بنام خداوند جان و خرد

کمبوجیه و بردیا دوقلوهای کورش بزرگ بر اثر شیطنتهای بچگانه در بازی با دوستانشان زخم برداشته بودند و ناله می کردند. خیلی زود باربد ، پزشک کهنه کار و کهنسال پاسارگاد بالای سر بچه ها حاضر شد و زخم هر دو را بست. حال و روز بردیا بهتر بود اما کمبوجیه احتیاج به جراح داشت. باربد این پا و آن پا می کرد و اقدامی انجام نمی داد عرق بر پیشانی داشت و با رنگ پریده کناری ایستاده بود. هیچ کس حرفی نمی زد همه تعجب کرده بودند. کاساندان همسر کورش که پزشک را در کار خود مردد دید شتابان نزد کورش رفت و از باربد شکایت کرد. کوروش بزرگ که کاهلی را در کار باربد باور نداشت خیلی زود خود را بالای سر بچه ها رساند.

بردیا آرام گرفته به خواب رفته بود اما کمبوجیه ناله می کرد و از درد به خود می پیچید همه نگران او بودند. قلب کورش بزرگ فشرده شد به سمت باربد رفت دست بر شانه اش گذاشت و گفت:  

- دوست من نمی خواهی پسرم را مداوا کنی! نکند نمی شود.....

باربد نگذاشت سخن کورش پایان یابد چاره ای نداشت باید حرف می زد به گریه افتاد زانو زدو گفت:

- پادشاها نمی توانم اگر دست به کارد تیز ببرم جان شاهزاده به خطر می افتد نگاه کنید دستان من می لرزد. خواهش می کنم هر چه زودتر پزشک دیگری خبر کنید.

کورش خیلی زود دستور آمدن پزشک دیگری را دادو از باربد خواست روز بعد به دیدارش برود کار درمان کمبوجیه پایان یافت و حالش رو به بهبودی رفت.

 

فردای آن روز باربد پزشک با دلشوره و ناراحتی به دربار رفت خجالت می کشید با کورش روبرو شود. او سالها پزشک مخصوص شاه بود و مورد مهر او قرار داشت اما حالا که نیازمند دانشش بودند نتوانسته بود برای شاهزاده کاری انجام دهد. از دربان اجازه ملاقات گرفت و چند لحظه بعد نزد کورش رفت. شاه ایران بادی دن او از جا بلند شد و چون همیشه با لب خندان به پیشبازش رفت. دستش را گرفت روی تخت کنار خود نشاند و گفت:

- خدا را سپاس حال بچه ها رو به بهبودی است دیروز نگرانی من آنها بودند و امروز تو دوست من. گفتی دستانت می لرزد چرا؟

- شاها نشانه های پیری است. چند هفته ای می شود که نمی توانم مثل گذشته کار کنم زود خسته می شوم و دستانم بی حس می شود. دو سه روز است که دستانم می لرزد می ترسم کارد در دست بگیرم و بیماران را جراحی کنم.

- چرا تا کنون حرفی نزدی؟

- می ترسیدم کارم را از دست بدهم. کورش بزرگ شما به مهربانی و انسان دوستی معروفید به خدا سوگندتان می دهم نگذارید بیکار شوم.

- خداوند همه را یاری می کند دوست من نگران نباش ولی مشکل اینجاست که اگر دستت بلرزد جان بیماران به خطر می افتد.

- اگر کارم را از من بگیرید جان نوه هایم به خطر می افتد.

- چگونه

- شاها خداوند به من دو پسر داد که هر دو در جنگ با دشمنان ایران کشته شدند. از آن دو پنج نوه دارم که جز خانه من سرپناهی ندارند. خرج خوراکشان با من است اگر کار نکنم از گرسنگی خواهند مرد. هیچ کدام از دهسال بیشتر ندارند. شاها اگر مردم بفهمند دست من هنگام جراحی می لرزد....

باربد نتوانست حرف بزند و به گریه افتاد. کورش دلگیر و ناراحت سرش را پائین انداخت انگار خجالت می کشید نمی دانست در برابر پیر سپید مویی که سالها عمرش را پای مداوا کردن هموطنانش گذاشته و تنها فرزندانش را برای ایران فدا کرده چه بگوید. پزشک پیر شده بود و ناتوان ولی باید کار می کرد و شکم نوه های کوچکش را سیر می کرد. کورش از جا بلند شد و قدم زد.

 مسئله پیچیده ای بود ولی باید به گونه ای آن را حل می کرد. چند روزی طول کشید تا تصمیم آخر را گرفت جلسه ای تشکیل داد و با بزرگان ایران سخن گفت و آنچه را می خواست انجام دهد بیان کرد همه از تصمیم شاه خرسند شدند.

کورش باربد را احضار کرد و به او خبر داد برای حفظ جان مردم دیگر نباید به کار پزشکی ادامه دهد. ناراحتی باربد چند لحظه بیشتر طول نکشید تصمیم کورش نور امید در دل او پاشید. شاه گفت:

- تصمیم گرفتیم نه تنها در پزشکی بلکه در همه شغلها وقتی افراد به سنی رسیدند که حس کردند کارایی ندارند آن را رها کنند و به ما خبر دهند. به ازای سالهایی که به ایران و مردم خدمت کرده اند پول دریافت می کنند و این کمک ما تا پایان عمر آنها و تا زمانی که زن و فرزندشان قادر نیستند برای خود درآمدی داشته باشند ادامه پیدا می کند.

خوشحالی باربد زمانی بیشتر شد که کورش گفت:

- علاوه بر حقوقی که برای خدمت چندین ساله ات می گیری جوانانی را در اختیارت می گذاریم که به پزشکی علاقه دارند دانشت را به آنها بیاموز.  

و اینگونه کورش بزرگ قانون بازنشستگی را برای نخستین بار در ایران زمین به اجرا در آورد.  

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مَنگور نام یکی از ایل‌های کرد مکری منطقه پیرانشهر و مهاباد واقع در قسمت کردنشین استان آذربایجان غربی ایران است.

عشایر ایل منگور در روستاهای عشایری بین پیرانشهر و مهاباد و تا مرز عراق پراکنده هستند و از تلفیق کشاورزی و دامداری، گذران زندگی می‌کنند. مناطق ییلاقی این ایل ییلاق‌های سران، گده و هنگون در اطراف مهاباد است که معمولاً از اواسط اردیبهشت به مدت چهار ماه منبع تغذیه دام‌های ایل را تشکیل می‌داد. اما هم‌اینک به دلیل وضع خاص منطقه کوچ صورت نمی‌گیرد. منطقه‌ای را که منگورها در آن سکونت دارند «مَنگورایَتی» می‌نامند.

جدا از شهرهای پیرانشهر و مهاباد که به ترتیب مرکز شهرستانهای پیرانشهر و مهاباد محسوب می‌شوند اکثریت جمعیت این ایل در دو دهستان منگور غربی و منگور شرقی سکونت دارد. دهستان منگور غربی تابع پیرانشهر و دهستان منگور شرقی از توابع مهاباد می‌باشد.

ایل منگور ازشش تائفه (مروت، امان، زیرن، شم، زین، خدر) تشکیل شده اند که اکثریت با تائفه مروت در مهاباد می‌باشد و بقیه به طورپراکنده در مهاباد و پیرانشهر سکونت دارند.

سازمان ایل منگور به شرح زیر است: شاخه ساکن مهاباد این ایل در جنوب مهاباد به سر می‌برد که امروزه یکجانشین شده‌اند. منطقه ییلاق (تابستانی) آنان کده، لسیو، کاکن می‌باشد. گذران زندگی آنان از گله داری و کشت توتون، گندم، جو، چغندر و حبوبات است. ایشان مسلمان و پیرو مذهب شافعی هستند.

منابع

  • اسکندری نیا، ابراهیم، ساختار و سازمان ایلات و شیوه معشیت عشایر آذربایجان غربی
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مامَش نام یکی از ایل‌های کرد ایران است. مامش از ایل‌های مکری منطقه مهاباد, بوکان و پیرانشهر واقع در استان آذربایجان غربی ایران است که اکنون یکجانشین هستند.ایل مامش در سرزمین کوهستانی و خوش آب و هوای (دشت لاجان) میان پیرانشهر، مهاباد، اشنویه و نقده زندگی می‌کنند. این ایل در سرزمینی که از شمال به «سلدوز» و از جنوب به «خانه» و از مشرق به مهاباد و آبادیهای پیرامون سقَّز و از مغرب به «اشنویه» پیوسته است در یکصد و سی ده (روستا) زندگی می‌کنند.

ایل مامش از هفت طایفه تشکیل شده است:

۱ـ احمدی (احمدی حایزی)

۲ـ گلابی آقا

۳ـ بایزیدی

۴ـ احمد آقا

۵ـ سلیمانی

۶ـ قادری

۷- قادر پیروت آقا

نام برخی از این روستاها عبارت‌اند از: لیگ بِن، پَسوه، سِروکانی، خورنج، هبلس، سرین چاوه، سَردَرِه، کیله سیپان، جَلدیان، کانی باغ، حاجی غلده، کنْدَرِه، کندِ قولان، گردک سپیان (تپه سفید)، گِردَبن، صوفیان، کانی مُلّا، دیلکه، هه‌وشین، بازارگه، و کوری.

ریاست ایل در دست بزرگ طایفه حمد آقا بوده که فرزندان ایشان جانشین ریاست در این طایفه بوده است. جد این ایل مام باوک پسر امیر خان لپ زرین می‌باشد

طایفه احمدی (احمدی حایزی)

احمدی، احمدی لاوین، احمدآقایی، رسول آقایی و ماماش سرگیز از این طایفه می باشند. این شاخه از ماماش شامل هفت روستای لاوین، قلاتان، جبریل آباد، کاسه کران، سرگیز، گرداشوان و ریک آباد می باشد.

طایفه گلابی آقا

گلابی آقا دارای ۵ فرزندبوده است که نوادگان ایشان تشکیل طایفه گلابی آقا (عزیزی) میدهند. امیر عشایری ، امین عشایری‎

۱- عزیز (خرنج)

۲- رحمان (سرین چاوه)

۳- ابراهیم (کانی اشکوت)

۴- رسول (زینوینجیان)

۵- قادر (توبزآباد)

و ریاست داخل در این طایفه هم در دست فرزند بزرگ گلابی آقا (عزیز) و سایر نوادگان ایشان می باشد

منابع

  • مردوخ کردستانی، شیخ محمد، تاریخ کرد و کردستان، صفحهٔ
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

کلمه قشقایی از دو جزء قش و قایی تشکیل شده‌است جزء اول نام شهری بوده در ترکستان قدیم (ازبکستان کنونی) که امروزه شهر سبز نامیده میشود. جزءدوم نام، نام یکی از ۲۴ قبیله ترکان اوغوز می‌باشد قبیله قایی پس از مهاجرت به سوی قفقاز و قبچاق و اقامت طولانی در آنجا چند قسمت می‌شود عده‌ای راهی ترکیه شده و امپراطوری عثمانی را تشکیل میدهند و عده‌ای راهی فارس ودامنه‌های زاگرس میشوند و ایل قشقایی را بنیان میگذارند.جالب اینجاست سرزمین قوم قشقایی نیز به نام قشقا است. قشقه دریا نام رودی و ایالتی در ازبکستان است پس قشقاییها از قبیله قایی از ترکان ساکن شهر قش (شهر سبز کنونی)وسرزمین قشقه دریا آمده‌اند. ایلی است ساکن فارس که به زبان ترکی تکلم می‌کنند. اصل آنان از قبیله قایی شهر قش در ایالت قشقادریاست که بسوی قبچاق وقفقاز مهاجرت کرده وپس از اقامت طولانی در آنجا رهسپار فارس وایران شده‌اند.

قشقایی

قشقایی یکی از ایلات بزرگ ترک ایران است و از ایلهای بزرگ ایران از لحاظ جمعیت به شمار می‌رود. زبان قشقاییها ترکی قشقایی است که همانند و شبیه زبان ترکی آذربایجانی است. و در طبقه بندی زبانها شاخه از زبان ترکی آذربایجانی محسوب می شود قشقایی‌ها شیعه جعفری هستند و به آداب و رسوم خود علاقه‌مندند. مرکز اصلی این ایل استان فارس است.اما به دلیل وسعت اراضی وقلمرو در دیگر استان‌ها نیز ساکن می‌باشند از جمله: کهکیلویه وبویراحمد، چهارمحال بختیاری( جونقان- بلداجي، بروجن، سامان)، خوزستان(هفتکل)و اصفهان(قسمتهایی ازسمیرم، شهرضا، دهاقان وفریدن). قشقایی‌ها در دوره‌های مختلف به‌تدریج به این سرزمین کوچیده و در آن ساکن شده‌اند. عشایر ترک‌زبان در سراسر ایران پراکنده‌اند. استقرار ایلات ترک در مناطق گوناگون ایران در دوران سلجوقیان، مغولان، تیموریان و صفویه شدت یافته‌است. البته برخی مردم شهر جونقان در استان چهارمحال و بختیاری را اصیلترین قشقایی هایی میدانند که بواسطه تتبعید توسط شاهان صفوی به سرزمین بختیاری کوچانده شده اند.قشقایی های جونقان جزو بی باکترین و جسورترین ترکان ایران محسوب میشوند که از بدنه ایل جدا شده تا ضمن انقباض قدرتشان سرکش ترین ایلات بختیاری را به زانو درآورند که چنین نیز گردید و همه طوایف بختیاری مجبور به تمکین در برابر قدرت مردمان جونقان گردیدند.

طایفه‌های ایل قشقایی

این ایل ترک از پنج طایفه بزرگ کشکولی بزرگ، کشکولی کوچک، شش بلوکی، دره شوری، فارسیمدان و عمله تشکیل شده است. مبنای این رده‌بندی شمار جمعیت هر طایفه است که نخستین طایفه، بیشترین جمعیت را دارد. در برخی شهرهااز جمله نورآباد ممسنی و قادرآباد(حومه شیراز) عشایری هستند که اصلیتی لر دارند. در برخی منابع تیره‌هایی مانند، «صفی‌خانی»، «گله‌زن» و چند تیره دیگر را جزء تیره‌های مستقل ایل قشقایی معرفی کرده‌اند. تیره‌های یاد شده، به ترتیب از تیره‌های طایفه فارسیمدان و شش بلوکی هستند. طایفه عمله، ابتدا جعفربیگلو نام داشت و در زمان ایلخانی صولت الدوله برای رسیدگی به کارهای شخصی خان، گرد آوری حق مالکان، رسیدگی به کارهای کشاورزی، گله‌داری ایلخانی و تنظیم امور ایلی از تیره‌های گوناگون ایل قشقایی و سران تشکیل شد. طایفه عمله یا عاملین اجرای دستورها و فرمانهای ایلخانی بزرگ، با آن که اکنون سمت و وظایف پیشین خود را از دست داده‌است، هنوز هم به نام «عمله» خوانده می‌شود. خان‌های هر طایفه نیز گروهی خدمتگزار و کارگزار مخصوص دارند که آنها را نیز «عمله دور و بر خان» می‌نامند ولی جزو طایفه عمله نیستند.

سازمان ایل قشقایی به ترتیب از فرد تا ایل به صورت زیر است:

نفر- خانوار - بنکو - تیره – طایفه - ایل

هر طایفه از چندین تیره و هر تیره از چندین «بنکو» و هر بنکو از چند خانوار تشکیل شده‌است؛ مثلاً طایفه عمله از تیره‌های: غجه‌بیگلو -شبانکاره- موصلو- جعفربیگلو- طیبی- قره‌قانی- بهمن‌بیگلو- نمدی- گله‌زن- ۰۰۰) تشکیل و تیره غجه‌بیگلو از بنکوهای: کیخالو- نصرتی- قره‌لو-علی‌ونده‌لو- لر-... تشکیل شده‌اند که هر یک نیز از تعداد زیادی خانواده تشکیل یافته‌اند.

حسینی فسایی در «فارس‌نامه ناصری» شصت و شش تیره از ایل قشقایی را نام برده‌است؛ ولی شماره تیره‌هایی که امروز جزو قشقایی است، بیش از این است. شاید گروهی از این تیره‌ها در گذشت زمان یا سودجویی به ایل قشقایی پیوسته باشند.

در سازمان کنونی، هر خانوار یک سرپرست و هر ایشوم که از چند چادر گرد هم که در آن چند خانوار زندگی می‌کنند، تشکیل می‌شود. یک ریش سفید و هر تیره یک یا دو کدخدا و هر طایفه یک یا دو یا سه کلانتر دارد. کلانتران که از طبقه خانها هستند از جانب دولت برای رسیدگی به کارهای طایفه خود و برقراری امنیت و انضباط برگزیده می‌شود. یک یا دو افسر ارتشی نیز برای برقراری انتظامات ایل به نام افسر انتظامی از طرف ارتش برگزیده می‌شوند.

در سازمان کنونی ایل قشقایی، «ایل بیگی» یا «ایلخانی» (ریاست ایل) وجود ندارد و دولت این مقام را از بین برده است.

قشقايیها معتقدند که در اوایل صفویه وبه دستور شاه صفوی از ماوراء قفقاز (دربنت قفقاز) به زاگرس و سرانجام به فارس آمده و متوطن شده اند

زبان قشقایی یا ترکی قشقایی یکی از زبان‌های شاخه جنوب غربی زبان‌های ترکی است که قشقاییها بدان تکلم می‌کنند. مرکز ایل قشقایی، استان فارس است؛ اما در نواحی دیگر ایران همچون کهکیلویه و بویراحمد(گچساران و یاسوج)، چهارمحال و بختیاری (بلداجي، بروجن، سامان، هوره)، بوشهر، خوزستان(هفتکل و سایر نواحی)و اصفهان(سمیرم، شهرضا، دهاقان و فریدن) نیز کم و بیش سکونت دارند. زبان قشقایی ارتباط نزدیکی با زبان ترکی آذربایجانی دارد، و برخی زبانشناسان قشقایی را گویشی از آن زبان در نظر می‌گیرند.

کوچ قشقایی‌ها

قشقائی‌ها سه تا چهار ماه از سال را کوچ می‌کنند و بقیه سال را در ییلاق و قشلاق می‌گذرانند. عده از قشقایی‌ها نیز یکجانشین شده، به کشاورزی و باغداری مشغولند یا به شیراز کوچ کرده اند. قشقایی‌های بیشتر به دامپروری و گله داری می‌پردازند؛ به همین جهت برای رسیدن به چراگاه پیوسته کوچ می‌کنند. قشقایی‌های بجز دامداری، در ییلاق و قشلاق به کشتاورزی نیز می‌پردازند. این ایل در ییلاق با بختیاریها و در قشلاق با ایلهای بویر احمدی، خمسه، ممسنی مجاورند.

قشقایی‌ها دائماً میان سرزمینهای سردسیر (ییلاق) سمیرم شش ناحیه، دامنه کوه دنا معروف به پادنا، سرحد چهاردانگه، کام فیروز، کاکان و پیرامون شهرهای آباده، صفاشهر، شهرضا، اردکان، کوه مرّهَ تا سرزمینهای گرمسیر (قشلاق) کرانه‌های خلیج فارس و پیرامون بهبهان، ماهور میلاتی، کازرون، فراش بند، قیر، کازرین، خنج، افزر، (لارستان)، خشت، فیروزآباد، خواجه‌ای، دشتی و دشتستان برای رفتن به ییلاق و قشلاق کوچ می‌کنند و چنانکه یاد شد، معمولاً چادرنشینند.

چادر

نام مسکن عشایر آلاچیق است که از دو بخش تشکیل می‌شود: بخش بالایی چادر (سقف آن) سیاه‌چادر نام دارد و از موی بز بافته می‌شود. بخش دیگر دیواره جانبی است که چیق (یا چیت) نام دارد و از ترکیب نی و موی بز ساخته می‌شود.

چادرهای ایلی را که «بوهون» خوانده می‌شود، از موی بز و به رنگ سیاه می‌بافند. این چادرها به شکل مستطیل است و از چند بخش گوناگون: سقف، لتفهای اطراف چادر، تیرکها، چند قطعه«کمَّج» یا«کمجِّه»، بندها، میخ‌های بلند چوبی، میخ‌های کوچک چوبی که به نام «شیش» خوانده می‌شود و لفاف یا «چیق» یا«نی چی» اطراف چادر تشکیل شده‌است. لتفها از جنس سقف و به رنگ سیاه بافته می‌شوند. پهنای لتف یک متر و درازای آن نامعین است و گاهی تا ده متر می‌رسد. لتفها با میخهای کوچک چوبی «شیش» به سقف متصل می‌گردند. تیرکها و کمج‌ها نگهدارنده سقف چادرند. سر تیرکها در زیر سقف، در سوراخ کمج‌ها قرار می‌گیرد. شکل چادر در تابستان و زمستان فرق می‌کند. در زمستان بیشتر تیرکها در میان و سراسر چادر قرار می‌گیرند و سقف را به شکل مخروط درمی‌آورند تا هنگام ریزش باران، آب از لبه سقف و به زمین بریزد. پیرامون چادر نیز جوی کوچکی حفر می‌کنند که آب باران در آن جاری می‌شود ولی در تابستان و بهار تیرکها را در اطراف چادر قرار می‌دهند تا سقف صاف و هموار باشد. در تابستان چادر تنها در بخشی که اسباب خانه و رختخوابها قرار می‌گیرد دیوار دارد. در زمستان و پایان پائیز سه طرف چادرها با لتف پوشیده می‌شود و تنها راه ورود و خروج، یک ضلع پهنای چادر است. «نی چی» یا «چیق» حصیری است از نی که از درون، دورادور بخش پایین چادر گذاشته شود تا چادر، از دید خارج، باران و سرما محفوظ بماند. باید دانست که بیشتر لوازم زندگی و خواربار و رختخواب و پوشاک و وسایل دیگر را در جوال‌ها و خورجین‌ها و خوابگاهها یا چمدانها می‌گذارند و آنها را در امتداد درازای چادر منظم و مرتب روی هم می‌چینند و گاهی یک جاجیم بزرگ منگوله دار و زیبا بر روی سراسر آنها می‌کشند.

بجز چادرهای سیاه که چادر رسمی ایلی است، چادرهای برزنتی سفید یا اخرائی رنگ دو پوششه آفتاب گردان یا مخروطی برای پذیرائی مهمانها و برای استفاده در جشنها و عروسیها نیز وجود دارد. در جشنها دامن این چادرها را بالا می‌زنند تا تماشاچیان صحنه را بهتر ببینند. گاهی در درون این چادرها شستشو می‌کنند. چادرهای دو پوششه را در اصفهان می‌سازند. بجز این چادر، یک نوع چادر کوچک مستطیلی شکل از کرباس سفید رنگ نیز دارند که ویژه آبریزگاه است. چادر آبریزگاه به‌وسیله تجیری از میان به دو بخش مجزا تقسیم می‌شود و در قسمت وسط آن چاله کوچکی کنده‌اند.

پوشاک

پوشاک زنان قشقایی عبارت است از: چهار یا پنج دامن چین‌دار است که تنبان با زیر جامه نامیده می‌شود. تنبان‌ها را روی هم می‌پوشند و هر کدام آنها از ۱۲ تا ۱۴ پارچه ساخته می‌شود. تنبان‌های زیری از پارچه‌های ارزان مانند چیت گلدار و دامنهای رویی از پارچه‌های بهتر مانند مخمل یا زری و تور است و در پائین حاشیه یا تزئین دارد. پیراهن زنان تا ساق پا، یقه بسته و آستین بلند است و در دو طرف پائین چاک دارد که روی دامنها قرار می‌گیرد. اگر پیراهن از جنس ساده و گلدار نباشد پیش سینه را پولک دوزی می‌کنند. روی پیراهن ارخالق کوتاهی با آستین سنبوسه‌ای می‌پوشند که از زری گلدار یا مخمل است. بر دو گوشه کلاخچه‌ای (کلاهچه یا کلاهکی) سه گوش از جنس آرخالق کش می‌اندازند و پس از آنکه آن را سر گذاشتند کش را به زیر می‌آورند و موها را دور کش می‌پیچند. روی کلاخچه چارقد تور یا زری سه گوش بزرگی سر می‌کنند و آن را با سنجاقی محکم زیر گلو می‌بندند و روی آن را از قسمت جلوی سر و بالای پیشانی دستمال کلاغی رنگی می‌بندند. و کلاغی را از پشت سر گره می‌زنند و قسمت زیادی آن را از پشت آویزان می‌کنند. پوشش پای آنها کفش ساده یا گیوه ملکی است. جوراب نمی‌پوشند. زیور دیگر زنان گلوبند زرین یا اشرفی همراه با دانه‌های میخک خوشبو و همچنین النگو و دست بند طلا است.

لباس مردان عموماً کت و شلوار است ولی پوشاک ایلی آنها ارخالق آستردار بلندی است که تا مچ پا می‌آید و آستین بلند و گشاد و چاک دار دارد و ساده یا گلدار است. زیر آرخالق پیراهنی به رنگهای گوناگون ساده یا راه راه با شلوار بلند آبی ساده یا راه راه می‌پوشند. کفش آنها گیوه ملکی ساخت آباده یا شیراز، یا کفش ساده مردانه‌است. بر روی آرخالق (در قسمت کمر) شال پهنی می‌بندند و کلاه دو گوشی از جنس کرک شتر به سر می‌گذارند. کلاه دو گوشی ویژه قشقائی‌هاست و به دستور ناصر خان، برای تمایز از ایلات دیگر، طرح شده‌است.این کلاه که به شکل تاج می‌باشدبرای این می‌باشد که نشان دهد هر قشقایی برای خود یک شاه است. پیر و جوان، بزرگ و کوچک به این کلاه علاقه خاصی دارند. «چُقِّه» پوشاک دیگری است که ویژه جنگ و شکار مردان قشقائی است چقه را از پارچه پشمی آستین دار سفید رنگ و نازکی تهیه می‌کنند. بلندی چقه تا زانوان و قسمت جلو آن مانند قبا چاک‌دار است. در پشت چقه بند رنگینی قرار دارد که «زِنْهارِه» نامیده می‌شود و دو سر آن منگوله زیبایی دارد.این منگوله را قشقایی‌ها گومپول می‌نامند

زنهاره روی شانه‌ها قرار دارد و دو سر آن از زیر بغلها می‌گذرد و در پشت به میان زنهاره گره می‌خورد. کار زنهاره جمع کردن و نگهداری آستینهای چقه در روی بازوان است.

برخی از پیشه‌های مردم

قشقائی‌ها در سردسیر و گرمسیر به کشاورزی و باغداری می‌پردازند. محصولات آنها گندم، جو، برنج، حبوبات، سبزی، مرکبات و خرما است. کشاورزی بیشتر با اصول قدیمی و گاوآهن انجام می‌گیرد. زنان در همه کارها با مردان همکاری می‌کنند. پس از برداشت محصول و پرداخت حق مالکانه، زنان بقیه محصول را در خورجین‌ها و جوالها ذخیره می‌کنند یا به فروش می‌رسانند. بعلاوه تمام کارهای خانه به عهده زنهاست. دختران و زنان ایل هر صبح از کوه و دشت هیزم سوخت خود را گرد آوری می‌کنند و پس از آن از رودخانه یا چشمه مشکهای آب را پر می‌کنند و به پشت می‌گیرند و به چادر می‌آورند. سپس گندم و برنج را در هاون‌های چوبی به نام «دیوَک» می‌کوبند و پوست آنها را می‌گیرند. هنگام کوبیدن، آهنگ ویژه‌ای را زیر لب زمزمه می‌کنند که آهنگ «برنج کوبی» نامیده می‌شود. پس از آن آرد را خمیر و چانه می‌کنند و از آن نان می‌پزند. نان را روی ساج‌های فلزی می‌پزند. نخست ساج را روی اجاق جلوی چادر گرم می‌کنند. و سپس چانه‌های خمیر را روی نان بند پهن می‌نمایند و روی ساج می‌اندازند تا پخته شود. تمام خوراکهای گوناگون دیگر نیز روی همین اجاقهای جلوی چادر تهیه می‌شود.

زنان از شیر کره، ماست، کشک، قره قروت، سرشیر و جز آن تهیه می‌کنند. ماست را در مشکهایی که به سه پایه چوبی متصل است می‌آویزند و آنقدر تکان می‌دهند تا کره و دوغ بدست آید. کار دیگر زنان بافت جاجیم، گلیم، گَبِّه قالی، خورجین، خوابگاه و جز آن است. زنان و دختران نخست پشم گوسفند را با دوک می‌ریسند و پس از آن که آنها را رنگ کردند به صورت کلاف برای بافت آماده می‌سازند. بافت با دارهای زمینی و با شانه فلزی که «کرکیتْ» نامیده می‌شود انجام می‌گیرد. در هر دستگاه بافت چند تن از زنان و دختران مدت یک یا دو ماه کار می‌کنند تا یک قطعه جاجیم یا گلیم زیبای قشقایی بوجود آوردند. نخست کلافها را سراسر دار می‌کشند و از یک سو شروع به بافتن و طرح انداختن می‌کنند. دوخت پوشاک خانواده نیز به عهده زنهاست و زنها نیز باید این هنر را بدانند به‌همین جهت مادران وظیفه دارند که دوزندگی را مانند بافت جاجیم و گلیم و قالی به دختران خود بیاموزند.

قشقائی‌ها بیشتر نیازمندیهای روزانه خود را محدود و آسان می‌کنند و به‌وسیله خود ایل مرتفع می‌سازند. مثلاً آرایشگران بومی گذشته از آرایشگری نوازندگی را نیز بعهده دارند و در جشن‌ها و عروسیها ساز می‌زنند و می‌خوانند. ختنه کردن کودکان نیز از کار آرایشگران است.

وسایل سواری ـ وسیله حمل و نقل و سواری قشقائی‌ها در ییلاق و قشلاق اسب، شتر، قاطر و خر است و از شتر بیشتر برای بارکشی استفاده می‌کنند. خانهای قشقائی برای سواری از اتومبیلهائی مانند جیپ و لندرور استفاده می‌نمایند و بیشتر شان اتومبیل دارند.

شکار ـ یکی از سرگرمیهای مردان قشقائی در اوقات بیکاری شکار پرندگان و جانوران دیکر است که به‌وسیله تفنگ انجام می‌گیرد. قشقائی‌ها به شکار و تیراندازی و سواری بسیار علاقه‌مندند و بیشتر آنان در این فن مهارت زیادی دارند.در بین پرندگان کبک وتیهوبرای شکار محبوبیت زیادی دارد

برخی از آداب و رسوم

قشقایی‌ها مردمانی سرخوش و دلشادند. به جشن، پا کوبی و رقص بسیار علاقمندند و از اندوه و سوگواری گریزان. در تمام سال تنها در ده روز آغاز محرم سوگواری می‌کنند. در جشن‌ها و عروسیها رقص چوبی (گروهی) زنان و مردان قشقائی بسیار زیبا و جالب است. در این جشن‌ها زنان و مردان هر یک دو دستمال در دست می‌گیرند و پیرامون یک دایره بزرگ می‌ایستند و با آهنگ کرنا و دهل دستمالها را تکان می‌دهند و با حرکات موزون پیش می‌روند در رقص «دَرْمَرو» یا چوب بازی نیز، مردان دوتا دو تا و به نوبت با چوبهای کوتاه و بلندی که در دست دارند به آهنگ ساز و دهل با یکدیگر می‌رقصند مبارزه می‌کنند. از این رقصها در مراسم عروسی قشقایی‌ها به تفصیل سخن خواهیم گفت.

قشقایی‌ها به نوشیدن چای علاقه بسیاری دارند و فرزندان خود را از کودکی به نوشیدن آن عادت می‌دهند. چای از خوراکهای عمومی قشقایی است. قشقایی‌ها به کشیدن قلیان بسیار علاقه‌مندند تنها مردان طایفه دره شوری به جای قلیان از چپق استفاده می‌کنند.

مردم ایل فرمان بر و مطیع دستور خانها هستند و هیچ قانونی را بالاتر از فرمان خان خود نمی‌دانند. هر گاه یکی از خانها یا کلانترها بمیرد مصیبتی در ایل و طایفه او برپا می‌شود. قشقائی‌ها در مرگ خان یا کلانتر، مانند عزیزان و فرزندان خود متأثر می‌شوند. گورستانهای قشقایی در سر راه کوچ ایل فرار گرفته تا هنگام کوچ بتوانند برای مردگان خود فاتحه‌ای بخوانند.

به سبب علاقه‌ای که به خانهای خود دارند برای آنها آرامگاههای باشکوه و استوار می‌سازند که سالیان متمادی پابرجا می‌ماند و هر سال هنگام کوچ قبر آنها را زیارت می‌نمایند.

در مراسم جشن و عروسی زنان و مردان قشقایی رقص بسیار زیبا و جالبی دارند

آرامگاه عده‌ای از سران ایل قشقایی بویژه خانهای طایفه کشکولی در دامنه با صفای شاهدای اردکان با سنگ و شیروانی به سبک مزار حافظ ساخته شده و نظر بیننده را به خود جلب می‌کند.

بیشتر قشقایی‌ها همانند دیگر اقوام ترک، دارای چشمانی ریز، گونه برجسته، موی مشکی و صورت گندوم گون اند. در میان طایفه فارسیمدان(ایمور) و دره شوری گروهی سفید پوست با موی زرد یا بور نیز دیده می‌شوند. زنان قشقایی هرگز آرایش نمی‌کنند. تنها فرق زنان با دختران «چتر زلف» زنهاست. هنگام عروسی برای آرایش عروس این چتر زلف را درست می‌کنند. مردان قشقایی همیشه صورت خود را می‌تراشند و به بلند کردن سبیل علاقه خاصی دارند.

مشاهیر ایل قشقایی

از بزرگان این ایل می توان به ایت الله جهانگیرخان قشقایی اشاره کرد. او که تا ۴۰ سالگی همراه ایل کوچ می کرده و از تحصیلات مکتبی ابتدایی برخوردار بوده در سفر به اصفهان برای تعمیر سه تار خود با فردی برخورد می‌کند که به او توصیه می‌کند دنبال علم برود. از شاگردان برجسته ایت الله می توان به مرحوم شاه ابادی استاد عرفان امام، ایت الله بروجردی، شهید مدرس، نخودکی اصفهانی و ... اشاره کرد. وی در شب ۱۳ رمضان دار فانی را وداع گفتند و در «تخت فولاد اصفهان» به خاک سپرده شد.

یکی از شخصیت‌های به نام، اسماعیل خان قشقایی معروف به صولت‌الدوله سردار عشایر در جنگ با نظامیان انگلیسی است. (متولد ۱۲۵۲ قمری)، وی چندین بار به مقام ایلخانی قشقایی رسید. صولت‌الدوله در شانزدهم مهر ۱۳۱۱ در زندان قصر تهران درگذشت.

حاج ایازخان قشقایی نویسنده سفرنامه حج و عتبات عالیات در دوره احمدشاه قاجار (نویسنده اولین سفرنامه قشقایی)از دیگر بزرگان قشقایی است. وی مشاور و معتمد اسماعیل خان صولت الدوله قشقایی، متولد ۱۲۸۷ قمری (۱۲۴۸ خورشیدی)، وفات ۱۳۵۸ قمری (۱۳۱۸ خورشیدی)، از مشاهیر قشقایی در دوران جنگ جهانی اول به شمار می‌رود.

محمدابراهیم متخلص به مأذون قشقایی، شاعر، متولد سال ۱۲۴۶ قمری، از تیره قادرلو بوربور طایفهٔ عمله، وفات در سال ۱۳۱۳ قمری. ماذون اشعار عارفانه و عاشقانه دارد و مرحوم شهباز شهبازی (نخستین گردآورنده اشعار شعرای قشقایی در کتابی به همین نام) او را بزرگترین شاعر قشقایی می‌داند.

آموزش عشایری

نخستین بار مدرس در سال ۱۳۰۳ در مخالفت با سیاست تخته قاپو و اسکان عشایر در پیامی که به دست رحیم‌زاده صفوی، مدیر روزنامه‌ٔ آسیای وسطی، برای احمدشاه فرستاد، چنین نوشت: «آیا تربیت ایلات غیر از تخته قاپو راهی ندارد؟ آیا نمی‌توان برای ایلات مدارس سیار عشایری و برنامهٔ متناسب درست کرد که اصول وطن‌پرستی و مسایل صحی و بهداری و وسایل ضروری فلاحتی به آن‌ها آموخته شود.» اما این اندیشه چندان مورد توجه قرار نگرفت.

برنامه ریز و بنیانگذار آموزش عشایر و مدارس عشایری، پروفسور محمود حسابی است که در سال ۱۳۳۰ که به عنوان وزیر فرهنگ در کابینه دکتر مصدق فعالیت می‌کرد و اقدام به ایجاد اولین مدارس عشایری نمود. سپس در زمان دولت پهلوی توسطمحمد بهمن‌بیگی این مدارس بار دیگر پا گرفت.

اتومبیل نیسان قشقایی

شرکت اتومبیل‌سازی ژاپنی نیسان در سال ۲۰۰۷ میلادی مدل جدید و جمع و جوری از اس‌یووی خود با نام نیسان قشقایی به بازار ارائه کرد.این شرکت دلیل نامگذاری این ماشین را مشهور بودن افراد ایل قشقایی به سخت کوشی عنوان کرده است. این نوع نامگذاری برای دومین بار است و برای بار اول این شرکت نام یک ایل مغربی را برای یکی از ماشین‌های خود انتخاب کرده بود.

منابع

  • استاد عشق، نگاهی به زندگی پروفسور سید محمود حسابی، نوشته ایرج حسابی، تهران، سازمان چاپ و انتشارات، چاپ سی و دوم، ۱۳۸۷
  • فرهنگ معین، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۵
  • ماهنامهٔ سفر، شمارهٔ۱۳، سال شانزدهم، دورهٔ جدید، دی ۱۳۸۶، «پیشانی هنر ایرانیان» نوشتهٔ فاطمه عرفانی.
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1390ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1390ساعت 6:0 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 11:30 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

امپراتوري ايران از ديدگاه سياسي ، ايران زاذگاه نخستين امپراتوري راستين و حكومتي كامل است كه از عناصري ناهمگن ‌‌‍[بي گمان به معناي نسبي] فراهم مي آيد . در اينجا نژادي يگانه ، مردمان بسياري را در بر مي گيرد (ولي اين مردمان) فرديت خود را در پرتو حاكميت يگانه نگاه مي دارند . اين امپراتوري نه همچون امپراتوري چين ، پدر شاهي ، و نه همچون امپراتوري هند ، ايستا و بي جنبش ، و نه همچون امپراتوري مغول ، زود گذر ، و نه همچون امپراتوري تركان بنيادش بر ستمگري است . بر عكس در اينجا ملت هاي گوناگون در عين آنكه استقلال خود را نگاه مي دارند ، به كانون يگانگي بخشي وابسته اند كه مي تواند آنان را خشنود كند . از اين رو امپراتوري ايران ، روزگاري دراز و درخشان را پشت سر گذارده است و شيوة پيوستگي بخش هاي آن چنان است كه با مفهوم (راستين) كشور يا دولت ، بيشتر از امپراتوري هاي ديگر مطابقت دارد. "عقل در تاريخ" , گئورگ ويلهلم هگل ,  برگردان حميد عنايت ,  صفحة 304

( توضیح : منظور از واژه ایران بزرگ ,  امپراتوری گذشته پرشیا نیست بلکه مناطق سکونت اقوام ایرانی در فلات ایران است )

 

نویسنده و پژوهشگر : داکتر صاحبنظر مرادی پژوهشگر افغانستان

سرزمین آریانا یا ایران بزرگ بحیث قدیمترین کانون تاریخ و تمدن پویا در آسیای مرکزی و به عنوان یکی از مراکز تمدن جهان ظهور نموده و سکنۀ آن تحت هر نام و شرایط تاریخی خدمات ارجناک و گرانسنگی را به فرهنگ و تمدن بشری انجام داده اند. هر چند در جمعبندی حوزه های تاریخی و کانونهای باستانی، مورخین پنجمین جایگاه را به تاریخ آریانا (ایران) بخشیده و قدامت آنرا تا پنجهزار سال بر شمرده اند، اما تحقیقات باستان شناسی در ویرانه های باختر و سغدیانه و در کانونهای تمدن قدیم چون (هزار سم سنگان، آق کپرک بلخ، قلعه گنبد و دره کر در بدخشان، چنار گنجشگان در تخار، ده موراسی و نادعلی در سیستان، تخت جمشید و ایلام در ایران، کافرنهان و وادی حصار در تاجیکستان، نماز گاه در ترکمنستان، بخارا، سمر قند و ترمذ در اوزبکستان و... مرزهای تاریخ را درین گستره جغرافیایی تا پانزده هزار سال انکشاف داده اند. این تمدن بدست نیاکان بزرگ ما مشترکا ً ساخته شده است.

بررسی تاریخ آریانای کهن که در برگیرندۀ حوزۀ وسیعی از با شگاه آریاییان است، خیلی ها بغرنج و متراکم و دارای شگفتیهای شایانی میباشد، که یاد دهانی مختصر و مفصل آن از حوصله این مقاله بیرون میباشد. رویهمرفته زمانیکه سیری در " تاریخ ایران باستان" داشته باشیم، یا نگاهی به کتاب " تاجیکان" بکنیم و یا هم ( افغانستان در مسیر تاریخ " را به مثابه عمده ترین ره آورد تحقیقی حوزه تمدن ما ورق گردانی نمائیم، سیر حوادث و سرنوشت تاریخی فرهنگی مردمان این منطقه را عمیقا ً با هم گره خورده می یابیم. بخصوص زمانیکه استاد توس در شاهنامۀ جاودان خود از رویدادها و حوادث اسطوره یی و تاریخی سخن بمیان میاورد و کار نامه های شاهان، یلان و قهر مانان آریایی را در سر زمین پهنا وری بنام " ایران" به نمایش میگذارد. رستم پهلوان شاهنامه بحیث نمادی از آزاده گی و سر بلندی مردمان این حوزه گاه در مرز های خاقان چین، وقتی در دهانه عراق عجم، و زمانی در ساحل جیحون و شرقی ترین مرزهای آریانا مصروف حراست از حریم ایران تاریخیست، و قبل از آن کار گردانی دودمانهای پیشداری و کسانی و شخصیتهای خاص آریانا تاریخ مجموعی این سر زمین را زیست بخشیده اند.

اگر سکندر مقدونی در دوره باستان این سرزمین را آماج حملات سرکوبگرانۀ خود قرار داد، یا سپاهیان عرب بنیاد دولت ساسانی را فروریختند، و در عصر های میانه اگر جهانخورانی به شیوۀ چنیگزیا تیمور و جب وجب خاک این پهنۀ عظیم را در زیر سم ستوران خود کوبیدند و کله منارها ساختند، در مجموع آریاییان صدمۀ جبران ناپذیر فرهنگی و بشری آنرا چشیده اند. در تداوم همچو فضای و سواس آلود سیاسی و متحول نظامی آریاییان با وجود سرکوبی های فراوان هیچگاهی منکوب نگردیده و در تداوم هستی خود همچنان فرهنگ آفریدند و شخصیتهای جهانشمول علمی و فرهنگی را در گستره این پهنه که به سرزمین خورشید ( خراسان بزرگ ایران زمین معروف و مسمی گردید، بوجود آوردند.

امروز چه کسی میتواند از نقش جهانی فرزانه گانی چون ابو علی ابن سینا، ابو نصر فاریابی، در ایجاد و انکشاف علم پزشکی و عقلی، از فردوسی بحیث ایجاد گر یکی از سه حماسه ادبی جهان، از ذکریای رازی، خواجه نصیر الدین توسی، ناصر خسرو قبادیانی، ابو حامد غزالی، ملاصدرای شیرازی، ملا هادی سبزواری همچون سیماهای برجسته تفکر و فلسفه شرقی، از شیخ شهاب الدین سهروردی، عین القضات همدانی، سنائی غزنوی، مولانای بلخی، خواجه عبدالله انصار و مولانا عبدالرحمن جامی هروی، موسی خوارزمی همچون چراغداران عرفان و تفکراسلامی، حکیم ابوریحان بیرونی و عمر خیام نیشاپوری و بسیار و بسیارچهره های برجسته دنیای ادبیات و علوم (نجوم و ریاضی و جامعه شناسی)انکار نماید که در یک جو فرهنگی با هم نفس کشیده و آثاری را همچو منبع خودشناسی ملی ما ایجاد نموده اند. آنها نه تنها جایگاه برینی را در تاریخ فرهنگ و تمدن آسیایی اشغال کرده اند، بلکه به دایرة المعارف فرهنگ بشری راه یافته و آثار آنان بارها بزبانهای معتبر بین المللی بچاپ رسیده است. این شخصیتهای فرهیخته از شیراز، اصفهان، خراسان، هرات، غزنی، بلخ، بخارا، سمرقند، خجند و خوارزم برخاسته اند، و در همین شهرها و مناطق تاریخی مدفونند که تاریخ از سرزمین و زادگاه ایشان بنام "ایران بزرگ" نام می برد.

نامی که امروز در فضای مه آلود غرض ورزیهای سیاسی بجز کسان انگشت شمار در هر گوشه و دیار این سرزمین پهناور برای دیگران موجب برانگیختن چراهای فراوان و جذب و دفع های معین سیاسی ملال انگیزی گردیده و گرد و غبار حوادث توام با توفان تعصبات سیاسی بر حریم آن نشسته و عنقریب واقعیتهای سرسخت این همپیوندی و هم پیکری و طن فرهنگی ما را از چشم زمانه استتار نموده است.

اینکه فردوسی بزرگ میگوید:

در یغـــــــــــست که ایران ویران شود                                 کـــــنام پلنـــــــــــــــــگان وشیران شود

ویا

 چــــــــــــــو ایران نباشد، تن مـن مباد                              درین بوم و بر زنده یکــــــــــــتن مباد

منظور فردوسی از همین وطن بزرگست که شامل همه مناطق ایران بزرگ می شود . وطن فرهنگی و تاریخی که زمانی مرکز آن در بلخ، غزنی، هرات و کابلستان و گاهی نهاوند، نیشاپور، اصفهان و تبریز و یا بخارا، سمر قند، خوارزم، مرو، کردستان، خوزستان، بلوچستان . . . بوده و فردوسی در زمانه خود شاهنامه را در پایتخت امپراتوری غزنوی در شهر غزنه به نبشت آورده است. پس از ظهور اسلام تا سر بر افراشتن نهضتهای ملی و پیروزی جنبشها و دولتهای ملی در خراسان بزرگ ایران در حوزۀ اسلامی سه گونه وطن ورد زبانها و مامول مدعیان رهبری جوامع اسلامی بوده است.

1- وطن عقیده 2- وطن فرهنگی 3- وطن ملی.

1- وطن عقیده تحت اندیشۀ جهان وطنی اسلامی سرزمین دراز دامنیست. درین گستره نه قومیت اعتبار دارد و نه پیوندهای خونی (نژادی)، منطقه یی و فرهنگی. مرزهای کلی این وطن را عقیده و ایدیولوژی دقیقا ً تعیین مینماید. این وطن از اندونیزی در شرق آغاز ( و تا موریتانی در غرب افریقا ادامه می یابد).

2- وطن فرهنگی در منطقۀ ما بیشتر به اعتبار وطن عقیده بوده است و به اعتبار متاخرتر و جدیدتر در قلمرو کشور های آریانا(خراسان یا افغانستان )، ایران، تاجیکستان، ازبکستان و برخی از شهر های قدیم فارسی زبان و آریایی نژاد آسیای مرکزی، و طنیستکه مفاهیم و پدیده های صوری و معنوی آن بیشتر و عمیق تر با زبان فارسی دری (تاجیکی) تبین شده است. (1)

بگفتۀ بازار صابر شاعر ملی تاجیک:

در حد و سرحد شناسی جهان

کشور تاجیک، زبان تاجیک است.

تا زبان دارد وطندار است او

تا وطن دارد بسیار است او(2)

3- وطن ملی نیز در بطن وطن عقیدتی مفهوم خاص داشته و متضمن زادگاه و احیانا ً پر ورشگاه اهالی خودی با طیفهای از اقوام در یک جغرافیای تاریخی سیاسی بوده، امروز با مرزهای مستحدث و غیر طبیعی و گاه مرزهای منتخب از سوی قدرتهای استعماری روس (تزاری و بلشویک)و انگلیس شناخته شده است که به آن منطقه فلات ایران یا ایران بزرگ گفته میشود و شامل ایران کنونی - افغانستان - کردستان ترکیه - کردستان عراق - تاجیکستان - ارمنستان - آذربایجان قفقاز - کردستان سوریه - بحرین - ترکمنستان - جنوب ازبکستان است . ما علی العجاله با نظر داشت موضوع مورد بحث در خط السیر هم تباری تاریخی و مسولیت مشترک در قبال وطن فرهنگی مان حرف خواهیم زد.

