندگان بيدار دل را گمان نيفتد، که اين سخنان از روی يکسونگری و خودخواهی گفته می شود، رهنمونشان می شوم به  دو ديوان چامه:
يکی ديوان اطعمه، سرودهء مولانا بسحق شيرازی
ديگری ديوان البسه، سرودهء مولانا محمود نظام قاری يزدی
تا روشن شود که ايرانيان در شناخت يزدان و چگونگی آفرينش ايزدی و بهر مردمان از آن و انديشه در چه و چون و چند (فيزيک و فلسفه و رياضی) به کدام پايگاه بلند رسيده اند که    می توانند با سرودن يک دفتر چامه و سرود پرآهنگ، در زير نگاره های زيره، شوربا، دارچين، روغن، بادام، برنج، آش و کباب در ديوان اطعمه. و نيز در زير پوشش آستين، درز، چاک، تريز، دامن، نخ و سوزن در ديوان البسه، نازکترين انديشه های مردمی را دربارهء زندگی و زمان و جان و جهان و زندهء هميشه نگاهبان ... چگونه گفته اند و در زير سخنان آشکار، آن پيدای همواره بيدار را  چگونه پنهان کرده اند.
سخن را بسنده می دانم اما می بايد بدين استوار بود آن مردمان که نخستين پديده های مثلثات و لگاريتم و گرانی ويژه و پيدايی زمين و گرمای ميانی ... را به جهانيان پيشکش کرده اند، برای دانششان واژه نيز در دسترس داشته اند و اکنون نيز می توانند چنين کنند.
9.    زبان خوش آهنگ و زيبا باشد:
در زبان فارسی واکه های درشت، فروافتاده و آواهای خشن پديدار نيست و و ساختار واژه ها که يک آوايی و يا دو آوايی اند، به همديگر توان آميزش می بخشند، چنان که واژه ها همچون سرشکهای تابان در جويی آوازه خوان بر روی هم می غلتند، و آواهای خوش پديدار می کنند و چنين است که خوش آهنگترين سروده های جهان را ايرانيان گفته اند و داوری اروپاييان دربارهء اين چامه های زبان، همواره با شگفتی و آفرين همراه بوده است و اگر آنان چامهء فردوسی، يا رودکی يا خيام را می ستايند، ستايش  از زبانی نيز می کنند که اين چامه ها بدان سروده شده است!
دور می دانم که در همهء جهان گفتاری بدين فشردگي، با چنين گستردگي انديشه و استواری در سخن بر جای مانده باشد:
جان در حمايت يک دم است و جهان وجودی بين دو عدم      (سعدي)  
سخنوران بزرگ، سخن را بر زيباترين تخت می نشانند!
10.    سخنوران بزرگ به آن زبان نوشته و سروده باشند:
و هم اينجا است که از گفتار پيشين به گفتاری تازه اندر می شويم که ديباچهء اين بخش است و در اين هيچ گمان نيست که در همهء جهان به اندازهء ايران سخنور و سخندان نداشته ايم و انبوه انبوه نويسندگان و سرايندگان ايرانی چنان در سراسر جهان آشکارند که نيازی به يادآوری نامشان ديده نمی شود.
11.    داوری داوران بزرگ برای برتری زبان فارسی:
در ميان نويسندگان و چامه سرايان جهان، خيام نيشابوری جايگاهی ويژه دارد و در همه  جهان سروده های وی پراکنده است و نامش در همه جا زنده و ترجمهء سروده هايش در جهان پس از شمار چاپ شدهء انجيل برآورد شده است. خيام خود در ستايش اين زبان می فرمايد:

روزی است، خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی شويد گرد
بـلـبـــــــــل به زبـــــان پهـــــــلـوی، بـا گــــل زرد
فرياد همی زند که می بايد خورد

حافظ نيز بدنبال اين گفتار می افزايد:

بلبل به شاخ سرو، به گلبانگ پهلوی
می خواند دوش، درس مقامات معنوی

و زبان پهلوی اگرچه نام ويژه برای زبان هنگام اشکانيان و ساسانيان شمرده شده، اما نام همگانی زبانهای ايرانی است. از کردی و بلوچی گرفته تا سغدی و يغنابی.
در ميان دانشمندان پس از اسلام برترين دانشمند را ابوريحان بيرونی می شناسيم و هم او بود که همراه لشکر محمود به هندوستان رفت و پهنهء دانش آن سرزمين را با تيغ خامهء خود بگرفت و دفتر شگفتی آوردهِ «ماللهند» را پديد آورد و نخستين سانسکريت شناس جهان، پس از اسلام بشمار می رود.
وی بسياری از دفترهای دانشی خويش را به زبان تازی نيز نوشته است و تازی نويسی او نيز سرآمد نوشته های ديگران است و بنابراين از او کسی بزرگتر در همه جهان سراغ نداريم که سه زبان سانسکريت و تازی و فارسی را  به جهان ارائه کرده باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

هر چند اسکلت الفبايی زبان فارسی در نوشتار و آهنگ اصلی واژه ها در گفتار طی قرن ها کم و بيش پا بر جا مانده، اما ساختار فرعی و اژه ها و جمله ها تحت شرايط اقتصادی و اجتماعی تحولات زيادی را گذرانده است . کلماتی که در فرهنگ مادی مردم زمينه استفاده نداشته مهجور و از رده خارج شده، کلماتی با قبول بعضی تغييرها به جا مانده و کلماتی بيگانه بی هيچ تغيير و شکل خارجی خوددر زبان فارسی کاربرد پيدا کرده است.

 

بی شک پيش از آن که يک زبان به عنوان زبان رسمی در کشوری رايج شود، لهجه های محلی از ارزشی يکسان برخوردارند اما همين که زبانی استاندارد در سرزمينی به وجود آمد، از آن پس ديگر گويش های محلی ارزش های کاربردی و اجتماعی خود را در سطح وسيع کشور از دست می دهند.
با وجودی که گويش شيرازی پيوسته رنگ زبان رسمی مملکت رابه خود می گيرد. هنوز هم اين لهجه با لهجه رسمی تفاوت هايی دارد و هنوز هم پاره ای واژه ها ، اصطلاحات و ترکيب هايی در اين لهجه به گوش می رسد که برای غير شيرازی بيگانه است. بسياری از واژه هايي که در گويش شيرازی کاربرد دارند، دقيقاً با همان تلفظ و معنی معمول در شيراز در فرهنگ های معتبر ضبط شده است و نشانه درستی اين گونه واژه هاست .
در اين جا اشاراتی هرچند مختصر به برخی از ويژگی ها و قواعد لفظی اين گويش داريم در لهجه شيرازی تکيه بر حسب نوع کلمه روی هجاهای فارسی مختلف است يعنی با تغيير محلی تکيه معنا تغيير می کند. البته اين موضوع خاص لهجه شيراز نيست و زبان فارسی را شامل می شود برای مثال :
آقو با a کوتاه به معنی پدر و آقو باaa کشيده به معنای آخوند يا يک سيد است. اصل کلی و عمومی در اين گويش تلفظ هر چه ساده تر کلمات است به نحوی که عادت زبانی شيرازی ها ايجاب می کند. بنابراين اگر ما تمام اسامی ، افعال، قيود و .... اين لهجه را بررسی کنيم، می بينيم ضمن اين که درهر يک از اين مقوله ها ساختار ثابتی دنبال می شود، هر جا عادت زبانی شيرازی ها ايجاب کرده، از آن ساختار ثابت عدول شده است برای مثال اغلب کلماتی که در فارسی رسمی به مصوت بلند ( a = ا ) ختم می شوند در گويش شيرازی به مصوت کوتاه( o= ـُ ) ختم می شوند مانند با : بو، بالا : بالو، بابا : بابو، حالا : حالو، کاکا: کاکو .
تمام کلمات مذکور چه به تنهايي و چه درترکيب با ساير کلمات اين تغيير رادارند، اما کلماتی مانند پا، شفا با آنکه به مصوت بلند (a ) ختم می شوند به تنهايی تغيير را نمی پذيرند و فقط در ترکيب با ساير کلمات مصوت بلند پايانيشان تبديل به مصورت کوتاه (o) می شوند. مثلاً : شفا اگر موصوف يا مضاف واقع شود می شود شفُ مصوت بلند (u) (او ) در آخر کلمه به عنوان معرفه ساز به کار می رود.
( مداد _ مدادو ) ( کتاب _ کتابو ) ( گاو_ گاوو).
همين مصوت معرفه ساز در کلماتی که به هاء بيان حرکت ( هاء غير ملفوظ ) ختم می شوند. پس از حذف مصوت کوتاه(e) ( -ِ ) در آخر کلمه به (ow) تبديل می شود:
( نامه _ نامو ) (شيشه _ شيشو ) ( خونه_ خونو) (شونه _ شونو)
در مورد صرف افعال، پيروی از دستور زبان رسمی معمول است و بازهم هر جا عادت زبانی شيرازی ايجاب کرده، صامت يا مصوتی دگرگون شده است .
(بشکن _ بوشکون ) ( می جويم _ موجورم )
ضمير های اشاره ( اين ) و ( آن) درگويش شيرازی به ( ای ) و (او) و جمع آنها به ( اينا) و ( اونا) تغيير پيدا می کند .ضماير مفعولی مرا( من) ، ترا( تر)، مارا ( مار)
ها در آخر کلمه بعد از الف در لهجه شيرازی از تلفظ ساقط می شوند:
(چاه_ چا) ( روباه _ روبا) ( شاه _ شا )( ماه _ ما )
(b = ب ) در آخر بعضی کلمات دو حرفه در گويش شيرازی تبديْ به (ow) می شود.
( آب _ او ) ( تب _ تو ) ( لب _ لو ) می شود.
درتعدادی از کلمات که وسط آنها الف است موقع تلفظ الف تبديل به واو می شود:
(ارزان_ ارزون ) (تکان _ تکون ) ( جان_ جون )
در شيراز هنوز مردم محله های قديمی تر بيشتر به لهجه شيرازی سخن می گويند تا بقيه مردم مثلاً لهجه کسبه و اهالی دروازه سعدی، لب آب، دروازه قصاب خانه، دروازه شاه داعی الله .... تفاوت آشکار با لهجه اهالی و کسبه نقاط ديگر شهر دارد.

 




 
از نمونه واژه های رايج در شيراز :
آسيو = آسياب

asiov

باريکلو = بارک لله

barikallo

برو بالو = برو بالا

boro balo

بو = بابا ، پدر

bovo

بونه = بهانه

bune

تارف = تعارف

tarof

توه = تاوه ،تابه

towe

تويدن = تابيدن

towidan

چپو = چپاول

capow

داتی = دهاتی

dati

آتيش= آتش

atish

آخرشو = آخرشب

axere sow

آفتو = آفتاب

aftov

آمو = اما

amu

ازب = ازبس که

azbe

افتيدن = افتادن

oftidan

اقد = اين قدر

egad

اگه = اگر

age

اوبر= آن طرف

abar

اوتو = درآن اطاق

uto

اور = او را

ure

اورک = آورک ، تاب

owrak

اوسار= افسار

owsar

اوسن = آبستن

owsan

اوشن = آويشن

owshan

اوطو = آن طور

utowr

اوکله = آبگوشت کله، کله پاچه

owkalle

اوکی = آبکی

owaki

اوله (رو) = آبله (رو)

owle ru

اوله مرغون = آبله مرغون ( مرغان)

owle mor gun

پاشدن = بلند شدن

po shodan

اووختا = آن وقت ها

uvaxta

اووختال = آن وقت تا به حال

uvaxtalo

او ياری کردن = آبياری کردن

ow yari kerdan

ای شم _ آهای ، با شما هستم

oy somo

ای طو = اين طور

itow

اينه = آينه

oyne

بادبادک = بادکنک

bad badak

بادبيزن = بادبزن

bad bizan

باقله = باقلا

baggele

بالخونه = بالاخانه

balxune

ب ت = با تو

bato

ب دونه = به دانه

be dune

ب ز = بهتر از

baa ze

بس = بست است، کافی است

basse

بض = بعض

baaze

بکری = بکرايي (يکی از مرکبات)

bakroy

بون = بام

bun

پخشه = پشه

paxse

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

به جز مردم لاابالي و بي مبالات، هيچ‌کس نيست که پيش از بيرون رفتن از خانه و گام نهادن در کوچه، دست کم روزي يک بار، خود را در آيينه نبيند و وضع سر و لباس و کفش و کلاه خود را تحت مراقبت نياورد، و ايرادها و بي‏نظمي‏ها و آشفتگي‌هاي شکل ظاهر خويش را به شکلي برطرف و درست نکنند. چرا؟ براي آنکه انسان خود را از هيچ‌کس کمتر و پست‌تر نمي‏شمارد، و بر او بسي ناگوار است که با اندامي ناساز و شکل و ريختي منکر در برابر ديگران جلوه کند و ديگران در ظاهر او عيب و نقصي قابل سرزنش و خرده‏گيري ببينند و بر او بخندند.

اين توجه و دقت در رفع عيب‌هاي ظاهري به هر نظر که تعبير شود، به شرط آنکه به حد خودآرايي و ظاهرسازي نرسد، ستودني است؛ چه، براي انسان دردي بدتر از آن نيست که مورد عيبجويي هرکس و ناکس قرار گيرد و به علت عيبي که رفع آن بسيار آسان بوده، انگشت‌نماي اين و آن واقع شود.

اما شگفت در اينجاست که غالب همين مردم که براي رفع عيبجويي ديگران، درحفظ ظاهر گاهي از حد اعتدال نيز گام فراتر مي‌گذارند، هر روز در گفته و نوشته خود، مرتکب هزار غلط انشايي و املايي مي‏شوند و متوجه نيستند که به علت نوشتن نادرست و بي‏اندام، تا چه حد مورد طعنه و ريشخند خاص و عامند و چون تأثر و تألّمي هم از اين بابت ندارند، به هيچ روي درصدد رفع اين عيب بزرگ نيز برنمي‏آيند.

ممکن است که انشاي کسي سست و نارسا و مبهم و دور از قاعده‌هاي فصاحت و بلاغت باشد؛ اگرچه رفع اين عيبها نيز تا حدي به ياري جستجو در آثار بزرگان ادب و گوشش در خواندن و به ياد سپردن گفته‏هاي فصيح و بليغ فراهم مي‏آيد، ليکن چون نويسندگي هم مانند شعر تا حدي وابسته به استعداد و طبع ذاتي است، باز مي‏توان صاحب چنين نوشته‏اي را بخشود و از او چيزي را که ندارد و جز به اکتساب شدني نبوده، نخواست؛ اما غلط املايي چنين نيست، اصلاح آن به‌کلي به دست خود انسان است و در مرحله چيز نويسي، اتفاقاً از هر کار ديگري آسانتر است.

ذوق، تنها آن نيست که انسان فريفته و دلدادة هر منظره زيبا و هر شکل موزون و هر آهنگ دلنواز شود، بلکه يک درجه از ذوق سليم هم اين است که انسان طبعاً از هر منظره زشت و هر شکل ناموزون و هر آهنگ ناساز، تنفر و بيزاري به دست آورد و آنها را با اکراه و ناخوشي تلقي کند، تا طبعش به پستي و زشتي نگرايد و هميشه جوياي زيبايي و رسايي و درستي باشد.

کساني که در نوشته‏هاي خود پيوسته مرتکب غلط‌هاي املايي مي‏شوند و به اين عيب بزرگ که به دست ايشان پرداخته مي‏شود، پي نمي‏برند، افزون برآنکه از آن درجه از ذوق که مانع انسان از همراهي با زشتي و نادرستي است بي بهره‌اند، از درک ننگ و عار نيز بي‏نصيب‌اند و آن همت را ندارند که زشتي و نادرستي را که در وجود ايشان هست و مسبب آن نيز خود آنانند و به خوبي مي‏توانند آن را رفع کنند، از ميان بردارند و درست و سالم چيز بنويسند.

در کشورهاي متمدن دنيا، هر روزنامه‏اي را که بخريد، اگرچه ممکن است که نوشته‌هاي آن سخيف و تهوع‌آور و خلاف حقيقت و بر ذوق ناگوار باشد، اما کمتر اتفاق مي‏افتد که يک غلط املايي در آن ديده شود، و به اندازه‌اي غلط املايي براي هرکس که قلم به دست مي‏گيرد، در اين کشورها ننگ است که غلط‌هاي املايي را که ما در نوشته کارکنان اداره‌ها و پاره‏اي از بزرگان بلندمرتبه خود هر روز مي‏بينيم، ايشان «غلط‏هاي زنان رختشوي» مي‌گويند؛ زيرا زنان رختشويند که به علت بي‏سوادي تمام به هنگام برداشتن صورتِِ جامه‏هايي که براي شستن مي‏گيرند، مرتکب اين گونه غلط‌ها مي‏شوند.

روزي به يکي از همين آقايان که در نوشتن املاي کلمه‌ها بسيار بي‏مبالات است و اتفاقاً مايه و استعدادي طبيعي نيز براي نويسندگي دارد، گفتم که: املاي فلان کلمه و فلان کلمه غلط است. در پاسخ گفت که: من مخصوصاً آنها را به اين شکل‌ها نوشته‌ام و چون يقين دارم که دنيا زير و زبر نخواهد شد، در اين کار تعمد کرده‏ام!

من ديگر به او چيزي نگفتم؛ چه، مسلم مي‌دانستم که اگر کسي املاي درست کلمه‌اي را که همه در ضبط آن اتفاق کرده و اهل لغت آن را به همان وضع قرار داده‏اند، بداند، محال است که شکل درست آن را که همه مي‏شناسند و معني آن را مي‏فهمند، و اگر هم نفهمند به ياري واژه نامه‌ها به معني آن پي خواهند برد، رها کند و به جاي آن از خود شکلي تازه که معروف و مفهوم هيچ کس نيست، به کار برد و با اين حرکت خودخواهانه، درک آن معني را هم که کلمات قراردادي براي بيان آنها وضع شده‌اند، بر ديگران دشوار يا محال کند.

اين گونه بي‏مزگيها اگر هم به گفته آن رفيق، واقعاً عمد شمرده شود و ناشي از ناداني و عجز و بي‏همتي در راه رفع عيب نباشد، اگرچه دنيا را زير و زبر نمي‌کند، ولي باز زشت و خنده‌آور است و اگر کسي در دنبال کردن آن لجاج و اصرار به خرج دهد، هيچ چيز ديگري از آن، جز خفت عقل و سبک‌مغزي فاعل آن برنخواهد آمد.

قرار همه مردم عادي و عاقل بر اين است که کلاه را بر سر بگذارند و کفش را در پا کنند. اگر کسي پيدا شود که به عقيده نادرست و گمان سست خود بخواهد برخلاف عادت و قرار عام برود و کلاه را در پا و کفش را بر سر قرار دهد، البته دنيا زير و زبر نمي‌شود، ليکن او با اين حرکت، خود را مضحکه و مسخره عموم مي‏سازد، و همه بر سبکي عقل و اختلال حواس او اتفاق مي‏کنند.

از اين گذشته اگر بنا شود که هرکس به هواي نفس و تفنن شخصي در املاي کلمه‌ها تصرف کند، چون هواي نفس و تفنن هر کس به شکل ويژه‌اي است، ديگر ميزاني براي تشخيص درست و نادرست براي کسي باقي نمي‏ماند و هرج و مرج غريبي پيش مي‌آيد که هيچ کس معني نوشته ديگري را نمي‏فهمد و غرض اصلي از وضع خط و لغت که تفهيم و تفاهم باشد، يکباره از دست مي‏رود.

اگرچه غلط املايي براي هرکس عيب است، ليکن هرقدر اهميت مقام شخص بيشتر و رتبه او در مقامات دنيايي بالاتر باشد، اين عيب نمايان‏تر و ننگ و رسوايي صاحب آن واضح‌تر مي‏شود. البته غلط املايي يک رختشوي را مردم معذورتر مي‌شمارند تا غلط املايي يک امير يا وزير را. بسا شده است که بر اثر مشاهده يک چنين غلطي، تمام هيبت و شوکت وزير يا اميري برباد رفته است.

وقتي در مجلس «شمس‌‏الدين درگزيني» وزير «سلطان مسعود بن محمد بن ملکشاه سلجوقي» ، هنگامي که «کمال‏الدين زنجاني» (که بعدها وزير طغرل سوم شد) از بغداد به اصفهان رسيده بود، شمس‌‌الدين درگزيني او را مخاطب ساخته، گفت: «با وجود ناامني راهها، چگونه بوده است که به سلامت ماندي؟ مگر از جعده نيامدي؟» کمال‌الدين گفت: «ايها الوزير، جاده است نه جعده!» گفت: «راست گفتي، جعده آن است که تير کمان در آن مي‏گذارند.» و مقصود او جعبه بود که اين معني اخير را دارد! تمام حضار مجلس بر شمس‌الدين وزير خنديدند و وزير چون دريافت که نه املاي صحيح جاده را مي‏داند، نه شکل درست جعبه را، شرم بسيار برد و تا مدتي جسارت آنکه در روي حضار نگاه کند، نداشت.

يکي از مغلطه‌بازي اين گونه آقايان، وقتي که ايشان را در غلط نوشتن املاها سرزنش کنيد، اين است که املاهاي فارسي، آميخته به عربي مشکل است و به آساني نمي‏توان آن را آموخت. فرض کنيد که اين گفتة بي‌پايه درست باشد. چون زبان فارسي امروزي با همين املا و انشا زبان ما و وسيله امتياز ما از ديگر ملتها و با ثروت گرانبهايي از نظم و نثر که دارد، مايه سرافرازي ما در جهان است، بايد آن را با هر اشکالي که دارد، همان‌گونه که گذشتگان ما آن را درست و راست فرا مي‏گرفته و تا حد توانايي در تکميل و ستايش آن مي‏کوشيدند، فرا بگيريم و اگر نمي‌توانيم چيزي بر کمال و جمال آن بيفزاييم، دست کم تيشه ستم بر پيکر زيباي آن نزنيم و شکل موزون آن را به ناخن ناداني و خودخواهي نخراشيم.

اگر قدري تأمل کنيم و انصاف به خرج دهيم، مي‏بينيم که اين عذر بدتر از گناه اين معترضان نيز پذيرفتني نيست؛ زيرا همه لغت‌هاي دشواري که املاي آنها نيازمند آموختن و ضبط است و در نوشته‏ اين‌گونه آقايان مي‏آيد، شايد از هزار تجاوز نکند. آيا ضبط درست هزار کلمه و به خاطر سپردن آنها چنان کار دشواري است که از عهده يک شخص عادي برنيايد و اگر اشکال و زحمتي دارد، تا آن اندازه باشد که از تحمل ننگ بي‌سوادي و مضحکه شدن در پيش هرکس و ناکس سخت‏تر و ناگوارتر به شمار آيد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

شهربراز- زبان پارسی به عنوان بُردار فرهنگ ایرانی از دیرباز بخش مهمی از هویت ایرانیان بوده است. پس از شکست ارتش ساسانیان به دست تازیان، مهم‌ترین جنگ‌افزار ایرانیان زبان و فرهنگ‌شان بود و تازیان می‌کوشیدند این دو را نیز از چنگ ایرانیان بیرون کنند. به نوشته‌ی زنده‌یاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، آن‌چه از تامل در تاریخ برمی‌آید این است که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آن‌که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند و آن را همواره چون حربه‌ی تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند، درصدد برآمدند زبان‌ها و لهجه‌های رایج در ایران را از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبان‌ها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دورافتاده‌ی ایران به خطر اندازد. به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. رفتاری که تازیان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند بدین دعوی حجت است. نوشته‌اند وقتی قتیبه‌بن‌مسلم باهلی، سردار حَجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که رفته رفته مردم اُمّی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت ….

شاید بهانه‌ی دیگری که عرب برای مبارزه با خط و زبان ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می‌شمرد. در واقع ایرانیان، حتا آنان که آیین مسلمانی را پذیرفته بودند، زبان تازی را نمی‌آموختند و از این رو بسا که نماز و قرآن را نیز نمی‌توانستند به تازی بخوانند.

با چنین علاقه‌ای که مردم در ایران به زبان خویش داشتند، شگفت نیست که سرداران عرب‌، زبانِ ایران را تا اندازه‌ای با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از میان‌بردن و محوکردن خط و زبان پارسی کوششی ورزیده باشند. (کتاب «دو قرن سکوت»، ص ۱۱۵ و ۱۱۶)


اما ایرانیان توانستند برخلاف بسیاری از ملت‌های چیره‌شده‌ی اسلامی، هم‌چنان زبان خویش را پاس دارند و هرگاه حکومت‌های محلی به دست ایرانیان افتاد، مانند صفاریان و سامانیان و زیاریان در گسترش و توان‌مندسازی زبان پارسی بکوشند و آثار فراوانی به زبان پارسی پدید آورند. بزرگ‌ترین نمونه و شاهکار زبان پارسی هم به دست توانای فرزانه‌ی توس آفریده شد که هر که رای و هُش و دین دارد پیوسته بر او آفرین خواند.

خلیفه‌های مسلمان در دمشق و بغداد هم چنان به این دشمنی با زبان پارسی ادامه می‌دادند و دست‌نشاندگان و چاپلوسان آنان (هم‌چون محمود غزنوی و برخی درباریانش) زبان دیوان خود را به تازی برمی‌گرداندند و در گسترش زبان تازی می‌کوشیدند.

با تمام سختی‌ها و دشمنی‌ها، زبان پارسی توانست چندان ببالد و گسترش یابد که به زبان دوم دنیای اسلام ترادیسد و در گستره‌ی پهناوری جای خویش را باز کند و آثار فراوانی بدین زبان آفریده شد. پس از برافتادن خلافت عباسیان زبان پارسی آزادتر شد و در گستره‌ی بزرگ‌تری رشد و نمو کرد به طوری که دربار گورکانیان هند (در انگلیسی: Mughal Empire) و دربار سلطان‌های عثمانی از مرکزهای گسترش زبان پارسی و فرهنگ ایرانی بود.

دولت بریتانیا نیز پس از دست‌یافتن بر هندوستان و دریافتن نفوذ و اهمیت زبان پارسی در غرب آسیا، زبان پارسی را مانعی برای کار خود می‌دید و مبارزه با آن را آغاز کرد و زبان انگلیسی را جایگزین آن کرد.


تازش‌ها به زبان پارسی امروز
به نظر من امروزه از چندین سو به زبان پارسی تاخته می‌شود و هریک از این گروه‌ها و کسان انگیزه‌ی خود را دارد:

١) در تاجیکستان و آسیای میانه
پس از دست‌یابی روسیه‌ی تزاری به آسیای میانه، دولت روسیه کوشید پیوندهای ایرانیان آن سامان را با دیگران هم‌تباران‌شان بریده و ساختار فرهنگی و اجتماعی آن‌جا را از نو و بر پایه‌ی نیازهای استعماری خود بسازد. از این رو نام «تاجیک» را که به معنای «ایرانی» بود به عنوان نام قوم و نژادی تازه مطرح کرد و آن سرزمین را تاجیکستان خواند. با این‌که زبان آنان پارسی بود در راستای همان هدف‌های خود این گویش منطقه‌ای پارسی را هم «زبان تاجیکی» خواند و خط آنان را از پارسی نخست به لاتین و سپس به سیریلیک برگرداند تا بریدن پیوندها کامل‌تر شود. از سوی دیگر شهرهای سمرقند و بخارا – که از مرکزهای باستانی فرهنگ ایرانی و پرورشگاه‌های زبان پارسی بود – به دست ترکان ازبک سپرده شد و در عوض پایتخت «تاجیکان» به روستای «دوشنبه» منتقل شد که پیش‌تر جایی برای «دوشنبه‌بازار»ها بود. برای جعل و ساختن هویت تازه، ادبیات پارسی دری به نام «ادبیات تاجیکی» خوانده شد.

پس از فروپاشی شوروی نیز با آن‌که تاجیکان کوشیدند نام زبان خود را به پارسی برگردانند و به خط نیاکان بازگشت کنند اما عده‌ای از «روس‌پرستان» و غرض‌ورزان مانع آن شدند و اشکال‌تراشی کردند. از سوی دیگر هم دولت وهابی عربستان سعودی – که دشمنی فاتحان عرب صدر اسلام با زبان پارسی را در زمان ما ادامه می‌دهد – پس از ۱۴۰۰ سال از راه تبلیغ‌های خود در تاجیکستان به ایرانیان تاجیک می‌گوید که زبان پارسی را رها کنید، نام‌های ایرانی را از خود بردارید و نوروز را فراموش کنید!

٢) در افغانستان
دشمنی با زبان پارسی تنها به روسیه و شوروی و عربستان سعودی محدود نمی‌شود. پس از این‌که دولت بریتانیا در «بازی بزرگ» خود با روسیه و برای حفاظت از مستعمره‌ی خود یعنی هندوستان تصمیم گرفت کشور «افغانستان» را بیافریند و با تهدید نظامی، «هرات» را از ایران جدا کرد، قوم حاکم پشتون را  تحریک کرد که برای جداسازی کامل‌تر افغانستان از ایران، نام زبان پارسی در این کشور را به «زبان دری» برگرداند. دولت پشتون افغانستان هم چنین با ایجاد «پشتو تولَنَه» (فرهنگستان پشتو) می‌خواهد زبان پارسی را کنار بگذارد و زبان قبیله‌ای و گوالش (=تکامل)نیافته‌ی پشتو را به شهروندان خود تحمیل کند. اکنون نیز با «وزارت کالچر»! می‌خواهد مانع از نفوذ فرهنگی ایران بشوند.

برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی زبان پارسی در تاجیکستان و افغانستان و نقشه‌های روسیه و بریتانیا برای این زبان می‌توانید به مقاله‌ی «کیستی تبرخورده‌ی زبان پارسی» در تارنمای آذرگشنسپ نگاه کنید.

٣) در ایران
در همین ایران سیاسی خودمان – که بخشی از ایران فرهنگی بزرگ است – در برخی سخنرانی‌ها می‌شنویم که درباره‌ی فردوسی و شاهنامه چنین می‌گویند: «مرد خاسر زیان‌ بُرده‌ی تهیدست‌ که‌ در برابر لغت‌ قرآن‌ و زبان‌ عرب‌ – که‌ زبان‌ اسلام‌ و زبان‌ رسول‌‌الله‌ است – ۳۰ سال‌ عمر خود را به‌ عشق‌ دینارهای‌ سلطان‌ محمود غزنوی‌ به‌ باد داده‌ و شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ را گرد آورده‌ است.»

یعنی اینان زبان پارسی را به جای زبان ملی و مشترک ایرانیان، «رقیبی» برای زبان عربی می‌دانند. شاید در راستای همین باور، امروزه در مدرسه‌های ایران دانش‌آموزان می‌توانند نیم ساعت به زبان عربی تواشیح از بر بخوانند و جایزه بگیرند و تشویق شوند، اما حفظ‌کردن یک حکایت از بوستان سعدی یا چند بیتی از شاهنامه برایشان سخت شده‌است و البته ایرادی هم ندارد؛ زیرا برای مسئولان مدرسه نیز اهمیتی ندارد که در طول سال دانش‌آموزان یک قطعه شعر پارسی حفظ نشوند.

صداوسیما نیز سیل واژه‌های و ترکیب‌های عربی را وارد زبان پارسی می‌کند و در برخی از پیدارها (سریال‌ها) ولنگاری زبانی و بی‌توجهی به زبان پارسی آشکار است. حتا به‌تازگی در پیداری از عبارت‌هایی چون «ریلکس» و «یستردی» و … استفاده می‌شود و این عبارت‌های بی‌معنا و ناضرور ورد زبان بچه‌ها شده است.

۴) تجزیه‌طلبان
گروه دیگری از دشمنان امروزی زبان پارسی گروه‌های تجزیه‌طلب‌اند. اینان که به‌خوبی به نقش زبان پارسی در اتحاد و یکپارچگی مردم ایران از هر قوم و مذهب پی برده‌اند، نوک حمله‌ی خود را متوجه این زبان کرده‌اند. به بهانه‌ی آموزش زبان مادری می‌خواهند زبان پارسی را نابود یا محدود کنند و به جای آن زبان‌ها و گویش‌هایی را بگذارند که نه تجربه‌ی نوشتاری و ادبی دارند و نه خط و گنجینه‌ای نوشتاری به آن زبان و گویش وجود دارد.

درباره‌ی زبان‌ها و گویش‌های محلی و بومی باید نکته‌ای را بگویم. من خود از شیفتگان و عاشقان یادگیری زبان‌ها و گویش‌های ایرانی و انیرانی هستم و باور دارم که باید این‌ها نگهداری و پاس داشته و آموزش داده شوند. خواننده‌ای در وبلاگ شهربراز گفته بود خود را به جای کسانی بگذارید که می‌خواهند زبان مادری‌شان را بیاموزند اما با «تهاجم زبان پارسی» مواجه‌اند. این خود یکی از کژنمایی‌ها و دروغ‌های تجزیه‌طلبان است که در میان برخی از هم‌میهنان ما رایج شده است.

این ترفندها نیز بر پایه‌ی نقش برنارد لوئیس است. این خاورشناس بریتانیایی از دهه‌ی ۱۳۵۰ خ. / ۱۹۷۰ م. به سیاستمداران توصیه کرده است که برای کنترل بیش‌تر بر غرب آسیا (خاورمیانه) و دست‌یابی آسان بر منبع‌های زمینی و زیرزمینی و بازار این‌جا، باید ایران تجزیه شود و راه تجزیه هم تاکید بر تفاوت‌های زبانی و اختلاف‌افکنی میان قوم‌های ایرانی است. برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی نقشه‌ی برنارد لوییس می‌توانید به فصل ششم کتاب دکتر کاوه فرخ به نام «پان‌ترکان و هدف‌گیری آذربایجان» نگاه کنید که به صورت رایگان و برخط در اینترنت در دسترس است.

توضیح آن‌که از گذشته‌های دور یعنی همان زمان ساسانیان و پس از اسلام و نه آن گونه که در میان برخی از هموطنان ما به دروغ تبلیغ شده است از زمان رضاشاه پهلوی، زبان پارسی زبان مشترک همه‌ی ایرانیان بوده است و ابوریحان بیرونی – که زبان مادریش خوارزمی بوده‌است – و عنصرالمعالی کیکاووس زیاری – که زبان مادریش طبری بوده‌است – و قطران تبریزی – که زبان مادریش پهلوی بوده‌است – و همه و همه در گوشه کنار ایرانشهر بزرگ و پهناور آثار خود را به زبان پارسی دری نوشته‌اند تا دیگر ایرانیان بتوانند بخوانند و بیاموزند و دریابند. زبان پارسی هیچ‌گاه بر کسی به زور تحمیل نشده‌است. حتا زمانی که ترکان و ترک‌زبانان و مغولان بر این سرزمین و دیگر سرزمین‌های همسایه فرمان رانده‌اند، زبان مشترک و رسمی و اداری و نگارشی زبان پارسی دری بوده است. پیش‌تر نامه‌ی خان مغول و نوه‌ی چنگیز به بابای مسیحیان (پاپ) را آوردم که به زبان پارسی بوده است.

مخالفت من با رقابت و جایگزینی این زبان‌ها و گویش‌ها با زبان پارسی است. ما نباید به بهانه‌ی آموزش زبان مادری و بومی هر منطقه، زبان پارسی را کنار بگذاریم. بر پایه‌ی قانون اسلامی نیز آموزش ادبیات و زبان‌های قومی در کنار زبان رسمی آزاد است. زبان پارسی زبان مشترک و پیونددهنده‌ی تمام مردمان این سرزمین بوده و هنوز هست و میراث مشترکی با کشورهای همسایه دارد. زبان‌های بومی و محلی باید در کنار زبان پارسی آموخته شوند نه به جای آن! و اهمیت باید به زبان پارسی داده شود.

۵) شبکه‌های ماهواره‌ای
آوردگاه تازه‌ی دشمنان زبان پارسی برخی شبکه‌های ماهواره‌ای است؛ در بیش‌تر این شبکه‌ها، با آن‌که ادعا می‌کنند برای ایرانیان برنامه پخش می‌کنند اما نوشته‌ها به خط و زبان انگلیسی است. نام بسیاری از برنامه‌ها به خط و زبان انگلیسی است و حتا در ترانه‌های مبتذل و پیش پاافتاده که هم خواننده ایرانی است و هم سراینده و نوازنده و هم بیننده و شنونده، نام و مشخصات ترانه به خط و زبان انگلیسی نوشته می‌شود! برخی از این شبکه‌ها (مانند فارسی۱) آشکارا در خدمت دشمنان ایران و فرهنگ و زبان ایرانی هستند. گذشته از این که در زبان انگلیسی کاربرد واژه‌ی «فارسی» اشتباه است و باید به جای آن Persian گفت، این‌ها حتا عددها را نیز به انگلیسی می‌گویند از جمله «وان»! مگر عدد یک در زبان پارسی وجود ندارد؟

این شبکه‌های مبتذل از کیفیت بسیار پایینی برخودارند و ترجمه‌هاشان نیز تعریفی ندارد و پر است از واژه‌های انگلیسی. گویا این‌ها توان خرید یک فرهنگ دوزبانه‌ی انگلیسی به پارسی را ندارند. حتا فرهنگ جیبی نیز می‌تواند بسیاری از مشکل‌های آنان را حل کند. سخن‌گفتنِ شترگاوپلنگی و بی‌سوادانه‌ی «لوس»‌آنجلسی‌ها از راه این شبکه‌های سبُک در میان مردم ایران پخش می‌شود.

۶) ایرانیان درون کشور
شگفت‌انگیز آن‌که برخی دشمنان زبان پارسی، امروزه خود ایرانی‌اند! در میان این گروه کسانی هستند که فکر می‌کنند واژه‌های انگلیسی «ترجمه‌ناپذیر»اند. امروزه در قهوه‌فروشی‌ها – یا به‌اصطلاح «کافی‌شاپ»ها – وقتی فهرست نوشیدنی‌ها را به دست شما می‌دهند، دهان‌تان باز می‌ماند که این چیزها چیست؟ یک «اسکوپ»‌بستنی یعنی چه؟ «میلک شیک بنانا» یا «فراپه‌ی استرابری» چه نوع نوشیدنی است؟ بسیاری از کارگران این مغازه‌ها جوانان روستایی یا شهری کم‌سوادی هستند که خودشان معنای این نام‌ها را نمی‌دانند و صاحبان مغازه نیز برای «کلاس» این نام‌های مسخره را انتخاب می‌کنند تا بتوانند کالای خود را گران‌تر بفروشند.

- در رستوران‌ها به جای «خرچنگ دریایی» دیگر «لابستر» «سرو» می‌شود.

- در «فست فود»ها «چیکن برست» و «استریپس» مرغ فروخته می‌شود.

- پیتزا را به جای تنور در «آون» می‌پزند.

- به جای کباب هم دیگر «باربیکیو» (تازه گاهی «باربیکیوی مغولی»!) می‌فروشند.

- «آرتیست»‌ها به دنبال «اسپانسر» می‌گردند تا «شو» بگذارند.

آدم احساس می‌کند در پاکستان یا بنگلادش راه می‌رود که این همه واژه‌های انگلیسی در میان سخنان مردم رایج شده است. در همین راستا، در و دیوار شهر و تابلوهای فروشگاه‌ها پر شده است از واژه‌های انگلیسی و حتا نام مغازه‌ها و کالاهای مصرفی مردم تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود حال آن‌که متاسفانه در کشور ما چندان مسافر و گردشگر خارجی رفت و آمد ندارد و نیازی به این همه نوشته‌های چشم‌آزار نیست. روی پاکت شیر و دستمال کاغذی و بستنی ساخت ایران نام کالا و تولیدکننده و همه‌چیز تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود! دیگر بگذریم از این که زمان‌نمای چراغ‌های راهنمایی بیش‌تر به خط لاتین هستند و گویا برای مسئولان اصلا مهم نیست که بر در و دیوار شهر ما عددها به خط لاتین باشند!

من با ورود وام‌واژه‌ها هیچ مشکلی ندارم و سخنم در این‌جا بر سر وام‌واژه‌ها نیست. زیرا به طور طبیعی هرگاه دو زبان در کنار هم قرار گیرند با هم دادوستد می‌کنند مانند زبان پارسی که از تازی چیزها گرفته و زبان تازی که واژه‌های فراوانی از پارسی گرفته است. یا خود زبان انگلیسی که واژه‌های فراوانی از زبان پارسی به وام گرفته است. اما مسئله در این‌جا دخالت و دست‌اندازی و سیل واژه‌های ناضرور است. برای نمونه ما نیازی به «چیکن برست» و «اسکوپ» و «میلک شیک» و « باربیکیو» و «آون» و … نداریم زیرا در زبان خودمان واژه‌های پارسی برای این مفهوم‌ها هزاران سال است که وجود دارند. در این میان موضوع مهم‌تر در این باره دستور زبان است؛ زبان تازی ساختار دستوری زبان پارسی را به هم زده است و هر وام‌واژه‌ی تازی تمام هم‌خانواده‌ها و صرف و نحو خودش را هم به همراه آورده است.

برخی دیگر هم چنان دچار خودکم‌بینی شده‌اند که خیال می‌کنند صِرف دانستن زبان انگلیسی نشانه‌ی پیشرفت و سواد است و مشکل خود را زبان پارسی می‌دانند. برخی پدرها و مادران کودکانِ بیچاره‌ی خود را که هنوز زبان مادری‌شان را به‌خوبی نیاموخته‌اند و نمی‌توانند خط پارسی را بخوانند به کلاس‌های فشرده و نافشرده‌ی آموزش زبان انگلیسی می‌فرستند! تازه افتخار هم می‌کنند که فرزندان‌شان به جای آب پرتقال «اورنج جوس» می‌خواهند!

من با یادگیری زبان‌های بیگانه، نه تنها عربی و انگلیسی، بلکه فرانسوی و ایتالیایی و روسی و آلمانی و …. مشکلی ندارم هیچ، بلکه بر آموختن زبان‌های دیگر پافشاری هم می‌کنم. ایراد دستگاه آموزشی ما این است که روش‌های درست و نوین زبان‌آموزی را نمی‌داند. زبان را باید از راه خواندن و نوشتن و سخن‌گفتن آموخت نه با از بَرکردن واژه‌های تنها و جداجدا و آموختن دستور زبان یا صرف و نحو. اشکال دستگاه آموزشی نباید منجر به این شود که ما به زبان رسمی و ملی خود بی‌توجهی و ستم کنیم و تلافی آن اشکال را سر زبان خودمان دربیاوریم!

حتا دیده‌ام که در همین تهران برخی «آموزگاران» در دانشگاه‌ها دانشجویان خود را مجبور می‌کنند که تکلیف و تمرین خود را به زبان انگلیسی انجام دهند و اگرچه متن آن‌ها به انگلیسی غلط و خراب و افتضاح هم باشد باز از تمرین درست به پارسی بیش‌تر نمره می‌گیرد! حال آن‌که موضوع درس آنان هیچ ربطی به زبان تخصصی ندارد. روشن است که دانش‌آموزان و دانشجویان ما در درون کشور باید به زبان‌های بیگانه مسلط باشند و در آموزش خود از آن‌ها بهره ببرند. اما زبان‌های بیگانه باید در کنار زبان پارسی آموخته شوند نه به جای آن و اهمیت نخست باید به زبان پارسی داده شود.

۷) ایرانیان بیرون کشور
برخی از ایرانیان امروز هیچ تعصب و غیرتی به زبان خویش ندارند. از این رو وقتی به خارج می‌روند تلاشی نمی‌کنند که فرزندان‌شان در دیار بیگانه زبان پارسی را بیاموزد یا از آن پاسداری کند حتا خوشحال هم می‌شوند که با فرزندان خود به زبان بیگانه سخن بگویند. باید از اسپانیایی‌زبانان یا چینی‌زبانان بیاموزند که در خانه‌ی بیش‌ترشان سخن‌گفتن جز به زبان مادری ممنوع است.

هم‌میهنان ما که در بیرون از ایران زندگی می‌کنند باید بتوانند به زبان‌های کشور میزبان خود به‌آسانی و روانی سخن بگویند.

منظور من پاسداشت زبان پارسی است و این‌که هر چیز باید به جای خود باشد: زمانی که شما در ایران هستید باید به زبان پارسی سخن بگویید و بنویسید و بشنوید. زمانی که شما با ایرانی دیگری روبرو هستید چرا باید به زبان بیگانه با او سخن بگویید؟! شنیده‌ام در کشوری بیگانه ایرانیان گرد هم می‌آیند و برای همدیگر به زبان بیگانه درباره‌ی کشور دیگری سخنرانی می‌کنند! و مطلب به زبان انگلیسی یا فرانسه دست به دست می‌شود!

٨) اینترنت
گروه دیگری نیز با آن‌که در اینترنت امکان نوشتار به خط و زبان پارسی هست و گیرنده و فرستنده هر دو ایرانی هستند به خط و زبان بیگانه با هم نامه‌نگاری می‌کنند!

در سال‌های آغازین همگانی‌شدن اینترنت تنها خط و زبان انگلیسی در آن پشتیبانی می‌شد و رایج بود. اما سالیان زیادی است که رمز جهانی (یونیکد) پدید آمده است و از نظر فنی همه‌ی زبان‌ها و خط‌های زنده (و حتا مرده!) امکان نمایش و کاربرد در رایانگر و اینترنت را یافته‌اند. تنها می‌ماند همت نرم‌افزارسازان و کاربران که از خط و زبان خود استفاده کنند. خوشبختانه خط و زبان پارسی مدت زمان زیادی است که در رایانگر پشتیبانی می‌شود و کاربران بهانه‌ای برای ننوشتن به خط و زبان پارسی ندارند.

متاسفانه در برابر این همه تازش و دشمنی، سنگر بزرگ و پرتوانی نیست که از زبان پارسی دفاع کند و فرهنگستان زبان پارسی نیز بسیار ضعیف و ناتوان است. تنها می‌توان به برخی دلسوزان امیدوار بود و به توانایی زبان پارسی که ققنوس‌وار در همه‌ی تاریخ خود پایدار بوده است و پایدار خواهد ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

آزاده احسانی‌چمبلی (دانشجوی دکترای ایران‌شناسی)- دیدگاه برخی پژوهشگران درباره‌ی خط پارسی این است که این خط بازمانده‌ای است از خطی که آن را عربی می‌خوانند و بر این باورند که خط عربی بازمانده‌ی خط نبطی یا کوفی می‌باشد. حال آنکه وجود خطی به نام «خط عربی!» خود جای پرسش دارد، چرا که تا پیش از اسلام نشانی از وجود خط و دیوان و آموزش در میان عرب‌ها به ویژه در میان عرب‌های حجاز دیده نشده است، هر چند از عرب‌های شمالی عربستان (= حیره و غسان که یکی زیر فرمان شاهنشاهی ایران و دیگری زیر فرمان امپراتوری روم بود) پنج مدرک که کهنه‌ترین آن‌ها به ۱۵۰۰ سال پیش بازمی‌گردد، به دست آمده است. از عرب‌های جنوب نیز آثاری به دست آمده است که پیوند با مردم یمن دارد و آنان نیز همانند مردم حیره زیر فرمان شاهنشاهی ایران بودند.

دکتر همایونفرخ در کتاب «سهم ایرانیان در پیدایش و آفرینش خط در جهان» می‌گوید: «مردم حجاز بر اثر صحرانشینی از نوشتن و خط بی‌بهره ماندند، اما اندکی از آن‌ها که کمی پیش از اسلام به عراق و شام (=حیره و غسان) می‌رفتند، نوشتن را از آن‌ها آموختند و [زبان] عربی خود را با حروف نبطی و سریانی و عبرانی می‌نوشتند، برای نمونه سفیان ابن امیه که از بازرگانان آن دوره بود از کسانی بود که خط سریانی را به حجاز آورد.»

از مجموعه‌ی روایات چنین بر می‌آید که عرب‌ها، نخستین مرکز انتشار خط را شهر حیره و انبار (= شهر پیروز شاپور) می‌دانسته‌اند (۱) و شاید رواج خط‌های ایرانی غربی در میان‌رودان (بین النهرین) و بهویژه انتشار سریانی در میان نسطوریان ایران، چنین احساسی را به وجود آورده باشد. (۲)

خطی که امروزه «کوفی» می‌نامندش نخست به خط «حیری» مشهور بود و پس از آنکه که مسلمانان کوفه را در کنار شهر حیره ساختند، این خط نام کوفی گرفت. نکته‌ای که می‌بایست بدان توجه ویژه شود این است که خطی که امروزه «کوفی» نامیده می‌شود، صد سال پیش از شناخته‌شدنش در کوفه در حیره و انبار شناخته می‌شده است. (۳)

اما این نوشتار بر آن است تا روشن نماید که خط پارسی نه برآمده از خط نبطی و نه برآمده از خط کوفی است، بلکه گونه‌ی تکامل یافته‌ی خط‌های رایج در پیشینه‌ی درازآهنگ دیوان و دفتر در ایران است. هرچند که اگر بر این باور هم باشیم که خط پارسی بازمانده‌ی نبطی یا کوفی است، باز نمی‌توان وجود خط ساختگی‌ای به نام «خط عربی» را باور داشت، چه برسد به آنکه بخواهد پیوندی هم با « خط پارسی» داشته باشد. برای روشن‌شدن این گفتار، نخست به پیشینه‌ی « خط نبطی» که به باور پژوهشگران امروزین نیای « خط عربی!» می‌باشد، نگاهی می‌افکنیم.

زبان نبطی در واقع زبان پادشاهی «پترا»ست. این پادشاهی در زمان نیرومندی‌اش از سوریه تا حجاز و از اردن تا صحرای سینا در مصر گسترده بود.(۴) آشکار است که آثاری به خط و زبان نبطی در شمال عربستان امروزی که زمانی بخشی از پادشاهی نبطیان بوده است، به دست بیاید. اسناد به دست آمده در شمال عربستان امروزی، عموماً در درازای سه سده بین دو هزار تا هزار و هفتصد سال پیش به پیدایی آمده‌ و به خط و زبان نبطی و نه زبان عربی نوشته شده‌ است. می‌بایست  یادآور شد که از ۱۶۰۰ سال پیش اثری در دست است که امروزه کتیبه‌ی «النّماره»* نامیده می‌شود و تقریباً به زبان عربی خالص است اما به خط نبطی! از اندکی پیش از سال‌های آغازین پیدایش اسلام (حدود ۱۴۵۰ سال پیش) تنها دو نوشته‌ی بسیار گزیده (کمتر از دو رج) در دست است که در یکی از آن دو که کتیبه‌ی «حرّان» نامیده می‌شود و به سال ۵۶۸ میلادی [هنگام شاهنشاهی انوشیروان ساسانی] باز می‌گردد، خط به کار رفته به خط معروف به خط عربی همانندهایی دارد.(۵) اما اینکه در این گسست تقریباً دویست ساله یعنی از هنگام نگارش کتیبه‌ی «النّماره» که نخستین اثر به زبان عربی و خط نبطی می‌باشد تا زمان کتیبه‌ی «حرّان» چه بر خط و دگرگونی آن گذشته است بر کسی آشکار نیست و جای بسی شگفتی است که پژوهش‌گران بدون هیچ سند و مدرکی خط کتیبه‌ی حرّان را با خط نبطی کتیبه‌ی «النّماره» پیوند می‌دهند!

و نیز به باور استاد آذرتاش آذرنوش در کتاب «راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان عرب جاهلی» خلأ شگفت‌آوری که در آخرین قرن‌های جاهلیت عرب به وجود آمده، بررسی تحول خط نبطی به عربی را دشوار می‌سازد.(۶)

پس بسیار دور می‌نماید که دبیره‌ای چون دبیره‌ی امروز ما بازمانده از دو کتیبه‌ای باشد که به باور پژوهش‌گران از خط نبطی به جای مانده‌ است.