وطن فرهنگی (ایران بزرگ) و گسست اشتراکات تاریخی آن:

اصولا ً با کشف راه های بحری بوسیله دریا نوردان اسپانیایی در قرن پانزدهم میلادی از جمله کریستوفر کولمب بسوی شرق آسیا، مسیر کاروان ابریشم همچو خط اسیر تجارتی و همپیوند فرهنگی از رونق افتاده و آمیزشهای، اجتماعی مردمان این حوزه در مسیر این جاده روبه افول گذاشت. با پایان حکومت تیموریها در هرات در سال (1405 میلادی) امپراتوری ایران بزرگ در مسیر افول ارزشهای فرهنگی و تزلزل بنای اداری و تشکیلات سیاسی خود افتاد.

تشکیل سه دولت بزرگ در منطقه چون صفویها در ایران بزرگ ، شیبانیها ( ترکان ) در ماوارالنهرو کورگانیها (مغولی ها) در هندوستان، خراسان مانند گذشته در احاطۀ ایران قرار گرفت . رقابتهای سیاسی بر سرتصرف بخشهای از خراسان و دست بازیهای شهزادگان این سه دولت همسایه در امور شهر های آن، روز تا روز به خرابی اوضاع سیاسی ورکود فرهنگی می افزود. در عرصۀ داخلی روان اقتدار گرایی، معاملۀ سیاسی با یکی از ین سه مرکز قدرت منطقوی، روان ملوک الطوایفی و استقلالیت خواهیهای محلی قوت گرفت و در نتیجه سرزمین پهناور خراسان به حوزه های کوچک حاکمیت های محلی تقسیم گردید.شمشیر های از تعصب، خود خواهی و نطفه گرایی در دست سران قبایل متعدد از غلافها برآمد و تخم عداوت، مرگ و انارشی فرهنگی افشانده گردید.(1)

در پایان سده شانزدهم مسیحی برابر با (914 ق) لبۀ تیز عصبیتهای مذهبی صفویان و شیبانی ها به نوبه خود سینۀ داغدیدۀ اهالی آریانا(ایران) را بیشتر شگافته و خون آلود کرد. شهر های خراسان بزرگ چون قندهار، جلال آباد و حوزه کابلستان در میانۀ دو قدرت سیاسی فرهنگی و مذهبی این دوره یعنی ایران صفوی ترکتبارو مغولان فارسی دان و فارسی دوست هندی دست بدست میگردیدند. همزمان تحریکات مذهبی و تقدس سازی حاکمان صفوی از خویش، واکنشهایی را در میان پیروان مذاهب مختلف این حوزۀ فرهنگی بوجود آورد. در آغاز قرن شانزدهم میلادی (دهم هجری) اکثریت ساکنان ایران را پیروان اهل سنت تشکیل میدادند، اما راه پذیرش تشیع اولا ً با از دست رفتن جایگاه اسلام سنی در طی دوران سلطۀ مغول و قبل از اینکه ایلخانان به اسلام گرایش پیدا کنند و ثانیا ً با شیوع نظامهای مختلف صوفیانه با تمایلات علویت در قرن هشتم و نهم هجری و ثالثا ً با اظهار تشیع برخی از حکام امپراتوری ایلخانی هموار گشت.(2) شاه اسماعیل (1502) اولین فرمانروای صفویه که مدعی بود از طریق پدر به امام موسی کاظم امام هفتم میرسد، بلا فاصله بعد از تاجگذاری اسلام شیعی را به عنوان دین رسمی دولت خود اعلام نمود و ذکر نام دوازده امام را در خطبه (نماز جمعه) الزامی کرد.(3) اشعار اسماعیل که به زبان ترکی و با تخلص "ختایی"نوشته شده است شواهدی از ادعای الوهیت را در اختیار ما میگذارد، که برای تحریکات نفاق افگنانه بین جوامع تشیع و تسنن بسیار نقش داشته است:

من همان خدایم، همان خدایم، همان خدایم

اکنون ای کور راه گمکرده بیا و حقیقت را در یاب

من همان مطلقی هستم که از آن سخن میگویند.(4)

این گفته از یادداشتهای یک تاجری و نیزی که از سال 1511 تا 1520 در ایران بوده است نیز به خوبی برمی آید: این صوفی ( یعنی اسماعیل مورد علاقۀ مردم قرار دارد و آنان، مخصوصا ً سربازانش به او همچون یک خدا احترام میگذارند... سربازانش او را فنا ناپذیر میدانند. هر چند با دستیابی صفویه به حاکمیت سیاسی ایران کار کرد آنان به عنوان رهبر طریقت صوفیه کمرنگ شد و تنها سابقه ای از آن باقی ماند، با آنهم قداست یک رهبر طریقت صفویه همچنان در میان آنان ادامه یافت و به جانشین اسماعیل یعنی طهماسب (1524) نیز رسید. ونیستیو دو آلساندری فرستاده و نیزی که در سال 1571 برای تقدیم اعتماد نامۀ خود به در بار شاه طهماسب صفوی راه یافت، تاکید نموده است که رعایای شاه " او را نه بعنوان شاه، بلکه بمانند یک خدا و به اعتبار این که از نسل علی (ع) است می پرستند ". (5) ولی مسلم است که شاهان پس از اسماعیل از "غلات"(6) نبودند.

روابط ایران صفوی و ازبکان شیبانی حاکم بر ماورالنهر از آغاز تشکیل سلسلۀ صفویه ببعد بوخامت گرائید. از سال 913 که شیبک خان موسس سلسلۀ ازبکان از ماورالنهر به خراسان تاخت و این سرزمین را به تصرف خود در آورد، و طی نامه ای نیزشاه اسماعیل اول را به ترک مذهب شیعه فرا خواند، روابط ایران با ازبکان و دیگر سنی مذهبان این منطقه روز بروز تیره شد و اختلاف شیعیان و سنیان کشتار ها و ویرانیهای بسیار را موجب آمد. از آنزمان ببعد ایرانیان از حال همزبانان خود در منطقه آسیای میانه کمتر آگاهی داشته اند.(7)

این وضع به همینجا خاتمه پیدا نکرد، بلکه تضادهای مذهبی همچنان میان شیعه و سنی تشدید یافت، چنانکه شیعیان اهالی سنی مذهب را مسلمان نمیدانستند. این حکایت از گفته پولاک نیز بخوبی بر می آید که در روز گار ناصرالدین شاه طبیب در بار ایران بود " ایرانیان شیعی مذهب هستند، به همین دلیل بعنوان یک فرد شیعی، ایرانی تفاخر کنان میگوید:" مسلمانم" در حالیکه این عنوان مسلمانی را برای اهل تسنن قبول ندارد". (8) نویسنده ضمن بر شمردن موارد فراوان عصبیتهای مذهبی می افزاید:

"هنگامیکه من در ژوین سال 1859از کاشان عبور میکردم ماه ربیع الاول به عنوان روز یاد بود کشتن عمر (از سوی ابولولو که به پندار ایرانیان پس از کامیابی قتل در اثر معراجی شبانه به کاشان انتقال یافته است) در سراسر کشور مراسمی بر پا میشود و در ضمن آن مراسم آتش بازی، آتش افروزی و تیر آندازی رواج دارد و به آن عید عمر کشی میگویند".(9)

و این خود در نواحی که اکثرا ً سنی نشین بودند اغلب باعث ایجاد نا راحتی ها، زدوخوردها و برخوردهای خشونت آمیز مذهبی گردیده است. ادامۀ همچو موارد اهانت بار که بین پیروان مذاهب سنی و شیعه بصورت تحریک آمیزی سازمان یافته است، اسباب آن گردید تا اشتراکات تاریخی و فرهنگی مردمان حوزه تمدنی ما در زیر پردۀ همچو عصبیتهای مذهبی از رویت باز بماند و خاموش گردد. در پایان دوره صفوی و بعلت سماجتهائیکه سلاطین آن دودمان داشتند، اهالی قندهار مساله پیوستن با صفویان را نسبت به مغولان هند ترجیح دادند و چشم بسوی اصفهان و قزوین داشتند. تا آنکه ملا حسین با لقب شاه حسین در آمد و گرجیان را به رهبری گرگین بر قندهاریان غلبه داد.(10) و در نتیجه مبارزۀ ای که بین گرگین و میرویسخان هوتک بوجود آمد، تعداد زیادی از فارسی زبانان (تاجیکان) قندهار به اتهام همدستی با گرگین قتل عام شدند و تلاش بعمل آید تا به موجودیت اجتماعی ایشان در شهر قندهار خاتمه بخشیده شود.

در مرحله بعدی حرکتهای خشونت باری را که سپاهیان و اطرافیان شاه محمود و شاه اشرف افغان در دوران حاکمیت شتاب زدۀ خود براهالی خاوران و ری روا داشته بودند، در عصر حاکمیت زند یه بوجه جانسوزی شعله ور شد. افغانها که با همه اطوار و دگرگونیهای معمولی در جریانهای سیاسی شرق به اعتبار تثبیت قدرت نادر قلی، زند و اصحابش رکنی از قدرت مزبور تلقی میشدند. تا جایی درین راه جانفشانیها و ایثار گریها کردند.(11) در روز گار زندیه بود که گویا پاره ای از خاطره های سپاهیان افغان در هنگام استیلای آنان بر کرمان، قزوین و اصفهان، در ذهن عده ای از اطرافیان زند مجددا ً بیدار شد و افغانها را به بهانه های واهی با ناجوانمردانگی تام و تمام در آذربایجان، سمنان و تهران قتل عام کردند.(12) در چنین فضای نا مقبول سیاسی وجو آمیخته با تعصب و بدبینی عصر زندیه از یکطرف، و مرگ نادر افشار جانشین او، احمد خان ابدالی به شهر قندهار آمد. تا در فکر کار آینده این شهر را به تختگاه سلطنت خود در آورد. این رویداد بر علاوۀ وحشت های جنگی افغانها توسط محمود و اشرف افغان سبب گردید تا برخی از حلقات سیاسی و علمای متعصب مذهبی ایران صرف نظر از بافت نامتجانس قومی جامعۀ افغانستان همه باشنده گان آنرا قوم مهاجم و بیگانه بخوانند و مجاری همپیوندی فرهنگی و زبانی را بر روی هم ببندند. با مرگ نادر قلی افشار (نادرشاه) و فروپاشیدن مرزهای حقیقی ایران بزرگ زمینۀ ایجاد حکومت ابدالی بدست احمدشاه سدوزایی (درانی) در قندهار، و تجزیه و جدایی سرزمین خراسان ایران بار دیگر فراهم آمد، و با توافقات بعدی استعماری روسیه تزاری و هند برتانوی بعنوان کشورهای مستقل و جدا از یکدیگر در تاریخ عرض اندام نمودند. از همین زمان (1747) میتوان تاریخ و جغرافیای سیاسی این سرزمینها را جدا از یکدیگر و مانند همسایه ها بررسی نمود(13) پس از این رویداد سیاسی خراسان دچار تجزیه ارضی گردید. آزادخان در آذربایجان، کریم خان زند در علاقۀ فارس و احمد خان ابدالی در قندهار رووس مثلث فروپاشی خراسان بزرگ را تشکیل دادند.(14)

نا شیگری وحشت آمیز زندیه و برخی از مورخان متعصب در باری ایران - نه همه آنان – نقار و انزجار میان ایران خاوری و ایران باختریرا فراهم تر ساخت تا جائیکه در روزگار قاجار مسالۀ هرات و سیستان هم سربار همان نقار و انزجار گردید(15)

تشکیل و توسعه روز افزون دولت ابدالی قندهار در جغرافیای خراسان بزرگ ایران با نگرانی ایکه از ناحیۀ غرب ( ایران ) داشت جایی برای ادامه روابط فرهنگی ( در وطن فرهنگی ) نگذاشت. این خطه پس از خانه جنگیهای فراوان بوسیله شهزاده گان جاه طلب بارکزائی و سدوزایی سر انجام در سال 1880 بدست شهزاده قهاری چون امیر عبدالرحمن خان افتاد. امیر که به تشویق انگلیسها کرسی حکومت کابل را احراز کرده بود، جز به تقویه پایگاه قدرت خود به هیچگونه روابط و علایق خونی، زبانی و فرهنگی نمی اندیشید، آنگاه حاضر گردید تا درین راه به منظور فراغت از مزاحمتهای بعدی دو همسایه قدرتمند چون روسیه تزاری و هند برتانوی بخشهای از خاک خراسان را در ناحیه مرغاب و پنجده بدولت روسیه ببخشد و دریای آمو را قطع نظر از روابط عدیدۀ تاریخی، فرهنگی وایتنکی مردمان آن بین دولت خود و روسیه شوروی بحیث مزر رسمی بپذیرد، که باین اساس در جغرافیای سیاسی تازه بنیاد دولت های بنامهای ( افغانستان، تاجیکستان و اوزبکستان) در دو کرانۀ رود آمو وارد نقشه سیاسی آسیای مرکزی گردید.

بر اساس این مرزبندی غیر طبیعی و ظالمانۀ دستگاه عبدالرحمن خان هزاران خانواده در دو سوی رود آمو از هم جدا شدند. و رشته های خونی و خانواده گی آنها با تسلط نظام بلشویکی از هم قطع گردید، و تاریخ این دوره با بیرحمی تمام با اشک و خون مظلومانۀ آنها به نبشت در آمد.

دو حادثۀ مهم دیگر یکی در اواخر قرن نوزدهم میلادی توسط دولتهای انگلیس و روسیه تزاری و دیگر در اوایل قرن بیستم بدست دولت اتحاد جماهر شوروی وضع تاجیکان را در ماوارالنهر و بخشی از خراسان نا بسامانتر ساخت. زیرا مرزبندیهای مصنوعی و سیاسی نخست تاجیکان را قطع نظر از حرمت فرهنگی و شخصیت تاریخی شان بین چند کشور ( تاجیکستان، اوزبکستان، قرغزستان ) در آسیای میانه و افغانستان تازه بنیاد و جمهوری خلق چین در ناحیه کاشغر (سینکیانگ) تقسیم و تجزیه کرد. سپس دولت شوروی تاجیکان را که در تشکیل جمهوری ترکستان روسی بسر میبردند، در محدوده چهار جمهوری جدید التاسیس ازبکستان، قرغزستان، قزاقستان و تاجیکستان پراگنده ساخت، و با افراشتن سیم خار های چند مرحله یی و کشتزار های از ماین بر امتداد سرحدات، خاطر همزبانان را از ناحیۀ روابط و علایق فرهنگی شان با همدیگر نیز قطع نمود.چنین کاری را دولت انگیس در افغانستان نیز انجام داد و از تافته های جدا بافته ای دولتی را بنام افغانستان از مجموع اقلیتهای قومی مثل پشتون، تاجیک، اوزبک، ترکمن، بلوچ، نورستانی و غیره بمثابه کشوراقلیتهای قومی شکل بخشید، تا بتواند از آن با نصب نمودن رژیمهای خودکامه و مستبد بحیث جغرافیای تشنج استفاده های درازمدت و استراتیژیک نماید. اگر تا پیش از انقلاب اکتبر 1917 برخی از ایرانی تباران بصورت سیاح و بازرگان به ماوارالنهر رفت و آمد داشتند، انقلاب کمونیستی شوروی و دست اندازی کمونیستها بر مستملکات روسیه تزاری درین منطقه عبور از "دیوار های آهنین " استخباراتی و مرزی را ممنوع گردانید. تاجیکان در جمهوری تاجیکستان و دیگر جمهوریهای آسیایی شوروی ( همچو وارثان فرهنگ و تمدن کهن آریایی )بصورت جزایر کوچک و پراگنده در آمدند و در اقیانوس ترک زبانان آنهم با تحریک عصبیتهای قومی و تشدید جنگهای روانی و سرد محصور ماندند، و این در حالی بود که راه ارتباط شان نیز با همزبانان در ایران و افغانستان یکسره قطع گردید.

با اینگونه مرزبندیهای غیر طبیعی سیاسی و ایجاد جغرافیای مصلحتی بین ابر قدرتهای وقت مرحله دوم جدا سازی وطن فرهنگی ما با نامگذاریهای نوین آغاز گردید. ( از دامن کشور دراز دامن پیشین آریانا-ایران) پاره های از آن را بریدند و نامهای نادرست و هویت برانداز قومی را بر آنهای گذاردند. و هزار گونه گره و عقده کور را بر رشته های فکر و فرهنگی مردمان منطقه ما زدند و خواستند تا آنچه را داشته ایم و داریم و خواهیم داشت، ببرند و بخورند و بزنند...

با اینحال نام شکو همند تاریخی و فرهنگی پنج هزارسال "ایران" را به جغرافیای غربی آن که بنام "فارس" مسمی بود و قدامت دو هزار و پنجصد ساله داشت، تعویض کردند و این جغرافیای دراز دامن تاریخی، فرهنگی را بر حوزۀ کوچکتری از دامان خودش محدود کردند و برای این حوزه وسیع تاریخی، فرهنگی هویت جغرافیایی و سیاسی کوچکتری را بوجود آوردند. بگونه ایکه این امر برای دولتهای متعصب بعدی در گوشه های این وطن فرهنگی بهانه ای داد تا از منسوبیت اتباع خود به نام تاریخی و فرهنگی ایران کهن جلو گیری نمایند. شاید دانشمندان والا مقام ایرانی دلایل ارزشمندی را در زمینه اقامه فرمایند، اما واقیعت اینست که پیکرۀ یک مادر گیسو سپید تاریخی با تیغ زهر آگین بی تفاهمی و تعصب برخی از حلقات حاکم این کشور ها مثله گردیده است. در بخش دیگر و مهمترین حریم فرهنگی آریانا که خراسان نام داشت، تسمیه بی سر انجامی به هویت یکی از اقوامش بنام "افغانستان" بر آن تقرر یافت. هر چند مبتکرین این نامگذاری دلایل مشخص را در ضرورت گزینش این نام بر خطۀ تاریخی خراسان اقامه نکردند و این نامگذاری و جعل هویت تاریخی این جغرافیا را به وسیله کدام رفراندوم یا مجلس ملی مشروعیت نبخشیدند، اما واقعیت امر اینست که با انتخاب یک نام قومی محدود بر یک جغرافیای کثیر الاقوامی خراسان بزرگ و با گزینش نام جدید و محدودی برای یک سر زمین تاریخی قدیم نخستین سنگبنای کاخ وحدت ملی کشور را متزلزل گردانیده اند، و بر نقش قدمهای تاریخی و هویتی همه باشنده گان آن بشمول قوم مورد نظر شان گرد و خاک اغراض پنهانی خود را افشاندند و خواستند مردم ما را از منسوبیت به افتخارات تاریخی و فرهنگی شان که هویت ملی نام دارد، محروم گردانند. زیرا به باور مورخین و دانشمندان ابگان، اپگان، اوغان یا افغان نام یکی از اقوام باشنده حوزه مدنی فیروز کوه میباشد که در حوالی غور تا دوره حکومت غزنویان زندگی میکردند که این قوم به گفته مورخ ( آلمانی در آثار رضا مایل هروی) غیر از پشتونها میباشند. این بحث تحقیقات مفصل و جداگانه ایرا ایجاب مینماید. مقامات روسیه بلشویکی در ماوراءالنهر نیز همین کار را انجام داده اند. و سرزمین معروف و قدیمی ( فرا رود، پرارود و ماورا النهر) را به گفته اکادمیسین محمد جان شکوری تبر تقسیم کردند. و کشورهای نوبنیاد ( تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان) را بجای آن جایگزین گردانیدند.

آخر وقتی کوریا بدو قسمت جدا شد، بر آنها نام کوریای شمالی و کوریای جنوبی را گذاشتند، ویتنام پس از تجزیه بنامهای ویتنام شمالی و جنوبی خوانده شدند. یمن با اینکه به دو قسمت جدا شد، بنامهای یمن شمالی و یمن جنوبی در آمدند، کشور آلمان پس از جدایی در پایان جنگ دوم جهانی بازهم بنامهای آلمان شرق و غرب خوانده شدند. اما راهکار استعمار در زمینۀ جدا سازی سرزمین آریانا و تجزیۀ آریایی تباران چنان عمیق بود که توانست یک شبه راه صد سال بپیماید و مردم این منطقه در طول چند سال، چند هزار سال یگانگی و اتحاد فرهنگی و تاریخی خود را تقریبا ً فراموش کردند و یگانگی آنها با نیرنگها و حیل استعماری به بیگانگی ابدال گردید.

 آه کز کودک مزاجیهای ابنای زمان                        ابجد ایام طفلی را زسر باید گرفــت

پس ازین دگر سازیهای هویت بر انداز نوبت به تسمیه زبانی رسید: زبانیکه دو دفتر بزرگ حماسی و عرفانی آن چون شاهنامه فردوسی و مثنوی مولوی و صد ها اثر گران ارج ادبی، فلسفی و تاریخی فرزندان آن بمثابه بزرگترین و ثیقه ملی و فرهنگی مردمان فارسی زبان پیوند دهنده دلها و روانهای معنوی آنان در پویه زمان بوده است. مردمان آریایی تبار درین سرزمین اعم از کرد، عرب، بلوچ، پشتون، اوزبک، ترکمن و سایر اقوام از اقصای بلندای پامیر تا آبهای خلیج فارس و از بخارا و خوارزم تا سیستان و بلوچستان بدون کوچکترین مشکل میتوانند این آثار را بخوانند و بدانند و جایگاه آنها را در کنار مصحف عزیز در صدر رواقهای کتاب های خود جای دهند. حالا گوینده گان این زبان و خود ذات زبان را در ایران "فارسی" در افغانستان "دری" و در تاجیکستان "تاجیکی" نام گذاشته اند و تا توانستند برای اهل زبان و خارجیان تلقین کرده اند که گویا زبانهای ایرانی، افغانی و تاجیکی با هم هیچگونه قرابتی ندارند و اگر دارند هم بر اثر روابط بازرگانی و همسایگی بوجود آمده است؟!. به گونه ای که مثلا ً اگر دانشمند افغانستان از کتابفروشی مسکو کتابی بزبان فارسی بخواهد، برایش میگویند که آقا! این کتاب بزبان ایرانی (فارسی) نوشته شده است یا همینطور برای تاجیکان و ایرانیان.

بیاد بیاوریم که قبل از یک دهه بیش محقق غربی در مجله شپیگل چاپ آلمان ضمن تحلیل مبسوطی سرشت تاریخی آریایی تباران را که در سه کشور همسایه و همزبان دارای نظامهای سیاسی متفاوت و دارای علایق و روابط جداگانه با کشور های معین جهان زنده گی میکنند، آنها را از یک منشای نژادی (ایرانی- آریایی) و زبان شان را همان فارسی دری خواند. نویسنده تاکید کرد که زبان گفتاری و نوشتاری این خطه تحت تاثیر روابط سیاسی حاکمیتهایشان با کشور های مشخص منطقه و جهان در یک داد و ستد لغوی و فرهنگی قرار گرفت و این داد و گرفت در هر سه کشور فارسی زبان متفاوت و نا همگون بود. مثلا ً ایرانیها بعلت داشتن روابط سیاسی با غرب بیشتر اصطلاحات فرانسوی و انگلیسی را به کار گرفتند، افغانستانیها از واژه های هندی و عربی استفاده کردند و زبان تاجیکی عمیقا ً در حلقوم زبان روسی فرو رفت. ادامۀ این حالت طی حدود هفتاد سال گسست فرهنگی در اتحاد شوروی وقت تفاوتهای گویشی را بوجود آورد که برای تمایز پسندان مایۀ دلچسپی خاصی قرار گرفت، و تا توانستند این تفاوتهای لهجوی را صرف نظر از مبانی زبان شناسی که بصورت طبیعی در هر زبانی و بین محلات هر جامعه ای وجود دارد، بحیث تمایز و چند گانگی زبان فارسی دری تبلیغ کردند.

دولت ایران که در تمامیت جغرافیای سیاسی کنونی خود، حاکمیت فرهنگی خود را نیز تمثیل مینمود، متاسفانه نتوانست ( به دلیل جنگ تحمیلی و سیاستهای استعماری انگلستان ) و یا شاید نخواست ( به دلیل سیاستهای مذهب محوری ) تا برای زبان فارسی دری مرکزیت فرهنگی دیگری در برون از مرزهای ایران وجود داشته باشد. بنا ً سرنوشت دردناک زبان دری را در افغانستان و ماورا النهر مورد توجه قرار نداد و روند مسخ زبانی و فرهنگی درین مهد تمدن آریایی ادامه یافت. حلقات روشنفکری هم در کلیت وطن فرهنگی ما بیشتر دچار انقطابهای سیاسی و گرایشات ایدیولوژیک گردیدند و چنان در بند تمایلات سیاسی و گروهی افتادند، که جز طنطنۀ شعارهای سیاسی و حزبی خود نمی شنیدند، و از کار رنگ و لعاب بخشیدن به تندیسهای خود باوری سیاسی فارغ نمیشدند. جذ بۀ شعارهای انترناسیونالیستی بسیاریهارا از اندیشیدن به فرهنگ ملی بازداشت. در دهه های پسین این دوره در افغانستان روشنفکرانی را که به این اصل همچو رمز بقای تاریخ و فرهنگ ملی می نگریستند،بنامهای ناسیونالیست و سکتاریست و مدافعان فرهنگ فیودالی سرکوب میکردند. در سرو صدای کر کنندۀ مرده باد و زنده باد گفتنها چنان دچار الیناسیون فرهنگی گردیدند، که هرگز متوجه نشدند که آب زیر کاه استعمار چند نیزه بلند شده است.

زبان فارسی دری بمثابۀ ظریف ترین وسیله آمیزش انسان و کارا ترین عنصر فرهنگ و همگرای انسانهای این منطقه که حدود بیش از صد سال پیش از دربار ترکیه عثمانی تا دستگاه حکومت هند برتانوی حدود یک ملیارد گوینده داشت، در وضعیت بالا رفتن گراف حیل و نیرنگهای استعمار مجال مطرح شدن در یکی از کانونهای اصلی پیدایش و پرورش خود یعنی بخارا را از دست داد، و از دربار های استانبول و هند پس از نفوذ استعماری انگلیس خلع صلاحیت شده و حتی در گهوارۀ با لندۀ خود خراسان ( افغانستان) هم دارای موقعیت بحرانی ناشی از رقابتهای نا سالم فرهنگی و تعصبات زبانی برخی از حلقات سیاسی گردید.

تمایل ارزشگرایی و اصالت خواهی در ذهن عدۀ زیادی از روشنفکران در چارچوبهای وطن ملی عقیم گردید، که علایق و روابط آنها را با وطن فرهنگی شان در بینشها و نگرشهای محدود گروهی شان محبوس گردانید. حلقات معین استعماری با تعاریف گمراه کننده از اصطلاحات جامعه شناسی چنان فضایی را بوجود آورده اند که محبان وطن فرهنگی و راهیان "حب الوطن" ملی را به "پان ایرانیست" و ناسیونالیست و قوم گرا متهم نموده و بدینوسیله آنها را از امر خود آگاهی ملی و شناخت سر زمین تاریخی و وطی ملی شان برحذر داشته اند. حتی واژه ها و اصطلاحات مربوط به زبان بومی ( فارسی دری) را چنان تصنیف و رنگ و مفهوم سیاسی بخشیدند که مطرح نمودن و کار برد این اصطلاحات بخصوص در محیط دانشگاهی، اصطلاحات قضایی و نظامی مربوط بزبان دری فارسی در افغانستان برای شبه روشنفکران وطن ملی و شئونستان و عظمت طلبان با عصبیت والرژی تند و غلیظی همراه شده است. آنها سوگمندانه دوام این حالت را بقای وحدت ملی(!) تبلیغ میکنند. مبتکرین اینگونه بدعتهای فرهنگ کشی با ایجاد چنین جو مسخ فرهنگی برای اقوام و زبانهای غیر از خود گویا وحدت ملی را تامین کرده اند!؟. در عین زمان در ذهن عدۀ دیگر از تبار خودیشان مفهوم وطن باوری را با بنیشهای فاشیستی آمیخته و تحت عنوان آزاد اندیشی و دموکراسی بدان میلانهای بازهم شووینستی بخشیده اند. با اینحال قدرت دسایس استعماری توانست برای هر بخشی از وطن فرهنگی "ما" هویت جدیدی بسازد و ما را مصروف شناسانیدن هویتهای خلق الزمان و خلق الساعه خود سازد تا آن "ما"ی پر بار و گرانسنگ تاریخی خود را به "من" های اکثرا ً مغشوش و بیریشه و فاقد روح اصالت فرهنگی تعویض نماییم.

در صورتیکه چنین ضد و نقیص اندیشیهای ناشی از القائات استعماری و شوونیستی و استحاله های اجتماعی در نمود شعار های "فراملتی"و عملکردهای"فرو قومی" و "فرو ملتی" وطن فرهنگی ما بازهم ادامه یابد، بیگمان مواریث گرانسنگ فرهنگی ما بمثابۀ پاره ای از وجدان مشترک و شخصیت تاریخی مردمان این خطۀ دیرینسال باز هم دچار بحران های فزاینده و حتی انحطاط و تباهی فاجعه باری خواهد گردید. بنا ً وطن فرهنگی ما بیش از هر زمان دیگر به تفکر مسولانه، همدلی، تفاهم، همگرایی و همسویهای عملی مسوولان عرصۀ تاریخ و فرهنگ در کشور های فارسی زبان منطقه نیاز شدیدی دارد. بایسته میدانم تا از این تربیون علمی اذعان نمایم که دانشمندان، پژوهشگران و فرهیخته گان زبان فارسی دری در هر کجایی که هستند بیش ازین نگذارند تا فرهنگ و مواریث هویتی ما بازیچۀ دست سیاست ها و تختۀ مشق سیاستگران وابسته به استعمار خارجی گردد. ضرور است تا مسولان امور فرهنگ در سرزمین فرهنگی ما با ایجاد بنیاد ها و فرهنگستانهای دولتی و خود جوش گرد هم آیند و در پرتو ارشادات علمی و منطقی منشهای زبانی و رشته های فرهنگی این چتر بزرگ را با هم مجددا ً پیوند بدهند. این کار را بخاطر آن نمی کنیم تا در مبارزه علیه احجاف بر تری جویان و خود محوران امور سیاسی خود التر ناتیف باشیم، شاید چنین نیاتی در رابطه با ریشه های عمیق زبانی و جا افتاد گی فرهنگی و تجارب زنده گی مسالمت آمیز و مودت پسندانه نیاکان ما در پهنه این سرزمین کهنسال بیهوده هم نباشد، اما اصل هدف آنست تا از فرهنگ و مواریثی پاسداری نمائیم که در شبستانهای یلدای تاریخ هماره مشعل آگاهی و رهنمودی نیک برای مردم منطقه و جهان بوده است بدون آنکه از داشتن چنین جایگاهی خم ابرو نماید و دچار غرور گرفتگی شود. ما در پرتو احیای همگرایی فرهنگی خواهیم توانست استعدادهای شایان و درخشان خود را در یک سرزمین پهناور که میراث اندیشه و هنر را در خون دارند، دور هم جمع نمائیم و باز هم در مسیر ایجاد گری و آفرینش زبانرا سیالیت و توانایی در خور زمان بخشیم تا خدمات بهتری را به فرهنگ منطقه و جهان از طریق زبان فارسی دری انجام دهیم.

 

به امید یکپارچگی دگرباره مناطق ایران بزرگ

بن مایه این جستار :

1-        نجیب مایل هروی، بگذار تا از ین شب دشوار بگذریم، چاپ تهران1364 ص 8

2-        مجله آمو پساکوه و امرای محلی بدخشان، سال دوم، شماره (7-5) 1380 شهر کابل

3-        ان، کی، ایس لمبتن، ترجمعه علی مرشدی زاد، دولت و حکومت در دوره میانه اسلام، تهران 1379 ص 299.

4-        حسن زملو، احسن التواریخ، تصحیح س، ان سدون، کلکته 1931، متن فارسی- شجره صفویه

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

درباره توسعه و گسترش آموزش و پرورش که از عوامل اصلی و اساسی رفاه و تامین اجتماعی است هخامنشیان کوشش بسیار زیادی به عمل آوردند و برخلاف تصور چنانکه منابع تاریخی نشان می دهدعموم مردم از آموزش و تحصیلات برخوردار بودند و مانعی برای تحصیل کسی وجود نداشت .
البته فرزندان طبقه اشراف و بالای جامعه از آموزش‌های متفاوتی برخوردار بودند که عملا توسط قشر پایین جامعه دسترسی به آن امکان پذیر نبود . همانطوری که امروز هم وجود دارد . وظیفه تعلیم و تربیبت در اوایل حکومت هخامنشیان برعهده موبد موبدان و روحانیون مذهبی بود و پس از آن به تدریج اقشار دیگر جامعه از جمله دانشمندان به این حوزه وارد شدند.
تربیت کودکان و نوجوانان در این دوره بیشتر با این هدف صورت می‌گرفت که آنان را دلیر و فداکار و خردمند و مفید به حال کشور پرورش دهند .
در نظام آموزشی عصر هخامنشی فرد ایرانی می‌بایست چنان پرورش می‌یافت که برای جامعه عضو مفید و سودمند باشد و منظور از تربیت آن بود که جوانان را دلیر و فداکار، خردمند و آراسته به زیور اخلاق و بالاخره مفید به حال کشور و جامعه بار آیند.
در پندنامه "آذرباد ما را اسپندان " آمده است :
اگر تو را فرزند خردسال باشد او را به دبستان بفرست زیرا افروغ دانش چون دیده روشن و بیناست .
آوزگاران را "ایثیراپائی‌تی " (Aethrapaiti) یا هیربد دانشمند می خواندند و هر یک پنجاه تن شاگرد بین هفت تا پانزده سالگی سپردند و آنان می بایستی روزی هشت ساعت به فرا گرفتن درس بپردازند.
معلم کسی بود که از دانش و آگاهی لازم برخوردار باشد و همواره به مطالعه بپردازد .
ای زرتشت مقد کسی را معلم بخوان که تمام شب مطالعه کند او از خردمندان درس بیاموزد تا ازتشویق خاطر فارغ گردد و در سر پل صراط با قوت قلب باشد و به عالم مقدس روحانی یعنی بهشت نائل گرد.
معلمان نیز به چند رشته و مرتبه تقسیم می‌شدند:
معلمین دینی، سوادآموزی، تربیت بدنی و معلمان علوم دیگر مانند معلمین ساب علم‌الاشیاء، کشاورزی و...
معلمان دینی را مغان و هیربدان یا "آثراوان" یا دو "فرهنگ خوانان"و اندرزپتان و همچنین معلمان در باری و معلمان عمومی که آنان نیز بر حسب سن و خصوصیات دانش آموزان تعیین می‌شدند .
برای تربیت و آموزش اطفال از میان پیران و اشخاصی را انتخاب می کردند که بتواند اخلاق آنان را نیز پرورش دهد و برای نوجوانان از میان مردان و برای مردان اشخاصی را که بتوانند آنان را برای شناسایی و رعایت احکام و دستورات حکومت آماده تر کند و برای پسران نیز از میان خودشان اشخاصی را برای سرپرستی انتخاب می نمودند.
اولین مراکز آموزشی در ایران باستان دوران هخامنشی، آتشکده‌ها بود و چنانچه نظامی می‌گوید :
چنین بود رسم اندر آن روزگار که باشد در آتشگه آموزگار که از حدود یکصد و چند آتشکده به این امر مهم اختصاص داشته است.
از جمله مدارس دیگر که در دوره هخامنشی وجود داشته و بعدها در زمان ساسانیان شاهد آن هستیم ، مدراس "رها" و دیگری "نصین" است ۴۰.
از تعداد شاگردان این مدارس که در حدود هشتصد نفر ذکر شده می‌تون به تشکیلات منظم و سازمان مجهز آنها پی برد . علاوه براین مدراس دیگری با تنوع و گوناگونی بیشتر چون مداس، فنی و حرفه‌ای و همچنین حوزه‌های فلسفی، مانوی،‌مزدکی، زرتشتی، یهودی و مدارس علمی و ادبی چون پزشکی، ریاضی، نجوم و ... وجود داشته که زمینه را برای پیدایش این دانشگاه جندی‌شاپور را بعدها فراهم کرده است .
دانش آموزان و شاگردان در ایران باستان از چند نظر به چند رشته تقسیم نموده‌اند:
۱) دانش‌آموزان خاص که شامل: شاهزادگان و بزرگزادگان(اشراف) و درباریان، ساتراپ شهربانان، دبیران، افسران ارشد، بود که علوم جنگی و سیاسی و کشور داری را می‌آموختند.
۲) دانش‌آموزان حرفه‌ای که شامل فرزندان مغان، هیربدان و موبدان بودند علوم دینی را فرا می‌گرفتند و فرزندان پیشه‌وران و اصناف و صنعت‌گران و کشاورزان و غیره که هریک فنون وصنایع پدری را می‌آموختند.
۳) دانش‌آموزان عمومی که شامل فرزندان آموزگاران، کارمندان، بازرگانان که آموزش فرهنگی، اداری و اقتصادی کشور را می‌آموختند.
از چگونگی کامل دانشگاهها و مراکز آوزش عالی در دوران هخامنشی به علت از بین رفتن مدارک اطلاع‌ کاخی در دست نیست ولی شواهد باقی مانده وجود آموزش عالی را در این زمان همانطور که گفته شد تایید می‌کند .
زیرا در اوایل عهد هخامنشی مکتب‌های سده در اکباتان و دیگر درسارد و سمرقند تأسیس شده که گفته می‌شود در آنها پزشک، دبیر، کاهن پرورش می‌یافتند و احتمال دارد که غیر از اینها مدراس دیگری وجود داشته که جز آنها به زمان کنونی نرسیده است .
گفته‌اند که یکی از قدیمی‌ترین مدارس، ایرانین باستان، مکتب اکباتان است این مدرسه یکصدسال پس از زرتشت توسط یکی از شاگردان او تأسیس گردید و با یکصد شاگرد به درمان کردن مردم می‌پرداختند.
فلوطرحس نوشته است که در مکتب سده و اکباتان که شخصا به آن راه یافته بود حکمت، نجوم، طب، جغرافیا تعلیم داده می‌شد و یکصد شاگرد در آن به تحصیل مشغول بودند ۴۳.
در دروه هخامنشی علاوه بر دانشکده‌ای برای تحصیل طب در سائیس مصر چند مدرسه عالی مهم نیز در شهرهای بورسیبا ، میلت و از ارخویی تأسیس گردید به علاوه در آذربایگان، ری و بلخ نیز محققاتی وجود داشته است .
تحصیل در مدرسه معمولا از سن هفت سالگی تا چهارده، پانزده سالگی ادامه می‌یافت و کودکان و نوجوانان خواندن و نوشتن و علوم مقدماتی و اولیه را در محیط آموزشگاه فرا می‌گرفتند. مدرس عمومی در نقاط مسکونی و در نزدیکی محل کسب بازار و محل زندگی اکثریت ساخته می‌شد تا کلیه مردم و فرزندانشان به راحتی بتوانند از آن برخوردار شوند .
در کتاب یونان و بربرها در مورد محمل مردسه‌های ایرانیان باستان چنین نوشته شده که ایرانیان برای مدرسه جایگاه مخصوص دارند که جایگاه آزادی نامیده می‌شود .
درباره‌ چگونگی گذران اوقات فراغت که یکی از عوامل مهم در بهبود و توسعه رفاه و تامین اجتماعی و از دغدغه مهم کنونی کشورهای توسعه یافته است هخانشیان در دوران باستان اقدامات بسیار مهمی انجام داده و کوشیده‌اند تا هر چه بیشتر و بهتر زندگی مردم به شادی و رفاه بگذرد به همین لحاظ علاوه بر جشنهای سالانه در هر ماه حداقل یک روز را به جشن و پایکوبی و شادی و تفریح می‌پرداختند. ایرانیان باستان روزهای بسیاری از سال را شادمانه جشن می‌گرفتند و در این روزها با مراسمی دل‌انگیز و شادی‌آفرین فرشتگان نیکی را تقدیس و اهورامزا را ستایش می‌کردند. به همین جهت است که در اکثر کتیبه‌های ایران باستان با چنین مضامینی روبرو می‌شویم اهوارامزدا مردم را آفرید .
و از خدای بزرگ و یکتا که به شهر شادی ارزانی فرمود، سپاسگزاری شده است .
تعداد جشن‌ها درایران باستان زیاد و رسم برا ین بود که کلیه جشن‌ را با پرستش اهوارامزدا آغاز می‌نمودند. بدین معنی که پیش از شروع برنامه‌های اصلی جشن دعایی از اوستا خوانده و سپس برنامه‌ اصلی جشن آغاز می‌گردید.
از بسیاری جشن‌ها در ایران باستان چنین پیداست که ایرانیان برای شادی‌های زندگی ارزش فراوان قائل بودند و طبع انسانی و روح دادگری و بی‌زاری از خون‌ریزی و گرایش به راستی و درستی کرداری و مهربانی خود دلیل بارزی بر طبع لطیف و شادی آفرین نیاکان ما می‌باشد.
همانطور که گفته شد، جشنهای ایران باستان از دو دسته بزرگ، سالانه و ماهیانه تشکیل می‌شد که جشن‌های سالانه به ترتیب درجه اهمیت و بزرگداشت عبارتند از:
۱) جشن نوروز یا جشن بهاران
۲) جشن مهرگان که از اول مهر تا ۳۰ روز تمام جشن برپا می‌کردند این عید به مناسبت پیروزی فریدون بر ضحاک ماردوش است .
۳) جشن سده یا سدک که به مناسبت سپری شدن صد روز از زمستان برپا می‌شد و به نام جشن پیدایش آتش معروف است .
۴) جشن زایش آشوزرتشت که در روز ششم از ماه فروردین برپا می‌شد و روز خانوارده بود زیرا در این روز مشیه و مشیاد مرد و زنی که در آیین مزدیستی مانند آدم و حوا می‌باشند به دنیا آمده‌اند .
۵) جشن‌های گامان بار، که در شش نوبت و هر نوبت به مدت پنج روز یعنی روی هم یک ماه در هر سال برگزار می‌شده است .
۶) جشن سیرسور که در روز چهاردهم دی ماه به منظور دفع آفات شیطانی و امراض گوناگون برگزار می‌شد و آن را سیر سور می‌گفتند .
۷) جشن پنجه یا پنجه دردیده که در اواخر ماه دوازدهم برگزار می‌گردید و برای شادی روان گذشتگان و دستگیری از مستمندان پرداخته می‌شد و با خواندن سرودهایی از اوستا، آمرزش و رستگاری نیاکان خود را از اورمزد توانا می خواستند.
اما جشن‌های ماهیانه بدین ترتیب بود که چون نام هر یک از روزها با نام همان ماه همزمان و مطابق می‌شد، آن روز را جشن می‌گرفتند پس در هر ماه یک روز مخصوص جشن ماهیانه بود به جز ماه دی که سه جشن داشتند.
بنابراین با توجه به صورت اسامی روزهای جشن‌های ماهیانه از این قرار بوده است:
۱) نوزدهمین روز در فروردین ماه جشن فروردینگان
۲) سومین روز در اردیبهشت جشن اردیبهشتگان
۳) ششمین روز خورداد ماه جشن خوردادگان
۴) سیزدهمین روز در تیرماه جشن تیرگان
۵) هفدهمین روز در امردادماه جشن امردادگان
۶) چهارمین روز در شهریورماه جشن شهریورگان
۷) شانزدهمین روز در مهر ماه جشن مهرگان
۸) دهمین روز در آبان ماه جشن آبانگان
۹) نهمین روز در آذرماه جشن آذرگان
۱۰) هشتمین روز در دیماه جشن دیگان
۱۱) پانزدهمین روز در دیماه جشن دیگان
۱۲) بیست و سومین روز در دیماه جشن دیگان
۱۳) دومین روز در بهمن‌ماه جشن بهنمگان
۱۴) پنجمین روز در اسفندماه جشن اسفندگان
خلاصه آن که ایرانیان باستان در عصر هخامنشی با فرهنگ و تمدن درخشان خود که گنجینه عظیمی‌ از هنر، اندیشه، اخلاق، فرزانگی، آداب و رسوم و سنن است همواره با اقدامات موثر و گوناگونی که در جهت رفاه و تامین اجتماعی مردم این سرزمین به عمل آورند، کوشیدند تا این مهم و حیاتی را در میان مردم به بهترین نحو به اجرا درآورند زیرا دریافته‌ بودند که به- زیستن سر بقا و توسعه جامعه و کور به سوی تعالی است و تا این مهم حاصل نیاید جامعه توسعه نمی‌یابد و حکومت دوام نمی‌آورد .
بدین منظورآنان با استفاده از تمام عوامل ممکن که شرح آنها گذشت تلاش کردند تا حداکثر رفاه و بهزیستی و امنیت اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و... را در جامعه به وجود آورند .
علاوه بر آن کوشیدند تا فرد ایرانی را چنان پرورش دهند که برای جامعه عضو مفید و سودمندی باشد و وظایف خود را در قبال میهن به انجام برساند و با عادت دادن کودکان و جوانان به کارهای دسته جمعی حس همکاری و جوانمردی را در ایشان ایجاد نموده و در انجام وظایف اجتماعی و حفظ حقوق خود و دیگران کوشا باشند، از قوانین جمعی پیروز نماید آن را محترم دارد و گذشته از آن از اندیشه‌ و کردار نکوهیده در امان باشند. زیرا می دانستند که "دل تهی بدی جوید و دت تهی به گناه گراید"
از این رو برماست که میراث فرهنگی و بزرگان گذشته را مقدس و محترم شماریم بدینوسیله از خودبیگانگی و فرار مغزها در جامعه جلوگیری نماییم .

 

گردآوری از ایرانیان ساکن استرالیا . برداشت این نوشتار با ذکر نام و آدرس پایگاه آزاد است

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

عجم (Ajam-Ajaam- Hajam) در زبان فارسی و در بیشتر زبانهای آسیایی مانند زبان هندی، زبان اردو، زبان پشتو، زبان بلوچی، زبان کردی، زبان ترکی، معنی ایرانی و زبان فارسی می‌‌دهد، اما در زبان عربی امروزه به معنی غیر عرب بکار می‌‌رود.

واژه عجم

 در برهه‌ای از تاریخ به کسی که زبان عربی را متوجه نمی‌شد عجم می‌‌گفتند که این لقب بیشتر به ایرانیان اطلاق می‌‌شد. در دوره بنی امیه این کلمه کاربرد تحقیر آمیز داشت اما امروزه معنای لغوی نفهم وبه معنای فردی که عربی را نمی‌داند کاربردی در ادبیات عرب ندارد. البته هنوز هم در بعضی از شهرهای خلیج فارس بعضی اعراب سنی افراطی و یا عده‌ای قوم پرستان تندرو مانند صدام، کلمه عجم را برای تحقیر بر ضد شیعیان بکار می‌‌برند اما کاربرد تحقیر آمیز این واژه در ادبیات عرب اکنون جایگاهی ندارد.

عجم بصورت هجم و هخم و هیم نیز تلفظ شده است. احتمال دارد بین واژه هخامنش و و کلمه عجم ارتباط وجود داشته باشد. زیرا کلمه جم و یم که ریشه اصلی عجم هستند در زبان لاتین بصورت خ Haxâm تلفظ می‌‌شود البته کلمه هخامنشی در سنگ نوشته‌ها و در متون لاتین وجود دارد.

این فرضیه وجود دارد که آیا بین عجم و هخم ارتباط اتیمولوژی وجود دارد یا خیر در قدیمی‌ترین متون فارسی، جمشیدیان، جم، عجمیان و عجمان داریم. اماواژه هخامنشیان در ادبیات فارسی بعد از اسلام نیست.

ریشه‌های واژه عجم

 جم +ال = الجم = اجم =عجم پیوند واژه‌ای و تاریخی با جم شید و جم دارد.

جم نام کوچک جمشید پادشاه افسانه‌ای ایران است که با شخصیت حضرت سلیمان یکی دانسته می‌‌شود. جمشید از دو واژه جم و شید تشکیل شده است. جم و یم از یک ریشه است و معنی دریا و اقیانوس و گروه می‌‌دهد و شید یعنی درخشندگی همیشگی و هم معنی خور است که برای مبالغه در معنی با شید ترکیب می‌شود و خورشید خوانده می‌شود که تابناکی ابدی را برساند. جمشید بر روی هم مفهوم جم درخشان، دریای نور، خورشید تابان، دریای تابناک، فروغ جاودان را می‌‌رساند.

کلمه عجم قبل از اینکه به این معنی بکار برود قرنها فقط برای ایرانیان و سرزمین ایران بکار می‌‌رفت کما اینکه امروزه در خوزستان، اعراب هنوز هم به فارس عجم می‌‌گویند و این عبارت نه تنها تحقیر آمیز نبود بلکه موجب افتخار بود بطوری که بعضی از عربها حتی در دوره جاهلی داستان‌های شکوه کسرایان عجم و ملک جم را با افتخار نقل می‌‌کردند. سپس عجم در یک برهه از تاریخ فقط برای فارسها و مترادف پارسیان بکار گرفته می‌‌شد. برای اولین باردر دوره بنی امیه کاربرد تحقیر آمیز کلمه عجم برای مترادف فارس و مجوس بیان شده است.

بعدها بدلیل صرفی بودن زبان عربی جم و عجم به واژه‌های متعددی مانند معجم، عجمه و غیره تبدیل شد.