دبیره‌ی کوفی نیز آنچنان که پیش‌تر گفته آمد، حتا به باور پیشینه نگاران مسلمان خط مردم حیره و انبار بوده است و شمار اندکی از عرب‌ها، به ویژه بازرگانان آن را شناختند و با خود به حجاز بردند، چنانکه بلاذری می‌نویسد: «آن زمان که اسلام در رسید هفده تن از قریشیان نوشتن می‌دانستند.»(۷)

نکته‌ی بسیار جالب اشاره‌هایی است که در اشعار و اخبار موجود به زبان عربی درباره‌ی خط و نوشتار به یادگار مانده است. به گفته‌ی استاد آذرنوش «اشعار عربی‌ای که در آن‌ها به کتابت اشاره شده است، مانند دیگر اشعار جاهلی به هیچ وجه تاریخ معینی ندارند و در اصالت بسیاری از آن‌ها تردید کرده‌اند و اعتبار زمانی و تاریخی آن‌ها از قرن نخست اسلام عقب‌تر نمی‌تواند رفت، یعنی زمانی که می‌دانیم به سبب پیدایش اسلام، خط و نگارش رونقی یافته بود.»(۸)

شگفت اینست که در اشعاری که شاعران عرب در آن‌ها به خط و کتابت اشاره می‌کنند باز هم پای ایرانیان در میان است. برای نمونه، در اشعار جاهلی به واژه‌ی «مهارق» گونه‌ی جمع واژه‌ی «مْهرق» اشاره شده است و این واژه را که به معنی «عهدنامه‌ها، پیمان‌نامه‌ها، کاغذها» می‌باشد، دلیلی می‌دانند بر وجود خط و نوشته در میان اعراب، حال آنکه این واژه معرب (=عربی‌شده) واژه‌ی «مهرک» پهلوی است. چنین بوده است که کاغذ و نامه‌ی مهرزده را «مهرق» می‌نامیدند. و حتا شاعران عرب خود به پیوند واژه‌ی «مهرق» به ایرانیان اشاره کرده‌اند، برای نمونه رجی از حارث بن الحلزه را بنگرید: «این خانه‌ها که در حبس رو به نیستی نهاده‌اند از آن کیست؟ آثار و نشانه‌های آن‌ها همانند «مهارق» پارسیان است.»(۹)

“رجیس بلاشر” معتقد است که وجود ابیاتی در اشعار شاعران عرب که در آن‌ها به نگارش اشاره شده است دلیل بر اندکی نگارش در میان عرب‌هاست؛ زیرا شاعر در برابر نوشته‌های راهبان مسیحی و یهودی یا بازرگانان، چنان دچار شگفتی می‌شده که از آن به عنوان موضوع شاعرانه و تازه‌ای استفاده می‌کرده است.(۱۰)

در این بخش با گفته‌ای از «زیگموند فرنکل» سخن درباره‌ی نبودن خط و کتابت در میان اعراب را به پایان می‌بریم.

فرنکل می‌گوید: «تقریباً تمام واژگانی که در زبان عربی با نگارش رابطه دارند از زبان‌های بیگانه گرفته شده‌اند، از آن جمله است: [...] قلم که تا دیرزمانی از واژه‌های اصیل سامی تصور می‌شد، در حقیقت یونانی است، (khalamos) و اصل هندو اروپایی [ایرانی] دارد. دوات، به گفته‌ی «لاگارد» از زبان‌های ایرانی گرفته شده است. «حِبر» با همین تلفظ سریانی و «سفر» به معنی کتاب آرامی است…»(۱۱)

امروزه از بسیاری پژوهشگران می‌شنویم و می‌خوانیم که: «پس از آنکه تازیان ایران را تسخیر کردند، چون بیشتر تازیان خواندن و نوشتن نمی‌دانستند ایرانیان را برای کارهای دیوانی استخدام کردند. ایرانیان دیوان‌سالار نیز که پی به مشکلات «خط عربی»[!] برده بودند تلاش کردند شیوه‌ی نگارش را بهبود بخشند.»(۱۲)


باید اندیشیداین خط که پژوهشگران آن را «خط عربی!» می‌خوانند چگونه‌ خطی بوده است که چند سالی پیش از اسلام از مرزهای خارج از سرزمین حجاز (عموماً از مرزهای ایران) به وسیله‌ی برخی بازرگانان وارد سرزمین عرب‌ها شده است و خود عرب‌ها آن را نمی‌دانسته‌اند و نمی‌توانستند بدان بنویسند و بخوانند و از سوی دیگر دبیران و دیوان‌سالاران ایرانی آن را به نیکی می‌شناختند و می‌توانستند بدان بنویسند و بخوانند و در آن دگرگونی نیز پدید آورند و بهبودش بخشند.

باید یادآور شد که پیشینه‌ی خط امروز ما (به هر نامی که آن را بخوانند، خط پارسی یا خط عربی)، بی‌گمان همان خط‌های رایج در ایران کهن بوده است. در ایران‌زمین از گونه‌های مختلف خط‌های پارسی نوشته‌های بی‌شمار بدست آمده‌ است که هر یک در سیر تاریخ کهن ایران به وجود آمد و کامل‌کننده‌ی خط و نگارش پیش از خود بود، اما باید دانست که هیچ اثر و نوشته‌ای از هیچ خطی که زادگاه آن سرزمین اعراب باشد بدست نیامده است. پس چگونه می‌توان پذیرفت که خط پارسی امروز که آشکارا پیوندش را با خط‌های موجود در ایران از روزگار کهن تا امروز پاس داشته است در سرزمینی به وجود آمده باشد که به زحمت چند نمونه‌ی انگشت‌شمار از خط نبطی و کوفی در آن یافت شده است.

اما خط پارسی در کجا و چگونه به وجود آمد؟ برای پاسخ به این پرسش می‌بایست به نزدیک به سه هزارسال پیش بازگردیم. باور برخی بر این است که گونه‌ای از الفبای سامی که آن را «خط آرامی»(۱۴) می‌خوانند نزدیک به سه هزارسال پیش از «الفبای فنیقی» پدید آمد!

این پژوهشگران بر این باورند که این خط در پهنه‌ی غربی سرزمین ایران به وجود آمد، به ویژه پس از روی کار آمدن شاهنشاهی هخامنشی که سرزمینی گسترده از ماوراءالنهر(فرارود) تا میان‌رودان را در بر می‌گرفت رواج بسیار یافت و نامبردار شد. [بنابراین] نیاز به یک خط و زبان ارتباطی یگانه در شاهنشاهی پهناور هخامنشی بر گسترش خط و زبان آرامی در پهنه‌ی ایران‌زمین افزود. گرچه به نیکی می‌دانیم که در کتیبه بیستون ستون چهارم بندهای ۷۰-۸۸   درباره‌ی خط و زبان ایرانی چنین آمده است: «داریوش شاه گوید: بخواست اهورامزدا این است کتیبه‌ای که من برساختم. علاوه بر این به آریایی بود و در روی الواح گلین و روی چرم تصنیف شده بود. علاوه بر این پیکره‌ام را نیز بر ساختم… و آن نوشته شد و خوانده شد پیش من. پس از آن من این کتیبه را در همه‌ی ایالت فرستادم. مردم همکاری کردند.»(۱۵) آشکار است که خطی که روی چرم نوشته می‌شده است خط میخی نبوده است و بلکه خطی بوده است که امروزه آن را «آرامی!» می‌خوانند. این خط را می‌توان خط رایج در غرب ایران خواند؛ چراکه مردم میان‌رودان از تیره‌های نژاد ایرانی بوده و پیوستگی نژادی و فرهنگی این مردمان به سرزمین مادری امری آشکار است. خط ایرانی‌ای که بر پایه‌ی کتیبه‌ی بیستون روی چرم نوشته شده بود، خطی بود که در درازنای تاریخ ایران، دبیران ایرانی در آن دگرگونی‌هایی پدید آوردند و به یاری آن خط‌های پارتی، پهلوی کتیبه‌ای، پهلوی کتابی، سغدی، مانوی، سریانی، پهلوی مسیحی و اوستایی و بسیار خط‌های دیگر را که جز از نام از آن‌ها نمی‌دانیم، پدیدآوردند و خط پارسی امروز چیزی نیست جز ادامه همین روند تکامل خط در ایران و این موضوع آشکارا در جدول مربوط به سیر تکامل خط در ایران دیده می‌شود. دبیران دانشمند و هوشمند ایرانی که معمولاً با یک یا چند الفبای زمان خود مانند پهلوی، سریانی، سغدی، مانوی و اوستایی آشنایی داشته‌اند، می‌توانستند بهتر از هر کس خط فارسی امروز را پدید آورده و قانونمند ساخته باشند.

---------------------------------------

یاری‌نامه‌ها
۱) برزین، پروین؛ نگاهی به سابقه‌ی تاریخی کتابت قرآن؛ مرکز اسناد و مدارک میراث فرهنگی.
۲) آذرنوش، آذرتاش (۱۳۷۴)؛ راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان عرب جاهلی؛ توس.

۳) www.siddiqi.at
4) www.ancientscripts.com
5) آذرنوش، آذرتاش (۱۳۷۴)؛ راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان عرب جاهلی؛ توس.
۶ تا ۱۳) پیشین.
۱۴) در اینجا می‌بایست به چند پرسش که «مهرداد معمارزاده» در مقاله‌ی «خط ما فارسی است یا عربی؟!» اشاره کرد، در مقاله‌ی نامبرده، نویسنده می‌پرسد: «آرامی‌ها که بودند؟ جایگاهشان کجا بود؟ هم‌دوره با کدام دوره‌ی تاریخی بود و در کجا می‌زیستند و پادشاه‌هایشان که بودند؟» بی‌گمان بر پژوهشگران است که پاسخی روشن برای پرسش‌ها مطرح‌شده درباره‌ی آرامی‌ها به دست دهند.
۱۵) رولاند، ج، کنت (۱۳۷۸)؛ فارسی باستان؛ ترجمه و تحقیق سعید عریان؛ تهران: سازمان تبلیغات اسلامی؛ حوزه هنری.

دیگر یاری‌نامه‌ها
– دکتر همایونفرخ، رکن‌الدین (۱۳۸۴)؛ سهم ایرانیان در پیدایش و آفرینش خط در جهان؛ انتشارات اساطیر.

– آموزگار، ژاله؛ تاریخچه‌ای از نگارش و خط.

*از آنجا که معمولاً نوشته‌ها و اشعاری که در میان تازیان رواج داشته‌ است، پیوندی با ایران دارد، نیک است به این نکته اشاره شود که در کتیبه‌ی «المناره» واژه‌ی PRŠW (پرشو) آمده است که به باور بیشتر پژوهشگران می‌تواند همان واژه پارس یعنی ایران باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مراعات روش های نگارشی به لحاظ"حفظ چهره ی خط فارسی"وهمگون نویسی درزبان نوشتار،ازامرهای مهم درزمینه ی نوشتاراست؛زیرا رعایت این هنجارکمک می کند تاازیکسوویژه گی های صوری خط درزبان فارسی حفظ شود،وازجانب دیگربرای جلوگیری ازبیگانه ماندن نسل های آینده باخط فارسی وپراکنده گی درنوشتار،به این مسأله مهم{همگون نویسی هنجارمند}باید توجه صورت گیرد.

دراین بخش،هنجارهای عمومی برای رعایت این مسأله را بازگو می کنم:

استقلال درنگارش: خط فارسی،برای رعایت اصل استقلال درنگارش،نبایدازروش های نگارشی خط های دیگرپیروی کند{تنهادریک مورد؛یعنی نقل آیات قرآن کریم،احادیث ونصوص عربی این امرمستثنا دانسته شده است}

همخوانی نگارش باتلفظ: درزبان فارسی،کوشش همواره برآن بوده تازبان نوشتار{مکتوب}تاجایی که قاعده های خط فارسی مجازمی داند،باشیوه ی تلفظ همخوانی داشته باشد؛بنابراین، توجه به این مسأله،بسیارضروری دانسته می شود.

فراگیربودن قاعده درنگارش: درروش نگارش زبان فارسی،سعی برآن است تاگونه ی نگارشی به شکلی باشدکه استثناهای نوشتاری وجودنداشته باشد؛مگرآن که موجودیت استثناها هنجارمندویامحدودباشد.{این فراگیربودن قاعده هم تاحدودامکانات نگارشی درزبان فارسی است؛اماکوشش بیشترآن بوده تامیزان این استثناهادرنگارش، کم ویاقانونمند باشد}

ساده نویسی وساده خوانی خط: قاعده های نگارشی درزبان فارسی باید به گونه یی باشدکه پیروی ازآن هادرکارنگارش وخواندن،آسان ترباشد؛یعنی تاجایی که ممکن است،بایدرعایت این قاعده هاوابسته به کاربرد معنایی وقرینه ی مفهومی واژه هاباشد.

ساده بودن قاعده های نوشتاری: قاعده های نوشتاری خط درزبان فارسی،بایدبه گونه یی باشد که فراگیری وکاربردآن تاحدممکن برای باسوادان،ساده باشد.

رعایت روش های فاصله گذاری،مرزبندی واژه ها،پیوسته نویسی وجدانویسی: فاصله گذاشتن میان واژه های ساده ومرکب،مرزبندی واژه ها وپیوسته نویسی بربنیادقاعده اگردرهنگام نوشتاررعایت شود،بهترخواهدبود؛زیرا رعایت این موارد کمک می کند تاازبدخوانی،ابهام مفهومی ونادرست خوانی جلوگیری شود.

 

● ویژه گی های خط فارسی:

خط درهرزبانی،بربنیادهنجارهای عمومی،دارای ویژه گی های مربوط به خودش است.خط درزبان فارسی نیزویژه گی هایی دارد که به گونه ی کوتاه به آن ها اشاره می شود:

برای برخی ازصداها،بیش ازیک نشانه وجوددارد:

ت:درواژه هایی مانند:"تار،چتر،دست و..."؛

ط:درواژه هایی مانند:"طاهر،خطر،ضبط،شرایط و..."؛

ز:درواژه هایی مانند:"زن،بزم،تیز،بازو..."؛

ض:درواژه هایی مانند:"ضرب،حضرت،تبعیض،فرض و..."؛

ظ:درواژه هایی مانند:"ظاهر،نظر،حفظ،حفاظ و..."؛

ث:درواژه هایی مانند:"ثبت،مثل،عبث،حادث و..."؛

س:درواژه هایی مانند:"سبد،پسر،نفس،خروس "؛

ص:درواژه هایی مانند:"صبر،نصر،تفحص،حرص"؛

غ:درواژه هایی مانند:"غالب،مغز،تیغ،باغ"؛

ح:درواژه هایی مانند:"سحر،شبح،روح"؛

ھ:درواژه هایی مانند:"هاشم،شهر،فقیه،دانشگاه".

برای برخی ازحروف،تنهانشانه ی یک صداوجوددارد،ویابه تعبیردیگر،آن ها "تک صدایی" می باشند مانند:"و"دردو{عدد}،چو،مور،روز،لیمو،دارو،وام،جواب،روان،ناو،لغو،جوشن،روشن،نو،رهرو،خواهر و خویش.

 

● دودسته بودن حرف های فارسی:

حرف های فارسی دودسته اند:یکی حروفی که ناپیوسته{نامتصل}اندوبه حرف پس ازخود نمی چسبند مانند:"ا،د،ذ،ر،ز،ژ،و".

دوم حروفی که پیوسته{متصل}اند وبه حروف پس ازخود می چسبند.

حرف های"و"و"ه":حروف "و"و"ه"درجاهایی به خاطر بیان حرکت به کار می روند،وزمانی که برای بیان حرکت پیش ازخود به کاربرده شوند،سه گونه اند:مصوت کوتاه مانند:دو،تو،چو،مصوت مرکب مانند:اوج،گوهر،روشن،نو{مانندنوروز}ومصوت بلند مانند:مور،روز،موش،سبو،لیمو،تکاپوو..

 

● نشانه های دوگانه درخط فارسی:

درخط فارسی دوگانه{دودسته}ازنشانه هابه کارمی رودکه به آن ها نشانه های"اصلی"و"ثانوی"می گویند.

نشانه های اصلی،"به گونه ی مجموعی۳۳ نشانه است که حروف"الفبا"نیزگفته می شوند."

نشانه های ثانوی نیز به گونه ی جمعی، دارای ۱۰نشانه است که در بالا یا پایین نشانه های اصلی می آیند و بربنیاد ضرورت به کار گرفته می شوند مانند:

"مد" با نشانه ی"آ" در واژه هایی مثل: "آرد، مآخذ، آوردو ..."

"زبر"(بالای حرف) : در واژه هایی مانند: "گرَما، درَجات ".

"ضمه" (پیش) بانشانه ی "و" دربالای حرف "گ"و"ع"در واژه هایی مثل: "گُندُم ، عُبوُر".

"زیر" (کسره) در پایان حرف "ن"و"ف"در واژه هایی مانند: " نِگاه، فِرستاده ".

هم چنان نشانه ی تشدید بالای حرف"ل"در واژه هایی مثل: "معل م ،حق مطلب و..." و تنوین نصب مانند: "ظاهرا&#۷۷۹;ً، واقعا&#۷۷۹;، بناء&#۷۷۹; و..."
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

دورة سلاجقه شامل تمام مدّتي است كه بين شكست سلطان مسعود غزنوي تا كشته شدن طغرل سوم (590) قرار دارد. در اين مدّت كه بيش از يك قرن و نيم طول كشيد، سلاجقه و اتابكان و امراي آنان بر بخش مهمّي از ايران حكومت و امارت كردند خصوصاً در دورة درخشان ملك شاه سلجوقي، دولت آل سلجوق به اوج قدرت و ترقّي و تعالي فرهنگي و ادبي خود رسيد. سلاجقه با سرعتي تمام توانستند قلمرو حكومت و فتوحات و كشورگشايي خود را تا سواحل مديترانه و سر حدّات امپراتوري روم شرقي در آسياي صغير و حدود تصرّفات خلفاي فاطمي گسترش دهند و بسال 470 هـ .ق. حكومتي جهاني و امپراتوري زمان را بوجود آورند، اين فتوحات و گسترش حكومت و فتح پيروزي هاي آنان تا پايان پادشاهي ملكشاه سلجوقي (455-485) ادامه يافت، بالاخّص در زمان پدرش الب ارسلان و وزارت وزير با تدبير او خواجه نظام الملك كه با كارداني و شايستگي قلمرو حكومت وسيع سلجوقي را اداره مي كرد و با ايجاد تشكيلات منظّم و مرتّب بر قدرت اين خاندان افزوده گرديد و به جرأت مي توان گفت تنها سلسله اي كه بعد از اسلام در اين كشور و بلكه در مشرق زمين حكمفرمايي كرد و ممالك اسلامي را تحت يك فرمان و دولت و حكومت واحد درآورد سلسلة سلجوقي است مخصوصاً در زمان پادشاه ملكشاه، قلمرو دولت سلجوقي بمنتهاي وسعت و عظمت خود رسيد چه از حدّ چين تا مديترانه و از شمال تا حدّ خوارزم و دشت قبچاق و ماوراء يمن به نام او خطبه مي خواندند و امپراتور روم شرقي و امراي عيسوي گرجستان و ابخاز باو خراج مي دادند. در عصر اين پادشاه و خواجه نظام الملك بسياري از شهرهاي ايران بالاخص شهر اصفهان، از مهمترين و باشكوهترين شهرهاي دنيا و يكي از آبادترين آنها بشمار مي رفت، و از همين سلسله، آثار مهم تاريخي در اين شهر بجاي مانده است.

پس از فوت ملكشاه بين فرزندان و اخلاف وي اختلافي ظاهر گشت و كار اداري حكومت اين خاندان مختل گرديد و كار عمدة آنان به تفرقه و افتراق كشانيده شد و بر ضعف حكومت سلاجقه و جانشينان ملكشاه افزوده گرديد و هر يك از اخلاف و بازماندگان خاندان سلجوق در نقطه­يي، رايت استقلال و حكومت خود مختاري بر افراشت خصوصاً اسارت و شكست سنجر موجب گرديد كه مدّعيان حكومت سلاجقه، قدرتي بدست آوردند از آن جمله اتسز خوارزمشاه اساس و پايه حكومت خود را در خوارزم و
جورجانيه پايتخت اين ديار استوار كرد. بطور كلّي با حكومت اتابكان، در عراق و فارس و بازماندگان سلسلة غزنوي و ادامة حكومت خود در لاهور و سند تسلّط آل خاقان يا آل افراسياب (ايلك خان) بر قلمرو دولت ساماني و بالاخره قتل طغرل سوم و طغيان محمد خوارزمشاه و جنگ او با خليفه بغداد و عدم موفّقيت وي، سرانجام حكومت اين خاندان و بازماندگان آنان بدست تاتار از ميان رفت ولي پايگاه و جايگاه اصلي حكومت اين خاندان (آل سلجوق) و با توجّه به تمام حوادث و پيش آمدها كه مدّت دو قرن بطول انجاميد در بلاد ايران بود و سكّه و خطبه به نام اين خاندان و اتابكان و بازماندگان اين سلسله رواج داشت.

دورة سلاجقه از ادوار بسيار درخشان بشمار مي رود. در اين دوره فرهنگ و ادب ايراني و اسلامي به اوج ترّقي و پيشرفت خود رسيد و توجّه و عنايتي كه خاندان اين سلسله يعني آل سلجوق در حقّ شعرا و نويسندگان و مورّخين و فضلا داشتند موجب گرديد آثار منثور و منظوم فراواني از اين دوره باقي بماند.

مؤلّف راحة الصدور و آيه السّرور يعني محمًد بن علي بن سليمان راوندي دربارة دوستي و ادب پروري و گسترش فرهنگ اسلامي چنين مي نويسد:

«... و بركت پرورش علما و علم دوستي و حرمت داشتِ سلاطين آل سلجوق بود كه در روي زمين خاصّه ممالك عراقين و بلاد خراسان علما خاستند و كتب فقه تصنيف كردند و اخبار و احاديث جمع كردند، و چندان كتب در محكم و متشابة قرآن و تفاسير و صحيح اخبار با هم آوردند كه بيخ دين در دلها راسخ و ثابت گشت چنانكه طمع هاي بد دينان منقطع شد و طوعاً او كرهاً فلاسفه و اهل ملل منسوخ و تناسخيان و دهريان بكلّي سر بر فرمان شريعت و مفتيان امّت محمّد (ص) نهادند، و جمله اقرار دادند كه الطرق كلّها مسدودة اِلّا طريق محمد (ص) و هر بزرگي از علما به تربيت سلطاني سلجوقي منظور جهانيان شد، چنانكه خواجه امام فخرالدّين كوفي و خواجه برهان و ابوالفضل كرماني و خواجه امام حسام بخاري و محمّد منصور سرخسي و ناطقي و ناصحي و مسعودي، و به بركات قلم فتوي و قدم تقواي ايشان و نگاه داشت رعيّت بر راه شريعت مملكت سلاطين آل سلجوق مستقيم شد، و چون پادشاه و زير دست و امير و وزير و جملة لشكر در املاك و اقطاعات بوجه شرع و مقتضاي فتواي ائمّة دين تصرّف مي كردند بلاد معمور و ولايات مسكون ماند كه آثار، من صاحب العلما وقر و من صاحب السفهاء حقر، هر كه با علما مصاحبت كند وقار بايد و هر كه با سفها و مجالست دارد حقير شود، و در هر ولايتي امرا بعدل و سياست پادشاهي مشغول بودند و آنچ مواجب ديوان ايشان بود به مساهلت و مسامحت از رعيّت حاصل مي كردند، هم رعيّت مرّفه مي بودند و هم امرا مي آسودند، لشكري مسلمان مي مرد و عوان و غمّاز و بد دين در آن دولت بر هيچ كار نبودند و آنچ از شهري در اين وقت بجور و ظلم حاصل مي كنند در آن روزگار از اقليمي بر نخاستي، لشكر آنوقت آراسته تر و پادشاهان آسوده تر و با خواسته تر بودند...»

در عصر سلاجقه، زبان و ادب و فرهنگ فارسي پيشرفت و توسعة خاصي يافت. خاندان اين سلسله و حكومتهاي كوچك ديگر، در دربار خود شعرا و نويسندگان بزرگ تربيت مي كردند و به تشويق و ترغيب آنان در عراق و آذربايجان گويندگان بزرگي بظهور رسيدند و به رواج و گسترش قلمرو زبان و فرهنگ فارسي افزودند. سلاجقه در تأسيس و ايجاد استقلال و شناساندن فرهنگ اصيل اين مرز و بوم، فعاليّتها و كوششهاي مستمر و فراوان كردند. تمدّن و آداب ايراني كه به علّت اهمال آل بويه منحصر به ايران شرقي شده بود از مرزهاي اين سرزمين به خارج كشانده شد.

در اين دوره هنرهاي مختلفِ ظريفه بمانند: نقّاشي، معماري، خطّاطي (خوش نويسي) بيش از پيش ترقّي حاصل كرد. ايرانيان كه در ادوار گذشته بعلّت فشار و تعدّي بيگانگان، تمدّن و فرهنگ خود را در خطر مي ديدند با روي كارآمدن آل سلجوق و توسعة قلمرو حكومت آنان و نشر مباني فرهنگي و ادبي اين سرزمين، بار ديگر تمدّن سلاجقة ايران كه اهميّت بسزايي در تاريخ ادب كشورمان دارد جان گرفت.

آقاي ميرزا اسماعيل خان افشار حميد الملك در مقدمة سلجوق نامة خواجه امام ظهير الدين نيشابوري دربارة تمدّن ايراني در عصر سلاجقه چنين مي نويسد:

«تمدّن ايران كه بعد از ظهور اسكندر از سواحل شرقي هلسپون و داردانل عقب نشيني اختيار كرده بود بعد از چندين قرن دوباره با اين خاندان در صحراهاي ليدي و فريژي با كمال استحكام ريشه دواند و در ظهور مغول، مملكت سلاجقة روم، پناهگاه امني براي ايرانيان گرديد و آثار ادبا و شعرا و علماي فارسي زبان اين مملكت مانند حضرت مولاناي رومي، ابن بي بي، قانعي طوسي، صدرالدّين قونيوي و صدها غير آن بهيچوجه در زيبايي فصاحت و بلاغت از آثار ايرانيان معاصر خود نازلتر نيست. صنايع سلاجقة روم در تاريخ صنعت مقام بزرگي دارد و همان صنعت خالص ايرانيست كه در تحت نفوذ صنايع بيزانس و سورية شمالي بوجود آمده بالاخره يكي از علائم مشخّصة اين خانواده ذوق و دلباختگي و علاقة شديد بسياري از افراد اين خاندان است به شعر فارسي، مانند طغرل آخرين پادشاه سلاجقة ايران و كيقباد از سلاجقه روم و غيره كه اشعار آنها را از حيث زيبائي و بلاغت در رديف اشعار استادان مي توان قرار داد و بديهي است كه اطّلاع از جزئيّات تاريخ آل سلجوق و شُعب آن در تاريخ ايران و ساير ممالك آسيايي غربي اهميّت مخصوصي دارد.

بطور كلّي دورة سلجوقيان از جهت تعداد گويندگان و سرايندگان از درخشانترين ادوار تاريخي و ادبي ايران بشمار مي رود. سلاجقه زبان فارسي را زبان رسمي و درباري قرار دادند. وزراء اين دوره، خصوصاً عميدالملك كندري و خواجه نظام الملك، فضل دوست و فرهنگ پرور و شاعر پرور بوده اند و از خدمت و عنايت نسبت به فضلا و ادبا دريغ نمي كردند و همواره خدمات شايانِ توجّهي بترقّي علوم و ادبيّات كرده اند.

تأسيس مدارس نظاميّه، در بغداد، بلخ، نيشابور، اصفهان و ايجاد كتابخانه ها و خانقاهها و مدارس مختلف، اسباب عمدة رواج تمدّن اسلامي در اين عصر درخشان بشمار مي رود خاصّه ظهور كساني بمانند: امام فخر رازي، امام محمّد غزّالي، ابوالفرج بن جوزي، شيخ شهاب الدّين سهروردي، امام الحرمين جويني و امثال آنان نيز در اين عصر تا حدّ زيادي در نشر و بسطِ معارف اسلامي موثّر واقع شد. زبان فارسي در اين عصر رواج كامل يافت. اكثر پادشاهان اين خاندان با وجود اينكه خود تُرك زبان بودند[1][1] در بسط و نشر فرهنگ و تمدّن ايراني و شعر و آثار ادبي فارسي و تشويق و ترغيب شعرا و نويسندگان فارسي زبان كوشش فراوان كردند و عدهّ­يي از شعراي اين دوره مثل امير الشعرا معزّي و انوري و خاقاني و نظامي در شمار استادان و پيش كسوتان بزرگ شعر و ادب فارسي قرار گرفتند و سخن سرايان و نويسندگان ديگري كه در اين عصر از حمايت و عنايت شاهان و وزراي سلجوقي برخوردار بوده اند عبارتند از:

ابوالفضل بيهقي، خواجه عبدالله انصاري، اسدي طوسي، حكيم ناصر خسرو، عمر خيّام، سنايي، جمال الدين عبدالرّزاق اصفهاني و ديگران.

از پادشاهان اين خاندان بعضي خود شعر مي سرودند، چنانكه ملكشاه سلجوقي هم اشعار فارسي حفظ داشت و هم خود به فارسي شعر مي گفت و همچنين طغرل سوم آخرين پادشاه اين سلسله شاعر بوده است و اشعاري از او روايت شده است – ذوق و علاقه­اي كه پادشاهان اين دوره به شعر فارسي داشته اند و علي الخصوص كه محتشمان و داعيان نيز خود به تقليد از سلاطين و خواه به اقتضاي ذوق خويش از تشويق شعرا خودداري نمي كردند و بهيمن جهت است كه شعر فارسي در اين عصر در طريق تكامل و تحوّل قدم مي نهد و سبك خاصّي به نام سبك عراقي بوجود مي آيد و با ظهور گويندگان بزرگ كه ذكر آنان شد اين سبك و شيوة گويندگي به اوج كمال خود رسيد. توجّه پادشاهان اين دوره به شعرا موجب گرديد كه گويندگان قصايدي را بوصف حالات و روحيّات و كشور گشايي ها و بخشش و اِنعام آنان اختصاص دهند چنانكه مي دانيم امير الشعرا معزّي و انوري طيّ قصائد خود سلطان سنجر را ستوده اند و حتّي شعرايي نظير عبدالواسع جَبَلي و كمال الدّين بخارايي و حكيم سنايي، سلطان سنجر را پيوسته در اشعار خود مدح و ستايش كرده اند.

درست است كه در اين عصر، زبان و ادب فارسي رواج پيدا كرد و نويسندگان و گويندگاني به تأليف و تصنيف آثاري بمانند كتاب الابنيه عن حقايق الادويه در داروشناسي و مفردات دارو و ناصر خسرو قبادياني، زاد المسافرين را در حكمت نظري و امام محمّد غزّالي، كيمياي سعادت را در حكمت عملي به فارسي نوشتند ولي دانشمندان بزرگ مثل: زمخشري و شهرستاني، كتب فراواني به زبان عربي كه در واقع زبان علمي و مذهبي بشمار مي رفت تأليف كردند.

سلاطين سلجوقي در واقع از حاميان بزرگ هنر و صنعت و هنرمندان و صاحبان پيشه و حرفه بشمار مي روند و علاقه اي كه خاندان اين سلسله به هنرهاي ظريفه داشتند، هنرمندان بزرگ و استادكاران عاليقدري بظهور رسيدند.

در زمان پادشاهي اين خاندان، اصفهان، مرو، نيشابور، هرات و ري مركز و مجمع صاحبان هنر و پيشه بوده است كه خوشبختانه بسياري از آثار هنرمندان در موزه هاي داخلي و خارجي ديده مي شود.

شاهكارهاي هنري اين هنرمندان از بافندگي، فلز كاري، سفال سازي، مينياتور، تذهيب و خطّاطي است و بهمين دليل دورة سلجوقيان از لحاظ سبك و شيوه كارهاي هنري و معماري در تاريخ هنر ايران ارزش خاصّي را داراست. براي ارائه دليل در اينجا لازم است به گفتار دانشمند بزرگ كريستي ويلسون توجّه شود:

«در اين عصر، صنايع و معماري نه تنها در ايران تجديد حيات يافت بلكه با فتوحات سلاجقه، اصول و اسلوب صنايع ايران را تا سواحل مديترانه و حتّي تا شمال آفريقا بسط و گسترش داد و بهمين دليل و كيفيّت است كه آثار و نمونه هاي شيوه كار هنرمندان ايراني و صنايع رايج عصر سلجوقي تا قرنها در صنايع مصر و سوريه ديده مي شود».

در اين دوره خطّاطي و بزّازي، نسّاجي و مذّهب كاري و هنرهاي تزئيني رواج پيدا كرد و حتّي هنر موسيقي پيشرفت كامل يافت و چنانكه آورده اند ابوالمعالي جويني در نواختن موسيقي و چنگ و طبل مهارتي كامل داشت. در اين دوره هنر معماري بدرجة كمال رسيد و هنرمندان و معماران چيره دست آثار فراواني در شهرهاي اصفهان، اردستان، زواره، گلپايگان و برسيان بوجود آوردند كه مي توان از جمله آنها گنبد نظام الملك و گنبد تاج الملك را نام برد.

از هنرمندان بزرگ خطّ و كتابت مي توان ابوالمعالي نحاس اصفهاني را كه مدتهاي زياد در خدمت سلاطين سلجوقي بخصوص در عهد محمّد بن ارسلان و جلال الدّين ابوالفتح حسن ملكشاه و غياث الدّين ابوشجاج محمّد به كار خطّاطي و هنرنمايي مشغول بود نام برد و چون مقام او بر خليفه وقت عبّاسي، المستنصر (487-512) ملعوم گرديد او را بحضور خود طلبيد و فوق العاده وي را مورد اكرام و اعزاز خويش قرار داد و تا جايي كه به درجات بزرگ كشوري نائل آمد و به مسند وزارت و صدارت تكيه زد و با وجود مشاغل و مسؤوليّتهاي مهّم مملكتي دقيقه اي از نوشتن و كتابت قطعات و الواح نمي آسود. ابوالمعالي (متوفي 509 يا 512). در شاعري با امير الشّعرا معزّي لاف همسري و برابري مي زد و اشعار نسبتاً جالبي از او باقي مانده است چنانكه در مدح سلطان ملكشاه گويد:

زمانه خصم ترا بر كشد بلند بدانك

چو بر زمين زندش خردتر شود مسكين

دورة سلاجقه، يكي از ادوار برجسته و پيشرفت و ترقّي خوشنويسي است و مخصوصاً سلاطين اخير سلجوقي در تشويق خوشنويسان مي كوشيدند و بعضي مثل طغرل بن ارسلان شاه از سلاجقة عراق و كردستان (573-590) خود خوش مي نوشت.

دربارة خوشنويسي طغرل، راوندي گويد كه سلطان طغرل چون ميل به تعليم خطّ كرد به سال 577 محمود بن محمد خال مرا خواست و از او تعليم خطّ گرفت و آداب آموخت و خطّ را بجايي رسانيد كه «وقتي محمود به محمّد بن راوندي ... كه خال دعا گوي باشد... ملاحظه­يي به خطّ مبارك سلطان داشت و مصحفي حمايلي بخطّ اشرف سلطان كه ابن بوّاب و ابن مُقله در حال حيات از نوشتن هزار و يك آن عاجز بودند از براي ملك مازندران بتحفه برد ...».

و نيز گويد «به عهد آن پادشاه بزرگ زادگان همه به مكتب (يعني جاي كتابت) مي نوشتند و هنرمند مي آسود هر خطّاطي ده جا مكسب داشت و هر اديبي دو سه مكتب داشت.

از معاريف و مشاهير خطّ نويسان و خطّ شناسان دورة سلجوقي ابوبكر نجم الدين محمّد بن علي بن سليمان راوندي صاحب كتاب راحة الصدور و آيه السّرور در تاريخ سلاجقه است.

راوندي در كودكي پدرش درگذشت و قحطي سال 570 كه در اصفهان و اطراف اتفاق افتاد به او و خاندانش صدمة بسيار وارد آورد ولي خال ديگر وي ابوالفضل احمد بن محمّد وي را تربيت كرد.

ابوالفضل خود از دانشمندان و فضلاء عصر بود و از هنر خطّ و خطّاطي بهرة كافي داشت. راوندي مدّت دهسال تمام در نزد دايي خود بود و با او تمام شهرهاي عراق را ديدن كرد دربارة خوش نويسي خود گويد:

«در علم خطّ چنان شدم كه نمودارش در اين كتاب (مقصود راحة الصدور است) روشن شود هفتاد گونه خط را ضبط كردم و از نُسخِ مصحف و تذهيب و جلد كه بغايت آموخته بودم ...».

زماني كه در مسافرت بود بزرگان و دانشمندان چند در شهرهاي عراق مجتمع بودند و مركز آنها شهر اصفهان بود و نيز همدان كه مركز حكومت طغرل بن ارسلان سلجوقي بود مجمع فضلا و دانشمندان و هنرمندان بود.

راوندي به امير سيّد عماد الدّين مرادانشاه برادر طغرل قرآن و خط مي آموخت و 5 تا 6 سال در خاندان ايشان بود و از عنايات و توجّهات آن خاندان برخوردار مي گرديد.

باز راوندي در كتاب راحة الصدور گويد:

«بيشتر معاريف و پادشاهان و اركان دولت پسران را اسم شاگردان دعاگوي خالان حاصل آمد و كساني كه به بلاغت معروف بودندي و صوب خراسان بخطّ و هنر تفاخر به شاگردي ما كردندي ...» بعد از سال 590 و مرگ طغرل راوندي مدّتي سرگردان بود تا سال 599 كتاب راحة الصدور را كه به نام غياث الدّين ابوالفتح كيخسرو بن قليج ارسلان از سلاجقه روم (588-607 ) تأليف كرد و بخدمت وي رسيد و تقديم داشت. در همين كتاب فصلي منثور و منظوم در معرفت اصول و قواعد خطوط آورده است و دنبال آن فصل گويد: اصول خطّ را كتابي ديگر مفصل ساخته ام ولي اين كتاب بدست نيست ...».

خلاصه اينكه زبان و فرهنگ و ادب فارسي و كلية مظاهر هنري در اين دوره پيشرفت و ترقّي زيادي كرد و چنانكه امروزه در اقصي نقاط جهان هنرنمايي هنرمندان و معماران اين دوره مورد توجّه و ستايش و تحسين قرار گرفته كه دليلش پيدايش آثاريست در پيرامون خاندان سلجوق و نحوة حكومت و توجّة آنان به فرهنگ و ادب فارسي.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1391ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

زبان ایرانیان دوره هخامنشی  را به نام فرس باستان یا فرس هخامنشی یا پارسی باستان میشناسیم. این زبان از یک سو  با زبان سانسکریت همان زبانی که نسک های (کتاب های) دینی برهمنان هند  بدان نوشته شده همانندی دارد و از سوی دیگر با زبان اوستایی  و هر سه از یک ریشه هستند . برجسته ترین نوشتارهایی که از زبان پارسی باستان در دست استسنگ نبشته  های هخامنشی است که از دوره ی کوروش بزرگ و پس از آن  بر  سینه کوههابا واج های میخی نوشته شده است. از این سنگنبشته ها دورو بر پانسد واژه به زبان پارسی باستان دیدهمیشود.
افزون بر سنگنبشته ها شماری کاسه و کوزه به دست آمده که بر آنها نیز واژه هایی کنده شده است. پس از سنگنبشته ها  و مهرهای دوره ی هخامنشی‚ سرچشمه ی دیگری برای آشنا شدن با واژه های پارسی باستان هست‚ که در ارزشمندی همتای بن مایه ی نخستین میباشد. ناگفته نماند که گذشته نگاران(مورخین)  یونانی برخی واژه هارا به گونه ای بازگونموده اند که بسیار کم دگرگون شده‚ و با نگرش به این که یونانیان واژه های پارسی باستان را چگونه برگردان میکرده اند ‚ و کدام واج پارسی به کدام واج یونانی برگردان میشد‚ به آسانی میتوان پی برد که این نام ها به پارسی باستان چه بوده‚ وچون نام های ویژه(خاص)  گاهی چند ریشه دارد به این گونه که یک نام همگانی (عام) با نامی دیگر یا با کارشد(فعل) و یا یک ویژگی(صفت) آمیخته شده‚ از این گونه نام ها هم واژه هایی به دست می آید‚ برای نمونه نام سردار پارسی را که در جنگ گرانیکوس با اسکندر نبرد کرد‚ برخی از گذشته نگاران یونانی Spithradates نوشته اند‚ و چون یونانیان س پارسی باستان را گاهی باth الفبای خود یکسان دانسته اند‚
و نام  را با آن نوشته اند‚ بی گمان میتوان گفت که این نام    در پارسی باستان Spithradataبوده‚ به چَمِ (معنای) داده سپهر و سپهر را به زبان پارسی باستان Spithra می نوشته اند. چنانکه مهر را Mithra میسره می نوشته اند. این گونه نام های ویژه که یونانیان تا اندازه ای درست برگردان نموده اند ‚ و از آن میتوان واژه هایی به دست آورد‚ کم نیست. و نیز چنین است واژه ی  Staspesکه یونانی شده  Sataspa پارسی باستان میباشد‚ و به زبان امروزی سد اسب گوییم.بنابراین از دو نام گفته شده دو واژه به دست می آید که در سنگنبشته ها نیستSpithra که برگردان سپهر است و  Sat   که برگردان سد(100) میباشد.
پیداست که اینکار را در همه گاه نمیتوان کرد زیرا برخی نامها به اندازه ای دگرگونی یافته که لغزش گیری آن شدنی نیست‚ و در زمان هایی  هم که خودِ واژه رامیتوان پیدا کرد‚ باید دیکته ی واژه ی دگرگون یافته   درزبان یونانی هم نگرشی داشت ‚زیرا نام های ایرانیان باستان که در نوشته های گذشته نگاران یونانی دیده میشود‚ دگرگون شده و سپس  به زبان های دیگر اروپایی رفته و باز دگرش یافته است کوته سخنآنکه با نگرش به انچه گفته شد گاهی میتوان در این زمینه به آماجمان دست یابیم.
آیا پارسی باستان‚ زبان گفت و شنودی(محاوره ای) دربار و مردم دوره ی هخامنشی بوده یا زبانی ویژه ی بهره گیری  در فرمانها و سنگنبشته ها؟اگر چه پاسخ روشنی به این پرسش نمیتوان داد‚ زنهار چون در سنگنبشته های پادشاهان هخامنشی‚ به ویژه پادشاهان واپسین آن دوره ‚لغزش های دستوری یافته اند‚ دانشمندان بر این باورند که این زبان در دوره ی هخامنشیان هم پیر شده بود و آن را به گونه ای همیشگی در گفتار ها و پیام های  کشوریشان به کار میبرده اند‚ و چون زبان گفت و شنود و نوشتارهای اینچنینی ساده تربود همه این زبان را به خوبی نمیدانستند‚ بنابراین لغزش های گفته شده برایند لغزش دبیران دفتر خانه هاست. درستی این باور  را برخی یافته ها نمایان میکنند‚ زیرامی بینیم که برخی از نامهای ویژه چنانکه در سنگنبشته ها آمده با آنچه که در نگارش امروزی  آنان آورده اند‚ ناهمخوانی دارد‚ برای نمونه  نام داریوش در سنگنبشته هاDarayavaush  است  لیکن در توراتDaryush ویونانیان آن راDaryos  نوشته اند ریشه ی شین در زبان یونانی نبود و آن را سین میخواندند و نیز اردشیر را در سنگنبشته هاArtaxshathraنوشته اند‚ ولی کتزیاس  گزشته نگاریونانی نام دو تن از مردان درباری راArtasiras نوشته است‚ و اگربه جای سین‚ شین بگذاریم و سین واپسین را هم که یونانی است نادیده بگیریمArtashiraیاArtashira میشود و  پیداست هر دو ساده تر از ارتخشتره و به زبان امروزی ما نزدیکتر است.
به هر روی برخی از زبان شناسان بر این باورند که در دوره هخامنشیان به ویژه  در پایان آن دوره به همان زبان پهلوی یا به زبانی که بسیار بدان نزدیک بوده سخن میرانده اند‚ و پارسیب استان چنانکه در سنگنبشته ها به کارمی رفته‚ رو به نابودی بوده است .
با وجود این‚ نشانه های دیگر میرساند که زبان ادبی آن روزگار همان زبان پارسی باستان است که بدان چکامه ها‚ سرودها‚ فرمانها‚ رویدادها و نامه ها و... را میگفته اند و می نوشته اند.

یادمان های هخامنشی به زبان پارسی باستان
سنگنبشته  های پادشاهان هخامنشی به دبیره ی میخی هخامنشی نوشته شده است. از این پادشاهان سلم ها (لوح ها) و سنگ نبشته هایی به جا مانده:
اریارمنه‚ ارشامه‚ کوروش بزرگ -داریوش بزرگ- خشیارشا - اردشیر - اردشیر دوم - اردشیر سوم – بیشتر این نوشته ها در بدنه کوه یا دیوارهای کوشکها و ستونها کنده کاری شده‚ همچون کوه بغستان بیستون و الوند و وان ارمنستان و شوش و تخت جمشید وتنگه سوئز مسر(کشور مصر) و جز اینها‚ و نیز چند نگین و مهر که دارای نامهایی است وچند کاسه و کوزه که  به چهار دبیره ی پارسی باستان‚ ایلامی‚ بابلی و نگاره ای کنده کاری شده است.چند سال پیش نیز نوشتارهای  زرگون و سیمین در تخت جمشید و همدان به دست آمده است. این سنگنبشته ها و سلم ها  بیشتر  به سه زبان و دبیره است: نخست به زبان پارسی باستان‚ دو دیگر به زبان ایلامی و سهدیگر به زبان بابلی که با زبان آشوری تنها در گویش دارای ناهمسانی میباشند است . این دو زبان (دومی و سومی) که برگردان پارسی است‚هریک به دبیره ی میخی ویژه ی  خود نوشته شده است.


, نویسنده : دکتر محمد معین

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1391ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زبانها و لهجه های ايراني که امروز متداول است و از قفقاز تا فلات پامير و ازعمان تا آسياي مرکزي بدانها سخن ميگويند تنوع بسيار دارد. از اين ميان زبان فارسي به مناسبت ادبيات پردامنه و اعتبار تاريخي و نفوذ آن در ساير زبانها و لهجه های ايراني‚ و نيز در زبان غير ايراني ترکي اهميت خاص دارد . زبانها و لهجه های ايراني کنوني را ميتوان به چند گروه تقسيم کرد. نخست اين زبانها به دو دسته شرقي و غربي تقسيم ميشوند. اين تقسيم چنانکه درمورد زبانهاي ميانه ايران ذکر شد بر حسب مشترکات صوتي و لغوي ودستوري است.

 زبانهاي ايراني شرقي که امروزه رايج است بدين قرار است:


آسي : که در قسمتي از نواحي کوهستاني قفقاز مرکزي رايج است و در آن دو لهجه مهم‚ يکي ايرون و ديگري ديگورون ميتوان تشخيص داد. آسها يا آنها که به نام آنها در تاريخ مکرر برميخوريم اصلا از مشرق درياي خزر به اين نواحي کوچ کرده اند و ازاينرو زبان آنها با زبان سغدي و خوارزمي ایرانی ارتباط نزديک دارد.
آسي در ميان زبانهاي ايراني کنوني مقامي خاص دارد. اين زبان يکي از زبانهاي بسيار معدودي است که زبان فارسي در آن تقريبا نفوذ نيافته لهجه کومزاري از لهجه های ايراني عمان نيز از دايره نفوذ زبان فارسي بيرون است و بسياري از خواص زبانهاي کهن ايران را تاکنون محفوظ داشته  مانندصرف اسامي در حا لات هفت گانه و به کار بردن پيشوندهاي متعدد براي افعال و غيره  و از بدوي ترين زبانهاي ايراني امروز به شمار ميرود.
ادبيات آسي شامل داستانها و افسانه هاي جالبي است که از قرن گذشته شروع به ضبط آنها گرديده است. از معروفترين اين داستانها سلسله داستانهاي قهرمانان نرت است.امروز براي آسي خط روسي به کار ميرود و دامنه اقتباس آسي از روسي روزبروز توسعه مييابد.

يغنوبي : اين زبان بازمانده يکي از لهجه های سغدي است که در دره يغنوب‚ ميان جبال زرفشان و حصار‚ بدان سخن ميگويند و تنها اثر زندهاي است که از زبان سغدي به جاي مانده و در آن مانند زبان سغدي هنوز ميتوان ماضي را از ماده مضارع بنا کرد و علامت جمع نيز در آن t-است. از اين جهت با زبان آسي که علامت جمع در آن tA است شبيه است.يغنوبي نيز مانند ساير لهجه های ايراني بسياري از لغات فارسي و عربي را اقتباس کرده است.

پشتو : اين زبان‚ زبان محلي افغانستان و قسمتي از ساکنان سرحدات شمال غربي هندوستان است. هر چند زبان فارسي و عربي در اين زبان نفوذ يافته‚ ولي اين زبان که امروز در افغانستان بيش از گذشته مورد توجه است ‚ بسياري از خصوصيات اصيل زبانهاي ايراني را حفظ کرده و خود لهجات مختلف دارد : وزيري‚ آفريدي‚ پيشاوري‚ قندهاري‚ قلزهاي‚ بنوچي و غيره.ونتسي را بايد حقا لهجه جدائي به شمار آورد که با پشتو رابطه نزديک دارد . در پشتو هنوز تشخيص جنس  مذکر و مونث  و صرف اسامي رايج است.
زبان پشتو صاحب آثار و ادبيات است‚ از جمله آثار شاعر معروف اين زبان خوشحال خان را ميتوان ذکر کرد. همچنين مقدار زيادي اشعار محلي و داستان و افسانه به اين زبان موجود است. در ايام اخير که اين زبان مورد نظر دولت افغانستان قرار گرفت آثار متعددي به اين زبان انتشار يافت. افغانستان از دیدگاه تاریخی و مرزهای سیاسی یکی از شهرهای ایران بوده است و زبانشان نیز بخشی از زبان ایرانی است .

لهجه های فلات پامير : در فلات پامير ميان افغانستان و هندوستان وچين و ترکستان ( که بخشی از 17 شهر قفقاز ایران بوده اند ) هنوز عدهاي از زبانها و لهجه های ايراني رايج است. عده کساني که به هر يک از اين زبانها سخن ميگويند معدود است و بعضي از اين لهجه ها در حال از ميان رفتن است و برخي نيز امروز از ميان رفته. اين زبانها به واسطه دور بودن از مراکز سياسي و تغييرات اجتماعي توانسته اندبسياري از خصوصيات لغات قديم ايراني را محفوظ بدارند. مطالعه اين زبانهااز لحاظ تحقيق زبانهاي قديم ايراني اهميت خاص دارد. بسياري لغات اصيل از زبان هند و اروپائي در اين زبانها به خصوص در وخي محفوظ مانده که درساير زبانهاي ايراني يا هند به جا نمانده است.مهمترين زبانها و لهجه های فلات پامير عبارتند از: وخاني يا وخي ‚ شغناني ياشغني ‚ ارشري ‚ يزغلامي ‚ روشاني ‚ برتنگي ‚ سنگليچي يا زبکي ‚ اشکاشمي ‚ مونجاني يا مونجي ‚ يدغهاي يا ايدغهاي ‚ اورموري يا برکي ‚ پراچي.
در اين زبانها با وجود شباهت و نزديکي آنها به يکديگر ميتوان دسته هاي مختلف تشخيص داد. شغناني و ارشري و يزغ لامي و روشاني و برتنگي گروه پيوستهاي تشکيل ميدهند. سنگليچي و اشکاشمي نيز بهم پيوسته اند. يدغه رابايد منشعب از مونجاني شمرد که خود لهجات مختلف دارد. وخاني در اين ميان از ديگر زبانها مستقل است و ظاهرا بازمانده يکي از زبانهاي مستقل قديم ايراني است.
اين زبانها مانند سغدي و سکائي و آسي همه متعلق به دسته شمالي زبان هاي ايراني شرقي اند. اورموري و پراچي که در قسمت غربي تر و جنوبي ترافغانستان رايج اند به دسته جنوبي زبانهاي شرقي تعلق دارند و با يکديگر پيوسته و نزديک اند. در اورموري ميتوان دو لهجه متفاوت که يکي در لوگر و ديگري در کني گروم متداول است تشخيص داد.
 

زبانهاي دسته غربي کثرت و تنوع بيشتري دارند. اهم آنها بدين قراراست:
 
بلوچي : اين زبان در قسمتي از بلوچستان و همچنين در بعضي نواحي ترکمنستان شوروي رايج است. در بلوچستان علاوه بر بلوچي زبان ديگري نيزبه نام براهوي متداول است که از جمله زبانهاي دراويدي يعني زبان بوميان هندوستان قبل از نفوذ اقوام آريائي است.
بلوچي اصولا از گروه شمالي زبانهاي غربي ايران است و بلوچها ظاهرا ازشمال به جنوب کوچ کرده اند‚ ولي بلوچي به علت مجاورت با زبانهاي شرقي ايراني بعضي از عوامل آنها را اقتباس کرده است . همچنين بلوچي گذشته از فارسي بعضي از لغات براهوي و سندي را اقتباس کرده.
زبان بلوچي لهجات مختلف دارد که مهمترين آنها بلوچي غربي و بلوچي شرقي است که هر يک نيز تقسيمات فرعي دارند‚ اما رويهمرفته به علت ارتباط قبائل بلوچ با يکديگر تفاوت ميان اين لهجات زياد نيست.بلوچي از بعضي زبانهاي ديگر غربي‚ مانند فارسي‚ محافظه کارتر است وبسياري از لغات ايراني کهن با اندک تغييري در آن به جا مانده  است .

کردي : کردي نام عمومي يک دسته زبانها و لهجه هائي است که در نواحي کردنشين ترکيه و ايران و عراق و سوریه رايج است که همگی ریشه ای ایرانی دارند . بعضي از اين زبانها را بايد مستقل شمرد‚ چه تفاوت آنها با کردي  کرمانجي بيش از آن است که بتوان آنها را باکردي پيوسته دانست: دو زبان مستقل از اين نوع يکي زازا يا دملي است که به نواحي کردنشين غربي متعلق است‚ و ديگري گوراني که در نواحي کردنشين جنوبي رايج است و خود لهجه های مختلف دارد. گوراني لهجه اي است که ادبيات مذهب اهل حق بدان نوشته شده و مانند زازا به شاخه شمالي دسته غربي تعلق دارد.
زبان کردي اخص را کرمانجي مينامند که خود لهجه های متعدد دارد مانندمکري‚ سليمانيهاي‚ سنندجي‚ کرمانشاهي‚ بايزيدي‚ عبدوئي‚ زندي.
زبان کردي با دسته شمالي لهجه های ايراني غربي مشابهات زیادی دارد و اززبانهاي مهم دسته غربي به شمار ميرود و صاحب اشعار و تصانيف و قصص و سنن ادبي است. زبان کردي مانند زبان فارسي و برخلاف زبان بلوچي و پشتو در طول زمان تغييرات مهم صوتي پذيرفته است. ریشه این زبان از پهلوی ایران باستان است و بسیاری واژه های آن دست نخورده مانده است .


لهجه های ساحل درياي مازندران : اين زبانها که شامل گيلکي و مازندراني طبري  و طالشي و فروع اينهاست در سواحل جنوبي و جنوب غربي درياي مازندران رايج است. گرگاني که لهجه خاص فرقه حروفيه بوده امروز از ميان رفته است. مازندراني و گيلکي ادبيات محلي قابل ملاحظه اي دارند‚ از اين ميان مازندراني صاحب آثار معتبر بوده که بيشتر از ميان رفته است. - لهجه های مرکزي - لهجه های مرکزي ايران که از بعضي جهات حد فاصل ميان لهجه های شمالي و لهجه های جنوبي دسته غربي محسوب ميشوند ‚ متعددند و از حوالي قم تا حوالي يزد و کرمان و نزديکي شيراز متداول اند. ازاين جمله است نطنزي و فريزندي در فريزند – پنج فرسنگي نطنز  و يارندي در يارند از توابع نطنز  و ميمهاي در ميمه از توابع کاشان و جوشقاني وونيشوني در ونيشون يا وانيشان ميان گلپايگان و خونسار و قهرودي درجنوب کاشان و سوئي ميان اصفهان و کاشان و کشهاي در شمال اصفهان و زفرهاي در شرق اصفهان و سدهي و گزي و قمشهاي و خرزوقي  همه ازتوابع اصفهان  و اردستاني و وفسي و لهجه های وابسته به آن  آشتياني ‚ کهکي ‚ آمرهاي - ميان ساوه و همدان و اراک  و خونساري و محلاتي وسيوندي در راه اصفهان به شيراز - شمال شيراز و نائيني و انارکي نزديکنائين و لهجه زرتشتيان يزد و کرمان يا لهجه بهدينان  که اندکي با يکديگر متفاوت اند .
در نواحي شمالي لهجه های مرکزي که ذکر آنها گذشت‚ به دسته ديگري از زبانها و لهجه های ايراني برميخوريم که عموما به دسته غربي زبانهاي ايراني متعلق اند. عمده اين لهجه ها عبارتند از تاکستاني و خويشان آن اشتهاردي ‚ رامندي ‚ چالي يا شالي و غير اينها - ميان قزوين و زنجان و طهران ‚ سمناني‚  سنگسري و شهمرزادي و  سگردي و سرخهاي و خوري در خور نزديک بيابانک و خلخالي و هرزني در هرزن و گلينقيه ميان جلفا و صوفيان
 

 آذربايجان و لهجه کرينگان در جنوب رود ارس و چهارده فرسخي شمال تبريز : ميان غالب اين لهجه ها ميتوان مناسباتي يافت که حاکي ازپيوستگي آنها است. تاکستاني از جهتي با سمناني و از جهتي با طالشي شبيه است. لهجه های هرزن و کرينگان بهواسطه خصوصياتي که دارند از لهجه های ممتاز ايران بهشمار ميروند  صرف اسامي در چندين حالت ‚ ساختن مضارع ازماده ماضي ‚ باقي ماندن ماده ماضي و مضارع و وجه التزامي و امر قديم درآن‚ تبديل -t- به r در آن و غير اينها . با اين همه هرزني از جهتي نيز باطالشي و خلخالي و از جهتي با لهجه زازا  در کردستان ترکيه  مشابهت دارد.
اگر چنانکه بعضي گمان کردهاند ‚ زازا اصلا از لهجه های مردم کوهنشين ديلم بوده و بعدا به مغرب رفته است ميتوان هرزني و کرينگاني و خلخالي و طالشي و زازا و تاکستاني و سمناني را يک رشته زبانها و لهجه های پيوسته شمرد که از طرفي با لهجه های ديگر سواحل درياي خزر و از طرف ديگر با لهجه های مرکزي ايران ارتباط مييافته است .اگر چنانکه معمول است لهجه های غربي ايراني را به دو دسته شمالي و جنوبي تقسيم کنيم ‚ لهجه هائي که ذکر آنها گذشت همه به دسته شمالي متعلق اند  هرچند بعضي از آنها مانند سيوندي و بلوچي فعلا در جنوب ايران متداول اند .زبان کنونی آذربایجان پس از یورش عثمانی ها به مرور زمان از آذری به ترکی آذربایجانی تغییر کرد . با اینکه این زبان نزدیکی هایی با زبان کشور ترکیه دارد ولی بسیاری واژه های آن هنوز ایرانی است . زبان آذری یکی از اصیل ترین زبانهای ایرانی بوده است که متاسفانه امروز تنها در ده ها و روستاهای دوردست آذربایجان رایج است . زبان کنونی زبانی غیر ایرانی است .
 

زبانها و لهجه های جنوبي : اهم اين زبانها فارسي است. اين زبان که زبان رسمي و ادبي ايران است دنباله فارسي ميانه  پهلوي  و فارسي باستان است که قدمتی بیش از 2400 سال دارد و از زبان اقوام پارس سرچشمه ميگيرد.آغاز زبان فارسي کنوني را بايد از نخستين آثاري که پس از اسلام به اين زبان به وجود آمده محسوب داشت. تحول مهم اجتماعي و سياسي و مذهبي که بانفوذ اسلام در ايران حاصل گرديد در زبان رسمي ايران موثر شد. زباني که پس از اسلام به خط عربي  به جاي خط پهلوي  ضبط گرديد و قديمترين نمونه هاي آن را در اشعار حنظله بادغيسي و محمدبن وصيف سيستاني وشهيد و رودکي مييابيم تا امروز تغيير اساسي نيافته است.
زبان فارسي در قواعد دستوري دنباله فارسي ميانه است و با آن تفاوت چنداني ندارد  از جمله تفاوتهاي معدودي که دارد اين است که در فارسي کنوني ماضي افعال متعدي نيز مانند افعال لازم صرف ميشود : نوشتم ‚ نوشتي ‚ نوشت... مانند: آمدم ‚ آمدي ‚ آمد... در فارسي ميانه اولي ‚ به وسيله ضمائر ملکي و دومي با مضارع فعل ah بودن‚ صرف ميشود.

از حيث لغات‚ زبان فارسي مواد بسيار از ساير زبانهاي ايراني و غيرايراني مانند پارتي شهر‚ فرشته‚ فرزانه‚ شاهپور و غيره  و سغدي يا زبانهاي نزديک به آن  بساک‚ زندباف‚ فغفور‚ چرخشت‚ مل‚ ملخ و غيره  و يوناني ديهيم‚ درهم‚ دينار‚ فنجان‚ لنگر‚ پسته‚ الماس‚ مرواريد‚ سيم‚ نرگس‚ کلم ‚ کليد‚ قپان‚ کالبد‚ لگن‚ ياقوت‚ زمرد و غيره  و آرامي يا سرياني  کشيش‚مسيحا‚ تابوت‚ چليپا‚ کنشت‚ شنبه‚ شيپور‚ بوريا‚ گنبد‚ شيدا‚ تود وغيره و هندي شکر‚ شمن‚ فلفل‚ شغال‚ کوتوال‚ چندن = صندل‚ نارگيل‚کرباس‚ شيدا‚ قرنفل‚ لاک و غيره  و ترکي  اردو‚ اطراق‚ يغما‚ ايلچي‚ قراول‚خاقان‚ خاتون و غيره  و مغولي  نوکر‚ سوغات‚ چريک‚ بهادر‚ کرياس‚کنگاش‚ قورچي‚ کتل‚ ياسا‚ تمغا‚ يرليغ و غيره  و چيني  کاغذ‚ چاي‚ تيم‚تيمچه  قرض گرفته است و اخيرا عده اي از کلمات مردم مغرب زمين نيز واردفارسي گرديده است مانند اسکناس‚ پوتين‚ ارسي‚ ماشين و غيره .از طرفي بسياري کلمات و افعال اصيل ايراني در زبان فارسي به جا نمانده وفقط از بعضي‚ مشتقاتي در فارسي باقي است. اما از اين همه مهمتر لغات عربي است که قسمت عمده لغات فرهنگي و اداري و سياسي و علمي فارسي متداول را تشکيل ميدهد‚ هر چند بسياري از اين لغات در صورت و معني و تلفظ با اصل عربي تفاوت يافته و صورت ايراني به خودگرفته اند.

زبان فارسي از ميان زبانهاي جديد ايراني تنها زباني است که ادبيات وسيع و طراز اول به وجود آورده و نيز در همه لهجه های ايراني  به استثناي آسي و کومزاري  تاثير قوي کرده و در بسياري از نواحي به خصوص نواحي شرقي ايران جايگير لهجه ها و زبانهاي ديگر ايراني شده است.زبان تاجيکي که در ترکستان شوروي رايج است و همچنين فارسي افغانستان هر چند مختصر تفاوتهائي با فارسي رسمي ايران دارند اصولا هماناند وتفاوتهاي آنها اساسي نيست. همچنين زبان تاتي حوالي بادکوبه را نيز بايداصولا از لهجه های فارسي شمرد که با سپاهياني که در عهد ساسانيان براي نگاهداري دربند قفقاز فرستاده شده اند به آن سامان راه يافته است.
لهجه يهوديان سمرقند و بخارا نيز اصولا فارسي است که با عده زيادي ازلغات عبري آميخته است‚ ولي بعضي تفاوتها و به خصوص حفظ بعضي صورقديم به آن صورت لهجه فرعي ميدهد.
ساير لهجه های جنوبي عبارتند از لري و بختياري و لکي و فروع آنها که همه را ميتوان تحت عنوان کلي لري ذکر کرد‚ و دزفولي‚ و لهجه های فارس ازجمله لاری و بندري در ميناب  و لهجه های سمغون و بورينگان و پاپون وامامزاده اسمعيل و ماسرم‚ و لهجه های بشکردي که در آنها دو لهجه عمدهشاه بابکي و انگهراني ميتوان تشخيص داد و لهجه کومزاري درشبه جزيره عمان که با فارسي و لري رابطه نزديک دارد.

لهجه های کنوني ايراني در مرحله واحدي از تحول نيستند. بعضي مانندفارسي و لري و کردي و تاکستاني در تحول پيشتر رفته و نسبت به صورت قديمتر خود بسيار ساده شده اند. مثلا در فارسي از تصريف اسامي و ازتشخيص جنس و تثنيه اثري نمانده و از دستگاه مفصل افعال قديم نيزصورتهاي معدودي باقي مانده و عده پيشوندها و پسوندهاي رايج قديم نيزتقليل کلي يافته و براي اداي معاني وسائل تازه از قبيل به کار بردن حروف اضافه و ساختن افعال مرکب معمول گرديده .
بعضي ديگر از لهجه ها مانند آسي و پشتو و بلوچي برعکس محافظه کار ترند ونزديکي آنها به صورت قديمتر زبانهاي ايراني بيشتر است.
تصريف اسامي در غالب لهجه های دسته غربي از ميان رفته‚ اما در بعضي ديگر اثري از آن بجاست. مثلا در کردي هنوز حالت فاعلي و غيرفاعلي دوصورت جداگانه دارد  .

بسياري از لهجه های ايراني در برابر نفوذ روزافزون زبان فارسي در حال از ميان رفتن اند و حق اين است که هر چه زودتر در جمع و تدوين آنها کوشش شود.به امید روزی که در تمام شهرهای ایران و کشورهای منطقه که بخشی از ایران بوده اند و امروزه مرزهای استعماری آنها را از ما جدا کرده است شاهد مکانهایی برای تندریس و گسترش این زبانهای ایرانی باشیم تا این هویت و یکپارچگی ملی را هر چه بیشتر حفظ کنیم و این فرهنگی نیاکان را برای ابد نگه داریم .


+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1391ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زبان اوستايي يكي از زبانهاي كهن در شاخه ايراني خانواده زبانهاي هند و ايراني (آريايي) است كه خود شعبه اي از زبانهاي هند و اروپايي به شمار مي آيد.يكي از كهن ترين زبانهاي هند و ايراني كه سند نوشتاري از آنها در دست است ، زبان اوستايي است كه در طول يكصدو پنجاه سال اخير ، نه تنها توجه ايران شناسان ، بلكه در مقياس وسيع تر ، نظر دانشمندان پژوهنده زبانهاي هند و اروپايي را به خود معطوف داشته است.

سرزمين مادر و پايگاه اصلي قبائل هند و ايراني به احتمال زياد ، خطه آسياي ميانه بوده است.تقسيم اين قبائل به شعبه هاي هندي و ايراني ، ناشي از كوچهاي پي در پي آنان بود.نخستين بار گروهي از آنها از راه افغانستان امروزي به سوي هند كوچ كردند ( قبائل هندي ) و پس از آنها قبائلي كه در آسياي ميانه باقي مانده بود ، به سوي سرزمينهاي ايران كه افغانستان كنوني را در بر مي گرفته است كوچيدند (قبائل ايراني)

زيستگاه جديد قبائل ايراني از كوههاي قفقاز و صحراهاي آسياي ميانه در شمال تا كرانه هاي درياي عمان و خليج فارس در جنوب و از افغانستان و بخشي از فلات پامير و دهانه رود سند در خاور تا سرزمينهاي ميان رودان (بين النهرين ) در باختر امتداد مي يافت و طبعا انگيزه پديد آمدن گويشها ي گوناگون مي شد كه سپس مراحل تكامل را طي مي كرد و به گونه زبانهاي كامل و مستقل در مي آمد.

 از برخي از اين گويشها هيچ آگاهي نداريم و از برخي ديگر (كه زبانهاي مادي و سكايي را پديد آوردند ) تنها ردّ پاهايي در نامهاي خاص كسان و جاها و سرزمينها برجا مانده است كه زبانهاي ديگر از آنها به عاريت گرفته اند.تنها از دو زبان ايراني كهن ، نوشتارهايي به دست ما رسيده است: اوستايي و پارسي باستان .

يكي از اين دو زبان در سنگنبشته هايي به خط ميخي «از داريوش يكم » ، «خشايارشاه » و ديگر شاهان ايراني سده هاي ششم تا چهارم پيش از ميلاد برجامانده است.زبان اين سنگنبشته ها ، زبان مادري (بومي ) اين شاهان بود كه از سرزمين پارس (فارس كنوني ) برخاسته بودند و از اين رو ، اين زبان به درستي « پارسي باستان » نام گرفته است.مدركهاي بازمانده از زبان پارسي باستان كه از روزگار رواج اين زبان به دست ما رسيده ، البته بسيار ارزشمند است؛ اما متاسفانه اين نوشتارها فراوان نيست.

زبان ديگر ايراني كهن كه موضوع اين گفتار است ، تنها از راه بخشهاي برجا مانده كتاب «اوستا» به دست ما رسيده كه مجموعه ايست از متنهاي ديني و يادگارهاي اساطير باستاني ايرانيان .كهنگي دست نويسهاي كنوني اوستا از سده هاي سيزدهم تا چهاردهم  ميلادي بيشتر نيست.(كهن ترين دست نويس يكي از بخش هاي اوستا متعلق به سال 1278 ب.م است.)

اوستا- همان گونه كه در بخش يكم اين پيشگفتار گفته شد – در آغاز راه درازي را به عنوان يك اثر گفتاري - شنيداري پيمود تا به گونه دست نويس سنتي در آمد.تعيين نقطه آغاز اين سنت دشوار است و بنابراين زبان اين كتاب به طور قراردادي «زبان اوستا» يا «زبان اوستايي » ناميده مي شود.

 

زبان اوستايي تا آنجا كه از پژوهشهاي زبان شناسان و اوستاشناسان بر مي آيد، زبان رايج در يكي از سرزمينهاي خاوري ايران زمين بوده است؛ اما هيچ قرينه و مدركي در دست نيست كه به موجب آن بتوانيم بگوييم اين زبان دقيقا در كدام يك از نواحي خاوري ايران و در چه زماني رواج داشته است.از اين زبان – چنان كه گفتيم – هيچ اثر ديگري جز اوستا در دست نيست و شيوه نگارش و چگونگي زبان همين بخشهاي اوستاي بازمانده نيز هماهنگي كامل ندارد و نشان مي دهد كه در زمانهاي گوناگون نوشته شده است.

«گاهان پنج گانه زرتشت» ، كهن ترين بخش كتاب و نمايشگر قديم ترين گويش زبان اوستايي است.ديگر بخشهاي اوستا ، زبان و گويشي به نسبت نوتر دارند كه در سنجش با زبان گاهان كاملا چشم گير است.نويسندگان بعدي ، گهگاه پاره هايي از بخش هاي پسين اوستا را نيز به روش گاهان نوشته اند كه از ديگر قسمتها باز شناختي است.

زبانهاي كهن ايراني – كه زبان اوستايي يكي از شاخص ترين آنهاست – با زبانهاي كهن سرزمين هندوستان ، بويژه با زبان« سنسكريت » كه سروهاي «ودا» - كهن ترين نامه بازمانده از هندوان باستان – بدان نوشته شده است، هماننديهاي بسيار دارند.

براي آشنايي با اين هماننديها ، مي توان به واژه هاي نمايشگرده شماره نخستين ر زبانهاي اوستايي ، سنسكريت و فارسي نو توجه كرد:

 

 

سنسكريت
  

اوستايي
  

فارسي

eka
  

aeva
  

يك

dva
  

dva
  

دو

tri
  

thri
  

سه

catvar
  

cathwar
  

چهار

panca
  

panca
  

پنج

sas
  

xsvas
  

شش

sapta
  

hapta
  

هفت

asta
  

asta
  

هشت

nava
  

nava
  

نه

dasa
  

dasa
  

ده

 

از لحاظ آواشناسي و قاعده هاي صرفي نيز، زبانهاي كهن ايراني و هندي باستان شبيه است؛ اما با دستور زبان فارسي كنوني تفاوت آشكار دارد.در زبانهاي ايراني كهن – و از آن جمله اوستايي – اسم هشت حالت صرفي به خود مي گيرد:

1- حالت فاعلي

2- حالت مفعولي

3- حالت ندا

4- حالت مفعول معه

5- حالت با حرف اضافه با و جز آن

6- حالت مفعول منه

7- حالت اضافي

8- حالت مفعول فيه

پايان هريك از اسمها و صفتها و ضميرها در هر يك از اين حالتهاي هشتگانه تفاوت دارد و علاوه بر آن، برحسب آن واژه مفرد يا تثنيه يا جمع و مذكر و يا مونث يا خنثي باشد، دگرگونيهاي ديگري نيز در پايان آن راه مي يابد.براي مثال مي توان صرف واژه مفرد « دست » را در سه زبان پارسي باستان ، اوستايي و سنسكريت مورد توجه قرار داد:

 

پارسي باستان
  

اوستايي
  

سنسكريت

dast-a فاعلي
  

zast-o
  

Hast-as  

dast-am مفعولي
  

zast-em
  

Hast-am

dast-a ندايي
  

zast-a
  

Hast-a

dast-a مفعول فيه
  

zast-a
  

Hast-a

dast-at با حرف اضافه
  

zast-at
  

Hast-aya

dast-at مفعول فيه
  

zast-at
  

Hast-at

dast-ahya اضافي
  

zast-ahe
  

Hast-asya

dast-aiy مفعول فيه
  

zast-e
  

Hast-e

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1391ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

در زیر تعداد دیگری از واژه های انگلیسی که هم ریشه با زبان اوستایی و فارسی باستان هستند ذکر میشود. درسمت چپ واژه انگلیسی و در سمت راست واژه اوستایی معادل آن آمده است:

میانه، متوسطmedium : maidi) ) گاو(cow : gāw)  دانستن ( wit,witness : vid)


سوم (third : thrita ) دزدی کردن (thieve : tevi ) تشنه (thirsty : tershna )

پردیس (paradise : paradaesa) پهلو، کنار(para : para ) گاز گرفتن (gnaw : ghana )

سپس (then : athan ) آنجا (there : athra )

نگهبانی، پاسداری (patrol : pathra) رفتن (go : ga)  بالای ( on : ana )
مرگ و میر، مردار(mortāl : mereta)  آگاه ( wise : vista)
چراگاه (pasture : vāstrā) رویش، نمو(growth : urutha)
بد (bad : vat) ناو، کشتی بزرگ جنگی (nāvy : nāvya)
تب مالاریا (tap : tapa)  آبیاری کردن (irrigate : arikhti)
کشیدن (carry : karish) خزیدن (creep : khrap)
نشان، علامت ( mārk : mahrka) ایستادن ( stand : stāt) ایست کردن ( stay : sta)

رگ، پی ( sinew : sna) ابرو (brow,eyebrow : brvat) گوشه (corner : karana)
بها، ارزش (price : pereska) نیست ( not : navat) ترسناک، هولناک ( drāmātic : dramna)
جاسوسی کردن (spy : spas) لباس، جامه (vest : vastra) راست (ortho : ereta)
کالبد(corpse : kehrpa) نخستین (first : fraeshta) جوان ( young : yuvan) نه ( no : na)  
ناف (nāvel : nāf) پا ( foot,poda : pada) خوردن ( eat : ad )

بودن (be : bi,bu)  سرزمین (country : kant)  پر(full : puiri) مقدس (saint : spanta)
سگ آبی ( beaver : bavri) خرچنگ ((crab : kahrpu
نرم کردن، در زبان پهلوی سفتن (soft : sifat) آرزو کردن (wish : ish)


تبدیل حرف س هند و اروپایی به خ  در زبان اوستایی:


شیرین (sweet : khvaiti) خواندن  صدا کردن ( sound : khvand)
خواهر ( اوستایی : khvānghar ، سانسکریت : svāsar، انگلیسی باستان : seoser، انگلیسی کنونی :sister )

ستاره (star : akhtar ).


ریشه واژه زن در چند گویش کنونی و زبانهای اروپایی:


در فارسی: زن zan    در مازندرانی: زنا  zena    در گیلکی: زنای zenai    در کاشانی: جن  jen    
در لکی: ژن jhan      در طالشی: ژنی jheni      در کردی: ژنی jheni
در اوستایی: جنی jeni     در روسی: ژنی jheni    در لاتین: ژنی jheni

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1391ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

آیا می‌دانستید برخی‌ها واژه‌های زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی می‌دانند؟
آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سوس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسیاری از واژه‌های دیگر.

▪ آیا می‌دانستید که بسیاری از واژه‌های عربی در زبان فارسی در واقع عربی نیستند و اعراب آن‌ها را به معنایی که خود می‌دانند در نمی‌یابند؟ این واژه‌ها را ساختگی (جعلی) می‌نامند و
بیشترشان ساختهٔ ترکان عثمانی است. از آن زمره‌اند:
ابتدایی (عرب می‌گوید: بدائی)، انقلاب (عرب می‌گوید: ثوره)، تجاوز (اعتداء)، تولید (انتاج)، تمدن (مدنیه)، جامعه (مجتمع)، جمعیت (سکان)، خجالت (حیا)، دخالت (مداخله)، مثبت (وضعی)، مسری (ساری)، مصرف (استهلاک)، مذاکره (مفاوضه)، ملت (شَعَب)، ملی (قومی)، ملیت (الجنسیه) و بسیاری از واژه‌های دیگر.

بسیاری از واژه‌های عربی در زبان فارسی را نیز اعراب در زبان خود به معنی دیگری می‌فهمند، از آن زمره‌اند:

رقیب (عرب می‌فهمد: نگهبان)، شمایل (عرب می‌فهمد: طبع‌ها)، غرور (فریفتن)، لحیم (پرگوشت)، نفر (مردم)، وجه (چهره) و بسیاری از واژه‌های دیگر.

آیا می‌دانستید که ما بسیاری از واژه‌های فارسی‌مان را به عربی و یا به فرنگی واگویی (تلفظ) می‌کنیم؟ این واژه‌های فارسی را یا اعراب از ما گرفته و عربی (معرب) کرده‌اند و دوباره به ما پس داده‌اند و یا از زبان‌های فرنگی، که این واژها را به طریقی از خود ما گرفته‌اند، دوباره به ما داده‌اند و از آن زمره‌اند:
ـ از عربی:
فارسی (که پارسی بوده است)، خندق (که کندک بوده است)، دهقان (دهگان)، سُماق (سماک)، صندل (چندل)، فیل (پیل)، شطرنج (شتررنگ)، غربال (گربال)، یاقوت (یاکند)، طاس (تاس)، طراز (تراز)، نارنجی (نارنگی)، سفید (سپید)، قلعه (کلات)، خنجر (خون گر)، صلیب (چلیپا) و بسیاری از واژه‌های دیگر.
ـ از روسی:
استکان: این واژه در اصل همان «دوستگانی» فارسی است که در فارسی قدیم به معنای جام شراب بزرگ و یا نوشیدن شراب از یک جام به افتخار دوست بوده است که از سدهٔ ١۶ میلادی از راه زبان‌ ترکی وارد زبان روسی شده و به شکل استکان درآمده است و اکنون در واژه‌نامه‌های فارسی آن را وام‌واژه‌ای روسی می‌دانند.
سارافون: این واژه در اصل «سراپا» ی فارسی بوده است که از راه زبان ترکی وارد زبان روسی شده و واگویی آن عوض شده است. اکنون سارافون به نوعی جامهٔ ملی زنانهٔ روسی گفته می‌شود که بلند و بدون آستین است.
پیژامه: همان « پای‌جامه» فارسی است که اکنون در زبان‌های انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و روسی pyjama نوشته شده و به کار می‌رود و آن‌ها مدعی وام دادن آن به ما هستند.

واژه‌های فراوانی در زبان‌های عربی، ترکی، روسی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی نیز فارسی است و بسیاری از فارسی زبانان آن را نمی‌دانند. از آن جمله‌اند:

ـ کیوسک که از کوشک فارسی به معنی ساختمان بلند گرفته شده است و در تقریباً همهٔ زبان‌های اروپایی هست.
ـ شغال که در روسی shakal، در فرانسوی chakal، در انگلیسی jackal و در آلمانیSchakal نوشته می‌شود.
ـ کاروان که در روسی karavan، در فرانسوی caravane، در انگلیسی caravan و در آلمانی Karawane نوشته می‌شود.
ـ کاروانسرا که در روسی karvansarai، در فرانسوی caravanserail، در انگلیسی caravanserai و در آلمانیkarawanserei نوشته می‌شود.
ـ پردیس به معنی بهشت که در فرانسوی paradis، در انگلیسی paradise و در آلمانی Paradies نوشته می‌شود.
ـ مشک که در فرانسوی musc، در انگلیسی musk و در آلمانی Moschus نوشته می‌شود.
ـ شربت که در فرانسوی sorbet، در انگلیسی sherbet و در آلمانی Sorbet نوشته می‌شود.
ـ بخشش که در انگلیسی baksheesh و در آلمانی Bakschisch نوشته می‌شود و در این زبان‌ها معنی رشوه هم می‌دهد.
ـ لشکر که در فرانسوی و انگلیسی lascar نوشته می‌شود و در این زبان‌ها به معنی ملوان هندی نیز هست.
ـ خاکی به معنی رنگ خاکی که در زبان‌های انگلیسی و آلمانی khaki نوشته می‌شود.
ـ کیمیا به معنی علم شیمی که در فرانسوی، در انگلیسی و در آلمانی نوشته می‌شود.
ـ ستاره که در فرانسوی astre در انگلیسی star و در آلمانی Stern نوشته می‌شود. Esther نیز که نام زن در این کشورهاست به همان معنی ستاره است.

برخی دیگر از نام‌های زنان در این کشور‌ها نیز فارسی است، مانند:

ـ Roxane که از واژهٔ فارسی رخشان به معنی درخشنده است و در فارسی نیز به همین معنی برای نام زنان روشنک وجود دارد.
ـ Jasmine که از واژهٔ فارسی یاسمن و نام گلی است.
ـ Lila که از واژهٔ فارسی لِیلاک به معنی یاس بنفش رنگ است.
ـ Ava که از واژهٔ فارسی آوا به معنی صدا یا آب است. مانند آوا گاردنر.
ـ واژه‌های فارسی موجود در زبان‌های عربی، ترکی و روسی را به دلیل فراوانی جداگانه خواهیم آورد.

▪ آیا می‌دانستید که این عادت امروز ایرانیان که در جملات نهی‌کنندهٔ خود «ن» نفی را به جای «م» نهی به کار می‌برند از دیدگاه دستور زبان فارسی نادرست است؟

امروز ایرانیان هنگامی که می‌خواهند کسی را از کاری نهی کنند، به جای آن که مثلا بگویند: مکن! یا مگو! (یعنی به جای کاربرد م نهی) به نادرستی می‌گویند: نکن! یا نگو! (یعنی ن نفی را به جای م نهی به کار می‌برند).
در فارسی، درست آن است که برای نهی کردن از چیزی، از م نهی استفاده شود، یعنی مثلاً باید گفت: مترس!، میازار!، مده!، مبادا! (نه نترس!، نیازار!، نده!، نبادا!) و تنها برای نفی کردن (یعنی منفی کردن فعلی) ن نفی به کار رود، مانند: من گفتهٔ او را باور نمی‌کنم، چند روزی است که رامین را ندیده‌ام. او در این باره چیزی نگفت.

▪ آیا می‌دانستید که اصل و نسب برخی از واژه‌ها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژ‌ه‌ها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شدهٔ آن وارد زبان عامهٔ ما شده است؟ به نمونه‌های زیر توجه کنید:

ـ هشلهف: مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد، جملهٔ انگلیسی I shall have (به معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژهٔ مسخره آمیز را برای هر واژهٔ عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار می‌برند.
ـ چُسان فُسان: از واژهٔ روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.
ـ زِ پرتی: واژهٔ روسی Zeperti به معنی زتدانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.
ـ شِر و وِر: از واژهٔ فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است.
ـ فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته شده است و بوستونی می‌گفته‌اند.
ـ اسکناس: از واژهٔ روسی Assignatsia که خود از واژهٔ فرانسوی Assignat به معنی برگهٔ دارای ضمانت گرفته شده است.
ـ فکسنی: از واژهٔ روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.
ـ نخاله: یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1391ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زبان، باز گوکننده ی هویت انسان و جامعه ی منوط به وی است.
مناسبات اجتماعی،فرهنگی وسیاسی انسان که به گونه ی همه ای این ها بر می گردد به هویت وی، در بستر زبان شکل می گیرد و در فرآیند نوشتار ویا گفتار، می توان- تاحدی- به درک این هویت دست یافت.
بی تردید، درک هویت انسان بر بنیاد روش شناخت شناسی، تنها در حوزه ی هویت تاریخی و فرهنگی وی شکل نمی گیرد، بلکه حوزه های دیگرهویت مانند: هویت سیاسی،هویت روانشناختی، هویت فلسفی و...از موارد یست که از طریق زبان به درک نسبی از هویت انسان کمک می کنند.

رابطه ی زبان و هویت:
همان گونه که در بحث نخست اشاره شد، شناخت هویت انسان توسط زبان، یکی از روش های مهم برای شناخت نسبی از هویت وی است (چه این شناخت در زمینه ی فرهنگی باشد وچه در زمینه های تاریخی، سیاسی، فلسفی وغیره).
شکل گیری روند رابطه ی زبان با هویت، مساوی به شناخت نسبی ازخود هویت است که در زمینه های مختلف به لحاظ معرفت شناسی درک ما را از هویت انسان پدید می آورد.

زبان در فرآیند باز گویی هویت :

زبان در فرآیند باز گویی هویت به دو شیوه عمل می کند: اول به شیوه ی گفتاری ( زبان گفتار)و دوم به شیوه ی نوشتاری ( زبان نوشتار ).
در زبان گفتار آن چه از زبان گوینده شنیده می شود، بازگویی هویت انسان در مرحله یی از شناخت است ؛ یعنی از طریق زبان گفتار درک ما از هویت پدید می آید و شناخت ما از هویت انسان شکل می گیرد. گاهی هم امکان دارد درک و شناخت ما از زبان گفتار، درک و شناخت صوری – و نه ماهوی یا باطنی- از هویت باشد؛ اما به هر حال چیزی که دروند زبان گفتار شکل می یابد، درک فردی ما از هویت انسان در فرآیند بازگویی این هویت است.

با مثال ساده یی می خواهم این بحث را جدی تر دنبال کنم : زبان گفتار، افزون بر این که بازگو کننده ی هویت انسان در زمینه های متعدداست، مقایسه یی برای درک کژی ها و نا درستی های گوینده نیز محسوب می شود، یا به زبان روشن تر "عیب و هنر" گوینده را به لحاظ ظرفیت فردی در هنگام گفتار نیز می رساند ؛ یعنی این که :
"تامرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد"
که بدون تردید درک همین عیب و هنر در هنگام گفتار (زبان گفتاری) به نحوی باز گو کننده ی بخشی از هویت گوینده است که به شناخت بریده یی از هویت انسان ( چه صوری وچه درونی) می انجامد؛ اما زمینه ی تعمیم زبان در فرآیند باز گویی هویت در شیوه ی دوم (زبان نوشتار) برای درک از هویت انسان گسترده تر است ؛ زیرا مطالعه ی زبان نوشتار به گونه ی ژرف، فرصت بیشتری را برای شناخت از هویت انسان در زمینه های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، تاریخی، فلسفی و موارد دیگر فراهم می سازد.
زبان نوشتار افزون براینکه بازگوکننده ی نوعی هویت ادبی انسان است ؛ درک ما را از روش فکری و هویت فلسفی انسان نیز تقویت می بخشد. هنگامی که مثنوی مولانا را به زبان نوشتار می خوانیم ؛ تصوری از هویت فلسفی، تاریخی، سیاسی، اجتماعی انسان آن روزگار که به زبان مولانا سخن می گوید، در ذهن ما نقش می بندد ؛ شایدهم شکل گیری روند این تصور در ذهن همه ای ما یکسان و همانند نباشد و بربنیاد روشن هر مونتیکی از متن، هرفردی درک چند گانه وچندگونه یی از آن داشته باشد ؛ اما چیزی که در فرآیند خواندن زبان نوشتار از آن دستیاب ما می شود،درک ویژه به مدد تصور برای شناخت از هویت انسان است.باتوجه به این فرضیه در برخورد با مثنوی شاید به دوروش از شناسایی هویت نایل آییم : یکی درک هویت نسبی از مولانا و دیگر شناخت هویت نسبی انسانی که به گونه یی مولانا به ما نشان می دهد ؛ اما به هرحال در هر دو روش شناخت، سرانجام با مطالعه ی زبان نوشتار، به شناخت هویت انسان از طریق زبان می رسیم.

انگیزه های فلسفی زبان و هویت:
زبان، همان گونه که بازگو کننده ی هویت های فرهنگی، تاریخی، سیاسی و...انسان است، ابزاری برای درک هویت فلسفی انسان نیز پنداشته شده ؛ زیرا به مدد زبان است که بزرگترین و مهم ترین دغدغه ها و آرای فلسفی در هنگام گفتار و نوشتار ارایه می شوند.
زبان در حوزه ی دریافت فلسفی ظرفیست که مظروف آن هویت فلسفی است ؛ یعنی در روند رابطه ی زبان با هویت، بسیاری (ونه کل) از تصورات و اندیشه های فلسفی انسان از طریق زبان شکل می یابد و سپس هویت فلسفی او را می سازد.
کلیت انگاری این مساله در بستر زبان با توجه به مقوله ی نسبیت گرایی به خاطری قابل رد است که در برخی از موارد، زبان به حیث ابزار یا ظرف فلسفی، توانایی برتابیدن و ارایه همه ای مفکوره ها را ندارد و بسا مواردی به لحاظ فلسفی وجود دارد که زبان از بازگویی آن در چارچوب هنجاری خودش قاصر است و بازنمایی آن در شکل زبان به عنوان هویت فلسفی انسان، با دشواری و نا گزیری ها همراه است.
چیزی که در پایان این بحث می توان به آن اشاره کرد، درک نسبی هویت انسان از طریق زبان است؛زیرا زبان باز نمود زمینه های متعدد هویت انسان برای شناخت بیشتر ازوی است و روشی است که بدون مطلق انگاری کمک مان می کند تا به گونه ی نسبی درک خود را از انسان و هویت وابسته به او، گسترش بدهیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1391ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زبان پارسی از جمله زبانهای صرف هند و اروپایی است که شامل بزرگترین و مهمترین زبانهای ملت های متمدن جهان امروز است که مردم افغانستان، پاکستان، ایران، تاجکستان و بعضی از زبانهای نیم قاره هند نیز شامل آنست.

در مورد این زبان فرضیه ای است که بنام «هند اروپایی» یا «هندو ژرمانی» یاد شده است که این خانواده شامل تمام زبانهای اروپایی و اسیایی و امریکایی ، روسی لتوانیایی دنمارکی ، سؤیدی نروژی ، هلندی و بسیاری از زبانهای دیگر را شامل میگردد. اما بخاطر اینکه بحث ما در خصوص انواع زبانها بدرازا نکشد از معلومات در باره سایر زبان ها که به خانواده زبان فارسی پیوند ندارند از قبیل چینایی ، ژاپونی و فنلندی صرف نظر میکنیم.

زبانهای باستانی ایرانی (اریائی)

از شعبه مهم خانواده هندو اروپائی یک گروه آریائی یا هندو ایرانی است کلمه (آری) لفظی است که از دیر ترین زمان نیاکان دو قوم ایرانی و هندی به نژاد خود میگفتند. در هندی باستان این نام به کسانی اطلاق میشد که به زبان سنسگرت گفتگو میکردند اما در سرزمینهای خراسان (ایران) از اوایل هزاره نخستین پیش از میلاد طوایفی که به یکی از زبانهای هند و آروپائی سخن میگفتند در این سر زمین جای گزین شدند . این مردمان خود را (آریا) arya میخواندند که نام ایشان سپس به جایگاه و کشور شان اطلاق شد و آن را «اران» نامیدند که ایران همان سرزمین آریائیانی میباشند که بعد از فتوحات و گسترش اسلام در این منطقه قسمت غربی آن بنام فارس و بخش شرقی آن بنام خراسان مسمّی گردید و ما زمانیکه از ایران صحبت میکنیم در حقیقت سرزمینی را در نظر داریم که شامل فارس و خراسان میگردد و اقوامیکه در قدیم به این نژاد موصوف بودند عبارت اند از اقوام «سکائی»، سَرمَتی ،، آلانی ،وچند طایفۀ بیابانگرد اسیای مرکزی را نیز باید از نژاد آریائی شمرد زیرا که بازماندگان ایشان در آسیای مرکزی (در ختن و تومشوق) و در قفقاز (آسی ها)به زبانهای آریایی سخن میگفتند و میگویند نامهای خاص سکائیان و ساری بی گمان ایرانی است ، و کلمه (آلانی)که نام نیاکان قوم آسی است با لفظ کهن (اریان) ارتباط دارد . وشعبه دیگری از این نژاد که سغدیان و پارتیان میباشند دارای ادبیات شفاهی بوده اند.که در دوره های بعدی دارای ادبیات پر باری بوده اند .. همچنین طوائف دیگری از آریائیان که بنام باخترانیانBactarians و بعضی طوایف دیگر که شاید ایرانی زبان بوده باشند و سنگنوشته آشوکا مکشوف در قندهار خطاب به ایشان است . اما از زبان باستان این اقوام نشانی باقی نمانده است.

با آنهم علمای زبان شناسی اسناد و مدارکی که در طی تاریخ دراز زبانهای ایرانی یا آرین در دست است که از نگاه زبانشناسی تاریخی بسیار گرانبها است ، زیرا که چگونگی تحول و تکامل یکی از زبانهای هند وآروپائی را از مقایسه و تطبیق آنها در مراحل مختلف که عبارت از دوره باستان؛دوره میانه؛دوره جدید است شناخت و تفکیک کرد.

اصطلاح دوره جدید به زبانها و گویشهای اطلاق میشود که از آغاز دوره اسلامی تا کنون در سرزمین پهناور خراسان رواج داشته و در گفتار و نوشتار بین مردم این سامان مروج بوده است.

این تقسیم بندی که از مطالعه چگونگی زبانهای هندو اروپایی (مادر زبانها)بدست آمده در تاریخ تحول زبانهای دیگر منسوب به هند و اروپائی ، و حتی بعضی از خانواده های دیگر زبانهای جهان نیز مورد استفاده قرار گرفته است .

شاهنشهی ماد اولین امپراتوری در فارس بوده است که نظر به تذکرات هریدوت مؤرخ یونانی از آن اطلاع داریم.و هیچ آثار نوشتاری ای از این قوم بدست نیامده است.

«دیون» یکی دیگر از تاریخ نویسان یونانی می نویسد که در نیمه اول قرن ششم پیش از میلاد شاعرانی در دربار شاهان مادی بوده اند که موضوع شعر های خود را از روایات ملی اقتباس میکردندکه چندین داستان و افسانه از دوره مادها در نوشته های مورخان یونانی نقل شده که از روی آن به رواج داستانهای در بین ماد ها پی برده میتوانیم . [1] اگر این گفته دیون درست باشد فرضیه هریدوت باید منسوخ گردد چرا که در نوشته دیون بر خلاف هریدوت سخن از شاعرانی رفته است که در دربار ماد ها شعر و افسانه می سرودندکه شاید این اسناد بعداً مغشوش و یا مفقود گردیده باشد.

زبان مادی

در زمان هزاره اول پیش از میلاد قبل از انقراض ماد ها در سراسر این حوزه که رود های آمو دریا و سِر دریا ( رود جیحون و سیحون)است که مسکن آریائیان بود. در شمال این سرزمین نزدیک دریای ارال ولایت خوارزم قرار داشت که شاید جایگاه نخستین آئین زردشت بوده باشد. زیرا مرکز بزرگ سیاسی و مذهبی شمرده میشده است .که در جانب جنوب شرقی کشور سغد قرار داشت که در حدود سمر قند بود . از این سوی آمودریا سرزمین (بلخ) و مرو بود و کشور آریا (ولایت هرات) و دیگر ولایات باخترا ن از قبیل (جوزجان و فاریاب) شامل میباشد.

و از همین ناحیه بود که آریائیان به سوی غرب در ایران سرازیر شدند و دو امپراطوری ماد و پارس که در همسایگی کشور آشور بود مدنیت های بزرگی را بر پای کردند که در سال 610 ق م پادشاه ماد «هووخ شتر» با فرمانروایان بابل همدست شد و دولت آشور را منقرض کرد.

زبان هند و اروپایی

«زبانهای متعددی که رابطه خویشاوندی آنها با روش تطبیقی آشکار شده است و همه از اصل واحدی که «هند و اروپائی» خوانده شده منشعب شده اند . از قدیمی ترین زمان تا امروز وسیله بیان عالی ترین اندیشه ها و ابزار ارتباط ذهنی و بستر بزرگترین و متمدن ترین ملتهای جهان بوده است .»[2]

زبان سکائی

قسمیکه در جلد اول این کتاب در مورد خاستگاه آریائی ها و اولین کوچ نوردی آنها مفصلاً توضیحات دادیم در قسمت اصل و ریشه این قوم که به نژاد اریا می پیوندد معلومات ارائه شده است . جنانچه سکاها طوایف ایرانی بودند که قسمتی از ایشان در مشرق بحیره خزر و شمال مسکن سغدیان و پارتهاسکنی داشتندو قسمت دیگر آن در مغرب دریای خزر و دشتهای شمال دریای سیاه ساکن بودند. سکاهای غربی چندی بر دولت ماد غلبه کردند که در اخیر ماد ها بر آنان چیره شده و دولت شان را واژگون کردند. این سکاها در بین خود دارای تیره های علحیده بوده اند که هر یک آن به تیره خود می بالیدند و اکثراً این قوم گرائیها باعث جنگهای خونین و مهاجرتها در بین خود شان میگردید. خلاصه زندگی و سلطنت این دودمان همیشه با خون رقم خورده است . از جمله سکاهای «تیز خود» و سکاهای «آن سوی دریا»نام برده شده که هر کدام آن جایگاهی در ولایت های شاهنشهی هخامنشیان داشته است . زبان سکاهی باستان با زبان های پارسی و مادی درست یکسان نبوده اما چندان تفاوتی هم نداشته است و هوخوشتر پادشاه ماد با گروهی از جنگجویان سکائی که از اثر نفاق از منطقه شان رانده شده بودند به مادها پناه برده بودند که مورد عطوفت پادشاه ماد قرار گرفت تا اندازه ای این پادشاه با آنها به احترام رفتار میکرد که کودکان خود را بخاطر فرا گرفتن زبان به آنها سپرد. از این قوم در کتبه های آشوری و یونانی یاد شده است که بزرگترین سند تاریخی در مورد این قوم میباشد.و چنین فکر می شود که زبان« آسی » در قفقار بازمانده از از سکائی غربی باشدو زبان »ختنی » در شمال شرقی کاشغر بازمانده سکائی شرقی باشد. چنانچه استرابون جغرافیا نویس یونانی قرن اول میلادی به مشابهت فراوان و مادی و پارسی باستان اشاره کرده است .[3]

زبان پارسی باستان

زبان باستانی ایران از زبانهای منصرف است و دارای ریشه هند و آریایی میباشد که گهواره و منشاء بسیاری از السنه دنیا است و از این رو با زبانهای مهم عالم متمدن مانند سانسگرت ویونانی ، لاتنی و توتنی و اسکانداناوی و اسلاوی خویشاوند است. [4] و بخطریکه این مسآله روشن شده باشد از روش و ارتباط ریشه ای این زبان با سایر زبانها مثال می زنیم:

مویه گریه و زاری را گویند «سوگس» غمگساری را گویند و «موسوگی» زاری با نوا و ساز میباشد که عرب منش آن «موسیقی » و به زبانهای اروپائی «موسیک» (موزیک) میباشد؛«مهجیشت»(اعلحضرت) «مه جیشتا- مهژیشت در اوستا به آرش (اعلیحضرت) آمده و همین واژه است که به لاتین «مگیستا»، (ماژیستاس) نوشته شده و به زبانهای اروپایی بویژه با انگلیسی «مجستی»و به فرانسوی«ماژسته» مباشد

چنانچه ایران باستان و آسیای میانی را نویسندگان یونان باستان «آری آنا» و «آریا » نامند و از همین سبب است که دانشمندان در چهار صد سال قبل متفق به این بودند که: «آریائیها پیش از تاریخ از یکجائی آمدند»، چنین آورده اند که آرینها نیمی در ایران و در هند باختری (شمالی)و نیمی دیگر در اروپا می زیستند .(برخی از خردمندان گفته اند که «هیستوآر»(تاریخ)از واژه «ازتار» (از تاریکی) که معرب آن تاریخ شده است و در زبان انگلیسی «هیستوری»و در زبان پارسی بسان زبانهای اروپائیان واژه های «سالمه» (کالیندر) و( کلیز به پشتو) و «روزمه»)دئت)Date انگلیسی میباشد . [5]

از پارسی باستان جز شماره ای سنگ نبشته و خطوطی بر روی ظروف و آلات و سنگترازو ها و نگین ها اثری باقی نمانده و از تحقیق علمای زبان چنین بر می آید که در بیستون وشوش و الوند و آسیای صغیر واستخر و مصر بفرمان پادشاهان هخامنشی خط میخی به سنگ کنده شده که مشتمل است بنام پادشاهان و ذکر خاندان و شرح ممالک و فتوحات ؛ ستایش یزدان پاک و نفرین دروغ و نا پاکی ، که از همه مهمتر سنگ نبشته داریوش است که در بیستون میباشد که دارای چهارصد و بیست سطر دارای چهل و پنج حرف و هر حرف از سه تا پنج علامت میخی است که همگی تقریباً هفتاد و پنجهزار علامت می شود.[6]

همچنان داکتر پرویز ناتل خان لری نیز بر این مفهوم اذعان دارد که زبان پارسی باستان را تنها از روی همین نوشته های شاهانه که بر تنۀ کوهها یا لوحه های زرین و سیمین   که در اواخر قرن پنجم پیش از میلاد چندین نامه اداری بزبان آرامی بر روی چرم بدست آمده که به شهربان پارسی بنام آرشام مربوط است . در این کشفیات لغات مقتبس از پارسی با ترجمه لفظی آنها دیده میشود که بزبان و خط آرامی با مرکب بالای چرم یا پاپیروس نوشته شده است و اینها به علاوه نوشته جات فوق الذکر است که در تخت جمشید کشف و خوانده شده که داکتر ناتل خانلری تعداد آنها را نزدیک به سی هزار ذکر کرده که بخط عیلامی بر روی لوحه های گلی نوشته شده است .[7]

آثار باز مانده از پارسی باستان

مفصل ترین و مهم ترین آثار بازمانده زبان فارسی باستان از زمان داریوش اول است که بیشتر بدو متن بابلی و اعلامی همراه است. از پیشینیان داریوش پنج نوشته کوتاه ماند است به شرح زیر:

از اریارمن نیای بزرگ داریوش اول ، بر لوحه زرین ناقصی که در همدان بدست آمده است. این لوحه دو سطر بزبان پارسی باستان است . هیچ نشانه ای دلالت نمیکند بر اینکه در قسمت های از میان رفته متن بابلی و اعلامی نیز وجود داشته است.