ریشه

کلمه یم و جم به معنی گروه و دسته و به معنی آب و رودخانه و یا دریا است. نام یکی از مشهورترین پادشاهان یا پیامبران اساطیری ایران نیز با آن پیوند دارد. ریشه سامی و یا آریایی این کلمه قابل اثبات نیست امادرعربی کلمه با حروف (وای) شروع نمی‌شود پس یم نمی‌تواند عربی باشد. چون وزن آن هم عربی نیست. طبق قاعده زبان عرب به اسم جم الزاماٌ ال اضافه می‌‌شود بصورت الجم. اما چون ج در "جم" از حروف شمسی است بنا برین در آن حرف "ل" تلفظ نمی‌شود. جم و یم در زبان عرب نیز به معنی دریا برکه و انجمنی بوده و همان معنی لفظی نام طبقه روحانیون قدیم ایران یعنی مغ مجوس ، همان عاد تورات و قرآن بوده است.

جم کی بود؟

 جم كه در اوستا، یم و در زبان پهلوی و زبانكردی جمشید و جمشیر و جم و گاهی هجم بیان شده است نامی است که بزرگان متعددی در تاریخ به آن نامیده شده‌اند ولی جمشید شاهنامه از اولین پادشاهان و پیامبران ایرانی محسوب می‌‌شود كه بر اساس نوشته‌ها و داستان‌های شفاهی و كتب خداینامه ها، اختراع لباس، نگارگری، كشف فلز، ساختن گرمابه، پزشكی و جشن نوروز را به او نسبت داده‌اند صفات این پادشاه شباهت زیادی به نوح در قران دارد و بعضی وی را با حضرت سلیمان یكی دانسته اند. در اوستا آمده است در زمان جم شید ۳۰۰ سال مرگ و بیماری نبود اهورا مزدا از او خواست كه پیامبرش در روی زمین باشد ولی او شهریاری را پذیرفت. در یكی از سالها سرما بشدت فزونی یافت او دژی بنام جم كرات (ورجمكرت) ساخت و حیوانات را در آن جای داد. در دوره او حیوانات فزونی یافتند. او جامی داشت كه در آن تمام اسرار نهان را می‌‌دید نگاه كردن به گوی شیشه‌ای و اسرار گفتن از این دوره رایج شده است، سرانجام او ادعای خدایی كرد و گمراه شد پس ضحاك بر او چیره شد و به تعبیر فردوسی:

منی كرد آن شاه یزدان شناس         ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

همچنین نام دیگر زرتشتیان یعنی گبر (گور) را نیز دردست داریم که باز به همین معنی جمع مردم و انجمن گرد آتش می‌‌باشد. می‌‌دانیم این کلمه در نام فرقه بزرگ گورانهای ایران باقی مانده است.

کلمه عجم به طور اساسی با نام جم (جم شید اساطیرایرانی) پیوند دارد چه جمی که با اژیدهاک ثانی (ضحّاک، آستیاگ) مربوط می‌شده شخصی ازقوم مغان آذربایجان بوده که به قول کتسیاس و منابع اوستایی سپیتمه (یعنی دانای سفید و مقّدس)نامیده می‌شده است. کتسیاس نام سپیتمه را درفهرست نام حکمرانان ماد اسپنداس (ارمغان کننده خوشبختی) آورده (در اوستا نیز بدین معنی لفظی اشاره شده است) و به وی به عنوان آخرین فرمانروای ماد حکومت سی وپنج سال قائل شده و نام دیگر او را آستی گاس (صاحب و وارث تخت) آورده است. می‌‌دانیم که وی زیردست آستیاگ پدر زن خویش بوده و هم‌زمان با آستیاگ در آذربایجان واران و ارمنستان حکومت نموده است. از جانب دیگر میدانیم که این فرد در واقع همان پدر زرتشت سپیتمان است که در شهر رغه آذربایجان یعنی مراغه حکومت می‌کرده است و در تواریخ اساطیری ایران تحت نام‌های ایرانی جم (همزاد) و هوم هامان (دانای نیک) و گودرز (دارای سرودهای با ارزش) معرفی گردیده است. دلیل این وجه تسمیه‌ها جز مغ بودن شخص وی نبوده است چه همانطوریکه گفتیم نام جم در اینجا همچنین مطابق با همان جمّ عربی و عاد عبری ومغ و گور ایرانی به معنی انجمنی است.

در اوستا، فرگرد دوم وندیداد در مورد این جم گفته شده که وی ورجمکرت (یعنی قلعهً جمشید) را ساخت و جای آن در کنار رود دائیتی (موردی چای شهرستان مراغه) ذکر شده است که اکنون ویرانه‌های این دژ کوهستانی در آنجا قلعه قیزلار (یعنی دژجنگجویان) نامیده می‌شود و در حدود ۱۴ کیلومتری جنوب مراغه در کنار روستای لیلی داغی واقع شده است. در همین فرگرد دوم وندیداد در مورد آن آمده که زمان توفان بزرگ کولاک (در واقع تهاجم قبایل سکایی و سئوروماتی شمال دریای سیاه و قفقاز) جمشید (یعنی خورشید تابان ،دریای تابناک ،جم درخشان) با کسان خود در آن پناه گرفته بودند و این همان توفانی است که در قرآن تحت عنوان توفان قهر خدا برای قوم عاد (مغان، انجمنی ها) یاد شده است. می دانیم که رهبر ملکوتی قوم عاد در قرآن هود (هودا، یعنی دانای نیک) معرفی شده است که بی تردید منظوراز وی همان سپیتمه (دانای سفید و مقدّس) پدر سپیتاک (زرتشت) است که کتسیاس در موردش می‌گوید وی که داماد آستیاگ بود به دست کورش به قتل رسید چون او وارث تاج و تخت به شمار می‌‌رفت و رسماٌ به عنوان جانشین وی برگزیده شده بود. این خبر درست به نظر می‌‌رسد چون در یشتهای اوستا نیر به تصریح گفته شده که سپیتوره (برهً سفید) به همدستی اژی دهاک (ضحّاک) جم (جمشید) را کشت؛ چه نام سپیتوره (بره سفید) به وضوح نشانگر همان کوروش (یعنی قوچ، و اگر اصل آنرا کوره وش بدانیم «بسان نره اسب» معنی می‌‌دهد.) به هر حال بنا به روایت کتسیاس، کورش دو پسران سپیتمه با اسامی سپیتاک (که هرتسفلد ایران شناس معروف آلمانی به درستی وی را مطابق با همان زرتشت سپیتمان دانسته) و مگابرن را به حکومت نواحی بلخ و گرگان انتخاب نمود و با مادر ایشان یعنی آمیتیدا (دانای خانه، دختر آستیاگ) ازدواج کرد. یعنی این دو برادر (سپیتاک و برادر بزرگش مگابرن) در عمل تبدیل به پسر خوانده‌های کورش گردیدند و از همینجاست که از ترکیب ایندو با کمبوجیه سوم پسر تنی کورش سوم داستان اساطیری سه پسر فریدون (کورش) در شاهنامه پدید آمده است. که درآن سلم (مگابرن) و تور (کمبوجیه) قاتل ایرج (گئوماته زرتشت، سپیتاک بردیه) به شمار آمده‌اند. این براساس شایعه‌ای دروغین بوده چه قاتل اصلی گئوماته زرتشت (بردیه) همان داریوش (دقیانوس یعنی کشندهً شاه جوان و جاودانه) وشش تن همراهان وی بوده‌اند که در قرآن از آنها به عنوان اصحاب کهف نام برده شده است.

چنانکه از نوشته‌های هرودوت و کتسیاس بر می‌‌آید بعد از مرگ کورش، سپیتاک (زرتشت، زریادر) یا همان تنائوکسار (بردیه، یعنی بزرگ تن) از بلخ به پارس خوانده شد و در آنجا تحت القاب گئوماتای مغ (مغ دانای سرودهای دینی) و پاتی زیت (حافظ سرودهای دینی) به هنگام لشکرکشی کمبوجیه به مصر به نیابت سلطنت وی بر گزیده شد و چون بعد از گذشت سه سال و اندی شایعهً مرگ کمبوجیه در مصر به وی رسید حکومت خود را همراه با برنامه اصلاحات عمیق اجتماعی خویش رسمی اعلام نمود تا اینکه توسط داریوش (دقیانوس روایات اسلامی) و شش تن همدستانش، وی به همراه موبدان نزدیکش ترور گردیدند که این واقعه در تورات و قرآن به عنوان قهرخدا بر قوم هامان (زرتشت) و قوم ثمود (معدومین) بازگویی شده است. به گفتهً هرودوت این مغ اصلاحات اجتماعی بی‌نظیری نموده بود چنانکه در قتل وی مردم آسیا به جز پارسیان به سوگ و ماتم نشستند.

در مورد ریشهً ایرانی نام جم (یمه) گفتنی است که آن در پیش آریائیان هندوایرانی از عهد سپیتمه (داماد آستیاگ و ولیعهد وی) قدیمیتر بوده و درزبان ایشان به معانی همزاد و جام (سمبل خورشید) بوده است و بدین معانی نام ایزد میرای خورشید وایزد خاندان شاهی و ایزد جهان زیرین به شمار می‌‌رفته است. وی درپیش آریائیان کاسی (اسلاف لران) ایمیریا (سرور دانا یا دانای مرگ و میر) نامیده می‌شد و نام مزدوجش که الهه سرسبزی بوده میریزیر (الهه جهان زیرین) قید شده است.

پیداست که این جم با جمّ سامی‌ها که لقبی بر سپیتمه و قوم وی یعنی مغان بوده درهم آمیخته است: چون در امپراتوری ایرانیان پیش از اسلام سامی زبانان درصد بالایی را تشکیل می‌‌داده‌اند و فرهنگ و اساطیر کهن ایرانی را می‌‌شناخته و در مورد آنها بحث و فحص می‌کرده‌اند بطوریکه آنها کوروش بزرگ را با نام ذو القرنین می‌‌شناختند و در این مورد از پیامبر سوال می‌‌کردند که چندین آیه در مورد ذوالقرنین وجود دارد. لذا چنانکه اشاره شد برای نامهای مغ (مجوس) و گور گبر مترادف سامی عربی آن یعنی جمّ را با اضافه کردن حرف تعریف الف و لام شمسی خود به صورت الجّم ساخته و از تلخیص آن در افواه عامه نام عجم را برای ایرانیان (در اصل برای روحانیون مغ ایشان) پدید آورده اند.

چنانکه گفته شد این جمّ از سوی دیگر با هوم عابد (سپیتمه مغ) پدرهامان(سپیتاک/زرتشت/بردیه)  مطابق می‌شده است: در تورات کتاب استر نام زرتشت و پدرش به ترتیب هامان (نیکومنش) و همداتای (همزاد، جم) ذکر شده‌اند و نام قبیلهً ایشان اجاجی (دوردست و بالایی) قید شده که بی تردید منظور سرمتهای آنتایی (اسلاف بوسنیها) می‌‌باشند چه نامهای آنتا و بوسنی نیز به معنی کناری و دوردست هستند.

پس خود ایرانیان نیز این نام تاریخی را تنها از سامی زبانان بین النهرین نیاموخته و سپیتمه/جم واقعاٌ همزادی داشته است که مطابق وداها و اوستا همزاد وی دختری بوده که جمی نامیده می‌‌شده است. به هر حال ایرانیان نام جم را در رابطه با اژیدهاک (آستیاگ) به جای سپیتمه (هوم) بکار برده‌اند. لذا این جمّ در اوستا به سبب همشکلی آن با جم کهن اساطیری آریائیان یعنی خدای میرای خورشید و ایزد خاندان شاهی- که علی القاعده تحت اشکال یمه، ایمرو و ییمیر از هند تا اسکاندیناوی شناخته شده بوده- یکی گرفته شده است.

چنانکه گفته شد کتسیاس می‌گوید سپیتمه (جم، هوم) به طور رسمی به عنوان جانشین آستیاگ (اژیدهاک مادی، ضحاک) درنظر گرفته شده بود چون وی داماد آستیاگ و شوهر دختر وی، آمیتیدا (ماندانا، دانای خانه وآشیانه)بود؛ ولی در اساطیر شاهنامه به اشتباهی که ظاهراٌ منشاً آن تقارن حکومت ایشان بعلاوه تقیه و سازشگری و دروغ مصلحت آمیزگویی مغان درباری بوده، اژی دهاک جانشین جمشید وانمود شده نه برعکس. پس جمشید یعنی همان یمه خشئتهً اوستا (لفظاٌ یعنی جم درخشان و زیبا) نه همان جمشید جم اساطیری است که به عنوان خدای خاندان شاهی و خدای میرای خورشید و خدای جهان زیرین شناخته می‌شده، بلکه همان سپیتمه/ اسپنداس/ هوم تاریخی است که در اوستا ملقب به هوم سرور و دارندهً چشمان زرین است.

می‌‌دانیم که نام اوستایی قبیله اصلی وی یعنی سئیریمه (سلم، سئورومات، یعنی اسلاف صربوکرواتها) نیز به معنی سرور بزرگ است. ظاهراٌ تناقضی بین مغ بودن و انتساب زرتشت به دوراسروها یعنی صربهای دوردست (بوسنیها) موجود است ولی این مغهای شهر رغه آذربایجان (مراغه) می‌‌توانستند از اختلاط با قوم سئورومات پدید آمده باشند چه بنا به شواهد تاریخی و باستانشناسی مغان حتی در میان قبایل سئورومات (قوم سلم) واسکیتان (سکاها) نیز مقام روحانیت را به خود اختصاص داده بودند.

افزون براین کلمه مغ در زبان آریائیها با نامهای صرب (سرب یا سرو به لغت ودایی یعنی همه کس و انجمنی) و کروات (هئوروات، به اوستایی به همان معنی همه کس و انجمنی) مترادف می‌‌باشد. به طوری که اشاره شد این تنها منابع یونانی و ارمنی نیستند که نام ملکه سمورامت (در اصل سئورومات، یعنی مادر سالار) را با زرتشت به عنوان فرمانروای آذربایجان و اران یا بلخ پیوند می‌‌دهند بلکه همانطوریکه اشاره شد در کتب پهلوی نیز نام نیای دیرین زرتشت، دوراسرو یعنی صرب دوردست (=بوسنی) به شمار آمده است.

در این باب خصوصیات نژادی زرتشت و پدرش سپیتمه یعنی بور و روشن و اندام درشت ایشان نیز مزید بر علت است. در خصوص مکان فرمانروایی اولیه زرتشت گفتنی است مطابق خود اوستا و نوشته گزنفون و همچنین خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران تنائوکسار/بردیه یا همان زریادر/زرتشت ابتدا در همان حوالی رود ارس یعنی در آذربایجان و اران و ارمنستان حکمرانی داشته است. جمشید (موبد درخشان، جام شاه درخشان) متصّف به هئورمه (یعنی دارای رمه‌های خوب) است که از اینها چنین معلوم می‌‌گردد که زوج خدایان اوستایی و ودایی درواسپ (لرواسپ ها، اشوینها وناستیاهای وداها) نیز در اصل ایزدان خورشید، چمنزارها، گله‌ها وچشمه ساران بوده‌اند و همان ایزدانی هستند که در کتیبه‌های میتانیها تحت نام زوج خدایان میثره (مهر دارای چراگاههای فراخ) و ناشتیا (الهه آبهای جاری، ناهید) معرفی گشته‌اند پس بی جهت نیست این دو ایزد و الهه همزاد (=جم وجمی) درمقام داشتن اسبهای تیزرو با هم مشترک بوده‌اند. درنقش برجسته کورانگون فارس که مربوط به ۲۰۰۰ سال پیش ازمیلاد است رب النوعی روی تخت عجیبی از مار چنبره زده نشسته است و از تاج او وهمچنین تاج الهه پشت سرش دو شاخ بیرون آمده ودر دستش جامی است که پنداری آب زندگی در آن است و به سوی پرستندگان جاری است. این نقوش بر جسته از جهات بسیاری یادآور اسطوره جم و خواهرش جمی و جام شراب درخشان منسوب بدیشان می‌‌باشد.

بنابر این در ادبیات ایران اسم جم و کلمه جم و جمشید و جمی در موارد مختلفی کاربرد داشته است و چندین شخصیت اساطیری ایرانی با نام جم و جمشید شناخته می‌‌شده است و این کلمه ریشه ایرانی دارد و نه عربی.

قدیمی‌ترین نامی که عربها برای ایران بکار برده‌اند كشور(ملک) جم است كه عربهای دوره جاهلییت آن را معرب نموده، اجم و عجم گفتند و كلمات عجمه عجمو اعجمی و الاعاجم را از آن ساختند. سپس در دوره‌های بعدی عجم و اعجمی را در معنی‌های مختلف بکار بردند. ابتدا این کلمه را اختصاصا برای ایرانیان و مترادف با فارسی بکار می‌‌بردند. در سده‌های بعد از اسلام این کلمه کاربرد بیشتری پیدا کرد و گاهی به خود اعراب نیز عجمی می‌‌گویند مثلاً به شیعیان بحرین و عمان (عربی شده هومان، هامان) عجمی می‌‌گویند. یا عراقی‌ها به مردم فارس خوزستان عجم می‌‌گفتند. در یک دوره به زرتشتیان و یا به مجوس عجم می‌‌گفتند. در بعضی موارد به مردم خراسان عجم گفته‌اند بطور بسیار معدودی به آذریها نیز ترکان عجم گفته‌اند.

امروزه کلمه عجم بیشتر به معنی غیر عرب بکار می‌رود. البته هنوز هم اندکی از اعراب برای تحقیر فارس‌ها آن را به جای فارس بکار می‌‌برند و منظور تحقیر آمیزی دارند همانطور که ایرانیان کلمه تازی بدوی را به جای عرب بدوی و به منظور تحقیر بکار می‌‌برند.

 عجم در قرآن

واژهٔ «عجم» در بخش‌های متفاوتی از قرآن نیز به کار رفته است که از آن جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد :

·                     سوره ۱۶ آیه ۱۰۳

·                     در سوره فصلت (۴۱) آیه ۴۴

·                     سوره الشعر (۲۶) آیه‌های ۱۹۸

·                     سوره الشوری(۴۲) آیه ۷

·                     سوره الشعر(۲۶) آیه‌های ۱۹۸ و ۱۹۹

فردوسی سروده است:

                          بناهای آباد گردد خراب                               ز باران و از گردش آفتاب     

                  پی اَفکندم از نظم کاخی بلند               که از باد و باران نیابد گزند

                  بسی رنج بردم در این سال سی          عَجَم زنده کردم بدین پارسی

سعدي می‌‌گويد:  

                  چنين گفت شوريده‌اي در عجم                    به كسرا كه اي وارث ملك جم

                     اگر ملك بر جم بماندي و تخت                تو را كي ميسر شدي تاج و تخت

 

عجم در ادبیات عرب

انا ابن المکارم من النسل جم - - و حائز ارث ملوک العجم - شاعر المتوکلی

من فرزند نیکی‌ها هستم از ریشه جم -- بردارنده میراث شاهان عجم (ایران)

در ادبیات عرب واژه عجم همچنین مترادف و هم معنی با سرزمین ایران بکار رفته است و اصطلاح بلاد عجم و یا مملکت عجم مورد تقلید تاریخ نویسان درباری شاهان قاجاری و صفوی نیز بوده است. به عبارت دیگر یکی از نامهای سرزمین ایران عجم بوده است.

برابر اسناد تاريخي و شواهد، قراين و فرهنگ شفاهي می‌‌توان گفت 4 نام براي كشور ايران و همچنين درياي جنوب ايران بكار رفته است: 1- كشور جم در ادبیات ایران (جمشيد) 2 - مملكت عجم در ادبیات عرب 3- پارس (فارس) در ادبیات اروپائیان 4- ايران (ايراك، عراق معرب شده ايراك، ايلام

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

جشن باشکوه و جهانی نوروز، در گذشته به مردم ایران بزرگ تعلق داشته است اما امروز با تغییرات سیاسی و جغرافیایی چشم گیر در منطقه ( و سلطه استعمار روس و انگلیس و در نتیجه پیدایش کشورهای کوچک از بطن ایران بزرگ ) این جشن باستانی ، به همه ایرانیانی تعلق دارد که امروزه در کشورهای افغانستان ، پاکستان ، هند ، تاجیکستان ، ارمنستان ، جمهوری آذربایجان ، کردستان عراق ، کردستان ترکیه ، جنوب ازبکستان ، ترکمنستان و برخی کشورهای همسایه دیگر پراکنده اند . از دیدگاه نژادی همه این مردمان یا ایرانیان آریایی هستند یا بخشی از ملت تاریخی ایران محسوب می شوند و فقط توطئه های بیگانگان از خاک آنان کشورهای ساختگی بنا نموده و موجب گردیده است که از پیکره ایران بزرگ دور بمانند .  

گفته می شود که یکی از باشكوه‌ترين مراسم نوروزی در شهر شیعه نشین مزارشريف بلخ در افغانستان، برگزار مي‌شود. مردم افغانستان اعتقاد دارند که برپایی جشن باستاني گل­سرخ به درازای تاریخ بلخ باستان قدمت دارد. اين جشن را«ميله گل­سرخ» نام نهاده‌اند، زیرا دشت­های بلخ در این فصل غرق گل­سرخ شقایق مي‌شود.
در منابع مختلفی آمده است که مزار شریف کنونی، جایگاه آتش­کده نوبهار بلخ و آرام­گاه اشوزرتشت، پیامبر زردشتیان بوده که پس از چیرگی نیروهای «خالد بن ولید» بر این سرزمین، وی آن را ویران کرد و به جای آن، مسجدی بنا کرد. پس از چندی، با به خاک سپرده شدن علی بن ابیطالب بن زید بن علی بن حسین بن علی بن ابی­طالب در محل کنونی روضه سخی، این مکان که به اعتقاد مردم، مکانی مقدس بود، مرکز برپایی جشن­های نوروزی شد.از این رو، مزار شریف، مركز برگزاري جشن گل سرخ‌ است‌ که همه‌ساله با برافراشتن علم مبارك زيارت «سخي شاه اوليا»، آیین­های نوروزی آغاز می­شود.

برخلاف ایرانیانی که در ایران زندگی می کنند و جشن نوروز در کنار خانواده و اقوام نزدیک، در خانه برگزار می شود، افغانی ها این جشن را در حضور هم وطنان خود در خیابان ها و کوچه های مزار شریف برگزار می کنند. هزاران نفر از سراسر افغانستان برای شرکت در این آیین ملی و دینی، خود را به مزار شريف مي‌رسانند.
به همین دلیل، شهریان مزار در این ماه‌، مهمان­خانه‌ها، مسافرخانه‌ها، هتل­ها، رستوران­ها و چاي­خانه‌ها را برای استقبال از مهمانان آماده مي‌کنند.
پارك «روضه»‌، جاده‌ها و ساختمان­هاي پيرامون آن تزيين و چراغان مي‌شود.

در شب سال نو هزاران زن و مرد، پير و جوان‌، كودك و بزرگ در پارك روضه زيارت سخي جمع مي‌شوند و شب را با خوشي و شادماني بي­صبرانه در انتظار لحظه ورود نوروز و برافراشتن علم مبارك شاه اوليا به پايان مي‌رسانند. پس از آنکه سال نو تحویل شد، در ساعت 9 صبح، علم مزارشاه اوليا، در حالي كه با تكه های سبز پوشیده شده‌ است‌، در مراسم رسمي و در ميان شور و هيجان هزاران نفر برافراشته مي‌شود. با بلند شدن بيرق‌، موزيك احترام نواخته می­شود و توپ­هايي به رسم احترام شليك مي‌شود. خيل انبوهي از كبوتران سپيدبال زيارت سخي نیز در فضاي نيلگون آرام­گاه پرشکوه شاه اوليا و بر فراز شهر مزار شريف به پرواز درمي‌آيند. گاهي ریيس دولت یا یکی از مقام­های بلندپایه حکومت یا استاندار بلخ در مراسم حاضر می­شوند. پس از سخنرانی و منقبت خوانی و دعای شکر، مسابقه سنتی «بزكشي» در دشت شاديان برگزار مي‌شود و تيم برنده در مراسمی شكوه­مند، جام قهرماني را به دست مي‌آورد.

اگر در ایران، سفره هفت سین، چیده می شود، پس از تحویل سال در مزار شریف، زنان و مردان‌، كودكان و جوانان و سالمندان با سيني‌هاي هفت­ميوه و غذاهاي گوناگون در دست و لباس­هاي تازه و رنگارنگ بر تن، در آغوش طبيعت و سبزه‌ها به جشن و شادماني مي‌پردازند. آنان سفره‌هاي مشترك پهن مي‌كنند و غذاهاي خويش را مشتركا می خورند. البته پيش از صرف غذا به همديگر شادباش می­گویند ودعاي شكر به جا می­آورند.

در روز نوروز بسیاری از بیماران لاعلاج از گوشه و کنار افغانستان و حتی كشورهاي همسايه‌، به اميد شفايابي به شهر مزار شريف و زيارت شاه مردان رو مي‌آورند و در پاي علم جا مي‌گيرند.

با برافراشته شدن علم مزار سخي در روز نوروز، جشن گل­سرخ تا چهل روز ادامه مي‌يابد و در روز چهلم، علم پايين آورده مي‌شود.

گفته می شود که پیش از روی کار آمدن حکومت طالبان، هنرمندان سرشناس افغانستان مانند زنده­یادان استاد غلام­حسين‌، استاد سرآهنگ‌، استاد نتو، احمدظاهر، استاد صابر، استاد رحيم‌بخش و ديگر استادان موسيقي و خوانندگان محبوب و مردمی در جشن گلسرخ شرکت می کردند و به اجرای موسیقی می­پرداختند

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ماساگت یکی از اقوام ایرانی‌تبار و یک تیرهٔ سکایی نیمه‌صحراگرد در آسیای میانه بودند. سَکَ یا سَکا نامی ست که در منابع قدیمی برای سکاهایی که از طرف آسیای میانه با ایرانیان سروکار داشتند، به کار رفته‌است. پسوند -گِت در زبان سکایی علامت جمع بود و ماساگت به معنای ماساها است.

در روزگار مادها، سکاها فراوان به مرزهای ایران می‌تاختند. اینان گاه با آشور همپیمان می‌شدند و زمانی زیر فرمان خود مادها با آشوریان می‌جنگیدند. با آغاز کار هخامنشیان درگیریهای مرزی با سکاها دنباله داشت و بنا به برخی روایات در یکی از همین درگیریهای مرزی کورش بزرگ بنیاد گذار هخامنشیان در نبردی با گروهی از سکاهای شرقی به نام ماساژت‌ها کشته شد.

داریوش بزرگ دیگر پادشاه هخامنشی برای تنبیه آنها تا مرکز اروپا پیشروی کرد. دسته‌های بسیاری از آنان به شاهنشاهی هخامنشی پیوستند و به عنوان سرباز برای آنان جنگیدند. از نامدارترین آنها می‌توان از سکاهای تیزخود نام برد.

با گذشت زمان گروهی از اینان به جنوب شرقی ایران کوچیدند و این سرزمین را به نام خود سکستان (سیستان) خواندند.

ماساگت‌ها از تیره‌های سکایی و آریایی در شرق دریا کاسپین و کناره‌ی رود آراکس بودند. انگاره‌هایی که کوشش می‌کند جایگاه این تیره را به غرب دریای کاسپین بکشاند و آن‌ها را دارای تباری غیر هندواروپایی نشان دهند از دید علمی نادرست است .

منابع

  • محسنی، محمد رضا 1389: "پان ترکیسم، ایران و آذربایجان"، انتشارایت سمرقند
  • تاریخ ماد - دکتر خنجی
  • تاریخ ماد. دیاکونوف. ترجمه کریم کشاورز، تهران: نشر امیرکبیر.
  • کمرون، جرج. ایران در سپیده دم تاریخ. ترجمه حسن انوشه. تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۹
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

آسی‌ها گروهی از مردم منطقهٔ قفقاز هستند. ایشان خویش را ایرَتَّه می‌خوانند. «ایر» به معنی ایرانی و آریایی و -ته پسوند جمع در زبان‌های سغدی، آسی و یغنابی است. بنابر این ایرت به معنی ایرانیان است. (سرمت نیز به معنی سرم‌ها است).

زبان

به زبان آسی سخن می‌گویند. زبان آنها جزیی از شاخهٔ خاوری زبان‌های ایرانی است.این زبان از خانوادهٔ زبان‌های شرقی ایرانی است و با زبان‌های یغنابی رابطهٔ نزدیک دارد.این زبان را ادامهٔ زبان سکایی می دانند.

سرزمین

هرودوت سرزمین ایشان را آسیا نامیده است؛ این نام سپس به سرتاسر قاره آسیا گفته شد. بیشتر آسیان در اوستیای شمالی-آلانیا (در روسیه) و اوستیای جنوبی (در گرجستان) زندگی می‌کنند. شماری از آن‌ها در ترکیه و مجارستان زندگی می‌کنند.

تاریخ

ایشان فرزندان آلان‌ها و سرمت‌ها می‌باشند. در سده‌های میانی تحت تاثیر گرجی‌ها بیزانسی‌ها مسیحی شدند

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

کاسپی‌ها یا قومی ایرانی بوده‌اند یا از بومیانی بوده‌اند که به‌شدت تحت تأثیر اقوام ایرانی قرار داشتند.آن‌ها مردمانی با چشم‌های کبودرنگ و موهای بور بودند که ابتدا در گيلان امروزی سکنی گزيدند و پس از چندی به نقاط ديگر ايران مهاجرت کردند. آن‌ها به عنوان ساکنان اولیه گیلان معرفی شده‌اند و در سواحل دریای خزر زندگی می‌کردند. سرزمین آن‌ها در نقشه قدیم مشرق، کنارهٔ غربی دریای خزر از ملتقای رود ارس و کر تا جنوب غربی و جنوب این دریا نشان داده شده‌است.

زبان‌شناسان بر این باورند که نام شهر قزوین نیز برگفته از همین ریشه‌است زیرا شهر مذکور دروازه قلمروی ورود به قلمروی کاسپی‌ها بوده‌است.

ارنست هرتسفیلد و سر آرتور کیث مولفان کتاب «بررسی صنایع ایران» معتقدند که کاسی‌ها در هزاره چهارم و پنج قبل از میاد مسیح کشاورزی را در کناره‌های دریا و اطراف سند و سیحون و دجله و فرات منتشر کرده‌اند. دکتر گیرشمن مولف کتاب «ایران از آغاز تا اسلام» می‌نویسد :«قدیمی‌ترین مراجعی که در آن‌ها از کاسی‌ها نام برده شده مربوط به قرن بیست و چهارم قبل از میلاد است.»

گر چه این قوم را نباید با کاسی‌های غرب ایران اشتباه کرد اما و.بارتولد عقیده دارد که نام کاسپی جمع واژهٔ کاس است و پسوند «پی» علامت جمع است. بنابر این کاسپیان همان کاسیان هستند، به عبارت دیگر کاسپیان تیره‌ای از کاسی‌ها هستند که کرانه‌های دریای خزر را به کوهستان‌های غرب ایران و زاگرس مرکزی ترجیح دادند و به همراه سایر تیره‌های این قوم به غرب کوچ نکردند. شاید بتوان پاره‌ای از عناصر مشابه میان آثار دوره‌های متاخر گیلان و تمدن‌های مفرغ لرستان را که تنی چند از صاحب نطران به کاسی‌ها نسبت داده‌اند، در همین ریشه مشترک جستجو کرد.

هرودوت در فهرست مالیاتی خود که از ایران زمین تدوین کرده‌است ضمن شرح استان یازدهم از کاسپی‌ها نیز نام می‌برد و می‌نویسد که آنان به دولت هخامنشی خراج می‌دادند. همچنین در بندهای ۶۷ و ۶۸ کتاب هفتم تاریخ هرودوت از کاسیان به عنوان گروه‌های مسلحی که برای سپاه خشایارشاه در جنگ با یونانیان کمک رساندند یاد شده‌است.

کاسپی‌ها قوم نيرومندی بودند و تمدن توانمندی را پايه‌گذاری کردند. از جمله تمدن‌های آبی که می‌توان از زيگورات چغازنبيل، آسياب‌ها و قنات‌های شوشتر به‌عنوان آثار باقی‌مانده از تمدن کاسپی‌ها نام برد. هم‌چنين پل‌های بسياری با نام آناهيتا در سراسر ايران ساختند و با ساخت چهارتاقی‌هايی توانستند انحراف ٢٣ درجه‌ی مدار زمين در گردش به دور خورشيد را اندازه‌گيری کنند. کاسپی‌ها با استفاده از اين ابزار به گاه‌شماری دقيق دست يافتند و دريافتند که پس از آخرين شب پاييز بر طول روزها اندک‌اندک افزوده شده و از طول شب‌های سرد کاسته می‌شود.

منبع

  • کتاب گیلان – جلد اول- انتشارات گروه پژوهشگران ایران – چاپ دوم- زمستان ۱۳۸۰
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

واژه گوتی فقط در هزاره سوم و دوم قبل از میلاد معنی و مفهوم داشته است و به یک گروه قومی معین اطلاق می‌شده که در مشرق و شمال و شمال شرقی لولوبیان، و احتمالاً در آذربایجان کنونی ایران و کردستان زندگی می کردند. بعدها ممکن است این اصطلاح به اقوام گوناگونی که در شمال و شرق بابل زندگی می کردند اطلاق می‌شده و واحد ارضی معین و ملموسی را نمی رسانده است. قبایل گوتیان در محلی شرقی تر از لولوبیان زندگی می کردند. نگاهی به جایگاه جغرافیایی این قوم، نشان می‌دهد که گوتی‌ها عمدتاً در مناطق کردستان کنونی و لولوبی‌ها بیش تر در لرستان ساکن بودند.

در هزاره اول قبل از میلاد، همه اورارتوییان و مردم ماننا و ماد را گوتی می نامیدند. فقط گاهی در کتیبه‌های سارگن دوم، مادهای ایرانی زبان از گوتیان مشخص و ممتاز گشته اند. گوتیان در قرن بیست و سوم قبل از میلاد و زمان سلطنت (نارام سوئن) پادشاه اکد، در صحنه تاریخ پدید می‌آیند. طبق روایات بعدی اکدی، (نارام سوئن) ظاهراً در اواخر سلطنت خویش ناگزیر با گوتیان جنگید و در ضمن پیکار با ایشان از پای درآمد. مسلماً گوتیان در آن زمان سطح تکامل نیروهای تولیدی شان نسبتاً پست بود و ظاهراً در دوره بدوی زراعت و محتملاً، مادرشاهی و تمدن و فرهنگ (عهد سفال ملون) می زیستند و معلوم نیست که مع هذا چگونه توانستند لشکریانی را که به ظن اقوی از آن مقتدرترین دولت آن زمان بودند، تارومار کنند؟ در این پدیده چیزی که شگفتی برانگیزد وجود ندارد، زیرا با وجود این که ناحیه میاندورود به سبب حاصلخیزی فوق العاده خاک خویش در طریق تکامل جامعه طبقاتی گام‌های سریع برداشته بود، با این حال هنوز دوره اولیه مفرغ را می‌گذراند و لشکریان اکد که اکثرا از داوطلبان بوده سلاح شان بسیار بدوی بود (کلاهخود مسین، کمان و تبرزین و بس). چنین اسلحه‌ای بر سلاح‌های گوتیان چندان امتیازی نداشت.

منابع

  • تاریخ ماد، دیاکونوف، ترجمه کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۸۰
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

سَرمَت یا سرم‌ها یکی از مجموعه اقوام باستانی ساکن استپ‌های جنوب روسیه بودند.سرمت‌ها قومی ایرانی‌زبان بودند و شاخه‌ غربی از سکاها بشمار می‌آمدند که در قرن ۴ و ۵ پیش از میلاد زندگی می‌کردند. البته به مروز زمان نام سرمت به مجموعه بزرگی از ایل‌های با تبارهای گوناگون اطلاق شد ولی قوم غالب در میان آنها به ویژه در منطقه جنوبی «سرمتستان» قوم ایرانی‌تبار بود.این قوم پس از قرن چهارم پیش از میلاد رفته رفته با آغاز دوره مهاجرت‌ها(هون‌ها، ترک‌ها، گات‌ها) از جمعیتش کاسته شد.نوادگان این قوم در آغاز قرون پس از میلاد به آلان‎ها معروف شدند و در قرون جدید آنها را با نام آسی‌ها می‌شناسند که در منطقه اوستیا زندگی می‌کنند.

گسترده‌ترین ناحیه‌ای که سرمتی‌ها در آن سکونت یافتند از یک سو سرزمین میان رودخانه ویستولا تا ریزشگاه رود دانوب و از سوی شرق تا ولگا، و از سوی دیگر از منطقه اسرارآمیز هیپربوری‌ها در شمال تا دریای سیاه و دریای خزر در جنوب بود. سرزمین‌های میان دریای سیاه و خزر تا کوه‌های قفقاز هم در محدوده آنها بشمار می‌آمد.

ریشه نام سرمت را همریشه با واژه اوستایی zarema- به معنی «پیر» دانسته‌اند و نظر زبانشناسان براینست که این نام معنی ارشد و پیش‌کسوت را تداعی می‌کرده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

کادوسیان مردمانی بودند که در دورهٔ باستان در گیلان و شمال خاوری آذرآبادگان می‌زیسته‌اند. به نظر پروفسور رادیگر اشمیست آنها از اقوام ایرانی‌تبار بودند. زیستگاه آنها را مناطق کوهستانی و مه‌آلود شمال ایران و در کرانه دریای مازندران نوشته‌اند.

کادوسیان در زمان کورش بزرگ بخشی از سپاهیان هخامنشی را تشکیل می‌دادند و به کورش وفادار بودند. به گزارش پلوتارک اینان در میانه پادشاهی هخامنشیان بر ایشان شوریده‌اند. در زمان چیرگی سلوکیان بر ایران اینان را در سپاه سلوکی نیز می‌بینیم. برای نمونه در نبرد رافیا با مصر کادوسیان بخشی از جنگجویان سلوکی بوده‌اند.

واپسین نشانه‌های از کادوسیان در زمان اشکانیان در تاریخ دیده می‌شود. می‌نماید که اینان در دیگر تیره‌های کرانهٔ دریای مازندران حل شده‌باشند.

واسیلی ولادیمیر بارتولد مستشرق روس در اثر خود به نام جفرافیای تاریخی ایران می‌نویسد:«در عهد قدیم سکنهٔ اولیه گیلان را کادوسیان تشکیل می‌دادند که در قید اطاعت دولت هخامنشی نبودند. همین قوم یا قسمتی از آن را گیل هم می نامیدند و ولایت گیلان نام کنونی خود را از آنان دارد.

منبع

  • کتاب گیلان – جلد اول- انتشارات گروه پژوهشگران ایران – چاپ دوم- زمستان
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مردم آمار ( زبان سکایی : آمارد ) قومی آریایی و سکایی که در خاور سفیدرود زندگی می‌کردند. قوم آمارد قومی مستقل شناخته می شوند. شاید تات‌ها و دیلمیان را بتوان فرزندان آنان دانست.

دیاکونوف نام قدیم سفیدرود را آمرد یا آماردوس ذکر می‌کند و می‌نویسد «منطقهٔ کوهستانی واقع در جنوب خاوری مسیر پایین ارس و بعد نواحی مصب» آمرد که توسط قبایل کادوسیان و کاسپی مسکون بوده مطیع ماد نگشته و جز ان سرزمین محسوب نمی‌شود.

به گفته‌ی مورخان امروزی نیز این قوم در غرب مازندران کنونی و شرق گیلان و به نقلی دیگر در غرب تبرستان می‌زیستند.

منابع:

  • کتاب گیلان – جلد اول- انتشارات گروه پژوهشگران ایران – چاپ دوم- زمستان ۱۳۸۰ خورشیدی
  • تاریخ مازندران، اسمعیل مهجوری
  • تاریخ طبری، محمدرضا حبیبی
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

صاحب فارسنامه ناصری درمورد پیشینهٔ تاریخی آنان می‌نویسد:اصل این اینانلو از «ترکستان است که در زمان سلاطین مغول به فارس آمده، توقف نموده‌اند و در بیشتر اوقات چندین هزار نفر لشکر سواره و پیاده ازاین ایل در رکاب سلاطین خدمت نموده‌اند. قشلاق این ایل یعنی جای زمستانهٔ آنها بلوک حفر و داراب و فساست و ییلاق آنها بلوک رامجرد و مرودشت …. و این ایل به‌چندین تیره قسمت شده‌اند؛ مانند:

ابوالوردی، اسلام‌لو، افشاراوشاغی، امیرحاجی، ایران‌شاهی، بلاغی، بیات، چهارده‌چریک، چیان، رادبگلو، دهو، دیندارلو، رئیس‌بگلو، زرندقلی، سُرکلو، سکّز، قورت، قره‌قره، چغی‌لو، کرائی، گوک‌پر

غلامحسین‌خان شاهسون سرتیپ توپخانهٔ مبارکه ولدالصدق حسین‌خان شهاب‌الملک می‌گفت: در زمان شاه عباس که بعضی از ایلات شاهیسون شدند اجداد من با طایفه خود ازاین کوگ‌پر برخاسته شاهسون شدند؛ یعنی شاه‌دوست؛ محمود بگلو، یا عزلو».

آگاهی‌های بیشتر دراین زمینه حاکی از آن است که پنج‌هزار خانوار از ایل اینانلو «از سنه ۱۲۹۵ زندگانی چادرنشینی را ترک گفته و به زراعت (پرداخته‌اند) و محل اقامت آنها بیشتر در مشرق و جنوب‌شرقی ایالت فارس است ….».

منابع

  • کریم‌زاده، محمد. "شاهسون‌های فارس، پیشینهٔ تاریخی شناخت شاهسون‌ها". دوره ۱۲، ش ۱۳۶و ۱۳۷(بهمن و اسفند۵۲)
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

فارسی‌مَدان یکی از طایفه‌های ایل قشقایی است. این طایفه خود ۲۵ تیره دارد.طایفه فارسی‌مدان که امروزه از طایفه‌های قشقایی به شمار می‌آید پیش از قشقایی‌ها در منطقه اقامت داشته‌اند و در تاریخ‌ها نامی از آن‌ها برده شده‌است.

طایفه فارسی‌مدان سابقاً پادنا ییلاق و در اطراف کوه گیسگان قشلاق می‌کردند. بعد اراضی سرمشهد و سپس منطقه دایین به آن اضافه شد. امروزه گروه‌هایی از طایفه فارسی‌مدان در حوالی اراک (عراق) و تهران زندگی می‌کنند و پاره‌ای از آنها هنوز به عراق معروفند. به نظر می‌رسد بعدها به فارس کوچیده‌اند.

در میان مردم طایفه فارسی‌مدان شاهنامه و شاهنامه‌خوانی اهمیت ویژه‌ای دارد.

منابع

  • نامه نور: «ویژه‌نامه قشقایی‌ها» شماره ۴ و ۵
  • تاریخچه ایل قشقایی، بازدید: فوریه ۲۰۰۹.
  • دوستخواه، جلیل (پژوهش و نگارش)، حماسه ایران، یادمانی از فراسوی هزاره‌ها، استکهلم: نشر باران
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

دره شوری نام یکی از طوایف ایل بزرگ قشقایی و همچنین نام یکی از نژادهای اصیل اسب پرشین عرب که در طایفه دره شوری از ایل قشقایی پرورش می یابد و از اصیل‌ترین اسبهای دنیاست، می‌باشد. نام درشوری از نام محل ییلاقی آنها ( دره شور ) گرفته شده است اینان پس از ورود به فارس در این ناحیه سکونت کرده اند دره شور از محل ( سمیرم ) امروزه جز مراکز ییلاقی این طایفه است .

دره شوری، یکی از طوایف نیرومند و مشهور ایل قشقایی است . تعدادی از مردم این طایفه " تخته قاپو" گردیده و بقیه هم در حال " اِسکان" میباشند . امرار معاش آنان از گله داری و زراعت غلات است . منطقه سردسیر آنان پیرامون سمیرم، دردشت، خسروشیرین، سولیجان، سِمیرم علیا، قورتپه، سیاه وکلک سِمیرم و کرم آباد است .

گرمسیرشان دوگنبدان، حسین آباد، سر مشهد، جَرِه، خِشت، باشت و بابوئی، مَمَسَنی، گوراِسپید، هفت دشت ماهور، کوهمره توران، کوه براق، بشارگان، کوه سرخ، پیرامون کازرون، هفت دشت، پیر سرخ باشت، کوه سیاه و قره دشت براق است .

این ایل در حقیقت یک طایفه بوده است که در فهرست‌های فارسنامه و فرمانفرما ذکر شده است. بعد از قدرت یافتن خانهای دره شوری که نسبتی با ایلخانهای قشقائی نداشتند بسیاری از طوایف اطراف ییلاق و قشلاق خود را به اطاعت وا داشتند و به صورت یک واحد یک پارچه ایلی در آوردند و خود قدرتی در مقابل ایلخان ایجاد کردند. در حال حاضر "دره شوری" یک ایل است متشکل از طوایف مختلف که آنها با هم هیچ نسبتی فامیلی ندارند تنها از نظر تشکیلاتی و سیاسی یک واحد هستند.

خانهای طایفه دره شوری در سالهای اخیر به زراعت و باغداری توجه زیادی کرده اندو گروههای زیادی از آنها به زندگی یکجا نشینی پرداخته اند . طایفه دره شری یکی از طوایف پر جمعیت ایل قشقایی است و مردم آن به داشتن و پرورش اسب معروفیت دارند.

طوایف ایل دره شوری

بایات (بیات) - آبیل کرلی - آرّیقلی - آسلانگلی=آسلانلی -آغا کیخالی -آغ تومّانلی -آهنگر - ایاز کیخایی (دره شوری-فرهنگ دره شوری - سترگ (دره شوری)) - ایمانلی - باغیر کیخالی - بهرام کیخالی - بوگر - بول وئردی - تله بازلی - جانبازلی - جلاللی - جئیرانلی - چاربونچّا(قیریخلی، عربلی، عشیرلی، علی مردانلی)چارده چریک - چاریقلی -حاجی ده وه لی - حاجی محمّدلی - خئیراتلی - درزی - دؤندولو - دؤنه لی - رکّه-زرگر - زنگنه - زئیلابلی - سادات - سکّیز - شاقّی - شاهین کیخالی - صادیقلی - طاهار کیخالی - طئییبلی(طیّبی) - عمله-عوثمانلی - قابیزلی(قابضلو) - قره جوللو - قره چه یی - قره خانلی(قره کیخالی) - قره گچّیلی - قره قانلی - قورد - قیرمیزی - قیمّیللی - کاسّا تاراش(کاسه تراش) - کریملی - کؤزونگلو(کیزینلی) - کورّانلی - کور به کوش - گرمه سئرلی(گرمسیری) - گؤیجه لی - گولابلی - لک - مقصودلو - موصللو - مئهدی کیخالی - میش بیسیار - ندیرلی - نفر - نرّه لی - نیم آردلی(نیم ارده لی) - وزیر خانلی-وندا - هومّت علی کیخالی و ...

منابع

  • قشقائی - نگاهی به طوایف ایل قشقایی:
  • سازمان سیاسی - اجتماعی ایل بزرگ قشقائی
  • ‎شهریاران گمنام - نوشته کسروی
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

حاجی خانلو نام طایفه‌ای است که در سابق از مهمترین طوایف شاهسون محسوب می‌شده‌است. قشلاقشان سولوک و ایلچی و ییلاق اجدادیشان اطراف چالداغ است. هم اکنون تعداد بیشتری از این طایفه اسکان یافته و در آبادی‌های حومه شهر پارس آباد ساکن هستند. این طایفه بر خلاف اکثر طوایف که از خاک عثمانی مهاجرت کرده‌اند، بعد از جنکهای ایران و روس از اطراف شکی به مغان آمده‌اند. سلیم خان شکی والی آن شهر چون از کمک فتحعلی شاه مایوس شد فبل از تصرف شکی از سوی سپاهیان روس، از آنجا بیرون آمد و با هشیاری تمام از میان سپاهیان روس گذشته و خود را به عباس میرزا رساند و پس از انعقاد قرارداد بین روس و ایران، از پذیرفتن تبعیت روس خودداری کرد و قبیله خود را به این سوی مرز مهاجرت داد. افراد مطلع می‌گویند محل حکمرانی حاکم شکی یعنی سلیم خان شکی امروزه با نام خانسرا مورد بازدید توریسم واقع است و همانند بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی بازدید کننده زیادی را به خود جذب می‌کند. سلیم خان بین «بوران» و «آقامحمدبیگلو» سکته کرد و فرزند رشید او حاجی خان شکی از سوی فتحعلی شاه حاکم کرمانشاه شد و تیول بران تا کدوک صلوات به پاس خدمات ارزنده خود و پدرش در جنکهای ایران و روس به وی واگذار شد. حاجی خان شکی فردی دیندار و مذهبی بود و به علت اختلافات و مشکلاتی که مردم کرند در رواج کارهای علیه مذهب تشیه به عمل می‌آوردند با آنها مبارزه کرد و در کرند کشته یا «شهید» شد. و قبیله وی زیوه و حوالی را به سکونت خود برکزیدند. پسرش اسماعیل خان شکی قلعه بزرگی در آن آبادی بنا نهاد که هنوز خرابه‌های آن در زیوه مشهور است و یکی از سرکردگان ناصرالدین شاه محسوب و منصب مین باشی داشته‌است. پسرش احمد خان مختار نظام که فرماندهی کل دولتی اردبیل را بر عهده داشت در جنکهای جنکلی‌ها به سال ۱۲۹۹ کشته شد و از فرزندانش غلامحسین خان و داود خان صاحب اختیاری در محل ماندند و بقیه فرزندانش به تهران و جاهای دیگر کوچ کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:52 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

آذربايجان های خراسان بخشی از اقوام آذربايجان تبارِ ساکنِ خراسان است.آذربايجان‌های خراسان به زبان آذربايجان خراسانی تکلم می‌کنند و از لحاظ جمعیتی یکی از گروهای قومی اقلیت در استان‌های خراسان به شمار می‌روند. آذربايجان خراسان را به دو گروه عمده تقسیم می‌شوند که به اشتباه با ترکمن ها یک گروه پنداشته می شوند.