از آرشام نیای داریوش اول ، لوحه زرینی که در سه قطعه یافت شده و تنها گوشه راست پائین آن از بین رفته است . این لوحه نیز در همدان بدست آمده چهار ده سطر به زبان پارسی باستان است .

از کوروش بزرگ سنگ نبشته که پنج بار یا بیشتر روی ستونها و بدنه های کاخ شاهی در پاسارگاد تکرار شده است و شامل دو سطر به پارسی باستان است.

از کوروش بزرگ در پاسارگاد ،چند پاره کوچک از یک نوشته سه زبانی که لااقل شش سطر به پارسی باستا ن و چهار سطر به هر یک از زبانهای بابلی و آشوری را شامل بوده و بالای نقش شهنشاه در سر در قرار داشته است

از کوروش بزرگ در پاسارگاد نوشته ای به سه زبان هر کدام یک سطر ، روی لباس بر جسته شاه بر جرز های کاخ، که متن پارسی باستان اکنون یکسره محو شده است.  ولی در قسمت دو نوشته فوق ابهاماتی وجود دارد که گویا در زمان اردشیر هخامنشی پس از قیام برادرش کوروش کوچک بخاطر گرفتن و تصاحب تاج و تخت جعل شده باشدتا از این طریق تاج و تخت را برای فرزندان داریوش بزرگ و جانشینان آن ثابت کند.[8]

بر علاوه اینها یک تعداد آثار ارزش مند دیگر در همدان، تخت جمشید از اردشیر اول ، در شوش از داریوش دوم، در تخت جمشید از اردشیر سوم با سنگها و مهر هایی که هر یک به سه زبان پارسی باستان ، ارامی و اعلامی بدست آمده که از تفسیر آن صرف نظر کردیم.

زبان اوستائی

اوستائی یعنی کتابهایی که آئین زردشتیان به این زبان نوشته شده است . ولی معلوم نیست کسانیکه به این زبان گفتگو میکردند آنرا چه می نامیدند. هم درست معلوم نیست که در چه ناحیۀ از سرزمین پهناور ایران یا آریانها بکار میرفته است . قسمیکه در متن های اوستا آمده است میهن اصلی این نژاد به لفظ ««آریّنَ وَاِجَ» ذکر شده و گروهی از محققین این کشور را با ولایت خوارزم که نام آن نیز در آن کتاب آمده است یکی میدانند. سرزمین های «اَرینَ وَ اِجَ» در اوستا مشخص نیست ولی ویل دورانت مؤرخ امریکایی در کتاب مشرق زمین گهواره تمدن بنام آریایی ویجه یعنی سرزمینیکه خاصتگاه این نژاد بوده است نام می برد. و از روایات یونانی چنین بر می آید که این سرزمینها میان سِر دریا و آمو دریا یعنی بلخ وسمر قند و هرات در شرق فلات ایران باشدو.چنانچه در قرن های ششم و هشتم قبل از میلاد یک خاندان شاهی که منشاِ زابلی سیستانی داشته است بنام «کوی» خوانده میشده که آخرین کَوی آن در اوستا که بخاندان «اسپه» تعلق میگیرد «ویشتاسب» است که زردشت او را به آئین خود خواند که شاهنامه فردوسی و اکثر خسرو نامه ها به تفصیل در آنها ذکر شده است که بعداً به آن می آئیم.

از این قرار بر اساس روایات زردشتی ساسانی زمان زندگی زردشت را بین سالهای 553تا650 یا551-628یا 541-618ق.م.حساب کرده اند . ( در جلد اول این پژوهش [باز شناسی افغانستان] به عنوان زردشت مراجعه شود.)

اوستای کنونی باقی مانده مجموعۀ از متون دینی است که به زبان اوستائی که در دوره ساسانی ها گرد آوری و تدوین شده بنام «گاتا ها »یاد میگردد. ولی بعداً زبان ولایت «اَرین وَاِجَ» در قرن سوم میلادی از رواج افتاده و تنها مؤبدان زردشتی آن را بعنوان زبان دینی بکار می بردند. بنا بر روایات پهلوی (دینکرت ) کتاب اوستا که معرب آن مجوسی است در روی چرم گاو نوشته شده بود که توسط اسکندر سوزانیده شده و سپس توسط یکی از شاهان اشکانی که بلاش نام داشته است از نو گرد آوری شده که این روایات شفاهی میباشد. که بعداً در زمان اردشیر ساسانی بار دیگر این متون تصحیح و تنقح و بصورت قطعی ثبت گردید.

متن اوستائی که مروج و معروف است به خط دقیق خاصی در قرن ششم م.ساخته و وضع شده است . این کتاب در زمان استیلای اعراب بر فارس یک قسمت آن سوزانده شده و از دینکرد در قرن نهم میلادی /سوم هجری 3/1 آن موجود میباشد که این موضوع در جلد دوم این اثر[باز شناسی افغانستان] در بحث های کلامی خلفای عباسی با مجوسان و ملل و نحل به تفصیل آمده است (به جلد دوم خلافت عباسیان مراجعه شود)

اوستای کنونی بر پنج قسمت یا بخش تقسیم شده است کهیسنا که بمعنی پرستش و نیایش و کلاً به جشن (صورت کنونی یَسن) است اطلاق میشده. ویستپرد که مجموعه ملحقات یسنا است ؛ وندیداد که در زبان اوستائی ویدیودات است (قانون ضد دیو» معنی میدهد .که هر فصل این کتاب فر گرد خوانده میشود .که شامل 22 فرگرد میباشد . یشتها که آن نیز بمعنی ستایش و نیایش است که در اوستای کنونی 21 ویشت وجود دارد . موضوع ان نیایش پروردگار وامشاسپندان میباشد؛ و آخری آن خرده اوستا بمعنی اوستای کوچک که در زمان شاپور دوم ساسانی تألیف شده و شامل قطعاتی میباشد که از قسمت های دیگر اوستا با تصرفاتی تالیف گردید که به زبان اوستائی نیست که مشتمل بر نماز ها و دعا هائی است   که در مراسم دینی سالانه و اوقات روز و جشنهای مذهبی و هنگام انجام دادن اداب خاص دینی خوانده میشده است .[9]

زبان دو هزار ساله یا مادر زبان دری

در کشور ما(افغانستان) در ولایت بغلان پانزده کیلو متر تیر شده از شهر پلخمری در مسیر جاده پلخمری بلخ در کنارۀ یک کیلوکتری جناح جنوبی جاده بالای تپه ای مشرف به کوهپایه های اطراف در سال 1951م/ 1330ه خورشیدی معبد سرخ کوتل کشف گردید که نمایندگی از آتش دان آتش مقدس زردشتیان می نمود که مهمتر از همه بدست آمدن کتیبه یا سنگ نبشه ای است که خصوصیات آنرا در جلد اول این پژوهش در بحث معبد سرخ کوتل یا مها دژ بغلان به تفصیل اورده امدیم [باز شناسی افغانستان] .

ما حصل کلام اینکه :در نتیجه کاوش در این معبدیا پرستشگاه باستانی آثار آتش کده مقدس نیز نمایان گردید که نظر به تحقیقات باستان شناسی هیئات کاوشگر معبد را مربوط به اوایل عصر کوشانی یکی از تیره های مشهور غیر آرین این منطقه که مشهور ترین شهنشاه آنان ،بنام کنشکای کبیر رسوخ باستانی دارد میدانند. این معبد نه جای نصب مجسمه ها به اصلوب یونانی بوده و نه هم مانند عصر بودائی یاد گار های بودا را در آن حفظ میکردند ، بلکه صرفاً در آن آتش مقدس پاسداری و نگهداری و پرستش میشد که این معبد تا شش الی هفت قرن بعد از زردشت نیز آتش مقدس را در خود شعله ور نگهداشته بود. که متن کتیبه حاکی از آن است که تاریخ این آتش مقدس از عهد مزدیسنا در عهد ساسانیان مقدمتر است .

آتشگاه سرخ کوتل نخستین معبد آئین آتش پرستی که در صفحات شمال افغانستان در ولایت بغلان کشف گردیده که نشاندهنده ممیزات خاص ادبی و فرهنگی و هنری عهد باستان را در این خطه نشان میدهد . عصری که به کوشانیان معروف است و زبان کتیبه های مکشوفه آن هم یک زبان داخلی و محلی است .[10] (که شباهت خاص با نوشته های تخت جمشید و شوش که بزبانهای آرامی و اعلامی بوده است دارد که موجودیت یک گویش خاص را در آن دوره در بین کوهپایه های هندو کش واطراف آن بیان میدارد.)

کتیبه سرخ کوتل بغلان که در سال 1357ه/1978م بر امده تخته سنگی است که ضلع چپ آن 117 سانتی متر و ضلع راست 110 سانتی متر و ضلع بالایی آن 132 سانتی متر و ضلع تحتانی 125 سامتی متر میباشد.

مستشرقین اروپایی که این سنگ نوشته را مطالعه کردند:

زبان سنگ نوشته 1800 سال قبل

«هینتینگ و ماریک»که این کتیبه را مطالعه کرده اند آنرا یک زبان باختری نامیده اند ولی چون بغلان در تخارستان واقع بوده بهتر است آنرا زبان تخاری بدانیم که پروفیسور عبدالحی حبیبی این زبان را در اثر موجود بنام زبان کوشانی نامیده است .. چنانچه البیرونی و البشاری و مقدسی زبان ولایات بین بلخ و بدخشان را تخاری خوانده و آنرا به زبان بلخی (ویا سغدی) نزدیک دانسته اند و از همین سب حبیبی جواز داده است که این زبان تخاری خوانده شود.(واما قسمیکه منطقه از روی فعل و انفعالات تاریخی و خط سیر مهاجرت ها که تاریخ گذرگاه آنرا از بلخ نشان داده است فکر میشود که این گویش بشمول بلخ (باختریا)در سراسر آری =خراسان در آن دوره متداول و مروج بوده چه تاریخ تیره ای از این قوم را که بنام افتالیان نامیده میشوند سلطنت های شان را در مناطق سیستان و زابل و رخج ثبت کرده است که البیرونی والبشاری و مقدسی نیز این منطقه را در شمار در یک دایره وسیع از بدخشان تا سغدیانا یا خوازم میداند، لذا احتمال آن که این زبان را بیک دوره مقطع ای کوشانی منسوب بدانیم خارج از احتیاط خواهد بود ، زیرا تجربه های زبانشناسی نشان میدهد که یک زبان به بسیار کندی نمو وانکشاف و گسترش می یابد که شاید از هزاران سال تجاوز کندخاصتاً که در آن دوران وسایل انتقال فرهنگی نسبت کندی راه های مواصلاتی وعدم وابستگی های اقتصادی منطقوی به سایر مناطق کند و کمتربود؛ مثال آنرا در گویش زبان پشتو می آوریم که نظر به قول ابن خلدون در زمانیکه سلطان محمود غزنوی میخواست هندوستان را فتح نماید به قبایل از افغانهای که به پشتو صحبت میکردند و تحت قیادت حکومت های محلی هند و در مجاورت فلات سند در کوههای مشرف به غرب آن ناحیه که حالا بنام ایالت سرحد یاد میشود زندگی میکردند که کار شان رهزنی و غارت بود که سلطان غزنه آنها را سر کوب نمود(تاریخ العبر ابن خلدون ج/سوم) ویک قبیلۀ دیگر از کسانیکه به زبان پشتو صحبت می کردند خانواده های سوری غور بودند که در طول هزاران سال از محدوده خود پا برون نگذاشتند. در ظرف یک هزار سال این زبان حالا توانسته است بستر مناسبی را در مر کز و شمال و جنوب و غرب کشور به علاوه مناطقی در هندو پاکستان ، امارات متحد عرب و عربستان سعودی یافته است. این سیر کند انکشاف زبان پشتو در تاریخ این کشور که بموازات گویش پارسی پیش رفته است از سایر زبانها که انها نیز سابقه طویلتر از آن را دارا میباشد از قبیل سایر گویش های محلی افغانستان که نه تنها انکشاف نکرده اند بلکه در حالت فراموشی منجر به مرگ نیز میباشند. پس میتوان حکم کرد که زبانی که در عهد اعتلای مدنیت آتش ستایی در معبد سرخ کوتل به ظهور پیوسته در یک دایره وسیع تری مروج بوده است که شاید در مسیر این راه اقوام کوشانی یگانه تیره ای نباشد که از این زبان مزیتی برده و آنرا مورد استفاده قرار داده باشند.)

پروفیسور حبیبی در این اثر ارزشمند(کتیبه سرخ کوتل) را مورد تاریخ ادب کشور مینگارد که ما تا هنوز سند کهن تری از عصور قبل الاسلام در باره زبانی که مادر زبان دری فارسی باشد در دست نداشتیم . ولی در قرونی که زبان پهلوی جنوبی در پارس و زبان پهلوی شمالی ، در ماوراأنهر تا ختن و تورقان پهن شده بود و زبان دربار و ادب و علم ساسانی بود؛ در خراسان و دامنه های هندو کش تا ولایت قندهار در دربار کوشانیان و ملوک محلی خراسان =(افغانستان)مانند هفتالیان ، زبانی موجود بود که انرا مادر زبان دری و فارسی کنونی در خراسان=(افغانستان) گفته میتوانیم که قدیمی ترین اثر این زبان در کتیبه سرخ کوتل بغلان بدست آمده است که به قرن دوم میلادی تعلق می گیرد و رسم الخط آن یونانی شکسته است .

پروفیسور حبیبی چنین اظهار عقیده میکند که : « این زبان تخاری یا کوشانی را چنانچه در قسمت تحلیل کلمات آن می بینید با زبان کنونی فارسی افغانستان(؟) [11] و زبان پشتو روابط محکمی(داشته) است . واغلب کلمات و تراکیب و حتی افعال آن با زبان پشتو مشترک اند.ولی آنرا نمی توان پشتو شمرد.بلکه شکل قدیمی همین پارسی افغانستان=(خراسان) است و ضمناً ریشه های کلمات آنرا در پارسی و پهلوی و سغدی و ختنی ( اوغور ) یا لهجه های دیگر افغانستان=(خراسان) یافت . . . این زبان از پشتو به فارسی افغانستان نزدیکتر است. و بنا بر این در بیان زبان کوشانی و این کتیبه دو احتمال موجود است:

1) ممکن است که این زبان به اصطلاح فیلالوژی زبان یک 1-SO-GLASS باشد. یعنی سرزمینی که در آن دو زبان یا دو لهجه بهمدگر می آمیزند.و احیاناً یک زبان یا یک لهجه مشترکی را از دو یا چند زبان تشکیل میدهد.

امکان دارد که پکهت های قدیم نژاد های ویدی و آریائی و اوستائی در جنوب هندوکش امکان موجودیت زبانهای دیگر از جمله پشتو وجود داشته اند و در شمال هندو کش هم مردمی آریائی نژاد بودند که بزبان دیگری (سلف فارسی)گپ می زدندو این دو زبان در اثر مرابطه و پیوند های اجتماعی و اقتصادی و محیطی با هم مخلوط گشته و در آویزگلاسی ماننددامنه های هندوکش دو ولایت تخارستان، همین زبان مانحن فیها بوجود آورده باشند.که دارای عناصر هر دو زبان است.

2) احتمال دوم این است که زبان کوشانی بصورتیکه در این سنگ نوشته دیده میشود پیش از تشکیل و پیدایش پشتو و دری (فارسی)در این مملکت زبان دربار و نوشته و ادب بود (حدود قرن دوم میلادی) که در مدت چهار قرن بعد از این تا اوایل اسلام دو زبان       پشتو و دری از آن بوجود آمده باشد زیرا قدیمترین آثار باقیه دری بهمان قرون نخستین اسلامی میرسد .

اگر این احتمال دوم را قبول کنیم باید زبان این کتیبه را مادر زبان پشتو و دری بشماریم که در این دور تحول مدت چهار قرن برای انتخاب کلی زبان پشتو از یک مبداء اندک خواهد بود.و بنا بر این این ادعا هم مورد تأمل است.»[12]

نقطه قابل ذکر این است که خود پروفیسور حبیبی میدانست که یک زبان حتی در طول یکهزار سال نمیتواند به آنقدر رشدی برسد که بتواند جای خود را در تاریخ دوهزار ساله باز کند در صورتی که مااثر آن قبلاً در گذشته های دور موجود نباشد. پروفیسور حبیبی زمانیکه این اثر را به نگارش گرفته بود یک جو کوبنده و بخشنده ای بخاطر بقدرت رساندن و دامنه بخشیدن و تشویق   زبان پشتو از طرف دولت پادشاهی افغانستان مورد حمایت , و آغشته بنظام تبعیض قرار داشت به این حساب که در دوایر حکومتی کورس های زبان پشتو در اوقات کاری و بقدرت نگهداشتن آن از وجیبه حکومت بود که ماموری که در این ساعت های زبان پشتو غیابت میداشت و یا ناکام میشد از ترفیعات سنوی عقب می ماند وبهمین سبب اداره ای در کابل تأسیس شد که شعبات آن در ولایات نیز موجود بود که بنام پشتو تولنه یاد میشد . در این برنامه به هزاران جلد کتاب پشتو چاپ شد و در مناطق غیر پستوندر مناطق شمال، مثلاً در خم آب و آقچه و تالقان و جا های که زبان مردم ترکی یا اوزبیکی و یا هم ترکمنی بود فرا گیری کتابهای پشتوو خود این زبان لازمی و حتمی بود درچنین جوی که با دکتاتوری شاهانه حمایت میشد جناب شادروان پروفیسور حبیبی هم مجبور بود علی رغم افکارروشنفکرانه و باز به روش همقطاران خود سر شور دهد چرا که او باوجودیکه یک محقق عالی مرتبه بود الزاماً مجبور بود تا نقش زبان پشتو را که محل پیدایش این اقوام را و تقابل آن را باعصر سلطان محمود غزنوی به قول ابن خلدون بزرگترین تاریخ نویس و شرق شناس عهد اسلامی موجود میباشد از آن فرا تر در هیچ یک سند تاریخی با این نام   روبرو نمی شویم آن را در عهد کنشکا و کوشانیان که خود نژاد غیر آرین بوده است تلفیق بخشد چنانچه با بسیار مهارت خودش نیز این قول را مردود و ناممکن دانسته است .چنانچه خود در پراگراف بالا اذعان داشته است که :« چهارقرن برای انشعاب کلی زبان پشتواز یک مبداء اندک خواهد بود.»

پروفیسور حبیبی با ملاحظه کتیبه سرخ کوتل با صراحت اذعان میدارد که:«و اکنون که کتیبه مکشوفه بغلان را می بینم اعتراف میکنم که زبان فارسی کنونی از پهلوی منشعب نشده بلکه تا دو هزار سال پیش از این در تخارستان تاریخی زبان تکلم و تحریر و ادب و دربار بوده که اینک25 سطر آنرا در حدود (160) لفظ بهمان شکل قدیم و عناصر کهن تاریخی در دست داریم و بنا بر آن کشف این لوحه گرانبها تحولی را در عالم زبان شناسی و تاریخ ادبیات افغانستان بوجود می آورد. و عقاید کهنه را متزلزل میگرداند.» [13]

سپس شاد روان حبیبی این موضوع را در خصوص اصالت و قدمت تاریخی زبان با ادله قوی بیان میدارد: «از جمله دلیلی که برای وجود زبان فارسی در ادوار قبل الاسلامی اقامه میکردنداین بود : که آثار منثور و منظوم زبان دری بعد از تحریر مقدمه منثور شه نامه ابو منصوری 346ه بدست آمده و تمام این آثار به زبان فصیح و استوار و پخته (فارسی) دری است، که باید قرنها قبل از اسلام پرورش دیده تا به این حد فصاحت ومتانت ادبی رسیده باشد . و دیگر اینکه از اوایل دوره های اسلامی برخی عبارات ومنقولاتی در کتب عربی نقل شده که به فارسی فصیح اند ، و باز در اوقاتی که در خراسان و سیستان بگفتن شعر دری آغاز کردند ، این اشعار نیز بفارسی پرورده و استواری اند که باید قرنها باید تربیت دیده و به این مرتبه پختگی رسیده باشند.» [14]

محتویات کتیبه سرخ کوتل

از کلمات 61 تا 84 این لوحه چنین بر می آید که «به سی ویک سال از نیسان ماه» یعنی در مورد گاه شماری سال جلوس کنشکاکه مبداء تاریخ آن عصر قرار گرفته بود که حتی پس از مرگش هم در کتیبه های آنرا نقر میکردند. که آنرا 139 میلادی تعین کرده است.

حالا اگر مبداء عهد کنشکا راسال 129م قبول کنیم پس موسم بهار ماه حمل (نیسان) سال سال سی و یکم مقارن می آید با 160 میلادی که هشت سال بعد از مرگ کنشکا باشد .

کتیبه های خروشتی که در کشور پیدا شده است همه اش تاریخ شاهان را به این ترتیب معین کرده است:

از کتیبه های کنیشکا دارای سنه            1/3/12 عهد کنشکا

از کتیبه         واستکا         "       "        24/28 "        "

گ      "        هوویشکا       "        "       33/60         "        "

"        "        واسودیوا "     "                 74/98         "        "

از روی این تعین سنین باید گفت که کتیبه بغلان باید در عصر واستکا یا هوویشانوشته شده باشد سال سال 196 میلادی در ماه (حمل).[15]

چون بحث بخاطر چگونگی این کتیبه که شرح آن خود کتاب ضخیمی میباشد بخاطر درازی سخن صرف نظر میکنیم و کسانیکه بیشر مایل هستند در کتیبه سرخ کوتل بغلان دقت بیشتر نمایند لطفاً به کتاب حاضر(زبان دو هزار ساله افغانستان یامادر زبان دری (تحلیل کتیبه سرخ کوتل بغلان»)تألیف عبدالحی حبیبی ،از نشرات انجمن تاریخ افغانستان ، چاپ مطبعه دولتی کابل 1342ه/1963م مراجعه نمایند.

____

رویکردها:

[1] همان ماخذ، صص 153 تا 161، تخلیص.

[2] - همان ، ص 120 بحث سیزدهم.

[3] - همان ، صص 161 62.

[4] - داکتر رضا ضاده شفق ، تاریخ ادبیات ایران،

[5] - نژاد و زبان ، کی استوان ، 1299ه/1920م که بشماره 30935 در کتابخانه بنگال هندوستان ثبت است .

[6] - رضا زاده شفق ، همان ، 17 ج/ اول.

[7] - تاریخ ادبیات زبان پارسی داکتر ناتل خان لری ، ص162.

[8] پرویز ناتل خانلری ، همان ، صص 163-65.

[9] - همان 174-178 .

[10] - عبدالحی حبیبی زبان دو هزار ساله یا مادر زبان دری (تحلیل کتیبه سرخ کوتل بغلان)، نشریه انجمن تاریخ افغانستان چاپ مطبعه دولتی کابل سال 1342 هخورشیدی ،   مقدمه، صص1-2.

[11] - زبان فاری دری افغانستان در نوشتار بازبان فارسی دری ایرانی ، زبان فارسی ماورای جیحون و سایر مناطقیکه با این زبان تکلم میکند فرق چندانی ندارد که صرفاً در گویش و لهجه های منطقوی هر محل فرق میکند که تغیر لهجه در معانی اصلی زبان تغیراتی را نمی آورد بنا آً ما این زبان را با داشته های لهجه های فراوان تفکیک نا پذیر دانسته و جزء یک زبان میدانیم آنهم زبان فارسی دری در ایران ، افغانستان و سایر جا ها .

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1391ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

همواره در میان زبانها، داد و ستد وجود داشته است و واژه ها از زبانی به زبان دیگر در رفت و آمد بوده اند. زبان فارسی نیز به عنوان زبانی که در ایران از دیرباز تا به امروز رواج داشته از چنین قاعده ای به دور نبوده است و بلکه داد و ستد های فراوانی نیز در خود دیده است که البته بحث درباره ی دلیل آن، خود نیازمند گفتاری دگر است.

در اینجا، کوشش نگارنده این بوده است که واژگان فارسی را که به زبانهای دیگر وارد شده اند، گردآوری کند و از میان زبانهای وام گیرنده، آنهایی را برگزیده است که شناخت کمتری از ایشان در دست است.سخن کوتاه می کنیم و به نام بردن از شماری واژگان فارسی در زبانهای سوئدی، اویغوری چین و بوسنیایی می پردازیم.

واژه های فارسی در زبان سوئدی

Albino: زال، زال تن
این واژه در انگلیسی و سوئدی برابر با «زال» در پارسی است و از ماده albus لاتینی که به معنی «سپید» بوده ، گرفته شده است که ریشه ی اصلی آن در زبانهای باستانی ایران «اَربو arbo» بوده که همین معنی «سپید» را داشته و با تبدیل «ل» به «ر»، به زبان لاتین راه یافته است و از آنجا به دیگر زبانهای اروپایی. واژه ی زال، نیز از واژه ی اوستایی «زَر» می آید و نمونه ی دیگری از تبدیل «ل» به «ر» را نشان می دهد.
Ambra: عنبر، شاه بوی
این واژه فارسی در زبان فرانسوی ambre ودر انگلیسی amber خوانده میشود.
Baby: کودک، ببه
اصل این واژه در فارسی، «باوه» است که به معنی کودک بوده و در گویش استان مرکزی، آن را «ببه» گویند و در انگلیسی به همین صورت سوئدی موجود است.
Band:بند، نخ
Bäst:بهترین
که در انگلیسی به صورت Best وجود دارد از اصل اوستایی وهیشتَ است که امروزه در فارسی بهشت خوانده میشود.
Check:چک
ریشه ی آن Chak در فارسی است که از واژه های کهن است و بعدها به اروپا رفته است.
Com,Comma: آمدن
از ریشه ی «گام» است که در پهلوی و اوستایی نیز موجود است. واژه ی گام به باور نگارنده حتی میتواند ریشه Go در زبان انگلیسی باشد.
Djävla,Djävlar,Djävul,Djävel: دیو
این واژه در لاتین، devus و در فرانسه dieu و در انگلیسی devil است.
Fresta: فریفته کردن
در اوستایی fresta است. در فارسی نیز واژه «فزشته» از این ریشه است.
Kelim: گلیم
Lab,Läpp: لب
Mitra: کلاه ویژه روحانیان عیسوی
Nafta: نفت
Ost: استخوان
Partisan:جنگاور،پارتیزان
Rustik: روستایی، بخش دوم واژه نیز از ریشه il پهلوی است.
Svär: شوهر
Taft: تافته، پارچه تافته
Varg: گرگ
اصل اوستایی آن «vaharka» است که در پهلوی vohrk و در فارسی «گرگ» شده است.
Vide: بید، نوعی بیدِ کوتاه

در زبان سوئدی برخی از پسوندها و پیشوندهای زبان فارسی به چشم می خورد که از آنها ترکیبات فراوانی در این زبان ساخته شده است و در زیر به چند نمونه از آنها اشاره می شود:

Ande: پسوند صفات فاعلی
یکی از پسوندهای پر کار زبان فارسی است که با ریشه فعل، ترکیب می شود و صفت فاعلی یا اسم فاعلی می سازد مانند: برنده و.. که نمونه هایی نیز در زبان سوئدی دارد.
Frestande: فریبنده و فریفتار ، بخش نخست این واژه نیز فارسی است.
Mördande: میراننده، کشنده، بخش نخست این واژه هم فارسی است و از فعل «مردن» می آید.
Are: پسوند صفت فاعلی و صفت برتر و..
این پسوند در زبان فارسی در واژه هایی چون پرستار و دادار دیده میشود و در سوئدی نمونه های بسیاری دارد:
Vinnare: برنده به معنی پیروز. Vin نیز از ریشه وَن اوستایی به معنی پیروزی است.
Frestar: فریبنده و فریفتار
Hom: هَم که پیشوند اشتراک است و در واژه های سوئدی دیده میشود:
Homonym: هم نام، بخش دوم نیز هم ریشه ببا واژه «نام» فارسی است.
Ig,ik,isk: پسوند نسبت
این پسوند در پهلوی «ik» بوده که در فارسی به صورت «i» به جای مانده و در زبان سوئدی نمونه های زیادی دارد:
Berig: کوهی

در زبان سوئدی چند نام خاص نیز دیده میشود که ریشه در نامهای ایرانی دارند، همچون:

Aura: که نامی دخترانه است و از واژه اهورا گرفته شده است.
Anita, Anitta: این هم نامی دخترانه است که از نام ایزدبانوی ایرانی، آناهیتا گرفته شده است.
Dolma: دُلمه که نام خوراکی ایرانی است.
Geo: نام خاص مردان از ریشه ی «گئو» است و درنام گیومرث دیده میشود.
Kaj,kaja: از نامهای خاص قدیمی سوئدی
از ریشه ی باستانی Kay,kaya است که در فارسی «کی» و «کیا» شده است.
Mona,Mana: از نامهای رایج دخترانه در سوئد
Margarita: نام خاص دخترانه از ریشه ی مرواریت در پهلوی است.
Sara: از نامهای دختران که به معنی خالص و بی غش است.
Zoroastrisk: زردشتی

واژه های فارسی درزبان اویغوی چین

A:wat – آباد
A:luy – آلو
Anarlik – اناری، انار دار
Barak – باران
Bihudilik- بیهودگی
Por- پور
Pix- پیش
Tazilinix – تازگی
Tirak Purux – تیرک فروش
Jahan- جهان
Qayzarlik- چایزاری، کشت چای
Qamadan- چمدان
Har- خار
Hanidan- خاندان
Dat- داد
Dilaram- دل آرام
Zati naqar – ذات ناچار
Rastgoy- راستگوی
Rawan- روان
Zadi- زاد
Zimistan زمستان
Ziyan- زیان
Sahta- ساخته
Sayizar- سایه زار
Xah- شاخ
Xikar – شکر
Das- طاس
Tak- طاق
Tumar- طومار
Irk – عرق
Parzin – فرزین
Palani – فلانی
Pulattin- فولادین
Kabus- کابوس
Karawan- کاروان
Kaman – کمان
Gari – گاری
Gum- گُم
Lay – لای
Mikiyan- ماکیان
Muza – موزه
Nazinin – نازنین
Nigar – نگار
Way hoda – وای خدا
Yad – یاد
Yigana – یگانه

واژه های فارسی در زبان بوسنیایی

Ako – اگه
Ambar – انبار
Bakshish – بخشش
Pirinach – برنج
Papuche – پاپوش
Pache – پاچه
Terazije – ترازو
Turshije – ترشی
Charapa – جوراب
Chesma – چشمه
Chemu – چه
Oroz – خروس
Dushman – دشمن
Durbin – دوربین
Duvar – دیوار
Zerdelija – زردآلو
Sofra – سفره
Zumbul – سنبل
Sheststo – ششصد
Koje – کیه
Lala – لاله
Meze – مزه
Namaz – نماز
Nisam – نیستم
Nishan – نشان
Novo – نو

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1391ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در روزنامه‎ها و مجلات و مجموعه‌مقاله‌هاى چاپی، نوشته‎های فراوانى با عنوان «زبان فارسی هویت ایرانی» خوانندگان را فیض و فایده بخشیده و می‎بخشند. در سال‌های 1380 تا 1384 که در ارومیه بودم، جراید منتشرشده در آذربایجان را مطالعه می‎کردم، گه‎گاهی نویسندگان آذری‌زبان مقاله‌هاىى با عنوان «زبان ترکی هویت ملی ماست» مطالب واهی و افواهی به‌قلم می‎‎آوردند که حاکی از ناآگاهی و نقص مطالعات بوده است. زبان کنونی مردم آذربایجان که صحرا و روستا و شهرنشینانش به آن سخن می‎رانند یکی از رکن‎های رکین و پایه‎های متین زبان فارسی بوده و از هزار سال پیش تاکنون لغات و اصطلاح‌هاى آن در متن‌هاى تاریخی و کتاب‌های مختلف به ثبت رسیده و یا با گویش‌های شهرستان‌های ایران هم‎‎آهنگی و هم‌بستگی داشته است. به‌منظور این‌که این ادعا به ثبوت رسد نزدیک به پنج‌هزار واژه‌ى ناب فارسی را که در محاوره‌ى امروزی مردم آذربایجان رایج و دایر است گردآوری کرده، شواهد و مدارک آن را فراهم ساخته‎ام.

اینک از بخش (آ. A) آن مجموعه که شامل دویست و سی و اند واژه است نمونه‎هایی را به خوانندگان محترم مجله‌ى گران‌قدر فروزش عرضه می‎دارم. بدیهی است که واژه‎های گردآمده آذری، بیرون از شمار بیش از دو هزار لغت عربی است که از طریق زبان فارسی وارد گویش‌های شهرستان‌های ایران شده و در آذربایجان هم تداول پیدا کرده است.

آ - A

آب، Ab: لفظ «آب» و «اُو» با قرار گرفتن در پیش و پسِ واژه‎ها، بیش از شصت لغت رایج در آذربایجان را معنی و مفهوم بخشیده است. مانند: آب‌انبار، آبدار، آبگوش، آب‌نابات، آب‌لیمو، آب‌غورا، خاک اُو، دَن اُو، میراُو، اُو خوار، اُوکاما، قنداب، دوغاب، شورآو، نم اُو،...

آباجی، abaji: خواهر، هم‌شیره.

در فرهنگ معین آباجی، در لغت‎نامه‌ى دهخدا آبجی واژه‌ى ترکی معرفی شده است. در صورتی که در شهرهای کرمان، بلوک میبد، کازرون، شیراز، بوشهر، خوانسار، مازندران، یزد، هم‌شیره را «آباجی» می‎گویند. در سیرجان و بختیاری چهار لنگ «آواجی»، در گلپایگان «آجی» می‎خوانند. در قصران و تهران و اصفهان «آبجی» زبان‌زد است (کتاب کوچه، ج 1، ضرب‎المثل‎های آبجی‌خاک‎انداز، آبجی‌رقیه، آبجی‌سکینه و آبجی‌سلطان را با ترانه‌ى آبجی‌مظفر ثبت کرده است).

همان‌طوری که در آذربایجان مرسوم است در کرمان، بیرجند، سیرجان، مراغی طالقان، هم‌شیره را «باجی» هم خطاب می‎کنند.

آباره، abare: آب باره، حصار و دیوار آب، آب‌راه، آسیاب‎هایی که در سراشیب مسیر رودخانه‎ها قرار نگرفته و در دشت مسطح و کم‎شیب بنا می‎شد، آب آن‌ها را از مسافتی مناسب، با ساختن دیوارهای خاکی سربالاىی ملایم، به دهانه‌ى ناو آسیاب هدایت می‎کردند. کناره‎های دیوار دوطرفه‌ى خاکی را درختان بید و تبریزی می‎کاشتند و دو جانب آب‌راه را با خاک‌ریزی، از بالا به پاىین شیب می‎دادند. این آب‌راه و ساختمان ابتکاری را «آباره» می‎نامیدند. در جنوب غربی شهر سلماس تا سال 1330 خورشىدى، هم‌چو آسیابی به نام «آبارا دىیرمانی» دایر بود.

آپار، apar:

در فرهنگ پهلوی به فارسی، تألیف بهرام‎ فره‌وشی ‎آمده است: «اپار appar، برده‌شده، دزدی‌شده، جابه‌جاشده. در آذری به‌صورت آپارماخ apparmax به‌معنی بردن به‌جای مانده است» (ص44).

«آپارمنی بنده وور / زلفونن کَمَنده وور

مین یردن یارام واردر – اسیر گمه سنده وور

«آپاردی سئل‌لر سارا می منیم / بیرآلا گوزلی بالا می‎منیم».

آپارتی، aparti: در آذربایجان، شخص کلاش، بی‎حیا و پررو را آپارتی می‌گویند. در تمام استان‌ها و شهرهای ایران این واژه به همان معنی مصطلح در آذربایجان به‌کار می‎رود.

در همدانی: پاچه‌ورمالیده، حقه‌باز، بزن‌بهادر.

در لکی: حیله‎گر، حقه‌باز.

در لری: حقه‌باز، شیاد.

در ساوه: بی‌شرم، حقه‎باز.

در مشهد: شارلاتان، بی‎چشم‌‌ورو.

در اصفهان: هتاک، بی‎چشم‎‌‌ورو.

در کازرونی و شیرازی: حقه‎باز، متقلب، زبان‎باز.

در بوشهر، سروستان، قصران، سیرجان و نهاوند هم معانی فوق را دارد.

در ارمنی، آپاراسان aparasan: یاغی، سرکش، گستاخ. و آپِراسان، aperasan: بی‎‌بندوبار، بی‎‌پروا، افسارگسیخته، بی‎رسن.

آتاش، atas: آتش.

در پهلوی: آتاخش.

در ارمنی: آتاش.

«آتاش یانماساکول اولماز»: تا نسوزد آتشی، خاکستری پدید نمی‎آید.

«ماشاورا کن، اَلیوی آتاشا اوزاتما»: با وجود انبر، دست به آتش مزن.

و ترکىب‌هاىى چون: آتاش‌پارا، آتاش‌خانا، آتاش‌کش،...

آج - آز، az - aj: گرسنه، آزمند.

آج در فرهنگ آذربایجانی - فارسی تألیفِ بهزاد بهزادی: گرسنه، سیری‎ناپذیر، حریص، آزمند، طماع، فقیر و ندار. در فرهنگ‌های فارسی و لغت‎نامه‌ى دهخدا هم واژه‌ى «آز» زیاده‌جوىی، افزون‎طلبی، طمع، تنگ‎چشمی، گرسنه و طالب سیری معنی یافته است. در ادبیات فارسی معانی و مفاهیم آز با آجِ آذری هم‌سان است.

1. راست گفت اندرین حدیث آن مرد / آز را خاک سیر داند کرد (سناىی)

ضرب‎المثل آذری: «آجین قارنی دویار، گوزی دویماز».

حریص داىم در غم است، هرچه دارد پندارد کم است.

2. این آز نهنگی است همانا که نپرسد / از گرسنگی خویش حرامی و حلالی.

زبان‌زد آذری: «آجین ایمانی اولماز / آجا مییت حلال در».

آجیش، ajis: سوزش، درد.

مَعدَم آجیشیر: معده‎ام می‎سوزد، درد می‎کند.

آجیشماق در فرهنگ آذربایجانی- فارسی: سوز داشتن، شدت گرفتن درد، تحریک کردن.

آقای دکتر علی رواقی در مجله‌ى ‎نامه‌ى انجمن (شماره‌ى 1) کلمه‌ى آجیش را تب‌وسوز معنی کرده و نوشته‎اند: «در فارسی هروی به دردهای گاه‌به‌گاه و ناگهانی در اندام را آجیش گویند».

آجیش در فرهنگ‌های فارسی: لرز، تشنج، آزیش.

آقای دکتر رواقی در شماره‌ى دوم سال سوم (تابستان 1382) مجله‌ى نامه‌ى انجمن در مقاله‌ى «گویش‎ها و متون فارسی» سه صفحه مفصل درباره‌ى کلمه‌ى آجیش توضیح داده و سند اراىه کرده و از گویش‌های دماوندی، گیل و دیلم، مازندرانی، خراسان بزرگ، سمنانی، فارسی هروی، بیرجندی، تربت حیدریه و غیره، نمونه‎ها آورده‎اند.

در ضمن، از صفحه‌هاى متعدد کتاب الابنیه شواهد لازم را اراىه فرموده‌اند.

ضرب‎المثل ‎آذری: «سوغان یِه مَه میسن، نیه آجیش سان»؛ پیاز نخورده‎ای، چرا می‎سوزی؟

آجیغ، ajiy: قهر، نفرت، کینه، کراهت، خشم، آزیغ.

«آجیغما گَلدی»: بدم آمد. نفرت کردم. کراهت دارم.

«سنین آجیغ وا»: به کینه‌ى تو، بر علیه تو.

«آجیغین آچارام»: تلافی‎اش را درمی‎آورم (ابراز خشم).

آزیغ در  لغت‎نامه‌ى دهخدا: تنفر و نفرتی که از اقوال و افعال کسی در ظاهر و باطن به هم رسد. (برهان) کراهت، نفرت.

ضرب‎المثل آذری: «غملی آداما، اوزگه سنین گولمه‎‎سی آجیغ‎گَلَر»؛ به آدم غمگین، خنده‌ى بیگانه نفرت می‎آورد.

آدا، ada: جزیره، خشکی میان ‌آب، آبخوست، آداک.

آداک در لغت‎نامه دهخدا: جزیره، خشکی میان آب.

«قویون آداسی» نام جزیره‎ای است در دریاچه‌ى ارومیه.

ضرب‎المثل آذری: «آداوا گورد آزدی، بیری ده گمی نن گلدی»؛ در جزیره گرگ کم بود، یکی هم با کشتی آمد.

نظیر: «گلپایگان گرگ کم داشت، یکی هم از گوگد آمد».

آدینه، adine: روز جمعه، آدینه.

در دشت مغان شب جمعه را «آدینه آخشامی» می‎نامند. این واژه در اردبیل، مشکین‌شهر، نمین و ارسباران نیز متداول است. مرحوم شعار نوشته است: «خیرات شب جمعه برای مردگان را آدینالیق می‎گویند. در تکاب افشار ضرب‎المثل زیر شهرت دارد: اِشَک دن آدینالیق اولماز».

آر، ar: پاک، تمیز و پاکیزه.

مثال: «فلان کس آر، مردار بیلمیر»؛ فلانی پاک و ناپاک نمی‎داند. این مثل را جایی به کار می‎برند که کسی چندان رعایت نظافت نکند و یا از برخورد با وسایل نجس و ناپاک اباىی نداشته باشد.

مثال دیگر در تعریف چیزهای پاک و مصفا:

«آیدان آری، سودان دوری» (وفائی)؛ پاک‌تر از ماه، صاف‎تر از آب.

کلمه‌ى آر از مصدر «آریدماق» آذری مشتق شده است که با اردان فارسی به معنی «صافی، آبکش، پالاون» هم‎خوانی دارد.

آر، ar: عصمت و عفت، پاک‌دامنی، پارساىی، آر و ناموس.

از حاصل بررسی‌ها چنین استنباط می‎شود که در زبان فارسی و تداول عامه، واژه‌ى «آر» آذری با عار عربی در تلفظ و تحریر، تداخل پیدا کرده و در معنی تعارض و تناقض آفریده‎اند. زیرا آر آذری صفت ستوده است و عار عربی ناستوده.

عار: عیب، ننگ، رسواىی.

ما نداریم از رضای حق گله / عار ناید شیر را از سلسله. (مولوی)

آن‌جا که حمیت است مردان را / از مادر شوی‌کرده عار آید. (عبادی شهریاری)

در زبان آذری هم، همین مضامین و معانی به‌کار می‎رود.

«بورج آلماقدان عاریم گلیر»؛ از وام گرفتن عارم می‎آید، ننگ می‎شمارم.

«بیکارلیق بیعارلیق» (وفائی)؛ بی‌کاری بی‌عاری.

کسی که بناچار شغل کارگری اختیار می‎کند، در مقابل ایراد دیگران می‎گوید: «ایشله ماق عار دگل»؛ کار کردن عار نیست.

سعدی هم می‎فرماید:

مرا نیست ز آهنگری ننگ و عار / خرد باید و مردی ای بادسار.

واژه‌ى آر آذری، در زبانزدهای مردم آذربایجان با واژه‌ى «آراست: تزکیه و تهذیب» مندرج در ذیل فرهنگ‌های فارسی مأخوذ از مصنفات کاشانی هم‎معنی است.

در آذربایجان، هر گاه بخواهند خانواده‎ای را به نیکی یاد کنند و بستاىند، می‎گویند: «چوخ آرلی ناموسلی خانواده‌در»؛ خانواده‌اى پاک‌دامن و باناموس است. خانواده یا شخص بی‎حیا را هم با لفظ «بیار به‌ناموس» (بی‎آر و بی‎ناموس) معرفی می‎کنند. هر گاه یکی از اعضای خانواده، به‌ویژه دختر، در کوچه و خیابان پرخاش‌گری کند و مردم را متوجه سر و صدای خود نماید بزرگان خانواده او را از محل دور کرده و به خانه می‎برند و می‎گویند: «ای وای آردان ناموسدان دوشدوخ»: ای وای از عفت و عصمت افتادیم، آبروی‌مان رفت.

درباره‌ى کسی که کارهای ننگین کند و از عیب و ایراد نهراسد، ادا و اطوار لاتی درآورد، می‎گویند: «آری یه ىیپ، ناموسی گوتونه باغیلیپ»: عفت و عصمت، پارساىی را خورده، ناموس را به [...]ش بسته.

کلمه‌ى آر چنان صفت مقدس و نمونه‌ى پاک‌دامنی است که آن را برای بانوان توصیه نموده و چنین تمناىی از آنان دارند و در امثال می‎آورند: «آروادین آری، بستانین باری گرگ اولسون» (وفائی)؛ زن باید عفت و پارساىی داشته باشد، بوستان بَر و بار.

از این امثال در زبان فارسی هم زیاد است.

به گیتی به‌جز پارسا زن مجوی. (فردوسی)

زنان را ز هر خوبی و دست‌رس- فزون‌تر هنر، پارساىی‌ست بس. (اسدی)

در مجموعه‌ى ضرب‎المثل‌های تکاب افشار می‎خوانیم: «آروادین عصمتی، کیشی‎نین غیرتی».

همین عمصت زن و غیرت مرد، در مثل دیگر آذری به این صورت ترتیب یافته است:

«اَر آلتیندا آت، غیرت آلیندا آروار»؛ قهرمان بر اسب سوار و استوار است، غیرت بر عفت و عصمت (= آر). (وفائی)

در امثال شهرستان زنجان آمده است: «آغاجین بیری آردی، بیری ناموس، قالانی تالاپ تولوپ»؛ چوب (تنبیه و تربیت) یکی عصمت و عفت (آر) است، یکی ناموس، بقیه تالاپ تولوپ.

امثال و آراى مربوط به «بی‎‎آر» (ناپاکی، بی‎عصمتی، ناپارسا):

1. «آرسیزین اوزی آلچا سویی ایله یویولوب» (ضرب‎المثل‌لر، گردآوری: زهره وفایی)؛ چهره‌ى بی‎عصمت (بی‌آر) با آب آلوچه شست‌وشو یافته است.

2. «آرسیز آدام هیچ واخت قوجالماز» (بهزادی)؛ شخص بی‎آر هیچ‎وقت پیر نمی‎شود.

3. «آرسیز اَریمیز، چایپر چولمز» (وفائی)؛ شوهران‌مان بی‎حیا، دشت‌ها هرزه‎گیا (بی‎کشت و کار).

4. «ایش سیزلیک، آرسیز لیک گتیرَر» (وفائی)؛ بی‌کاری، بی‎عفتی می‎آورد.

5. «درمانسیز دردین درمانی، بی‌آرلیق‎دی» (بهزادی)؛ چاره‌ى درد بی‎درمان بی‎حیاىی است.

6. «ایشین دوشدی دارلیقا: اوزون ووربی آرلیقا»؛ کارت به تنگنا افتاد، خود را به خیره‎سری و بی‎حیاىی بزن. «بزن بر طبل بی‎عاری که آن هم عالمی دارد».

7. «آرسیز باشان، کوزسوزکول» (نفرین زنجانی)؛ بر سر بی‎عصمت و ناپاکت، خاکستر بی‎شرار.

«آر» تزکیه و تهذیب است. ولی «عار» ننگ و عیب. این دو صفتِ متضاد یا واژه را به یک معنی نمی‎توان به‌کار برد، به‌ویژه این‌که با «بی» پیشوند پذیرد و صورت نفی پیدا کند. یعنی هم «عار» ننگ و ناشایست معنی شود هم «بی‌عار». در این صورت واژه‎های: ریا – بی‎ریا، غش- بی‎غش، غرض- بی‌غرض، کینه- بی‎کینه، شک و بی‎شک باید به یک معنی به‌کار آیند.

آرشین، arsin: 1. ذرع، واحد اندازه‎گیری طول، 2. نام میله‌ى فلزی به‌طول تقریبی 50 سانتی‌متر که بزّازان پارچه را با آن متر می‎کنند.

در پهلوی: اریشن arisn

در ارمنی: آرشین، یک ارش.

ارش در فرهنگ معین: واحدی است برای اندازه‎گیری طول از آرنج تا سرانگشت.

آریدماق، aridmag: پاک کردن، شستن، پالودن.

این واژه‌ى آذری با «آردن» فارسی به معنای: صافی، آبکش، پالاون هم‌بستگی دارد که در لغت‎نامه‌ى دهخدا و فرهنگ معین بشرح زیر در بیان آمده است:

آردن: ظرفی مانند طبق دارای سوراخ‌های بسیار که طباخان و حلواپزان بر سر دیگ نهند و روغن و شیره و ترشی و مانند آن را بدان پالایند. آبکش، پالاوان.

اصطلاح‌هاى آذری:

سبزی آریدان؛ کسى که سبزی پاک می‎کند.

قویی آریدان؛ کسى که با آب‎کشی چاه را پاک می‎کند.

«ارخ‎لری آرید دادیلار»؛ جوی‌ها را پاک کردند (لاروبی کردند).

آزار، azar: درد و زحمت، بیماری، آزار.

در قم و سیستان و نهاوند زکام و سرماخوردگی را آزار می‎گویند. در آذربایجان هم در هنگام عیادت بیماران می‎گویند: «اولماسین آزار».

برای آسان مردن و رهایی از رنج و رخت‌خواب می‎گویند: «اوچ گون آزار، بیرگون مزار».

آسکرماق، askrmag: عطسه، عطسه کردن، عطسه زدن. عطسه کلمه‌اى عربی است. در گویش‌های دماوندی و مازندرانی «اَشنفه»، شوشتری «اَشد»، گلپایگانی «اَشنی‎جه»، در دهات کرمان «اشنوسه» می‎گویند. ولى در گویش‌های راجی، اصفهانی، قمی و همدانی، مانند آذری، «اَسکَه» و در گیل و دیلم هم «اَسکی‌زن» می‎گویند.

آسی، asi: سرگشته، آسیمه، آشفته، مشتق از آسیدن.

آسیدن: «سرگشته، شوریده‌حال، آسیمه». (فرهنگ جعفری)

درگویش آذری، واژه‌ى «آسی» به همین معنی و مفهوم به‌کار می‎رود.

مادر از شیطنت و شلوغی فرزندش می‎نالد و می‎گوید: «سنین الیندن آسی اولماشام»؛ از دست تو آسیمه و آشفته شده‎ام.

کسی که از گرفتاری ناشی از پرستاری فرزندش سخن می‎راند، می‎گوید: «بو اوشاخ منی آسی اِلی ییب»؛ این بچه مرا آسیمه و گرفتار کرده است.

آغازتماخ، ayartmax: آغالیدن، چشم‌غره رفتن.

چشم آغالیدن: «از غضب به گوشه نگریستن است». (فرهنگ جعفری)

چشم آغیل: «به گوشه‌ى چشم نگریستن». (فرهنگ وفائی)

چشم آغالیدن را به لفظ آذری «گوز آغارتماق» می‎گویند (ایدال: ل به ر).

«منه گوز آغازدیر»؛ به من چشم غره می‎کند  (با غضب می‎نگرد).

مثل: «قارانلوخ داکوز آغاردیر»؛ در تاریکی چشم می‎آغالاند (کسی متوجه ایما و اشاره‌ى او نمی‎شود).

آغُز، ayoz: شیر ماک، شیرِ تازه‌زاىیده‌ى گوسفند. (برهان قاطع)

در گویش‌های کرمان، سیرجان، تقوسان اراک، زرقان فارس، شاهرود، بختیاری، همدانی، راجی، آمره قم، کازرون و شیراز نخستین شیرِ چهارپایان را بعد از زایمان آغُز می‎نامند. در آذربایجان ضمن اطلاق این واژه به شیر گاو و گوسفند تازه‌زاىیده، بعضی از مادران، اولین شیر بعد از زایمان را به بچه‌ى نوزاد نمی‎دهند، با فشار دادن پستان آن را به دور می‎ریزند و می‎گویند: «آغز است نوزاد هضم نمی‎کند».

آل، al: رنگ سرخ، ارغوانی. «آل قانا بویوناسان» (نفرین)

پهلوی: رنگ قرمز.

ارمنی: سرخ. آل وارد: گل سرخ، سهرورد. آل گینی: شراب‎ ارغوانی.

ترانه‌ى آذری:

بو دنیادا و ارین اولا / بیر بالاجا یارین اولا

گِیدیره سَن آل‎قماشی / گز دره سَن داغی داشی

آل، al: موجود نامرىی و افسانه‎‎ای. در آذربایجان عقیده دارند که زنِ تازه‎زا را نباید تنها گذاشت، تا نوزاد و زائو از آسیبِ آل در امان باشند. زائو مهره‎ای را به‌نام «آل‎بند» همراه خود نگه می‎دارد که به آن مهره‌ى «آل گوبگی» هم می‎گویند. این واژه و معتقدات آن در اکثر شهرهای ایران تداول داد.

آلیش، alis (آلیش‌ وِریش): در واژه‎نامه‎های چاپ‌شده از گویش‌های کرمانی، تاتی و تالشی، خراسانی، سمنانی، اصفهانی، راجی دلیجان، نیشابوری، ایلامی، ناىینی، لری، ملایری، بیرجندی، سروستانی، تربت‌حیدریه، سیستانی، سیرجانی، لارستانی، خوانساری، ابوزید کاشان، بختیاری چهارلنگ، فرهنگ آمره، قمی، فین بندرعباس، کازرونی و شیرازی، لهجه‌ى بخاراىی، فرهنگ تاجیکی، و در ىک کلام از سواحل خلیج‎فارس تا کرانه‎های شمال شرقی دریای مازندران، کلمه‌ى آلیش به معنای: عوض کردن چیزی به‌جای چیز دیگر، عوض کردن و مبادله، ثبت و ضبط شده است.

در گویش آذری، این واژه به‌صورت تکمیلی «آلیش وریش» با مفاهیم گسترده‎تر تداول عامه دارد. «وریش» از کلمه ورتیتن (vertitan) پهلوی به‌معنای «مبدل شدن و عوض کردن» مشتق شده است (فرهنگ فارسی - پهلوی. ص 362 و 454).

همان‌طوری که در زبان فارسی اسم مصدرِ دادوستد از «دادن و ستاندن» اشتقاق یافته، در آذری هم اصطلاح آلیش وریش از «آلماق و وِرماق» ریشه گرفته است که فعل امر «آل وِر» عمل مبادله و معاوضه و داد و ستد را به مرحله‌ى اجرا درمی‎آورد.

آلیبانی، aleybani: جن، دیو صفت. (نوابی) آل‎بانو. زنِ غول‎پیکر.

آمان، Aman: فرصت کوتاه، مهلت، امان.

پهلوی و ارمنی: آماناک.

«یاغیش امان وِئریمر»؛ باران مهلت نمی‎دهد، پشت سر هم می‎بارد.

«امان وِر»: مهلت بده، برحذر داشتن.

«خان دوستی آمان دی قویما گلدی / دیداری یامان دی قویما گلدی». (هوپ‌هوپ‌نامه)

آوا، ava: آواز، ندا، صدا

«غریب آداما، وطن آواسی خوش گَلَر». (و)

«پیشیک اولمایان یرده، سیچانلاردان آواچیخار». (و)

آواز، avaz: «آوازین خوشدور اگر اوخود قون قرآن اولسا».

مَثَل: «هر آغیزدان بیر آواز گلیر».

در لالاىی‌ها مادران ترنم می‎کنند:

«من سنه گول دیمَه رَم / گولون عمری آز اولار.

من سنه بولبول دیَه رم / بولبول خوش آواز اولار».

آوسار، avsar: افسار، لگام.

«ایپک نه قدر خوار اولدی / اِشکَهَ آوبسار اولدی»؛ ابریشم چه‎قدر خوار شد / برای خر افسار شد. (تکاب افشار)

آویز، aviz:

1. نام وسایلی که به‌صورت آویزان هستند. مانند قندیل، رخت‎آویز.

2. نام گل زیباىی که گل‌هایش از شاخه رو به پاىین آویزان است.

3. زینت‌آلات ‌آویز. گردن‌بند آویز، آویز گوشواره.

«قولا غندا گوشوارا / آویزی پارا پارا».

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1391ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

1.زبان پارسي دري برماندِ گران‌ارج و گرانسنگ ميهني ايرانيان، برآمده از دل هزاره‌هاي تاريخ و فرهنگِ پر فَرّ و فروغ ايرانزمين، از تبار گويشهاي ايراني / آرياني است و ريشه به كهنترين زبان تاريخ، زبان اوستايي، مي‌رساند.

 

 

 

2. در ميان گويشهاي زبانيكِ گوناگونِ روا در پهنه‌ي پهناور ايرانزمين كه همه يكسره همتبار و همريشه اند، «زبان پارسي دري» زبان سنجه‌ي رسمي و بآيين، و زبان پايه‌ي فراگير ايرانزمين و مايه‌ي وند و پيوند و يگانگي و يكپارچگي ايرانيان در سرتاسر گستره‌ي سپنتاي ايران بزرگ است.
3. پاسداشت و ارجگزارد و كاربرد زبان پارسي دري بر هر ايراني راستين و سرشتين فريز است.
4. پاسداري از زبان پارسي را هيچ گونه ستيزه‌اي با ديگر گويشهاي بومي ايراني نباشد؛ چه همه‌ي اين گويشها همتبار و همريشه اند و برآمده از درخت گشن بيخ و بسيار شاخ زبان ايراني / آرياني؛ و پاسداري از ديگر گويشهاي بومي در كنار زبانِ سنجه‌ي پارسي دري، فريز ميهني و فرهنگي همه‌ي ايرانيان است.
5. در نوشتار و گفتار پارسي بايد از كاربرد واژگان بيگانه پرهيخت و به كاربرد واژگان ناب و نژاده‌ي پارسي كوشيد.
6. برترين و بهترين آبشخور و بنمايه و درسنامه‌ي زبان پارسي، همانا شاهنامه‌ي ورجاوند و فرهمند فردوسي بزرگ است.
7. پاسداري از زبان پارسي، تنها كاربرد شماري واژه‌ي پارسي به جاي مشتي واژه‌ي بيگانه نيست؛ كه دربردارنده‌ي چنين هنجار و كرداري است:
1) كاربرد همه‌ي واژگان كهن و نوين پارسي در كنار يكديگر
2) پاسداشت و كاربرد درست و بآيين دستور زبان پارسي
3) يافتن و زنده گردانيدن تكواژها، پيشاوندها، ميانوندها و پساوندهاي كهن و از ياد رفته‌ي زبان پارسي، به ويژه بهنگام واژه‌گزيني در برابر واژگان بيگانه‌ي نوين
4) بهنگام رويارويي با نوين واژگان بيگانه بايد نخست در پي واژه‌يابي در بنمايگان كهن و سپس در پي واژه‌سازي بود.
5) بهنگام ساخت و آفرينش واژگان نوين بايد پرواي سبك و سياكِ ساختار آوايي و دستوري و گردانشي زبان پارسي را نيك گزارد.

نوشته‌ي شهريور همافر
برگرفته از سرزمین پارسیان
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در ايران توده‌هاي رنگارنگ با زبان‌هاي خاص خود زندگي مي‌كنند. «فارسي» نام زبان يكي از اين توده‌ها است، و ما معمولاً افراد اين توده را «فارسي‌زبان» مي‌ناميم. ولي اجازه بدهيد من اين بحث را با قايل شدن تمايز بارزي ميان «فارس» و «فارسي‌زبان» آغاز كنم.مطابق آمار به دست آمده از آخرين سرشماري عمومي ايران گويا اندكي كم‌تر از 50 درصد مردم ايران فقط به زبان فارسي سخن مي‌گويند .

 

چه در خانه و چه بيرون از خانه. اين «اكثريت نسبي» را ما «فارس» مي‌ناميم مفهوم فارس نه به يك منطقه جغرافيايي و نه به هيچ نوع شرط قومي يا نژادي خاص محدود نمي‌شود. باقي مردم ايران از لحاظ زبان به اقليت‌هاي بزرگ و كوچك «تُرك» و «كُرد» و «لُر» و «عرب» و «بلوچ» و «گيلك» و «مازندراني» و «ارمني» و «آشوري» و غيره تقسيم مي‌شوند. تقسيمات فرهنگي و ديني البته به دايرة اين بحث بيرون است. همة اين اقليت‌ها در بيرون از محيط خاص خود نه تنها با يك‌ديگر به واسطة زبان فارسي ارتباط دارند، بلكه مقدار زيادي از فعاليت معنوي آن‌ها در زمينه اين زبان صورت مي‌گيرد. به اين دليل همة اين‌ها را «فارسي‌زبان» مي‌ناميم. بنابراين مفهوم «فارسي‌زبان» اعم است از فارس و ايراني غيرفارس. به‌عبارت روشن‌تر، برحسب تمايز مورد بحث همة ايراني‌ها «فارسي‌زبان»‌اند. ايراني ضرورتاً فارس نيست، ولي ضرورتاً فارسي‌زبان است. (تذكر اين نكته هم شايد لازم باشد كه منظور از فارسي البته فارسي دري است، يعني همين زباني كه من و شما اكنون با آن سخن مي‌گوييم، نه اشكال يا لهجه‌هاي گوناگون اين زبان كه در گوشه و كنار ايران به گوش مي‌خورد.)
تمايز «فارس» و «فارسي‌زبان» به‌هيچ‌وجه تازگي ندارد ـ اگرچه تصريح نشده باشد. فردوسي طوسي فارس است، ولي خاقاني شرواني فارسي‌زبان است، چون كه زبان پدري و مادري‌اش فارسي نبوده است. (گويا زبان پدري‌اش «سغدي» و زبان مادري‌اش «رومي» شايد گرجي يا ارمني يا تركي- بوده است). حافظ فارس به نظر مي‌رسد، چون هيچ دليلي از خود برجاي نگذاشته است كه در خانه خود به زباني غير از فارسي سخن مي‌گفته است، ولي اگر تعجب نكنيد مي‌خواهم بگويم سعدي فارسي‌زبان است، نه فارس، چون كه زبان اصلي‌اش ـ زباني كه در خانه با آن سخن مي‌گفته- يكي از اشكال پهلوي بوده است، نه فارسي دري.
در كليات سعدي بخش شايان توجهي به نام «فهلويات» وجود دارد، كه گويا هنوز هم تماماً خوانده و فهميده نشده است. زبان اين «فهلويات» چيزي است نزديك به زباني كه در صفحات دشتستان و تنگستان فارس هنوز هم كم‌وبيش به‌گوش مي‌خورد ـ گرچه به سرعت دارد برمي‌افتد. آن‌چه مسلم است، سعدي زبان پهلوي را در جايي تحصيل نكرده بوده است. «فهلويات» اشعاري است كه او به صرافت طبع به زبان مادري‌اش سروده است، نظير اشعاري كه مثلاً ملك‌الشعراي بهار به لهجة خراساني خود ساخته است. بنابراين سعدي هم فارسي را در كوچه و مدرسه آموخته است، نه در خانه ـ مثل احمد كسروي، محمدحسين شهريار، نيما يوشيج، محمد قاضي، و بسياري ديگر. همة اين‌ها با لهجه‌هاي غير فارسي حرف مي‌زده‌اند، ولي آثار درخشاني به زبان فارسي به وجود آوردند، و زبان فارسي مديون قريحه و كار و كوشش آن‌ها است. هيچ‌كدام اين‌ها فارس نيستند، ولي همه فارسي‌زبان‌اند. آثار اين‌ها تجلي يك واقعيت تاريخي است، و آن اين است كه ـ بنابر موجباتي كه مورد بحث ما نيست- چنين واقع شده است كه نمايندگان برجستة قريحه علمي و ادبي اقوام گوناگون در ايران غالباً در عرصة زبان فارسي فعاليت مي‌كنند.
واما نتيجه‌اي كه مي‌خواهم از اين مقدمه بگيرم اين است كه زبان فارسي ـ چه از حيث آثار ادبي و چه از حيث شكل جاري آن ـ به اصطلاح ملك طلق فارس‌ها نيست، بلكه درواقع ساخته و پرداختة همة مردم ايران است. كافي است «آثار فارسي‌زبان‌ها را» ـ به همان معناي مورد بحث، يعني در تمايز با فارس- از فهرست ادبيات فارسي حذف كنيم تا ببينيم كه از اين ادبيات غني، كه اين‌قدر به‌آن افتخار مي‌كنيم، ‌چه برجا مي‌ماند. (توجه داشته باشيد كه به اين ترتيب حتي «گلستان» و «بوستان» هم از فهرست حذف مي‌شود.)
بنابراين، چنان‌كه اشاره كردم، مطلب فقط اين نيست كه اقليت‌هاي غيرفارس به عنوان «فارسي‌زبان» با يك‌ديگر به زبان فارسي سخن مي‌گويند، اين زبان زمينة آفرينش و ميدان تجلي زندگي معنوي آنان است. (و البته اين به‌معناي انكار آن واقعيت نيست كه اين اقليت‌ها در زبان‌هاي خود هم زندگي معنوي و فعاليت آفرينشي خود را دارند.) منظور اين است كه زبان فارسي درست به دليل آن زبان مشترك اقوام ايراني است، كه يك معناي كاملاً واقعي آفريدة مشترك ملت ايران است. و اين است توضيح اين پديدة شگفت‌آور، كه چرا در اين سرزمين اقوام و زبان‌هاي رنگارنگ همه مردم به زبان فارسي عشق مي‌ورزند.
ما فارس‌ها و فارسي‌زبان‌ها تمايل خاصي داريم به ‌اين كه زبان خود را شيرين بناميم. حافظ در وصف شعر خود مي‌گويد:
شكر شكن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسي كه به بنگاله مي‌رود


سعدي پيش از او گفته است:
من دگر شعر نخواهم بنويسم كه مگس
زحمتم مي‌دهد از بس كه سخن شيرين است

من بايد اعتراف كنم كه اين بيت نوچ سعدي را كه صداي وزوز مگس هم در آن شنيده مي‌شود هرگز زياد نپسنديده‌ام، بر خلاف آن بيت حافظ، كه حقيقتاً مثل قند در دهان آدم آب مي‌شود. ولي به هرحال گمان مي‌كنم اين ابيات نحوة احساس ما را نسبت به زبان‌مان خوب بيان مي‌كند. آن تعبير قديمي «فارسي شكر است» هم طبعاً همين احساس را مي‌رساند.
اين البته احساس بسيار خوبي است، ولي ما فارس‌ها ـ و حتي بعضي از فارسي‌زبان‌ها- گاه فراموش مي‌كنيم كه اين احساس مخصوص و منحصر به زبان فارسي نيست. اهل همة زبان‌ها زبان خود را دوست مي‌دارند ـ گيرم اين‌كه تعبيرشان ممكن است غير از شكر خوردن طوطي يا پرواز مگس دور سر شاعر باشد، هيچ زباني نيست كه در آن شعر سروده نشده باشد، و شعر بيان كنندة همين سرمستي و شادي است كه گويندة زبان از به‌كار بردن زبان خود احساس مي‌كند. ما هم مثل اهل همة زبان‌ها گاه از طعم و طراوت زبان خود سرمست مي‌شويم، و به هرحال به آن عشق مي‌ورزيم. ولي از عشق ورزيدن به زبان فارسي تا رسيدن به‌اين ادعا كه فارسي برتري ذاتي خاصي نسبت به زبان‌هاي ديگر دارد، و اين‌كه اين زبان مشترك بايد جانشين همة زبان‌هاي اقوام ايراني بشود، راه درازي نيست. اين فاصله در واقع درة تنگي است؛ پرتگاهي است كه درست را از نادرست جدا مي‌كند. اين طرز فكر در ايران وجود داشته است و هنوز هم كم و بيش در گوشه و كنار وجود دارد. اين توهم كه فارسي يگانه زبان ملت ايران است، و آن‌چه در اطراف و اكناف كشور به گوش مي‌خورد چيزي نيست جز اشكال شكسته‌بسته يا خام و ناتراشيدة فارسي تهران، و اين خيال باطل كه با منع كردن و زير فشار گذاشتن زبان‌هاي ديگر مي‌توان چنين وانمود كرد كه همة ساكنان كشور پهناور ما فارس هستند- و نه فارسي‌زبان- بيش از نيم‌قرن بر مركزي‌ترين محافل حكومتي كشور ما غلبه داشته است. اين‌جا مجال پرداختن به ‌موجبات اين مساله فراهم نيست، ولي من مي‌خواهم به يك نكته اشاره كنم، و آن اين است كه اين توهمات از توهم اساسي‌تري برمي‌خيزد، به اين معني كه هويت ملي بايد مطلق و يك‌پارچه باشد، و چون زبان يكي از اركان يا يكي از تجليات «هويت ملي» است، پس هويت ملي مطلق وحدت مطلق زبان را لازم مي‌آورد. اما از طرف ديگر همه مي‌دانيم كه در ايران بيش از يك زبان وجود دارد. بنابراين ريشة انكار تنوع زبان و منع زبان‌هاي محلي احتمالاً از اين نگراني ناگفتني آب مي‌خورد كه نكند ما ايراني‌ها در واقع هويت ملي محصل و معيني نداشته باشيم! يا به عبارت روشن‌تر، نكند اصولاً چيزي به نام ملت ايران وجود نداشته باشد! چون اگر چنين باشد، بهتر است هر چه زودتر هويتي براي خود دست‌وپا كنيم، و راه اين‌ كار هم عبارت است از انكار تنوع اقوام ايراني و منع كردن بارزترين تجلي اين تنوع، يعني وجود زبان‌هاي محلي.
اين توهم در خارج از ايران هم ديده مي‌شود. ترديد در اين كه اصولاً يك موجود سياسي و اجتماعي به نام ملت ايران وجود دارد و از موجوديت خود دفاع مي‌كند، براي كساني كه گمان مي‌كنند (يا مي‌كردند) كه از پاره‌پاره شدن اين لحاف چهل‌تكه بهره‌اي خواهند برد كشش مقاومت‌ناپذيري داشته است. در كم‌تر از يك قرن اخير بارها از طرف نيروهاي خارجي براي تجزيه كردن ايران تلاش شده است. يكي از سخناني كه در آستانة انقلاب ايران مكرر شنيده مي‌شد اين بود كه تكان انقلاب، ايران را تجزيه خواهد كرد، و تجاوز به خاك ايران مسلماً به همين اميد صورت گرفت. ولي ايران تجزيه نشد.
در اثبات هويت ملي ايران دلايل گوناگون مي‌توان آورد؛ ولي از همة اين دلايل كه بگذريم، اين‌كه ملت ايران به عنوان يك واحد سياسي و اجتماعي در مواقع بحراني و خطر از موجوديت خود دفاع مي‌كند و بر جاي مي‌ماند، واقعيت انكارناپذيري است. ملت ايران يک واقعيت تاريخي است، موجودي است كه در جريان تاريخ به وجود آمده است، و هست؛ و هستي آن‌هم به شكل خاصي از حكومت بستگي ندارد. بنابراين حكومت است كه بايد رفتار خود را با مقتضيات اين هستي تاريخي منطبق سازد، وگرنه آن كه دير يا زود تجزيه مي‌شود و بر مي‌افتد حكومت نادان و ستم‌گر است، نه ملت ايران.
تنوع زبان يكي از اين مقتضيات است، و من گمان مي‌كنم دوام نقش زيبنده و فرخندة زبان فارسي به عنوان زبان مشترك به شناختن اين معني بستگي دارد. به عبارت ديگر، زبان مشترك بايد همان «زبان مشترك» باقي بماند ـ هم به اين معني كه جاي خاص خود را در دل و جان همة فارسي‌زبان‌ها نگه‌ دارد، و هم اين‌كه ادعاي جانشيني زبان‌هاي ديگر را از دست بگذارد. آن عده از ما كه نقش زبان فارسي را به عنوان يكي از وجوه هويت ملي وسيلة تعدي بر ساير زبان‌هاي اقوام ايراني مي‌كنند به نظر من نقش حقيقي زبان فارسي را در قوام بخشيدن به اين هويت درست نشناخته‌اند. زيرا كه اين نقش به هيچ وجه ساده و يك جانبه نيست. زبان مشترك هم وسيلة اتصال است و هم وسيلة انفصال؛ چنان‌كه وحدت ملي هم به هيچ وجه ساده و مطلق نيست. وحدت هميشه از كثرت حاصل مي‌شود. اين تودة عظيمي كه ملت ايران را تشكيل مي‌دهد يك چيز جامد و راكد نيست كه مثل يک پاره‌سنگ، هيچ كنش و تنشي در آن جريان نداشته باشد. ملت ايران يك ساخت‌كار (يا مكانيسم) زنده است ـ دستگاهي است كه كار مي‌كند، و اجزاي آن با هم روابط كشش و كوشش و بده‌وبستان دارند. زبان فارسي آن زمينه يا آن مديومي است كه اين روند بده‌وبستان روي آن و به‌واسطه آن صورت مي‌گيرد. در اين ساخت‌كار (يا مكانيسم) مانند هر ساخت‌كار ديگري «انفصال» اجزا هم به اندازه «اتصال» آن‌ها لازمة زنده بودن و عمل كردن است. زبان فارسي در سرزمين پهناور ما وظيفة وصل كردن عناصر رنگارنگ تشكيل‌دهندة هويت ملي ايران را برعهده دارد. در اين شكي نيست. اما بايد به ياد داشته باشيم كه در ميان بيش از نيمي از مردم كشور ما تعهد اين وظيفه به معناي داشتن نقش «زبان مشترك» است، و زبان مشترك بر حسب تعريف پيش فرض ساده‌اي دارد، و آن وجود «زبان‌هاي غيرمشترك» است.

 

 

 

 

نگارنده : نجف دريابندري- شورای گسترش زبان و ادب پارسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

همانگونه که میدانید سرزمین  ایران در گاه باستان پایتخت فرهنگی جهان بوده است . بسیاری از زبانهای جهانی ریشه در زبان های ایرانی دارند . از همین رو شگفت نیست که بسیاری از نامها و واژه ها در زبان های دیگر ریشه در زبان های ایرانی داشته باشد . نام های بصره و بغداد دو نامی هستند که بنا بر بن مایه های نوشتاری ریشه در زبان های ایرانی دارند .

 

 

بغداد :

بَغداد واژه ای است به زبان پهلوی به معنای خُداداده. این واژه پیش از اینکه بر این شهر گذارده شود در اوستا به گونه صفت آورده شده بود. این واژه در اوستا به ریخت بغوداته bağō-dâta و به همان معنا در بخش‌هایی از اوستا از آن دسته وندیداد آورده شده‌است. در پارسی میانه این واژه باز به همان معنا و اینبار به ریخت بَغ‌دات آورده شده‌است. نام‌های دیگری نیز با همین شکل ساخته شده‌است مانند خداداد، مهرداد، تیرداد، یا الله داد، محمدداد، علی داد و «بغ» یعنی خدا چنانکه به پادشاهان چین «بغ پور» و به شکل معرب آن فغفور میگفته اند؛ و نامهای دو مکان «بجستان» و «بیستون» نیز هردو دگریدهٔ «بغستان» است.

برخی دیگر از زبان‌شناسان عقیده دارند بغداد از دو کلمه بغ مخفف باغ و داد مخفف دادار به معنی ایزد و پروردگار تشکیل شده‌است و بغداد به معنی باغ خدا است.

اگرچه در خصوص ریشه‌های ایرانی هیچ شبهه‌ای وجود ندارد، کلمه بغداد دو نوع ریشه اصلی متفاوت داشته‌است. قابل اطمینان‌ترین موردی که توافق بیشتری بروی آن گردیده لفظی است که از ترکیب کردی باستان با نام «باگا» (=بت، خدا) +داتا (=معلوم مسلم) بوجود آمده که کلمه فارسی میانه «بگدات / بگداد» (= داده شده توسط خداوند) از آن گرفته شده؛ و سرانجام به کلمه فارسی مدرن و عربی «بغداد» تغییر یافته‌است. ریشه دیگر نیز از فارسی «باگ – داد» یا «بگ-دا-دو»(ترجمه «باغ خداوند») گرفته شده‌است.

بصره :

در هزار و یک شب تحت نام بس راه شهر ذکر شده‌است، و گفته شده سندباد ملوان سفر دریایی خویش را از اینجا شروع کرده‌است.به هر حال دیگر منابع می‌گویند مبدأ پیدایش نام آن از کلمه فارسی بس – راه یا بسوراه به معنای «جائی که بسیاری راهها به یکدیگر می‌رسند» می‌باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

از میان 32 حرف الفبای فارسی برخی حروف تنها ویژه واژه های عربی است .

حرف (ث) : هر واژه ای که دارای  ث  است بی گمان عربی است و ریشه ی فارسی ندارد . جز (کیومرث: مرد دانا یا گاو مرد) ، ( تـَهمورث : دارنده ی سگ نر قوی ) و واژگان لاتین مانند بلوتوث یا نام هایی مانند ادوارد ثورندایک و ... که بسی آشکار است نام های لاتین هستند نه عربی یا فارسی.

حرف (ح): هر واژه ای که دارای حرف  ح  است بی گمان عربی است و ریشه ی فارسی ندارد.غیر از کلمه ی حوله که درست آن هوله است وبه گمان نزدیک به یقین ریشه ی ترکی دارد و به معنی (پُرزدار ) است .  عرب به هوله (حوله) می گوید : مِنشَفة در سعودی / خاولی یا خاولیة و بَشکیر در عراق / بِشکیر  یا فوطة در سوریه .واژه حول و حوش هم به گمان بسیار فارسی و درست آن هول و هوش است . کردهای فهلوی یا فَیلی هنوز به خانه می گویند هاوش که با house  در انگلیسی همانندی دارد.

حرف (ذ) : هرچند در فارسی کهن تلفظ این حرف مانند تلفظ عربی آن وجود داشته اما امروزه دیگر هیچ ایرانی ای ذال را ذال تلفظ نمی کند بلکه  زاء تلفظ می نماید .بیش از 95% واژه های دارای ذال ریشه ی عربی دارند مگر واژه هایی مانند گذر ، گذراندن ، گذشتن ، پذیرش ، پذیرفتن ، آذین، گنبذ (امروزه گنبد خوانده می شود.)ذانستن ( که امروزه دانستن تلفظ می شود. اما کردها ، لَکها و برخی دیگر از اقوام ایرانی  ذانستن را زانستن تلفظ می کنند. مانند تالشی ها که به (می دانم) می گویند ( زُنُـمzonom) و کردها می گویند ( اَزانِـم  یا  زانِـم یا مَزانِم یا دَزانِم )

حرف(ص): هر کلمه ای که  صاد دارد بی شک عربی است مگر عدد شصت و عدد صد که عمداً غلط نوشته شده اند تا با انگشت شست و سد روی رودخانه اشتباه نشوند.

صندلی نیز بی جهت با صاد نوشته شده و البته عربی شده ی چَندَل است. عرب به صندلی می گوید کُرسی ، مَقعَد و در گویش محلی عراق و سوریه اِسکَملی .

صابون هم در اصل واژه ای فارسی است و درست آن سابون است و این واژه از فارسی به بیشتر زبانهای جهان رفته مثلاً soap در انگلیسی همان سابون است . ما سابون را به صورت معرَّب صابون با صاد می نویسیم.اصفهان نیز معرّب یعنی عربی شده ی اَسپَدانـه یا سپاهان است.

حروف( ض/ظ /ع ):  بدون استثنا تنها ویژه واژه های دارای ریشه ی عربی است و در فارسی چنین مخارجی از حروف وجود ندارد .  به ویژه ضاد تا جایی که عرب ها به الناطقین بالضاد معروفند زیرا این مخرج ویژه عرب است نه دیگر مردمان نژاد سامی.

حرف(ط) : جنجالی ترین حرف در املای کلمات است . مخرج طاء تنها ویژه واژه های عربی است و در فارسی ط نداریم و واژه هایی که با  ط  نوشته می شوند یا عربی اند و یا اگر عربی نیستند غلط املایی هستند . مانند طهران ،طالش، اصطهبان ، طوس که خوشبختانه امروزه دیگر کسی تهران ،تالش ، استهبان و توس را دیگر نادرست نمی نویسد. اما بلیت واژه ای فرانسوی است . تایر tire واژه ای انگلیسی است . اتاق مغولی است . تپش فارسی است و دلیلی ندارد که آن ها را نادرست بنویسیم و امروزه دیگر این واژه ها را درست می نویسند مگر کسانی که با ریشه واژه ها آشنا نیستند.

حرف( ق ):  نیز در مرتبه دوم حروف جنجالی است . در فارسی قاف نداریم  غ  داریم . قاف ویژه واژه های عربی در 90 درصد موارد است واژه های  عربی دارای ریشه ی اغلب سه حرفی و دارای وزن و هم خانواده اند مانند: قاسم ، تقسیم ، مقسِّم ، انقسام ، قَسَم ، قسمت ، اقسام ، مقسوم ، قسّام ، منقسم و تشخیص واژه ی عربی الاصل دارای قاف کار ساده ای است . اما دیگر کلمات قاف دار یا ترکی اند و یا مغولی . مانند قره قروت: کشک سیاه / قره قویونلو : صاحبان گوسفند سیاه/ قره گوزلو: دارنده ی چشم سیاه / قزل آلا : ماهی طلایی

کلماتی مانند آقا ،قلدر ، قرمساق  نیز مغولی اند.  کلمه قوری نیز روسی است اصلاً قوری ،کتری ، سماور ، استکان همه واژه های روسی اند و اینها زمان قاجاریه و در دوره صدارت اعظمی امیر کبیر وارد ایران شدند . کلماتی مانند قند و قهرمان و قباد معرب  کند کهرمان و کَواذ هستند همان گونه که کرماشان یا کرمانشاه را عرب قرماسان یا قَرمسین تلفظ می کرده اما امروزه ما ایرانیان کرمانشاه یا کرماشان را قرماسان یا قرمسین تلفظ نمی کنیم  اما کواذ را قباد می گوییم و این تأثیر زبان عربی بر فارسی است.

حروف چهارگانه ( گ /چ/ پ / ژ ) : نیز در عربی فصیح یعنی نوشتاری وجود ندارد. و هر کلمه ای که دارای یکی از این چهار حرف است حتماً عربی نیست و به احتمال بسیار ریشه ی فارسی دارد . مانند منیژه ، مژگان ، ژاله ،پروین ، پرنده ، گیو، گودرز ،منوچهر ، پریچهر  و ... البته اغلب چنین است و موارد اندکی نیز امکان دارد از دیگر زبانها باشد مانند پینگ پونگ که چینی است . یا چاخان و خپل که مغولی اند . اشتباه نکنید چاخان ترکی نیست . مغولی است زیرا در ترکی به دروغ  می گویند  یالان .یا پارتی partyکلمه ای انگلیسی است و  آپارتمان واژه ای فرانسوی است.

شاید بپرسید پس سایر حروف مانند  الف ب ت ج د ر ز س ش ف ک ل م ن و ه ی  چگونه هستند ؟ پاسخ شما این است که اینها حروف مشترک در سراسر زبانهای جهان است . هرچند برخی اقوام بعضی حروف را ندارند و به گونه دیگر ادا می کنند . مانند حرف   ر  که در فرانسه   غ گفته می شود  و یا همین  ر   در چین  ل   خوانده می شود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

دکتر بهمن سرکاراتی

روزگار ما از یک دیدگاه عصر تشخص ستیزی است. مردم زمانه رو گردان از هرگونه تبعیض و تفاوت، هراسان از هرنوع تشخص و تمایز، با شتاب هرچه تمام تر به سوی یکسانی و یکدستی و یکنواختی رانده می شوند. پی روان آیین جهان بینی، طرفداران یکسوگرایی اجتماعی و کارگزاران سوداگری آزاد جهانی می کوشند طرحی بیاندازند و سامانی بچینند تا در ناکجاآباد هزاره ی سوم، همگان زیرسلطه ی یک نظام اقتصادی نامریی، همه مثل هم بزایند و مثل هم بزیند و مثل هم بمیرند! با این شتاب که هر روز در هر چهار سوی جهان، مرزهای طبیعی، گسست های ضروری و ناهمداستانی های سالم و لازم می شکنند و فرو می ریزند، دیری نپاید که گیتی ِ عاری از آرایش ها و برهنه از شکفتگی و زیبایی هایش که بخش کلانی از آن ها ناشی از رویارویی تفاصل ها و ناهمتایی هاست، خراب آبادی شود هموار که در آن ترک و رومی و چینی و زنگی، همه در پشت رایانه هایشان با کیف های سامسونت دردست و تلفن های همراه در جیب و همبرگر مک دونالد در دهان، همه همسان بزیند و بمیرند.
در عرصه ی فرهنگ نیز درها گشوده و سرحدات برداشته می شوند. امروزه «ابر و باد و مه و خورشید و فلک» نه، بلکه اجیران حرفه ای حرص و آز سیری ناپذیر سوداگران طرفدار کشورهای بی مرز و فرهنگ های یک رنگ و مبلغان و اتحادیه تراشان تجارت جهانی از طریق اینترنت و فکس و ایمیل و ماهواره و رسانه های گروهی جورواجور دیگر در تلاش اند تا همه جا پسند فردی، دیدگاه شخصی، اندیشه و باور و زبان مستقل و در یک کلام هویت فردی و ملی من و تو را از ما بگیرند و به جایش سلیقه ی یکسان، جهان نگری یکسان، کردار و پندار و گفتار یکسان صادراتی ارزانی مان دارند. فعله ها، بنایان و معماران چیره دست در خفا و آشکار، دست اندرکار برافراشتن دوباره ی «برج بابل» اند تا همه ی زبان ها در هر هفت کشور جهان منسوخ شوند و زبانی واحد، این بار نه لسان عبری هدیه ی یهوه، بلکه انگلیسی ناب آمریکایی در سراسر گیتی رایج شود!
به گزارش آمارگران یونسکو در طول هزاره ای که پشت سر گذاشتیم، بیش از دو هزار زبان و لهجه و گویش بومی از میان رفته است. باورکردنی نیست که نه در تایلند و مالزی و سنگاپور، نه در رودزیا و اوگاندا و دیگر مستعمره های سابق بریتانیا، بلکه در قلب اروپا در کشوری مثل سوییس نیمی از دبستان ها و دبیرستان ها، به اصرار اولیای دانش آموزان، همه ی درس ها را به زبان انگلیسی تدریس می کنند. در این هنگامه ی بی امان ِ تشخص زدایی فرهنگی، نگه داری جلوه های گوناگون فرهنگ و هویت ملی، از جمله زبان و گویش ها چه دشوار شده است و ما در این میان چه غافل مانده ایم.
در ماه آوریل سال ۱۹۶۳ نخستین همایش بین المللی بررسی گویش های هند و اروپایی در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا تشکیل شد و پژوهشگران خبره هر یک در زمینه ی تخصصی خود درباره ی گویش های ژرمنی، ایتالیایی، یونانی، بالتی و اسلاوی، هیتی و هندی و حتا در باره ی زبان های کم وسعت تری چون ارمنی و آلبانیایی به بحث و گفت وگو پرداختند. آن چه در آن میان ابدن مطرح نشد، موضوع زبان ها و گویش های ایرانی بود. بعدها من از استاد مورگن اشتیرنه پرسیدم که چرا او، که از سرشناس ترین پژوهشگران در زمینه شناخت گویش های ایرانی بود، و یا یکی دیگر از ایران شناسان در آن کنگره حضور نداشتند، پاسخ او این بود:
«پژوهش های مربوط به گویش های ایرانی بسیار اندک، بسیار پراکنده و بسیار ناسامانمند است، به گونه ای که نمی توان تصویری کلی از آن ها را چه از نظر طبقه بندی جغرافیایی و رده شناختی، چه از نظر پیشینه ی تاریخی و ارتباط ژنتیک آن ها با یکدیگر ارایه کرد!» در طول تقریبن چهل سال گذشته لهجه های ایرانی تازه ای کشف شده و بررسی های ارزشمند فراوانی در این زمینه انجام گرفته است و از این رهگذر بر غنای اطلاعات گویش شناختی افزوده شده است; اما با وجود این از موانع و دشواری هایی که بر سر راه شناخت و گردآوری گویش های ایرانی درگذشته وجود داشته، چندان کاسته نشده، بلکه در برخی موارد دشواری های تازه ای پدید آمده است.
یکی از مشکلات عمده در این عرصه، کثرت و انبوهی لهجه های ایرانی و پراکندگی آن ها در یک پهنه ی جغرافیایی بسیار گسترده است. گویش های آسی، تاتی، تالشی و کردی در ماورای قفقاز در داغستان، گرجستان، روسیه، ارمنستان و اران= [ جمهوری آذربایجان] رایج هستند. گروه گویش های کردی با شعبه های فرعی بی شمار آن علاوه بر نواحی گوناگون ایران، از شرق ترکیه و شمال و شرق عراق و سوریه و جمهوری آذربایجان و ارمنستان گرفته تا خراسان و ترکمنستان رواج دارند، به اضافه ی دو گروه دیگر از لهجه های مستقل ایرانی یعنی «گورانی» و «زازا» یا دیمیلی در شرق ترکیه و نواحی غرب ایران که از برخی جهات نزدیکی هایی با گویش های کردی دارند. گروه لهجه های تالشی در سواحل دریای خزر هم در ایران و هم در جمهوری آذربایجان پخش شده اند: تالشی شمالی در اطراف اردبیل و آستارا، تالشی مرکزی در نواحی اسالم و هشتپر و تالشی جنوبی در ماسوله و نواحی مجاور آن در گیلان. گروه بسیار گسترده ی زبان و گویش های بلوچی از خراسان گرفته تا کرانه های خلیج فارس، در سیستان و بلوچستان در جنوب افغانستان و غرب پاکستان تا ساحل رود سند پراکنده اند. این ها که برشمردم، فقط شماری از گویش های ایرانی غربی هستند که باید بدان ها شمار زیادی از گویش های غربی درون مرزهای کنونی ایران را افزود; مانند لهجه های جنوبی چون بشاگردی، لری، سیوندی و بختیاری، گویش های رایج در شمال مانند گروه لهجه های گیلکی و طبری، گروه گویش های اطراف سمنان مثل سنگسری، افتری، سرخه ای و صدها گویش و لهجه دیگر.
انبوه گویش های شرقی ایران مانند گویش های پامیری، یغنابی، شغنی، وخی، اورموری، روشنی، برتنگی، اشکاشمی، یزغلامی، پراچی، یدغا و مونجی در آن سوی مرزهای ایران در ایالت کوهستانی بدخشان در تاجیکستان و افغانستان پخش شده اند و لهجه های گوناگون پشتو در افغانستان و پاکستان و کشمیر و پنجاب و سند. حتا یک گویش ایرانی به نام «سریکلی» در ایالت سین کیان (درشمال غربی چین) تکلم می شود. تغییر و تحول های سیاسی در منطقه، مرزبندی های جدید در قفقاز و آسیای میانه، جنگ و ستیزهای پی درپی و نبود امنیت در بسیاری از این مناطق که بخش هایی از حوزه ی جغرافیایی گویش های ایرانی را تشکیل می دهند، کار گردآوری گویش ها و فعالیت های میدانی و پژوهش درباره ی آن ها را اینک بسی دشوارتر از گذشته کرده است. افزون بر این، کاهش قابل ملاحظه ی توجه و علاقه ی شرق شناسی غربی به جنبه های صرفن عملی فرهنگ ایرانی یکی دیگر از عوامل رکود کوشش و پژوهش در این زمینه است و تاسف انگیزتر از همه این است که در نیم قرن گذشته شمار زیادی از لهجه های ایرانی خاموش و فراموش شده اند. از بخت بد، خود من، یکی از گواهان زنده جریان استحاله و اضمحلال تدریجی و نهایتن نابودی کامل گروه کوچکی از گویش های ایرانی در آذربایجان بوده و هستم.
به گواهی Haupt - Lehmann که در سال ۱۸۹۸ میلادی بر سر راه خود از جلفا به تبریز شبی را در روستای گلین قیه در نزدیکی مرند گذرانده بود، اهالی این ده به لهجه ی بومی مخصوصی که ترکی نبود، گفت وگو می کردند. سی و چند سال پیش که دانش جو بودم، همراه مرحوم دکتر ماهیار نوابی و استاد منوچهر مرتضوی دو بار بدان نواحی رفتیم. در آن هنگام نیز شمار زیادی از اشخاص مسن در هرزند و گلین قیه هنوز لهجه ی بومی خود را حفظ کرده بودند; اما امروز متاسفانه از آن گویش در آن دهات باصفا هیچ اثری به جای نمانده است. همچنین است لهجه ی کرینگان در محال «دزمار» و نیز گویشی دیگر در محال حسنو که در گذشته در اوشدبین و برداناغم رایج بود و شاعر محلی آن سامان مشهور به حکیم نباتی شعرهایی بدان گویش سروده است. همه ی این لهجه ها فروپاشیدند و مردند و خاموش شدند!
اوضاع در دیگر ایالات نیز کمابیش چنین است. گویش تاکستانی از میان رفته است. نسل جوان تات زبان های محال رامند قزوین، گویش نیاکان خود را فراموش کرده اند. تقریبن همه ی گویش های محلی رایج در مسیر جاده ی تهران، خراسان غیر از ناحیه سمنان، از میان رفته اند. از لهجه ی تجریش و گویش قدیم ری در حوالی این شهر دودآلود دیگر خبری نیست. گسترش ترکی قشقایی در جنوب و زبان ترکمنی و ازبکی، شمار زیادی از لهجه های ایرانی را در فارس و خراسان و گرگان و فراتر از آن، در آن سوی مرزهای شمالی ایران از میان برده است.
علاوه بر گویش های مستقل که بازمانده ی زبان های گوناگون ایرانی میانه بوده و هستند، گونه های گوناگون زبان فارسی مانند فارسی نیشابوری، شوشتری، کرمانی، فارسی کابلی، فارسی خمین و محلات و قم که هرکدام ویژگی های لغوی و دستوری و افزون بر آن شمار هنگفتی از مثل و قصه و شعر و ادبیات عامیانه ی محلی داشته و دارند، اندک اندک رنگ می بازند و دیری نپاید که به برکت برنامه های شبانه روزی کانال های شش یا هفت گانه ی این جعبه ی جادو، جای خود را به فارسی بدهند، آن هم نه به فارسی فخیم و آهنگین خراسانی، بلکه فارسی غالبن مغلوط و نارسا و دژآهنگی که در این شهر باز هم دودآلوده ی شما بدان تکلم می شود.
وضعیت گویش های ایرانی در کشورهای آن سوی مرزهای کنونی ایران، به جز در جمهوری تاجیکستان، از این هم بدتر است. مقام های دولت جمهوری آذربایجان با کمال افتخار ادعا می کنند که زبان تاتی در نواحی شماخی، قوناخ کند و شبه جزیره ی آبشوران بیش از سی چهل سال است که به کلی فراموش شده و مردم آن نواحی اکنون به ترکی حرف می زنند. اکثریت قریب به اتفاق یهودیان تات زبان را نیز همین چند سال پیش در ازای دریافت چند هزار یا چند میلیون دلار آمریکایی مجبور به مهاجرت از اران کردند. پارسی گویان دره های فرغانه و زرافشان و تاجیک های ساکن در مسیر رودهای شیرآباد دریا و سرخان دریا در ازبکستان و شهرهای بخارا و سمرقند در وضع فرهنگی اسفباری می زیند. و اما اگر حتا شمه ای کوتاه را از آن چه برای از بین بردن گویش های ایرانی در آناتولی و عراق و به ویژه در افغانستان به عمل می آید بازگو کنم، نفثه المصدور دیگری می شود. فقط یک حقیقت بسیار تلخ را گذرا یادآوری می کنم. طالبان تنها آن دو بت سنگین بی زبان زیبا را نابود نکردند، بلکه تاکنون هزاران هزار سرخ بتان و خنگ بتان زیباتر را که زنده بودند و در دره های پنج شیر و ایالات خان آباد و بدخشان یا در ییلاق های ایلات فیروزکوهی، جمشیدی و هزاره جات، به زبان و گویش های فارسی و ایرانی گفت وگو می کردند، نابود کرده اند و ما حتا آه هم نمی کشیم!
امروز بسیاری از گویش های ایرانی چه در ایران و چه در خارج از ایران در معرض فراموشی و نابودی اند. باید چاره ای اندیشید، باید دید که تدبیر چیست و چه باید کرد. بی تردید برخی از پژوهشگران و استادان برای جبران مافات در این زمینه اندیشه ها کرده اند. بنده نیز پیشنهادی دارم و آن عبارت است از اهتمام جدی و عاجل برای تاسیس موسسه ای با عنوان «مرکز گویش شناسی ایران»، که وظایف اصلی چنین مرکزی عبارت خواهد بود از:
۱ -  شناسایی و گردآوری و در بسیاری موارد ترجمه ی همه ی کتاب ها، رساله ها و مونوگرافی ها و مقاله هایی که در صد سال گذشته درباره ی گویش های ایرانی نگاشته شده اند. در صدسال گذشته پژوهشگران زیادی چه در ایران و چه در فرنگ کارهای پرارزش فراوانی در این زمینه انجام داده اند. در این جا محض گرامیداشت یادشان از برخی آنان نام می برم: ایران شناسانی چون ژوکوفسکی، میلر، اوسکارمان، گایگر، زاروبین، مورگن اشتیرنه، آبایف، درن، کریستن سن، بیلی، لنتز، هنینگ و ایوانف درگذشته، و ردار و گرشویچ و کامنسکی، لازار، لوریمر، ادلمان، لوکوک، اسمیرنوا، ویندفور و دیگران در زمان حال. همچنین پژوهشگران ایرانی چون استادان صادق کیا، ادیب توسی، محمد مقدم، ماهیار نوابی، منوچهر مرتضوی، منوچهر ستوده، اقتداری، ذکا و بسیاری دیگر. افزون بر کسانی که نام بردم، در ایران دانشمندان و پژوهشگران بسیاری که به گویش و فرهنگ عامه ی زادبوم خود علاقه دارند، طی سالیان دراز با تحمل زحمات زیاد و بی چشمداشت هرگونه پاداش، روی لهجه های محلی ایران کار کرده اند. این گروه از پژوهشگران باید به جامعه ی فرهنگی ایران معرفی شوند، تشویق شوند و برای چاپ و انتشار آثارشان اقدام شود.
پژوهش هایی که در این رهگذر انجام گرفته، ناگزیر کاستی هایی دارند که بیش تر از لحاظ آوانویسی، تدوین مباحث دستوری و روش ضبط روایات عامیانه و غیره است. یکی از کارهایی که باید انجام شود، تدوین شیوه نامه ی جامعی است برای گردآوری گویش ها به روش واحد و نیز دایر کردن دوره های آموزشی کوتاه مدت برای آشنا کردن پژوهندگان آماتور با مقدمات زبان شناسی و آموزشی آخرین شیوه های علمی معمول در این زمینه.
۲ -  جست و جو برای یافتن مراجع و منابع کهن و اسناد و متن هایی که درگذشته در ایالات گوناگون به گویش های ایرانی نگاشته شده اند. انبوهی از شعرهای معروف به فهلویات و خسروانی ها در دیوان های شاعران و در جُنگ ها و تذکره ها و لغت نامه ها و غیره نقل شده است. از این قبیل منابع منظوم گویشی می توان نمونه وار از غزلیات درویش عباس گزی، دیوان شمس پس ناصر، مجموعه ی شعرهای امیر پازواری، غزل های همام تبریزی و حکیم نباتی و دیگر پارسی گویان آذربایجان و اران، دوبیتی های منسوب به شیخ صفی الدین اردبیلی، شعرهای بازمانده به لهجه ی گزی، ترانه های بختیاری و لارستانی، منظومه های مفصل غنایی و حماسی کردی و بلوچی، سرودهای مشهور به پارسان، مولودی های ملااحمد خاصی و عثمان افندی به گویش زازا، شعرهای شیخ امیرگورانی و غیره را نام برد.
در کنار این آثار منظوم، شمار زیادی از کتاب ها، رساله ها، قباله ها، مُهرنامه ها و وقف نامه ها دردست است; مانند نصاب طبری، نوشته های مذهبی فرقه ی حروفیه بدان گویش، مجالس خواجه عبدالله انصاری به لهجه ی هروی، لاحقه رساله ملا انارجانی، آثار پی روان مذهب اسماعیلیه به گویش های پامیری، ترجمه های قرآن به برخی از گویش های ایرانی، داستان های حماسی نارت های اوستی، رساله های نگاشته شده به گویش های پشتو و بلوچی و کتاب های نگاشته شده به لهجه ی گورانی، روایت کردی داستان بیژن و منیژه و غیره و غیره.
در این جا باید به نکته ای مهم فقط اشاره ای بکنم و بگذرم و آن این که به بازمانده ی گویش های ایرانی نباید تنها از دیدگاه زبان شناسی نگریسته شود و کار پژوهش درباره ی آن ها نباید تنها به عهده ی متخصصان آن فن و دانش سپرده شود. هر گویشی یک پدیده ی هم آمیغ و چند سویه ی فرهنگی است که می توان از مواد آن در فرهنگ نویسی، واژه گزینی، واج شناسی تاریخی و غیره استفاده کرد; اما همواره باید به یاد داشت که هر گویشی در عین حال بخشی زنده و گویا از فرهنگ و ادبیات ملی است. قصه ها بدان گویش بازگو شده و می شود، پند و اندرزهایی دارد، ترانه هایی بدان سروده شده، اصطلاحات خویشاوندی کهن را حفظ کرده، لغات فنی مربوط به زراعت و پیشه های محلی در آن گویش به جای مانده است که در مجموع اوضاع اجتماعی و اقتصادی و اعتقادی گویشوران آن گویش را در گذشته و حال بازتاب می دهد و از این رو لازم است در پژوهش های گویش شناختی علاوه بر زبان شناسان، خبرگان علوم دیگر نیز مانند مردم شناسان، جامعه شناسان و فرهنگ عامه پژوهان نیز شرکت جویند.
۳ -  توصیه ی موکد به گروه های دانشگاهی رشته های زبان شناسی و فرهنگ و زبان های باستانی برای تدریس چند واحد درس گویش شناسی در دوره های کارشناسی ارشد و دکتری و به دنبال آن باید از میان فرهیختگان این رشته ها کسانی را استخدام کرد و برای شناسایی لهجه های محلی و گردآوری آن ها با استفاده از روش های علمی به نواحی گوناگون فرستاد و برای تدوین اطلس گویش شناختی ایران اقدام کرد. این کار اساسی تا امروز انجام نگرفته و متاسفانه هنوز هم نمی دانیم که شمار گویش های ایرانی و غیرایرانی در داخل کشور  و در خارج از مرزهای سیاسی ایران امروز چند است و هر یک از آن ها دقیقن در کدام منطقه رایج بوده اند و هستند. برای انجام این کار ضروری است که از سوی مقام های فرهنگی ایران اقدام های لازم برای جلب موافقت مسوولان فرهنگی دولت های تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان، عراق، سوریه، ترکیه، جمهوری آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، روسیه، چین، افغانستان و پاکستان برای برقراری همکاری فرهنگی مستمر جهت گرد آوری گویش های ایرانی در آن کشورها به عمل آید. اگر این کارها انجام پذیرد و گویش های ایرانی هر جا که رایجند، گردآوری شوند و اطلس جغرافیایی گویش های ایران تهیه و تدوین شود، با تصویر شگفت انگیزی رو به رو خواهیم شد. در ایران در تخت جمشید نگاره های فرستادگان قوم های گوناگون باجگزار دولت هخامنشی از مصر و لیبی گرفته تا مکران و هند، از ارمنستان و آسیای صغیر تا یونان، از موطن سکاها در کرانه های دریای سیاه و از دشت های جنوب روسیه بر سنگ نقش شده و در کتیبه ی مجاور این سنگ نگاره ها چنین آمده است: «بدین پیکره ها بنگر و بیاندیش و ببین نیزه ی مرد پارسی دور از ایران از کجا تا به کجا رفته است» !
امروز بیش از دو هزار سال از آن دوران شکوه و اقتدار ملی میهنمان گذشته، ولی اگر لحظه ای چشم برهم نهیم و نقشه ی اطلس زبان ها و گویش های ایرانی را به چشم دل بنگریم، خواهیم دید که نیزه ی مرد پارسی نه، بلکه یکی از صدها جلوه ی پرشکوه فرهنگ ایرانی، یعنی زبان ها و گویش های ایرانی از مرز چین و کوهسارهای پامیر و بدخشان گرفته تا قفقاز، از کرانه های آمودریا و سیردریا تا اقصا نقاط آسیای صغیر، از دشت های فرغانه تا خلیج فارس و ساحل رود سند، در چه گستره ی جغرافیایی پهناوری از کجا تا به کجا رفته است.