گروه آذربايجان بومی معروف به آذربايجان قوچانی، درگزی، بجنوردی که قدمت سکونت آنها در خراسان به چند قرن می‌رسد

گروه ترک‌های آذری که مکعمولا حدود یک قرن و کمتر از آن هست که در خراسان ساکن شده‌اند.

منابع

  • فصلنامه تحقیقات جغرافیایی، سال سوم شماره ۲، پاییز ۱۳۷۶، دکتر محمد حسین پاپلی یزدی
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

تُرکَمَن‌ها یکی از اقوام ترک‌تبار آسیای میانه هستند که عمدتاً در ترکمنستان، شمال غرب افغانستان و شمال‌شرق ایران سکونت دارند. آن‌ها به زبان ترکمنی از زبان‌های ترک‌تبار شاخه اغوز غربی سخن می‌گویند و بیشتر آنان مسلمان سنی و پیرو مذهب حنفی هستند.

ترکمن‌ها که در گذشته اُغوز یا غُز نیز نامیده می‌شدند، شاخه‌ای از ترکان آسیای میانه‌اند که از عهد قدیم در صحراهای وسیع بخش سفلای رود سیحون و بین دریای آرال به زندگی کوچ‌نشینی روزگار می‌گذراندند. تا حدود قرن هفتم میلادی ترکمن‌ها جزئی از قوم بزرگ ترک بودند. در این سالها به دنبال اضمحلال امپراطوری گؤک تؤرک‌ها (ترکان آسمانی)، گروهی از ترکها که اغوز نامیده می‌شدند، از آنان جدا شده از ناحیهٔ ارخون به طرف آرال و سیردریا کوچ کردند.

واژه‌های ترکمن و ترکمان در گذشته به تمامی قبایل ترک‌تبار اغوز به‌ویژه طایفه‌های کوچ‌نشین گفته می‌شد که این معنا اعم از کاربرد قوم ترکمن امروزین است.

پراکندگی

ترکمن‌های ایران بیشتر در جنوب شرقی دریای خزر و در ترکمن‌صحرا واطراف رودخانه اترک وگرگان‌رود سکونت دارند. از لحاظ استانی، سکونتگاه‌های ایشان در استان‌های گلستان (بیشتر بخش شمالی استان)، خراسان رضوی (روستاهایی در نوار مرزی شمال استان و تربت جام) و خراسان شمالی (منطقه‌ٔ راز و جرگلان شهرستان بجنورد) پراکنده است. از شهرهای مهم ترکمنان در ایران می‌توان بندر ترکمن، گنبد قابوس، کلاله، آق قلا، گمیشان، مراوه‌تپه و اینچه‌برون را نام برد.

تاریخچه

نام ترکمن از قرن پنجم هجری (یازدهم میلادی) نخست به شکل جمع فارسی «ترکمانان» توسط نویسندگان ایرانی مانند گردیزی و ابوالفضل بیهقی استعمال شده و به همان معنی اغوز در ترکی و غز در عربی و فارسی به کار رفته است.

غزان نخست در مغولستان داخلی (در شمال چین و جنوب جمهوری مغولستان) واقع است (ترکستان) سکونت داشتند و در کتیبه‌های اورخون متعلق به قرن هشتم میلادی، ذکر ایشان در مغولستان رفته است. اغزان مزبور را ترک محسوب داشته‌اند نه ترکمان. ترکمانان، را فقط در جانب مغرب یاد کرده‌اند. نخست با تلفظ «تو کو مونگ در دانشنامهٔ چینی سدهٔ هشتم میلادی . به قول تونگ تین، واژهٔ توکومنگ نام دیگری است که به کشور سوک تاک یعنی کشور آلانان اطلاق شده و اینان در آغاز تاریخ میلادی در مشرق تا مسیر سفلای سیردریا مستقر بودند و آنجا در قرن چهارم ه‍ . ق. (دهم میلادی) مقر اصلی اغزان بود. در کتب جغرافیایی عرب، ترکمان (الترکمان یا الترکمانیون) فقط توسط مقدسی در شرح چند شهر واقع در شمال و شمال غربی «اربیجاب» یا «سیرام» -که موقعیت آن درست معلوم نیست- آمده در باب اصل واژهٔ ترکمان در قرن پنجم به درستی معلوم نیست که آن را از ترکیب فارسی «ترک مانند» گرفته‌باشند.

در گذشته ترکمن نام عمومی بسیاری از اقوام ترک‌تبار به ویژه اقوام اغوز مسلمان کوچ‌نشین بود و نه صرفاً قومی که امروزه ترکمن نامیده می‌شود و شامل طوایفی است که در شرق دریای خزر از رود جیحون تا شمال خراسان و رود گرگان سکونت داشته‌اند. هم‌اکنون نیز گروه‌هایی در عراق و سوریه به ترکمن معروفند که ارتباط قومی و تاریخی با قوم ترکمن ساکن ترکمنستان و مناطق اطراف ندارند. برخی از این اقوام اغوز موفق به تشکیل دولت‌های بزرگی در ایران دورهٔ اسلامی شدند مانند:

  • سلجوقیان
  • قره قویونلو
  • آق قویونلو
  • افشاریه
  • قاجاریه

موسیقی ترکمنی

ساز اصلی در موسیقی ترکمنی، تامدیره یا تنبوره و یا همان دوتار است. همچنین نواختن کمانچه و نی نیز در بین ترکمنان رواج دارد و در دههٔ اخیر برخی، به اجرای نغمات این موسیقی با سازهای الکترونیک روی آورده‌اند.بنگرید به مقالهٔ اصلی موسیقی ترکمنی

منابع

  • سیری در تاریخ سیاسی اجتماعی ترکمنها، امین‌الله گلی، نشر علم، ۱۳
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

تاجیک نامی عمومی است که بر اقوام آریایی ایرانی‌تبار و فارسی‌زبان که از کهن‌ترین زمان در آسیای مرکزی و افغانستان زندگی می‌کردند اطلاق می‌شود که وطن اجدادی آن‌ها افغانستان، تاجیکستان و جنوب ازبکستان می‌باشد. امروزه افزون بر این مناطق، در ایران و پاکستان نیز به سر می‌برند.

مردم تاجیک از نظر زبان، فرهنگ و تاریخ بسیار نزدیک به فارسی‌زبانان ایران هستند.

نام‌های دیگر برای مردم تاجیک، فارسی، پارسیوان (فارسی‌زبان) و دهقان می‌باشد. تاجیک‌های چین، با وجود این‌که به نام تاجیک شناخته می شود به زبان‌های ایرانی شرقی صحبت می‌کنند و از تاجیک‌های ایرانی متمایز هستند.

خاستگاه واژۀ تاجیک و کاربرد آن

خاستگاه واژهٔ تاجیک نامعلوم است. شرح و بیان معنای این واژه تاریخی در چند مقالۀ علمی تحلیل و بررسی شده‌است. در اینجا دیدگاه‌های چند تن از دانشمندان به طور فشرده در مورد تاریخ واژهٔ تاجیک درج شده‌است:

  • تاجیک نام قبایل داها بوده، پارت‌ها و اشکانیان دئی، تاجیک و دجیک خوانده می‌شدند.
  • تاجیک نامی است که ترکها بر ایرانیان نهادند. از آنجا که ایرانیان پارسی کلاهی تاج مانند بر سر مینهادند.
  • تاجیک از تای است و همریشه با کلمه یونانی تگاس به معنای پیشوا و ددیک.
  • تاجیک از ریشه تژی در زبان سکایی است.
  • تاجیک هم ریشه‌است با نام مردم ایرانی تات.
  • تاجیک صفت منسوب است از واژه تاج
  • تاجیک صفت منسوب است از نام قبیله عربی طای
  • تاجیک صورت دیگری از تازیک و تاژیک به معنای عرب است.

بر اساس چند پژوهش خاورشناسان تاریخ تشریح واژهٔ تاجیک در نیمه اول قرن ۱۹ مورد توجه دانشمندان غرب قرار داشته‌است. در سال ۱۸۲۳ م. کلاپروت در یک مقاله اش در مورد مردم بخاراً با استناد به تحقیقات به چاپ نرسیده ژ. سن مارتن آورده که تاجیک (فارسی زبانان ساکن فارس، افغانستان، تخارستان و ماوراء النهر) همان نام قبایل دئی بوده، پارتها و اشکانیان که دئی، تاجیک و دجیک خوانده می‌شدند، با این نامها یاد می‌گردیدند. سه شکل آوایی این نام دئی، تاجیک و دجیک از نگاه آواشناسی قابل قبول است. از این جا چنین برمی آید که پارتها خود را تاجیک می‌نامیدند.

گروهی دیگر از دانشمندان بر این باورند که تاجیک واژۀ ایرانی شرقی است، که شاید توسط باشندگان آسیای میانه بر عرب‌های فاتح منطقه اطلاق می‌شده و ریشۀ این واژه به طایفهٔ عربی طای (تازی) برمی گردد و این واژه از قرن یازدهم به بعد به مردم ایرانی مشرقی اطلاق می‌شده. این فرضیه با آوردن چندین دلیل قاطع در آغاز سالهای ۵۰ رد شد. یکی از دلیلهای استوار در مورد ارتباط نداشتن نام تاجیک با تازی (عرب)، نامیدن تاجیک بر ساکنان آسیای میانه (همسایگان مردم چین) و (حتی باشندگان داخل ایران) توسط تبتی‌ها می‌باشد که این دلیل قبلا نامعلوم بود.

دانشمند دیگر آ. برنشتام پیدایش نام تاجیک را قبل از دوران عرب دانسته آن را به زبان تاجیکی کهن مردمان تخارستان به هزارساله قبل از میلاد نسبت می‌دهد و نام تاجیک را از ریشه تژی در زبان سکایی می‌داند.

عده‌ای از دانشمندان غرب و چند تن از دانشمندان روس بر اساس شکل فارسی میانه واژهٔ تاجیک یا تازیک به معنای عرب نام تاجیک را نیز به عرب نسبت داده‌اند. اما این همگونی یا شباهت آوایی در ربط دادن نام این دو مردم مختلف را گروه دیگر دانشمندان با آوردن دلیلها رد می‌کنند.

ارتباط نام تاجیک با تات نیز از نگاه زبان‌شناسی و تاریخی رد گردیده‌است. در تحقیقات بعدی در رابطه با واژهٔ تاجیک، بنیاد ایرانی این واژه را همچون نام مردمان آریایی این سرزمین ثابت می‌کند. فرهنگنامه‌های پارسی دری یا کلاسیک نیز در شرح نام تاجیک معلومات آورده‌اند که ذکر چندی از آنها به خاطر ارتباط نداشتن آن به تازی به معنای عرب مهم می‌باشد. از جمله تازیک – غیر عرب و غیر ترک (شرفنامه منیری)؛ تازیک و تاژیک بر وزن و معنی تاجیک است که غیر عرب و ترک باشد (برهان قاطع)؛ طایفه غیر عرب باشد، آن که ترک و مغول نباشد، در لغات ترکی به معنی اهل فارس نوشته اند" (غیاث اللغات، آنندراج). در برخی فرهنگ نامه‌ها شرح دیگر این نام نیز جای دارد.

در لغتنامهٔ انگلیسی آکسفورد تاجیک را یک پارسی و کسی که نه عرب و نه ترک باشد، تعریف شده‌است.

بهار در سبک‌شناسی آورده: ایرانیان از قدیم بمردم اجنبی تاچیک یا تاژیک می‌گفته‌اند، چنانکه یونانیان بربر و اعراب اعجمی یا عجم گویند. این لفظ در زبان فارسی دری نو، تازی تلفظ شد و رفته‌رفته خاص اعراب گردید، ولی در توران و ماوراءالنهر لهجهٔ قدیم باقی و به اجانب تاچیک می‌گفتند و بعد از اختلاط ترکان آلتایی با فارسی‌زبانان آن سامان، لفظ تاچیک بهمان معنی داخل زبان ترکی شد و فارسی‌زبانان را تاجیک خواندند و این کلمه بر فارسیان اطلاق گردید و ترک و تاجیک گفته شد.

بهرحال، اثبات اینکه واژهٔ تاجیک پیش از تسخیر آسیای میانه توسط ترکان کاربرد داشته بسیار مشکل است و اینکه از قرن پانزدهم به بعد باشندگان ایرانی منطقه خود را تاجیک می‌نامیدند تا خودشان را ترک‌ها تمیز دهند. همنچنان که شاعر میر علیشیرنوایی هم این را گفته‌است.

در ادبیات ترکی-فارسی فاتحان تیمور و بابر، واژهٔ تاجیک به منشی‌های فارسی زبانی اطلاق می‌شده که به زبان عربی تحصیل کرده‌اند. در دورهٔ صفوی٬ تاجیک به مدیران و نجیب زادگان دربار اطلاق می‌شده که به جنبش قزلباش مرتبط بودند.

استاد محیط طباطبائی پژوهشگر و محقق تاریخ ایران می‌فرماید: ایرانیان را در جنوب سرزمین پهناور ایران بزرگ به جهت تمایز از اقوام عرب، عجم می‌نامیدند و همان قوم بزرگ ایرانی در شمال ایران زمین و به منظور تشخیص از اقوام ترک، تاجیک نامیده می‌شد. پس تاجیک همان عجم و پارسی زبان است.

به گفته میرزا شکورزاده، پژوهشگر تاجیک و نویسندهٔ کتاب تاجیکان در مسیر تاریخ، بر اساس پژوهشها مردم پارسیگوی در بسیاری از نقاط آسیای میانه، ایران و افغانستان و حتی کشمیر و کاشغر خود را تاجیک معرفی کرده‌اند. واژه تاجیک در ادبیات کلاسیکی فارسی زیاد کاربرد شده و کاربرد آن غالبا در برابر ترک و عرب صورت گرفته‌است:

مثلاً سعدی می‌گوید:

شاید که به پادشاه بگویند                         ترک تو بریخت خون تاجیک.

و یا جامی اشاره‌ای دارد در باره علیشیر نوایی که:

او که یک ترک بود و من تاجیک                  هردو داشتیم خویشی نزدیک.

و باز سعدی در جای دیگر می‌گوید که:

نگار ترک و تاجیکم کند صد خانه ویرانه                    به آن چشمان تاجیکانه و مژگان ترکانه.

همین طور، وقتی که ما به متون چه نثر و چه نظم فارسی مراجعه می‌کنیم، درمی یابیم که در تمامی این متنها، از روزگار سعدی به دوران ما، کلمه تاجیک جایگزین کلمه پارسی و فارسی زبان بوده‌است. نه کلمه پارسی یا ایرانی یا فارسی زبان بلکه محض کلمه تاجیک کاربرد شده‌است.

بر این اساس واژهٔ تاجیک می‌تواند مترادفی برای پارسی باشد و تاجیک‌ها زیرگروهی از اقوام ایرانی‌تبار و اقوام ایرانی‌زبان هستند.

ریشهٔ نیاکانی تاجیک‌ها

تاجیک‌ها اقوام آریایی هستند که هزارهٔ دوم پیش از میلاد مسیح در آسیای میانه و باختر (بلخ) (بلخ امروزی) مستقر شدند. ریشهٔ نیاکانی تاجیک‌ها به ایرانیان شرقی یعنی باختری‌ها٬ سغدی‌ها٬ پرنی‌ها و داها می‌رسد، این بدین معناست که نیاکان تاجیک‌ها در عهد باستان به زبان پارسی کهن یعنی زبان کهن ایرانی جنوب غربی سخن نمی‌گفتند بلکه زبانهای شرقی ایرانی نظیر سغدی، باختری، خوارزمی، سکایی و دیگر رایج بودند. کاربرد زبان پارسی (دری) توسط تاجیک‌ها به دوران گسترش امپراتوری ساسانیان و متعاقباً انقراض آن به‌وسیلهٔ تازیان مسلمان برمی‌گردد که تعداد زیادی از پارسیها به آسیای میانه و حتی به چین پناه می‌برند. عده‌ای از این پارسیها به حیث جنگجویان تازه مسلمان شده و برای ترویج اسلام به این منطقه وارد می‌شوند. نتیجهٔ این مهاجرت‌های گستردهٔ پارسیها (مسلمان و غیر مسلمان) است که تاجیک‌ها علاوه بر اشتراک نیاکانی ایرانی-شرقی، ریشهٔ نیاکانی پارسی مهم نیز دارند.

موطن تاجیک‌ها 

تاجیک‌ها گروه‌های عمدهٔ قومی در تاجیکستان، شمال شرق افغانستان بویژه در شهرهای کابل٬ مزار شریف و هرات هستند. در ازبکستان بیشترین جمعیت شهرهای سمرقند و بخارا را تشکیل می‌دهند و به شمار زیاد در استان سرخان‌دریا در جنوب و در امتداد سرحدات شرقی ازبکستان با تاجیکستان زندگی می‌کنند. در گذشته تاجیک‌ها در مناطق وسیعتری از آسیای میانه سکنی داشتند ولی بسبب تهاجم گستردهٔ ترکان از شمال و شرق به این منطقه جابجا شدند.

بدخشان٬ تخار٬ کاپیسا٬ بلخ٬ جوزجان٬ پروان٬ کابل٬ بغلان٬ پنجشیر٬ کندز٬ غزنی٬ غور٬ فراه و هرات مناطق هستند که تاجیک ها در آن سکنی دارند. البته تاجیک ها ولایات افغانستان زندگی می‌کنند. مناطق شمالی و مرکزی لغمان٬ سرخرود در ننگرهار٬ گردیز در پکتیا٬ اورگون در پکتیکا و نواحی توپخانه در قندهار مناطق تاجیک نشین یا دری زبان هستند. در ولایات لوگر٬ وردک و غزنی افغانستان، کم و بیش، یک یا دو سوم جمعیت این مناطق را تاجیک‌ها تشکیل می‌دهند.

ویژگی‌های ظاهری

از دیدگاه ظاهری، بیشتر تاجیک‌ها متعلق به نژاد مدیترانه‌ای هستند که شاخه‌ای از نژاد سفید (قفقازی) محسوب می‌شود. با اینکه متوسط تاجیک‌ها دارای مو و چشمان تیره با پوست گندم‌گون تا سپید هستند، رنگ مو و چشمان روشن در بین آنان کمیاب نیست، به ویژه در مناطق کوهستانی مانند بدخشان. برخی از تاجیک‌های آسیای میانه دارای آمیزهٔ ترکی-مغولی هستند، در حالیکه تاجیک‌های کوهستان نشین مناطق دورافتاده بیشتر به باشندگانی می‌مانند که پیش از تازش و مهاجرت ترکان و مغولان می‌زیسته‌اند. همچنین اقلیت کمی از تاجیک‌های افغانستان دارای آمیزهٔ ترکی-مغولی (شاید بدلیل آمیزش با هزاره‌ها و یا ازبک‌ها) هستند.

زبان

زبان تاجیک‌ها فارسی است که در افغانستان٬ دری و در تاجیکستان٬ تاجیکی نامیده می‌شود. فارسی زبانی هندواروپائی از شاخهٔ هندوایرانی و زیرشاخهٔ زبان‌های ایرانی است. فارسی تاجیکی زادهٔ زبان فارسی است که همراه با دری از لهجه‌های شرقی فارسی محسوب می‌شوند.

در تاجیکستان٬ زبان روسی نیز در امور دولتی و تجاری بطور گسترده کاربرد می‌شود.

دین

اکثریت تاجیکان پیرو مذهب سنی اسلام هستند، اگر چه اقلیت‌های کوچک اسماعیلی و شیعه دوازده امامی نیز در دسته‌های پراکنده وجود دارند. علاوه بر این، جوامع کوچک یهودی (مشهور به یهودیان بخارایی) از دوران باستان در شهرهای سمرقند و بخارا، و به تعداد کمتر در شهرهای هرات و کابل و جاهای دیگر زیسته‌اند. در قرن بیستم یهودیان تاجیک به کشورهای اسرائیل و ایالات متحده آمریکا مهاجرت می‌کنند، اگر چه بیشتر این مهاجران پیوندهای خود با زادگاهشان را حفظ کرده‌اند. با توجه به ظهور مسیونرهای (مبلغین) مسیحی در آسیای میانه از زمان فروپاشی شوروی، جمعیت تاجیکان مسیحی تقریباً وجود دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مردم آذربایجانی (آذری)‌ یا آذری‌ها یا تُرک آذربایجانی (به ترکی آذربایجانی: آذربایجانلیلار) قومی هستند که بیشتر در آذربایجان و جمهوری آذربایجان زندگی می‌کنند. گرچه در پهنهٔ گسترده تری از فلات ایران از جمله قفقاز نیز ساکن‌اند. آذربایجانی‌ها معمولاً مسلمان شیعه هستند و فرهنگی مختلط از فرهنگ‌های ایرانی، ترک‌زبانان غرب آسیا و قفقاز را در خود دارند.

مطالعات ژنتیکی نشان داده که آذربایجانی‌های قفقاز هم از نظر میتوکندری دی‌ان‌ای، که فقط از مادر منتقل می‌شود و هم از نظر کروموزوم ایگرگ، که فقط از پدر به ارث می‌رسد، به همسایگان جغرافیایی خود یعنی اقوام سفیدپوست (گویشوران به زبان‌های ایرانی) شبیه‌ترند تا به خویشان زبانی خود یعنی اقوام ترک‌تبار. خصوصیات ژنتیکی قفقازی‌ها نیز در مجموع چیزی بین اروپائی‌ها و ساکنان خاورمیانه‌است.

زبان ترکی آذربایجانی آذربایجانی‌ها را به هم می‌پیوندد و به صورت دوطرفه، توسط ترکمن‌ها و ترک‌ها (شامل ترکی استانبولی و لهجه‌های گفتاری، ترکمن‌های عراق و قشقایی) قابل فهم است.

پیشینه

تا پیش از حملهٔ مغول به ایران، همه مردم آذربایجان به زبانی که آن را زبان آذری باستان می‌نامید، سخن می‌گفته‌اند. زبان آذری یکی از زبان‌های تاتی‌تبار بوده‌است. زبان ترکی در سده‌های پس از پاگیری اسلام در ایران، بر اثر مهاجرت تدریجی و متمادی ایل‌های ترک، به‌ویژه در آسیای صغیر جایگزین زبان‌های هند و اروپایی رایج در این منطقه شده‌است.

باتوجه به تاریخ و مسیر کوچ ایل‌های ترک به آسیای صغیر از طریق آذربایجان می‌توان نتیجه گرفت که چیره‌گشتن زبان ترکی در آذربایجان امری تدریجی بوده‌است که مراحل آن را می‌توان بدینسان فهرست نمود:

در دوران مغول‌ها که بیش‌تر سربازان آنان ترک بودند و آذربایجان را تختگاه خود قرار داده بودند، ترکان در آن ناحیه نفوذ یافتند. هرچند در این دوره هم در ابتدای نفوذ مغولان به این منطقه، آن‌ها تنها گروه کوچکی از ترکان را که در دشت مغان می‌زیستند، بیرون کردند.

حکومت‌های ترکمنان آق‌قویونلو و قراقویونلو و اسکان آن‌ها در آذربایجان بیش از پیش موجب رونق زبان ترکی و تعضیف زبان‌های محلی شد.

سپاه قزلباش که ترک بودند و پیش‌تر در آناتولی می‌زیستند تا آن‌که تیمور جمعی از روسای آنان را به بند کشید و آن‌گاه به‌دست خانقاه صفوی آزادشده و در خدمت صفویان قرار گرفتند و در آذربایجان ماندگار شدند.

آذربایجان سال‌هایی در سیطره عثمانیان بود؛ به‌ویژه در روزگار ناتوانی دولت‌های مرکزی ایران.

در دورهٔ قاجاریه مبلغان مذهبی مسیحی که در خدمت اهداف استعماری بودند، نقش مهمی در ترویج زبان ترکی در منطقه بازی کردند.

فرهنگ

آذربایجانیان بسیار به سایر ایرانیان قرابت دارند، گرچه زبانشان ترکی است. دی‌ان‌ای ساکنین بومی منطقه تفاوتی با دیگر نقاط ایران ندارد، و مذهب آنان شیعه است که آنان را از دیگر ترک‌زبانان که سنی هستند متمایز می‌گرداند. علاوه بر این به همراه دیگر اقوام ایرانی نوروز، سال نو ایرانی را با شکوه جشن می‌گیرند.

آذربایجان موسیقی متفاوتی با دیگر مناطق ایران دارد، بسیاری از رقص‌ها و آوازهای محلی (رقص لزگی،...) همچنان اجرا می‌شوند. اگرچه ترکی آذربایجانی زبان رسمی در ایران نیست ولی به آسانی در بسیاری از مکالمات از آن استفاده می‌شود.

جدایی قفقاز از ایران

در پی جنگ‌های ایران و روسیه در سده‌های ۱۲ و ۱۳ هجری خورشیدی، مناطقی از ایران در قفقاز (بعضی صرفا تحت کنترل اسمی) از ایران جدا شده و به امپراتوری روسیه پیوسته شدند و این موضوع شامل کشور کنونی جمهوری آذربایجان نیز می‌شود.

عهدنامه‌های گلستان در سال ۱۱۹۲ (۱۸۱۳) و ترکمان‌چای در سال ۱۲۰۷ (۱۸۲۸) سرحد مرز ایران و روسیه را معین کردند. در پی این موضوع و جدایی مردم آذربایجان، مردم جمهوری آذربایجان بیشتر سکولار شدند و مسلمانان مذهبی بیشتر در آذربایجان زندگی می‌کنند. در پی استقلال جمهوری آذربایجان از شوروی در سال ۱۳۷۰، علاقهٔ مردم به مذهب و روابط دوطرفه بیشتر شده‌است.

منابع

  • دنیس سینیور-مجموعه زبانهای اورال-آلتایی
  • آذری یا زبان باستان آذربایجان، احمد کسروی
  • بررسی ریشه اقوام ایرانی- خبرگزاری ایسنا
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مردمان مازندرانی به مردمانی که به طور کلی دارای پس‌زمینهٔ قومی مازندرانی هستند، و به زبان مازندرانی صحبت می‌کنند، گفته می‌شود.

زبان

مازندرانی، زبان بومی تپوری‌ها (مازندرانی‌ها) یعنی ساکنان اصلی استان‌های مازندران، گلستان، و مناطق شمالی استان‌های سمنان و تهران می‌باشد . ساکنان مناطق مختلف آن را به نام‌های مختلفی می‌شناسند، به ویژه پس از جدایی استان گلستان در سال ۱۹۹۷ (۱۳۷۶ شمسی و ۱۵۰۸ مازندرانی) مردم آن دیار ترجیحاً خود را تبری (تپوری) می‌شناسند. همچنین در کوهپایه‌های جنوبی البرز (حومهٔ تهران)، علاوه بر نام مازنیکی (مازندرانی) با نام بومی گیلکی نیز شناخته شده‌است.

در میان زبان‌های ایرانی، این زبان بیشترین آثار نوشتاری را در طی سده‌های دهم تا پانزدهم میلادی، به خود اختصاص داد؛ که با حکومت مستقل و نیمه مستقل اسپهبدان در تبرستان این وضعیت بدست آمده‌است. کارهای بزرگ و ارزشمندی به این زبان نوشته شد که غیر از برخی خرده‌نوشتارهای میان مطالب مرتبط به مازندران در فارسی؛ همگی از بین رفتند. مازندرانی متعلق به گروه زبان‌های شمال غربی ایرانی بوده و از لحاظ زبان‌شناختی با فارسی به صورت دوجانبه غیر مفهوم می‌باشد، ذکر این نکته بایسته‌است که برخلاف تصور بیشتر غیر مازندرانی‌ها، زبان (گویش)مازندرانی همان گویش گیلکی گیلانی نیست. اگر چه برخی گیلانی و مازندرانی را یکی می‌دانند، این امر درست نیست و گیلکی گویشی جدا از مازندرانی است.

پراکندگی جغرافیایی

این مردم در زبان مازندرانی به نام تبری خود را می‌شناسند و به صورت کم یا زیاد در استان‌های گلستان، تهران، سمنان، گیلان (تا رودسر و لنگرود)، اصفهان (در فولاد شهر و شهر اصفهان) و سایر نقاط ایران؛ گسترده شده‌اند.

منابع

  • تاریخ ماد؛ نوشته دکتر کشاورز
  • مردم مازندران؛ نوشته اسماعیل مهجوری
  • تاریخ تبرستان؛ نوشته اردشیر برزگر
  • تاریخ پادشاهی تبرستان؛ نوشته پور اسفندیار؛ پدر تاریخ نگاران مازندرانی
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

گیل یا گیلک، نام قومی ساکن کرانه‌های جنوب و جنوب غربی دریای خزر است که در استان‌های گیلان و غرب مازندران زندگی می‌کنند.

گیلک‌ها به یکی از زبان‌های هندو اروپایی از زبان‌های شمال غربی ایرانی صحبت می‌کنند. زبان این قوم گیلکی و محل سکونت‌شان از غرب به شهرستان رضوانشهر و از شرق به استان مازندران و شهر چالوس محدود می‌شود. درباره اسم گیلان و معانی واژه گیل و گلان، نظرات مختلفی ابراز شده است. لغت نامه دهخدا گیلان را ماخوذ از واژه "گیل" به اضافه پسوند "ان" دانسته و افزوده است در پهلوی Gelan به معنی مملکت گل ها و نزد یونانی ها Gelae بوده است.

در شمال استان تهران و قزوین به‌ویژه مناطق طالقان و الموت نیز، این اقوام حضور دارند.

مردمان کوه‌های مازندران، هنوز هم خود را گالش (تیره‌ای از گیلکان، و در واقع همان گیلک‌های کوه‌نشین) و زبان خویش را گِلِکی می‌نامند.

گیلکان در قدیم، بر مبنای شیوهٔ تولید به سه دسته تقسیم می‌شدند:

ساکنان جلگه که کارشان کشاورزی آبی بود و بیشتر به کشت برنج و چای و بعدها باغ‌داری (مرکبات) می‌پرداختند که گیله‌مرد یا گیل نامیده می‌شدند.

ساکنان ارتفاعات گیلان و مازندران که بیشتر به کار کشاورزی دیم، گندم و جو مشغول بودند و کلایی نامیده می‌شدند.

دستهٔ سوم گالش نامیده می‌شدند که دامدار بوده و کوچ‌نشین بودند. البته با پیشرفت تکنولوژی، امروزه گالش‌ها نیز یکجانشین شده و به طور کلی با تحول در شیوه‌های تولید، این تقسیم‌بندی تنها در حد عنوان باقی مانده و شیوهٔ زیستی گیلکی‌زبانان تحولات بسیاری کرده است.

پیشینه تاریخی

اقوامی همچون کاسپیها و کادوسی ها و آماردها پیش از میلاد در کرانه دریای کاسپین ساکن بوده‌اند. دریای کاسپین نیز بر گرفته از همین قوم کاسپی می باشد. دانشنامه ایرانیکا، ذیل مدخل Caspians در مورد کاسپ‌ها یا کاسپی‌ها می‌نویسد که به طور کلی آنها در نزد پژوهشگران مردمانی پیشا هندو- اروپایی و پیشا ایرانی دانسته دانسته شده اند و برخی محققان مانند هرتسفلد آنها را با کاسی‌ها یکی دانسته‌اند. کاسی‌ها را یکی از اقوامی می‌دانند که در هزاره سوم پیش از میلاد وارد فلات ایران و بعدها در نواحی قزوین، همدان و به خصوص لرستان امروزی ساکن شدند. اما با بررسی نامهای کاسپی در اسناد آرامی که در مصر بتازگی یافت شده است و ریشه ایرانی حداقل بخشی از این نامها، دانشنامه ایرانیکا می نویسد کاسپی‌ها را یا باید از اقوام ایرانی به حساب آورد و یا اقوامی که به شدت تحت تاثیر فرهنگ ایرانی بوده‌اند. همچنین رادیگر اشمیت در دانشنامه ایرانیکا کادوسیان را از تبار ایرانی میداند.

گیل به زبان پهلوی گل و به تازی «الجیل» ثبت شده است، در نیمه اول قرن میلادی از طرف «کاپوس پلینوس» با نام گلای معرفی شده است. خودزکو در کتاب تاریخ گیلان، به نقل از پلین-و-دوسنت کروآ و دنیس لوپری یه ژت قوم گیل را از اخلاف کادوس قدیم معرفی می کند. که از زمان ژوستینین امپراطور روم پس از دفع حمله آماردها بر ارتفاعات شرقی گیلان مسلط شده اند.درباره سلاح این قوم نیز گفته است عبارت بود از سپر و نیزه و شمشیری که از شانه آویزان می شد و سه زوبین و یک خنجر که به دست چپ می گرفتند. اریستوفن اقوام جنوب خزر را چنین معرفی می‌کند : از شرق به غرب هیرگانیان – مردها – اناریاکان – کادوس – البانی – کاسپی – اوتیان. استرابن، جغرافیدان عهد قدیم که د ر فاصله 40 قبل از میلاد تا 40 بعد از میلاد می زیسته و در کتاب خود آورده است که: در نواحی شمالی کوه پراخواتراس )همان سلسله البرز که حائل بین نجد ایران و گیلان و مازندران است( اقوام گلای و کادوس و ماردی و بعضی قبایل گرگانی زیست می کنند. و بدین ترتیب جایگاه گیل – گیلان را نشان می دهد.

استرابو سه بار از مردمی به نام گلای نام می برد. با این وجود سخن او درباره محل آنها متناقض است - یک جا آنها در شمال، آن سوی ارس و سایرس (کورا) در بین آلبانیاییها قرار داده می شوند. با این همه، گلای، همانند عیلامیان، نام شان را به گیلان، یک استان ایرانی دادند. نتیجتاً، به نظر می رسد که با وجودی که گلای توسط اراتوستنس یا پاتروکلس ذکر نشده اند، آنها همواره آنجا بوده اند. استرابو احتمالاً آنها را با تئوفانهای میتیلن، یک قدرت دیگر اشتباه گرفته است. در واقع پلینی، مشابهت گلای با کاوسیان را تایید می کند. مردم کاسپی، به مردم قدیم سرزمین، پیش از آمدن مادها تعلق داشتند. برخی از قبایل پیشا آریایی توسط مهاجمان از هم جدا شده، پراکنده شده و به کوهها رانده شدند. از جمله اینها کادوسیان بودند، که نشانیهای بسیاری از نام خود بر جای گذاشته اند، که بعضی از آنها خیلی گیج کننده اند. به طور مشابه، ماردها یا آماردها، که بخشهای پراکنده ای از آنها در شرق ارمنستان کشف شدند، در رشته کوههای مشرف به خزر و در زاگرس. این مشهود است که چهار مردمی که توسط پلیبیوس فهرست شده اند، تخصیص یک نقطه به خصوص برای استقرار شان را به چالش می طلبند. آنها همگی بازمانده‌های دوره پیشا آریایی تاریخ مادی هستند. کادوسیان ممکن است یک اصطلاح جامع باشد، و دیلمیان احتمالاً تحت عنوان دیگری در آثار موالفان دیگر ظاهر می شوند، و نامهای عمومی ماردها یا کادوسیان پایین تر قرار می گیرند.

استرابو بارها نام ماردها را در پیوند با کرانه‌های جنوبی دریای کاسپین ذکر می کند. او با اشاره به مردمی که در سراشیبیهای شمالی رشته کوه جنوب دریای کاسپین، می گوید: « همان طور که گفته ام، در دامنه شمالی اول گلای و کادوسیان و آماردها سکونت دارند، و برخی هیرکانیها، بعد از آنها قبایل پارتی.» به نظر می رسد که این نشان می دهد که ماردها در شرق کادوسیان (در گیلان) و در غرب هیرکانیها (در مازندران) می زیستند. استرابو در نقشه اش مشخصاً منطقه سفیدرورد را به آماردها تخصیص می دهد. علی حاکمی، که کلروز، در نزدیکی رودی به همین نام در نزدیکی دره سفیدرورد را کاوش کرده است، هم این بخش کشور را بر اساس یادداشتهای باستانی هردوت به ماردها تخصیص می دهد.

پلینی تاریخنگار یونانی اقوام گلای را با کادوسیها میشناسد که در قدیم ساکن گیلان بودند. به قول ایرانشناس و تاریخنگار ویلفورد مدلونگ، اقوام گلای در حدود قرن دوم پیش از میلاد به نواحی جنوب کاسپین از قفقاز سرازیر شدند و احتمالا جدا از کادوسیان بودند وبه تدریج جایگزین آنها گشتند. آنها سپس از ناحیه سفیدرود گذشتند و با دیلمیان جایگزین اقوام آماردی شدند.

در کلیات بارتولد ج1 بخش1 ص 654 جایگاه «گل»‌ها چنین ارائه شده است: از شرق به غرب «گل ها» بعد کادوس بعد مارها بعد کاس پی.

به نوشته ایرانیکا، به نظر می رسد گلای (گیلها) در قرن اول یا دوم قبل از میلاد، وارد منطقه جنوب ساحل کاسپین و غرب روخانه آماردوس (بعدها سفیدرود) شده باشند. پلینی آنها را با کادوسیها که قبلاً آنجا ساکن بودند مشابه می داند. به احتمال زیادتر آنها مردمان جدایی بودند، که شاید از منطقه داغستان آمدند و جانشین کادوسیان شدند. نتیجتاً آنها همچنین از رود آماردوس گذشتند، و به همراه دیلمیان جانشین آماردیها شدند. همچون دیلمیان، از آنها با عنوان سربازان کرایه ای شاهان ساسانی یاد شده است ولی به نظر نمی رسد تحت فرمانروایی مؤثر آنان در آمده باشند. گفته شده است که سلسله دبوئیان پیش از انتقال به تبرستان در گیلان ایجاد شده بود.

منبع

  • سرتیپ پور، جهانگیر، نشانیهایی از گذشته دور گیلان و مازندران
  • جنیدی، فریدون، زندگی و مهاجرت آریائیان، بنیاد نیشابور.
  • میر ابوالقاسمی، "گیلان از آغاز تا مشروطه"
  • گروه پژوهشگران، کتاب گیلان
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

لُر نام قومی ایرانی است که در باختر و جنوب باختری ایران زندگی می‌کنند.زبان لری خویشاوند نزدیک زبان فارسی و به همراه فارسی از شاخه فارسی‌تبار دسته جنوب باختری زبان‌های ایرانی است.ویژگی‌های زبان لری نشان می‌دهد که چیرگی زبان‌های ایرانی در منطقه کنونی لرستان در دیرینه‌شناسی باستان از سوی ناحیه پارس صورت گرفته و نه از سوی ناحیه ماد. لرها مردمانی هستند که از نظر قومی جزئی از مردم کرد به‌شمار نمی‌آیند. اما از این روی خویشاوندی لرها با مردمان کردتبار تنها در ایرانی بودنشان است.

ریشه یابی نام لر

واژهٔ کرد در دوران دیرینه شناسیی پس از حمله اعراب به ایران به معنای رمه‌گردانان و کوچ‌نشینان ایرانی‌تبار فلات ایران به کار رفته‌است و معنای قومی ویژه نمی‌داده‌است.بنابراین در برخی از منابع، لرها و دیلیمان و بلوچان و مردمان دیگر را جز کرد شمرده‌اند زیرا واژه "کرد" به معنی یک گونه شیوه زندگی و نه معنی زبانی بوده است. اما از دید قومیت لرها گروهی جدا از کردها شمرده میشوند. برای نمونه دهخدا در لغت نامه دهخدا بنا بر کتاب مجمع البلدان می‌گوید:

لُر و یا لور نام عشیرتی است بزرگ از عشایر کرد. گروهی از اکراد در کوههای میان اصفهان و خوزستان و این بخشها بدیشان شناخته آید و بلاد لر خوانند و هم لرستان و لور گویند.

حمدالله مستوفی می‌گوید در زبدة التواریخ آمده است:

وقوع نام لر بدان قوم بوجهی گویند از آنکه در ولایت مارود دیهی است آن را کرد میخوانند و درآن پیرامون دربندی آن را به زبان لری کوک اکر خوانند ودر آن دربند موضعی است که لر خوانند چون اصل ایشان از آن موضع خواسته ایشان را لر خوانند. وجه دوم آن است که به زبان لری کوه پردرخت را لِر گویند و بسبب ثقالت راء کسره لام با ضمه کردند و لر گفتند و وجه سوم اینکه این خاندان از نسل شخصی اند که او لر نام داشته و قول اول درست تر می‌نماید.

گویش

گویش‌های لری نزدیک‌ترین گویش‌های ایرانی به زبان فارسی هستند. زبان لری همانند زبان فارسی نواده‌ای از زبان پارسی میانه است و واژه‌های آن همانندی بسیاری با فارسی دارد. ریشه زبانهای ایرانی لری-بختیار مانند زبان فارسی به پارسی میانه(پهلوی ساسانی) و از طریق پارسی میانه به پارسی باستان(زبان هخامنشیان) برمی‌گردد.ویژگی‌های زبان لری نشان می‌دهد که چیرگی زبان‌های ایرانی در منطقه کنونی لرستان در تاریخ باستان از سوی ناحیه پارس صورت گرفته و نه از سوی ناحیه ماد. زبان‌شناسانی دیگر لری را یک پیوستار زبانی از گویش‌های ایرانی جنوب غربی بین گونه‌های فارسی و کردی دانسته‌اند.

جغرافیای گویش لُری

گروهی از آریایی‌ها پس از حرکت از خاستگاه شمالی خود سرتاسر نوار غربی را درنوردید تا به دریای پارس رسید. در این کوچ، دسته‌هایی در سرتاسر نوار غربی از شمال تا جنوب در بخشهای گوناگون ایران پراکنده شدند، از همین روی پیوندهایی میان گویش‌های کنونی در استانهای کردستان، کرمانشاه، ایلام، لرستان، چهار محال و بختیاری، کهگیلویه و بویراحمد و بخش هایی از خوزستان، اصفهان و تهران دیده می‌شود. منطقه جغرافیای استفاده از این زبان جنوب غربی خاک ایران امروزی را در بر می‌گیرد. به گمان پرویز ناتل خانلری، گویش‌های لری در برگیرنده گستره وسیعی از واژگان زبان پارسی میانه و بکارگیری فراوان آنها بصورت زنده در محاورات روزمره می‌باشد.به طور دقیق تر می توان گویش‌های لری را به مناطق جغرافیایی زیر تقسیم کرد:

۱ . لرهای بختیاری : استان چهار محال و بختیاری، قسمت اعظم خوزستان، شرق لرستان (الیگودرز) و قسمتهایی از استان اصفهان.

۲ . لرهای ثلاثی : بروجرد، ملایر، نهاوند، تویسرکان و بخش هایی از کنگاور و شازند.

۳ . لرهای سپیدان، ممسنی و رستم : نورآباد ممسنی، شهرستان رستم قسمتهایی از استان بوشهر

۴ . لرهای کهکیلویه و بویراحمدی : استان کهکیلویه و بویراحمد، اقوام ساکن در دیلم و گناوه در استان بوشهر و قسمتهایی از خوزستان.

۵ . لرهای فیلی : خرم‌آباد، دورود، دوره، دزفول ، اندیمشک، پلدختر، دره شهر، دهلران، لوشان، وقسمتهایی از شوش و قزوین.

۶.لرهای شولستانی : شولستان شامل نیمی از لرستان (سرزمین‌های قوم لر) بود واز نورآباد ممسنی استان کهکیلویه و بویراحمد، گناوه، شمال غربی بهبهان، گتوند و استان چهار محال و بختیاری و لرستان را شامل می‌شد.

دودمان‌ها و پادشاهان

هزاراسپیان که به نام اتابکان لرستان نیز شناخته می‌شود نام سلسله‌ای کرد است که از ( ۵۵۰ تا ۸۲۷ هَ. ق.)، (۱۱۴۸ تا ۱۴۲۴) به نواحی لرستان کنونی و بخش‌هایی از استان خوزستان و چهارمحال و بختیاری حکومت کرده‌اند.اتابکان به دو دسته اتابکان لر بزرگ و اتابکان لر کوچک تقسیم می‌شود.پایتخت اتابکان لر بزرگ در شهر ایذه (ایدج) و پایتخت اتابکان لر کوچک در شهر خرم‌آباد بود.

اتابکان لر بزرگ

اتابکان لر بزرگ از سلسله هزاراسپیان است که به مناطق چهارمحال و بختیاری کنونی و بخش‌های از استان خوزستان حکومت کرده‌اند.مؤسس این سلسله ابوطاهر است که او را اتابک (ترکمنان) سلغریان برای جلوگیری از سرکشی لر بزرگ در سال ۵۴۳ ق . به این ناحیه فرستاد. اباقاخان مغول بعدها حکومت خوزستان را نیز بضمیمه ٔ سرزمین اصلی لر بزرگ به ابوطاهر داد و یکی از آنها یعنی افراسیاب پس از مرگ ارغون خان اصفهان را محاصره کرد اما خیلی زود سرکوب شد.پایتخت این امرا در شهر ایذه بود.اتابکان لر بزرگ تا نیمه اول قرن نهم باقی بودند و آخرین حاکم آنان که غیاث الدین کاوس نام داشت به دست سلطان ابراهیم بن شاهرخ تیموری شکست خورد و سلسله ایشان انقراض یافت.

اتابکان لر کوچک

اتابکان لر کوچک سلسله کوچکی از هزاراسپیان هستند که در فاصلهٔ سال‌های ۵۸۰ تا ۱۰۰۶(ه.ق) در قسمت‌های شمالی و غربی لرستان ناحیه لر کوچک حکومت می‌کرده‌اند. امرای این سلسله از اعتاب شجاع‌الدین‌خورشید، مؤسس سلطنت لر کوچک بوده‌اند و آخری‌ن حاکم لر کوچک به دست شاه عباس یکم صفوی کشته و سلسله اتابکان لر کوچک منقرض گردید.

ایلات و خاندان‌ها

خاندانها لر دارای بخش بندی‌های زیادی بودند که در مهم‌ترین و کلی‌ترین بخش‌بندی به دو شاخه لر بزرگ و لر کوچک بخش می‌شوند. لر کوچک به دو منطقه پیشکوه (استان لرستان) امروزی و پشتکوه (استان ایلام) امروزی تقسیم می‌شده است. لر بزرگ، به سه شاخه بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد و ممسنی تقسیم می‌شده است.

لر بزرگ دارای بخش‌بندی‌های گوناگونی بوده‌است. ولی مهم‌ترین و کلی‌ترین بخش‌بندی آن به نام ایل‌های آن است.خاندانهای هم (در دوره‌های صفویه، افشاریه، قاجاریه و پهلوی) به گونه اجباری کوچانده شدند و اکنون در استان‌های دیگر جای داده شده‌اند.شمار دیگری از بختیاری‌ها هم در جنگ‌های گذشته در سرزمینهای گوناگون خاوری جای داده شده‌اند. چنانچه شماری از آنان در افغانستان اکنون جمعیت نچندان کمی دارند.

ایل بویراحمد

بویراحمد بزرگ‌ترین ایل در استان کهگیلویه و بویراحمد است.ایل بویراحمد بزرگترین ایل منطقه کهگیلویه و بویراحمد‌است که پیرامون نیمی از جمعیت این ناحیه را تشکیل می‌دهد. این ایل در سرزمینی به‌وسعت گمانه زده ۶۵ هزار کیلومتر مربع یعنی پیرامون ۴۲ درصد مساحت کل منطقه پراکنده هستند. بزرگترین قبیله ایل بویراحمد تامرادی است، جمعیت این ایل حدود ۲۰۰ هزار نفر می‌باشد. بخشی از قبیله تامرادی در خوزستان نیز زندگی می کنند. منطقه مزبور از دید جغرافیائی به دو بخش جدای از هم ازهم، قشلاق و ییلاق بخش می‌شود.حدود ۱۷۰ سال پیش، ایل بویراحمد که پر توان‌ترین ایلات بود، رئیس ایل، ایلخانان بویراحمد بخش‌هائی از سرزمینهای پشتکوه، هم‌چنین بخش‌هائی از بلاد شاهپور، تِل خسرو و رِوِن را در تصرف داشت.اکنون از دید بخشهای سیاسی، سرزمین بویراحمد کهگیلویه از سه بخش مجزاء از هم بخش می‌شود که گروه‌هایی از ایل بزرگ بویراحمدی در آن می‌کنند. این سرزمینهای سه‌گانه عبارت است از:

  • منطقه بویراحمد گرمسیر
  • منطقه بویراحمد علیا
  • منطقه بویراحمد سفلی

مردمی که در این سرزمینهای زندگی می‌کنند همه خود را از ایل بویراحمدی می‌دانند و میان آنها روابط خویشاوندی وجود دارد.