از: آینده نگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

پس از تسلط عرب ها،  ایرانیان که به اهمیت داشتن یک زبان خودی مشترک برای ارتباط قوم های گوناگون ایرانی پی برده بودند، از دل زبان عربی با بهره گیری از لغت های پهلوی و عربی و به کارگیری خط عربی (که خود در تکمیل و زیبا سازی آن سهم به سزایی داشتند)  زبان جدیدی را پدید آورند. نخستین متن های این زبان در حدود دویست سال بس از هجوم اعراب پدیدار شدند. با پیشرفت و تکمیل آن که دویست سال دیگر به درازا انجامید، زبان فارسی به آخرین درجه ی پیشرفت از نظر دستوری رسید – به گونه ای که شاهنامه فردوسی هنوز هم پس از هزار سال قابل خواندن و فهم برای ایرانیان است.

پس از این دوره، زبان فارسی نه تنها در ایران بلکه در اغلب کشورهای منطقه از مصر گرفته تا چین مورد استفاده بوده است. جاده ی ابریشم، به گسترش زبان فارسی کمک کرد.در اهمیت زبان و ادبیات فارسی که مانند زرهی تا به حال یکپارچگی و همبستگی ایرانیان را حفظ کرده است، نمی شود به اندازه کافی سخن گفت.

یکی از مدارکی که وسعت دایره ی عملکرد زبان فارسی را به صورت جالبی نشان می دهد، نامه ی گویوک خان نوه ی چنگیز خان مغول است که در پاسخ نامه ی پاپ "اینوسنت چهارم" در سال ۱۲۴٦ م نوشته شده است.  این پاسخ نخست در دو نسخه به زبان های مغولی و "اویغور" نوشته شده بود، ولی خان مغول اصرار داشت آن را به زبانی هم بنویسند که در دربار پاپ  قابل خواندن و فهم باشد.  پس از مذاکره با فرستادگان پاپ به این نتیجه رسیدند که افرادی در هر دو دربار به زبان فارسی آشنایی دارند. بنا بر این نسخه ی سوم به زبان فارسی نوشته و مهر شد و آن را به نمایندگان پاپ دادند.

این نسخه ی فارسی که به عرض بیست سانتی متر و به درازی یک متر و دوازده سانتی متر است، خوشبختانه هنوز هم به صورت سالم در آرشیو مخفی واتیکان نگه داری می شود و ماخذ اغلب ترجمه هایی است که از آن نامه در کتاب ها از جمله (Christopher Dawson – Mission to  Asia ) می شود پیدا کرد.

این نامه همچون سنگ نوشته های قدیمی دارای مقادیری (هزوارش) است. علت هم شاید آن باشد که دبیر از طایفه (اویغور) بوده و با وجود آشنایی به فارسی آن را به سبک (اویغور) با حذف نقطه ها نوشته است. افزون بر آغاز نامه که به زبان ترکی است در آن جند لغت (اویغور – ترکی) هم به چشم می خورد. در متن  به جای کلمه ی ترکی – مغولی "آسمان ابدی" کلمه ی "خدا" به کار رفته است. . تاریخ نامه در پایان به هجری قمری و به عربی است.

پیشینه ی تاریخی

در سال ۱۲۴۵ م پاپ (اینوسنت چهارم) عده ای را برای تحقیق از اوضاع و احوال مغول ها  به مغولستان فرستاد. دو نفر آز آنان  ( (Giovanni da Pian del Carpine و  (Lawrence of Portugal)  در ۲۴ اوت سال ۱۲۴٦ م هنگامی  به قراقوروم پایتخت مغولستان رسیدند و پیغام پاپ را تسلیم کردند که  گویوک خان در حضور عده زیادی از شاهان و سران کشورهای گوناگون به عنوان خان بزرگ بر تخت می نشست.

گویوک خان همان گونه که در جوابیه اش به دو نوشته ی پاپ ذکر می کند،  گمان می کرد ارسال این نمایندگان از طرف پاپ برای اعلام تسلیم و بندگی است و در ضمن پاسخ به پرسش های پاپ از او خواست  که همراه همه ی شاهان اروپایی به دربار او بیاید و شخصن اعلام بندگی بکنند و گرنه او آنان  را به عنوان دشمن خود تلقی خواهد کرد.

بازنویسی نامه ی گویوک خان

منکو تنکری کو چندا

کورالغ اولوس ننگ تالوی نونک

خان یرلغمز

این مثالیست بنزدیک پاپاء کلان فرستاده شد بداند و معلوم کند ما نبشت دو زفان

ولایتهاء کرل َکنکاش کردست اوتک ایلی بندگی فرستاده از ایلچیان شما شنوده آمد و اگر سخن خویش برسید  توکی پاپاء کلان با کرل لان جمله بنفس خویش بخدمت ما بیائید هر فرمان یاساء کی باشد آن وقت بشنوانیم دیگر گفته اید کی مرا در شیلم درآی نیکو باشد خویشتن مرا دانا کردی  اوتک فرستادی این اوتک ترا معلوم نکردیم

دیگر سخن فرستادی " ولایتهای مجار و کرستان را جمله  گرفتیت مرا عجب می آید ایشان  را  گناه چیست ما را بگوید"  این  سخن ترا هم معلوم نکردیم -  فرمان خدای را چنگیز خان و قاآن هر ئو شنوانیدن را فرستاد  - فرمان خدای را اعتماد نکرده اند هم چنان که سخون تو ایشان نیز دل کلان داشته اند – گردن کشی کرده اند – رسولان ایلچیان ما را کشتند – آن ولایتها مردمان را خدای قدیم کوشت و نیست گردانید – جز از فرمان خدای کسی از قوت خویش چگونه کوشید چگونه گیرد – مگر تو همچنان میگوئی که من ترسایم خدای را می پرستم زاری می کنم می یابم – تو چه دانی که خدای که را می آمورزد،  در حق که مرحمت می فرماید – تو چگونه دانی که همچنان سخن می گوئی  - بقوت خدای آفتاب بر آمدن و تا فرو رفتن جمله  ولایتها را ما را مسلم کرد است میداریم - جز از فرمان  خدای کسی چگونه تواند کرد – اکنون  شما بدل راستی بگوئید کی ایل شویم کوچ دهیم -  تو بنفس خویش بر سر کرل لان همه جمله یک جای بخدمت و بندگی ما بیائید - ایلی شما را آنوقت معلوم کنیم و اگر فرمان خدای نگیرید و فرمان ما را دیگر کند شما را ما یاغی دانیم همچنان شما را معلوم می گردانیم و اگر دیگر کند آنرا ما می دانیم خدای داند

فی اواخر جمادی الاخر سنه اربعه اربعین و سته میه ٦۴۴

بازنویسی به فارسی امروزی (با استفاده از مقاله ی " مغول ها و پاپ ها"  نوشته Paul Pelliot  1922/23)

عنوان نامه از ترکی:

به نیروی آسمان ابدی

و کل مردم بزرگ (طوایف مغول)

فرمان خان:

متن  نامه:

این فرمانیست که به پاپ بزرگ فرستاده شد. برای این که بداند و بفهمد به دو زبان نوشته شد.

پیغام ایلی (بیعت) و بندگی شما به توسط نمایندگانـتان در مجلس شاهان شنیده شد.هنگامی که این پیغام ما رسید خود تو پاپ بزرگ شخصن به اتفاق همه ی شاهان (اروپایی) به خدمت ما بیایید. آن گاه تمام فرامین (یاسا) را به شما توجیه می کنیم. دیگر گفته اید که تعمید برای من آینده ی نیکی خواهد آورد. این مطلب را فهمیدیم. تقاضایی (دعایی) فرستادی – این تقاضا (دعای) تو را نفهمیدیم.

سخن دیگری فرستادی که "ولایت های مجارستان و کشورهای مسیحی را گرفتید – تعجب می کنم که گناه ایشان چیست – به ما بگویید". این سخن تو را هم نفهمیدیم. جنگیز خان و قاآن هر دو فرمان خدا را برای اطلاع آن ها فرستادند. ولی آن ها به فرمان خدا اعتماد نکردند (وقعی ننهادند)،  همچون سخن تو ایشان نیز متکبر بوده اند، گردن کشی کرده اند- رسولان و نمایندگان ما را کشتند.  مردمان آن ولایت ها را خدای ابدی کشت و نیست گردانید. و گرنه جز از فرمان خدا کسی چه گونه تواند با قوت خویش بکشد و بگیرد؟ تو که همچنان می گویی "من مسیحی هستم، خدا را می پرستم و زاری می کنم" مگر تو چه دانی که خدای که را می آمرزد و در حق که مرحمت می فرماید؟  تو چه گونه دانی که این گونه سخن می گویی؟ ما می دانیم که خدا به قوت خود اختیار تمام ولایت ها را از مشرق تا مغرب به ما مسلم کرده است. جز از فرمان خدا چه گونه کسی می تواند این کار را بکند. اکنون  شما به راستی بگویید که آیل شویم (بیعت کنیم) و به شما خدمت کنیم، تو شخصن به اتفاق همه ی شاهان با هم  به خدمت و بندگی ما بیایید –  ایلی (بیعت) شما آن وقت معـلوم خواهد شد. و اگر فرمان خدا را قبول نکنید و  فرمان ما را انجام ندهید ما شما را یاغی خواهیم دانست و با شما همان گونه رفتار خواهیم کرد. اگر دستور ما را انجام ندهید ما آن را خواهیم فهمید و خدا هم خواهد دانست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

خط و زبان اوستايي به خط و زباني گفته ميشود که کتاب اوستاي امروزي بدان نوشته شده بوده است. اوستا مجموعهاي از آيينها، باورها، اسطورهها، قوانين، رويدادهاي تاريخي و فرهنگي ايران بزرگ است. خط اوستايي با نسخههاي خطي باقيمانده اوستا که عموماً در يزد و کرمان و نيز شهرهايي از هندوستان مانند گجرات، نوساري و ... نگاشته شدهاند، شناخته ميشود. اين خط از راست به چپ نوشته ميشود و به باور بيشتر خط شناسان بر پايه خط پهلوي ساخته و پرداخته شده است. حروف اوستايي به يکديگر نميپيوندند، و هر حرف جداگانه نوشته ميشود (همانند حروف لاتين). خط اوستايي با داشتن 14 نشانه براي مصوتها و 37 نشانه براي حروف صامت، از نظر ثبت صامتها و مصوتهاي موجود در زبان آن روزگار ايران، از دقيقترين خطهاي جهان ميباشد و کهنترين نسخه خطياي که تاکنون به خط اوستايي به دست آمده است متعلق به 723 سال پيش (1288 ميلادي) است.
يادگيري خط اوستايي يا دين دبيره بسيار ساده است زيرا تنها به خاطر سپردن نشانههاي خط کافيست براي اينکه کسي بتواند واژگان اوستايي را بخواند، و دليل اين امر آنست که پديد آورندگان خط اوستايي کوشش کردهاند تا خطي بيافرينند که به ياري آن، بدون هيچ پيچيدگياي بتوان اوستا را تمام و کمال و در نهايت درستي ثبت نموده و خواند. اما همواره مقوله خط و زبان دو مقوله جدا از يکديگر هستند؛ آيا با به خاطر سپردن حروف خط اوستايي و خواندن واژگان اوستا چيزي از زبان اوستا درمييابيم؟ پاسخ به اين پرسش ما را وارد مقوله زبان اوستايي ميسازد.
زبان اوستايي زباني بوده است که در بخشهايي از ايران بزرگ (بخشهاي شرقي فلات ايران) بدان ادبياتي غني پديد آمده است. اين زبان همريشه و همخانواده زبان فارسي باستان (زبان کتيبههاي شاهان هخامنشي) و نيز سنسکريت (زبان کهن هنديان) ميباشد. شباهت زبان اوستايي و سنسکريت در حدي است که اين دو زبان را دو گويش از يک گروه زباني واحد ميدانند. زبان اوستايي خود به دو بخش اوستايي کهن و اوستايي جديد بخش ميشود. کهنترين بخش اوستا گاهان (يا گاتها) نام دارد که به باور بسياري سرودههاي خود زرتشت ميباشد و به زبان اوستايي کهن نوشته شده است؛ اما به طور کلي کتاب اوستا همچون دايرهالمعارفي ميباشد که در آن سخن از اسطورهها[تاريخ]، قوانين، رويدادهاي تاريخي و فرهنگي و... رفته است. بر اساس ويژگيهاي زبانشناختي، زبان اوستايي کهن به حدود 4000 سال پيش بازميگردد.
زبان اوستايي داراي دستوري پيچيده ميباشد و تاکنون دانشمندان نتوانستهاند اوستا را به درستي و بيشک و شبهه ترجمه نمايند، به طوري که اگر چند ترجمه گوناگون از دانشمندان مختلف را کنار يکديگر گذاشته و مقايسه نماييم درمييابيم که حتا در برخي موارد ممکن است ترجمهها يکديگر را نقض کنند.
به طور بسيار چکيده از ويژگيهاي بارز دستور زبان اوستا نمونههاي زير را مي توان نام برد:
نامها و ضميرها در هشت حالت گوناگون صرف ميشوند و اين هشت حالت نيز با توجه به حروفي که هر نام و ضمير بدان ختم ميشود تغيير مييابند. همچنين نامها و ضميرها داراي 3 جنس مذکر، مونث و خنثي و 3 شمار مفرد مثني و جمع ميباشند. حروف اضافه گاهي ميتوانند عامل باشند؛ يعني روي واژه پس از خود تاثير بگذارند. فعلها نيز بيشتر داراي پيشوندها (پيشوندهايي که معاني را ميتوانند تغيير دهند) ونيز حروف ماده ساز که به ريشه ميپيوندند و شناسهها ميباشند. برخي از ويژگيهاي دستوري زبان اوستايي در برخي زبانها و گويشهاي محلي ايران باقي مانده است که خود مبحثي بسيار مهم و جذاب براي پژوهشهاي بيشتر ميباشد. به جز آن يادگيري اين زبان و آشنايي با ريشههاي واژگان و فعلها و نيز پيشوندها و پسوندهايي که با اضافه شدن به ريشه فعلها معاني گوناگون را پديد ميآورند، براي آناني که در کار واژه گزيني و واژهسازي براي پويايي زبان ميباشند شرط لازم مينمايد.
اينک براي آشنايي بيشتر با آوايِ واژگان در زبان اوستايي و نيز دريافتن پيوند زبانهاي امروزي ايراني با ريشههاي کهن، چند واژه اوستايي براي نمونه بررسي ميشوند. واژگاني برگزيده خواهند شد که شباهتهاي آوايي به واژگانِ زبانهاي ايراني امروزين دارند، اما اين تصور که همگي واژگان اوستايي چنين شباهتهاي آوايياي با زبانهاي امروزين ايرانيان داشته باشند، تصوري نادرست است.

اَأوروَنت (aurvant) : تند و تيز، اين واژه در فارسي امروز در نام «اروند رود» به جاي مانده است.

اَکَرَنَه (akarana) : بيکرانه، اين واژه از دو بخش “ اَ “ که نشانه منفيساز ميباشد، و “کَرَنَه” به معني “کران و کنار” ساخته شده است.
“اَپ” يا “آپ” (ap,aap) : آب
اَناپَه (anaapa) : ناب، بدون آب (در واقع شير يا شرابي که آب با آن آميخته نشده باشد.) اَ (منفي ساز)+ن (ميانوند)+آپَه (آب)
اوشترَ (ushtra) : شتر
خشنَ اُ (khshnao) : خشنود، شاد
خوَفنَه (khvafna) : خواب
دَئِنا (daenaa) : دين، بينش ( اين واژه بر خلاف تصور رايج واژه اي اوستايي است که بعدها وارد زبان عربيگشته است.)
دئِوَ (daeva): ديو
بازَو (baazav) : بازو
چَرَنا (charanaa): چرم ( حرف “ن” در شکل کهن واژه بعدها به “م” تبديل شده است.)
هاوَنَه (haavana) :هاون
“غِنا” يا “گِنا” (ghenaa,genaa) : زن، ، واژه “ژِن” در کردي و جَنين (به معني “زن” ) در بلوچي از اين واژه به جاي ماندهاند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

راستش اگر دوستان پارسی دوست همکاری کنند یک بخش کوچک به نام"دانشواژه های زبان پارسی"راه بندازیم.خب با چند واژه آغاز می کنم.دیدگاه های نیک شما بی گمان سازنده و کارامد خواهد بود.

عنصر:بن پار

اتم:بن ماد ـ بنماد - پاریز

مولکول:مادپار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ملت ها و قوم ها و نژاد ها داراي فرهنگ هايي متفاوت مي باشند واز اين رو براي بيان هر فرهنگ بايد زبان و گويش مختص به آن قوم و نژاد را به كار برد كه زباني جزي از فرهنگ مي باشد زبان مردم همدان يك گويش است گويشي كه در تقسيم بندي گويشهاي زبان در حيطه گويشهاي جغرافيايي قرار دارد هر چند كه از نظر گويش شناسي تاريخي و اجتماعي و گويش شناسي معيار نيز قابل بررسي است چرا كه ديار همدان داراي قدمتي به درازي تاريخ ايران باستان است وبه همين جهت زبان و گويش نياكان مان نمي تواند تنها در يك محور قابل طرح باشد مسئله مورد توجه اين است كه متاسفانه گروهي به خطا گويش مردم همدان را كه خود شكلي از زبان فارسي كهن ( زبان مادي ) كه زبان پادشاهان سلسله ماد و مردم غرب و مركز ايران بوده و البته در طي دوران همانند همه زبانها تحولات زباني را پذيرفته است تنها يك لهجه پنداشته و به همين نام ( لهجه ي همداني ) از اين زبان ياد مي كنند در حالي كه ( لهجه اثر زبان اول شخص در زبان دوم اوست ) مثل آ ثار زبان كردي در صحبت كردن يك نفر كرد زبان زمانيكه فارسي صحبت مي كنند و بايد متذكر شد كه لهجه خود زير مجموعه اي از يك گويش است و صرفا" از جنبه ي آوايي و تلفظ واژها مي تواند در اين امر دخيل باشد با توجه به اينكه يكي از توانائي هاي يك زبان گويا و غني سير تحول آن به طرف ايجاز وتوانا ساختن واژه ها از نظر مفهوم و معني رساني است ( هر منو تيك ) مي بينيم كه گويش مردم همدان از اين توانايي برخوردار است و حتي گاهي يك واژه جانشين يك جمله كوتاه مي گردد براي مثل واژه ي (مچيم. MACH IM ) معني جمله ي ( من چه مدانم ) را مي رساند كه هر حرف در واژه فوق جانشين يك واژه است و مثلهائي از اين قبيل و ديگر ويژگي اين ايجاز آ هنگين شدن واژه ها به علت همخواني (‌ واج ها ) مي باشد كه مخاطب را جلب مي كند اما نكته اي كه ياد آوري آن لازم است اين است كه در اين مقوله نبايد اشتباهات تلفظي و تقليدي را كه بيشتر در بين عوام مرسوم است مباني كار برد واژه ها قرار داد چه اينكه صورت نوشتاري بيان صحيح واژه را مي طلبد و در زبان معيار امروزه هم همين موضوع لحاظ مي شود و رعايت اين نكته ما را در بررسي تصريفي برخي از واژه ها كمك مي نمايد از آنجائيكه گويش ها از نظر داشتن قواعد دستوري و نوع واژه ها با يكديگر تفاوت دارند و بررسي هم جانبه ي يك گويش در اين مقال نمي گنجد بنابر اين باختصار نكاتي چند را ذيلا" ياد آور مي شود .

گويش مردم همدان ميراث گرانبهائي است كه از زبان پهلوي به يادگار مانده است و كار برد واژه هاي كهن در اين گويش بيانگر اين موضوع است

براي مثل مصدرهاي
‌اشكستن - اشكفتن - اشناختن - اساندن - اشاندن - اسپردن - انداختن و ... كه با ابتدا به كسر و با اضافه شدن علامتهاي ضمير به فعل تبديل مي شوند مثل از مصدر (‌ اشنفتن = شنيدن ) : اشنفتم . اشنفتي . اشنفت. اشنفتيم. اشنفين .اشنفتن .

اضافه شدن حرف اضافه ( از ) ‌به ضماير متصل و منفصل به دو صورت ( از ا)  

ضماير متصل  ازم - ازت -  ازش -  ازمان -  ازتان -  ازشان

ضماير منفصل  ام . اتو. ااو. اما .  اشما. اانا.

آوردن حرف ( د )  براي تاكيد قبل يا بعد از فعل امر (  دبرو . برود )  ( دبگو. بگود )

آوردن حرف (  آ )  و ( يا )  براي تاكيد بعد از فعل امر  (  بگو آ.نگوآ )- ( بگي يا . نگي يا ) - (  بري يا. نري يا )  

ايجاز در كلمات و گروه اسمي  

( اينجارم ) =  اينجا + را + هم

(  شبارم  ) =  شبها + را + هم

( شمارم ) =  شما + را + هم.

با توجه به اينكه قاعده ي كلي و طبيعي در املاء كلمات زبان نوشتار بايد مطابق با زبان گفتار باشد لكن در پاره اي موارد صورت گفتاري واژه با صورت نوشتاري آن مطابقت ندارد ( نا مطابق هاي املائي) كه در گويش مردم همدان نيز همين نكته مشهود است و همانند زبان فارسي معيار فرآيندهاي واجي مانند كاهش افزايش ابدال ادغام اتباع وتكرار و... با ويژگي هاي مخصوص اين زبان اعمال مي شود .

كاهش

دس بن = دست بند              صحب = صاحب           

را رف = راه رفت             بيس دو = بيست و دو  

افزايش

خانه ي حسن = خانه حسن

ابدال

وا = با(وام  =  با من ). و = ب ( وردار =  بردار )

(كفدر =  كفتر . كبوتر )  ( درخد = درخت )

( شي = چي ) ( شيه = چيه )

( مثد = مثل )   ( شمه = شنبه )

( جوق . جوب = جوي )

ابدال و ايجاز در واژه

ميوا = مي بايد

ادغام

( زوتر = زودتر )  ( شوپره = شب پره . پروانه )

اتباع و تكرار

( چوب موب ) ( درخت مرخت) ( جان مان ) (  باران ماران ) (  د س مس)

كار برد مصدرهاي لازم از زبان پهلوي  

بايستن = باييدن = لازم بودن . واجب بودن  

بايستني بري . با يستي بگي  

پناميدن = باز داشتن . منع كردن  

پنام كردن = پنهان كردن

كار برد حاصل مصدر از زبان پهلوي

خوازه گري . خواز مني = خواستگاري دختر

كار برد تركيبات اصيل

آفتاب زرد . آفتاب زردي = غروب آفتاب  

(  و آفتاب زرد پيش امير آمد وگفت ... )  چهار مقاله عروضي . مقاله دوم شعر در باب فرخي.

كار برد قيد مركب پسوند با اصالت زبان پهلوي

تاريكان =  به هنگام تاريكي                تاريك + آن (  تاريكان را افتاد )   

دودمان = خاندان . خانواده                 دود  + مان (  دود مانش بباد داد)   

كار برد مصدر مركب

ايسپا = ايستادن +  پائيدن ( ‌نگاه كردن )  

كار برد پسوند ( نه )  در صفت اشاره و قيد پرسش به دو حالت ابدال و قلب با توجه به لحن آن

اينجانه =  در اينجا . خبري  

اينجا نه ؟ در اينجا ؟ پرسشي

كوجانه ؟ در كجا ؟ پرسشي  

كوجانه ميري ؟ = به كجا ميروي ؟ پرسشي

انجانه  =  در آنجا . خبري  

انجانه ؟ =  در آنجا ؟ پرسشي  

كاربرد تركيبات بصورت مراعات   نظير با (  و )  عطف

( چك و چانه) =  چك (  فك پائين )  و  چانه  

( چك و چشم ) = چانه و چشم  

( گل و گوش ) = گل مخفف گلو = گلو و گوش  

( دم و ديم ) دهان و چهره

كار برد ( وار ) VAR =  بار =  بر ( پهلوي )

براي اندازه و مقدار ( چن وار آمدم ) =  چند بار آمدم

كار برد مصدر

هشتن = هليدن = هشيدن ( مصدر مركب ) (  پهلوي )

( هشت . بهل . هشته ) =  گذاشتن رها كردن .

بيان ( ن ) ‌ بصورت (  نون غنه )  در پاره اي موارد

من = ( م )‌   (‌مرا )‌  در زبان فارسي دري . من + را  =  م  را  

م = اول شخص مفرد در گويش همداني  

كار برد ( وا ) Va در معني با معيت

مثال  (  م وا تو ميام ) ‌= من با تو مي آيم  

( واتو نم ) =  با تو هستم

كار برد (  وا )  به معني باز

مثال  (  واشد ) =  باز شد . (  واكردي )‌ =  باز كردي .

واژهاي دخيل

همانطور كه در مقدمه گفته شد همدان داراي قدمتي به درازاي تاريخ ايران باستان است وتحولات گوناگون در هر عصر باعث تغيير و تحول در گويش اين ديار گرديده است و اثر واژه هاي دخيل تاشي از همين امر است براي نمونه  

تالان =  تاراج كردن . تركي مغولي

جارچي =  آواز دهنده . تركي مغولي

چا پار خانه =  محل پيك. تركي مغولي

قاين =  برادر زن . تركي مغولي

قاين بابا . قاين ننه =  پدر برادر زن . مادر برادر زن . تركي مغولي

باجناق =  شوهران دو يا ... خواهر .(  باجي =  خواهر ) . (  آناق = گرفتن ) تركي مغولي

شعرها . داستانها . كنايه ها وضرب المثلها يي كه در اذهان يك قوم رسوب كرده است بيا نگر گوشه اي از فرهنگ مردم آن مرز و بوم مي باشد ودر اين ميانه شعر به عنوان زبان گوياي جامعه همواره توانسته است مورد توجه واقع گردد . شعر زبان ايجاز است و چنان چه اين ايجاز در بردارنده ي ظرفتها و زيبائيها قابل پسند اذهان و مخاطبين باشد و بتوانند القاء كنند ه يك حس مشترك شوند شعري مندگار خواهد بود بطوريكه در مقدمه اين بحث ذكر شد براي بيان فرهنگ هر قوم زيباتر آن است كه از زبان همان قوم استفاده شود شنيدن شعر (حيدر بابايه سلام ) اثر مرحوم استاد شهريار به زبان تركي حال و هواي ديگري را به خواننده ترك زبان خود القاء مي كند تا ترجمه آن به زبان ديگر و همين موضوع مي تواند در همه زبانها مصداق داشته باشد . سرودن شعر به گويش همداني ضمن اينكه مي تواند برآوردنده نياز هاي روحي و رواني مردم همدان باشد در حفظ و اشاعه ي اين زبان نيز موثر خواهد بود به شرط آن كه سراينده با فرهنگ مردم همدان آشنا بوده و آن را حس كرده با شد همچنين براي سرودن شعر و تصنيف يه گويش همداني آشنائي  با واژه هاي بكر و به كار گيري صحيح آنها لازم است كه در اين راه شاعر نه تنها بايد شيوه ي تقليد براي سرودن شعر به اين گويش را رها سازد بلكه بايد با تحقيق و تفحص و نوآوري نيز دست يابد چه اينكه سروده هاي دو دهه اخير به اين گويش توانمندي شعراي استان را در ايجاد تحول در قالب و مضمون اشعار به خوبي نشان ميدهد كه همين امر باعث قبول عام و رويكرد شعراي استان به سرودن اينگونه شعر مي باشد. گردآورنده مجموعه (  ترانه هاي گنجنامه )  سعي دارد تا با ارائه آثاري از شعراي گذشته و حال استان گويشهايي از فرهنگ وهنر اين مرز وبوم را به شما بنمايد اميد است تورق اين اثر مورد قبول طبع عزيزان واقع گردد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

لغات و اصطلاحات علمی عربی، تا زمان ابن سینا استقرار نداشت و هرکس به سلیقه خود – رسا یا نارسا- کلماتی را استعمال می‌کرد؛ ولی از زمان شیخ اصطلاحات استقرار یافت و هرچه را او در کتب خود به کار برد برای اخلاف به منزله لغت و اصطلاح رسمی شد و حکم لغات موضوعه را یافت. برخی از این اصطلاحات از پیشینیان است که شیخ با انتخاب و استعمال آنها، موجب رواج آن کلمات گردید و برخی دیگر ساخته خود اوست. خواجه رئیس همان گونه که در مصنفات عربی خود به توسعه لغات و اصطلاحات زبان عربی خدمت کرده، در آثار پارسی خویش نیز موجب وسعت دامنه لغات فارسی و مورد استعمال آنها شده است. اینک دانشنامه او برای ما گنجینه ای است از اصطلاحات حکمی. در مقاله حاضر از آثار فارسی شیخ، فقط از “دانشنامه علایی” و “رگ‌شناسی” سخن می‌رانیم. لغات فارسی یا مرکب از فارسی و تازی که در دو کتاب مزبور آمده، بر چهار بخش است:

بخش اول: لغات معمول در زبان فارسی که پیش از عهد ابن سینا و هم در زمان او متداول بوده است و شیخ آنها را طبق عادت در آثار خود وارد کرده است، از این قبیل است:

آبی، آتشی، آرامش، آسان، آفت، آهنگ، اسب، افکندن، ایستادن، باد، برف، پایدار، پدری، پذیرفتن، جدایی، خون، درشتی، دل، روشنایی، سخن، سردی، شاخ، کمی، گردش، گرمی، گوشت، مغز، یکسان و غیره.
بخش سوم: لغات علمی و فلسفی که ابوریحان بیرونی و ابن سینا هر دو آورده اند و نمونه آنها پیشتر گذشت.
بخش چهارم: لغات و ترکیباتی که نخستین بار در آثار ابن سینا آمده، و در کتاب های مولفان پیش از او دیده نمی شود؛ از این قبیل است: ایستادگی به خودی خود، ایستاده به خود، به خویشتن ایستادن، بهره پذیرش، بی گسستگی، پسرگر، پیوندپذیر، پیونددار، ترکیب پذیرنده، جزاویی جزوی شناس، جنبش پذیر، جنبش پذیرفتن، جنبش پذیری، جنبش دار، جنبش راست، جنبش گرد، جهت گر، خانه گر، دو چندانی، شاید بود، شاید بودن، علم زیرین، علم سپس طبیعت، علم فرهنگ، علم میانگین، کار کنش، کجایی، کدامی، کی، مانندگی جستن، مانندگی نمودن، مایگی، معشوق مانی، هرآینگی بودن، هست آمدن، هست بودن، هستی ده و غیره.
طبق فهرست‌هایی که نگارنده برای لغات و اصطلاحات برجسته پارسی با مرکب از تازی و پارسی دانشنامه (بخش‌هایی منطق، الهی و طبیعی) ترتیب داده شماره آنها از این قرار است: منطق 214، طبیعی 201، الهی 474 که جمعاً 889 کلمه است. رساله رگ شناسی نیز طبق استخراج مصحح آن، آقای سید محمد مشکوة 150 لغت و ترکیب قابل توجه دارد، و جمع این دو بخش 1039 است؛ و اگر مکررات را حذف کنیم شامل قریب هزار لغت بسیط و مرکب خواهد بود. ابن سینا در انتخاب و وضع لغات فارسی شیوه های ذیل را به کار برده است.

1. تغییر معنی متداول: شیخ بسیاری از لغات معمول عهد خود را مجازاً برای مفاهیم فلسفی و علمی استعمال کرده است، از آن جمله است: ایستادن (قائم بودن)، به خواست (بالا راده)، برینش (قطع در ریاضی و هندسه)، بسیاری (کثرت، مقابل وحدت)، بکنیدن (ان ینفعل)، پذیرا (قابل، به اصطلاح فلسفی) پذیرفته (حال، به اصطلاح فلسفه)، تنومند [(عالم) جسمانی]، تنومندی، [(قوت‌های) جسمانی]، جدایی (غیرت)، جوالدوزی (ممسلی، نبض)، دارنده [(علت) مبقیه]، داشت (ملک)، دریابنده (مدرک)، روان (نفس)، زخم (قرعه، ضربه)، سربه سر (مساوی)، کجایی (این)، کرده، (مفعول، محدث)، کنا (فاعل، فعیل)، کنندگی (فاعلیت، محدثیت)، کننده (فاعل، محدث)، کنش (این یفعل)، کیی (متی)، گداخته (مایع، متقابل جامد)، مایگی (مادیت، ماده بودن)، نهاد (وضع)، یکیی (وحدت، مقابل کثرت).
2. ترکیب و اشتقاق: همچنین ابن سینا از ترکیب لغات با یکدیگر و اشتقاق از مصادر اصطلاحاتی برای مفاهیم علمی و فلسفی ساخته است. این گونه کلمات نیز بر دو قسم است:
الف- ترکیب لغات فارسی: از این نوع است: آیینه سوزان (آیینة محرقه)، ارگی [منشاری (نبض)]، افکندن گمان (تولید شک)، اندر میان افتاده (الواقع فی الوسط)، اندریابایی (ادراک)، اندریابنده (مُدرک)، اندریافت (ادراک)، اندریافتن (ادراک)، اندریافته (مدرک)، ایستادگی به خودی خود (قائم بالذات بودن)، ایستاده به خود (قائم بالذات)، ایستاده بودن (قائم بودن)، باریک گوهری (دقت در جوهر)، بالش ده (منمیه)، برسو (جهت علو)، بستناکی (انجماد)، بهره پذیر (قابل قسمت)، بهره پذیرش (قابلیت تقیسم، قابلیت تجزی)، بهره پذیرفتن (قابلیت تقسیم)، بیرون از طبیعت (مابعدالطبیعه)، بی گسستگی (لاینقطع)، پاره شدن (تجزی)، پسرگر (مولد و موجد پسر)، پهن ناخن (عریض الاظفار) پیداگر (ظاهر کننده)، پیوند پیر (قابل اتصال)، پیوند پذیرفتن (قبول اتصال)، جان سخن گویا (سخن ناطقه)، جزاویی (خلاف، تقابل) جنبایی [(قوة) حرکت]، جنبش پذیر (قابل حرکت)، جنبش پذیرفتن (قبول حرکت)، جنبش پذیری (قابلیت حرکت)، جنبش دار (متحرک)، جنبش راست (حرکت مستقیم)، جنبش گرد (حرکت مستدیر) جنبنده به خواست چه چیزی (ماهویت، ماهیت)، دم موشی [ذنب الفار (نبض)]، دو زخمی [ذوالقرعتین (نبض)]، دیداری (ظاهری)، دیرجنب (بطی ء الحرکه)، روشن سرشتی (منور الفطره بودن)، زایش ده (مولده)، زفرزبرین (فلک اعلی)، زفر زیرین (فک اسفل)، زودجنب (سریع الحرکه)، سست زخم (سست قرعه، سست ضربه)، سه سو (مثلث)، سه سویی (مثلث بودن)، شاید بود (امکان)، شاید بود بودن (ممکن بودن)، فروسو (جهت سفلی)، گوهر روینده (جوهر نامی، نبات)، مانندگی جستن (تشبه)، مانندگی نمودن (تشبه نمودن)، مورچگی [نملی( نبض)]، ناپذیرا (غیرقابل)، ناپذیرایی (عدم قبول) نادیداری (باطنی)، ناشمار (غیرعدد)، هرآینگی بودن (وجوب)، هست آمدن (به وجود آمدن)، هست بودن (موجودیت)، هست شدن (موجود شدن).

ب- ترکیب لغات پارسی با لغات تازی؛ از آن جمله است: افکندن یقین (تولید یقین)، جدا وزن (مباین الوزن)، جهتگر (ذو جهت، دارندة جهت)، حدکهین (حداصغر)، حد مهین (حداکبر)، حد میانگین (حد اوسط)، حرکت راست (حرکت مستقیمه)، حرکت گرد (حرکت مستدیره)، سردی طبیعی (برودت طبیعی)، سردی ناطبیعی (برودت غیرطبیعی)، شمار تام (عدد تام)، علم آب (علم تفسره، علم بول)، علم انگارش (علوم و همیه، ریاضیات)، علم برین (علم اعلی، حکمت مابعدالطبیعه)، علم پیشین (حکمت اولی)، علم ترازو (منطق)، علم رگ (علم نبض)، علم زیرین (علم اسفل، علم طبیعی)، علم سپس طبیعت (علم مابعدالطبیعه)، علم فرهنگ (علم تعلیمی)، علم میانگین (علم اواسط)، فلسفه پیشین (حکمت اولی)، قسمت پذیر بودن (قابل قسمت بودن)، قسمت پذیر شدن (قابل قسمت شدن)، قسمت پذیرفتن (قبول قسمت)، قوت اندر یابنده (قوه مدرکه)، قوت جنبش (قوه حرکت، قوه محرکه)، قوت داننده (قوه عاقله)، قوت کنایی (قوه فاعله)، قوت یادداشت (قوه حافظه)، قیاس راست (قیاس مستقیم)، گرمی طبیعی (حرارت طبیعی)، گرمی ناطبیعی (حرارت غیرطبیعی)، گوهر شناسنده به حس (حیوان)، مقدمه پیشین (مقدمه اولی)، مقدمه کهین (مقدمه صغری)، مقدمه مهین (مقدمه کبری)، نایقینی (عدم یقین)، نبض آهوی (نبض غزالی)؛ نبض باریک (نبض دقیق)؛ نبض تیز (نبض سریع)، نبض خرد (صغیر)، نبض درنگی (نبض بطیء)، نبض دمادم (نبض متواتر)، نبض ستیز (نبض غلیظ)، نبض لرزنده (نبض متشنج).

تأثیر واژگان پارسی ابن سینا در ادبیات
مصنفات پارسی ابن سینا در نویسندگان کتب فلسفی تأثیر بسزا کرده و بسیاری از لغات بسیط و مرکب او را مولفان دیگر اقتباس و استعمال کرده و سبک او را در وضع لغات به کار برده اند. نخستین تأثیر آثار شیخ در حلقه یاران و شاگردان او آشکار شد.


یک: یاران و شاگردان ابن سینا
الف- مترجم و شارح قصه حی بن یقظان
مترجم و شارح قصه “حی بن یقظان”، بدون شک از علاقه‌مندان ابن سینا بود و از آثار او مخصوصاً دانشنامه اطلاع داشت، و خود در پایان رسالۀ مزبور گوید: “و خواجه رئیس حجة الحق رحمة الله علیه خود اندر کتاب شفا کرده است، و مختصر آن اندر کتاب دانشنامة علائی”. از مقایسه آثار ابن سینا با ترجمه و شرح قصه حی بن یقظان لغات و اصطلاحات مشترکی به دست می‌آید، که از آن جمله است: “آمیزش (اختلاط، امتزاج)، استوار داشتن (باور کردن)، اندر یافتن (ادراک)، این جهانی (دنیوی)، بازدارنده (مانع)، بسودنی (ملموس)، بوییدنی (مشموم)، پذیرایی (قابلیت)، پیوستگی (اتصال)، تن (جسد)، تبش (حرارت، اضطراب)، جانور (حیوان)، چرایی (علت)، چشیدنی (مذوق)، دشخوار (مشکل)، دم زدن(تنفس)، روان (نفس)، روینده (نبات)، شناختن (معرفت)، فرمانبردار (مطیع)، کمابیشی (کم و زیادی)، گسستن (انفصال، انقطاع)، مایه (ماده)، میانجی (واسطه)، نیستی (عدم)، هست (موجود).

علاوه بر این لغات مشترک، مترجم و شارح قصه حی بن یقظان لغات پارسی با مرکب جالب توجهی به شیوه ابن سینا به کار برده است؛ از این قبیل است: آبادانی کن (تعمیر کننده)، آبخیزگاه (منبع)، آشنا کن (سابح)، آمیختن (اختلاط، امتزاج)، آمخیتن (مجاورت، معاشرت)، آمیخته (مختلط)، آن جهانی (اخروی)، انبوسنده (متوالد)، انبوسیدن (تولد، موجود گردیدن)، اندیشه کردن (تفکر)، بردفسانیدن (چسبانیدن)، بردوسائیدن (چسبانیدن)، بودن (وجود)، بستاخی (گستاخی، جسارت)، بودنی (مکوّن)، بی آرامی (عدم سکون)، پرواز کن [دارج (پرنده)]، پژوژ (الحاح)، پژوژناکی (اصرار، مصریت)، پوشیدنی (ملبوس)، تیزدیداری (حدت نظر)، جای پذیر (قابل مکان)، جای گیر (حال)، خردتن (صغیر الجثه)، خرد دانا (عقل نظری)، خردکارکن (عقل عملی)، خوردنی (مأکول) دهندة صورت ها (واهب الصور)، دیدنی (مرئی)، راست پر [مدوّم (پرنده)]، راست فراستی (فراست صحیح) راه میانه (طریق معتدل)، زودرو (حیثت الحرکه)، شناسا (عارف داننده) شنودنی (مسموع)، فره مند (باشکوه، بافر)، قوت چشم (قوة غضب)، گران و (ثقیل الحرکه)، لهوناک (لهودوست، عیاش)، ناگویا (عجم، صامت)، نهندة شریعت (واضع شریعت)، نیست شدن (عدم).


ب- ابوعبید جوزجانی
خواجه ابوعبید عبدالواحد محمد جوزجانی شاگرد و انیس ابن سیناست که در حدود سال 403 به خدمت شیخ پیوست و تا پایان حیات استاد در خدمت وی بود و بسیاری از تألیفات استاد را گرد کرده، و متمم سرگذشت ابن سینا را از حوادث سال 403 به بعد از مشاهدات خویش به رشتة تحریر در آورد. از بخش های دانشنامۀ علائی فقط به بخش اول (یعنی منطق، الهی و طبیعی)، به قلم خود شیخ است و بقیه را پس از مرگ وی، عبدالواحد محمد جوزجانی فراهم آورده است. از مقایسه سه بخش اول دانشنامه (منطق، الهی، طبیعی)، که به قلم ابن سیناست با بخش‌های دیگر آن که به قلم جوزجانی است لغات مشترک ذیل به دست می‌آید:

ایستاده (قائم)، بریدن (قطع)، بیرونی (خارجی)، پاره (جزء، بخش)، پهلو، پهلوی (جانب)، پهنا (عرض)، پیشینگان (قدما)، پیوستن (اتصال)، پیوندانیدن (اتصال دادن)، تیزی (حدت، تندی)، جفت (زوج)، جنبش (حرکت)، چند (مساوی، معادل)، درازا (طول) دستان (نغمه، آهنگ)، دشخوار (مشکل، صعب)، زبرین (علیا)، زیرین (سفلی)، سپسین (متأخر، مؤخر)، ستبرا (ضخامت)، سو، سوی (جانب، طرف)، شایستن (ممکن بودن)، طاق (فرد)، کاستن (کم کردن)، کنار (جانب، طرف)، گران (ثقیل)، گرانی (ثقل، سنگینی)، مانندگی (شباهت)، مهتر [بزرگتر (در مورد غیر ذوی العقول)]، میانگین (وسطی)، نگریدن (نظر کردن)، نیمه (نصف)، یکسان (مساوی یک نوع)، یکی (وحدت).

جوزجانی علاوه بر این لغات مشترک به قیاس آنها لغات دیگری به کار برده است که از آن جمله است: افکندن (طرح)، اندرونی [داخلی (زاویه)]، بالایین (زبرین، علیا) برآمدن طلوع، بم (آوای درشت)، بهر (جزء قسمت)، جنبش آسمانی (حرکت سماویه)، جنبش مشرقی (حرکت مشرقیه)، درشتی (خشونت)، درنگ (بطؤ)، راستا (عمود)، راست ایستادن (عمود شدن)، زودرو (سریع الحرکه)، سایه [ظل (نجوم)]، سیک (سه یک، ثلث)، سیکی (سه یکی، ثلث بودن)، شکافتن [تشقیق (موسیقی)]، فراخ (پهن، گشاد)، فراخی (گشادگی فسحت)، کاهیدن (تنقیص، کم کردن)، کسیدگی [جر (صوت)]، گران رو (بطی الحرکه)، گرفتگی ماه (خسوف)، گرفتن آفتاب (کسوف)، گرفتن ماه (خسوف)، میانگین (وسطی)، نا اتفاقی (عدم اتفاق)، نامتفق (غیر متفق، متنافر)، ناوزن (عدم وزن، موزون نبودن) نیمه گاه (منصف).

دو: پس از عهد ابن سینا

الف- ناصر خسرو

ناصر خسرو قبادیانی بلخی مروزی یمگانی نویسنده دانشمند و شاعر معروف قرن چهارم، هرچند اصولاً به فلسفه و فلاسفه به نظر نیک نمی‌نگرد، اطلاعات او در فلسفه قابل توجه است. وی بنیاد کتاب “جامع الحکمتین” خود را “گشایش مشکلات دینی و معضلات فلسفی” نهاد و سخن گفت “اندر او با حکمای دینی به آیات کتاب خدای تعالی و اخبار رسول او علیه السلام، و با حکمای فلسفی و فضلای منطقی به برهان عای عقلی و مقدمات منتج مفرج”. ناصر خسرو اگر چه از نظر معتقدات مذهبی با ابن سینا معارض است، در آثار خود او را یاد کرده و به فلسفه او آشنا بوده است. ناصر چون “حجت جزیره خراسان” مبلغ معتقدات اسماعیلی بود، مصنفات خود را به زبان مردم یعنی فارسی دری- نوشته است از آن جمله است: زاد المسافرین، جامع الحکمتین، وجه دین، گشایش و رهایش. از مقایسه آثار ناصرخسرو با آثار ابن سینا اصطلاحات علمی و فلسفی بسیار به دست می‌آید که هر دو دانشمند به کار برده اند، اینک نمونه آنها:

آرمیده (ساکن)، آمیزش (اختلاط، مزج، انبازی (شرکت)، اندریابنده (مدرک)، اندر یافتن (ادراک)، انگاشتن (فرض کردن)، به خواست (بالا راده)، برسو (جهت علو)، بسودن و بساویدن (لمس کردن)، بسودنی (ملموس)، بسیاری (کثرت، تعدد)، بویایی (شامه)، بوییدنی (مشموم)، بینایی (باصره) پذیرا (قابل)، پرورش (تربیت)، جنبش (حرکت)، چرایی (علت) چشایی (ذائقه)، چشیدنی (مذوق)، چه چیزی (ماهیت)، خواست (اراده)، روینده (نامی، نبات)، رهایش (نجات، خلاص)، زایش (تولید)، زیانکار (مضر)، سپس (تأخر)، شمار (عدد)، شنوایی (سامعه)، گراینده (متمایل) مایه (ماده)، میانجی (واسطه)، میانگین (وسط، متوسط)، نگرنده (بیننده، باصره)، نهاد (وضع، طبع)

علاوه بر این لغات مشترک، ناصر خسرو لغات پارسی یا مرکب از پارسی و تازی بسیار در آثار خود به کار برده است، از آن جمله است: افزاینده (نامی، نمو کننده)، امر پذیر (قبول کننده امر و فرمان)، اندر کشنده (جاذب)، اندر کشیدن (جذب)، باریک اندیش (دقیق الفکره)، باشاننده (موجد، خالق، فاعل)، بایسته (لازم)، به پای کردگان (قوائم)، بر شونده (صاعد، بالا رونده)، بنا خواست (بلا اراده)، بودش (وجود)، بوینده (شامه، بوی کننده)، پدید آرنده (موجد، پذیرنده (قابل)، چرایی جوی (جویندة علت)، چشم زخم (لمح البصر، لحظه)، چونی (کیفیت)، خدای نفس (ذونفس)، خداوند تأویل (صاحب تأویل، امام)، خداوند تأیید (صاحب تأیید، امام)، خداوند منطق (واضع منطق، ارسطو)، دانشجوی (طالب علم)، رونده (رایج)، رونده (سیاره)، زمان درنگ (بقاء مطلق، دهر)، زیریدن (سقوط به زیر آمدن)، ساختگی (اتحاد، سازش)، سنگ آهن کش (آهن ربا)، سیب گری (تولید سیب)، صورت پذیر (قابل صورت)، صورتگر (مصوّر) علم پذیر (قابل علم)، علم جوی (طالب علم، دانشجوی)، کاربندنده (آمر، کارفرما)، کارپذیر (منفعل)، کارکن (فاعل، موثر)، کارگر (موثر)، کاهش (نقصی نقصان)، کنجدگری (تولید کنجد)، گردنده (سیاره)، گرونده (مومن)، گزاردن (شرح، بیان، تفسیر)، گزارنده (شارح، مفسر)، مردم ابداعی (انسان مبدّع)، معنی گزار (شارح معنی)، منی (انیت)، ناجایگیر (لامکان)، ناگذرنده (باقی)، نفس ستوری (نفس حیوانی)، نفس سخنگوی (نفس ناطقه)، نور پذیر (قابل نور)، نور دهنده (منیر)، هست اول (موجود اول)، هست کننده (موجد).


ب- غزالی

یکی از بزرگ ترین دانشمندان نیمه دوم قرن پنجم هجری، حجت الاسلام امام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزالی (450- 505) است. هرچند غزالی کتاب “تهافت الفلاسفه” را در بطلان عقاید و تناقض آرای فلاسفه تألیف کرد، خود از فلسفه اطلاع بسیار داشت و در آثار ارسطو و فارابی و ابن سینا و رسائل اخوان الصفا تدقیق کرده بود تا به کنه عقاید حکما پی برد. او خود گوید: “کسانی که فلسفه ارسطو را برای ما نقل و ترجمه کرده اند، غالباً مطالب را تحریف کرده و چیزی از پیش خود ساخته‌اند. در میان فلاسفه اسلامی تنها به دو تن استاد بزرگ فارابی و ابن سینا اطمینان داریم که مطالب فلسفه را بهتر و صحیح‌تر از همه کس نقل و تحقیق کرده‌اند. این است که عمده نظر ما به فلسفه معلم اول یعنی ارسطاطالیس است از طریق روایت و تحقیق فارابی و ابن سینا” مهم ترین تصنیف غزالی به فارسی، کیمیای سعادت (مولف بین سال های 490- 500) است و آن کتابی است در اعمال دینی و اخلاق، و بدیهی است که اصطلاحات دینی عربی در آن بسیار است؛ مع هذا تعدادی لغات پارسی و مرکب از پارسی و تازی در آن دیده می‌شود. از مقایسه آثار فارسی ابن سینا با کیمیای سعادت، می‌توان لغات علمی و فلسفی مشترکی به دست آورد که از آن جمله است:

انباز (شریک)، جان (نفس و روح)، جنبانیدن (تحریک، حرکت دادن)، چگونگی (کیفیت)، خواست (اراده)، گوهر (جوهر)، هستی (وجود).
و بر این قیاس لغات و ترکیبات دیگری در کیمیای سعادت آمده که در آثار ابن سینا دیده نشده، از آن جمله است: بزرگ خویشتنی (خود را بزرگ انگاشتن)، بزهکار (اثیم)، بهشت روحانی (جنت روحانیه)، بی چگونگی (عدم کیفیت)، بی چگونه (بدون کیف)، بی چون (بدون کیف)، بی چونی (عدم کیفیت)، بینا (بصیر)، پارسا (متقی)، پندار (وهم)، تخلیط گر (مغالطه کار)، چونی (کیفیت)، دوزخ روحانی (جهنم روحانی)، سخن چیدن (نمّامی کردن)، شنوا (سمیع)، کیدآوری (مکر و حیله)، نایافته (معدوم)، نمودگار (نمونه و نشان)، یافته (موجود).

ج- افضل الدین کاشانی
یکی از حکیمان بنام قرن ششم، افضل الدین محمد بن حسن مرقی کاشانی معروف به بابا افضل است. وی تألیفات بسیار به زبان فارسی دارد که از آن جمله است: مدارج الکمال، ره انجام نامه، ساز و پیرایة شاهان پرمایه، رساله تفاحه، عرض نامه،ینبوع الحیاه،المفید للمستفید،منهاج المبین،مبادی موجودات، رساله نفس و غیره. افضل الدین خود حکیم بود و طبعاً به کتب حکیمان اسلام از جمله ابن سینا توجه داشت. از مقایسه آثار فارسی او با آثار فارسی ابن سینا لغات مشترک بسیار به دست می‌آید، از آن جمله است:

آرمیده (ساکن)، انبازی (شرکت)، بویایی (شامه)، بینایی (باصره)، پوشیدگی (استتار)، پذیرا (قابل)، پذیرایی (قبول)، پیوستگی (اتصال)، جنباننده (متحرک) جنبش (حرکت)، چرایی (علت)، چهار سویی (چهار گوشه بودن، مربع بودن)، دانسته (علم، معلوم)، درازی (طول)، روینده (نامی، نبات)، زبرین (فوقانی)، زیرین (تحتانی)، سبکی (خفت)، شمار (اندازه عدد)، شناخت (معرفت)، شنوایی (سامعه)، کرده (مفعول، محدث)، کنش (فعل)، کننده (فاعل)، گرانی (نقل)، گردی (دایره بودن)، گوهر (جوهر)، گویا (ناطق)، مردمی (انسانیت) نام (اسم)، نهاد (وضع)، نیرو (قوت)، هستی (وجود)، یافت (ادراک وجدان).
و بر این قیاس افضل الدین لغات وترکیبات دیگری در آثار خود آورده که بدان صورت در آثار ابن سینا نیامده: آمیختگی (مزج، خلط)، اجرام سپهری (اجرام سماوی)،اندیشه گر (متفکر)، انگیزش (تحریک، تحریض)، با خرد (ذوعقل)،بستگی، (تعلق )، بودن (وجود)، بوشن (وجود)، بی‌خرد (غیرذی عقل)، پایندگی (قدمت، ابدیت)، پژوهنده (باحث، متتبع)، پنهانی (خفا)، پیدایی (ظهور، آشکار شدن)، جان گویا (نفس ناطقه)، جانوری (حیوانیت)، جز گوهر (غیرجوهر)، جنبش به خواست (حرکت ارادی)، جنبندة به خواست (متحرک بالا راده)، چونی (کیفیت)، خرد سخن گوی (عقل ناطق)، خستو (مقر، معترف) خواستاری (شوق)، خود (نفس)، دانستگی (علم)، دانشجوی (طالب علم)، دشخوار یاب (صعب الوصول)، رستنی (نبات)، سخن‌گوی (ناطق)، شکافته (ناشی شده)، صورت نمای (متجلی به صورت)، علم شمارش (علم اعداد)، فرزانگی (حکمت)، قوت آگهی و یابندگی (قوة ادراک) کارگر (فاعل، موثر)، کارگری (تأثیر)، کاهانیدن (تنقیص)، کردگی (منفعلی)، گش [مرتین (صفرا و سودا)]، گنجایی (گنجایش، ظرفیت)، گوهر گوهران (جوهر الجواهر، اصل الجواهر)، مایة مایه ها (ماده المواد)، مایه نخستین (مادة اولی)، ناگویا (غیرناطق)، ناپیدایی (عدم ظهور)، نامدار (ذواسم)، نایابندگی (عدم ادراک)، نخستی (اولیت)، نفس روینده (نفس نامی)، نیرومند (قوی)، یابندگی (ادراک)، یافتن (ادراک، وجدان)


نصیرالدین طوسی
در عصری که غالب دانشمندان ایران هنوز کتب علمی خود را به زبان تازی می‌نوشتند، خواجه نصیر با تألیف کتب گرانبهای فارسی خدمتی ارجمند به زبان و ادب ما انجام داد. از جمله آثار فارسی او می‌توان از کتب و رسایل ذیل نام برد: اساس الاقتباس (در منطق)، مقولات عشر (قاطیغوریاس)، رساله اثبات واجب، رساله جبر و اختیار، رساله در قسمت موجودات آغاز و انجام در مبدأ و معاد یا کتاب تذکره، جواب اسئله اثیرالدین ابهری، رساله فی النفی و الاثبات، رساله در نعمت ها و خوشی ها و لذت ها، اخلاق ناصری، نصحیت نامه، ترجمه کتاب اخلاق ناصرالدین محتشم، رساله رسوم پادشاهان قدیم و طرز گرفتن مالیات، رسالۀ معینیّه یا المفید در هیئت، و شرح آن نیز به قلم خود او، و حل مشکلات آن هم به قلم او، زبده الهیئه، شرح ثمرة بطلمیوس یا ترجمه الثمره فی احکام النجوم، مدخل فی علم النجوم (منظوم)، اختیارات مسیر القمر (منظوم)، ترجمه صور الکواکب عبدالرحمن صوفی، سی فصل در تقدیم، بیست باب در معرفت اسطرلاب، رساله در تقویم و حرکات افلاک، زیج ایلخانی، رساله در حساب، رساله در تحقق قوس قزح، رساله در صفات جواهر و خواص احجار یا جواهرنامه یا تنسق نامه، رساله در بیان صبح کاذب، رساله بر رفق مشرب تعلیمیان، فصول نصیریه، رساله در تولا و تبرا به مشرب تعلیمیان، رساله در رمل، رساله در احکام دوازدخانة رمل، اختصاری از رساله، رمل، رساله استخراج خبایا، حکم کردن بر شانه گوسفند و غیره، معیاررالاشعار یا عروض فارسی، ذیل جهانگشا (مختصری در شرح فتح بغداد به دست هولاکو)، ترجمه مسالک و ممالک (ترجمه صور الاقالیم) اوصاف الاشراف در سیر و سلوک رساله سیر و سلوک به مذاق اسماعیلیه (منسوب به خواجه).
مختصات کتب فارسی خواجه در قرن هفتم کتب علمی هنوز مانند قدیم ساده و روان و موجز است و اثر سبک متقدمان در آن هست. پیشاهنگ دانشمندان این دوره ملک الحکماء نصیر الدین محمد بن محمد طوسی (597-672) است که آثار فارسی او از بهترین نمونه های کتب علمی قرن مزبور است. مهم ترین تألیف خواجه به پارسی ترجمه و تهذیب “طهاره الاعراق” تألیف ابن مسکویه است که به “اخلاق ناصری” شهرت دارد. خواجه نصیر به عکس ابن سینا در صدد ترجمه و ایجاد لغات و اصطلاحات فارسی بجای لغات و اصطلاحات عربی بر نیامده، بلکه همان لغات معمول عصر خود را به کار برده است. با این همه در آثار خواجه نصیر لغات و مصطلحات فارسی معمول عصر کم نیست و ما بعض آنها را در اینجا نقل می‌کنیم:
اندوهگن (غمگین)، بارگرفتن (لقاح پذیرفتن)، باز پس نگریستن (به عقب نگاه کردن)، به برگ داشتن (قوت دادن)، به خواب گراییدن (قصد خوابیدن کردن)، بددلی (ترس، جبن)، تخمدار (در مورد درختان)، چیز (شیء) خرامیدن (رفتن به ناز و تکلف)، خدو (آب دهن)، خواست (اراده)، درفشیدن (درخشیدن)، درودگر (نجار)، دست بازگرفتن (دست کشیدن)، دست فرو گذاشتن (دست پایین انداختن)، دوش جنبانیدن (حرکت دادن شانه)، سکبساری (خفت، عدم تمکین و وقار)، شاید بودن (امکان)، شتابزدگی (تعجیل)، کردن (فعل)، گشتن دادن (بارور کردن مایه آبستنی دادن)، گوهر (جوهر)، میوه دار (مثمر)، نابودن (عدم)، ناچیز (لا شیء) ناکردن (عدم فعل)، نیستی (عدم)، هستی (وجود)

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

در ادبیات آشفته ی امروزی ایران بسیاری از واژه ها کاربرد و معنی درستین خویش را از دست داده و به گونه ای دیگر به کار میروند. واژه ی "مردم" وارونه ی آنچه که امروز ما به کار میبریم به معنی یک شخص یعنی یک انسان است نه جمعی از انسانها ! اما امروزه در رسانه ها هنگامی که میخواهند مردمان ایران را خطاب قرار دهند می گویند " مردم ایران " !

 

 

در واژه نامه ی دهخدا معنی واژه ی مردم بدینگونه امده است :

مردم . [ م َ دُ ] (اِ)آدمی . انس . انسان . آدمیزاده . شخص . بشر

و در فرهنگ لغت معین نیز بدین گونه :

(مَ دُ) [ په . ] (اِ.) 1 - انسان ، آدمی

اکنون به معنی واژه ی مردم در ادب پارسی و گفتارهای سخنسرایان پارسی گو می نگریم :

سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد

سعدی


بهین مردمان مردم نیکخوست
بتر آنکه خوی بد انباز او است

بوشکور


بد و نیک بر ما همی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

فردوسی


تو مر دیو را مردم بد شناس

کسی کاو ندارد ز یزدان سپاس

فردوسی


فرزانه تر از تو نبود هرگز مردم
آزاده تر از تو نبرد خلق گمانه

خسروی


تو مردمی کریمی من کنگری گدایم
ترسم ملول گردی با آن کرم ز کنگر

فرخی


و آن سیب به کردار یکی مردم بیمار
کز جمله ٔ اعضا و تن او را دو رخان است

منوچهری


ز من مستان ز بی مهری روانم
که چون تو مردمم چون تو جوانم

فخرالدین اسعد

در گفتارهای بالا می بینیم که واژه ی مردم به معنی یک تن یعنی یک آدم یا یک انسان به کار می رود و جمع آن "مردمان" ( مردم + ان) است. چنانکه عنصری در بیتی چنین می سراید :

گفت کاین مردمان بی باکند
همه همواره دزد و چالاکند

بنابراین بهتر است این واژه را با معنی درستین آن به کار ببریم و به این ترتیب از دگرگون شدن و به بیراهه رفتن زبان مادری خویش جلوگیری کنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

دکتر شاهین سپنتا:

جزایر سه گانه ایرانی ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک در طول تاریخ همیشه هویتی ایرانی داشته و خواهند داشت. یکی از راه های حفظ هویت ایرانی این جزایر پاسداشت نام های اصیل و ریشه دار ایرانی آنهاست که  نشان از حاکمیت همیشه ایرانی بر این جزایر و نفوذ زبان فارسی در این منطقه دارد.  به ویژه درباره جزیره ابوموسی بدون این که نیازی به تغییر نام باشد بایسته است که در نوشته‌های پارسی و مکاتبات، نام این جزیره را درست و باتوجه به ریشه ایرانی آن، «بوموسو» بنویسم و بخوانیم.

بوموسو، نام اصلی جزیره ایرانی موسوم به ابوموسی است

نام اصلی و ایرانی جزیره ابوموسی، «بوموسو» است که با دخالت بیگانگان استعمارگر و به تقلید از نوشته‌های عربی «بوموسی» و «ابوموسی»  گفته و نوشته شده است.  واژه فارسی «بوموسو» از دو بخش اصلی تشکیل شده است. بخش نخست این واژه «بوم» است که معنی آن «سرزمین» است. بخش دوم آن «سُو» است که همان « سُوز» یا «سبز» است. به این ترتیب ترکیب «بوم + و + سُو»  نام اصلی و ایرانی این جزیره است که معنی آن «بوم سبز»  یا «سرزمین سبز» می‌باشد.

در تائید این نکته، به نام‌های فارسی دیگر این جزیره نیز می‌توان اشاره نمود که دربرگیرنده هر دو جزء «بوم» و «سبز» هستند. این جزیره که از خوش‌ آب ‌و هواترین مناطق خلیج‌فارس است و انواع گیاهان و جانوران دریایی در ساحل آن به چشم می‌خورد و از دیرباز دارای آب شیرین، کشتزار و مراتع خوب بوده، نزد مردم بوشهر و بندر لنگه و دیگر شهرهای پارس تا 80 سال پیش به نام «گپ سبزو» به معنی «سبزه‌زار بزرگ» شناخته می‌شد و یا در اسناد تاریخی از آن با نام «بوموو» یاد کرده اند که از دو بخش «بوم» + «اوو» یا «آب» تشکیل شده است و به صورت «بومُف» معرب شده است.

بنابراین شایسته است که در نوشته‌های پارسی، نام این جزیره را درست و باتوجه به ریشه ایرانی آن، «بوموسو» بنویسم و بخوانیم.

تُنب، واژه‌ای پارسی است

عرب‌ها که می‌کوشند نسبتی بین خود و جزایر سه‌گانه تنب بزرگ و تنب کوچک و بوموسو پیدا کنند، در نوشته‌های خود واژه فارسی تنب را معرب کرده و به صورت «طنب» می‌نویسند. در صورتی که «تُنب» یا « تُمب»، واژه‌ای‌ فارسی سره‌ است که در گویش‌های محلی جنوب ایران شامل لهجه‌های لارستانی، بندری، تنگستانی و دشتستانی به معنای «تپه» و «پشته» یا «تَل» می‌باشد.  در خلیج فارس دو جزیره نام تُنب بر خود دارند، یکی تنب بزرگ و دیگری تنب کوچک.

جزیره تنب بزرگ از دیرباز به نام‌هایی همچون تُمب بزرگ، تُمب گپ،  تنب مار، تُنب مار بزرگ، تل مار و ... نامیده می‌شده است؛ چون در این جزیره در گذشته‌ای نه‌چندان دور شمار زیادی مار سمی وجود داشته است. در گویش دریانوردان محلی این جزیره را «تمب گپ» نیز می‌نامند که باز نشان از هویت ایرانی آن دارد. واژه «تنب» در ترکیب نام بسیاری از روستاهای بندرلنگه و بوشهر نیز به کار رفته است. نام جزیره «تنب کوچک» نیز بر همین بنیان استوار است.

---------------------------

خاستگاه:

«نام دریای پارس و دریای مازندران و بندرها و جزایر ایرانی»، پژوهش و نگارش: ایرج افشار سیستانی، ناشر: کشتیرانی والفجر هشت، تهران، 1376 خورشیدی. به نقل از «نامه استاد فریدون جنیدی به پژوهشگر گرامی آقای ایرج افشار سیستانی در تیرماه 1373 خورشیدی.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

پارسی زبانی است که در آن واژگان به همانگونه که خوانده می شوند , نوشته میشوند . و اگر در پارسی امروزی برخی از واژگان بدانگونه که خوانده میشوند نوشته نمی شوند به آن دلیل است که یا آن واژگان پارسی نیستند و از زبان های دیگر به پارسی راه یافته اند و یا در نگارش آنان از دستور زبان پارسی استفاده نمی شود.بسیاری ازین واژه ها از زبان عربی به زبان پارسی اندر شده اند که شوربختانه به همانگونه که در زبان عربی نوشته میشوند در زبان پارسی هم نوشته میشوند.

اما خویشکاری ما این است که برای پاسبانی و نگاهبانی از زبان میهنی پارسی , واژه های بیگانه را نیز هماهنگ با دستور زبان پارسی بنگاریم و بدین گونه از کمرنگ شدن دستور زبان پارسی و اندرشدن دستور های دیگر زبان ها به زبان خود جلوگیری کنیم .یکی از برترین ویژگی های زبان پارسی سادگی و روان بودن است که این زبان را به دیگر زبان های جهانی برتری میبخشد . اگر واژگان بیگانه و دستورهای بیگانه را از این زبان بزداییم خواهیم دید که تا چه اندازه آسان و روان خواهد شد .
به هر روی ما باید تا می توانیم از به کار بردن دستور دیگر زبانها در زبان خود پرهیز نماییم و بکوشیم واژه ها و نام های عربی را به صورت پارسی بنویسیم مثلا :


*مرتضی را به صورت مرتضا ( همانگونه که خوانده می شود – برابر با دستور زبان پارسی )
*کبری را به صورت کبرا
*یحیی را به صورت یحیا
*حتی را به صورت حتا
*و...


این نکته را در یاد داشته باشیم که هر واژه همانگونه که خوانده میشود باید نوشته شود !
با زدودن این نادرستی ها از بان پارسی می توانیم گام های دیگری نیز برداریم و آن زدودن " حرف " های بیگانه از زبان است که در آن صورت بسیار تا بسیار پارسی نوشتن آسان میشود و فرزندان ایرانی در آموزشکده ها دیگر نیاز چندانی به درسی با نام "املاء" نخواهند داشت , چرا که دیگر نیازی نیست برای نوشتن واژه هایی مانند " صابون " یا " قسطنطنیه " فراوان زمان صرف شود و در آخر هم حرف ها جا به جا نوشته شود, به این دلیل که تنها یک حرف وجود دارد و از میان  حرف های تکراری مانند " ط" و "ت" تنها یکی در زبان رایج است و آن شکل پارسی آن است .
بنابراین هنگامی که به کودک ایرانی می گویند بنویس " تلاطم" به آسانی و بدون دشواری و اندیشیدن می نویسد " تلاتم " و زمانی را صرف آن نمی کند که ببیند آیا "ت" نخست را به صورت ت باید بنویسد یا ط و ...
با زدودن هشت حرف " ث، ح، ص، ض، ط، ظ، ع، ق " که ویژه ی زبان عربی است , خواهیم دید که تا چه اندازه پارسی نوشتن آسان خواهد شد و هم چنین نیازی به املا هم نیست .
به یاد داشته باشیم که در پارسی نوشتن از این هشت حرف بهره نگیریم . برخی از واژه های پارسی که با بهره بردن نادرست ازین هشت حرف عربی شکل عربی پیدا کرده اند:


صد، شصت، غلطیدن، طپیدن

که آرایش درست و پارسی آنها به گونه ی زیر است:

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ادبيات پيش‌گويانه، جايگاهي ويژه در آموزه‌هاي برخي دين‌هاي جهان دارد و غالباً چنان است كه در قالب مكاشفاتي كه به يك پيامبر يا يك روحاني برجسته دست مي‌دهد، آگاهي‌هايي را در مورد حوادث «آخرالزمان» بازگو مي‌نمايد. آيين زرتشت در مقام ديني كهن و پرنفوذ، داراي يكي از غني‌ترين آثار پيش‌گويانه است. اين آثار كه در اصل، توصيف‌گر آخرت‌شناسي اصيل مزدايي‌اند، از بدي‌ها و تباهي‌هاي آخرين مقطع تاريخ مي‌گويند و از اميد به استقرار ملكوت خداوند بر زمين سخن مي‌رانند.
ادبيات پيش‌گويانه‌ي زرتشتي، چون ديگر آموزه‌هاي اصيل آن، تأثيرات كلان و گسترده‌اي بر اديان سامي – ابراهيمي پس از خود داشته و امروزه آشكار شده است كه بخش عمده‌اي از آثار پيش‌گويانه‌ي يهودي (مانند بخش‌هايي از كتاب‌هاي دانيال و اشعيا و ارميا) و مسيحي (مانند مكاشفه‌ي يوحنا) و اسلامي (مانند احاديث مربوط به اوضاع آخرالزمان) از آموزه‌هاي پيش‌گويانه‌ي زرتشتي اثر گرفته است (بويس، ص 493 به بعد؛ هدايت، ص 155- 129).
محتواي آثار پيش‌گويانه‌ي زرتشتي (مانند متن‌هاي پهلوي زبان «زند وهومن يسن» و «يادگار جاماسپ») تركيبي است از آموزه‌هاي فرجام‌شناختي اصيل زرتشت، مبني بر ظهور منجياني در آخرالزمان، دررسيدن رستاخيز و فرش‌گردي و نابودي نهايي اهريمن و استقرار ملكوت خداوند بر زمين؛ و «هزاره‌گرايي بابلي» كه بر پايه‌ي آن، حوادث معيني در دوره‌هاي خاصي از زمان، به تكرار، واقع مي‌شود.
موضوع مهم‌ترين اثر پيش‌گويانه‌ي زرتشتي كه به «زند وهومن يسن / Zand-e Vohuman Yasn» معروف است و به زبان پهلوي نوشته شده و گويا مبتني بر بخش‌هاي از ميان رفته‌ي اوستا بوده كه سرانجام با افزوده‌هايي، در دوران پس از اسلام نگاشته شده است، مكاشفاتي است كه زرتشت بدان‌ دست مي‌يابد و ضمن آن، حوادث آخرالزمان را به گونه‌اي نمادين مشاهده مي‌كند و اورمزد نيز اين نمادها را با بياني پيش‌گويانه، براي وي تفسير مي‌نمايد كه چگونه در آستانه‌ي رستاخيز، زمين و موجودات آن دچار تباهي و آسيب و روي‌دادهاي شگرف و بسياري مي‌شود و سرانجام با ظهور منجياني، پليدي‌ها نابود مي‌گردد و رستاخيز در مي‌گيرد. البته غالب اين پيش‌گويي‌ها يادمان‌هاي مربوط به وقايع و فجايع هجوم مقدونيان و اعراب و مغولان به ايران‌اند كه با پيش‌گويي‌هاي مربوط به هنگامه‌ي رستاخيز و ظهور منجيان سه‌گانه‌ي زرتشتي (هوشيدر، هوشيدرماه، سوشيانس) آميخته شده‌اند. در آموزه‌هاي فرجام‌شناختي زرتشتي، باور بر آن بود كه هزار سال پس از زرتشت، نخست تباهي و پليدي و كاستي در زمين فزوني مي‌گيرد و سپس با برآمدن منجياني موعود، نيروهاي اهريمني نابود شده و با وقوع رستاخيز،‌ سعادت و بي‌مرگي و نيكويي، جاودانه از آنِ مردم مي‌شود. مندرجات متن «زند وهومن يسن» نيز بر همين محور استوار است.
در كتاب «زند وهومن يسن»،‌ نشانه‌هاي پايان هزاره‌ي زرتشت و دررسيدن آخرالزمان، از زبان اورمزد چنين بازگو مي‌شود:
* در آن پست‌ترين هنگام، يك صد گونه و يك هزار گونه و ده هزار گونه ديوان ژوليده موي از تخمه‌ي خشم، برسند. آن بد تخمان از ناحيه‌ي خراسان به ايران‌شهر بريزند. افراشته درفش باشند و زين سياه دارند و موي ژوليده بر پشت دارند … اين ده‌هاي ايران را كه من – اورمزد – آفريدم، به زيان‌جويي و بي‌داد بركنند (هدايت، ص 9-38).
* اندر آن هنگام،‌ همه‌ي مردم فريفتار و بدخواه يك‌ديگر باشند و آزرم و دل‌بستگي و روانِ دوستي از جهان برود (همان، 40-39).
* خورشيد راست‌تر و نهفته‌تر، و سال و ماه و روز كوتاه‌تر باشد و زمين تنگ‌تر و راه‌ها دشوارتر باشد و ميوه تخم ندهد و رستني‌ها و دار و درخت بكاهد و مردم كوتاه‌تر زايند و هنر و نيروي ايشان كم باشد و فريفتار و بي‌دادتر باشند و سپاس و آزرم نان و نمك ندارند (همان، ص 40).
* ابر سهم‌گين همه‌ي آسمان را چون شب تار كند. باد گرم و باد سرد بيايد و ميوه و تخمه‌ي دانه‌ها را ببرد و باران نيز به هنگام خويش نبارد و بيش‌تر «خرفستر» [= حشرات و جانوران وحشي] ببارد تا آب (همان، ص 44).
* جوانان و خردسالان بيم‌ناك باشند و ايشان را هواي بازي و رامش از دل برنيايد (همان، ‌ص 44).
* زمين دهان بازگشايد و هر گوهر و فلزي پديدار شود، چون: زر و سيم و روي و قلع و سرب (همان، ص 45).
* در آن هنگام سخت، شب روشن‌تر و سال و ماه و روز سه يك بكاهد و زمين برآيد و آفت و مرگ و نيازمندي به جهان سخت‌تر باشد (همان، ص46).
* چون [ديوان ژوليده موي] بيايند، خورشيد نشان سهم‌ناكي بنماياند و ماه از رنگ بگردد و در جهان سهم‌ناكي و تيرگي و تاريكي باشد؛ به آسمان نشانه‌هاي گوناگون پديد آيد و زمين لرزه بسيار باشد و باد سخت‌تر آيد (همان، ص 50).

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

نگار پاكدل :

زبان‌شناسان اروپايي بيش از يكصدو سي سال پيش، درست هم‌زمان با ٢٦ شهريورماه،(برابر با زمان پادشاهي ناصرالدين‌شاه ١٧ سپتامبر ١٨٧٢) در  پايان نشست سه روزه خود در شهر برلين پس از بررسي و كاوش چهار زبان را زبان‌هاي كلاسيك دانستند، كه  اين ٤ زبان سانسكريت، يوناني، لاتين و فارسي بودند.
در اين نشست، زبان‌هاي هند ـ اروپايي مورد بررسي قرار گرفته بود. اين نشست، زبان فارسي را از نظر كلاسيك، دومين زبان (پس از زبان يوناني) گذاشت. زبان فارسي از لحاظ دير‌پايي يك سده از لاتين و 12 سده از زبان انگليسي جلوتر است. در همين نشست، زبان اوستايي شاخه‌ي بدون گوينده زبان فارسي، خوانده شد.
حال چه ويژگي‌هايي يك زبان را در رديف زبان‌هاي كلاسيك جاي مي‌دهد:
نخست باستاني باشد.
دوم از ديدگاه ادبي و چامه‌سرايي بسيار توانگر باشد.
سوم در ازاي بيش از هزار سال زندگي خود دگرگوني‌هاي اندكي در واژه‌هاي آن پديد آمده باشد.
البته هيچ زباني در گذر زمان ازدگرگوني‌ها در امان نبوده است ولي هرچه اين دگرگوني‌‌ها كمتر باشد، آن زبان كلاسيك‌تر است و پايداري بيشتري دارد. زبان ايرانيان اينك همان است كه فردوسي و حافظ به آن(زبان) شعر گفته‌اند؛ همان واژه‌ها، عبارات و دستور زبان را دارد.
در نشست برلين، زبان‌شناسان پذيرفتند كه ادبيات فارسي در قرون وسطي در صدر(پيشگاه) ادبيات ديگر ملت‌‌ها بوده و ايران در آن سده‌ها بيش از هر ملت ديگري سراينده، نويسنده و انديشمند‌(حكيم = فيلسوف) داشته‌ است.
در نشست‌هاي سال‌هاي 1922 و 1936، جايگاه زبان فارسي (مرتبه دوم) در ميان زبان‌هاي باستاني و كلاسيك هند و اروپايي بار ديگر تاييد شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

دانشمندان ایران شناس زبان پارسی را به سه دورة پارســی باستان و پارسی میانه یا زبان پهلوی اشکانی و ساسانی و پارسی جدید یا پارسی دری تقسیم کرده اند .

پارسی باستان
پـارسی باستان همان زبان دورة هخامنشی است که به خط میخی نوشتـه مــی شد . این خط از علاماتی به شکل میخ تشکیل می شود که از چپ به راست نوشته می شده است .

ابداع خط میخی
ایرانیان خط میخی را از اقوام پیش از خود ، آشوریها و عیلامی ها فراگرفتند و خط آنان را که بسیار دشوار بود و بیش از سیصد علامت داشت اصلاح کرده به چهل و دو علامت رسانیدند و آنرا به صورت الفبایی مرتب نمودند .


از مجموع سنگ نبشته ها و الواح میخی که بر روی سنگها و خشتهای پخته و فلزات بدست آمده در حدود چهارصد کلمه غیر مکرر باقی است که اگر دویست کلمة دیگر را که در کتابهای یونانی بمناسبتی ذکر شده بر این عدد بیفزاییم ، مجموع لغات پارسی باستان که تا کنون یافت شده به ششصد کلمه می رسد .

کتیبه بیستون
مفصل ترین کتیبه های هخامنشی سنگ نبشتة داریوش بزرگ در بیستون است . این کتیبه در کنار جادة کرمانشاه به بغداد قرار دارد . نام این محل بیستون می باشد که در اصل بغستان یعنی جای بغان و خدایان بوده است

در این کتیبه گذشــته از تصویر داریـوش و نه تن از امیران نافرمان که دست بسته در نزد او ایستاده اند و اهورامزدا از بالا به ایشان می نگرد ، شرح حال داریوش در آغاز سلطنت خویش به زبان و خط میخی پارسی باستان آمده و به دوزبان و خط میخی بابلی و عیلامی نیز ترجمه شده است .

کاشف این کتیبه ، هانری راولینسون Rawlinson دانشمند معروف انگلیسی است که در سال 1836 میلادی به خواندن آن آغاز و در سال 1839 به کشف همه الفبای میخی پارسی باستان نایل آمد .
خط آرامی
غیر از خط میخی که فقط در نوشتن کتیبه ها بکار می رفت ، خط آسان دیگری در آن زمان در میان مردم معمول بود که آن را خط آرامی می نامند .
خط آرامی از انواع خطوط سامی است که از خط الفبایی فینیقی اقتباس شده و بیست و دو حرف به شرح زیر دارد :
ابجد ؛ هوز ؛ حطی ؛ کلمن ؛ سعفص ؛ قرشت.
این حروف به همین ترتیب به زبان عربی نیز راه یافته است .

خط واسطه در سراسر امپراطوری
داریوش بزرگ پس از برقراری امنیت در ایران چون مردم غالب ایالات ایران به زبانهایی غیر از پارسی باستان سخن می گفتند و بیشتر ایشان پارسی نژاد نبودند ، برای برقراری ارتباط بین شاهنشاهی عظیم خود به فکر آن افتاد که زبانی را بعنوان واسطه برگزیند .

پس زبان و خط آرامی را که سابقاً در بین النهرین و سوریه رواج داشت و خط آن نسبت به زبانهای دیگر آسانتر بود و بر روی پوست و پاپیروس بآسانی نوشته می شد برگزید .

دانشمندان امروزه این خط و زبان را آرامی شاهنشاهی نامیدند .

داریوش به جای آنکه خود و یا درباریانش به زبان آرامی آشنا باشد ، گروهی از دبیران و کاتبان آرامی را استخدام کرد .
این عده علاوه بر زبان مادری خود ، آرامی ، زبان پارسی باستان را نیز بخوبی می دانستند .

دبیران
سپس داریوش این گروه دبیران را بنا به احتیاجات محل به تعداد لازم ، به یکی از ولایات و ایالات ایرانی فرستاد و فرمان داد که ایشان دبیران و مــترجمان دولـــت در سراسر شاهنشاهی هخامنشی باشند .

وی هر گاه مـی خواست نامه یا بخشنامه ای را به ولایات ابلاغ کند ، یکی از دبیران آرامی زبان خود را می طلبید و نامه ای را که بنا بود بنویسد برای او تقریر می کرد و دبیر آرامی نژاد ، همان جا آن نامه را به خط و زبان آرامی می نوشت ، سپس آن نامه یا بخشنامه به استانداران ابلاغ می شد .

چون نامه یا بخشنامه ای به استانداری می رسید او فوراً دبیر آرامی زبان خود را می خواست و آن دبیر چون محرم اسرار دولت نیز بود بلافاصله آن نامه را خــوانده و به زبان پارسی ترجمه می کرد و استاندار به مفاد آن فرمان رفتار می نمود .


+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

نگار پاكدل :

دوره‌ي سامانيان را مي‌توان دوره‌ي پیشرفت زبان وادبیات دری دانست، سامانیان 128 سال برتمام محدوده‌ی افغانستان امروزی، ماورالنهر و بخشي از کشورهای فارس حکمروایی داشتند و در زمان فرمانرواي‌شان زبان فارسی را در تمام قلمرو خویش گسترش دادند و اين‌چنين زبان و فرهنگ ايران را زنده كردند.
كهن ترين نسك‌هاي تاریخ، طب، جغرافی و نجوم در زمان سامانیان به فارسی نوشته و ترجمه شده است.
سامانیان امکان آن را فراهم آوردند تا شاعران فارسی زبان همچون رودکی با زبان خود به سرايش شعر بپردازند.
درکتاب«لباب الالباب» از 27 شاعر دری زبان نام برده شده است که همه‌شان در دوره‌ي ساماني می‌زیستند، مانند رودكي، ابوشکور بلخی، ابوالموید بلخی، شهید بلخی، معروفی، رابعه بلخی و...  كه رودكي را مي‌توان بزرگترین شاعر دوره‌ي سامانیان  به شمار آورد.
به گفته‌ي «جليل دوستخواه» (ايرانشناس)، باليدن و گسترش و كمال‌يابي زبان فارسي از سده‌ي سوم هجري و با به فرمانروايي رسيدن دودمان‌هاي ايراني تبار در گوشه و كنار ايران زمين، به ويژه در ‌خراسان و سيستان و ري و كاهش نسبي‌ قدرت و نفوذ گماشتگان دستگاه خلافت بغداد، شتاب بيشتري گرفت و با نگارش و نشر رسا‌له‌ها و كتاب‌ها و ديوان‌هاي زياد، دربرابر زبان عربي‏، قد برافراشت و به زودي عرصه‌ي انديشه و ادب وهنر و فرهنگ را از آن زبان بيگانه باز پس گرفت.
رسول رهین، استاد دانشگاه كابل، گفته؛ دودمان سامانی که پس از صفاریان در بلخ روی کار آمدند در پيشرفت زبان و ادبیات فارسی دری نقشي ويژه و اساسی بازی کرده‌اند، به ويژه پسران احمد سامانی، اسماعیل و نصر كه اساس سلطنت سامانی را گذاشتند، دوره‌ي سامانیان را می‌توان نخستین دوره‌ي پيشرفت زبان و ادبیات فارسی دری به‌شمار آورد، چرا كه برای اولین بار پایه های تکامل ادبیات فارسی دری نهاده شد و بهترین شاعران و سخن‌سرایان ظهورکردند، پایتخت سامانیان مرکز ادبا ی بزرگ بود، بر این اســــاس بنیاد نظم و نثر ادبیات فارسی دری پس از اسلام در دوره‌ي سامانیان ریخته شد، بزرگترین نمونه‌ي تکامل شعر در این دوره رودکی است و از بهترین نمونه های نثر تاریخ بلعمی، دوره‌ي سامانیان به فراواني شاعران و نویسندگان که بر ادب فارسی دری  تاثير گذار بوده‌اند شهره است، زبان فارسی دری دارای ادبیات خوب و واژگان پرمایه، زیبا، و مفید بوده و سبک آسان و پرشکوهی داشته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

دكتر منصور رستگار فسائى

واژه «اژدها»– كه در فارسى صورتهایى دیگر چون اژدر، اژدرها و اژدهاك دارد– به معنى «مارى باشد عظیم بزرگ، با دهان فراخ و گشاده و كنایه از مردم شجاع و قهرآلود هم هست و رایت و سر عَلم را نیز گویند و پادشاه ظالم و ضحاك ماران را هم گفته‌اند»(1) و لقب ضحاك نیز هست؛ چنان‌كه خاقانى گوید:
در دل غم اژدها نیارم/ كافریدونى درفش دارم
و نیز «اژدها» نوعى آتشبازى است، وحید در تعریف آتشباز گوید:
چون آن پر فسون برد افسون به كار/ زدم اژدها ریخت تخم بهار
حكیم اسدى در تعریف «اژدها» گوید:
سرش پیسه، از موى چون كوه تن/ چو دودش دم و همچو دوزخ، دهن
دو چشم كبودش فروزان ز تاب/ چو دو آینه، از تف آفتاب
زبانش چو دیو سیه، سرنگون/ كه در دم ز غازى سر آرد برون
ز دنبال او، دشت هر جاى جوى/ بهر جوى در، رودى از زهر اوى
چو بر كوه سودى، تن سنگ رنگ/ به فرسنگ رفتى چكاچاك سنگ(2)
در «فرهنگ جهانگیرى» آمده است كه اژدها چهار معنى دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1390ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

پیشینه استفاده از کلمه "روزنامه" یا " روزنامچه" در ایران  را می توان در قرون اولیه اسلامی پی گیری کرد. این واژه در کتبی چون یتیمه الدهر ثعالبی و معجم الادبای یاقوت حموی، به معنای شرح زندگی و بیان وقایع مهم زندگی پادشاهان و وزرا و بزرگان هر عصر به کار می رفته است. تا اوائل دوره قاجار هم روزنامه به همین معنا به کار می رفته است؛

آخرین کتاب هایی که با این تعریف و تحت عنوان روزنامه در ایران تالیف شده است، روزنامه میرزا محمد خان، کلانتر شیراز در شرح وقایع زندیه و روزنامه خاطرات محمد حسن خان اعتماد السلطنه می باشد. در دوره قاجار به گزارش‌های وقایع نگاران دولتی که از شهرستان‌ها اخبار جاری را به دولت مرکزی می‌نوشتند، نیز روزنامه گفته می‌شد. تجار و بازرگانان هم برای محاسبات تجاری خود اقدام به تهیه الواح و دفاتری می کردند که در اصطلاح به آن روزنامه یا روزنامچه گفته می شد.

اما اولین آشنایی ایران با روزنامه به معنای جدید و امروزی اش به زمان صفویه و عصر شاه عباس بر می گردد که بر اثر برقراری روابط سیاسی و تجاری فعال با کشورهای اروپایی، روزنامه های اروپایی به ایران وارد شدند؛ البته این روزنامه ها به تعداد بسیار کم به ایران وارد شده و در اختیار گروه اندکی از صاحب نظران و بزرگان قرار می گرفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1390ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

اَرداویراف ‌نامه یا اَرداویرازنامه نام یکی از کتاب‌های نوشته شده به زبان پارسی میانه است که از پیش از اسلام بجا مانده‌است.ویراف مقدس، نام یکی از موبدان که به عقیده پارسیان صاحب معراج بوده و ارداویراف ‌نامه معراج نامه اوست. داستان دینی ارداویراف همانندی زیادی با کمدی الهی دانته دارد و پژوهشگران بر این باورند که دانته در آفریدن اثر خود از منابع عربی یاری گرفته و آن منابع به نوبه خود از ارداویراف ‌نامه اقتباس کرده‌اند.

کتاب معروف ارداویراف ‌نامه تصویر جامعی را از دوزخ در زرتشتیگری بدست می‌دهد. این کتاب که ظاهرأ در قرن سوم هجری به رشتهٔ تحریر درآمده‌است، یکی از منابع مهم تاریخ شفاهی آئین باستانی زرتشتی است. از محتوای کتاب چنین برمی‌آید که متن اصلی پهلوی آن به اواخر دورهٔ ساسانی تعلق داشته‌است. کتاب داستان سفریکی از قدیسین دین زرتشت به وادی روح است. این مرد ویراف نام دارد که او را اردا بمعنای قدیس لقب داده‌اند. ارداویراف را مؤبدان آئین مزدیسنی شربتی مخدر و مقدس می‌خورانند که تحت تأثیر آن وی به مدت سه شبانه روز به خواب می‌رود و پس از بیداری داستان سیروسلوک روحی خود را برای دیگران بازگو می‌کند. گرچه قصهٔ سیروسلوک روحی اردا ویراف جنبهٔ موهومی دارد و آشکارا از تأثیر بنگ یا مخدری شبیه به آن سرچشمه گرفته‌است، باز منبعی بی نظیر از برداشتی که زرتشیان ازبهشت وجهنم داشته‌اند را به ما ارائه می‌دهد.

داستان

در دیباچه ترجمه کهن ارداویراف نامه به پارسی چنین آمده‌است: ایدون گویند که چون شاه اردشیر بابکان به پادشاهی بنشست، نود پادشاه بکشت و بعضی گویند نودوشش پادشاه بکشت و جهان را از دشمنان خالی کرد و آرمیده گردانید و دستوران و موبدانی که در آنزمان بودند همه را پیش خویشتن خواند و گفت که دین راست و درست که ایزد تعالی بزرتشت... گفت و زرتشت در گیتی روا کرد مرا بازنمائید تا من این کیشها و گفت و گویها از جهان برکنم و اعتقاد با یکی آورم و کس بفرستاد بهمه ولایتها، هرجایگاه که دانائی و یا دستوری بود همه را بدرگاه خود خواند. چهل هزار مرد بر درگاه انبوه شد. پس بفرمود و گفت آنهایی که ازین داناترند باز پلینند. چهارهزار داناتر از آن جمله گزیدند و شاهانشاه را خبر کردند و گفت دیگر بار احتیاط بکنید، دیگر نوبت از آن جمله قومی که به تمیز و عاقل و افستا و زند بیشتر از بردارند جدا کنید. چهارصد مرد برآمد که ایشان افستا و زند بیشتر ازبر داشتند. دیگرباره احتیاط کردند در میان ایشان چهل مرد بگزیدند که ایشان افستا جمله از بر داشتند. دیگر در میان آن جملگی هفت مرد بودند که از اول عمر تا به آن روزگار که ایشان رسیده بودند بر ایشان هیچ گناه پیدا نیامده بود و بغایت عظیم پهریخته بودند و پاکیزه درمنشن و گوشن و کنشن و دل در ایزد بسته بودند. بعد از آن هر هفت را بنزدیک شاه اردشیر بردند. بعد از آن شاه فرمود که مرا میباید که این شک و گمان از دین برخیزد و مردمان همه بر دین اورمزد و زرتشت باشند و گفت و گوی از دین برخیزد چنانکه مرا و همه عالمان و دانایان را روشن شود که دین کدامست و این شک و گمان از دین بیفتد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ماتیکان گجستک ابالیش (Matikan-i gujastak abalish) یکی از کتابهای پهلوی است که در زمان تازش تازیان به ایران نگاشته شده است. نویسنده این کتاب آذرفَرَنبَغِ فرخ‌زادان است. این کتاب نخستین بار از سوی بارتلمی، خاورشناس فرانسوی، در سال ۱۸۸۷ میلادی به چاپ رسید.

پیش‌زمینه

ماتیکان در زبان پارسی میانه به معنی کتاب است. گجستک به معنی "گجسته" و نفرین شده و ابالیش گونهٔ پهلوی نام عبداللیث است. بر این پایه نام این نسک به پارسی نو می‌شود نسک عبداللیث گجسته یا (کتاب عبداللیث ملعون). درونمایه این کتاب اینگونه است که یکی از "زرتشتیان" شهر استخر در پارس به نام "دین‌هرمزد" پس از تازش عرب‌ها مسلمان می‌شود و نام خود را عبداللیث می گذارد. سپس دین‌هرمزد به دربار مأمون، خلیفه ی عرب در "بغداد" می‌رود و یکی از "موبد"ان زرتشتی به نام آذرفرنبغ پسر فرخ زاد نیز به بغداد رفته و در دربار مأمون با عبداللیث (دین‌هرمزد) به مباحثه و مناظره می پردازد و در پایان آذرفرنبغ سرفراز و پیروز از این همسخنی و گفتمان بیرون می‌آید.

برگردان بند نخست کتاب

به نام یزدان کرفه‌گران (ثواب‌کاران)

چنین گویند که عبداللیث زندیک از باشندگان استخر، مردی بود دوستدار روان نیک. وی روزی گرسنه و تشنه برای دریافت صدقه (واج) به پشت آتشگاه آمد ولی کسی نبود تا او را واج دهد. به بیرون آمد و مردی که اهریمن خشم بدرونش راه یافته بود به پیشوازش آمد. وی به عبداللیث گفت: این چه کاریست؟ چگونه راضی می‌شوند که مردی چون تو بدینجا برسد و او را صدقه‌ای نداده، سست و خوار و بی آزرم دارند؟

نام عبداللیث نخست دین هرمزد بود. اندیشه او آشفت و خشم به پیکرش تاخت. او دست از کار ثواب یعنی نیایش به درگاه ایزد کشید و راه بغداد و درگاه امیرالمؤمنین پیش گرفت تا با همه ی دانایان زرتشتی و تازی و یهودی و ترسای پارس مباحثه کند. ....

این متن اولین بار توسط "صادق هدایت" در سال 1319 از پهلوی به پارسی برگردانده شده است که در مجموعه نوشته های پراکنده، انتشارات امیر کبیر 1342 به کوشش حسن قائمیان به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

اندرزنامه آذرپادِ مِهراِسپندان (اندرچی آتورپات مهراسپندان) کتابی است به زبان پارسی میانه دربرگیرنده اندرزهایی که آذرپادِ مِهراِسپندان (290 تا 371 میلادی)، موبدان‌موبد ایران در زمان شاپور دوم ساسانی به فرزند خود «زرتشت» میداده است. این کتاب دارای 1730 واژه در 172 سطر است. این پندنامه از برجسته‌ترین قطعات ادبی به زبان پهلوی است که به ما رسیده است.

از دیگر اندرزنامه‌های معروف به زبان پارسی میانه می‌توان از اینها نام برد:

  • بزرگ میترای بُختگان (اندرزنامه بخت آفرید و بزرگمهر و خسرو انوشیروان)
  • پندنامه بهزاد فرخ فیروز
  • اندرز فرنبغ فرخ زاد
  • اندرز اوشنر دانا
  • اندرز دانایان به مزدَیَسنان
  • اندرز پوریوتکشیان
  • اندرز پیشینیان
  • اندرز دستوران به بهدینان
  • اندرز خسرو کواتان (قبادان)
+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

دینْ‌کرد یا دینکرت کتاب سترگی است به زبان پارسی میانه (پهلوی)، که آن را به‌درستی "دانشنامهٔ مَزْدَیَسْنی" و یا "درسنامهٔ دین مزدایی (زرتشتی)" خوانده‌اند. واژهٔ "دینْ‌کرد" (dēnkart در پارسی میانه) را می‌توان به "کرده‌ها (کارها)ی دینی" و نیز "نوشتهٔ دینی" برگردانید. این گردآوردهٔ بزرگ خود دارای ۹ نسک است، که از آن میان نسکهای نخست و دوم و نیز پاره‌ای از نسک سوم آن به دستان ما نرسیده است. دینْ‌کرد فراهم‌آمده از نوشته‌هایی است که زمان نگارش و نیز نویسندگان آنها سراسر شناخته نیستند، و نسکی که در دستان ماست بر پایهٔ این نوشته‌ها در سده‌های نهم و دهم پس از زایش (میلاد) به دست دو تن از فرهیختگان تاریخ فرهنگ ایران‌زمین، به نامهای آذرفَرْنْبَغ فرخزادان و آذربادِ امیدان گردآوری و سامان‌بندی (تنظیم) شده است. آذرفَرْنْبَغ فرخزادان همان فرزانه‌ای است که در دربار مأمون، خلیفهٔ عباسی، با زرتشتی به‌اسلام‌گرویده‌ای به گفتگو پرداخت و از این گفتگو پیروز بیرون آمد. (گزارش این گفتگو در ماتیکان (رساله‌ی) گجستگ ابالیش آمده است.

در این دانشنامهٔ بی‌همتا - که بهرام فره‌وشی آن را "یک دانش‌نامه علوم دینی و عقلی"، و فریدون فضیلت آن را "گرانْ‌سنگ‌ترین بُنْ‌نوشتِ پهلوی از دانایان پیشین" می‌خواند - در زمینه‌ها و گستره‌های زیر سخن به میان آمده است: یزدان‌شناسی (الاهیات)، فرزانش (فلسفه)، اسطوره‌شناسی، دینْ‌گفتارشناسی (کلام)، دلْ‌آگاهی (عرفان)، اخلاقْ‌آیینیک، آداب دینی، زندگانی زرتشت، پیدایش جهان، سزاشناسی (حقوق)، ساستاری (سیاست)، شهرداری و کشورداری، چم‌آوری (منطق)، مزداهیک (ریاضیات)، اندازش (هندسه)، گیتیک (فیزیک)، اخترشناسی، پزشکی، و دانشها و شاخه‌های دیگر

+ نوشته شده در  جمعه 6 آبان1390ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

عجم (Ajam-Ajaam- Hajam) در زبان فارسی و در بیشتر زبانهای آسیایی مانند زبان هندی، زبان اردو، زبان پشتو، زبان بلوچی، زبان کردی، زبان ترکی، معنی ایرانی و زبان فارسی می‌‌دهد، اما در زبان عربی امروزه به معنی غیر عرب بکار می‌‌رود.

واژه عجم

 در برهه‌ای از تاریخ به کسی که زبان عربی را متوجه نمی‌شد عجم می‌‌گفتند که این لقب بیشتر به ایرانیان اطلاق می‌‌شد. در دوره بنی امیه این کلمه کاربرد تحقیر آمیز داشت اما امروزه معنای لغوی نفهم وبه معنای فردی که عربی را نمی‌داند کاربردی در ادبیات عرب ندارد. البته هنوز هم در بعضی از شهرهای خلیج فارس بعضی اعراب سنی افراطی و یا عده‌ای قوم پرستان تندرو مانند صدام، کلمه عجم را برای تحقیر بر ضد شیعیان بکار می‌‌برند اما کاربرد تحقیر آمیز این واژه در ادبیات عرب اکنون جایگاهی ندارد.

عجم بصورت هجم و هخم و هیم نیز تلفظ شده است. احتمال دارد بین واژه هخامنش و و کلمه عجم ارتباط وجود داشته باشد. زیرا کلمه جم و یم که ریشه اصلی عجم هستند در زبان لاتین بصورت خ Haxâm تلفظ می‌‌شود البته کلمه هخامنشی در سنگ نوشته‌ها و در متون لاتین وجود دارد.

این فرضیه وجود دارد که آیا بین عجم و هخم ارتباط اتیمولوژی وجود دارد یا خیر در قدیمی‌ترین متون فارسی، جمشیدیان، جم، عجمیان و عجمان داریم. اماواژه هخامنشیان در ادبیات فارسی بعد از اسلام نیست.

ریشه‌های واژه عجم

 جم +ال = الجم = اجم =عجم پیوند واژه‌ای و تاریخی با جم شید و جم دارد.

جم نام کوچک جمشید پادشاه افسانه‌ای ایران است که با شخصیت حضرت سلیمان یکی دانسته می‌‌شود. جمشید از دو واژه جم و شید تشکیل شده است. جم و یم از یک ریشه است و معنی دریا و اقیانوس و گروه می‌‌دهد و شید یعنی درخشندگی همیشگی و هم معنی خور است که برای مبالغه در معنی با شید ترکیب می‌شود و خورشید خوانده می‌شود که تابناکی ابدی را برساند. جمشید بر روی هم مفهوم جم درخشان، دریای نور، خورشید تابان، دریای تابناک، فروغ جاودان را می‌‌رساند.

کلمه عجم قبل از اینکه به این معنی بکار برود قرنها فقط برای ایرانیان و سرزمین ایران بکار می‌‌رفت کما اینکه امروزه در خوزستان، اعراب هنوز هم به فارس عجم می‌‌گویند و این عبارت نه تنها تحقیر آمیز نبود بلکه موجب افتخار بود بطوری که بعضی از عربها حتی در دوره جاهلی داستان‌های شکوه کسرایان عجم و ملک جم را با افتخار نقل می‌‌کردند. سپس عجم در یک برهه از تاریخ فقط برای فارسها و مترادف پارسیان بکار گرفته می‌‌شد. برای اولین باردر دوره بنی امیه کاربرد تحقیر آمیز کلمه عجم برای مترادف فارس و مجوس بیان شده است.

بعدها بدلیل صرفی بودن زبان عربی جم و عجم به واژه‌های متعددی مانند معجم، عجمه و غیره تبدیل شد.