ایل ممسنی

ممسنی را شولستان نیز خوانده‌اند که به معنای سرزمین شول هاست. شول نام ایلی است از ایلهای فارس . این قبیله نخستین بار در لرستان سکونت داشت و در حدود سال ۳۰۰ هجری قمری نیمی از لرستان را زیر فرماندهی قرار داده بود و توسط سیف الدین ماکان روزبهانی اداره می‌شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مردم بلوچ یکی از اقوام ایرانی‌تبار ساکن در پاکستان، ایران، و افغانستان هستند. مردم بلوچ به زبان بلوچی سخن می‌گویند، که یکی از زبان‌های شاخه شمال غربی زبان‌های ایرانی است. بیشتر مردم بلوچ، مسلمان اهل سنت هستند.

پیشینه

نخستین ظهور بلوچان در آثار تاریخی در کتاب حدودالعالم (۹۸۲م/۳۷۲ق) و نیز در مقدسی (حدود ۹۸۵/م/۳۷۵ق) با نام بلوص است. در شاهنامه ذکر مسکن این قوم در حدود شمال خراسان امروزی آمده‌است. در کتابهای جغرافیائی از این قوم (همراه با طایفه کوچ - یا قفص) در حدود کرمان یاد می‌شود. پس از آن بر اثر عوامل تاریخی این قوم به کناره‌های دریای عمان رسیده و در همانجا اقامت کردند.

سرزمین

سرزمین مردم بلوچ، معروف به بلوچستان است که میان کشورهای پاکستان، ایران، و افغانستان تقسیم شده‌است. بیشتر مردم بلوچ در ایالت بلوچستان پاکستان، استان سیستان و بلوچستان ایران، و استان‌های قندهار و نیمروز افغانستان زندگی می‌کنند. گروهی از بلوچان ایران نیز در کرمان، خراسان، هرمزگان، لارستان، و سیستان زندگی می‌کنند. همچنین بلوچها در کشورهای عربی (به ویژه عمان و امارات) و جنوب غربی پنجاب سکونت دارند. بعضی مهاجران بلوچ در جستجوی کار و کسب معاش، به گرگان و حتی ترکمنستان هم رفته‌اند و در آن نواحی ساکن شده‌اند.

در یک دوره از تاریخ حکومت بلوچستان در دست سه گروه بود:

  • سراوان، زاهدان و خاش در دست بارکزهی های سراوان بود.
  • حکومت ایرانشهر، نیکشهر بمپور لاشار در دست قوم باشنده، لاشار بود (امیری - میرلاشاری - باشنده - قوم دانش).
  • حکومت بخش جنوبی بلوچستان در دست خوانین سرباز بود که شامل قبیله‌های (ملازهی - درازهی و صفرزهی) می‌باشند.

طایفه‌های بلوچ

بلوچ به چندین طایفه تقسیم می‌شوند.

  • الگو:ایرانشهر-کلکلی- برهانزهی-سنجرزهی-نایگونی-بامری-بیجارزهی
  • لاشاری(میرلاشاری-امیری-دانش-بلوچی-)
  • سرباز(ملازهی-بلوچی-درازهی-صفرزهی)
  • کرد (کُرد-میربلوچزهی-سهرابزهی )
  • گبول ) مردم گبول یکی از اقوام ایرانی‌تبار ساکن در پاکستان، ایران، هستند. مردم گبول به زبان بلوچی سخن می‌گویند، که یکی از زبان‌های شاخه شمال غربی زبان‌های ایرانی است. بیشتر مردم گبول، مسلمان اهل سنت هستند. گبول از رزمجو ساکن در کنارک شهرستان چاه بهار، در ۲۹۰۰۰گزی شمال باختری چاه بهار و ۳۰۰۰گزی باختر شوسه ٔ چاه بهار به ایرانشهر. جلگه و گرمسیر مالاریائی و سکنه ٔ آن ۱۵۰ تن، زبان آنان بلوچی، فارسی . آب آن از چاه و باران . محصول آن غلات و لبنیات . شغل مردم زراعت و گله داری است . راه مالرو دارد.(
  • بلوچ زهی
  • ریگی) طایفه ریگی، از طوایف بزرگ سیستان و بلوچستان می‌باشد.(
  • روديني
  • نهتانی
  • ناروئی
  • براهویی
  • شه بخش
  • کیانی) کیانی، یکی از طایفه‌های سیستانی استان سیستان و بلوچستان است. بخشی از طایفه کاشانی، را کشانی می‌نامند و در ایران، پاکستان و افغانستان پراکنده‌اند(
  • یارمحمد زهی (شهنوازی(
  • گمشادزهي

همچنین این قوم دارای ۳۸ تیره‌است که مهمترین آنها عبارتند از: تمندانی (تفتان) نتوزهی(میرجاوه لادیز جون آباد)، گنگوزهی(گزو پشت کوه)، حسین بر(گشت سراوان جالق)، میرکازهی(اسکل آباد)، زنگی زهی(سراهی خاش)، بهادرزهی(سازینک)، جری زهی (زاهدان)، میربلوچزهی(نازیل میرآباد)، شنبه زهی، شه کرم زهی می‌باشد. که در مرکزیت خاش و مناطق میر جاوه گوهرکوه میباشند. طایفه شه بخش خود دارای چندین تیره می باشد که معروف ترین آنها عبارتند از: قنبرزهی.اسماعیل زهی.فقیرزهی.داروزهی طایفه (اجباری) در پاکستان و ایران هستند، که اکثریت این طایفه در پاکستان زندگی می کنند و یکی از طوایف پر جمعیت بلوچ به شمار می رود طایفه دیگر طایفه نوشیروانی است که اکثرشان در شهر خاران زندگی می کنند کشانی، این تیره نیز بیشتر در شهر زاهدان یا زابل زندگی می‌کنند و جمعیت بیشتر ان نیز در کشور‌های همسایه از جمله: پاکستان - افغانستان - ترکمنستان و روسیه زندگی می‌کنند

یکی دیگر از طوایف بسیار معروف بلوچ طایفه سنجرانی است سنجرانی ها در پاکستان افغانستان و ایران زندگی می کنند این طایفه با وجود جمعیت کم یکی از قدرتمند ترین طوایف بلوچ در قرن نوزده میلادی بوده است

وجه تسمیه بلوچستان

از بلوچستان در کتاب‌های تاریخ به نام مکران یاد می‌شده‌است. بلوچ اسم قوم و ستان به معنی جا و مکان است. در معجم البلدان حدود اربعه ی مکران که در اصطلاح تاریخ جدید بلوچستان نامیده می‌شود چنین نوشته شده است.

این ولایت در میان کرمان از جانب غرب و سیستان از جانب شمال و دریا از سمت جنوب و هندوستان از طرف شرق قرار دارد

پس از نفوذ انگلیس‌ها، مورخی دیگر برای تکمیل معجم البلد ان دو جلد دیگر (جلد ۹ و جلد ۱۰) را به آن اضافه کرد. او در صفحه ۱۴۵ از جلد دهم حدود بلوچستان را بدین قرار ثبت کرده است:

بلوچستان سرزمینی از بلاد آسیا است در شمال آن افغانستان، در شرق سند، در جنوب اقیانوس هند، و در غرب بلاد فارس قرار دارند.

صاحبمعجم البلدان می نویسد:

مورخان نوشته اند که مکران را بدین وجه مکران می گویند که در آن مُکران بن فارک بن سام بن نوح، برادر کرمان، رحل اقامت افکند و آن جا را وطن خویش قرار داد. و این واقعه زمانی رخ داد که زبان‌های مختلف در بابل از یکدیگر جدا و مستقل شدند.

در کتاب جغرافیای خلافت مشرقی (صفحه ۴۹۴) تحت عنوان استان مکران نوشته شده است:

ازعمده‌ترین محصولات کشاورزی مکران شکر بود و یک نوع شکر سفید که عرب‌ها به آن فانیذ می گفتند، در همین جا تهیه و به مقیاس زیاد به ممالک همجوار صادر می شد.

مهم‌ترین مرکز تجاری مکران بندرتیس در ساحل خلیج فارس و پایتخت آن فنزبور و یا پنجگور بود. بنابه گفته مقدسی در قرن چهارم هجری در بنجبور (پنجگور) یک قلعه قدیمی وجود داشت که دور تا دور آن خندق حفر کرده بودند. در چهار طرف شهر نخلستان بود و شهر دارای دو دروازه بود. یکی دروازه ی تیس که به جانب جنوب غربی باز می‌باشد و از آن جاده ای به سوی بندر خلیج فارس، یعنی تیس کشیده شده بود. دیگری دروازه ی طوران که به سمت شمال شرقی گشوده می شد و از آن جاده ای به بلاد طوران منتهی می گشت و مرکز توران قزدار (خضدار) بود. آب شهر به وسیله کانالی تامین می شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مردم کُرد، اقوام ایرانی‌تباری هستند که در بخشهایی از ایران (به ویژه در شمالغرب و غرب ایران) و نیز در بخش‌های دیگری از خاورمیانه و آسیای مرکزی زندگی می‌کنند.

کردها در سراسر ایران در استان‌های ایلام، آذربایجان غربی، بلوچستان، کردستان، کرمانشاه، همدان، لرستان، خراسان شمالی، خراسان رضوی، گیلان، مازندران و استان‌های قم، قزوین، کرمان، و استان فارس زندگی می‌کنند.[نیازمند منبع] بخش کردنشین جداشده از ایران (در جنگ چالدران)، کردستان ترکیه، کردستان عراق و کردستان سوریه هم اکنون جزئی از خاک سه کشور ترکیه، عراق، و سوریه می‏باشند، این سه کشور پس از جنگ جهانی اول و فروپاشی عثمانی با توافق انگلستان، درسال ۱۹۲۳ تاسیس شدند. در جمهوری آذربایجان، جمهوری ارمنستان، جمهوری ازبکستان و جمهوری تاجیکستان، نیز کردها زندگی می‌کنند.

زبان کردی اخص را کرمانجی مینامند که خود لهجه های متعدد دارد مانند: مکری، سلیمانیه‌ای، اردلانی، کرمانشاهی، بایزیدی، عبدویی، زندی. زبان کردی با دسته شمالی لهجه‌های ایرانی غربی بعض مشابهات دارد، و از زبانهای مهم دسته غربی بشمار میرود وصاحب اشعار و تصانیف، قصص و سنن ادبی است.

بیشتر کردها مسلمان هستند و سایر آنان نیز یارسان (اهل حق)، مسیحی و یهودی هستند. کردها اعیاد نوروز، قربان، فطر و جشنهای مولودی را گرامی می‌دارند. نامدارترین فرد کرد، صلاح الدین ایوبی فاتح جنگهای صلیبی و فرمانروای مصر است. از شاعران نامدار کرد مستوره اردلان و مولوی کرد را می‌توان نام برد. امیرنظام گروسی دانشمند و سیاست‌مدار دوره ناصرالدین شاه قاجار نیز کرد بوده‌است. درودگری، قالی و جاجیم و گلیم بافی (به ویژه قالی بیجار) از صنایع دستی عمده کردها است.

پیشینهٔ واژه کرد

واژه کرد هنوز معنیش به درست مشخص نشده است و به صورت کورت اول در متون پارسی میانه دیده میشود و از پارسی میانه به زبان عربی به صورت "کرد" انتقال یافته است. از لحاظ کاربرد، واژهٔ کرد در دوران تاریخی پس از حمله اعراب به ایران به معنای رمه گردانان و کوچ‌نشینان ایرانی‌تبار غرب فلات ایران به کار رفته‌است و نه به معنای قومی.

واژه کرد چون به معنای رمه گردانان و کوچ‌نشینان ایرانی‌تبار در دوران اسلامی بکار رفته است، بدون در نظر گرفتن ریشه زبانی، اقوامی که زبانشان جزو زبانهای کردی نیست مانند بلوچ، لر، زازا، دیلمی، و غیره را نیز "کرد" نامیده اند.

در دوران سلجوقیان و ایلخانیان، مناطق وسیع و کوهستانی به نام کردستان در تاریخ شهرت میگرد. اما معنای اجتماعی واژه کرد هنوز ادامه دارد و شرف خان بدلیسی کردها را بر اساس شیوه زندگی و اجتماعی نزدیک، به چهار نوع بر اساس زبان تعریف میکند: کلهر، گوران، لر و کرمانج اما او مردمان رعیت که چنین شیوه زندگی را نداشتند یا جزو قبیله-ای نبودند را کرد حساب نمیکند. مینورسکی نیز در رابطه با این عبارت شرفخان بدلیسی بر این نظر است که تنها کرمانج و شاید کلهر را امروز بتوان جزو زبانهای کردی دانست، اما لری و گورانی از زبانهای کردی جدا هستند. آنچه که روشن است، تحول واژه کرد از یک معنی اجتماعی و شیوه زندگی گروه-های مختلف ایرانی-تبار به معنی قومی امروز آن بسیار طول کشید.

تاریخ

به طور کلی از بدو تاریخ کوه‌های بالای میانرودان مسکن و جایگاه مردمی بوده‌است که با امپراتوری‌های جلگه‌ها یعنی امپراتوری‌های بابل و آشور در جنگ بوده‌اند و گاه آنها را شکست می‌داده‌اند. مادها پس از ورود به زاگرس اقوام بومی آنجا یعنی کاسی‌ها و لولوبیان و گوتیان و دیگر اقوام آسیانی را در خود حل کردند و زبان ایرانی خود را در منطقه رواج کامل دادند. زبانهای کردی(سورانی/کرمانجی) با سایر زبانهای ایرانی مانند فارسی و تالشی و گیلکی و بلوچی از یک ریشه واحد هستند اما هنوز خانواده زبان کردی به طور دقیق طبقه-بندی نشده است.

ریشه زبان کردی همواره مورد بحث بین محققان بوده است زیرا کهنترین متن زبانهای کردی مال دوران اخیر است و دوره میانه ان هنوز شناخته نشده است .

گرنوت وینفوهر بیشتر کردی را نزدیک به زبان پهلوی اشکانی میداند.

از دیدگاه زبانشناسی، امروز زبانهای کردی ادامه زبان مادی حساب نمیشوند و چنین دیدگاهی امروز میان زبانشناسان رایج نیست.ولادمیر مینورسکی، که نخست پشتیبان چنین فرضیه-ای بود، در دانشنامه اسلام(چاپ لیدن) میگوید: هیچ سند قاطعی وجود ندارد که ریشه زبان کردی مادی باشد.

در دوره‌های تاریخ، منطقه کردستان بخشی از امپراتوری‌های ماد، هخامنشی، سلوکی، اشکانی و ساسانی گشت. در زمان ساسانیان منطقه امروزی عراق را ناحیه آسورستان یا دل ایرانشهر می‌نامیدند. بیشتر بخش شرقی منطقه امروزی کردستان عراق در زمان ساسانیان در استان شادپیروز قرار داشت. پروفسور ان لمبتون در تاریخ ایلات ایران از قول ابن بلخی می‌نویسد: کردان زبدگان لشکر ساسانی بودند.

تمام سرزمین کردستان یکی از ایالات ایران بوده‌است. در جنگ چالدران (۱۵۱۴ میلادی) بر اثر شکست ایران در برابر امپراتوری عثمانی بخش بزرگی از کردستان از ایران جدا شد و نصیب امپراتوری عثمانی گردید. امپراتوری عثمانی سالها بر بخش جداشده سرزمین کردستان از ایران، فرمان‌راندند تا اینکه با پایان جنگ جهانی اول و نابودی امپراتوری عثمانی متصرفات آن: سرزمین کردستان، سرزمینهای عربی، آسیای کوچک و بالکان تدریجاً تقسیم و یا مستقل گردیدند. بخش جدا شده سرزمین کردستان از ایران، در نقشهٔ جغرافیای امروزی در سه کشور ترکیه، عراق، و سوریه قرار می‌گیرد. کردها از عراق به ديگر نقاط مهاجرت کرده اند. استان وان در ترکيه سابقا مال ارمنستان بود و اکراد بعداً به آنجا کوچيدند

سرزمین کردستان

ناحیه زیست کردزبانها عمدتاً کوهستانی است که از شرق به دامنه‌های شرقی کوه‌های زاگرس منتهی می‌شود. از این قسمت به طرف جنوب و حد فاصل همدان و سنندج امتداد می‌یابد. در طرف جنوب هم کرمانشاه، ایلام و بخش‌هایی ازلرستان و از طرف دیگر به کرکوک و موصل ختم می‌شود. از شمال به طرف ماردین، ویران‌شهر و اورفه امتداد یافته، آن گاه از شمال به طرف ملاطیه و حوزه رود فرات می‌رود تا به کمالیه می‌رسد. در قسمت‌های شمالی کردستان محدود به کوهستانهای مرگان‌داغ و هارال‌داغ است که به طرف ارزنجان و ارزروم امتداد می‌یابد. البته در تمام مناطق ذکر شده بسیاری اقوام غیر کردزبان نیز زندگی می‌کنند.

کوههای این منطقه در زمستانها پوشیده از برف است و در تابستانها با آب شدن برفها به مانند فرشی سبز رنگ از زیباترین مناطق دیدنی جهان می‌شود. چراگاههای آن که در دورانهای دور پرورش دهنده اسب‌های مادی بوده‌اند امروزه نیز برای چرای رمه‌ها و دام‌های ایل‌های کرد ایران از اهمیت به سزایی برخوردارند. مناطق کردستان اگر چه کوهستانی است اما همین مناطق کوهستانی دارای دره‌های وسیع و حاصلخیزی نیز است.

تمام سرزمین کردستان از زمان امپراتوری ماد تا سال ۱۵۱۴ میلادی یکی از ایالات ایران بود. در جنگ چالدران که بین نیروهای شاه اسماعیل اول صفوی و سلطان سلیم اول عثمانی در سال ۱۵۱۴ میلادی انجام گرفت بر اثر شکست ایران، بخشی از سرزمین کردستان از ایران جدا شد و نصیب عثمانی گردید. امپراتوری عثمانی سالها بر بخش جدا شده سرزمین کردستان از ایران، فرمان‌راندند تا اینکه با پایان جنگ جهانی اول و نابودی امپراتوری عثمانی متصرفات آن: سرزمین کردستان، سرزمینهای عربی، آسیای کوچک و بالکان تدریجاً تقسیم و یا مستقل گردیدند. بخش جدا شده سرزمین کردستان از ایران، در نقشهٔ جغرافیای امروزی در سه کشور ترکیه، عراق، و سوریه قرار می‌گیرد.

زبان

هنگامی که از زبان کردی سخن به میان می‌آید، مقصود زبانی است که کردها هم اینک با آن سخن می‌گویند. زبان شناسان و شرق شناسان غربی گفته‌اند که: این زبان از زبانهای هندواروپایی و خانواده‌های هند و ایرانی و در زمرهٔ زبانهای ایرانی است و با زبان فارسی قرابت نزدیکی دارد.

کردی از ریشه زبان‌های ایران قبل از حمله اعراب به ایران است. این گویش از عربی و ترکی تأثیر چندان نپذیرفته و کمابیش اصیل مانده‌است. زبان کردی دارای ادبی بسیار پهناور است. قدیم‌ترین نوشته به زبان پهلوی اشکانی قباله‌ای است که از اورامان در کردستان به دست آمده.

کردی که اکثر کردها در (ایران، ترکیه، عراق و سوریه) با آن صحبت می‌کنند زبان ادبی و نیمه رسمی به شمار می‌رود و در کشور عراق از زمان اشغال قوای انگلیس (۱۹۱۸ م.) تاکنون در مدارس تدریس می‌شود.

زبان کردی شامل گویشهای متعددی است یکی کورمانجی شرقی یا مکری در سلیمانیه و سنه؛ و یکی کورمانجی غربی در دیار بکر و رضائیه و ایروان و ارزروم و شمال سوریه و شمال خراسان. گروه اصلی دیگر یا گروه کردی جنوبی در منطقه کرمانشاه و بختیاری.

کرمانجی گویش کردهای شمال خراسان، ناحیه مرزی ایران و ترکیه، روستاهای تکاب وشاهیندژ، شرق ترکیه و شمال عراق است. سورانی در بخش میانی مناطق کردنشین ایران و همچنین در نیمه جنوبی کردستان عراق صحبت می‌شود. شهرهای اصلی سورانی‌زبان عبارتند از: مهاباد، سنندج، سلیمانیه، اربیل و کرکوک که بدان تکلم دارند. کردی جنوبی دارای لهجه‌های کردی کرمانشاهی، کلیایی، سنجابی، کلهری، لکی و فیلی است که در استان کرمانشاه و استان ایلام و استان لرستان و مناطق هم مرز با این دو استان در کشور عراق یعنی استان دیاله و بخشهایی از کرکوک و موسل بدان تکلم دارند.

به نظر دانشمندان زبان شناس و شرق شناس قبایل ماد و پارس همزبان بوده و هر دو به یک گویش سخن می‌گفته‌اند. تئودور نولدکه خاورشناس آلمانی، معتقد است که زبان مادی بدون شک خویشاوندی بسیار نزدیکی با زبان پارسی باستان داشته، اکنون با کاوش در مناطق غرب ایران از مادها آثاری در تپه هگمتانه در دست است. پروفسور ن. مکنزی نوشته است که در نظر اول می‎توان انتظار داشت که منظور از زبان مادی زبان کردی است. معتبرترین زبانشناس زبان کُردی ولادیمیر مینورسکی نیز همین نظر را تایید می‌کند:

اگر کردها از نوادگان مادها نباشند، پس برسر ملتی چنین کهن و مقتدر چه آمده‌است و این همه قبیله و تیرهٔ مختلف کرد که به یک زبان ایرانی و جدای از زبان دیگر ایرانیان تکلم می‌کنند؛ از کجا آمده‌اند؟

پیدایش زبان کردی چگونه بوده است؟ آشکار است که زبان هر زاد و بومی زبان ساکنان آن است؛ اگر رویدادهای تاریخی باعث ایجاد تغییرات نژادی نشده باشد آن زبان همان زبان ساکنان دیرین آن سرزمین است. عکس این موضوع نیز صادق است. اینک ببینیم این موضوع در مورد زبان کردی چگونه صدق می‌کند؟

دورانی که، قوم ماد خود را به ایران کنونی و غرب آسیا رسانید با اقوام لولوبی، گوتی، کاسی، (خوری یا هوری‌ها) - که در دامنه‌های آن سوی کوههای زاگرس می‌زیستند و تا حد مناسبی زندگی خود را سامان داده بودند و حکومت و تمدنی نسبتاً پیشرفته تأسیس کرده بودند – مواجه شدند.

مادها ظرف ۲۰۰ سال طومار این حکومتها را در هم پیچیدند و در سال ۶۱۲ پیش از میلاد مسیح امپراتوری بزرگ ماد را بنیان نهادند و بدین ترتیب زبان مادی به زبان رسمی بدل شد. از آن زمان تا هنگام انتشار اسلام در کردستان، سیزده قرن سپری شده‌است. در این مدت طولانی سرزمین ماد بزرگ و کوچک و سرزمین‌های دیگری که به سرزمین ماد ملحق شده اند؛ از حیث نظامی و سیاسی بسیار دست به دست شده‌اند. و قدرت سیاسی به دست افراد مختلفی - که زبان آنها با زبان مادها متفاوت بوده‌است - افتاده‌است. هر حکومتی هم که برسر کار آمده زبان خود را به عنوان زبان رسمی تحمیل کرده‌است. در اوضاع واحوال آن روزگاران، که تمامی بنیادهای اجتماعی کم رنگ شده و رو به افول نهاده بوده‌است، این جابه جایی درقدرت نمی‌تواند از تأثیر نهادن بر این بنیادها برکنار بوده باشد. تاریخ، برخی رویدادها را ثبت کرده‌است که طی آن، سلطهٔ سیاسی بریک سرزمین، تغییرات نژادی بنیادی و ایستایی زبان را در آن سرزمین باعث شده‌است. امروز ردپای تأثیر جابه جایی در قدرت را در شرق قلمرو امپراتوری ماد به وضوح می‌توآن دید. به عکس در بخشی از غرب سرزمین ماد، بنیادها همچنان دست نخورده مانده‌است. بلکه تسلط مادها وضعیت نژادی و زبانی برخی از سرزمین‌هایی را که بعداً به قلمرو مادها ملحق شد، تغییر داده و به مسیر توسعهٔ مادی کشانده‌است و به موازات بخش غربی قلمرو خود، آنها را توسعه داده‌است. بیشتر تاریخ شناسان پر آوازه براین باورند که، کردهای امروز نوادگان مادهای دیروزند.

زبان پارتی (پهلوانیک)، که به نظر زبان شناسان همراه با زبان مادی در زمرهٔ زبانهای شمال غربی، خانوادهٔ زبانهای ایرانی جای می‌گیرند؛ بیش از دیگر زبانها بر زبان کردی تأثیر نهاده‌است و امروزه رد پای این تأثیرات در گویش آیینی زبان کردی، دیده می‌شود.

هم‌زمان با سقوط و فروپاشی امپراتوری ساسانی و حمله اعراب به ایران در ایران، وقفهٔ تازه‌ای برای زبان کردی آغاز شد. زبان مادی در آن زمان به نسبت زبان رایج دوران اقتدار امپراتوری ماد، دستخوش تغییرات ۱۳۰۰ ساله شده بود. به همان نسبت که زبان پارسی باستان پیشرفت کرده و به زبان دری / پارسیک تبدیل شده و آمادگی و ظرفیت آنرا یافته‌است که زبان پارسی کنونی از آن جدا شود؛ زبان مادی هم پیشرفت کرده و دستخوش چنان تحولات و دگرگونی‌هایی شده؛ که استخراج زبان کردی از آن ممکن شده باشد.

دین و مذهب

کردها در استان‌های کرمانشاه و ایلام شیعه و بخشی اهل‌سنت هستند. در استان لرستان ایران جمعیت قابل ملاحظه کرد شیعه زندگی می‌کنند. کردهای خراسان نیز شیعه هستند. در استان کردستان و بخش‌هایی از استان آذربایجان غربی اهل‌سنت هستند. در بین کردها نزدیک به ۵۰ هزار خانوار و شاید بیشتر یزیدی هستند. علاوه بر این، جمعیت قابل ملاحظه‌ای از کردها که به یارسان و اهل حق معروفند در میان کردها هستند که مرکز سکونت آنها منطقه دالاهو و کرمانشاه و بصورت پراکنده در کردستان است. سایر کردها نیز مسیحی یا یهودی هستند.

بخش‌های کردنشین ایران

نواحی کردنشین ایران شامل استان کردستان، بخش‌هایی از استان آذربایجان غربی، استان کرمانشاه، بخش‌هایی از ایلام و بخش‌هایی از لرستان است. در قسمت‌هایی از استان خراسان شمالی و قسمت‌هایی از خراسان رضوی نیز مناطقی وجود دارند که مردم در آن مناطق به زبان کرمانجی صحبت می‌کنند که از این میان می‌توان به مناطق: اسفراین، بجنورد، شیروان، قوچان، درگز، چناران و باجگیران اشاره نمود. مردم کردتبار این مناطق بنا به روایت تاریخ از ایل افشار هستند که در زمان شاه اسماعیل از منطقه جنوب دریاچه ارومیه به این نواحی برای محافظت از قلمرو شاه اسماعیل کوچ داده شدند و بنا به روایتی دیگر شاه اسماعیل آنان را به خاطر تضعیف سرکشی خان‌های کرمانجی و استفاده از آنان در مقابله با حملات بی امان ازبکان به خراسان بزرگ کوچاند.

طبق قانون اساسی ایران تدریس ادبیات زبان‌های قومی از جمله زبان کردی در مدارس، در کنار زبان فارسی آزاد است (اصول پانزدهم و نوزدهم) ولی در عمل تا امروز انجام نیافته‌است. همچنین در ایران تأسیس و انتشار رسانه‌های همگانی به زبان‌ها و یا گویش‌های منطقه‌ای کاملاً آزاد است، البته باز هم این را باید اضافه کرد که این قانون است و در عمل انتشار رسانه‌ها به زبان کردی با محدودیت روبرو است.

استفاده از نام‌های مادی که مستقیما به پادشاهان و سرداران ماد یا اعلام فرهنگی آنها مرتبط است در نام‌های کردی به وفور کاربرد دارد.

منابع

  • صفا، ذبیح اللّه، تاریخ ادبیات در ایران (۸جلد)، انتشارات فردوس.
  • تاریخ ایران، سرپرسی سایکس، ۱۳۵۵.
  • کتاب تاریخ ایران دکتر خنجی
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

بابادی باب یکی از ۴ طایفه بزرگ هفت لنگ بختیاری می باشد که از طایفه های زیر تشکیل شده است.

زیر شاخه‌های طایفۀ بابادی عبارتنداز :

  • بابادی عالی انور
  • عکاشه، (گاشه)
  • راکی
  • میرقائد، (میرکاد)
  • شهنی
  • مدمولیل (مدمولی)
  • پبدنی
  • آرپناهی
  • احمد محمودی، (احمد مُمِدی)
  • ململی
  • گُمار
  • گَله
  • رواتی، (شیخ رباط)
  • نصیر

محل سکونت

محل سکونت اصلی آنها در کوهرنگ، بیرگان، فارسان، مسجد سلیمان، ایذه، اردل، لالی و شوشتر می‌باشد.

تاریخ

ریاست طایفه بابادی به عهده مهدی خان بابادی فرزند بزرگ تقی خان (عالی انور) بوده است.بابادی‌ها نیز مانند سایر بختیاری‌ها به ییلاق و قشلاق (سردسیر و گرمسیر) کوچ می کردند. ییلاق شان در استان چهار محال بختیاری شامل پردنجان، گوجان و شهرستان کوهرنگ است. ریاست این مکان‌ها را نیز مهدی خان بر عهده داشت. قشلاقشان در استان خوزستان شامل میان رودان؛ بنوارگله بلوط؛ مهدی آباد، تراز؛ دشت ده(حتی)، قلعه میدان، جاستون شه، کالک شوران؛ دره بوری؛ در حومه شهرستان لالی می‌باشند. منطقهٔ مهدی آباد را به نام ایشان نام نهاده‌اند.

در جریان اصلاحات ارضی در دوره محمدرضا شاه پهلوی اراضی گوجان و پردنجان را از خان‌ها گرفته و در بین رعیت‌ها تقسیم نمودند. این واقعه در زمان نوادگان مهدی خان اتفاق افتاد.

ایشان نیز دژی واقع در دشت ده بنام دز قلعه میدان (استان خوزستان) داشته‌اند که آثاری از آن به جا مانده و اکنون محل اقامت اولادمهری بابادی می‌باشد. شیرهای سنگی بر مزار مهدی خان و پدر او تقی خان در پردنجان به عنوان آثار باستانی ثبت شده‌اند.

بعد از وفات مهدی خان فرزند بزرگش محمدکریم خان و نوه ایشان علیدوست خان زمامداری امور را بر عهده گرفتند در این دوران ایل آرپناهی از دادن مالیات به علیدوست خان سر پیچی نمودند و به دستور علیدوست خان ایل آرپناهی را غارت نمودند و بعد از مدتی فردی ناشناس از این ایل به صورت پنهانی وی را کشت و به دستور محمدکریم خان بر اساس حس انتقام جوئی و قصاص خون علیدوست خان چندین نفر از ایل آرپناهی را کشتند و سر انجام پس از فوت محمد کریم خان ریاست به جهانگیر خان و فرامرز خان که از نوادگان برادر مهدی خان بودند رسید.

شجرنامۀ خوانین طایفۀ بابادی:

  • فرزندان تقی عبدالله عالی انور :مهدی خان، محمدخان، آگودرز (شَلو).
  • فرزندان مهدی خان: محمدکریم خان، آ شنبه، آنظر علی
  • فرزندان محمد خان: آشیرعلی (شیلی)، آامیرعلی (کربلایی حیدر)، احمد خان.
  • فرزندان احمدخان: آحبیب، آامان الله، جهانگیرخان، فرامرزخان.
  • فرزندان جهانگیرخان: خسروخان، آمیرزاعِوض، آمحمدولی، آشیخ ویس، آشیخ علی.
  • فرزندان خسرو خان:چراغ خان، آمحمدحسین، آعلی محمد، آمرتضی، آامان الله خان، آعلیرضا، آعزیز، آراهخدا، آمهدی، آعبدالله، آمحمدرضا، آعلیقلی خان، آمصطفی، آفرج الله.
  • فرزندان آمیرزاعِوض: آمحمدنصیر، آنجفقلی، آعباس، آحسن، آگدا، آعلی اکبر.
  • فرزندان محمد ولی خان: حاتم خان، آمحمدرسول، حاج هاشم خان، آمحمدآقا، آعلی عسگر.
  • فرزندان فرامرزخان: آاله بخش خان، آاله یارخان، حاج میرزا پرویزخان، آرستم، آاسکندر، آفرهاد.آداراب
  • فرزندان حاج میرزا پرویزخان: میرزا حسین خان انتظام الملک، آمحمد زمان، آ لطفعلی، آفتحعلی.
  • فرزندان آمحمد زمان :آمحراب خان
  • فرزندان آمحراب خان :آمحمدخان پرویزی (داماد مرتضی قلی خان صمصام السلطنه).
  • فرزندان میرزا حسین خان :آخان جان، آمصطفی ( آخان جان و آمصطفی در واقع فتح اصفهان در رکاب مشروطه خواهان به شهادت رسیدند )، آ علی اکبر، آ علی اصغر(عسگر)، آ فتح الله، آرضا، آعجم، آجمشید، آاسکندر، آفرج الله، آمرتضی، فضل الله، نصرت الله.
  • فرزندان فضل الله پرویزی:بهمن، فرهاد(بهرام)، علی اصغر(فرزاد).
  • فرزند نصرت الله پرویزی:حسین
  • فرزندان آ علی اصغر: آجعفرقلی خان رستمی (آخرین کلانتر رسمی ایل بختیاری)، آمحمدزمان، آرستم، آعلی، آنجف، آروزعلی.
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

هفت لنگ و چهار لنگ دو شاخه مهم بختياري‌اند.

هفت لنگ شامل پنج باب می باشد که عبارتنداز :

  • بابادی باب
  • دورکی باب
  • دینارانی باب
  • بهداروند باب
  • سه دهستانی باب

بابادی باب خود به شعب زیر تقسیم می‌شود :

  • بابادی
  • شهنی
  • عکاشه
  • راکی
  • گله
  • مدمولیل
  • نصیر
  • گمار
  • ململی
  • آرپناهی
  • پبدنی
  • عالی انور
  • احمد محمدی

دورکی باب خود به شعب زیر تقسیم می‌شود :

  • زراسوند
  • اسیوند
  • موری
  • گندلی
  • بابااحمدی
  • عرب
  • آسترکی

دینارانی باب خود به شعب زیر تقسیم می‌شود :

  • اورک
  • موزرمویی
  • نوروزی
  • بویری
  • کورکور
  • لجمیر اورک
  • علیمردانخانی
  • عالی محمودی

بهداروند باب خود به شعب زیر تقسیم می‌شود :

  • بهداروند
  • عالی جمالی
  • جانکی سردسیر
  • منجزی
  • بلیوند

سه دهستانی باب خود به شعب زیر تقسیم می‌شود :

  • بارزی جاکی
  • بویر حسنی
  • جلاله ای
  • جلیل
  • جالکی
  • ابراهیم محمدی
  • اقائی
  • اموئی احمدی
  • سادات بیدله
  • منجزی
  • میلاسی
  • فلارد
  • خالدی
  • ریگی
  • دودرائی

منابع

  • تاریخ بختیاری نوشته سردار اسعد بختیاری
  • خسروی، عبدالعلی . فرهنگ بختیاری . تهران، ۱۳۶۸
  • کریمی، اصغر . سفر به دیار بختیاری . تهران، ۱۳۶۸
  • نجم‌الملک، عبدالغفار . سفرنامۀ خوزستان . تهران، ۱۳۴۱
  • عکاشه، اسکندر . تاریخ ایل بختیاری به کوشش فرید مرادی . تهران، ۱۳۶۵
  • نیکزادامیرحسینی، کریم . شناخت سرزمین بختیاری . اصفهان، ۱۳۵۴
  • حمدالله مستوفی . تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی . تهران، ۱۳۳۹
  • کیهان، مسعود . جغرافیای مفصل ایران . تهران، ۱۳۱۱
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایل بختیاری به دو شاخه بزرگ هفت لنگ وچهار لنگ تقسیم می‌شود. هرچند که این دو شاخه ایل بختیاری از نظر فرهنگی تفاوت چندان زیادی ندارند.اما جدایی محل سکونت ومسیر کوچ باعث ایجاد تفاوت نه چندان زیادی در گویش ولهجه این دو شده‌است.

هفت لنگ‌ها بیشتر در چهار محال بختیاری وشمال خوزستان زندگی می‌کنند.که جمعیت انها نسبت به چهار لنگها که در لرستان، شمال خوزستان وجنوبغرب اصفهان هستندبیشتر است.

چهارلنگ هاییلاق درجنوبغرب اصفهان(شهرستانهای فریدن، فریدونشهروچادگان)ویانواحی شرقی لرستان( الیگودرز ) سپری می‌کنند.با شروع دوره سرما در این منطقه به شمال خوزستان برای سپری کردن زمستان کوچ می‌کنند، البته امروزه بیشترعشایربختیاری درمناطق بختیاری نشین ساکن شده اند.

طایفه چهار لنگ به چهار شاخه بزرگ تقسیم می‌شود.که عبارتند از محمود صالح- موگویی-مهیوند وذلکی طایفه مهیوند چهارلنگ خود به دستهای بزرگی تقسیم می‌شود که مهمترین انها عبارتند از:حاجیوند-عبدالوند-فولادوند-سالاروند-هیودی طایفه حاجیوند بزرگترین این طوایف است که تاریخی داشته‌است لبریز از شجاعت ودلاوری . طایفه حاجیوند خود به تیره‌های متعددی تقسیم می‌شوند که عبارتند از :قاسمعلی-قالبی-هیل هیل-رشیدی والیاسی سردسیر یا ییلاق طایفه حاجیوند دامنه کوههای اشترانکوه‌است. از جمله طوایف فولادوند میتوان به ایل هیودی - سالاروند- گراوند- خانه جمال و خانه قائد مستوان اشاره نمود منطقه یللاقی ایل هیودی در چقاگرگ وخلیل آباد است ودارای تیره های:ملا-علیدادی-شاه حسن-جمشیدوند-پارسی-جودکی-پاپی است.ازبزرگان این ایل می توان آامیرقلی جعفری(ملایی)-آنریمان گلابی(علیدادی)وآراعلی خسروملا(ملایی)و......رانام برد.

یکی دیگر از طوایف مهم بختیاری طائفه کائد یا قائد می‌باشد.که درمنطقه گتوند استان خوزستان ساکن بوده‌اند که به دلائل مختلف از این منطقه کوچ نموده وبه استانهای لرستان، اصفهان و سیستان و بلوچستان مهاجرت نموده‌اند.که عده‌ای از آنها هم اکنون با نام خانوادگی مختلف از جمله تقوی سالاروند حیدری محمدی بهزادی وسلیمانی درروستاهای اطراف شهرستان دورودروستای تی دره اسپر وسراوند درنزدیکی دریاچه گهر ساکن هستند .از بزرگان این طایفه می‌توان کاهادی، کابندعلی، کاشمسعلی وکایکشنبه وکاصفر رانام برد.محل زندگی سردسیری این طایفه روستاهای فوق الذکر ومحل زندگی گرمسیری آنها پرویزکوه وآب بید وگلمبه می‌باشد .ازخصوصیات بارز این طایفه آزادگی شجاعت ودلاوری می‌باشد.

واژهٔ قائد به دلیل گویش خاص بختیاری‌ها به کاهد یا کاد تغییر شکل داده‌است و اسامی چون کاد منوچهر یا کاد احمد از خانوادهٔ بزرگ بنیادی به قائد یا کاد بنیاد از طایفهٔ کاهد منسوب هستند. بخشی از خانوادهٔ بزرگ کاهدها خود را با پسوند شهریسوند می‌شناسند که به استناد آقای فرزاد بنیادی شهریسوند، به معنی نامی که شاه روی آن گذاشت -شه ریس وند است. قسمتی از این طایفه که خود را قائد شهریسوند می‌نامند، لقب خانوادگی قائد را از سوی امام رضا به خود منسوب می‌داند که به این دسته از قائدها «شاه خراسونی» گفته می‌شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

طایفه اورک یکی از طوایف دینارونی و یکی از بزرگترین طوایف بختیاری چه از نظر تاریخی و ایلیاتی و همینطور از نظر جمعیت و وسعت اراضی ایل است. که محل سکونتش در خطهٔ رود بازفت، دینارون، میانکوه، دهدز، شلیل، سرخون، اردل وایذه و ... است.که نیمی از آنها در خوزستان و نیمی در چهار محال زندگی می‌کنند.

این طایفه در طول تاریخ شامل خان‌ها و کلانتران زیادی بوده و مردمان مهمان نوازی دارد. طایفه اورک شامل طوایف زیر است:

چهار بنیچه - جلالی - هلیساد- شیران - خواجه -لندی - سادات موسوی -غریبی - سادات حسینی - شهپیری - آل داوودی - گل بامکی - خدابخشی - زندی - قلعه سردی - موزرمی - کیشخالی - عرب - اولاد حاج علی - ممسنی - غلام - ورناصری - گوزلکی - اورک شالو -لجم اورک (تیره‌های لجم اورک بشرح زیر: اسیوند (محمودی بردزردی )آر احمدی - سخندری - کری -گپی - جیره - درویش ممون -) بندونی باب (تیره‌های بندونی باب:رفنی - بوگری - بنی سر تنگی - سوتکی - سراوکی - بنی مسن - شیاسی - هلوسعد - قائدان شیاسی - قنبری - شیران.)

مردم طایفه اورک بیشتر در شهرهای ایذه، دهدز، مسجدسلیمان، اردل، اهواز، بوشهر، اصفهان و شهرهایش مثل لنجان و شاهین شهر، مینادشت و ... زندگی می‌کنند.

طایفه اورک در نزد مردم به اورک ۲۴ تیره مشهور است.

تیره‌هایی بنام اورک در طایفه بهداروند و جود دارد که قبلا خانواد ه‌هایی از طایفه اورک بوده‌اند اما بدلیلی کوچ کرده‌اند و در کنار طایفه بهداروند زندگی کرده‌اند و اکنون جزو یکی از تیره‌های بهداروند محسوب می‌شوند. همینطور هم چند خانوار از طایفه اورک به کنار طایفه ممصالح چهارلنگ رفتند و اکنون جزو آن طایفه مسوب می‌شوند. اما اصلیتشان جزو طایفه اورک ۲۴ تیره بوده. و همچنین بعضی از خانواده‌ها و تیره‌های این طایفه از طوایف دیگر بختیاری بوده اند که بخاطر دلایل مختلف مانند نزاع ایلی و... به درون این طایفه آمده اند و جزو اورک محسوب می‌شوند اما هنوز هم بع از چند سال بعضی از آنها به طایفه اصلی شان آمد و رفت نیز دارند و فامیل های خود در طایفه قبلی را می‌شناسند.که این کوچ کردن در میان بختیاری ها بسیار زیاد بوده(بخاطر منازعات فراوان ایلی) و امری است طبیعی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

بختیاری‌ها قومی از مردم ایران هستند که مناطق غربی کشور ایران بسر می‌برند. آنها را لرهای بختیاری نیز نامیده‌اند. زبانهای کاربری این دو قوم فارسی و لری بختیاری می‌باشد.

تاریخچه

برای نخستین بار حمدلله مستوفی در شمارش تبارهای لر بزرگ از بختیاری‌ها نام برده‌است. تباری که پس از نیرومند شدن آوازه بیشتری یافت و سرانجام به بیشتر سرزمین‌های لر بزرگ چیره شد و نام خود را به آنها داد.

بر پایه نوشته‌های تاریخی بختیاری نام یکی از تبارهای بزرگ ایران می‌باشد که به لر بزرگ نیز شناخته شده‌است چرایی این نامگذاری به گفته برخی به سبب نزدیکی دامنه فرمانروایی اتابکان لرستان به سرزمینهای بختیاری نشین در زمان گسیختگی و چندگانگی فرمانروایی ایران بوده‌است از این رو آنان را لر بختیاری نیز می‌نامند. نام لر کوچک نیز به مردمان لرستان و ایلام امروزی داده شده بود. در گستره زمانی میان هخامنشیان و ساسانیان، لرستان بخشی از سرزمین بزرگ پارس بوده‌است. پس از اسلام و از زمان خلفای عباسی، لرستان فراتر از مرزهای امروزی (از همدان تا گلپایگان) -و زیر پرچم فرمانروایی اتابکان لرستان- تا مرز اتابکان فارس (ازسال ۵۰۶ تا ۱۰۰۶ هجری قمری) گسترده شده بود از این رو فرمانروایان این سده‌ها با نام اتابکان لرکوچک شناخته می‌شدند. خرم آباد پایتخت فرمانروایی اتابکان لر کوچک و ایذه مالمیر پایتخت فرمانروایی اتابکان لر بزرگ به شمار می‌رفته.

با درنگریستن به گمانه زایش کوروش بزرگ در انشان که شهری در آپا اختر خوزستان بوده (به باور برخی همان ایذه امروزی) و همچنین سنگ نبشته‌ای که گفته‌های کورش بزرگ را دربرداشته و در شوش یافت شده و در آن آمده‌است که کورش بزرگ بر آن شده که در سر راه خود از هگمتانه به شوشا با مردمان باختری دیداری داشته باشد می توان چنین برداشت کرد که دامنه سرزمین باختری‌ها جایی میان همدان و شوش امروزی بوده و نه در باکتریا (افغانستان) و یا میان رودان.

همچنین نام‌های برخی از سرزمین‌های بختیاری نشین مانند شهرستان پارسان (فارسان امروزی)و یا ایزدجی (میزدج امروزی) و روستای پیل آباد (فیل آباد امروزی) که جایگاه پرورش و نگهداری فیـل های جنگی بوده‌است گویای این است که این سرزمین بخشی از امپراتوری پـارس بوده از اینرو می‌توان برداشت کرد که واژهٔ بختیاری همان دگرگون شدهٔ واژهٔ باختـری می باشد.

برخی بر این باورند که بختیاری ها از دید تبار از بازماندگان پارسیان اند و لرها و به لولوبی‌ ها و کاسپی‌ها و گوتی‌ها -که از تبارهای پیش از تاریخ ایران می‌باشند و امروزه گمان می‌رود که تباری هند و اروپایی داشته اند- نزدیک هستند. برخی نیز بر این باورند که ریشه تباری لرها از سکاها می‌باشد (سکاها مردمانی هند و اروپایی تبار بودند که در بسیاری از بخش‌های فلات ایران پراکنده شده بودند)

رومن گیرشمن باستان‌شناس سرشناس فرانسوی می‌نویسد :

من جای جای این سرزمین (بختیاری) پا نگذاشته‌ام مگر اینکه عیلامی را یافته‌ام

این نشان از این دارد که پیش از چیرگی مردمان هند و اروپایی تبار این سرزمین هم زیر پرچم امپراتوری ایلام بوده‌است.

در آغازه پادشاهی فتحعلی‌شاه قاجار، بختیاری بخشی از خاک استان فارس بود و رود کارون جداکنندهٔ فارس و "عراق عجم" به‌شمار می‌آمد.از سال ۱۲۵۲ قمری بختیاری گاهی بخشی از اصفهان و گاهی بخشی از خوزستان بود.

بختیاری‌ها در گذر تاریخ همواره در رده‌های سیاسی، سپاهی و بازرگانی دستی داشته‌اند، به‌ویژه جایگاه ایشان بعنوان سپاهیان صفویه و تشکیل زندیه تا انقلاب مشروطه و سپس تشکیل شرکت نفت و جنگ ایران و عراق ... نخستین کسی که برآن شد تا تاریخ بختیاری‌ها را به نگارش درآورد سردار اسعد بختیاری بود که در نگاشته‌های او به نام "تاریخ بختیاری" به دانسته‌های ارزشمندی درباره بختیاری‌ها بر می‌خوریم.

زیستگاه

بختیاری‌ها در بخشی از استان‌های چهارمحال و بختیاری و خوزستان، اصفهان و قسمتی از شرق لرستان (الیگودرز و دورود و ازنا) ساکن هستند.چهارمحال و بختیاری شامل چهار محل به نام لار، کیار، میزدج، گندمان و سرزمینهای بختیاری می‌باشد و از این رونام آن را (چهار محال) و (بختیاری) نامیده اند.

منطقه لار از طرفی شهر فرخشهر (قهفرخ و یا در گویش محلی قفه‌رخ) تا روستای سودِجان (سودِگان) و از طرفی دیگر روستای مصطفی آباد تا روستای بارده را در بر می‌گیرد. (شهرهای فرخشهر، شهرکرد، سامان، بـِن، سورشجان، هفشجان و روستاهای مصطفی آباد، هارونی، سودِجان، پیربلوط، ارجنک، زانیون، چالشتر، هرچگان، تومانک و بارده).ساکنان این مناطق فارسی زبان و ترک زبان هستند.