ریشه

کلمه یم و جم به معنی گروه و دسته و به معنی آب و رودخانه و یا دریا است. نام یکی از مشهورترین پادشاهان یا پیامبران اساطیری ایران نیز با آن پیوند دارد. ریشه سامی و یا آریایی این کلمه قابل اثبات نیست امادرعربی کلمه با حروف (وای) شروع نمی‌شود پس یم نمی‌تواند عربی باشد. چون وزن آن هم عربی نیست. طبق قاعده زبان عرب به اسم جم الزاماٌ ال اضافه می‌‌شود بصورت الجم. اما چون ج در "جم" از حروف شمسی است بنا برین در آن حرف "ل" تلفظ نمی‌شود. جم و یم در زبان عرب نیز به معنی دریا برکه و انجمنی بوده و همان معنی لفظی نام طبقه روحانیون قدیم ایران یعنی مغ مجوس ، همان عاد تورات و قرآن بوده است.

جم کی بود؟

 جم كه در اوستا، یم و در زبان پهلوی و زبانكردی جمشید و جمشیر و جم و گاهی هجم بیان شده است نامی است که بزرگان متعددی در تاریخ به آن نامیده شده‌اند ولی جمشید شاهنامه از اولین پادشاهان و پیامبران ایرانی محسوب می‌‌شود كه بر اساس نوشته‌ها و داستان‌های شفاهی و كتب خداینامه ها، اختراع لباس، نگارگری، كشف فلز، ساختن گرمابه، پزشكی و جشن نوروز را به او نسبت داده‌اند صفات این پادشاه شباهت زیادی به نوح در قران دارد و بعضی وی را با حضرت سلیمان یكی دانسته اند. در اوستا آمده است در زمان جم شید ۳۰۰ سال مرگ و بیماری نبود اهورا مزدا از او خواست كه پیامبرش در روی زمین باشد ولی او شهریاری را پذیرفت. در یكی از سالها سرما بشدت فزونی یافت او دژی بنام جم كرات (ورجمكرت) ساخت و حیوانات را در آن جای داد. در دوره او حیوانات فزونی یافتند. او جامی داشت كه در آن تمام اسرار نهان را می‌‌دید نگاه كردن به گوی شیشه‌ای و اسرار گفتن از این دوره رایج شده است، سرانجام او ادعای خدایی كرد و گمراه شد پس ضحاك بر او چیره شد و به تعبیر فردوسی:

منی كرد آن شاه یزدان شناس         ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

همچنین نام دیگر زرتشتیان یعنی گبر (گور) را نیز دردست داریم که باز به همین معنی جمع مردم و انجمن گرد آتش می‌‌باشد. می‌‌دانیم این کلمه در نام فرقه بزرگ گورانهای ایران باقی مانده است.

کلمه عجم به طور اساسی با نام جم (جم شید اساطیرایرانی) پیوند دارد چه جمی که با اژیدهاک ثانی (ضحّاک، آستیاگ) مربوط می‌شده شخصی ازقوم مغان آذربایجان بوده که به قول کتسیاس و منابع اوستایی سپیتمه (یعنی دانای سفید و مقّدس)نامیده می‌شده است. کتسیاس نام سپیتمه را درفهرست نام حکمرانان ماد اسپنداس (ارمغان کننده خوشبختی) آورده (در اوستا نیز بدین معنی لفظی اشاره شده است) و به وی به عنوان آخرین فرمانروای ماد حکومت سی وپنج سال قائل شده و نام دیگر او را آستی گاس (صاحب و وارث تخت) آورده است. می‌‌دانیم که وی زیردست آستیاگ پدر زن خویش بوده و هم‌زمان با آستیاگ در آذربایجان واران و ارمنستان حکومت نموده است. از جانب دیگر میدانیم که این فرد در واقع همان پدر زرتشت سپیتمان است که در شهر رغه آذربایجان یعنی مراغه حکومت می‌کرده است و در تواریخ اساطیری ایران تحت نام‌های ایرانی جم (همزاد) و هوم هامان (دانای نیک) و گودرز (دارای سرودهای با ارزش) معرفی گردیده است. دلیل این وجه تسمیه‌ها جز مغ بودن شخص وی نبوده است چه همانطوریکه گفتیم نام جم در اینجا همچنین مطابق با همان جمّ عربی و عاد عبری ومغ و گور ایرانی به معنی انجمنی است.

در اوستا، فرگرد دوم وندیداد در مورد این جم گفته شده که وی ورجمکرت (یعنی قلعهً جمشید) را ساخت و جای آن در کنار رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) ذکر شده است که اکنون ویرانه‌های این دژ کوهستانی در آنجا قلعه قیزلار (یعنی دژجنگجویان) نامیده می‌شود و در حدود ۱۴ کیلومتری جنوب مراغه در کنار روستای لیلی داغی واقع شده است. در همین فرگرد دوم وندیداد در مورد آن آمده که زمان توفان بزرگ کولاک (در واقع تهاجم قبایل سکایی و سئوروماتی شمال دریای سیاه و قفقاز) جمشید (یعنی خورشید تابان ،دریای تابناک ،جم درخشان) با کسان خود در آن پناه گرفته بودند و این همان توفانی است که در قرآن تحت عنوان توفان قهر خدا برای قوم عاد (مغان، انجمنی ها) یاد شده است. می دانیم که رهبر ملکوتی قوم عاد در قرآن هود (هودا، یعنی دانای نیک) معرفی شده است که بی تردید منظوراز وی همان سپیتمه (دانای سفید و مقدّس) پدر سپیتاک (زرتشت) است که کتسیاس در موردش می‌گوید وی که داماد آستیاگ بود به دست کورش به قتل رسید چون او وارث تاج و تخت به شمار می‌‌رفت و رسماٌ به عنوان جانشین وی برگزیده شده بود. این خبر درست به نظر می‌‌رسد چون در یشتهای اوستا نیر به تصریح گفته شده که سپیتوره (برهً سفید) به همدستی اژی دهاک (ضحّاک) جم (جمشید) را کشت؛ چه نام سپیتوره (بره سفید) به وضوح نشانگر همان کوروش (یعنی قوچ، و اگر اصل آنرا کوره وش بدانیم «بسان نره اسب» معنی می‌‌دهد.) به هر حال بنا به روایت کتسیاس، کورش دو پسران سپیتمه با اسامی سپیتاک (که هرتسفلد ایران شناس معروف آلمانی به درستی وی را مطابق با همان زرتشت سپیتمان دانسته) و مگابرن را به حکومت نواحی بلخ و گرگان انتخاب نمود و با مادر ایشان یعنی آمیتیدا (دانای خانه، دختر آستیاگ) ازدواج کرد. یعنی این دو برادر (سپیتاک و برادر بزرگش مگابرن) در عمل تبدیل به پسر خوانده‌های کورش گردیدند و از همینجاست که از ترکیب ایندو با کمبوجیه سوم پسر تنی کورش سوم داستان اساطیری سه پسر فریدون (کورش) در شاهنامه پدید آمده است. که درآن سلم (مگابرن) و تور (کمبوجیه) قاتل ایرج (گئوماته زرتشت، سپیتاک بردیه) به شمار آمده‌اند. این براساس شایعه‌ای دروغین بوده چه قاتل اصلی گئوماته زرتشت (بردیه) همان داریوش (دقیانوس یعنی کشندهً شاه جوان و جاودانه) وشش تن همراهان وی بوده‌اند که در قرآن از آنها به عنوان اصحاب کهف نام برده شده است.

چنانکه از نوشته‌های هرودوت و کتسیاس بر می‌‌آید بعد از مرگ کورش، سپیتاک (زرتشت، زریادر) یا همان تنائوکسار (بردیه، یعنی بزرگ تن) از بلخ به پارس خوانده شد و در آنجا تحت القاب گئوماتای مغ (مغ دانای سرودهای دینی) و پاتی زیت (حافظ سرودهای دینی) به هنگام لشکرکشی کمبوجیه به مصر به نیابت سلطنت وی بر گزیده شد و چون بعد از گذشت سه سال و اندی شایعهً مرگ کمبوجیه در مصر به وی رسید حکومت خود را همراه با برنامه اصلاحات عمیق اجتماعی خویش رسمی اعلام نمود تا اینکه توسط داریوش (دقیانوس روایات اسلامی) و شش تن همدستانش، وی به همراه موبدان نزدیکش ترور گردیدند که این واقعه در تورات و قرآن به عنوان قهرخدا بر قوم هامان (زرتشت) و قوم ثمود (معدومین) بازگویی شده است. به گفتهً هرودوت این مغ اصلاحات اجتماعی بی‌نظیری نموده بود چنانکه در قتل وی مردم آسیا به جز پارسیان به سوگ و ماتم نشستند.

در مورد ریشهً ایرانی نام جم (یمه) گفتنی است که آن در پیش آریائیان هندوایرانی از عهد سپیتمه (داماد آستیاگ و ولیعهد وی) قدیمیتر بوده و درزبان ایشان به معانی همزاد و جام (سمبل خورشید) بوده است و بدین معانی نام ایزد میرای خورشید وایزد خاندان شاهی و ایزد جهان زیرین به شمار می‌‌رفته است. وی درپیش آریائیان کاسی (اسلاف لران) ایمیریا (سرور دانا یا دانای مرگ و میر) نامیده می‌شد و نام مزدوجش که الهه سرسبزی بوده میریزیر (الهه جهان زیرین) قید شده است.

پیداست که این جم با جمّ سامی‌ها که لقبی بر سپیتمه و قوم وی یعنی مغان بوده درهم آمیخته است: چون در امپراتوری ایرانیان پیش از اسلام سامی زبانان درصد بالایی را تشکیل می‌‌داده‌اند و فرهنگ و اساطیر کهن ایرانی را می‌‌شناخته و در مورد آنها بحث و فحص می‌کرده‌اند بطوریکه آنها کوروش بزرگ را با نام ذو القرنین می‌‌شناختند و در این مورد از پیامبر سوال می‌‌کردند که چندین آیه در مورد ذوالقرنین وجود دارد. لذا چنانکه اشاره شد برای نامهای مغ (مجوس) و گور گبر مترادف سامی عربی آن یعنی جمّ را با اضافه کردن حرف تعریف الف و لام شمسی خود به صورت الجّم ساخته و از تلخیص آن در افواه عامه نام عجم را برای ایرانیان (در اصل برای روحانیون مغ ایشان) پدید آورده اند.

چنانکه گفته شد این جمّ از سوی دیگر با هوم عابد (سپیتمه مغ) پدرهامان(سپیتاک/زرتشت/بردیه)  مطابق می‌شده است: در تورات کتاب استر نام زرتشت و پدرش به ترتیب هامان (نیکومنش) و همداتای (همزاد، جم) ذکر شده‌اند و نام قبیلهً ایشان اجاجی (دوردست و بالایی) قید شده که بی تردید منظور سرمتهای آنتایی (اسلاف بوسنیها) می‌‌باشند چه نامهای آنتا و بوسنی نیز به معنی کناری و دوردست هستند.

پس خود ایرانیان نیز این نام تاریخی را تنها از سامی زبانان بین النهرین نیاموخته و سپیتمه/جم واقعاٌ همزادی داشته است که مطابق وداها و اوستا همزاد وی دختری بوده که جمی نامیده می‌‌شده است. به هر حال ایرانیان نام جم را در رابطه با اژیدهاک (آستیاگ) به جای سپیتمه (هوم) بکار برده‌اند. لذا این جمّ در اوستا به سبب همشکلی آن با جم کهن اساطیری آریائیان یعنی خدای میرای خورشید و ایزد خاندان شاهی- که علی القاعده تحت اشکال یمه، ایمرو و ییمیر از هند تا اسکاندیناوی شناخته شده بوده- یکی گرفته شده است.

چنانکه گفته شد کتسیاس می‌گوید سپیتمه (جم، هوم) به طور رسمی به عنوان جانشین آستیاگ (اژیدهاک مادی، ضحاک) درنظر گرفته شده بود چون وی داماد آستیاگ و شوهر دختر وی، آمیتیدا (ماندانا، دانای خانه وآشیانه)بود؛ ولی در اساطیر شاهنامه به اشتباهی که ظاهراٌ منشاً آن تقارن حکومت ایشان بعلاوه تقیه و سازشگری و دروغ مصلحت آمیزگویی مغان درباری بوده، اژی دهاک جانشین جمشید وانمود شده نه برعکس. پس جمشید یعنی همان یمه خشئتهً اوستا (لفظاٌ یعنی جم درخشان و زیبا) نه همان جمشید جم اساطیری است که به عنوان خدای خاندان شاهی و خدای میرای خورشید و خدای جهان زیرین شناخته می‌شده، بلکه همان سپیتمه/ اسپنداس/ هوم تاریخی است که در اوستا ملقب به هوم سرور و دارندهً چشمان زرین است.

می‌‌دانیم که نام اوستایی قبیله اصلی وی یعنی سئیریمه (سلم، سئورومات، یعنی اسلاف صربوکرواتها) نیز به معنی سرور بزرگ است. ظاهراٌ تناقضی بین مغ بودن و انتساب زرتشت به دوراسروها یعنی صربهای دوردست (بوسنیها) موجود است ولی این مغهای شهر رغه آذربایجان (مراغه) می‌‌توانستند از اختلاط با قوم سئورومات پدید آمده باشند چه بنا به شواهد تاریخی و باستانشناسی مغان حتی در میان قبایل سئورومات (قوم سلم) واسکیتان (سکاها) نیز مقام روحانیت را به خود اختصاص داده بودند.

افزون براین کلمه مغ در زبان آریائیها با نامهای صرب (سرب یا سرو به لغت ودایی یعنی همه کس و انجمنی) و کروات (هئوروات، به اوستایی به همان معنی همه کس و انجمنی) مترادف می‌‌باشد. به طوری که اشاره شد این تنها منابع یونانی و ارمنی نیستند که نام ملکه سمورامت (در اصل سئورومات، یعنی مادر سالار) را با زرتشت به عنوان فرمانروای آذربایجان و اران یا بلخ پیوند می‌‌دهند بلکه همانطوریکه اشاره شد در کتب پهلوی نیز نام نیای دیرین زرتشت، دوراسرو یعنی صرب دوردست (=بوسنی) به شمار آمده است.

در این باب خصوصیات نژادی زرتشت و پدرش سپیتمه یعنی بور و روشن و اندام درشت ایشان نیز مزید بر علت است. در خصوص مکان فرمانروایی اولیه زرتشت گفتنی است مطابق خود اوستا و نوشته گزنفون و همچنین خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران تنائوکسار/بردیه یا همان زریادر/زرتشت ابتدا در همان حوالی رود ارس یعنی در آذربایجان و اران و ارمنستان حکمرانی داشته است. جمشید (موبد درخشان، جام شاه درخشان) متصّف به هئورمه (یعنی دارای رمه‌های خوب) است که از اینها چنین معلوم می‌‌گردد که زوج خدایان اوستایی و ودایی درواسپ (لرواسپ ها، اشوینها وناستیاهای وداها) نیز در اصل ایزدان خورشید، چمنزارها، گله‌ها وچشمه ساران بوده‌اند و همان ایزدانی هستند که در کتیبه‌های میتانیها تحت نام زوج خدایان میثره (مهر دارای چراگاههای فراخ) و ناشتیا (الهه آبهای جاری، ناهید) معرفی گشته‌اند پس بی جهت نیست این دو ایزد و الهه همزاد (=جم وجمی) درمقام داشتن اسبهای تیزرو با هم مشترک بوده‌اند. درنقش برجسته کورانگون فارس که مربوط به ۲۰۰۰ سال پیش ازمیلاد است رب النوعی روی تخت عجیبی از مار چنبره زده نشسته است و از تاج او وهمچنین تاج الهه پشت سرش دو شاخ بیرون آمده ودر دستش جامی است که پنداری آب زندگی در آن است و به سوی پرستندگان جاری است. این نقوش بر جسته از جهات بسیاری یادآور اسطوره جم و خواهرش جمی و جام شراب درخشان منسوب بدیشان می‌‌باشد.

بنابر این در ادبیات ایران اسم جم و کلمه جم و جمشید و جمی در موارد مختلفی کاربرد داشته است و چندین شخصیت اساطیری ایرانی با نام جم و جمشید شناخته می‌‌شده است و این کلمه ریشه ایرانی دارد و نه عربی.

قدیمی‌ترین نامی که عربها برای ایران بکار برده‌اند كشور(ملک) جم است كه عربهای دوره جاهلییت آن را معرب نموده، اجم و عجم گفتند و كلمات عجمه عجمو اعجمی و الاعاجم را از آن ساختند. سپس در دوره‌های بعدی عجم و اعجمی را در معنی‌های مختلف بکار بردند. ابتدا این کلمه را اختصاصا برای ایرانیان و مترادف با فارسی بکار می‌‌بردند. در سده‌های بعد از اسلام این کلمه کاربرد بیشتری پیدا کرد و گاهی به خود اعراب نیز عجمی می‌‌گویند مثلاً به شیعیان بحرین و عمان (عربی شده هومان، هامان) عجمی می‌‌گویند. یا عراقی‌ها به مردم فارس خوزستان عجم می‌‌گفتند. در یک دوره به زرتشتیان و یا به مجوس عجم می‌‌گفتند. در بعضی موارد به مردم خراسان عجم گفته‌اند بطور بسیار معدودی به آذریها نیز ترکان عجم گفته‌اند.

امروزه کلمه عجم بیشتر به معنی غیر عرب بکار می‌رود. البته هنوز هم اندکی از اعراب برای تحقیر فارس‌ها آن را به جای فارس بکار می‌‌برند و منظور تحقیر آمیزی دارند همانطور که ایرانیان کلمه تازی بدوی را به جای عرب بدوی و به منظور تحقیر بکار می‌‌برند.

 عجم در قرآن

واژهٔ «عجم» در بخش‌های متفاوتی از قرآن نیز به کار رفته است که از آن جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد :

·                     سوره ۱۶ آیه ۱۰۳

·                     در سوره فصلت (۴۱) آیه ۴۴

·                     سوره الشعر (۲۶) آیه‌های ۱۹۸

·                     سوره الشوری(۴۲) آیه ۷

·                     سوره الشعر(۲۶) آیه‌های ۱۹۸ و ۱۹۹

فردوسی سروده است:

                          بناهای آباد گردد خراب                               ز باران و از گردش آفتاب     

                  پی اَفکندم از نظم کاخی بلند               که از باد و باران نیابد گزند

                  بسی رنج بردم در این سال سی          عَجَم زنده کردم بدین پارسی

سعدي می‌‌گويد:  

                  چنين گفت شوريده‌اي در عجم                    به كسرا كه اي وارث ملك جم

                     اگر ملك بر جم بماندي و تخت                تو را كي ميسر شدي تاج و تخت

 

عجم در ادبیات عرب

انا ابن المکارم من النسل جم - - و حائز ارث ملوک العجم - شاعر المتوکلی

من فرزند نیکی‌ها هستم از ریشه جم -- بردارنده میراث شاهان عجم (ایران)

در ادبیات عرب واژه عجم همچنین مترادف و هم معنی با سرزمین ایران بکار رفته است و اصطلاح بلاد عجم و یا مملکت عجم مورد تقلید تاریخ نویسان درباری شاهان قاجاری و صفوی نیز بوده است. به عبارت دیگر یکی از نامهای سرزمین ایران عجم بوده است.

برابر اسناد تاريخي و شواهد، قراين و فرهنگ شفاهي می‌‌توان گفت 4 نام براي كشور ايران و همچنين درياي جنوب ايران بكار رفته است: 1- كشور جم در ادبیات ایران (جمشيد) 2 - مملكت عجم در ادبیات عرب 3- پارس (فارس) در ادبیات اروپائیان 4- ايران (ايراك، عراق معرب شده ايراك، ايلام

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

نخستین سرود ملی ایران مربوط به دوره قاجار ساخته موسیو لومر فرانسوی (موسیقیدان نظامی اعزامی به ایران در دوره قاجار) است. این سرود برای پیانو نوشته شده و یک بار به هنگام ورود مظفرالدین شاه قاجار و در حضور وی در پاریس اجرا گردید و اجرای آن توسط ارکستر ملل نخستین اجرای رسمی و ارکسترال آن است كه به پیشنهاد رهبر ارکستر در دوره حاضر ترانه‌ای برای آن توسط بیژن ترقی سروده شد و به همراه خواننده اجرا گردید.

نام جاوید وطن

صبح امید وطن

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من

شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم

که هم آواز تو منم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم

بشنو سوز سخنم

که نواگر این چمنم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلابت ایران جوان

ز صلابت ایران جوان

ز صلابت ایران جوان

ای ایران، یکی از معروف‌ترین سرودهای ملی گرایانه‌ی ایرانی است. این سرود برای اولین بار در ۲۷ مهر ۱۳۲۳ در تالار دبستان نظامی دانشکدهٔ افسری اجرا شد. شعر این سرود توسط حسین گل‌گلاب همزمان با اشغال ایران در جنگ جهانی دوم ساخته شد و روح‌الله خالقی آهنگی در آواز دشتی بر روی این شعر قرار داد. پس از نخستین اجرای این سرود در ارکستر انجمن موسیقی ملی در سینما تهران در خیابان استانبول، از رادیو ایران نیز پخش شد. در اجرای اول این سرود به شکل کُر خوانده شد ولی بعد از آن غلامحسین بنان و اسفندیار قره‌باغی آن را به شکل تک‌خوانی نیز اجرا کردند. از آن زمان تا کنون به دلیل محبوبیت فراوان، خوانندگان و گروه‌های موسیقی متعددی این سرود را اجرا کرده‌اند.

از ویژگیهای این سرود این است که در آن هیچ کلمهٔ غیر فارسی و حتی عربی به کار نرفته است. این سرود هم در زمان حکومت پهلوی و همچنین در حکومت جمهوری اسلامی ایران، از صدا و سیمای ایران پخش شده است. برخلاف بعضی تصورات، این سرود تاکنون سرود ملی رسمی ایران نبوده است. در سال‌های ابتدایی انقلاب اسلامی ایران این سرود مدت کوتاهی به عنوان سرود ملی از رادیو و تلوزیون پخش شد ولی پس از آن که با مخالفت گرایش‌های ضد ملی‌گرا مواجه شد و مدتها از رسانه‌های ملی ایران پخش نمی‌شد. اما در سالهای اخیر هر از چند گاهی در مناسبت‌های مختلف این سرود از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده‌است.

این سرود موضوع اصلی فیلمی از ناصر تقوایی به همین نامِ ای ایران نیز بوده است. در این فیلم حسین سرشار نقش معلمی را ایفا می‌کند که سعی در آموختن این سرود به دانش‌آموزان خود دارد.

ای ایران ای مرز پرگُهر

ای خاکت سرچشمهٔ هنر

دور از تو اندیشهٔ بَدان

پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت درّ و گوهر است

خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کِی برون کنم

بَرگو بی مهرِ تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست

نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرّم بهشت من

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم

جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم

مهر اگر برون رود تهی شود دلم

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

از آنجايي كه نيمه غربي كشور پاكستان را مردمان ايراني نژاد بلوچ تشكيل ميدهند و اين سرزمينها و مردمانش همگي هزاران سال بخشي از ايران بودند و در نتيجه توطئه هاي استعمار پير انگلستان به اشغال در آمد و در نهايت به ميل انگلستان كشوري به نام پاكستان از ايرانيان و هنديان تشكيل شد به همين روي زبان پارسي ريشه بس كهن در اين مناطق دارد و امروزه نيز در برخي ايالات همچون پيشاور اكثريت مردمان پارسي زبان هستند .

زبان فارسی در شبه قاره جنوب آسیا سابقه طولانی، حداقل هشت الی نه قرن، دارد و در سرزمین پاكستان تا قرن سیزدهم هجری، زبان فارسی به مدت هفت قرن دارای سوابق زبان رسمی، علمی، ادبی، و اداری بوده است. طی یك قرن و نیم تسلط استعمار خارجی، زبان انگلیسی نه فقط به عنوان زبان رسمی، اداری، و آموزشی، سلطه استواری داشت، بلكه تاكنون كه حدود پنجاه و چهار سال از استقلال این كشور میگذرد، موقعیت سابق خود را در ادارات و نظام آموزشی همچنان حفظ كرده است. نتیجهاش این است كه پاكستان در حال حاضر در نظام آموزشی با مشكل تعدد زبانها مواجه است. از طرفی زبان اردو كه زبان ملی و عمومی و زبان ارتباط در سراسر كشور قلمداد میگردد، اینك در ادارات دولتی و بخش خصوصی صنعتی و بازرگانی چندان به كار نمیرود. درنتیجه فارغالتحصیل مؤسسههای آموزشی انگلیسی زبان و سایرین حائز ارجحیت و تفوق هستند. در مناطق مختلف كشور دهها میلیون نفر علاوه بر زبان ملی، با استفاده از زبانهای محلی در خانه و كوچه و برزن، امور خود را میچرخانند كه از جمله آنها، گویشهای پنجابی، سندهی، سرائیكی، پشتو، بلوچی، و براهویی است. در ضمن باید توجه داشت كه مردم مسلمان در پاكستان به زبان عربی،نیز التفات ویژهای دارند. در این اوضاع و احوال، تدریس زبان فارسی در نظام آموزشی جاری با محدودیتهایی روبهروست، اما طی دوره فرمانروایی مسلمانان در شبه قاره همین موقعیت، منتها در شرایط سهلتری، وجود داشت، زیرا زبان اردو در آن مدت به وضع پیشرفته امروزی نبوده و زبان انگلیسی تا آن زمان در این سرزمین نفوذ نداشت. در شبه قاره جنوب آسیا طی قرنهای متمادی صدها زبان و گویش وجود داشت كه در این میان زبان آموزشی، علمی، و اداری زبان فارسی بوده، اما پس از سلطه خارجی در قرن سیزدهم هجری، این وضع به نفع زبان انگلیسی تغییر یافت و همچنان ادامه دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

کرسی زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه علوم اجتماعی و انسانی هانوی طی مراسمی با حضور سفیر ایران در ویتنام و مسئولین و اساتید این کشور افتتاح شد. در مراسم افتتاحیه که در دانشکده شرق شناسی دانشگاه هانوی برگزار شد، معاون این دانشگاه با اشاره به تلاشهای انجام شده از سوی سفارت ایران و دانشگاه هانوی برای راه اندازی کرسی زبان و ادبیات فارسی گفت : تمدن اسلامی در کل و تمدن ایرانی به طور خاص در گذشته تلاش زیادی در غنی سازی تمدن جهانی داشته اند. نوین ون کیم" خاورمیانه را پلی میان آسیا و اروپا دانست و افزود: خاورمیانه برای اساتید و دانشجویان ویتنامی اهمیت خاصی دارد چرا که ما از طریق آن اروپا و دیگر بخشهای جهان را می شناسیم و از سوی دیگر مهد تمدنهای مهمی چون بین النهرین و اسلام است. سفیر کشورمان نیز در این مراسم ضمن تاکید بر اهمیت راه اندازی کرسی زبان و ادبیات فارسی، آن را نقطه عطفی در روابط فرهنگی دو کشور و دو ملت توصیف کرد و گفت : یادگیری زبان فارسی گامی مهم و پتانسیل ارزشمندی برای شناخت مردم و تمدنهای کشورهای فارسی زبان و به ویژه شناخت جغرافیا، تاریخ و فرهنگ ایران است. سید جواد قوام شهیدی" ضمن ابراز امیدواری برای راه اندازی کرسی زبان و ادبیات ویتنامی در دانشگاه تهران افزود: قرن حاضر قرن آسیا و آینده متعلق به آسیاست و دو کشور ایران و ویتنام در دوسوی قاره بزرگ آسیا با افزایش شناخت خود از یکدیگر می توانند به تقویت این قاره کمک کنند. کلاس زبان و ادبیات فارسی که به اذعان مسئولین دانشگاه هانوی با استقبال زیاد دانشجویان، محققان و برخی از پرسنل وزارت خانه های مهم ویتنام مانند وزارت امور خارجه مواجه شده ، پس از دو سال جای خود را به کرسی ایرانشناسی خواهد داد. در حال حاضر کشورهای ژاپن، کره جنوبی، هند، چین و آسه آن دارای کرسی خاص خود در این دانشگاه هستند

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مهر1390ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

مبدل نام از انگلیسی به زبان پارسی باستان (میخی)

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 5:19 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

فارسی باستان به الفبایی نوشته شده است که میخی نامیده می شود
ظاهراً داریوش بزرگ دستور داده است که الفبایی برای فارسی باستان ساخته
و این زبان بدان نوشته شود .

در ادامه معرفی یک سایت برای تبدیل نام به زبان پارسی باستان (میخی)

میخی

الفبای فارسی باستان از الفبای اکدی و الفبای
اکدی از الفبای سومری گرفته شده است . این الفبا ۳۶ حرف ، ۲ واژه جدا کن ،
۸ اندیشه نگار و نشانه هایی هم برای نشان دادن اعداد داشته است که تنها
برخی از آنها به جای مانده است . هریک از حرفهای الفبای میخی به جز سه
حرفی که برای نشان دادن مصوتها به کار می رود مصوتی هم همراه دارد به
همین علت الفبایی هجایی است .الفبای فارسی باستان از چپ به راست نوشته
می شود و پس از هر حرف یک واژه جدا کن گذاشته می شود.
نحوه رمز گشایی خط میخی فارسی باستان
خط میخی فارسی باستان پس از انقراض دولت هخامنشی از رواج افتاد و خواندن آن فراموش شد؛ تا
اینکه ، اخبار و گزارش هایی که جهانگردان و سیاحان اروپایی از اوایل قرن هفدهم میلادی به این سوی، به هنگام سیر و
سیاحت در شرق و بازدید از ویرانه های تخت جمشید ، فراهم کرده بودند، توجه دانشمندان اروپایی را به آن جلب
نمود. در قرن هجدهم میلادی ،چندین کتیبه به خط میخی فارسی باستان در اروپا منتشر شد ، از آن جمله است
جهانگرد معروف فرانسوی ، Chardin که ، شاردن ( DPC ) رونوشت کامل یکی از کتیبه های داریوش در تخت جمشید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

زبان اوستايي يكي از زبانهاي كهن در شاخه ايراني خانواده زبانهاي هند و ايراني (آريايي) است كه خود شعبه اي از زبانهاي هند و اروپايي به شمار مي آيد.يكي از كهن ترين زبانهاي هند و ايراني كه سند نوشتاري از آنها در دست است ، زبان اوستايي است كه در طول يكصدو پنجاه سال اخير ، نه تنها توجه ايران شناسان ، بلكه در مقياس وسيع تر ، نظر دانشمندان پژوهنده زبانهاي هند و اروپايي را به خود معطوف داشته است.

سرزمين مادر و پايگاه اصلي قبائل هند و ايراني به احتمال زياد ، خطه آسياي ميانه بوده است.تقسيم اين قبائل به شعبه هاي هندي و ايراني ، ناشي از كوچهاي پي در پي آنان بود.نخستين بار گروهي از آنها از راه افغانستان امروزي به سوي هند كوچ كردند ( قبائل هندي ) و پس از آنها قبائلي كه در آسياي ميانه باقي مانده بود ، به سوي سرزمينهاي ايران كه افغانستان كنوني را در بر مي گرفته است كوچيدند (قبائل ايراني)

زيستگاه جديد قبائل ايراني از كوههاي قفقاز و صحراهاي آسياي ميانه در شمال تا كرانه هاي درياي عمان و خليج فارس در جنوب و از افغانستان و بخشي از فلات پامير و دهانه رود سند در خاور تا سرزمينهاي ميان رودان (بين النهرين ) در باختر امتداد مي يافت و طبعا انگيزه پديد آمدن گويشها ي گوناگون مي شد كه سپس مراحل تكامل را طي مي كرد و به گونه زبانهاي كامل و مستقل در مي آمد.

 از برخي از اين گويشها هيچ آگاهي نداريم و از برخي ديگر (كه زبانهاي مادي و سكايي را پديد آوردند ) تنها ردّ پاهايي در نامهاي خاص كسان و جاها و سرزمينها برجا مانده است كه زبانهاي ديگر از آنها به عاريت گرفته اند.تنها از دو زبان ايراني كهن ، نوشتارهايي به دست ما رسيده است: اوستايي و پارسي باستان .

يكي از اين دو زبان در سنگنبشته هايي به خط ميخي «از داريوش يكم » ، «خشايارشاه » و ديگر شاهان ايراني سده هاي ششم تا چهارم پيش از ميلاد برجامانده است.زبان اين سنگنبشته ها ، زبان مادري (بومي ) اين شاهان بود كه از سرزمين پارس (فارس كنوني ) برخاسته بودند و از اين رو ، اين زبان به درستي « پارسي باستان » نام گرفته است.مدركهاي بازمانده از زبان پارسي باستان كه از روزگار رواج اين زبان به دست ما رسيده ، البته بسيار ارزشمند است؛ اما متاسفانه اين نوشتارها فراوان نيست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در تاجیکستان مردم برای خواندن و نوشتن از شیوه‌ی نگارش (خط) سیریلیک استفاده میکنند که به آن خط تاجیکی میگویند. این شیوه نگارش در خارج از تاجیکستان گاهی به غلط خط روسی نامیده میشود
در مورد دگرگونی‌های نحوه‌ی نگارش در تاجیکستان در جای دیگری در این سایت بیشتر گفتکو خواهیم کرد .
کوتاه اینکه مردم تاجیکستان در صد سال اخیر از سه شیوه گوناگون برای نوشتن استفاده کرده اند. قبل از انقلاب روسیه خط مردم تاجیکستان فارسی بود. بعد از آن تاجیکان برای مدتی از خط لاتین استفاده کردند. بعد از رایج شدن خط سیریلیک در روسیه‌ی بعد از انقلاب، استفاده از این خط بمرور در تمام کشور‌های وابسته به اتحاد شوروی اجباری گردید. از آن به بعد مردم تاجیکستان و میلیون‌ها مردم در کشورهای گوناگون از این خط بعنوان شیوه‌ی نگارش رسمی‌شان استفاده میکنند  .
بعد از جدايي ناخواسته تاجيكستان از ايران كه با توطئه هاي انگلستان و شوروي به حقيقت پيوست و سپس استقلال اين منطقه از شوروي ، مردم تاجیکستان خط سیریلیک را منطبق با زبان فارسی نياكان ايران اصلاح کرده و این خط را تاجیکی نامیدند. در تاجیکستان امروز در کنار خط رسمی تاجیکی از خط فارسی نیز بیش از پیش استفاده میشود فراگیری خواندن و نوشتن خط تاجیکی (سیریلیک) برای فارسی‌زبانان زیاد دشوار نیست. از آنجا که ما فارسی‌زبانان تلفظ و معنای کلمات فارسی را میدانیم، خواندن و نوشتن آن از راه خطی دیگر بسیار آسان است .

اگر خواندن واژه‌ی "الفبا" به آسانی از راه حروف لاتین قابل خواندن باشد چرا از راه حرف سیریلیک تاجیکی ساده نباشد . یاد گرفتن خط تاجیک چیزی جز یاد گرفتن حروف تاجیکی (سیریلیک) نیست. به جهت وابستگي هاي بسيار بين ايران و تاجيكستان كه در ادبيات كهن به عنوان يك ملت واحد ناميده ميشوند براي مردمان ايران دانسنتن زبان و شيوه نگارش اين سامان ضروري است تا در آينده براي پيوند دگرباره اين مناطق با ايران بزرگ موثر واقع گردد .

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در روایات زردشتی از داستانهای ملی ایران چنین آمده است که طهورث پیشدادی پس از آنکه بر اهریمن پیروز شد هفت گونه خط را که بکسی یاد نمیداد بزور از او فرا گرفت. در اسناد سریانی آمده است که زردشت کتاب اوستارا بهفت زبان سریانی و فارسی و آرامی و سگستانی و مروزی و یونانی و عبری نوشته است. آیا هر یک از این زبانها خطی نداشته‌اند؟ مامیدانیم که در ایران پیش از اسلام خط سریانی و خط ميخی برای پارسی باستان و خط آرامی و یونانی و عبری در میان یهود ایران رواج داشته است. پس میتوان گفت که برای زبان سگستانی(سیستانی) و مروزی(زبان مرو)نیز خطی بکار برده‌اند.

معمولا واضع خط را در جهان فنیقیان میدانند. این نکته تنها درباره‌ٔ ملل سامی درست است و ملل آریائی مخصوصاً در هند شاید پیش از فنیقیان خطهای دیگری اختراع کرده‌اند که از سلسلهٔ خطوط سامی مأخوذ از خط فنیقی نیست.

در ایران ما خط داستانی بسیار مفصل دارد و موضوع باندازه‌ای وسیعست که میتوان کتاب جداگانه‌ای در تاریخ خط در ایران نوشت. کسانی که درین زمینه اندکی ممارست بکنند فوراً بنکتهٔ مهمی برمیخورند و آن اینست که نیاکان بزرگوار ما درین مدت دو هزار و پانصد سال که ما تاریخ مدون و معروف داریم هرگز در هیچ خطی تعصب نورزیده‌اند و هر زمان که خط آسان‌تر و بهتری‌پیدا شده است در پذیرفتن آن درنگ نکرده‌اند.

اکنون قدیم‌ترین اسنادی که در دست ماست از دورهٔ هخامنشیان بخط میخی است. این نام را اروپائیان از روزی که با‌آن روبرو شده‌اند بروی آن گذاشته‌اند زیرا که این خط مرکب از خطوط افقی و عمودی و منکیرست که بالای آن پهن‌تر و پائین آن باریک‌ترست بشکل میخ. ناچار درین خط برای هر حرف و مخرجی چند خط افقی و عمودی و منکسر بانواع مختلف باید ترکیب کرد تا هرعلامتی با علامت دیگر اشتباه نشود وقهراً نوشتن باین خط وقت زیاد میگیرد و باری هر حرفی‌چندین بار باید دست راباینطرف و آن طرف حرکت دارد و گرداند.

این خط را نخست برای زبانهای بین‌النهرین یعنی زبان الامی و بابلی و آسوری بکار برده‌اند و چون الامیان در خوزستان امروز میزیسته‌اند و همسایهٔ پارسیان بوده‌اند مردم پارس یا پیش از تشکیل شاهنشاهی هخامنشی و یا در آغاز این دوره این خط را برای زبان پارسی باستان هم پذیرفته‌اند و میتوان حدس زد که مادها نیزبرای خود آنرا اختیار کرده باشند زیرا که ایشان نیز با آسوریان و بابلیان همسایه بوده‌اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

روزگاری که در شهرستان ( فاریاب ) میزیستیم  و من صنف دو یا سه لیسه ابو عبید جوزجانی بودم ؛  از زبان پدر می شنیدم که میگفت : با سررشته دار دیدم . یا به سر رشته داری میروم .  آن هنگام مستوفیت کنونی را سر رشته داری میگفتند . نمیدانم چه معجزۀ بوده  که این نام تا کنون در حافظه ام ماندگار  مانده است . شاید آن هماواییی زیبا و دلنشین : سررشته داری ! خداش اجر دهد هرکه این عمارت کرد !  (١)

 

من به این باورم   جنایت تنها این نیست که کسی را نابود کنی و او را از میان برداری ، بلکه این نیز جنایت است که بر هستی  فرهنگی کسی  یا گروهی یا ملتی دست ببری و آنرا از او بگیری ؛ چه دانسته چه ندانسته .

واژه ها ، گاهنامه های ملتها را میسازند و بازده و بازنمای مرده ریگ معنوی آنها هستند .

 زبان پر بار دری این چشمۀ جوشنده و زلال آفرینشی را ، از گذشته های دور تاکنون ، بار ها و بارها با گل و با خاشاک سد بسته اند . گاهی هم در آن زهر گنگی ومسخ شدن ( عجمی گشتن ) افگنده اند . این زهر ها از دستهای نا پاک دارو سازان نادان و  ویرانگران آگاه ، درین چشمه سار پاک پاشیده شده است و اینکه چگونه تا کنون از میان نرفته باید این را در بودن انبوهیی آفریننده گان و پاسداران آن ، کار کرد ها و دعاهای خیر پدران نیکی اندیش ما چون رودکی و دقیقی و فردوسی و پورسینا و البیرونی و بیهقی و آل سامان و آل محمود زابلی ، غوریان وتیموریان و .... دانست که تا هنوز نفسی در سینه و آوازی در گلو داریم . و اما  ؛

از چند دهه بدینسو  در کشور به گونۀ پیوسته از سوی نهاد ها و دستداران بالا نشین  ولی فتنه انگیز  دولتی ، کوشش می شود  زبان دری با داشتن جایگاه بلند و سراسری اش در میان مردم کشور ، به گونۀ  زبان دست دوم جا زده شود و با دستکاریهای ویرانگرانه سرنوشتش را دستخوش فاجعه سازند  . این را میگویم چرا که در این کشور پس از بر هم زدن انجمن ادبی کابل در سال (۱۳۱۹ش)، انجمنی  از دری زبانان را نداریم تا به این زبان با دلسوزی بپردازد وبه آن خدمت کند . در سالیانی که انجمن ادبی کابل نفس میکشید با آنکه رهبری آن به دست قبیله گرایان بود ، ولی در سالهای نخستین هنوز شوونیزم قبیله ، افسار گسیخته نبود و اندک حیایی در میان بود و فرهنگیان دری زبان میتوانستند به زبان و  ادبیات خودشان با دست باز کار کنند . ولی آیا در اکادمی علوم امروز بخش مستقلی با آگاهان و دانشمندانی که تاجیک تبار یعنی دری زبان باشند ، وجود دارد ؟ آنسان که در بخش پشتو هست  ؟. اگر هست کو کار کرد علمی آنان  ؟ کَی و در کجا واژۀ  مورد نیاز ما برابر با سرشت زبان دری ساخته شده است تا به جای  واژه بیگانه آنرا به کار میگرفنیم ؟ از کتاب و نسک چاپی در این زمینه میگذریم  . ( در این جا به کار هایی نظر دارم که از سوی دولتها باید انجام میشد . ورنه دانشمندان ما هم تک وتوک اینجا وآنجا کار هایی انجام داده و به چاپ رسانده اند .) پس هرگاه زبانی پشتوانۀ دولتی نداشته باشد این به معنای به نابودی کشاندن آگاهانه آن نخواهد بود ؟.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1390ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایران از روزگاران كهن تا كنون به نامهای ، آری ، آریان ، آریانا ، آریاویچ ، آریاویج ، آریه ، اران ، آریان ،‌آریان شهر ،‌ائیریانم وئجه ، ائیریه ، ائیریوشینه ، ایر ، ایران شثر ، ایران شهر ، ایران ویج، ایران ویچ ،‌ایران ویژ ، ایریا ، ایریاوه ، ایریاوه ، ایرج ، ایریوخشوثه ، پرس ، پرشا ، پرشیا، پرشیانا ، سرشناس بوده است.

واژه ایران برگرفته از نام (( آریانا )) یعنی سرزمین آریاییهاست . آریایی ها در هزاره دوم قبل از میلاد به فلات ایران وارد شدند . گروهی از آنان به هند رفتند و گروهی در این سرزمین كه به نام آنان ایران نام گرفته ، باقی ماندند.

واژه آریا در زبانهای اوستایی، فارسی باستان و سانسكریت به ترتیب به گونه های ( ایریه ) airya ( اریه ) ariya ( آریه ) arya به كار رفته است.
( اریه ) در نام ( اریامنه )airyarmmna پدر نیای داریوش بزرگ دیده می شود و ( ایریه ) در واژه اوستایی ( ایرینه ) airyana به معنی ( ایرانی ) و ( آریایی ) و در نامهای ( ایرینه وئجه ) airyana – vaejeh ، ایران ویچ و ایریو خشوثه Airyo-xo-xsutha ( كوهی كه آرش ، تیر انداز نامی ایران در زمان منوچهر پیشدادی از بالای آن ، تیری به سوی خاور انداخت ) و( ایر یاوه ) airyava ( یاری كننده آریا ) آورده شده است.

كلمه آریا به معنی نجیب ، اصیل ، شجاع و آزاده در نوشتارها به كاررفته به صورتی كه داریوش بزرگ هخامنشی در نبشته های نقش رستم و شوش ، از خود چنین یاد كرده است :
من داریوشم ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه سرزمین های همه نژاد ، شاه در این بوم ( زمین ) بزرگ پهناور ، پسر ویشتاسپ هخامنشی ، پارسی ، پسر پارسی ، آریا , آریایی ، آریا چهر ( آریایی نژاد ).

خشایارشاه ، پسر و جانشین او نیز در نوشته تخت جمشید ، از خود چنین یاد می كند:
من خشایار شا هستم ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه سرزمینهای پرنژاد ، شاه در این بوم بزرگ پهناور ، پسر داریوش ....)
آریایی هایی كه در هند مستقر شدند ، قلمرو خود را ارت ورت نام گذاشتند كه به صورت آریا ورته نیز گفته شده است . آریائی هایی كه به ایران آمدند ، بر اساس اوستا در سرزمینی به نام ائیریانم وئجو ( اوستایی ) یا ایرانویج ( eranvej) ( پهلوی ) زندگی می كرده اند . این كلمه از دو كلمه ایران و ویج(airyanam unejo) تشكیل شده است . ویج را بعضی به معنی تخمه و نژاد دانسته اند . بدین ترتیب ایرانویج به معنای نژاد ایرانی است و چون به مكانی منسوب شود به معنای محل زندگی ایرانیان خواهد بود.
ایران ویج در اوستا برترین سرزمین سپند است و در آنجاست كه جم بهشت آسودگی و ناز و نوش خویش را پی افكند . در ایرانویچ است كه زرتشت ، شست وخشور بزرگ دیده به دیدار جهان می گشاید و آیین خود را بنیاد می نهد.

( اریه ) ، ( ایریه ) رفته رفته به صورت ( ایر ) دگرگون شده و با پسوند نسبت پهلوی ikو یا ic به شكل نام ( اریك ) در ارمنی و ایرج در پهلوی و فارسی در آمده است.
ایرانیان در نبشته های پهلوی ساسانی ، خود را بدین نام و میهن خویش را ( ایران ) كه در پهلوی اشكانی اآریان ، ( در ارمنی eran ) یا ( ایرانشثر eransathr ) و در فارسی ایرانشهر می نامیدند.

در اوستا آریانه هم به معنای قوم ایرانی و هم محل سكونت آنان بوده است و لغت آریان نیز به صورت جمع آن بكار برده اند . در كتاب ( پیامبران و شاهان ) حمزه اصفهانی ، دانشمند سده 4 ه. ق یكبار از كشور آریان یاد كرده و یكبار آریان را از هفت تیره بزرگ روی زمین به شمار آورده است.

بنابر بر روایتهای كهن ، ایران از ایرج آمده است . ایرج و دو برادرش تور و سلم از فرزندان پادشاهی به نام فریدون هستند . این سه برادر به ترتیب در اوستا به صورت ائیریه ( Airya) توئیری ( Tuirya) و سی ریمه ( sairima) آمده است . سلم نیای همسایگان غربی ایران ، تور نیای همسایگان شرقی ایران و ایرج نیای ایرانیان شناخته شده اند . فریدون سرزمین اصلی خود را كه خونیرس نام داشته و در میانه جهن جای داشته به ایرج داده است و بدین ترتیب خونیرس همان ایران می باشد . صورت كامل این واژه اوستایی خونیرس یامی است كه به معنای سرزمین آفتاب تابان است . از روزگار ایرج كه به دست تور كشته شد ، میان ایرانیان و تورانیان جنگ در گرفت و در نتیجه لفظ تورانی بجای انیرانی ( غیر ایرانی ) معنا یافت.
از دوره هخامنشیان لغات چندی كه در بردارنده نام ایران است بر جای مانده است ، چنانكه نام پدر بزرگ داریوش ، آریامنه بوده و در كتیبه بیستون كلمه آریا نا خشاثرام ( aryana khsharthram) به معنای سرزمین آریایی ها بكار رفته و كلمه ائیریوشینه ( airyo shayana ) به معنای منزلگاه ایرانیان در فارسی باستان استفاده می شده است.
در همان حال یونانیان ، ایران را پرسیس ( persis ) نامیده بودند كه از نام فارس ریشه گرفته بود كه مسكن پارسان است . پارسیان در روزگار هخامنشیان حاكمان ایران بودند و به این دلیل یونانیان تمام سرزمین انان را بدین نام می خواندند . بعدها كلمه پرسیس در دیگر زباهای اروپایی نیز وارد شد و در زبان انگلیسی به صورت پرشیا ( Persia ) و در زبان فرانسوی پرس ( pers) بكار رفت.

در روزگار اشكانیان و ساسانیان ( دوره استفاده از زبان فارسی میانه ) كلمه آریانه قدیم به صورت اران ( eran ) در بین مردم رایج شد . این كلمه معمولا همراه با شتر (shatra) به معنای شهر و به صورت اران شثر بكار می رفت كه معنی آن ایرانشهر و مراد از آن كشور ایران است . پس ایرانشهر به معنای كشور ایران و ایرانشهری یعنی ایرانی البته نام ایرانشهر را به شهر نیشابور در خراسان نیز گفته اند.

ابو شكوربلخی ، در ستایش شاه سامانی ، می گوید:
خداوند ما نوح فرخ نژاد كه بر شهر ایران بگسترد داد

فردوسی نیز پس از او ، می سراید:
همه شهر ایران و توران و چین به شاهی بر او خواندند آفرین
همه شهر ایران بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

براساس پژوهش محقق ایرانی دانشگاه«كمبریج»:

تمام اقوام غیرفارسی‌زبان ایران ریشه ایرانی دارند.
ریشه مشترك اقوام ایرانی به حداقل ده هزار و پانسد سال پیش برمی‌گردد

دكتر مازیار اشرفیان بناب، دانشمند ایرانی اهل استان آذربایجان شرقی در اینباره پژوهش گسترده‌ای انجام داده‌اند كه جهان پژوهش را به شگفتی انداخته است. دكتر اشرفیان بناب در حال نمونه‌برداری:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

 

در عربی به برق می‌گویند کَهرُباء  و در فارسی می‌گوییم برق. حال آنکه برق عربی است و کَهرُبا فارسی است و برعکس شده است.

کاه + رُبا = کاهربا  یا  کَهرُبا

در قدیم که موی سر خود را با شانه‌های چوبی شانه می‌کردند الکتریسیته ایجاد می‌شد و این نیرو را در فارسی کهربا می‌نامیدند زیرا کاه را  می‌ربود یعنی به خود جذب می‌کرد. حال در فارسی و عربی این دو کلمه جابه جا شده است و عرب ها فارسی می‌گویند و فارسی زبانان عربی.
در عربی نیز واژه‌ی برق استفاده می‌شود اما به معنای آذرخش است
+ نوشته شده در  جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت 7:50 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

و ايران نباشد تن من مباد بدين بوم و بر زنده يک تن مباد

از آنجاييکه ريشه های زبان کردی و پارسی هر دو از پهلوی اشکانی و ساسانی سرچشمه گرفته می شود در نتيجه واژه

هايی آشنا در بين هر دوی اين زبانهای غنی و کهن خاورميانه وجود دارد و حفظ و نگهداری از آنان و استفاده و رايج

نمودن آنها در جامعه کهن ايران وظيفه تک تک ما ايرانيان است پس بر آن شديم تا برای زدودن نامها و واژگان تازی از

کشور ايران زمين است تلاش نماييم . به راستی چرا تا زمانی که ما واژه های اصيل ايرانی که به زبان کردی داريم يا

حتی واژه های آذری باستانی که هنوز ديده می شود يا خراسانی يا بختياری و . . . را نا ديده بگيريم و به سراغ اقوامی

بيگانه - بدوی - متجاوز و بدور از هرگونه تاريخ و تمدن برويم که هدفشان عربيزه کردن ايران زمين است . پس شما نيز

در کنار ما به جای تک تک نامهاو واژه های عربی از واژه ها و نامهای اصيل ايرانی ( آذری - کوردی - پارسی و . . . )

استفاده کنيد . باشد که کشور اهورايی ايران زمين دگر بار با منش ايرانی و هويت ملی اش اقوامش اداره گردد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 28 اسفند1389ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط فروزنده  |