منطقه کیار (که از کوه کلار از ایل دورَکی گرفته شده) از طرفی روستای دهنو(بعد از دستگرد) تا روستای دستنا و از طرفی دیگر گهرو تا روستای بهرام آباد (بعد از روستای خراجی) را در بر می‌گیرد. (شهر شلمزار و روستاهای دهنو، دستگرد، دزک، سرتیش نیز، دستنا، گهرو، تیش نیز، شاپورآباد، قلعه تک، خراجی، بهرام آباد).

منطقه می‌زدج (ایزدجی) از طرفی روستای جونقان (گین کان) تا روستای باباحیدر و از طرفی دیگر بعد از روستای مصطفی آباد، تنگهٔ پردنجان (پردنگان) تا روستای گوشه را در بر می‌گیرد. (شهرستان فارسان، شهر جونقان و روستاهای راستآب، چلیچه، پردنگان، گوجان، ده چشمه، کُرون، چوغاهست، گوشه، باباحیدر، چوبین، فیل آباد، عیسی آباد).

منطقه گندمان از طرفی شهر فرادمبه تا روستای گِردِبیشه و از طرفی دیگر روستای قلعه ممی کاه تا نزدیک دهاقان اصفهان را در بر می‌گیرد. (شهرستان بروجن، شهرهای گندمان، فرادمبه و بلداجی و روستاهای قلعه ممی کاه، گردِبشه).

سرزمینهای بختیاری از طرفی شهر سمیرم در استان اصفهان تا شهر درود در استان لرستان و از طرفی دیگر از شهرستان رامهرمز در استان خوزستان تا شهر داران در استان اصفهان را در بر می‌گیرد.

سرزمینهای بختیاری به دو بخش ییلاقی و قشلاقی تقسیم می‌شود.

محل سکونت ییلاق و قشلاق ایل چهارلنگ به دو بخش تقسیم می‌گردد.

بخش ییلاقی یکی در محدوده شهرستان فریدن تا شهرستان درود و دیگری از شهرستان سمیرم تا لردگان می‌باشد.

بخش قشلاقی نیز یکی در محدوده شهرستان دزفول و دیگری در محدوده شهرستانهای ایذه و رامهرمز می‌باشد.

مرکز منطقه ییلاق یکی آخوره (فریدون شهر امروزی) و دیگری سمیرم و مرکز منطقه قشلاق یکی ایذه و دیگری رامهرمز بوده‌است. خوانین ایل چهارلنگ در بخش ییلاقی در منطقه آخوره (فریدون شهر) و در بخش قشلاقی در محدوده ایذه بوده‌است.

محل سکونت ایل هفت لنگ نیز به دو بخش تقسیم می‌گردد :

بخش ییلاقی در محدوده شورآب، تنگه گزی و دامنه‌های زردکوه تا اَردَل به مرکزیت شهرستانهای کوهرنگ و چلگرد

بخش قشلاقی در محدوده اندیکا و مسجد سلیمان امروزی به مرکزیت اندکا می‌باشد.

در تاریخ معاصر (دوران قاجار) خوانین ایل هفت لنگ بختیاری که از قدرت و شوکت بیشتری برخوردار شده بودند، در منطقه ییلاقی، چوغاخور و در منطقه قشلاقی، ایذه و قلعه تـُل را مقر حکومتی خود قرار داده بودند.

ویژگی‌های فرهنگی

بختیاری همراه با سنت‌ها و شیوه‌های خاص زندگی، به تنهایی یکی از جاذبه‌های بی‌نظیر و چشم‌گیر منطقهٔ بختیاری است. زندگی ایلی با الگوی سکونت و آداب و رسوم ویژه، مورد علاقهٔ گردشگران داخلی و خارجی است. این جاذبه علاوه بر آن که بازدیدکنندگان عادی را به سوی خود جلب می‌کند، می‌تواند مورد توجه دانشجویان و دانش پژوهان علوم اجتماعی و انسانی قرار گیرد.

یکی از دیدنی‌های جالب توجه استان چهارمحال و بختیاری کوچ ایل بختیاری است. اگر چه در دهه‌های آغازین قرن حاضر گروه‌های بسیاری از ایل بختیاری نیز همانند سایر ایلات و عشایر ایران ” تخته قاپو“ (یکجانشین) شدند، اما هنوز هم بخشی از ایل، کوچ‌رو و متحرک است. کوچ‌روهای بختیاری، زمستان را در دشت‌های شرق خوزستان و تابستان را در بخش‌های غربی منطقه چهارمحال و بختیاری به سر می‌برند. آنها هر ساله از اواخر اردیبهشت ماه از پنج مسیر گوناگون همراه با مبارزه‌ای خستگی ناپذیر با سختی‌های طبیعت، ضمن عبور از رودخانه‌ها، دره‌ها و پشت سر گذاشتن بلندی‌های زردکوه در مناطق معینی از دامنه‌های زاگرس پراکنده می‌شوند و قریب سه ماه در این منطقه می‌مانند و با چرای دام‌ها در مراتع سرسبز به رمه‌داری سرگرم می‌شوند. نحوه معیشت و زیست، الگوی سکونت و باورها، سنت‌ها و آداب و رسوم از جمله جاذبه‌های دیدنی این شیوه زندگی است. به مسیرهای کوچ در اصطلاح ایل راه می‌گویند که شامل ایل‌راه‌های دزپارت، تاراز، هزارچمه، کوه سفید و تنگ فاله است.

قالی‌ها و دست بافته‌های بختیاری در تمام جهان مشهور و بازار خوبی دارند. همچنین بختیاری سرزمین شیرهای سنگی است که نخستین بار توسط محسن فارسانی مورد مطالعه علمی قرار گرفتند. وی همچنین فیلم مستندی در باره شیرهای سنگی به نام «برد شیر» ساخته‌است. همچنین بایسته‌است در راستای حفظِ ضرب‌المثل‌های بختیاری نیز تلاش‌های سودمند بیشتری صورت گیرد تا این میراث تجربی گذشتگان نیز برای آیندگان برقرار ماند.

موسیقی آنان شامل سرنا و کرنا و کوس (طبل) و سازهای بادی کوچکتر از سرنا و کرنا است. توشمال که سرپرستی موسیقی را در ایل بر عهده دارند اکنون هم در مجالس عروسی هنرمندی خود را به نمایش می‌گذارند.

مراسم سوگواری

مراسم سوگواری در میان بختیاری‌ها اهمیت خاصی دارد و همراه با مراسم پرسوز و گدازی برگزار می‌شود که احتمالاً نشانه انس و الفت و همبستگی ژرفی است که میان آنها وجود دارد. این اهمیت هم در عزاداری‌های مذهبی و هم در عزاداری‌های خصوصی به بارزترین شکل مشهود است.

برگزاری مراسم عزاداری خانوادگی نیز جالب توجه‌است. در ایل بختیاری وقتی کسی فوت کند، ایل یکپارچه غرق غم و ماتم می‌شود و لحظه‌ای صاحب عزا را رها نمی‌کنند. چوقا از تن بیرون می‌کنند و لباس سیاه می‌پوشند. بعد از غسل متوفی، سید همراه ایل، سید پیر شاه یا سید امامزاده‌های اطراف مسیر و مکان کوچ و استقرار را خبر می‌کنند تا بر مرده نماز میت بگذارند و سپس مرده را به خاک می‌سپارند. خاک که گودی گور را پر کرد، مردها در فاصله دور می‌ایستند و زن‌های ایل به دور گور حلقه می‌زنند، گریه سر می‌دهند و همراه با مرثیه که گاگریو گفته می‌شود به شرح حال زندگی مرده می‌پردازند. در این هنگام تُشمال‌ها آهنگ غم انگیزی به نام چپی می‌نوازند. بعد از این مراسم خیرات شروع می‌شود. صاحب عزا چادر سیاهی بر پا می‌کند، مردم ایل تیره به تیره، طایفه به طایفه، برای دلداری صاحب عزا می‌آیند و سرباره می‌آورند. سرباره مخارج عزاداری صاحب عزا را کاهش می‌دهد. این مراسم تا یک سال به طول می‌انجامد، چرا که شاید تیره یا طایفه‌ای در مسافت‌های دور باشد و یا امکان حضور به موقع پیدا نکرده باشد.

وقتی کلانتر یا یکی از سرشناسان ایل بمیرد نیز مراسم خاصی انجام می‌شود. بدین ترتیب که زین و برگ اسب یا اسبانی را با پارچه سیاه می‌پوشانند و بر گردن اسب نیز پارچه‌های رنگین که یک سر آن بر زین و سر دیگرش روی پیشانی اسب است به بند دهنه می‌بندند، سپس اسب را در حالی که دهنه آن به دست یک نفر است در محوطه امامزاده می‌گردانند. این پارچه را «یال پوش» می‌گویند. چوقا و تفنگ متوفی را نیز روی اسب می‌بندند. بختیاری‌ها معمولاً بر سر مزار جوانان، پهلوانان و بزرگان خود شیر سنگی قرار می‌داده‌اند.

عزاداری برای ائمه‌اطهار به ویژه در ماه محرم همانند همهٔ نقاط ایران باشکوه برگزار می‌شود. شیوه اجرای مراسم تقریباً همانند سایر نقاط ایران است. دسته‌های زنجیرزنی، سینه‌زنی و حضور در مراسم مساجد و تکایا از جمله جلوه‌های برگزاری اینگونه مراسم است.

گویش بختیاری

گویش بختیاری یکی از گویش‌های لُری‌تبار یعنی از دسته جنوب باختری زبان‌های ایرانی است. گویش‌ها و زبان‌های لُری‌تبار عبارت‌اند از فیلی، لکی، بختیاری، لری جنوبی، و کومزاری.

همواره در زمانهای گذشته، دیوارهای بلند و دشوار گذر زاگرس مانع از نفوذ اقوام مهاجم به درون منطقهٔ بختیاری بوده‌است.

بنابراین زبان ایل بختیاری تا قبل از گسترش رسانه‌های همگانی و مدارس ملی تقریباً دست‌نخورده و بکر مانده بود اما امروزه براثر آسانی ارتباط با شهر و پایتخت، گویش بختیاری نیز مانند لهجه‌ها و گویش‌های دیگر به سرعت در حال دگرگونی و نزدیک شدن به فارسی رایج است.

نسل امروز بختیاری (به‌ویژه ساکنین شهرها و اسکان‌یافتگان) در طول کم‌تر از نیم قرن نه تنها خیلی از اصطلاحات و واژه‌های پنجاه سال پیش بختیاری را استفاده نمی‌کنند؛ بلکه معنای آنها را نیز نمی‌دانند و یا فراموش کرده‌اند. گفته می‌شود در طی سال‌های گذشته که بختیاری‌ها بسوی شهرنشینی و پراکندگی رفته‌اند در حدود دوهزار واژه کهن از آنان نابود شده‌است.

گویش بختیاری به طور کلی به چهار دسته تقسیم می‌شود:

  • گویش بخش خاوری که تحت تأثیر لری کوه‌گیلویه واقع شده‌است.
  • گویش منطقه جنوبی که تحت تأثیر گویش طایفهٔ بهمئی بوده‌است.
  • گویش منطقه چهارلنگ
  • گویش بخش میانی

که هر دو گویش نسبتاً کمتر تحت تأثیر قرار گرفته‌اند؛ بر خلاف تصور افراد ناآشنا، گویش لُری بختیاری با گویش لری (خرم آبادی) تفاوت‌های بسیاری به‌ویژه از نظر تلفظ دارد. اما از نظر ادبیات و به ویژه ضرب المثل‌ها و زبانزدهای بومی بین تمام زبانهای لری اشتراکات زیادی وجود دارد

تن پوش بختیاری

پوشش زنان:

۱. پوشش سر"لچک و می‌نا: لچک کلاهی است که زیر مینا استفاده و با انواع سکه‌های قدیمی، مروارید، سنگ و پولک تزیین می‌شود و انواع گوناگون دارد. سیخکی، ریالی، صدف، که رایج‌ترین آن ریالی می‌باشد که از سکه‌های قدیمی استفاده می‌شود.

۲. می‌نا: روسری از جنس حریر و ابعاد بسیار زیاد به شکل مستطیل است که به‌صورت بسیار ویژه‌ای به سر می‌کنند. مینا را با سنجاق محکم توسط بندی از یک‌سوی لچک به‌سوی دیگر آن از پشت سرشان می‌آویزند که به آن سیزن گفته می‌شود و بعد موهای جلوی سر را تاب می‌دهند و از زیر لچک بیرون می‌آورند و در پشت مینا پنهان می‌کنند وآن موها را ترنه می‌نامند و با مهره‌هایی با رنگ‌های گوناگون آن را تزئین می‌کنند که جلوه‌ای خاص به زیبایی مینا می‌دهد.

۳. تن‌پوش زنان بختیاری پیراهنی است به نام جومه یا جوه این پیراهن معمولاً دو چاک در اطراف کمر دارد و تا پایین کمر می‌رسد و زیر آن دامن بسیار پرچینی به نام شولارقری می‌پوشند که برای تهیه آن گاه از ۸ تا ۱۰ متر پارچه استفاده می‌شود.

۴. جلیقه (جلیزقه) روی پیراهن پوشیده می‌شود که از جنس مخمل است. همچنین زنان بازوبندی (بازی‌بند) نیز بدست می‌کنند که با مهره‌های رنگی و سنگ تزیین می‌شود. البته استفاده از آن خیلی عام نیست و بیشتر در عروسی پوشیده می‌شود.

۵. پوشش پایین تنه از شلواری معمولی و گیوه استفاده می‌شود.

رنگ لباس زنان بختیاری الهام گرفته از طبیعت است. زنان و دختران جوان در رخت‌های خود از رنگ‌های روشن استفاده می‌کنند و رنگ لباس خانم‌های مسن به دلیل احترام به سن و سال آن‌ها تیره‌است.

پوشش مردان:

۱. سرپوش مردان بختیاری کلاهی نمدی است به رنگ‌های مشکی، قهوه‌ای روشن و تیره و سفید که به آن کلاه خسروی هم گفته می‌شود. در ابتدا خوانین کلاه سفید رنگ خسروی بسر می‌گذاشتند اما بعد از اینکه رضا شاه آنان را تخت قاپو کرد آنان را نیز از پشیدن لباس بختیاری نیز منع کرد، به همین دلیل به مرور زمان کلاه سفید جای خود را به کلاه سیاه مردم عادی داد. امروزه دیگر کودکان کلاه سفید خسروی بسر می‌گذارند. کلاه خسروی همانطور که از نامش پیداست، طرحش از کلاه خسروان، پادشاهان ساسانی است که این خود نشان دهندهٔ قدمت تاریخی فرنگ منطقه می‌باشد.

۲. در ابتدا مردان بختیاری بالاپوشی به نام قـَبا داشتند که از کنار چاک داشت و هینطور از آستینهای فراخی برخوردار بود، اما بعد منع لباس توسط رضاشاه، بالا پوشی بنام چوقا که راعیت آنرا می‌پوشید متداول شد که دست باف زنان عشایر است. چوقا از پشم بز به دو رنگ سیاه و سفید تهیه می‌شود و خاصیت ضد باران دارد، گرما را در زمستان نگه‌می‌دارد و در تابستان رطوبت و خنکی را حفظ می‌کند. نقش‌های چوقا، ستون‌هایی کوتاه و بلند هستند و طرح این ستون‌ها رااز ساختمان‌های دوره هخامنشی می‌دانند. قبا برگرفته از طراحی اشکانی است.

۳. برای پوشش پایین تنه از شلواری به رنگ مشکی استفاده می‌گردد که شلواری گشاد و بسیار آزاد است. در این سالهای اخیر به دلیل استفاده از محصولات پارچه‌ای کارخانه دبیت منچستر انگلستان به آن شلوار دبیت نیز گفته می‌شود. پوشش پا گیوه‌است که در تابستان رطوبت و خنکی را حفظ می‌کند و در زمستان گرما را نگه می‌دارد. از مجسمه برنزی که در ایذه مالمیر بختیاری کشف گردیده مجسمه مردشمی درموزه ایران باستان، چنین به‌نظر می‌رسد که این شلوار نیز از البسهٔ دوران اشکانی باشد.

بختیاری های سرشناس

  • سردار اسعد بختیاری از سران جنبشس مشروطه
  • شاپور بختیار آخرین نخست وزیر ایران در دوره پهلوی
  • ثریا اسفندیاری بختیاری ملکه سابق ایران
  • مسعود بختیاری خواننده فولکلور شهیر بختیاری
  • بهرام مشیری نویسنده، محقق و مورخ
  • محسن رضایی سیاستمدار
  • مهدی کروبی سیاستمدار
  • امیدوار رضایی سیاستمدار
  • بهزاد غلامپور سنگربان سابق تیم ملی فوتبال ایران
  • سهراب بختیاری زاده بازیکن سابق تیم ملی فوتبال ایران
  • میلاد میداوودی مهاجم تیم ملی فوتبال ایران
  • ایمان مبعلی هافبک تیم ملی فوتبال ایران
  • هدایت ممبینی داوربین المللی فوتبال
  • امیدعلی شهنی کرم‌زاده ریاضی دان برجسته ایرانی
  • پژمان بختیاری شاعر
  • قیصر امین پور شاعر
  • جمشید چالنگی مجری تلویزیون
  • صفر ایرانپاک بازیکن سابق تیم ملی فوتبال ایران
  • یدالله جهانبازی داور بین المللی فوتبال
  • هدایت موسوی رحیمی خوشنویس برجسته وتوانای معاصر
  • محمود رحمانی فیلم ساز
  • علی دهکردی بازیگر سینما
  • بهنوش بختیاری بازیگر سینما و تلویزیون
  • سیاوش شمس خواننده ایرانی ساکن آمریکا
  • علی فلاحیان سیاستمدار
  • جعفر خان سردار بهادر ازفرماندهان جنبش مشروطه و وزیر جنگ قاجاریه
  • نجفقلی خان بختیاری صمصام السلطنه نخست وزیر دولت مشروطه
  • میرجهانگیرخان آسترکی ازوزرای برجسته صفویه دراصفهان
  • ابوالفتح خان بختیاری حاکم اصفهان وبختیاری درسلسله افشاریه
  • تیمور بختیار فرماندار نظامی تهران
  • علیمردان خان بختیاری مرد استبداد ستیز بختیاری
  • حسینقلی خان ایلخانی رئیس ایل بختیاری
  • جعفرقلی خان بابادی
  • علیقلی خان سردار اسعد
  • محمدتقی خان بختیاری
  • اسدخان بختیاروند
  • مهدی خان اورک
  • خلیل اسفندیاری
  • اسفندیار خان اسفندیاری
  • علیقلی خان سردار اسعد
  • دکتر ابوالقاسم بختیاری

منابع

  • عبدالعلی خسروی ، تاریخ و فرهنگ بختیاری
  • موسی حاجت پور ، جامعه‌شناسی عشایر بختیاری
  • دکتر منصورامانی ، تاریخ ایذه وقوم بختیاری
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ماد نام یکی از اقوام ایرانی تبار مرتبط با پارس‌ها بود که در سده ۱۷ پیش از میلاد در سرزمینی که بعدها به نام ماد شناخته شد نشیمن گزدید.بسیاری از مورخان باستان، به صراحت، مادها را «آریایی» خوانده‌اند. واژگان بازمانده از گویش مادی در زبان پارسی باستان، و نیز تصریح «استرابون» به «آریایی» بودن زبان مادها و پیوند و همسانی آن با زبان‌های پارس و بلخ و سغد و سکاها و نیز کلام داریوش بزرگ ـ که زبان مادها و پارس‌ها را در یک گروه قرار می‌دهد ، نشانهٔ از «آریایی» بودن زبان مادهاست.

بناهای مذهبی (معابد) یافته شده در سکونت‌گاه‌های مادها و نیز نام‌های خاص مادی که با اسامی دینی آریایی ترکیب شده‌اند به آشکارا تعلق مذهبی قوم ماد را به اندیشه‌ها و آیین‌های دینی هندوایرانی (آریایی) و شاید زرتشتی، نشان می‌دهد.

نام شاهان و سرداران ماد که در متون آشوری و یونانی و پارسی‌باستان ذکر گردیده‌اند (مانند: فْرَوَرتی، اوُوَخْشَترَ، اَرشْتْی‌وَییگَ، شیدیرپَرنَ، تَخمَ‌سپادَ و…) همگی به آشکارا «آریایی» هستند.

برخی مدعی هستند بر پایهٔ نظریهٔ "حضور دیرین مردم آریایی در خاور نزدیک و میانه" که توسط جمعی از تاریخدانان به ویژه جهانشاه درخشانی ارائه شده‌است، واژهٔ "مَدَه" در نوشتارهای میانرودان به نادرست به معنای عام سرزمین ترجمه شده‌است که با برخی از اسناد باستانی سازگار نمی‌باشد. بر پایهٔ این نظریه دست کم از هزارهٔ سوم پیش از میلاد مادها در بخش‌های غربی ایران حضور داشته‌اند.

بر پایه برخی منابع مادها میان قرون ۹ تا ۷ پیش از میلاد حکومتی یکپارچه برای سرزمینهای مادی‏ تشکیل ندادند و در این رابطه برخی معتقدند که به نظر می‌رسد آن چه در بارهٔ نهادهای تمدنی و حکومتی مادها در متون تاریخی (هردوت و پس از وی) روایت شده‌است، تصویری متعلق به هخامنشیان و پارس‌ها باشد که سپس به تن و قامت مادهایی که روزگارشان گذشته بود، پوشانده و بازسازی شده‌است. آن چه از متون آشوری - که اسنادی معاصر با دوران مادها هستند - برمی‌آید، آن است که مادها از سدهٔ نهم تا هفتم پ.م. نتوانسته بودند چنان پیش‌رفتی بیابند که سبب هم‌گرایی و اتحاد و سازمان‌یافتگی قبایل و طوایف پراکندهٔ ماد بر محور یک رهبر و فرمان‌روای برتر و واحد - که بتوان وی را پادشاه کل سرزمین‌های مادنشین نامید؛ آن گونه که هردوت «دیوکس» را چنین می‌نماید - شده باشد. پادشاهان آشور در ضمن لشکرکشی‌های پرشمار خود به قلم‌رو سکونت مادها، همواره با شمار فراوانی از «شاهان محلی» (حاکمان مستقل شهرهای مختلف) روبه‌رو بوده‌اند و نه یک پادشاه واحد حاکم بر کل سرزمین‌های مادنشین.

شاهنشاهی ماد در زمان هووخشتره به بزرگ‌ترین پادشاهی غرب آسیا حکومت می‌کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای نخستین بار در تاریخ به زیر یک پرچم آورد. هوخشتره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی بود. پایه گذاری دولت ماد به عنوان نخستین دولت بر پایه وحدت اقوام مختلف ساکن فلات ایران با مشترکات و پیوندهای فرهنگی را باید به عنوان مهم‌ترین رویداد در تاریخ ایران به شمارآورد.

مجموعه لشکرکشی‌های آشور به سرزمین ماد در قرن هشتم پ. م. و خطر حمله از غرب به‌وسیله دولت زورمند آشور، نیاز تشکیل یک دولت متمرکز را برای مادها که جدیدترین مهاجران به زاگرس بودند بوجود آورد.

هرودوت می‌نویسد:

آشوریها در آسیا پانصد سال حکومت کردند، اول مردمی که سر از اطاعت آن‌ها پیچیدند مادها بودند اینان برای آزادگی جنگیدند، رشادتها کردند و از قید بندگی رستند.

منابع و مآخذ تاریخ دوران ماد

نخستین اشاره به قوم ماد در کتیبه‌ای است که گزارش حمله شلمانسر سوم به سرزمین موسوم به پارسوا، در کوههای کردستان، (سال ۸۳۷ ق م) بر آن ثبت شده. مادها از نژاد هند و اروپایی به شمار می‌روند و محتمل است که در تاریخ هزار سال قبل از میلاد از کناره‌های دریای خزر به آسیای باختری آمده باشند. اکنون با کاوش در مناطق غرب ایران از مادها آثاری در تپه هگمتانه در دست است. تپه هگمتانه تپه‌ای تاریخی با پیشینه‌ای متعلق به دوران ماد است. روایات مورخین یونانی نیز حاکی است که این شهر در دورهٔ مادها (از اواخر قرن هشتم تا نیمهٔ اول قرن ششم قبل از میلاد)، مدتها مرکز امپراتوری مادها بوده‌است و پس از انقراض آنها نیز به عنوان یکی از پایتخت‌های هخامنشی (پایتخت تابستانی) به شمار می‌رفته‌است. گفته‌های هرودوت مورخ یونانی، در قرن پنجم قبل از میلاد، مهم‌ترین ماخذ تاریخی در این مورد است. در حقیقت برای نوشتن تاریخ سلسله ماد اولین بار در نیمه دوم قرن پنجم قبل از میلاد هرودوت مورخ یونانی کوشش کرده‌است.

در کتیبه‌های تیگلت‌پیلسر سوم که در قرن هشتم پیش از میلاد نوشته شده‌است، و سناخریب و اسرحدون و شلمانسر سوم نیز به ناحیه ماد اشاره کرده‌اند.

از برخی از مطالب تورات نیز برای اطلاع از تاریخ ماد، می‌توان استفاده کرد. لیکن در حقیقت برای نوشتن تاریخ سلسله ماد اولین بار در نیمه دوم قرن پنجم قبل از میلاد هرودوت مورخ یونانی کوشش کرده‌است.

سرزمین ماد

ماد نام سرزمینی بود که تیرهٔ ایرانی مادها در آن ساکن بودند. این سرزمین دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. سرزمین آذربایجان فعلی در شمال غربی فلات ایران را با نام ماد کوچک و ناحیه امروزی کردستان، تهران (ری)، حوزه شمال غربی کویر مرکزی و همدان را با نام ماد بزرگ می‌شناختند. پایتخت ماد در گذشته هگمتانه نام داشت که بعدها به اکباتان تغییر نام داد.

این قوم، در کوههایی که به عنوان جایگاه خود در ایران انتخاب کرده بودند، مس، آهن، سرب، سیم و زر، سنگ مرمر، و سنگهای گرانبها بدست آوردند و چون زندگی ساده داشتند، به کشاورزی بر دشتها و دامنه تپه‌های منزلگاه خود پرداختند.

طوایف ماد

مطابق منابع کهن آشوری و یونانی و ایرانی در مجموع معلوم می‌گردد که سه طایفه از شش طایفه تشکیل دهندهً اتحاد مادها یعنی بوسیان، ستروخاتیان و بودیان بوده و سه طایفه مادی دیگر عبارت بوده‌اند از آریزانتیان و مغها و سرانجام پارتاکانیان. مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) مادی‌های ساگارتی میزیسته‌اند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران داده‌اند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس منجمله از منشا همین طایفه ساگارتی‌ها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق مادها بوده و بعدها رو به جنوب رفته‌اند.

جنگ‌های آشور و ماد

مجموعه لشکرکشی‌های آشور به سرزمین ماد در قرن هشتم پ. م. نتوانست قدرت مادها را در هم بشکند و بیشتر حملات غارتگرانه بودند. دولت ماننا اتحادیه طوایف ماننایی منطقه و خود، از گذشته جزیی از سازمان‌های حکومتی لولوبیان - گوتیان بودند. دولت ماننا در سده هفتم ق.م. جزیی از دولت بزرگ ماد به شمار می‌رفت. اخرین لشکرکشی اشور به ماد در سال ۷۰۲ پ. م. بود. خطر حمله از غرب به‌وسیله دولت زورمند آشور، نیاز تشکیل یک دولت متمرکز را برای مادها که جدیدترین مهاجران به زاگرس بوده‌اند بوجود آورده‌است. مادها پایه‌های نخستین شاهنشاهی آریایی‌تباران (۷۲۸-۵۵۰ پ.م.) را در ایران بنیاد نهادند.

ظهور پادشاهی ماد

به گفته مورخین یونانی، پس از حملات شدید و خونین آشوریان به مناطق مادنشین، در حدود سال ۷۰۸ قبل از میلاد، رهبر یکی از قبایل مادی دیاکو به‌وسیله مجلس اتحادیه، به عنوان رهبر قبایل مادی انتخاب شده و وظیفه تشکیل یک دولت مرکزی به عهده وی گذاشته می‌شود. این رهبر، دیاکو (دیوکس در یونانی) با متحد کردن قبایل پراکنده مادی و برقراری قوانین مختلف، به عنوان اولین رهبر ماد شناخته می‌شود و اوست که پایتخت خود را در همدان امروز (هنگمتان، همریشه با هنگمن و انجمن، به معنای محل جمع شدن) قرار می‌دهد.

یکی از کتیبه‌های آشوری از شخصی به نام دیاکو، بیست سال قبل از تاریخ انتخابش به عنوان شاه مادها، نام می‌برد. این شخص آغاز کننده چند شورش برعلیه دولت آشور است که برای خواباندن آنها، حضور شخص امپراتور آشور سارگن دوم لازم است. دیاکو و تمام اعضای خانواده اش به تبعید محکوم می‌شوند و نام او در کتیبه‌ها دیگر نمی‌آید. بیست سال بعد، دیاکو به عنوان شاه ماد انتخاب می‌شود و با پایه گذاری دولت ماد، به عنوان یک دشمن متمرکز آشور، دوباره به صحنه تاریخ بازمی گردد.

شاهان ماد

دیااکو (دیوکس)

پسر فراارت اولین کسی است که مادها به سلطنت اختیار کردند. پایتخت او اکباتان (همدان) بود.دیوکس موفق شد مادها را متحد سازد و تشکیل ملتی دهد. مدت سلطنت او ۵۳ سال بود.(۷۰۸ تا۶۵۵ قبل از میلاد)

دیاکو در (۷۲۸ پ.م.) به شاهی رسید و شهر همدان (هگمتانه آنروزگار) را پایتخت خویش قرار داد. وی دستور ساخت هفت دیوار تودرتو و استوار را در همدان داد که درون این دیوارها باغ و بیشه و بوستان فراوانی پدید آوردند. این سازه شگفت‌انگیز پایتخت ایران آن روزگار بود. دیاکو ۵۳ سال پادشاهی کرد. مدت زمانی پس از شکست دیاکو از سارگن دوم شاه آشور، فرزند و جانشین او، فرورتیش، قدرت رهبری رابه دست گرفت و در برابر آشوریها به پا خاست.

فرورتیش

پس از دیاکو، فرورتیش ۲۲ سال (دوره حکومت: ۶۷۵-۶۵۳ پ.م.) حکومت کرد و قبائل ایرانی را به اطاعت کشید. انگاه وارد جنگ (۶۷۲ یا ۶۷۳ ق.م.) با دولت آشور شد ولی در برابر آشوریها شکست یافت و کشته گردید. فرورتیش بر سرزمین ماد از حدود ری تا اصفهان و آذربایجان و کرمانشاه و کردستان و همدان سلطنت می‌کرده‌است.

بیشتر حکومت فرورتیش به نظم دادن به قبایل مادی و جنگیدن با دشمنان خارجی گذشت. مدارک آشوری و بابلی به خطراتی که مادها از شرق خود احساس می‌کردند اشاره نمی‌کند، اما قبایل شمال دولت ماد (سکاها و کیمری‌ها)، از اهمیت خاصی برای مادها و آشوری‌ها برخوردار بودند.

پس از شکست دیاکو از سارگن دوم شاه آشور، فرورتیش در سال (۶۷۲ یا ۶۷۳ ق.م.) در برابر آشوریها به پا خاست. در حدود اوایل قرن هفتم قبل از میلاد، در اوایل حکومت فرورتیش، قبایل کیمری‌ها که از صحرانشینان دشتهای جنوبی دریای سیاه بودند، به ماد و آشور حمله کردند. امکان ایرانی بودن قبایل کیمری‌ها، احتمالاً دلیل اصلی آنها برای تشکیل یک اتحادیه با مادها برعلیه دولت آشور بود. حملات کیمری به آشور ضرباتی به آن دولت وارد کرد، اما در شکست دادن کامل آشور و پادشاه بزرگ آن، اسرحدون، ناموفق بود.

خشتریته

پس از فرورتیش رهبری مادها را خشتریته (دوره حکومت: ۶۵۳-۶۲۵ پ.م.) در دست گرفت. خشتریته اولین پادشاهی است که پادشاهی ماد را در غرب فلات ایران تشکیل داد. به دنبال حمله مجدد اشور به مادها خشتریته برای پایان دادن به حملات اشور با ماننا و سکاها پیمان دوستی بست و عملاً با اشور وارد جنگ شد. داستان سلطنت سکاها در ماد خطا است دولت ماد در این فاصله قدرت خود را مستحکم کرد. خشتریته در سال ۶۲۵ پ. م. در گذشت.

هووخشتره

پس از خشتریته، پسر ش هووخشتره (کی آخسارو) (کیخسرو را صورت افسانه‌ای هووخشتره فرمانروای بی نظیر وبی مرگ اوستا و شاهنامه می‌دانند . (دوره حکومت: ۶۲۵ تا ۵۸۵ پ.م.) به شاهی رسید. هووخشتره اولین پادشاهی است که یک سلطنت سراسری را در ایران تشکیل داد و ایران را به عنوان یک قدرت مهم جهان آن زمان مطرح کرد.

ایشتوویگو

ایشتوویگو (دوره حکومت: ۵۸۵ تا ۵۵۰ پ. م) واپسین پادشاه ماد و جانشین هووخشتره بود. در مورد حکومت او اطلاعات زیادی در دست نیست و بیشتر روایات یونانی و پارسی، به اواخر سلطنت او و نابودی حکومت ماد به دست کورش بزرگ اشاره می‌کنند.

لوحه «سالنامه نبونید» در حال حاضر در بریتیش میوزیوم لندن نگهداری می‌شود. متن لوحه سالنامه نابونید سال به سال حکومت نبونید (۵۳۹ – ۵۵۶ ق. م) آخرین پادشاه بابل نو را شرح می‌دهد. درسال ششم سلطنت او یعنی ۵۵۰ ق. م نویسنده سالنامه، به جنگی در چند صد کیلومتری جنوب شرقی بابل اشاره می‌کند و می‌نویسد:

شاه اشتومه گو، لشکر خود را برای جنگ با کورش، شاه انشان، فرستاد ولی لشکر بر او شورید، او را به زنجیر کشیده و تحویل کورش دادند.

ظاهرا این «ایشتو مه گو» همانست که هرودوت او را آزدیاک می‌نامد.

ایشتوویگو متهم به ترجیح دادن شکوه و راحتی دربار آشور به زندگی سخت و ارتشی مادی شده‌است و انحطاط قدرت ماد را بیشتر به او نسبت می‌دهند. در صورت قبول، می‌توان تصور کرد که بیشتر آثار باقی مانده از دوران مادها، بخصوص آثار بجای مانده در تپه نوشی جان، به دوران سلطنت ایشتوویگو بر می‌گردد. همچنین، راحتی‌هایی که در دوران هخامنشی به عنوان «تنپروری مادی» در سلطنت ایشتوویگو خوانده شده را، شاید به جای دوران انحطاط ماد، زمان انتقال زندگی قبایل ایرانی از طرز زندگی صحرانشینی به شهرنشینی بنامیم و آنرا آغاز واقعی تمدن ساکن قبایل ایرانی بدانیم.

جنگ‌های اشور و کشور ماد

از سال ۶۷۳ پ م جنگهای مادها و آشور دوباره پا می‌گیرد از این زمان به بعد در اسناد آشوری‌ها از کشور ماد نیرومند سخن می‌رود که نشان از به رسمیت شناخته شدن موجودیت دولت مادها از طرف آشوری‌ها است. در حدود سال ۶۵۰ پ. م. پادشاهی ماد دولت بزرگی در ردیف ماننا و اورارتو و عیلام بود. بعد از کیمری‌ها، یکی دیگر از قبایل صحرانشین شمال قفقاز، سکاها، به منطقه شمال غرب ایران حمله کردند و در سر راه خود، دولت اورارتو در غرب دریاچه اورمیه و شرق آناتولی را نابود کرده بودند

آشوربانیپال پادشاه آشور

در زمانی که آشور بانیپال پادشاه نیرومند آشور بر سر قدرت بود جنگی بین مادها و اشوری‌ها در نگرفت ولی جنگ‌های آشور و عیلام تا نابودی دولت عیلام در سال ۶۴۰ پ م ادامه یافت. آشور بانیپال در سال ۶۳۳ پ م در گذشت. دولت ماد در این فاصله قدرت خود را مستحکم تر کرد.

تشکیل سلطنت سراسری مادها در ایران

هووخشتره، (کیاکسار مدارک یونانی)، بزرگ‌ترین پادشاه ماد است. توانایی‌های او در منظم کردن ارتش و بستن توافق نامه‌های خارجی با دولتهای همسایه، او را به قدرتمندترین شاه غرب آسیا در زمان خودش تبدیل کرد. هووخشتره در ده سال اول حکومتش موفق شد که رابطه اش را با پادشاه سکاها، پروتوثیس، به اتحاد متقابل تبدیل کند.

هووخشتره ارتشش را به دوقسمت پیاده نظام مجهز به نیزه و سوارنظام تیر انداز (شکلی که از سکاها آموخته بود) تقسیم کرد و برای اولین بار از ارابه‌های جنگی مجهز به نیزه‌های برنده که صد سال بعد در جنگهای کورش و داریوش معروف شدند، استفاده کرد.

در این زمان، آشور بنی پال دوم، شاه نیرومند و بی رحم آشور، درگذشته بود. از طرفی، یک حکومت کلدانی جدید در بابل در حال شکل گیری بود و شاه آن، نبوپولسر، در صدد گسترش مرزهای کشورش بود و موفق شده بود بخش‌هایی از مملکت عیلام را نیز تصرف کند. هوخشثره، تصمیم به برقراری یک توافق نامه برعلیه آشور با نبوپولسر گرفت.

در زمان حکومت هووخشتره ماد قبایل آریازنتا و پارتاکانیان را در نواحی ری و اصفهان و دیگر قبایل ایرانی شرق را تا ناحیه گرگان به اطاعت کشاند و دولت نیرومند سراسری مادها در ایران را تشکیل داد هوخشتره سپس به پارس حمله کرد و قبایل پارس را به اطاعت در آورد.

حمله ماد و نابودی دولت آشور

هووخشتره شاه ماد در حمایت از بابل به آشور اعلان جنگ داد. هوخشتره در سال ۶۱۴ پ م از کوه‌های زاگروس گذشت و ضمن تسخیر آبادی‌های آشوری سر راه، شهر آشور پایتخت دولت آشور را در محاصره گرفت. پس از سقوط شهر آشور، پادشاه بابل در شهر آشور به دیدار هوخشتره آمد و در آنجا پیمان دوستی ایران و بابل تجدید شد. در سال ۶۱۳ پ. م. شاه آشور در نینوا بود و این شهر نیز در سال ۶۱۲ پ. م. تسخیر شد. نیروهای ماد و بابل، پایتخت عظیم آشور را با خاک یکسان کردند و برای همیشه به تاریخ این امپراتوری بزرگ پایان دادند.

شکست آشور و فتح شرق لیدیه

در آغاز قرن ۶ پ. م. با شکست آشور و فتح شرق لیدیه پادشاهی ماد تبدیل به شاهنشاهی بزرگی در آسیا شد. خاورمیانه بین دو پادشاهی نیرومند تقسیم شد: یکی دولت بابل و دیگر دولت ماد.

صعود پادشاهی ماد به شاهنشاهی آسیایی

در این زمان، هووخشتره به بزرگ‌ترین شاهنشاهی غرب آسیا حکومت می‌کرد. ماد، اورارتو، آشور و سوریه زیر حکومت او قرار داشتند. پادشاهی عیلام که نیم قرن قبل به دست آشوربنی پال نابود شده بود، در دروازه‌های شرقی اش را به روی قبایل پارس باز کرده بود. پادشاه انشان، پایتخت شرقی عیلام، در این زمان یک پارسی بود و پارسیان دیگر کم کم با جامعه نوعیلامی آمیخته می‌شدند، اما هم انشان و هم بقیه پارس، خراجگذاران پادشاه ماد بودند.

دولت ماد در کار ایجاد سازمانی گسترده و دقیق و متکی بر نهادهای قدرتمند در زمینه‌های سیاسی– اقتصادی– نظامی توفیق یافت. دیاکونوف با توجه به سنگ‌نبشته بیستون می‌گوید که سازمان دولتی و سازمان اجتماعی پارس تحت نفوذ شدید نظامات مادها بوده‌است.

هووخشتره در کشورش دست به اقدامات عمرانی زد و هم‌زمان قلمرو خود را در شرق به رود جیهون رساند و به زودی پارس و کرمان را نیز ضمیمه کشورش کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ به زیر یک پرچم اورد. مردمانی که امروزه از تبار مادها به شمار می‌آیند عبارت‌اند از مردم سرتاسر ایران. هوخشثره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی بود.

وحدت اقوام مختلف سراسر ایران

پایه گذاری دولت ماد به عنوان نخستین دولت بر پایه «وحدت ملی» اقوام مختلف ساکن فلات ایران با مشترکات و پیوندهای فرهنگی را باید به عنوان مهم‌ترین رویداد در تاریخ ایران به شمارآورد.

تمدن مادها

تمدن ماد توانست در بنای مدنیت سهم بزرگی داشته باشد.همین مادها سبب آن بودند که پارسیها، به جای لوح گلی، کاغذ پوستی و قلم برای نوشتن به کار بردند و به استعمال ستونهای فراوان در ساختمان توجه کردند. قانون اخلاقی پارسیها که در زمان صلح صمیمانه به کشاورزی بپردازند، و در جنگ متهور و بی‌باک باشند، و نیز مذهب زردشتی ایشان و اعتقاد به اهورمزدا و اهریمن و سازمان پدرسالاری، یا تسلط پدر در خانواده، و تعدد زوجات و مقداری قوانین دیگر پارس که از شدت شباهت با قوانین ماد سبب آن شده‌است که در این آیه کتاب دانیال نبی: «تا موافق شریعت مادیان و پارسیانی که منسوخ نمی‌شود» ذکر آنها با هم بیاید همه ریشه مادی دارد.

معماری مادی که بعد از آشور تحت تأثیر معماری باشکوه اورارتو بود، با وارد کردن عوامل ایرانی، پایه گذار آثار درخشان دوران هخامنشی نظیر پارسه تخت جمشید و شوش شد. بسیاری دیگر از نشانه‌های تمدن‌های بین النهرین نیز از طریق مادها به هخامنشیان انتقال پیدا کرد، به طوری که تا قرنها بعد، نظم دربار ایران و تقریباً بیشتر جنبه‌های باشکوه و فرهنگی جامعه ایران، از طرف نویسندگان یونانی به مادها نسبت داده می‌شود. سلطنت ایشتوویگو موقعیت ماد را از یک حکومت قدرتمند برمبنای قدرت نظامی به مرکزی برای فرهنگ تغییر داد. آثار این نفوذ فرهنگی را در توجه بسیار شاهنشاهان هخامنشی به ماد، علاقه آنها به فرهنگ و آداب مادی، نفوذ دین مادی بین مردم ایران از طریق قبیله مغ، و با توجه به سنگ‌نبشته بیستون موقعیت ماد به عنوان مرکز فکری برای نیروهای مخالف دولت هخامنشی می‌توان دید.

دین مادها

فرهنگ معین در مورد دین مادها چنین می‌گوید:

از مذهب ماد نیز اطلاع درستی در دست نیست ولی از تصویر برجسته‌ای که در «قیزقاپان» از دوره ماد پیدا شده و آن پادشاه و روحانی را در دو طرف مشعل آتش نشان می‌دهد، برمی‌آید که مادها هم میتراپرست بوده‌اند و اگر گفته تاریخ نویسان راست باشد که زردشت از کنار دریاچه «چیچست» برخاسته باید گفت مادها نیز به دو نیروی آهورامزدا و اهریمن عقیده داشتند، بنابر عقیده همین محققان مغ‌ها که طایفه روحانی مادها بودند، مذهب را با سحر و جادو آلوده ساختند و زردشت چون خواست دین را پاک گرداند مغ‌ها بر او شوریدند و وی به ناچار به باختر رفت و در آنجا دین خود را گسترد"

در زمان مادها (یا شاید بسیار پیش از آن) زردشت از میان ایرانیان برخاست و به دین و آئین کهنی که از زمان‌های پیش میان این قوم معمول بود خرده گرفت و راه و روشی نو در پرستش خداوند بنیاد کرد. زردشت به راهنمائی مردمان پرداخت اما بزرگان و پیشوایان دین کهن با او ستیزگی کردند و زردشت ناچار از زادگاه خود که شاید سرزمین مادها یعنی آذربایجان بود به سوی خاور ایران گریخت. آنجا فرمانروائی بود ویشتاسپ یا (گشتاسپ) نام، که به دین نو زردشت گروید و همه مردمان را نیز بذیرفتن این آئین خواند. کم‌کم دین زردشت در سراسر ایران رواج یافت و شاید آخرین شاهان خاندان هخامنشی هم آنرا پذیرفته بودند. این دین خاص ایرانیان بود و تا غلبه اسلام در سراسر ایران رواج داشت.

زبان مادی

برخی از زبانشناسان معتقدند که زبان کردی به طور قطع از بازماندگان زبان مادی است. اما با این حال برخی دیگر زبان‌های ایران مرکزی را بازمانده زبان مادها می دانند.

نابودی پادشاهی ماد

با شکستی (۵۵۰ پ م) که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو (دوره حکومت: ۵۸۵ تا ۵۵۰ پ. م) واپسین پادشاه ماد وارد ساخت شاهنشاهی ماد منحل شد. شاهنشاهی بزرگ ماد دورانی طولانی (۷۲۸-۵۵۰ پ.م.) برپایید و جای خود را به شاهنشاهی هخامنشی سپرد، که چیزی جز تداوم دولت و تمدن ماد با همان اقوام نبود.

ظهور و صعود هخامنشیان

هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند با شکست مادها (۵۵۰ پ م) و تشکیل شاهنشاهی هخامنشی و سپس فتح کامل لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به بزرگ‌ترین شاهنشاهی شناخته شده جهان شد. دولت ماد را می‌توان پیشاهنگ دولت بزرگ هخامنشی دانست.

جایگاه مادها در زمان هخامنشیان، بی گمان بالاترین جایگاه‌ها و بسا برابر با پارسیان بوده است. این نکته به ویژه در سنگ نگاره‌ها و نقوش پارسه، دیدنی و به سادگی قابل لمس است. بزرگان مادی در تصمیم گیری‌های کلی کشور شرکت داشته اند.

منابع

  • چگونگی تشکیل پادشاهی ماد در غرب فلات ایران - دکتر خنجی
  • تاریخ ماد. ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف. ترجمه کریم کشاورز، تهران: نشر امیرکبیر.
  • مرتضی راوندی: تاریخ اجتماعی ایران. (جلد ۱)
  • کمرون، جرج. ایران در سپیده دم تاریخ. ترجمه حسن انوشه. تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۹
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

پارس نام دسته‌ای از مردمان هندواروپایی (آریایی) است، که با مادها از شمال غربی وارد فلات ایران شدند.زبان این قوم زبان پارسی باستان بود. در زبان پارسی باستان پارسه نام یکی از اقوام ایرانی مقیم جنوب ایران است که مقر ایشان را نیز پارس نامیده‌اند. از این قوم دو خاندان بزرگ به شاهنشاهی رسیده‌اند، یکی هخامنشیان و دیگر ساسانیان. دانشمندان زبان پارسی باستان را خویشاوند زبان اسلاو‌های بالت (سقلابیان بالت) می‌دانند و این امر موجب این فرضیه شده که اجداد ایرانیان در جوار اسلاوها (سقلابیان) میزیسته‌اند و اُست‌های امروزی را واسطه ٔ بین قوم پارس و اسلاوها (سقلابیان) می‌دانند.در نیمه ٔ اول از هزاره اول ق. م. سه قدرت بزرگ در نواحی شمال دجله و فرات با هم رقابت داشتند که از میان آنها ایرانیان توانستند بر دو رقیب دیگر یعنی اورارتو (آرارات) و آشور چیره شوند و شاهنشاهی وسیعی به وجود آورند. نام قوم پارس برای اولین بار در سالنامه‌های پادشاهان آشور در شرح لشکرکشی آنان به حدود جبال زاگرس به میان آمده‌است. آشوریان این قوم را در ۸۴۴ ق. م. شناخته‌اند. با این دلایل قوم پارسی قبلاً در شمال غربی ایران کنونی در مغرب و جنوب غربی دریاچه ارومیه مستقر بوده و سپس به تدریج به جنوب متمایل شده و این انتقال در نتیجه ٔ فشار اورارتو و آشور بوده‌است. این قوم به احتمال قوی در حدود سال ۷۰۰ ق. م.در مغرب جبال (بختیاری کنونی) جایگزین شدند و مرکز حکومت آنها مطابق نوشته ٔ آشوریان پارسوماش نامیده شد. پارسیان پس از ورود به این سرزمین تحت قیادت هخامنش حکومت کوچک خود را تشکیل دادند. پس از مرگ هخامنش پسرش چیش پیش پادشاه شهر انشان نامیده شد و رسماً در قلمرو وسیعتری به فرمانروایی پرداخت و ایالت تازه‌ای را که پارسه نامیده شد (فارس کنونی) به دیگر متصرفات خود پیوست .

مادها در رشته‌کوه‌های زاگرس مستقر شده و در مادَ (غرب ایران کنونی) تمدن به وجود آورده و در آنجا ماندگار شدند. پارس‌ها تدریجاً رو به جنوب پیشروی کرده و به سرزمینی رسیدند که استان فارس کنونی است. و در آنجا ماندگار شدند. پارس‌ها پس از آمدن به آن منطقه به تمدن‌های اطراف آنجا برخوردند.

علی بن حسین مسعودی در التنبیه و الاشراف می‌نویسد پارسیان قومی بودند که قلمروشان دیار جبال بود از ماهات (ماد) و غیره و آذربایجان تا مجاور ارمنیه و اران و بیلقان تا دربند که باب و ابواب است و ری و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر که نیشابور است و هرات و مرو و دیگر ولایت‌های خراسان و سیستان و کرمان و فارس و اهواز با دیگر سرزمین عجمان که در وقت حاضر به این ولایت‌ها پیوسته‌است، همهٔ این ولایت‌ها یک مملکت بود، پادشاه‌اش یکی بود و زبان‌اش یکی بود، فقط در بعضی کلمات تفاوت داشتند، زیرا وقتی حروفی که زبان را بدان می‌نویسند یکی باشد، زبان یکی است وگر چه در چیزهای دیگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوی و دری و آذری و دیگر زبان‌های پارسی.

ابن الندیم از عبداﷲبن مقفع حکایت کند که لغات فارسی شش است : فهلویه (پهلوی)، دریه (دری)، فارسیه (زبان مردم فارس)، خوزیه (زبان مردم خوزستان)، و سریانیه . فهلویه منسوب است به فهله (پهله) نامی که بر مجموع شهرهای پنجگانه ٔ اصفهان و ری و همدان و ماه نهاوند و آذربایجان دهند.

تشکیل اولین حکومت پارس

پس از فروپاشی امپراتوری آشور و فتح نینوا توسط دولت ماد در سال ۶۱۲ پیش از میلاد، حکومت ماد تبدیل به شاهنشاهی نیرومندی گردید.

هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

میلان نام یکی از ایل‌های کرد ایران در استان آذربایجان غربی در شهرستانهای ماکو و خوی و سلماس و ارس کنار میباشد. در حوزه شهرستان مهاباد انشعاباتی از ایل میلان زندگی می‌کنند. قلمرو اولیه این ایل منطقه وسیعی از مناطق کردنشین آذربایجان غربی و ترکیه را شامل می‌گردد که در جوار ایلات و طوایف وابسته خود به حیات ایلی ادامه می‌دهد. مشخص شده است که این ایل با ایلات شکاک، تاکوری، کردهای خراسان، سارمانلو، مقری، گراوی، خودی شمسکی، حسانلو، مرزکی و جبرانلو خویشاوند است.

ایل میلان در حوزه شهرستان اسکو در آذربایجان شرقی یکجانشین شده اند و شهری به نام میلان را به وجود آورده اند. زبان مرسوم بین مردم ایل میلان کرمانجی میباشد.

سرزمین پهناور و پربرکتی، از کناره رودخانه «زنگمار» ماکو تا دهستان قطور شهر خوی، طایفه‌های ایل میلان را از چادرنشین کوچنده و ده‌نشین زراعت دربرگرفته است. ایل میلان به دو دسته بزرگ به نام «میلان» و «خلکانی» تقسیم می‌شود.ایل میلان

میلان پنج طایفه دارد به نام: «مَمَکانْلو»، «دودکانلو»، «مندولکانلو»، «شیخ کانلو»، سارمانلو».

خلکانی به دو دسته‌«دلائی»و «خلکانی» بخش می‌شود. خلکانی شش طایفه دارد به نام: «کِچلانلو»، «گلی کانلو»، «اموئی»، «مروئی»، «قردوئی»، «خزوئی»

ایل میلان به طوایفی چون بروکی میلان، قلیکی میلان، دلائی میلان، شیخ کانلو میلان، مروئی میلان، قردوئی میلان، کچلانلو میلان، و ... تقسیم می شود که در اطراف شهرهای ماکو، سیه جشمه، خوی، پلدشت پراکنده شده اند و زندگی آنها بصورت عشایری میباشد. زبان مرسوم بین مردم ایل میلان کرمانج میباشد.این زبان زبان رایج در کردهای ترکیه نیز میباشد.

منابع

  • اسکندری نیا، ابراهیم، ساختار و سازمان ایلات و شیوه معشیت عشایر آذربایجان غربی.
  • تابانی، حبیب‌الله، کردستان.
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایل پنیانشین

ایل پنیانشین یکی از ایلات کرد کوچ نشین استان آذربایجان غربی است که دارای تعداد۷۰۷۳ خانوار می‌باشد که محل قشلاق آنها شهرستان‌های سلماس و خوی و محل ییلاق آنها نوار مرزی ایران و ترکیه قرار دارد. امروزه این ایل بیشتر یکجانشین شده‌اند و در شهرهای خوی و سلماس ساکن شده اند . این ایل به زبان کردی کرمانجی تکلم می‌کنند .

ایل پیران

ایل پیران یکی از ایلات کرد مکری کوچ نشین استان آذربایجان غربی است. که محل قشلاق آنها شهرستان پیرانشهر و محل ییلاق آنها نوار مرزی ایران و عرق است.

ایل جمور

ایل جمور (ايلات جمهور يا ایل جمیر)، از طوایف چادرنشین کرد استان همدان، اغلب چادرنشینان ایل جمیر در فصل تابستان به همدان و کردستان می‌روند و از استان کرمانشاه به عنوان راه عبور استفاده می‌کنند.

جمورهای همدان، از طوایف باجلانی محسوب می شوند. باجِلان، یک گروه ایلی-عشایری از کردها است که در سرزمین ایران و عراق پراکنده‌اند. طایفه های جمور (جمیر): شاه ویسی . براز. گومه. عبدلی. جعفری. کرمی. چراغی.

ایل دنبلی

ایل دنبلی یکی از ایلات مهم کرد (ترک زبان) در آذربایجان غربی و در نزدیکی خوی و سلماس است

ایل زرزا

ایل زَرزا یکی از ایلات کرد کوچ نشین استان آذربایجان غربی است. محل قشلاق آنها شهرستان اشنویه و محل ییلاق آنها مراتع ییلاقی کیله شین در ارتفاعات و مراتع ییلاقی شهرستان اشنویه قرار دارد.

ایل سادات

ایل سادات یکی از ایلات کرد کوچ نشین ( ۲۱۰ خانوار ) استان آذربایجان غربی است. محل قشلاق آنها شرق شهرستان مهاباد و محل ییلاق آنها جنوب شرق شهرستان شاهین‌دژ در مراتع سلیم خان قرار دارد.

ایل شوهان

ایل شوهان یا (ایل شواان) یکی از بزرگترین ایلهای کرد استان ایلام است. محل اصلی این ایل دهستان شوهان در جنوب ارکواز ملکشاهی ۷۰ کیلومتری ایلام است ولی بسیاری از اهالی آن ساکن شهرستان ایلام، شهرستان مهران و شهرستان ملکشاهی هستند. زبان آنها کردی شوهانی (کردی کرمانجی) و مذهبشان شیعه است.

این ایل شامل طایفه‌های فلك، صفر لکی، بلوچ، شرف، قیطول، کاوری، کلای وند و... است. طایفه صفرلکی یکی از طایفه‌های این ایل است. این طایفه شامل سه تیره خامپه، عینکه و علی عبدالله‌است. ییلاق ایل مزبور در تهته و خوشول و قشلاق اش در بلوطسان است. ایل شوهان یکی از ایلهای ساکن در استان ایلام ایران و کردستان عراق است. این ایل شامل طایفه‌های فلك، صفر لکی، بلوچ، شرف، قیطول، کاوری، کلای وند و... است.

در کردستان عراق در شمالغربی سلیمانیه و شمالشرقی کرکوک و در استان ایلام محل اصلی این ایل دهستان شوهان در جنوب ارکواز ملکشاهی ۷۰ کیلومتری ایلام است. ولی بسیاری از اهالی آن ساکن شهرستان ایلام، شهرستان مهران و شهرستان ملکشاهی هستند. زبان آنها کردی فیلی (با تفاوت اندک در ادای الفاظ و کلمات) و مذهبشان شیعه است.

ایل عمارلو

عمارلو، ایل کرمانجی است که بخشی از ایل بزرگ زعفرانلو شناخته می شوند ( احتمالا یکی از نشیمنگاه‌های ایل زعفرانی، دیر زعفران بوده است ) و به دعوت شاه عباس بزرگ صفوی از مناطق کرمانج زبان به ورامین آمدند؛ اما پس از دو سال برای آرام کردن خراسان و بیرون راندن مهاجمان ازبک داوطلبانه رو به سوی خراسان نهادند.

بعدها در زمان نادر شاه افشار برای دفاع از ایران در برابر قوای روسیه تزاری حاضر شدند تا به کرانه‌ها کوهستانی سفیدرود بیایند.

ایل مافی

ایل مافی از ایل‌های کرد ایران در منطقه قزوین است.

ایل مموندی

ایل مموندی یکی از قدیمترین ایلهای کرد به‌ شمار میرود، پسمانده‌ قبیله‌ مروانیان هاست. ۹۰۰ سال پیش در منطقه‌ ممیوند در کنار شهر دیاربکر در کردستان ترکیه کنونی به‌ جنوب کردستان کوچ کردند، قسمت از انها در استان هولیر یا اربیل ساکن شدند، و قسمت از خانوادهای ایل مموندی به‌ لرستان رفتند ودر انجا ساکن شدند. و حدود ۷۰۰ سال پیش چند خانوار از ایل مموندی به‌ لرستان هجرت کردند و انجا به‌ ممیوند شهرت پیدا کردند

ایل قره‌پاپاق

قاراپاپاق (قاراپاپاخ هم میگویند) یکی از ایل‌های بورچالی ساکن در استان آذربایجان غربی ایران است. در سال ۱۲۴۰ ق. ایل قاراپاپاق از قفقاز به دشت پهناور سولدوز که امروزه نقده نام دارد وارد شد و در آن نشیمن گزید. نام «قارا‌پاپاق» از زبان ترکی گرفته شده و به معنی «سیاه‌کلاه» است.

ایل کره‌سنی

کره سوننی یکی از ایلات (ترک کرد شده)، در آذربایجان غربی در اطراف خوی و سلماس. بعضی از طوایف آنها در دهستان کره‌سنی بخش مرکزی شهرستان سلماس یکجانشین شده اند. ۱۷ روستا در اطراف سلماس، ۱۴ روستا در اطراف خوی و ۱۲ روستا در اطراف ارومیه کره‌سنی‌نشین هستند.

تعدادی از روستاهای کره‌سنی‌نشین اطراف سلماس عبارت‌اند از:

شکریازی، ایسی سو، کانیان، وردان، آلا سورمه، شیرکی، سیلاب، هدر، حقوران، چیچک، ریک‌آوا(ریک آباد)، سرهمریه(سرایملک)، شیدان، قولان، ینگجه، آغ‌زیارت، شوریک. ایسی‌سو در تقسیمات دهستانی در قسمت کناربروژ قرار دارد ولی کره‌سنی نشین است.

ایل هرکی

هَرَکی یکی از ایل‌های کوچ‌نشین کرد است. بیشتر در منطقهٔ غربی استان آذربایجان غربی ایران ساکن است و زبان مردم این ایل کردی کرمانجی است. بزرگ خاندان ایل هرکی رشیدبیگ می‌باشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایل قاجار یکی از طایفه‌های ترکمان بود که بر اثر یورش مغول از آسیای میانه به ایران آمدند. آنان ابتدا در پیرامون ارمنستان ساکن شدند که شاه عباس بزرگ یک دسته از آنان را در استرآباد (گرگان امروزی) ساکن کرد و حکومت قاجاریه نیز از قاجارهای استرآباد تشکیل یافته است. بنیانگذار این سلسله آغامحمد خان است که رسماً در سال ۱۱۷۴ در تهران تاجگذاری کرد و آخرین پادشاه قاجار، احمد شاه است که در سال ۱۳۰۴ برکنار شد و رضاشاه پهلوی، جای او را گرفت.

خاندان قاجار از خاندان‏های بزرگ ایران است. اعضای این خاندان، از نوادگان پسری شاهزادگان قاجار هستند. پس از اجباری شدن نام خانوادگی و شناسنامه در دورهٔ رضا شاه، هر کدام از شاخه‏های این خانواده نامی انتخاب کردند که اغلب برگرفته از نام یا لقب شاهزاده‏ای بود که نسب به او می‏رساندند. اکنون بسیاری از نوادگان قاجار در ایران، آذربایجان، اروپا و آمریکا زندگی می‏کنند.

پیشینه ایل قاجار

قاجارها قبیله‌ای از ترکمان‌ها بودند که بر اثر یورش مغول از آسیای میانه به آسیای صغیر و سپس به منطقه فعلي موسوم به ایران آمدند. قبیله قاجار یکی از قبایل قزلباش بود که ارتش صفوی محسوب می‌شد.

ایشان تبار خود را به کسی به نام قاجار نویان می‌رساندند که از سرداران چنگیز بود. نام این قبیله ریشه در عبارت آقاجر به معنای جنگجوی جنگل دارد. قاجار از ریشه کلمه قاچار است که در ترکی به معنای چابك است. پس از حمله مغول به ایران و میان‌رودان، قاجارها نیز به همراه چند طایفه ترکمان و تاتار دیگر به شام و آناتولی کوچیدند.

هنگامی که تیمور گورکانی به این نقطه تاخت، قبایل ترک بسیاری از جمله قاجارها و دیگر کوچندگان را به بند کشید و قصد بازگرداندن آنها به آسیای میانه را داشت. ولی آنها را به خواهش خواجه علی سیاه‌پوش - صوفی خانقاه صفوی - آزاد شدند که این موضوع باعث شیعه شدن و ارادت آنان به خاندان صفوی شد. پس از آن قاجارها یکی از سازندگان سپاه قزلباش شدند.

ایل قاجار ابتدا در شمال رود ارس ساکن بودند و در آن زمان بدلیل کمک‌های بزرگی که به دربار صفوی می‌نمودند، قدرت بیشتری یافتند و سپس شاه عباس یکم دسته‌ای از آنان به غرب استرآباد و دشت گرگان کوچاند تا به عنوان سدی در برابر حملات پیاپی قبایل ترکمن و ازبک عمل کنند. ایل قاجار در استرآباد به دو شاخه تقسیم شدند. شاخه بالای رود گرگان به یوخاری‌باش (بالادستی) و شاخه پایین رود گرگان به اشاقه‌باش (پایین دستی)معروف شدند. حکومت قاجاریه از ایل اشاقه‌باش تشکیل یافت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

گلباغی، (گلباخی) نام اتحادیۀ ایلی متشکل از گروهی از ایلات و طایفه‌های بزرگ و کوچک کرد شافعی مذهبِ، عمدتا ساکن در مناطقی از استان کردستان و کردستان عراق. ولی طوایفی از آنها نیز ساکن در استان کرمانشاه و استان لرستان می باشند.

پیشینه

در جنگ شاه طهماسب با ازبکان در سالهای ۱۵۲۴ تا ۱۵۷۶ میلادی، سران ایل گلباغی مردانه جنگیدند و از اینرو شاه ضمن قدردانی از آنان، بموجب فرمانی سرزمین بیلاور و همچنین سرپرستی چند طایفه را به آنان محول کرد و بپاس خدمات عباس آقا گلباغی، (سرکرده ایل) ایل را گلباغی نامیدند. پس از پیوستن طوایفی از سلیمانی ها، مادکی ها، کلهر ها ورمه زیاری ها به طوایف گلباغی، یک ایل متحد و بزرگ تشکیل شد. ایل گلباغی بتدریج بزرگ و ثروتمند شد.

کوچ اجباری ایل

در دوران رضاخان میر پنج از سال ۱۳۰۱ شمسی به بعد ایل گلباغی از کردستان به سایر نقاط ایران کوچانده می شوند. گلباغی ها را از کردستان به همدان و اصفهان و تا دورترین نقطه ای مانند یزد که در جلگه واقع شده است کوچ دادند و در طی این نقل و انتقال چنان بر آنها سخت گرفتند که به تپه ها و بلندیها پناه بردند و چندین ماه همچون یاغیان جنگیدند. هنگامی که سرانجام آنان را سرکوب کردند و کوچ دادند، عدة بیشماری از آنان نابود شده بودند. پس از استعفای رضاشاه، آنان به مساکن خود بازگشتند و از آن هنگام بسیاری از مردم ترک زبان که دولت آنان را در دهات گلباغی اسکان داده بود کردستان را ترک کردند. در همان زمان پس از استعفای رضاشاه، محمدرشیدخان بانه ایی به یاری عشایر اطراف سقز ارتش ایران را در دیواندره مورد تهاجم قرار داد. عشیرت گلباغی به یاری‌ ارتش شتافتند و لشکر محمد رشید خان به سختی شکست خورد. محمد رشید خان هم به تلافی دو نفر از خوانین گلباخی را که به اسارت گرفته بود در سقز کشت.

منابع

  • ایرج افشار سیستانی: مقدمه ای بر شناخت ایل ها و طوایف عشایری
  • سکندر امان اللهی: کوچ نشینی در ایران
  • عبدالرحمان شرفکندی. چیشتی مجیور. بهزاد خوشحالی
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایل کَلهُر یکی از شعب اصلی کرد ایران و از کهن‌ترین طوایف غرب ایران است.زیستگاه آنان در غرب ایران در استان کرمانشاه در شهرستانهای اسلام آباد غرب، گیلانغرب، بخشی از کرمانشاه، سرپل ذهاب، قصر شیرین، و شهرستان ایوان در استان ایلام می‌باشد، و از طرف مغرب به خاک کردستان عراق (مندلی و خانقین)، محدود می‌شود.

مسکن اولیه ی ایل کلهر همراه با گوران بزرگ در نواحی دامنه های شاهو قلعه ی پلنگان و دیگر نواحی این منطقه حضور داشته اند و در کردستان عراق نیز به طور سنتی در اطراف شهر زور خانقین کلار و دیگر نواحی گرمسیری جنوب کردستان عراق حضور داشته اند سپس طی یک سری حوادث و اتفاقات به جنوب شاهراه کرماشان ـ خانقین نقل مکان کرده و ساکن شده اند و مرکز اصلی ایل امروز در این جا می باشد ولی طوایف کلهر امروزه در تمام کردستان ایران و عراق به طور پراکنده و گاه متمرکز در تمام شهرهای کُردنشین ایران و عراق از جمله سقز، بوکان، مهاباد، ارومیه، ماکو، سنندج، ایلام، مهران و در عراق در سلیمانیه، کرکوک، کلار، حلبچه، نواحی گرمیان زندگی می کنند. اکنون قسمت اعظم ایل در استان کرماشان ساکن است.

حال با ذکر این نکته که مناطق کلهر نشین ) گیلانغرب، اسلام آباد، ایوانغرب، بخش هایی از سرپل ذهاب، سومار، نفت شهر، ماهیدشت، برخی نواحی کرماشان، قصرشیرین ( بخشی از مناطق کلهر زبان است که از بیجار در شمال تا مهران در جنوب و در شرق از کرماشان ماهیدشت تا خانقین در غرب را شامل می شود. زبان ایل کلهر کُردی با گویش کلهری است که خود به لهجه هایی تقسیم می شود. ایل کلهر در طول تاریخ خود مورد بغض و کینه ی کُردستیزان قرار گرفته است که می توان اقدامات سیاسی ـ نظامی را علیه ایل در سه دسته مورد بررسی قرار داد :

۱- تجزیه ایل کلهر و تبعید طوایف مختلف آن که از زمان ترکمنان و صفویه شروع شده و تا زمان قاجار ادامه داشته و طوایف زیادی از این ایل به نواحی خارج از کردستان از جمله قزوین، قم، سیستان، کرمان، شمال خراسان تایباد نواحی شمالی افغانستان، خوزستان، فارس، لرستان، گیلان، مازندران، گرگان و ... تبعید شده اند.

۲- اقدامات نظامی : که بارها و بارها توسط ارتش ایران و عثمانی مورد هجوم قرار گرفته و حکومت های خودمختار و مستقل مانند (حکومت ذوالفقارخان کلهر در بغداد در زمان صفویه ) سرنگون شده و از بین رفته است.

۳- تبعید و کشتن بزرگان ایل مانند کشته شدن ذوالفقار خان ... یا تبعید چندساله و زندانی شدن بزرگان مانند زندانی شدن خان منصور یا عباس خان که باعث فروپاشی قدرت ایل در زمان های خاصی شده است.

پیشینه

راولینسون درباره قدمت و موقعیت ایل کلهر میدارد: (کلهرها اگر قدیمی‌ترین ایل کردستان نباشند، به عنوان یکی از طوایف قدیمی منطقه شناخته شده اند.)

کتب قدیمی و سفرنامه‌های جهانگردان و روایتهای سنتی رایج در میان ایل کلهر این مدعا را به اثبات می رساند که، ایل کلهر در غرب ایران از جایگاه کهن و اصیلی برخوردار بوده است این قوم زمانی بر سرزمین بابل و روزگاری نیز بر بغداد مقر خلافت عباسیان و با نام سرزمین کلهرستان حاکمیت داشته اند.

کلهرها پیدایش و خاستگاه خود را شیراز ذکر می کنند و "آنان پارسیانی از استانهای جنوبی اند" . لذا احتمال دارد ایل کلهر از بازماندگان کردان پارس باشند. ایل کلهر در طول تاریخ نقش مهمی در تحولات کردستان، ایران و عثمانی داشته است .

ریشه نام

در علت نامگذاری این ایل اصیل با نام کلهر، باید در ساخت، ریشه و معنی آن دقیق شد لفظ کلهر با فتح کاف و ضم هاء از دو بخش «کل»و«هور» یا «هُر» تشکیل شده‌است. این کلمه که با تلفظ‌های متعدد در منابع آمده‌است از قبیل کلهور، کلهر و کلِر. در زبان محلی تلفظ سوم بیشتر رایج است.از همه آنها یک معنی به ذهن متبادر می‌شود.کَل به معنای آهوی کوهی نر می‌باشد واز خصوصیات آهوی کوهستان، همانا شجاعت و جنگندگی و جست وخیز فراوان آن است . قسمت دوم کلمه، هور یا هُر می‌باشد که در واژه نامه‌ها به معنای خورشید وآفتاب آمده‌است. از ویژگی‌های خورشید درخشندگی و سرعت و جذابیت می‌باشد.حال اگر به دنبال وجه شبه این دو کلمه کل و هور با مردمان ایل کلهر بگردیم باید نظری داشته باشیم به زیستگاه وقلمرو آنها یعنی دامنه‌ها و ارتفاعات پر فراز و نشیب زاگرس. مردمان این ایل در طول تاریخ با ناملایمات طبیعی دست و پنجه نرم کرده با شجاعت و جنگندگی همانند آهو و کل، کوه‌ها و صخره‌ها را در نوردیده ورام خواسته‌های خویش کرده‌اند ومهاجمانی که از صفحات غربی ایران قصد سوئی نسبت به کشورمان را داشته‌اند عقب رانده و آنها را به خاک مذلت نشانده‌اند. از طرفی اینها را به خاطرچهره‌های بشاش و جذاب و همچنین سرعت برق آسایی که درپیمودن کوه‌ها و گردنه‌های سخت‌گذر داشته‌اند، به خورشید که مظهر جذابیت است تشبیه کرده‌اند . قسمت دوم نام کلهر یعنی هر (هور) نیز احتمالاً از نام قوم هوری‌ها گرفته شده‌است.

برخی از منابع قوم کلهر را یهودی معرفی می‌نمایند. با توجه به اینکه کتاب‌های قدیمی و سفرنامه‌های جهانگردان و روایتهای سنتی رایج در میان ایل کلهر این ادعا را به اثبات می‌رساند که، ایل کلهر در غرب ایران از جایگاه کهن و اصیلی برخوردار بوده‌است این قوم زمانی بر بابل و روزگاری نیز بر بغداد مقر خلافت عباسیان و با نام سرزمین کلهرستان حاکمیت داشته‌اند.

کلهرها از زمان باستان تا کنون نامشان موجود بوده‌است ولی تا به حال کسی تاریخی جامع و منسجم و علمی درباره این قوم ننگاشته‌است. این قوم از روزگار شاه اسماعیل اول بنیان گذار دولت صفوی تاکنون با حکومتهای مرکزی ایران و برخی از دولت‌های دیگر ارتباط داشته‌است و همواره سخت‌ترین حوادث را تجربه نموده‌اند.

ایل کلهر در فتح مصر، شام، فلسطین و دفع تجاوز افغانهای هراتی و جلوگیری از تجاوزات پی در پی دولت عثمانی و اعراب به مرزهای غربی ایران و تأمین نیروهای مسلح نقش بسزایی داشته‌است. با شروع جنگهای ایران و عثمانی از زمان صفویان تا روزگار قاجاری عملکرد این ایل با سران آن در تاریخ جنگها و فتوحات ثبت و ضبط گردیده‌است.

عمادالدین دولتشاهی با آموختن الفبای اوستایی و ترجمه تازه‌ای از یشتها نکات جالبی از زوایای تاریک منطقه غریب ایران را روشن می‌کند. وی با ترجمه متن‌هایی از اوستا منطقه کردنشین غرب ایران از قصر شیرین تا ایلام و کرمانشاه و گیلانغرب و ایوان غرب و اسلام‌آباد که مرکز ایل کلهر هستند محل زنگی اقوام اسطوره‌ای ایران معرفی می‌کند. او با ریشه‌یابی واژه‌های اوستایی و تطبیق آنها با نام جای‌ها در این منطقه به این نتیجه می‌رسد که جای ایران اسطوره‌ای که در شاهنامه مطرح است غرب ایران امروزی است. دولتشاهی در کتاب جغرافیای غرب ایران یا کوههای ناشناخته اوستا، نام جای‌هایی مانند زواره‌کوه، هفت آشیان، زویری، مرِگ ، مانِشت، گواور، تجر، سروناو و غیره را که هم اکنون نیز به همان نام‌ها نامیده می‌شوند به اقوام اسطوره‌ای ایران (پیشدادیان و کیانیان) منتسب می‌کند. چون تمامی این جای‌ها در حوزه حضور گویش کلهری قرار دارند، بی ربط نیست اگر بگوییم ایل کلهر که از زمانهای دور در همین منطقه می‌زیسته‌است. ایل کلهر به زیرمجموعه هایی تقسیم می شود.

کلهرها از کهن‌ترین طوایف ایرانی هستند که در غرب ایران سکونت داشته‌اند که با انتساب نژاد خود به پهلوانان شاهنامه این پیوند را پاسدار بوده و اصولا ادامه این نسبت تداوم می‌یابد.

ایل کلهر همانطوری که امروزه هست، در گذشته نیز زادگاه بسیاری از دانشمندان و هنرمندان غرب ایران بوده‌است. در گذشته‌های دور فرهاد کوهکن مشهور به «فرای» را از خود دانسته‌اند. چنانکه صاحب شرفنامه می‌نویسد: نهنگ دریای محنت و پلنگ کوهسار مشقت، فرهاد که در زمان خسرو پرویز ظهور کرده از طایفه کلهر است این سخن روایت سینه به سینه آگاهان ایل را که جوانان کلهر بر قله‌های زاگرس آتش‌افروز جشنهای باستانی و حامل تندیس‌های هنری و مذهبی بر صخره‌های سخت‌گذر بوده‌اند را قوت می‌بخشد.

زیستگاه و وضعیت اجتماعی ایل کلهر

ایل کلهر از شمال به محدوده ایلهای کرند، گوران و گوران بان زرده، از ناحیه جنوب به حوزه حکومتی والی پشتکوه (استان ایلام کنونی)، از طرف مغرب به خاک کردستان عراق (مندلی و خانقین)، همچنین به قشلاق ایل سنجابی و قشلاق ایل کرند، از جانب مشرق به ییلاق ایل زنگنه و قسمتی از ییلاق ایل سنجابی (مایدشت) و در واقع جنوب شهر کرمانشاه، محدود می‌شود. ین کلهرستان افراد این ایل که در واقع بزرگ‌ترین ایل در غرب کشور محسوب می‌گردد. در شهرستانهای اسلام آباد، گیلانغرب، ایوان غرب و بخش‌هایی از :کرند، نفت شهر(نفت شاه سابق)، سومار، گهواره، ماهیدشت، ودر دهستان قلعه شاهین سرپل ذهاب و نصر آباد قصرشیرین و تمامی نواحی وحومه مکانهای یاد شده ساکن هستند.بنابر اسناد تاریخی زیادی در گذشته گیلانغرب مرکز اصلی ایل کلهر بوده‌است . البته پراکندگی مردمان ایل کلهر از مکانهای نامبرده فراتر است به طوری که تعداد زیادی از مردم شهر کرمانشاه از کلهرها هستند. مردمان این ایل در محدوده‌های نامبرده با توجه به این که اکثریت از طریق دامپروری امرار معاش می‌کرده‌اند جهت به دست آوردن علف چرا برای احشام و گوسفندان خود در فصول مختلف سال دست به کوچ وتغییر مکان می‌زده‌اند که این امر در بروز اختلاف بین آنها وسایر ایلات تأثیر مهمی داشته‌است. در تعیین حدود گرمسیر وسردسیر ایل کوه‌های قلاجهٔ ایوانغرب و سرکش در شمال گیلانغرب و حومه آن را می‌توان مرز به حساب آورد .یعنی جنوب این کوه‌ها گرمسیر وشمال آنها سردسیر کلهرها بوده‌است. در این مناطق (سردسیر و گرمسیر)گروهی از افراد ایل به صورت یکجانشین که معیشت آنها به طریق اقتصاد کشاورزی و دامپروری (به صورت محدود) تأمین می‌گردد.

با توجه به درگیری‌های منطقه‌ای، نا امنی راه‌ها و دخالتهای گاه و بیگاه حکمرانان کرمانشاه، و مشکلات طبعی این مردمان، کوچ به صورت دسته جمعی وگروهی صورت گرفته و در مکانهای سردسیر و گرمسیر در یک محل نزدیک به هم سکونت اختیار می‌کرده‌اند. البته طوایف تابعه ایل هر کدام دارای محدوده‌ای مشخص بوده‌اند که به همان نام طوایف نامگذاری شده‌اند.به گفته معمرین جایگاه هر ایل بیشتر با توافق ایلخان و کلانتر طایفه تعیین می‌شده‌است.

قلمرو ایل بستگی زیادی به قدرت ایلخان و نفوذ او در منطقه داشته‌است . در دوره مورد بحث که داودخان ایلخانی کلهر را بر عهده داشته‌است به دلیل نفوذ زیاد او ایل کلهر بیشترین قلمرو ایلی راداشته‌است . در دوره‌ای نفوذ داودخان تا آنجا بود که حکمران کرمانشاه بدون جلب نظر داودخان نمی‌توانست رؤسای دیگر ایلات را منصوب یا معزول نماید.

منابع

  • ایل کلهر در دوره مشروطیت، علیرضا گودرزی، انتشارات کرمانشاه ، ۱۳۸۱
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

شِکاک نام یکی از گروه‌های کوچ‌نشین کرد است که الان بیشتر حالت یکجانشینی پیدا کرده اند . این ایل بیشتر در شهرستان سلماس و مناطق شمالی شهرستان ارومیه در استان آذربایجان غربی ایران ساکن هستند و زبان مردم این ایل کردی کرمانجی است. از رئیسان معروف این ایل که نامش در تاریخ یاد شده اسماعیل‌آقا سمکو بود که در دژ چهریق نشیمن داشت.

خوراک‌های مردم ایل

خوراک مردم ایل شکاک به اقتضای دامپروری سابقشان بیشتر آمیخته‌ای است از گوشت و دیگر چیزها. معروفترین غذاهای گوشتی آنها ساوارا، کلَ دوُش، مِخْلُ، شُرْبا، بِرْیان، قَلیسِلْ، شاکبابْ، کفْتُ، پَردَپُلُو و خُرُش است.

ساوارا غذایی است از گوشت و بلغور و روغن، کلدوش از گوشت و سیب‌زمینی و لوبیا و سبزی و روغن و کشک، مخل از گوجه‌فرنگی و سیب‌زمینی و گوشت ومرغ و تخم‌مرغ و روغن، پردپلو از آرد و برنج و گوشت و آلوچه، قلسیل از گوشت بره و سیر ماست و روغن خُرش از گوشت و بادمجان و لوبیا و سیب‌زمینی و گوجه‌فرنگی.

خوراک بریان بره‌ای است که در شکمش برنج و لپه و کره می‌گذارند و آن را روی تخته‌سنگی که داخل تنور گذاشته‌اند می‌گذارند تا خوب سرخ شود، کفت کوفته تبریزی و شاکباب و شربا به ترتیب کباب شامی و آبگوشت است. خوراک‌های غیر گوشتی آنها نیز عبارت‌اند از گرار (آش)، تاوَ (نیمرو)، لالَ پِتْک (خاگینه).

منبع

  • گاهنامهٔ هنر و مردم: شهریار افشار، بیژن. ایل شکاک. دوره ۴، شمارهٔ ۴۴ (خرداد ۱۳۴۵
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 9:21 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1390ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

شاهسَوَن نام تعدادی از گروه های ایلی است که در بخش هایی از شمال غرب ایران بویژه دشت مغان و اردبیل و نواحی خرقان و خمسه، واقع در میان زنجان و تهران به سر میبرند. شواهد موجود بیانگر آن است که اگر نه همه، دست کم تعدادی از این گروه ها از دشت مغان به خرقان و خمسه کوچیده اند.

خاستگاه ایل شاهسون

با وجود اسناد نسبتا فراوانی که راجع به تاریخ شاهسون‌ها وجود دارد، منشا پیدایش شاهسون‌ها و ایل شاهسون هنوز در پرده‌ی ابهام قرار دارد. گمان میرود ایل شاهسون مجموعه‌ای از گروه‌های قبایلی باشند که حدودا بین قرن شانزدهم و هیجدهم به صورت اتحادی ای گردهم آمدند. در قرن حاضر درباره‌ی منشا پیدایش شاهسون‌ها سه روایت متفاوت وجود دارد. از جمله این روایات از جانب سرجان ملکم است با این شرح که می‌گوید:

شاه عباس اول از همان آغاز سلطنت ناگزیر به مقابله با زیاده طلبی امیران بزرگ قبایل قزلباش برخاست. وی بدین منظور، برخی از سران قزلباش را به خاک هلاکت نشاند و برای مقابله با طغیان قبایل قزلباش قبیله‌ای تاسیس نمود و آن را شاهسون یعنی دوستدار شاه نامید و از همه مردان قبایل خواست تا به عنوان عضوی از این قبیله ثبت نام نمایند. شاه این قبیله را به عنوان فداییان و سرسپردگان خاندانش در نظر گرفت و با حمایت ویژه‌ای که از این قبیله به عمل آورد، آن را از دیگران متمایز و بر جسته ساخت.

ولادیمیر مینورسکی در مقاله ای با عنوان "شاهسون" که در دایره‌المعارف اسلامی درج گردیده است، خاطر نشان می‌کند که اسناد و شواهد موجود روایت مالکم را تا حدی مغشوش ساخته است زیرا منابع تاریخی عصر صفوی ما را به این حقیقت که شاه عباس اول قبیله‌ای را ایجاد نموده و آنرا شاهسون نامیده باشد رهنمون نمی‌سازد.

روایت شاهسون‌ها متفاوت با روایت مالکم است. اما در تضاد با آن نیست و تنها در جزئیات اختلاف وجود دارد. شاهسون‌ها نیز مهاجرت اجدادشان را ار آناتولی تائید نموده‌اند. روایت رسمی و مورد قبول افراد ایل که در نوشته‌های مربوط به ایل شاهسون نیز منعکس گردیده، در قرن حاضر الویت یافته است. به اعتقاد شاهسون‌ها ایل شاهسون از سی و دو طایفه با موقعیتی برابر تشکیل شده است. شاهسون‌ها مدعی هستند که آنان هیچ وقت تحت امر یک رئیس ارشد نبوده‌اند.. مطابق نظریه‌های رایج، شاهسون‌ها در زمان صفویه در مغان به سر می برده‌اند. اما در مورد بومی بودن و یا مهاجر بودن آن‌ها به منطقه و در صورت پذیرش مهاجرت، بر سر زمان مهاجرت اختلاف دیدگاه وجود دارد.

با توجه به روایات و سندیت های تاریخی موجود ، اتحادیه ایل شاهسون از چند طایفه شامل بومیان دشت مغان(احتمالا آلان ها ) و مهاجرینی مانند اعقاب طوایف افشار و طوایف شاملو (مهاجر از آناتولی) و برخی از قبایل قزلباش و غزهای ترک نژاد آسیای میانه) تشکیل یافته باشد که تحت یک اتحادیه سیاسی، نظامی و اجتماعی خاص با زبان رسمی ترکی برای افراد ایل، گرد هم آمده اند و در سده های ۱۶ ۱۸ میلادی نقش سیاسی و نظامی پر رنگی را در تاریخ منطقه و حتی ایران داشته اند.

پیشینه تاریخی شاهسون ها

از زمان های بسیار قدیم اقوامی در سرزمین مغان سکنی گزیده اند که ایرانیان به ایشان آلان یا آلانی گفته اند و این کلمه را در زبان اروپایی قدیم مخصوصا در یونانی آلبان و سرزمین آن ها را آلبانیا ضبط کرده اند. در زمان های بعد آران را شامل سرزمینی که در میان شروان و آذربایجان ایران بوده است می دانستند. به طور کلی نام آلان ها از آغاز قرن اول میلادی در تاریخ ذکر شده است.

مرحوم سعید نفیسی نام قدیمی مغان را آموکان میداند، او در بخش معرفی سرزمین آلانیان و مردم آن دیار مینویسد :

پای تازیان در سرزمین آران در خلافت عثمان بن عفان (۳۵-۲۳ هجری) باز شد. پیش از این خاندانی از آلانیان در این سرزمین پادشاهی داشتند که منقرض شده بودند ود. این خاندان را در این دوره آلانشاه و یا ایرانشاه خوانده اند. منطقه مغان نیز در این دوره به عنوان منطقه ای مستقل و تحت فرمانروای خاندان آموکان شاه اداره می شده است. آموکان نام کهن موقان (مغان) است که اکنون به غلط موغان یا مغان نوشته میشود.

حاج زین العابدین شیروانی در کتاب " بستان السیاحه" در مورد موقعیت مغان چنین مینویسد :

بعضی او را به واو نویسند. ولایتی است مشهور و دیاریست مذکور، مشتمل است بر بلاد قدیم و نواحی عظیمه و مراتع دلکش و موضع بسیار خوش از اقلیم پنجم و هوایش خرم و محدود است از شمال به ولایت شیروان و از جنوب به ملک آذربایجان و از شرق به ارض تالش و از مغرب به گرجستان .

امروزه، مردم محلی و بومی منطقه به خصوص شاهسون ها، مغان را آران یا گرمسیری می‌گویند.

مهاجرت چادرنشینان ترک به مغان و آذربایجان

ظهور ترکان در منطقه شرقی آذربایجان به مهاجرت گروهی از ترکان غز که نخستین هسته ترک را در آذربایجان تشکیل میدهند، مربوط می شود. ترکان غز که بیشتر در مناطق شرقی دریای مازندران ساکن بودند برای اولین بار در سال 396 ه.ق به خراسان روی آوردند.

سلطان محمود غزنوی که خود از سلاطين بزرگ ترک بود در سال 426 ه.ق (1025م) به فرارود (ماوراءالنهر) لشکر کشید و ارسلان اسرائیل را دستگیر کرد. پس ار آن اتباع سابق ارسلان به این ادعا که از جور و ستم امرای خود در زحمت بودند، از سلطان محمود تقاضا نمودند تا به آنان اجازه دهد در شمال خراسان مسکن کنند و حفاظت از آن نواحی را به عهده گیرن. سلطان محمود از این رو اجازه داد تا چهار هزار خانوار ترکمن (سلجوقیان و گروه های چادرنشین غز) از جیحون بگذرد و در نزدیک فراوه، سرخس و ابیورد سکونت نمایند.

این قوم در زمان سلطنت جانشینان سلطان محمود سر به طغیان برداشته و برای پیدا کردن اقامتگاه بهتر وسیع تر به شمال غرب ایران سرازیر شده و خود را به حوالی کوه سبلان رسانیدند. عده زیادی از آنان در اردبیل و دشت مغان و مجاور آن اقامت گزیدند و موجب ترویج زبان ترکی بین اهالی ساکن آذربایجان شدند که امروزه ما آن را زبان تركي آذری می گوییم.

صفویه و شاهسون

در اواخر قرن شانزدهم میلادی پس از این که بیشتر تیره های سنی و شیعه خود را از زیر سلطه ظالمانه امپراطوری عثمانی نجات بخشیده و به ایران پناهنده شدند ، یون سور پاشا هم به منظور کسب اجازه در مورد آوردن قبیله اش به ایران به نزد شاه عباس آمده مه مورد موافقت شاه عباس قرار گرفت و شاه عباس به آن ها آزادی انتخاب محل داد که این قبایل، دشت مغان (مرکز ایل شاهسون امروزی ) را انتخاب کردند. شاه عباس به آنان نام شاهسون داد و از این مقطع ایل شاهسون با ورود طوایف آناتولیلایی گسترش می یابد. یون سور پاشا ابتدا دارای مذهب سنی بود ولی بعد ها تغییر مذهب داده و به مذهب شیعه گرایید. پس از مرگ یون سور پاشا، شش فرزندش سرزمینی را که او تحت اختیار داشت بین خود تقسیم کردند. احتمالا یون سور پاشا را میتوان پیشگام و از سردودمان های اصلی ایل شاهسون امروزی دانست. از این تاریخ طرفداران شاه عباس به عنوان شاهسون درمی آیند و بعدها به شعبات دیگری به شرح زیر تقسیم می شوند :

الف) شاهسون های آذربایجان

شاهسون‌های اردبیل (از مراتع ییلاقی بلندی‌های ارسباران استفاده می‌کنند)

شاهسون‌های مشکین‌شهر ( از مراتع ییلاقی بلندی‌های مشکین‌شهر استفاده می‌کنند)

ب)شاهسون‌های خرقان، خمسه، استان مرکزی، قم و تهران

ایل بزرگ شاهسون‌ بغدادی ( در زمان نادرشاه از مناطق شمالی عراق به خراسان کوچ داده شدند سپس به شیراز رفتند)

ایل بزرگ شاهسون اینانلو (بخش اعظم آن از شیراز به استان مرکزی، قزوین و بخش‌های شمالی اراک کوچانده شدند)

قاجاریه و شاهسون

شاهان قاجار نیز مانند سلاله ماقبل خود از قدرت نظامی عشایر برای ایجاد ثبات و تحکیم سیاسی خود و فشار مالیاتی بر طبقات تهیدست استفاده میکردند. در اوایل تاسیس حکومت قاجاریه طی لشکر کشی های آقامحمد خان به ایروان و تفلیس، فعالیت های زیادی در قلمرو شاهسون به وقوع پیوست، خصوصا موقع لشکرکشی عباس میرزا علیه روس ها، کوچ نشین های شاهسون در طی حوادثی که منجر به نبرد مصیبت بار اصلاندوز شد سهم بسزایی را به عهده داشتند. بر طبق قرارداد گلستان که در سال 1813 میلادی بین ایران و روسیه منعقد گردید، روس های در منطقه تالش و بخش های شمالی مغان ساکن شدند و این امر باعث تهدید سرزمین های قشلاقی شاهسون گردید. در دومین جنگ ایران و روس در سال 1826 م ایل شاهسون به نفع هر دو طرف وارد محاربه شدند . ظاهرا شاهسونان شمال مغان در پشتیبانی روس ها و شاهسونان جنوب به اتفاق قبایل افشار به حمایت از سپاه عباس میرزا میجنگیدند.بر اساس قرارداد ترکمن چای به سال 1828 میلادی مرزهای ایران از سمت شمال محدود و به شکل امروزی درآمد و در نتیجه قسمت بزرگی از منطقه قشلاقی شاهسون نیز از بین رفت.

زبان شاهسونی

زبان شاهسونی زبانی ترکی، تاتی، تالشی و کردی است. این گویش‌ها و زبان‌ها از خانواده زبان پهلوی هستند و اما آذری شباهت بسیاری به زبان ترکی دارد در عین حال بعضی از کلمه‌های که در ترکی عثمانی وجود ندارد در آذری هست، مانند خ که زبان ترکی آنادولی از آن برخوردار نیست. تفاوت این دو زبان در نحوه تلفظ و کتابت برخی کلمات، اصطلاحات و افعال است.

ساختار اجتماعی ایل شاهسون

هرم سازمان تولیدی ایل شاهسون از خانوار آغاز و به تیره و طایفه ختم میشود. در گذشته ریاست طوایف را خان ها به عهده داشتند که امروز از مزایای اجتماعی-اقتصادی و سیاسی شایانی برخوردار بودند ولی قدرت آن ها در برابر خوانین ایلیاتی سایر عشایر مانند قشقایی بسیار ناچیز بود. در راس هر رده کوچک نیز مسؤلی قرار داشت که آق سقل نامیده می شد.

خصوصیات اجتماعی ایل شاهسون

مسکن

شاهسون ها به مجموعه چند آلاچیق و کومه ای که در یک نقطه برپا شده باشد ، اوبه میگویند. محلی که اوبه در آن قرار گرفته و یا به جایی که چادرها در آنجا برافراشته میشوند یورد اطلاق می گردد. مشخصه اصلی یورد سنگ چین های هلالی شکل(قوسی) است که به موقع استقرار اولین آلاچیق یا کومه در آنجا، برای گذاشتن فارماش (جا رختخوابی پشمی)و سایر اسباب و اثاث چیده شده و چوب های چادرها به این فاصله تقریبی یک متر خارج از این سنگ چین هلالی چیده میشوند. سبب اصلی چیدن این سنگ ها به خاطر مصون نگهداشتن اسباب و اثاث پشمین از تماس با کف زمین جلوگیری از نفوذ نم و رطوبت به داخل آنهاست. معمولا هر فرد عشایر تا آخر عمر به خاطر دارد که در کدام یورد به دنیا آمده است. همچنین هر کدام از این یوردها دارای القاب یا عناوین قراردادی به خصوص هستند که ممکن است برخی از اسامس یادآور یک جریان تاریخی و یا واقعه و پیشامدی نیز باشد.به دلیل اینکه در مقایسه با سایر مناطق عشایری ایران هر دو ناحیه سردسیر و گرم سیر شاهسون ، (تابستان ییلاق و زمستان قشلاق) آب و هوای سردی دارند به همین خاطر عشایر شاهسون به تجربه دریافته اند از چادری استفاده نمایند که حتی المقدور بیشترین هماهنگی را با شرایط محیطی داشته باشد.

آلاچیق و کومه

آلاچیق و کومه مسکن اصلی عشایر شاهسون در ییلاق می باشد. آلاچیق یکی از مشخصات و نشانه های عشایر شاهسون است که چادر نیمکره ای شکل میباشد و کومه چادر دالانی شکل دارد و معمولا از آلاچیق کوچک تر است و از جنس خشنی و با آلاچیق که با دقت و مهارت و ظرافت درست می شود قابل مقایسه نمی باشد.آلاچیق همیشه با کومه همراه می باشد.

پوشاک

امروزه پوشاک مردان و زنان شاهسون همانند پوشاک روستائیان اطراف منطقه می باشد و هرگونه تغییر و تحولی در نوع یا شکل لباس روستائیان بوجود آمه است در ترکیب و نوع لباس عشایر شاهسون نیز این تغییرات مشاهده شده است. در زمان های قدیم مردان و زنان منطقه دارای لباس مخصوص بوده اند که امروزه حتی در دور افتاده ترین نقطه آذربایجان و دیگر نقاط نیز هیچ اثری از آن پوشش دیده نمی شود. زنان شاهسون(البته برخی بخصوص زنان سالخورده) تا حدودی بافت سنتی پوشاک خود را حفظ کرده و در مواردی نیز هیچ الگو یا ترکیب جدیدی را دربافت سنتی لباس خود راه نداده اند

پوشاک زنان شاهسون شامل 9 تکه است که عبارتند از :

  • کوینک (پیراهن)
  • تومان (تنبان یا دامن شلیته ای)
  • یایلیق (روسری)
  • آلین یایلیقی (چارقدی که از روی یایلیق و برای نگهداشتن آن از بالای پیشانی بسته میشود)
  • آرخچین(عرقچین)
  • یل(نیم تنه ساده ای که زمستان ها روی جلیقه پوشیده می شود.)
  • جوراب
  • جلقا(جلیقه بی آستین)
  • باشماق (کفش)

صنایع دستی

در مطالعه اقتصادی عشایر شاهسون صنایع دستی بعد از فعالیت های دامداری و کشاورزی قرار میگیرد. زندگی کوچ نشینی که بر پایه پرورش دام و تولید فرآورده های دامی بویژه گوسفند و بز استوار است امکان تهیه مواد اولیه برای تولید دست بافت های مختلف را با بکارگیری سلیقه و هنر خلاقه زنان شاهسونی فراهم نموده است.

از جمله صنایع دستی تولیدی توسط زنان عشایر شاهسون عبارتند از : قالی و قالیچه -گلیم، زیلو، جاجیم و خورجین - پلاس (چادر) - چوقا یا برک - کلاه - دستکش - جوراب - گیوه - پاپوش - حصیر - مفرش - نمک دان و ....

ورنی از جمله صنایع دستی مختص زنان ایل شاهسون است که جنس آن از پشم بوده و در طرح های گوناگونی که هر یک از نقش های آن گویای پیامی است که زنان عشایری از طبیعت پیرامون خویش الهام می گیرند، چشم هر بیننده خوش ذوقی را خیره میکند.خصوصیات ویژه ورنی سبک بافت آن می باشد.

از جمله دیگر صنایع دستی ایل شاهسون باستریخ است که نوار بافته شده از پشم با کرک بز می باشد و علاوه بر تزئین داخل آلاچیق، برای استحکام چوب های آلاچیق مورد استفاده قرار می گیرد.

آیین های مرسوم در نزد مردمان ایل شاهسون

  • مراسم عید نوروز و جهارشنبه سوری

عید نوروز و چهارشنبه سوری از شادترین روزهای شاهسون هاست . شب چهارشنبه سوری آجیل گوناگون از نخودچی و گندم بوداده و غیره درست می کنند، آتش بر می افروزند و بچه ها از روی آن می پرند و صبح روز چهارشنبه آب تنی می کنند . در عید نوروز تخم مرغ رنگ میکنند و به دید و بازدید می روند و تخم مرغ ها را بین بچه ها پخش می کنند و آخر سر نیز همگی جمع شده و به خانه آق سقل و یا رئیس طایفه می روند. آن ها معتقدند که به هنگام تحویل سال، یک لحظه آب های روان از حرکت باز می ماند و درختان سر خود را به زمین میگذارند.

  • مراسم خواستگاری و عروسی

در خواستگاری دو نفر ریش سفید از خانواده داماد به چادر پدر عروس رفته و عهد و پیمان می بندند که خیلی به آن اهمیت می دهند. پس از خوردن شیرینی و بلافاصله پس از موافقت و عهد و پیمان در خواستگاری، خانواده داماد به محل عروسی رفته و یک روسری کلاغی، گردن بند، آئینه وشیرینی همراه میبرند. ممکن است جشن عروسی تا بیست روز طول بکشد. در طول این مدت مهمانی ها برگزار می شود و در روز آخر هر مهمانی، مبلغی به عنوان طویانه (پول شیرینی) به صاحبخانه می پردازند.

  • مهمان نوازی

مهمان نوازی عشایر شاهسون مشهور است. بسیار دیده شده است که آن ها حتی زورگویی مهمان را قبول کرده اند. مدت توقف در خانه آن ها هر قدر طولانی باشد ارزش و منزلتش بیشتر می شود. اگر مدت این توقف به دو سه سالس برسد، موقع رفتن او را یکی از اعضای اصلی خانواده به شمار می آورند و از وسایل و لوازم خانه و نیز از پول و دارایی خود سهمی به میهمان می دهند.

  • موسیقی سنتی و عاشیق لار

عاشیق لار یا نوازندگان محلی را عشایر شاهسون دوست دارند و در تمام جشن ها و مراسم از وجود آن ها استفاده می کنند. اشعار عاشیق ها بیشتر حماسی و عاشقانه و یا در وصف مردانگی و شرافت و وطن پرستی است. عاشیق ها این اشعار را همراه با ساز مخصوص شاهسونی به نام چگور می خوانند.

  • پهلوانان افسانه ای

در نقل قول ها و ادبیات حماسی، از پهلوانان افسانه ای رستم ، کور اوغلی و نبی را میشناسند و داستان های پهلوانی آن ها را نقل می کنند. نیروی رستم را هدیه خدا می دانند ولی از دلاوری های نبی و کوراوغلی هم لذت می برند و از شعر هایی که عاشیق ها درباره آن ها می خوانند خوششان می آید.

  • احترام خورشید و آتش

عشایر شاهسون به خورشید احترام میگذارند و به آن سوگند می خورند. آتش را نیز مقدس می شمارند و به نام اجاق به آن قسم می خورند. به نور چراغ نیز سوگند می خورند و از ریختن اب بر روی آتش احتراز می جویند و اگر آب روی آتش ریخته شد و آن را خاموش کرد سه بار بسم ا.. میگویند. نان و برنج را نیز محترم شمرده و از ریختن آن ها به زیر پا خود داری می کنند. اگر باران بیش از حد معمول و سیل آسا ببارد، دوغ به خاک نیریزند تا باران قطع شود.

منابع

  • ریچارد تاپر. تاریخ سیاسی اجتماعی شاهسون های مغان . ترجمه حسن اسدی. نشر اختران 1384
  • دکتر عزیزی، پروانه. بررسی ساختار اجتماعی- اقتصادی ایل شاهسون.نشر قومس ۱۳۸۷
  • دانشنامه ایران و اسلام، زیر نظر احسان یار شاطر. بنگاه ترجمه و نشر کتاب - جلد اول . سال ۱۳۶۵
  • نفیسی، سعید . تاریخ اجتماعی ایران - دانشگاه تهران. سال ۱۳۴۲
  • شیروانی، حاج زین العابدین. بستان السیاحه . نشر ابن سینا. جلد اول
  • افشار سیستانی، ایرج. ایل ها - چادرنشینان و طوایف عشایری ایران. جلد اول . نشر مولف 1366
  • مجله بررسی تاریخی .سال سوم، شماره 5
  • شاهسوند بغدادی، پریچهره. بررسی مسائل اجتماعی-اقتصادی و سیاسی ایل شاهسون. نشر سازمان امور عشایر ایران 1370
  • رضوی، مرتضی. کلیاتی از شرایط اقلیمی و وضع اجتماعی-اقتصادی دشت مغان - وزارت کشاورزی. 1349
+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

شاهسون بغدادی از ايلات اطراف تهران، ساوه، زرند و قزوين بوده‌اند كه ييلاق‌شان خلجستان و فراهان و قشلاق‌شان ساوه و زرند بوده‌است و در اطراف قزوين به سی طايفه منقسم می‌شدند و چادر نشين بودند.

ايل شاهسون بغدادی یکی از اقوام بزرگ و تأثیرگذار ایرانی است. اين ايل نقش و تاثير سياسی و اجتماعی بسيار مهمی در دوره‌های تاريخی ايران به ويژه دوره‌های؛ قراقویونلوها، آق‌قویونلوها، صفوی، افشار، زند، قاجار و پهلوی داشته است. از آن جایی که در کتاب‌های تاریخ، درباره‌ی سرگذشت و تأثیر ایل شاهسون بغدادی، بسيار كم گفته شده یا اندک اشاره‌ای شده است، مردم، حتی پژوهشگران شناخت جامعی از این قوم بزرگ و تاثیرگذار ایرانی ندارند، از سوی دیگر نسل جدید و امروزی ایل شاهسون بغدادی که سال‌های زيادی است شهرنشین‌های ساکن تهران، قم، ساوه، همدان، قزوين و ديگر نقاط ايران هستند از پیشینه‌ی خود آگاهی چندانی ندارند. گفتنی است به علت نوع زندگی و مهاجرت‌های تاريخی ایل شاهسون بغدادی شماری از افراد اين ایل اكنون در تركيه، عراق و ديگر كشورهای همسايه زندگی می‌كنند.

ايل شاهسون

ایل شاهسون یک اتحادیه‌ی میان طایفه‌هاست که در زمان شاه عباس صفوی از ادغام شماری از تیره‌های قزلباش و به منظور تضعیف سرکردگان قزلباش ایجاد شد. شاهسون (یا به لهجه‌ی خودشان شَسَوَن) به زبان ترکی به معنای دوستدار شاه‌ است. نویسندگان تاریخ‌ها و سفرنامه‌ها در این قول معتقدند که شاه‌عباس بزرگ برای کاستن نفوذ و نیروی حکمرانان سی‌ودو طایفه‌ی قزلباش که درآن روزگار تمشیت و اداره‌ی همه‌ی امور مملکت را در دست داشتند و قدرتی بزرگ و خودکامه در برابر پادشاه به شمار می‌آمدند به ایجاد سپاهی مجهز و منظم در یک‌دسته‌ی پیاده‌ی تفنگدار و یکدسته‌ی سواره همت کرد.

در ظاهر، بهانه‌ی‌ آن پادشاه از تشکیل و تجهیز این قشون پدیدآوردن نیرویی رزم‌آور و ورزیده در برابر قوای «ینی چری» دولت عثمانی بود اما هدف واقعی و پنهانی وی مقابله با امرای خودسر و نافرمان قزلباش و از میان برداشتن قدرت و اعتبار ایشان به شمار می‌آمد.

ایل بزرگ شاهسون در منطقه‌های گوناگون ایران و كشورهای همسايه‌ی ايران، همچون تركيه و عراق استقرار یافته‌اند و در قرن اخیر بیشتر آنان شهرنشین شده‌اند.

ايل شاهسون بغدادی

ایل شاهسون بغدادی از شاخه های اصلی و بزرگ ایل شاهسون و یکی از ایل‌های بزرگ ایران است. این ایل از دو شعبه‌ی "لک" و "آرخلو" و بیست و نه طایفه و دویست و بیست تیره و چند صد زیرتیره تشکیل می‌شود. هسته‌ی نخستین ایل شاهسون بغدادی را نادرشاه‌افشار در سال 46ـ 1145هجری قمری، هنگام نبرد با عثمانیان از نواحی مجاور کرکوک به خراسان کوچاند. علت معروف شدن ایل مزبور به "شاهسون ‌بغدادی" هم از این رو بوده است. طایفه‌ها و تیره‌های گوناگونی از این ایل در منطقه‌های مختلف ایران، عراق، ترکیه و سوریه پراکنده شده‌اند. بدنه‌ی اصلی ایل بغدادی پس از انتقال به خراسان با وقوع قتل نادرشاه به نواحی فارس مهاجرت کرد و در اوایل حکومت قاجار در مناطق ساوه، قزوین، همدان و نواحی مجاور استقرار یافت و رشته کوه خرقان طی حکمی رسمی به عنوان محل یورت طایفه‌های آن تعیین شد. ساوه، تفرش، قم، همدان، ملایر، زنجان، قزوین، کرج، شهریار، ورامین، تهران و مناطقی از کردستان و کرمانشاهان از دوران ناصرالدین‌شاه تا کنون مناطق اسکان و استقرار این ایل بوده است.

درباره‌ ايل شاهسون بغدادی

ایل شاهسون بغدادی که در حال حاضر به جز چند صد خانوار که زندگی عشایری دارند، بقیه در تهران، ساوه، قم، ورامین، شهریار، همدان، ملایر، زنجان، قزوین، کرج و سایر نقاط ايران اسکان پیدا کرده‌اند، از 29 طایفه، 220تیره، و صدها گوبک تشکیل می‌شوند. هسته‌ی اولیه ایشان در حمله نخست نادر به بغداد در سال 1145 هـ. ق. از نواحی مجاور کرکوک به خراسان کوچانیده شد، که پس از مرگ نادرشاه به شیراز رفت، و بعد از مرگ کریم خان زند به وسیله‌ی آقامحمدخان قاجار در حوزه‌ی ساوه و کوه‌های خرقان استقرار پیدا کرد. امور سیاسی ایل به دست رئیس، ایل بیگیان یا ایل بیگی، کدخدایان، و ریش سفیدان بوده است. ریاست ایل، که گاهی مستقل و گاهی با حکومت زرند و ساوه بوده، همیشه توسط حکومت مرکزی به عنوان نانخانه به اشخاص مورد نظر حکومت وقت داده می‌شده است. اما ایل بیگیان یا ایل بیگی به عنوان پل ارتباطی با ایل و دستگاه حکومتی، فرمان خود را از شاه وقت دریافت می کرده‌اند. در زمان قاجاریه ایل شاهسون بغدادی دارای سه ایل بیگی (لک - آرخلو - کلوند) بوده است. منصب ایل بیگی بیشتر موروثی بوده است، اما موارد استثناء نیز ملاحظه می‌شود. کدخدایان نیز، که در راس طوایف بوده‌اند، غالبا منصب موروثی داشته‌اند. اما در این موارد هم موارد استثناء کم نیست. ریش سفیدان در راس تیره و در میان "اوبه" که بیشتر یک واحد اقتصادی است تا سیاسی، وجود داشته‌اند و مقامشان الزاما موروثی نبوده است. عشایر بغدادی را دولت از سال 1307 شمسی به اسکان دائم و تخته قاپو فرا می‌خواند، اما تا سال 1315 طول می‌کشد تا قسمت اعظم ایل اسکان پیدا کنند. بعد از شهریور 1320 مجددا بسیاری از بغدادی‌ها به ییلاق و قشلاق می‌پردازند، و محمدعلی‌خان صمصامی با دریافت حکم ریاست ایل از فرمانداری ساوه تا سال 1336 سعی خود را بر تشکل مجدد عشایر شاهسون بغدادی مصروف می‌دارد. اما اختلافات داخلی و درگیری‌های خارجی با خوانین محلی، و تاثیرات ناشی از سقوط مصدق در ترکیب گروه‌های قدرت، و غیره موجب از کف رفتن ییلاقات متعلق به ایل و اسکان عشایر بغدادی می‌شود.

پیشینه‌ی تاریخی ایل شاهسون بغدادی

درباره‌ی شاهسون‌های بغدادی و پيشينه‌ تاريخی آن‌ها مينورسكس و هنری فيلد مطالبی نوشته‌اند. مينورسكی معتقد است كه اين‌ها در زمان شاه عباس اول از شيراز به ناحيه ساوه آمده‌اند. هنری فيلد می‌نويسد: "...اعتقاد بر اين است كه شاهسون‌های بغدادی در خلال عصر صفوی مهاجرت كرده و در نزديكي بغداد مسكن گرفته‌اند و در زمان نادرشاه از آن‌جا به شيراز برگشته‌اند. در زمان كريم خان زند جای ثابت و مشخص نداشته‌اند، تا اين كه به آقامحمدخان قاجار پيوسته‌اند و او ايشان را در زيستگاه كنونی‌شان مستقر ساخته است."

اين كه هنری فيلد از مهاجرت شاهسون‌های بغدادی در دوران صفوی به نزديكی بغداد سخن می‌گويد، با توجه به سياست جابجايی ايلات و عشاير آن زمان ممكن است صحيح باشد. اما رديابی اين امر در منابع آن دوران برای نويسنده اين مقاله ميسر نگرديده است. متاسفانه هيچ‌كدام از محققين دانشمند قول خود را مستند به مرجع موثقی نكرده‌اند.

مرحوم فتح السلطان- علی‌اكبرخان قرابيگلو- از عمويش ايمانعلی خان نقل می‌كرد كه هفتاد طايفه‌ی لك و آرخلو در مرز عثمانی سرحددار ايران بوده‌اند كه توسط نادرشاه به خراسان كوچانيده شده‌اند. پس از مرگ نادرشاه به شيراز آمده‌اند و پس از مرگ كريم خان توسط آقامحمدخان قاجار در منطقه ساوه استقرار پيدا كرده‌اند. شواهد چندی وجود دارد كه نظر خود شاهسون‌های بغدادی را مقرون به واقع نشان می‌دهد:

الف - وجود چنين باوری كه نادرشاه آن‌ها را به خراسان كوچانيده است. ب- وجود ترانه‌هايی كه در آن‌ها مسير احتمالی مهاجرت اينان (تبريز، خراسان، شيراز، و مناطق آخرين محل استقرار) اشاره شده است.

ج- اين كه در منابع تاريخی معاصر نادر از انتقال ايلات و عشاير از نواحی ذهاب و كركوك به خراسان سخن رفته است. به طوری كه محمد كاظم در ذيل وقايع حمله‌ی نخست نادر به بغداد می‌نويسد كه وی از منطقه‌ی ذهاب " ...جماعت قرابيات و زنگنه و باجلان را كوچ داده، روانه ديار خراسان نمود كه رفته در محال دارالسلطنه هرات سكنا نمايند... و به قدر چهار-پنج هزار نفر از آن جماعت ملازم گرفته مامور ركاب گردانيد."

ميرزا مهدی خان استرآبادی نيز در ذيل وقايع نخستين حمله نادر به بغداد از كوچانيده شدن گروهی از طايفه از بغداد به خراسان سخن می‌گويد. وی می‌نويسد:"... دوهزار نفر از طايفه بيات كه در هشت فرسخي كركوك سكنی داشتند، كوچانيده روانه خراسان ساختند.

د- وجود جماعت شاهسون در نواحی كركوك :در سياحت‌نامه‌ی حدود محمد خورشيد پاشا عضو كميسيون تعيين حدود ايران و عثمانی – به وجود سی خانوار چادرنشين «شَهسَوَن» (افراد ايل شاهسون بغدادی نيز خود را شَسَوَن می‌نامند) در دوز خورماتو به سال 1264 هـ.ق. اشاره شده است.

ه - امكان رديابی برخی از طوايف مهم ايل شاهسون بغدادی در سابقه تاريخی مناطق شرق و جنوب تركيه، شرق و شمال سوريه، و شمال عراق.

لک: عباس عزاوی می‌نويسد كه لك‌ها از قبايل ايرانی هستند كه در شمال و جنوب عراق پراكنده‌اند و در بخش مندلی تابع قبيله قراالوس بوده‌اند.

در مورد لك‌های تابع قبيله‌ی قراالوس نكته‌ی جالب توجه در اين‌جاست كه اينان در سال 1120هـ.ق.(يعنی در حدود 25سال قبل از كوچ احتمالی ايل بغدادی به خراسان) ترك زبان و شيعه مذهب بوده‌اند.

پيش‌تر از اين تاريخ، اسكندر بيك تركمان نيز ذيل وقايع سال 1034 هـ.ق. -حمله شاه عباس به بغداد- از قلعه‌ی لك بغداد(قلعه زهاب) واقع در نزديكي قلعه‌ مندلی، و پيوستن دارنده‌ی آن -حاجی بيک لک- به شاه عباس و مورد مرحمت قرار گرفتنش سخن به ميان آورده است.

كه با توجه به وحدت مكانی، بعيد نيست لك متعلق به قبيله‌ی قراالوس از بقايای لک مورد اشاره اسكندر بيك بوده باشد. محمد خورشيد پاشا نيز در سياحت‌نامه‌ی حدود به وجود پنجاه خانوار چادرنشين لک در دوزخورماتو و هشت خانوار در كركوك اشاره دارد.

كارستن نيبور نيز در سال 1764 م. از وجود يك‌هزار چادرنشين لک در ناحيه بين سيواس و آنكارا خبر می‌دهد.

كوسه‌لر: كوسه‌لر بزرگ‌‌‌ترين طايفه‌ی شعبه‌ی لک ايل شاهسون بغدادی است. بر اساس گزارش‌های اسكان عشاير در عثمانی، در سال 1708میلادی. جماعت حاجی بهاءالدين‌لو در قريه‌ی «كوسه‌لر» از توابع گلنار اسكان داده می‌شوند.در قرن نوزدهم نيز، بنابر تحقيقات فاروق سومر، طايفه‌ی كوسه‌لر در «نازيللی» ولايت آيدين زندگی می‌كرده‌اند. در داستان «دوقلوهای ترک» خانم جاهيد اوچوق از «مزرعه‌ی كوسه‌لر» ياد شده است. هم اكنون در شمال آنتاليا محلی به نام كوسه‌لر وجود دارد و افراد بسياری نيز در محلات فاتح، بايرم پاشا، زيتون بورنو، باغچه لياولر، كوچوک كوی، يدی كوله، باغجيلار، قاضی عثمان پاشا، مرتر، حوجا مصطفی پاشا، و بكيركوی استانبول زندگی می‌كنند كه نام فاميل‌شان «كوسه‌لر» است.

موصلو: از طوايف تركمان نواحی دياربكر و يكی از دو طايفه بزرگ آق قوينلوها بوده، و حكومت آن جا را در زمان سلطنت آق قويونلوها در دست داشته است. موصلوها به سركردگی امير بيك موصلو در سال913هـ.ق. به نيروی شاه اسماعيل پيوستند و از جمله قزلباشان شدند. يحيی بن عبداللطيف قزوينی ذيل وقايع اين سال می‌نويسد:"... امير بيك موصلو كه از جانب آق قوينلو مدت‌ها والی دياربكر بود، با اقوام و اتباع واويماق موصلو به عز بساط بوس همايون مفتخر گشت و هدايای بسيار به موقف عرض رسانيد و دياربكر داخل محروسه شد و ايالات آن‌جا به پيرمحمدخان استاجلو قرار گرفت... و حضرت اعلی، امير بيك موصلو را به منصب مهرداری همايون سرافراز گردانيد.

از سال 927 تا 935 هـ.ق. نزديك به يك دهه حكومت در بغداد در دست بزرگان موصلو بود، تا اين‌كه در سال اخير شاه طهماسب آن‌جا را فتح كرده و به حكومت آنان خاتمه می‌دهد.

دوگر: از طوايف مهم ساكن آناطولی، سوريه و عراق- موصل- ماردين و كركوك - دقوق - كه درگيری‌های بين قراقويونلوها و آق‌قويونلوها موجبات تقسيم و پراكندگی بسيار آنان را فراهم آورد. از طوايف دوگر در ناحيه‌ی اردبيل نيز وجود دارند كه توسط قراقويونلوها به آن‌جا كوچانده شده‌اند و اصالتا متعلق به دوگرهای "اورفا" می‌باشند. ابوبكر طهرانی درباره دوگرها مي نويسد: "... دمشق خواجه كه از امراء دگر بود و بيست هزار خانه را سردار و صاحب اختيار بود و رها (اورفاي امروز)... و ... از آن او بود... در كنار آب فرات قشلاق و يغموربيك... كه مهتر امراء دگر بود با هزارخانه كه تابع او بودند و سه هزارخانه ديگر نوكر عثمان بيك (پدربزرگ اوزون حسن) شدند.

اين قول ميزان اعتبار و نفوذ دوگرها را در منطقه شمال عراق و شرق عثمانی در زمان تيموريان نشان می‌دهد. بنا به نوشته كارستن در سال 1776م. از جماعت دوگر يكهزار خانوار چادرنشين در ناحيه اورفا زندگی می‌كرده‌اند.

كلوند: بنابر گزارش محمد خورشيد پاشا در سياحت‌نامه حدود، در سال 1264ه.ق. بيست و پنج خانوار چادرنشين از طايفه كله‌وند در دوزخورماتو زندگی می‌كرده‌است.

و- وجود مشابهت لهجه‌يی و همگونی ضرب‌المثل‌ها و داستان‌ها بين شاهسون‌های بغدادی و طوايفی از ترك‌های كركوك كه ساكن "تل عفر"، "آلتين كوپرو"، "تيسين"، "بشير"ريا، "تازه خرماتو"،" توزخرماتو" ، "امام زين العابدين"، "قاراتپه"، و "بيات لار" هستند.

با توجه به شواهدی كه ارائه شد، نويسنده بر اين باور است كه هسته اوليه‌ی ايل شاهسون بغدادی از نواحی كركوك به درون ايران كوچانده شده، و به احتمال قريب به يقين از همان بياتها و يا طوايف ابوابجمع و وابسته يي بوده است كه ميرزا مهدی خان استرآبادی به كوچ آنان از كركوك به خراسان اشاره كرده است.

درباره‌ی نحوه مهاجرت و وضعيت ايل طي مدت استقرارش در خراسان و شيراز منبع موثقي در دسترس نيست. مرحوم فتح‌السلطان، كه بيش از يك صد سال عمر كرد (وفات1357)، از قول عمويش ايمانعلی خان كه يكصدو بيست سال عمر كرده بود، برای نويسنده نقل مي كرد كه: جاني بيگ بزرگ ايل در سرحد عثماني بوده است. سرخاب، يوسف و قاسمعلی خان برادران او بوده‌اند و قاسمعلی خان سركرده نظامی ايل بوده است. در دوران؛ آشوب و سقوط اصفهان، احمدپاشا از قاسمعلی خان قول عدم تعرض گرفته مناطق غرب ايران را به تصرف خود در می‌آورد. نادر در حمله به بغداد پس از غارت ايل امر به كشتن قاسمعلی خان می‌دهد ولی با وساطت ميرزا مهدی خان از كشتن او صرف نظر می‌كند. طوايف لك و آرخلو به خراسان عزيمت می‌كنند و قاسمعلي خان به خدمت نادر در مي آيد و به مقام ميرآخوري مي رسد. در بازگشت از هند به دليل سرپيچي از امر نادر و به همراه آوردن غنايم مغضوب واقع شده و (به امر نادر گوش و يا بيني او را می‌برند). وی در همين زمان در خراسان فوت می‌كند و در كنار سقاخانه حرم امام رضا به خاك سپرده مي شود. به دنبال اين حادثه، ايل شاهسون بغدادي اعتبار نخستين خود را از دست داده و در پي مرگ نادر از خراسان به شيراز مهاجرت كرده است. در شيراز، كريم خان زند به اميد چيرگي بر دشمنان با علي خان شاهسون از تيره قاسملو پيمان اتحاد مي بندد. پس از پيروزي كريم خان، علي خان شاهسون رئيس سواره نظام ايل شاهسون بغدادي در نزد او مي شود. با مرگ كريم خان ايل شيراز را ترك مي كند و سرانجام توسط آقامحمدخان در منطقه‌ی ساوه مستقر می‌گردد.

صحت تاريخی اين قول بر نويسنده اين رساله معلوم نشد. هرچند در كتاب فريزر از قاسم بيك خان، كه ناظم مناظم و اعتمادالدوله نادر بوده، ذكرنامی شده و از علي خان شاهسون در ذيل وقايع دهه 1170ه.ق. از قبيل سركوب افغان‌ها در مازندران، مبارزه با نصيرخان در حاشيه خليج فارس، محاصره اروميه، مبارزه با زكي خان، و محاصره كرمان و مبارزه با تقی خان درانی- مبارزه اي كه به مرگ عليخان انجاميد- در منابع دوره زنديه به تفصيل سخن رفته است.

درباره انتقال اين ايل از شيراز به منطقه ساوه، در ذيل ميرزا عبدالكريم بر تاريخ گيتي گشا از كوچانيدن ايلات عراقي از شيراز به عراق توسط آقامحمدخان قاجار به هنگام ورود به شيراز سخن به ميان آمده است، اما نامي از ايلات كوچ داده شده برده نشده است.

وجود طوايف و تيره هاي همنامي چون:لك، آرخلو، احمدلو، موصلو، و قوتولو بين ايل‌های بغدادی و قشقايی، و اظهار صريح عشاير متعلق به تيره توللي در هر دو ايل مبني بر وجود همبستگي تاريخي با يكديگر، جاي شبهه اي در انتقال ايل شاهسون بغدادی از شيراز به منطقه ساوه باقي نمي گذارد. بعلاوه اينكه، ترانه اي بين عشاير شاهسون بغدادي وجود دارد كه در وصف كوههاي شيراز است و گوينده آرزوي گذر از آنها را مي كند. نيز هنری فيلد از علي قوردلوهای كوهمره سخن می‌گويد كه همنام با يكی از طوايف شعبه لك ايل شاهسون بغدادی است.

اما، نخستين سندي كه حكايت از استقرار ايل بغدادی در بودباش كنوني اش مي كند، به سال 1220 ه.ق. باز مي گردد كه طي آن ايل بيگي گری " طايفه شاهسون " بغدادي به همت خان از طايفه ساتلو داده شده است. هر چند جزو اسناد ملكي سندي به تاريخ 1200ه.ق. وجود دارد ولي نامي از شاهسون بغدادي در آن برده نشده است.

طایفه‌های ایل شاهسون بغدادی

ایل شاهسون بغدادی از دو شاخه‌ی اصلی لک‌ و آرخلو تشکیل شده است:

  • لک‌:

کوسه‌لر ، ياری‌جانلو ، ميختوندلو ، دللر ، قاراقويونلو ، حاقی‌جانلو ، احمدلو ، الی‌قوردلو ، ساتولو ، قوتولو ، دولت‌وند ، چلب‌لو ، شرف‌لو ،کُرد

  • آرخلو:

قاسم‌لو ،کلوند ،موصولو (موسولو) ،سولدوز ،حسين‌خانلو ،دوگر ،کرم‌لو ،قرنلو،خدرلو ،غريب‌لک‌لو ،نقدورلو ،اتک‌باسانلو ،نلقاز (نيک‌کز) ،خمسه‌لو ،زيليف‌لو ،ذولفقارلو ،آلوار يا کارون‌لو

طایفه‌ی کوسه‌لر

کوسه‌لر نام طایفه‌ای بزرگ از ایل شاهسون بغدادی است که توسط شاه عباس در ائتلاف اتحادیه‌ی ایل‌های تشکیل دهنده‌ی سپاهیان شاهسون قرار گرفت و پس از بازگشت آنان به عراق نادرشاه قریب به اتفاق آن‌ها را از منطقه‌ی کرکوک و موصل به خراسان وافغانستان کوچاند. این ایل پس از استقرار در ایران دوران صفوی و زند و افشار و قاجار در جغرافیای ایران جابه‌جا شده و در حوالی آذربایجان، قزوین، شیراز، اصفهان و تهران که پایتخت بوده‌اند، اسکان یافته‌اند. پیش از آخرین اسکان که در منطقه‌ای بین ساوه، همدان و قزوین بوده، دارای تاریخچه مشخص بوده و متعاقب آن در دوران پهلوی اول مانند سایر عشایر کوچ‌رو تخته‌قاپو شده و اسکان یافته است. اسکان عشایر این ایل و طایفه‌ها و تیره‌های وابسته را به شهرهای اطراف کوچانده و نسل امروزی این مردم هم اکنون در شهرهای تهران، کرج، ساوجبلاغ، قم، اراک، ساوه و برخی در روستاهای قدیمی اطراف ییلاق‌ها و قشلاق‌های گذشته روزگار خود را سپری می‌کنند. به نظر روستای کوسه‌لر از محل‌هایی باشد که زمانی این طایفه از شاهسون‌ها در آن سکونت داشته یا ییلاق و قشلاق آن‌ها بوده است. مقایسهٔ لهجه‌ی روستاییان یا دامداران آن اطراف یا داستان‌های پیرمردها و پیرزنان باقی مانده می‌تواند تا حدودی به روشن شدن این مطلب کمک کند. روایتی نیز در طایفه است که واژه‌ی کوسه‌لر، مخفف و ترکی شده‌ی واژه‌ی کوه‌سار و به معنی اهالی کوه‌سار است، چرا که در گذشته این طایفه بیشتر در منطقه‌های کوهستانی به سر می‌برده است.

كوسه‌لر بزرگ‌‌‌ترين طايفه‌ی شعبه‌ی لك ايل شاهسون بغدادی است. بر اساس گزارش‌های اسكان عشاير در عثمانی، در سال 1708میلادی. جماعت حاجی بهاءالدين‌لو در قريه‌ی «كوسه‌لر» از توابع گلنار اسكان داده می‌شوند. در قرن نوزدهم نيز، بنابر تحقيقات فاروق سومر، طايفه‌ی كوسه‌لر در «نازيللی» ولايت آيدين زندگی می‌كرده‌اند. در داستان «دوقلوهای ترك» خانم جاهيد اوچوق از «مزرعه‌ی كوسه‌لر» ياد شده است. هم اكنون در شمال آنتاليا محلی به نام كوسه‌لر وجود دارد و افراد بسياری نيز در محلات فاتح، بايرم پاشا، زيتون بورنو، باغچه لياولر، كوچوك كوی، يدی كوله، باغجيلار، قاضی عثمان پاشا، مرتر، حوجا مصطفی پاشا، و بكيركوی استانبول زندگی می‌كنند كه نام فاميل‌شان «كوسه‌لر» است.

طايفه‌ی کوسه‌لر شامل دو تیره‌ی اصلی است: 1 - تيره‌ی خاصا 2 - تيره‌ی آلوار (لرها)

تیره اصلی خاصا:

جانی‌لو (بزرگ) - قرابكلو - سرخابلو - يوسف‌لو - مدرم‌خانلو

تیره آلوار(لرها) :

خداويرنلو - تميرلو - علی‌بگلو - كرلو - كيچكين‌علی - كيتين‌علی - شنبه‌لو - جمعه‌لو - يساول‌لو - رمضان‌لو - چای‌چامورلو - کرداسدخان (قنبرلو) - ترکمن - سلمان‌لو

ساختار اجتماعی ایل شاهسون

هرم سازمان تولیدی ایل شاهسون از خانوار آغاز و به تیره و طایفه ختم می‌شود. در گذشته ریاست طوایف را خان‌ها به عهده داشتند که امروز از مزایای اجتماعی-اقتصادی و سیاسی شایانی برخوردار بودند ولی قدرت آن ها در برابر خوانین ایلیاتی سایر عشایر مانند قشقایی بسیار ناچیز بود. در راس هر رده کوچک نیز مسؤلی قرار داشت که آق سقل نامیده می‌شد.

منبع‌

  • دهخدا، علی‌اکبر. لغت‌نامه‌ی دهخدا. مؤسسه‌ی انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.
  • کریم‌زاده، محمد. شاهسون‌های فارس، پیشینه تاریخی شناخت شاهسون‌ها. دوره‌ی۱۲، شماره‌ی۱۳۶ و ۱۳۷
  • دکتر حسنی، عطاء‌الله. تاریخ فرهنگی ایل شاهسون بغدادی. نشر ایل شاهسون بغدادی 1382 تهران.
  • محيط، هرمز. تاريخ شفاهی ایل شاهسون بغدادی به روايت فتح‌السلطان. نشر نگارينه 1390 تهران.
  • دکتر عزیزی، پروانه. بررسی ساختار اجتماعی- اقتصادی ایل شاهسون. نشر قومس 1387.
+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

نخستین سرود ملی ایران مربوط به دوره قاجار ساخته موسیو لومر فرانسوی (موسیقیدان نظامی اعزامی به ایران در دوره قاجار) است. این سرود برای پیانو نوشته شده و یک بار به هنگام ورود مظفرالدین شاه قاجار و در حضور وی در پاریس اجرا گردید و اجرای آن توسط ارکستر ملل نخستین اجرای رسمی و ارکسترال آن است كه به پیشنهاد رهبر ارکستر در دوره حاضر ترانه‌ای برای آن توسط بیژن ترقی سروده شد و به همراه خواننده اجرا گردید.

نام جاوید وطن

صبح امید وطن

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

وطن ای هستی من

شور و سرمستی من

جلوه کن در آسمان

همچو مهر جاودان

بشنو سوز سخنم

که هم آواز تو منم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم

بشنو سوز سخنم

که نواگر این چمنم

همه جان و تنم

وطنم وطنم وطنم

همه با یک نام و نشان

به تفاوت هر رنگ و زبان

همه شاد و خوش و نغمه زنان

ز صلابت ایران جوان

ز صلابت ایران جوان

ز صلابت ایران جوان

ای ایران، یکی از معروف‌ترین سرودهای ملی گرایانه‌ی ایرانی است. این سرود برای اولین بار در ۲۷ مهر ۱۳۲۳ در تالار دبستان نظامی دانشکدهٔ افسری اجرا شد. شعر این سرود توسط حسین گل‌گلاب همزمان با اشغال ایران در جنگ جهانی دوم ساخته شد و روح‌الله خالقی آهنگی در آواز دشتی بر روی این شعر قرار داد. پس از نخستین اجرای این سرود در ارکستر انجمن موسیقی ملی در سینما تهران در خیابان استانبول، از رادیو ایران نیز پخش شد. در اجرای اول این سرود به شکل کُر خوانده شد ولی بعد از آن غلامحسین بنان و اسفندیار قره‌باغی آن را به شکل تک‌خوانی نیز اجرا کردند. از آن زمان تا کنون به دلیل محبوبیت فراوان، خوانندگان و گروه‌های موسیقی متعددی این سرود را اجرا کرده‌اند.

از ویژگیهای این سرود این است که در آن هیچ کلمهٔ غیر فارسی و حتی عربی به کار نرفته است. این سرود هم در زمان حکومت پهلوی و همچنین در حکومت جمهوری اسلامی ایران، از صدا و سیمای ایران پخش شده است. برخلاف بعضی تصورات، این سرود تاکنون سرود ملی رسمی ایران نبوده است. در سال‌های ابتدایی انقلاب اسلامی ایران این سرود مدت کوتاهی به عنوان سرود ملی از رادیو و تلوزیون پخش شد ولی پس از آن که با مخالفت گرایش‌های ضد ملی‌گرا مواجه شد و مدتها از رسانه‌های ملی ایران پخش نمی‌شد. اما در سالهای اخیر هر از چند گاهی در مناسبت‌های مختلف این سرود از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شده‌است.

این سرود موضوع اصلی فیلمی از ناصر تقوایی به همین نامِ ای ایران نیز بوده است. در این فیلم حسین سرشار نقش معلمی را ایفا می‌کند که سعی در آموختن این سرود به دانش‌آموزان خود دارد.

ای ایران ای مرز پرگُهر

ای خاکت سرچشمهٔ هنر

دور از تو اندیشهٔ بَدان

پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم

جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت درّ و گوهر است

خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کِی برون کنم

بَرگو بی مهرِ تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست

نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرّم بهشت من

روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم

جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم

مهر اگر برون رود تهی شود دلم

مهر تو چون، شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما

پاینده باد خاک ایران ما

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

عیلامی‌ها یا ایلامیان یکی از اقوام سرزمین ایران بودند که از ۳۲۰۰ سال پیش از میلاد تا ۶۴۰ پیش از میلاد، بر بخش بزرگی از مناطق جنوب غربی فلات ایران فرمانروایی می‌کردند.(تاریخ مکتوب موجود از ۳۲۰۰ پیش از میلاد است.) تمدن عیلام یکی از قدیمی‌ترین و نخستین تمدن‌های جهان است. بر اساس بخش‌بندی جغرافیایی امروز، عیلام باستان سرزمین‌های خوزستان، فارس، کردستان ،ایلام و بخش‌هایی از استان‌های بوشهر، استان کرمان، لرستان، استان چهارمحال و بختیاری، و کرمانشاه و در دوران‌هایی تا جنوب دریاچه ارومیه را شامل می‌شد.

نام این قوم هالتامتی (Haltamti) و سپس آتامتی (Atamti) بود که اکدیان آن را عیلام تلفظ می‌کرده و در کتابِ مقدس یهودیان نیز به همین شکل آورده شده‌است. این واژه به معنای «کوهستانی» است، که به محل زندگی این مردمان در دامنه‌های زاگرس اشاره دارد.نام دو استان در ایران امروز برگرفته از نام آنان است. علاوه بر استان ایلام، نام خوزستان نیز از واژه Ūvja آمده که از روی کتیبه نقش رستم و کتیبه‌های داریوش در تخت جمشید و شوش، به معنای عیلام بوده و بنا به گفته ایرج افشار در «نگاهی به خوزستان: مجموعه‌ای از اوضاع تاریخی، جغرافیایی، اجتماعی و اقتصادی منطقه» در یونانی Uxi تلفظ می‌شده و اگر گفته ژول آپِر را بپذیریم در عیلامی Xus یا Khuz بوده‌است. سِر هنری راولینسون نیز تلفظ پهلوی Ūvja را Hobui دانسته که ریشه نام اهواز و خوزستان است. این لفظ از حاجوستان و هبوجستان به دست آمده که در «مجمع التواریخ و القصص» (ابتدای قرن ششم هجری) در اشاره به خوزستان آمده‌است.

زبان عیلامی

زبان عیلامی با هیچیک از زبان‌های سامی و هندواروپایی ارتباط نداشته و زبانی جدا به شمار می‌آید. برخی از پژوهشگران این زبان را با زبان دراویدی در هند هم‌خانواده می‌دانند.زبانِ عیلامی، جایگاه خود را پس از ورود اقوام آریائی نیز نگه داشت و زبان دوم نوشتاری حکومتِ ایران در دورانِ هخامنشی بود. در بیشتر سنگ نوشته‌های عصرِ هخامنشی ترجمه عیلامی و بابلی (زبان بین‌المللی آن روزگار) نوشته‌ها نیز آمده‌است.

عیلامیان و سومری‌ها

عیلامی‌ها در برخی از دوره‌های تاریخی زیر نفوذ دولت سومری میانرودان بودند. ولی در سال ۲۲۸۰ پیش از میلاد عیلامیان که در اوج قدرت خود بودند، اور پایتخت سومریان را اشغال و غارت و خدای ویژه آن را به اسارت بردند. سومر مستعمره و خراج گذار عیلام شد و در پایان در ۲۱۱۵ ق. م در دوره فرمانروایی ریم سین دولت مشترک سومری – اکدی را به طرزی نابود کردند که ملت سومر هیچگاه نتوانست از خرابه‌های تاریخ سر برآورد

قلمرو فرمانروایی عیلامیان

پادشاهی عیلام در اوج قدرت خود توانسته‌بود حتی بر بخش‌های مهمی از میانرودان (بین النهرین) هم چیرگی یابد، اما محدوده قدرت مرکزی عیلام شامل سراسر سرزمین ایران نمی‌شده‌است. این پادشاهی اتحادی بوده که ایل‌ها و طوایف منطقه را دربر می‌گرفته، اما چنین یکپارچگی می‌تواند به معنی امپراتوری نباشد. هرگاه عیلامیان قدرت داشتند، نقش مهمی در درگیری‌های سیاسی میان‌رودان بازی کرده و حتی بر بخش‌هایی از آن سرزمین ولو در زمان کوتاهی فرمان رانده‌اند. آن‌ها در حدود سال ۱۹۰۰ پیش ازمیلاد میانرودان را به تصرف خود درآوردند و حکومت سومری را برای همیشه از صحنه تاریخ بیرون کردند. اما به‌طور کلی بیشتر زیر نفوذ و خراج‌گذار اقوام سامی و سومری میانرودان بودند.

پروفسور گیرشمن و بسیاری از تاریخدانان دیگر محل کنونی شهر مسجد سلیمان را پایتخت هخامنشیان می‌دانند.

آثار تمدنی عیلامیان که در انشان و در شوش یافته شده نشانی از تمدن شهری بزرگی در آن دوران بوده‌است. تمدن ایلامیان از راه دریایی و بلوچستان با تمدن پیرامون رود سند در هند و از راه شوش با تمدن سومر مربوط می‌شده‌است.به قدرت رسیدن عیلامیان و تشکیل حکومت عیلامی و پادشاهی اوان در شمال دشت خوزستان، مهم‌ترین رویداد سیاسی ایران در هزاره سوم پیش از میلاد بود. از آن هنگام تا پیش از ورود مادها و پارسها حدود یک هزار سال آن‌چه از تاریخ سرزمین ایران می‌دانیم تنها از تاریخ سیاسی ایلام می‌باشد.

آثار بجا مانده

زیگورات چغازنبیل

این بنا که در ۱۹۷۹ در فهرست میراث جهانی یونسکو جای گرفت در استان خوزستان ایران، جنوب شرقی شهر باستانی شوش جای گرفته‌است. ساخت آن در حدود ۱۲۵۰ پیش از میلاد و توسط اونتاش گال برای ستایش ایزد اینشوشیناک نگهبان شوش انجام شده‌است. این بنا در حمله آشور بانیپال به همراه تمدن عیلامی نابود شد و پس از آن زیر خاک از دیده‌ها ناپدید گردیده بود تا دوران کنونی که توسط رومن گریشمن عیلام‌شناس فرانسوی خاکبرداری گردید.

نابودی تمدن عیلام

در سال ۶۴۰ ق. م. آشور بانیپال پادشاه نیرومند آشور، عیلام را تصرف کرد. مردم عیلام همگی کشته شدند و دولت آنان نابود شد. تمدن دیرینه عیلام، پس از هزاران سال مقاومت در برابر اقوام نیرومندی چون سومری‌ها، اَکدی‌ها، بابلی‌ها و آشوری‌ها از دشمن خود آشور شکست خورد و از صفحه روزگار ناپدید گردید. کتیبه آشور بانیپال در باره فتح و نابودی عیلام چنین می‌گوید:

"تمام خاک شهر شوشان و شهر ماداکتو و شهرهای دیگر را با توبره به آشور کشیدم، و در مدت یک ماه و یک روز کشور عیلام را با همه پهنای آن، جاروب کردم. من این کشور را از چارپایان و گوسپند، و نیز از نغمه‌های موسیقی بی‌بهره ساختم و به درندگان، ماران، جانوران و آهوان رخصت دادم که آن را فرو گیرند."

زبان عیلامی

زبان ایلامی زبانی است که تاکنون پیوند مستقیم آن با دیگر زبانهای منطقه دقیقا مسجل نشده‌است. زبان ایلامی جزء زبان‌های پیوندی است. زبانی است که از نظر دستوری پیوندی با افزودن پسوندهای گوناگون به پایان واژه و نیز ، میان وندهایی خاص و پسوندهای ضمیری به ریشه فعل در سه صورت اصلی آن و بدون در نظر گرفتن جنس و یا حالت واژه در جمله ، مقصود خود را بیان می‌کرد. زبان ایلامی گرچه از نظر دستوری ساختار آسان را نشان می‌دهد ، ولی از نظر محتوایی به علت کمبود نبشته‌ها بجز از ایلام هخامنشی و نیز نبود فرهنگی تطبیقی با دیگر زبانهای همزمان ، از درک و فهم معنای راستین آن ناآگاهیم. زبان ایلامی در سال ۱۸۹۰ رمزگشایی شد. در این سال وایس‌باخ (Weissbach) نخستین دستور زبان آن را ارایه داد. با این همه متن ایلامی سنگ‌نوشته‌ها در عصر هخامنشیان آنچنان سخت و مشکل است که امروزه تنها بخش‌های کوچکی از آن قابل فهم می‌باشد.

ایلامیان مجموعه اقوامی بودند که از هزاره چهارم تا هزاره نخست پیش از میلاد، بر بخش بزرگی از مناطق جنوب غربی پشتهٔ ایران فرمانروایی داشتند. به قدرت رسیدن حکومت ایلامیان در شمال دشت خوزستان مهم‌ترین رویداد سیاسی زاگرس تا پیش از ورود مادها و پارسها است. حدود یک هزار سال تاریخ سرزمین ایران منحصر به تاریخ ایلامیان است. در سال ۶۴۰ ق.م. آشور بانیپال پادشاه نیرومند آشور ایلام را تصرف کرد. مردم ایلام قتل‌عام شدند و دولت ایلام نابود شد. زبان ایلامی تا قرن‌ها بعد از سقوط ایلام اهمیت خود را حفظ کرد , داریوش هخامنشی آن را زبان رسمی و اداری امپراطوری کرد و همه ۳۰ هزار لوحه پیدا شده در تخت جمشید به زبان ایلامی هستند.

ایلامیان نه آریایی بودند و نه سامی و زبان ایلامی, زبانی تکخانواده است. بعنی خویشاوندی آن با هیچ خانواده زبانی در جهان اثبات نشده‌است. ولی برخی از دانشمندان زبان آنها را با زبان دراویدیان هند هم خانواده می‌دانند. در مورد پیوند زبان ایلامیان با زبان دراویدیان تاکنون نظریاتی ارائه شده‌است ولی این چنین پیوندی هنوز اثبات نگردیده و فعلاً اجماع محققان، به منحصر به فردی زبان ایلامیان است.

هر تلاشی برای ردیابی نژاد ایلامیان با دشواری مواجه می‌شود. هر چه منابع موجود را بیش تر بررسی می‌کنید، بیش تر این تصویر را پیدا می‌کنید که ایلامی‌ها، ایلامی بوده‌اند، نژادی با استقلالی خدشه ناپذیر. هیچ رابطه‌ای با دیگر ملل هنوز پیدا نشده‌است.تصاویر متعلق به ایلامی‌ها هیچ شباهتی با زرد پوستان (ترکان اصلی) یا ترک زبانان امروز در اروپا و آران و آناتولی و ایران ندارد. درباره اقوام خوزی (بازماندگان ایلامیان باستان) که در منابع دوران اسلامی به آن‌ها اشاره شده، هیچ سخنی از ترکی یا سامی زبان بودن آن‌ها نرفته‌است. زبان ایلامی‌ها به هیچ وجه سامی نبوده و هیچ دانشمندی ادعا نکرده که زبان ایلامی‌ها سامی است. باید توجه کرد که آثار زیادی از زبان ایلامیان وجود دارد و هیچ داشمندی انها را جزو زبان‌های گروه سامی (و از جمله، عربی) طبقه بندی نکرده‌است.

زبان ایلامی تا قرن‌ها بعد از سقوط ایلام اهمیت خود را حفظ کرد , داریوش هخامنشی آن را زبان رسمی و اداری امپراطوری کرد و همه ۳۰ هزار لوحه پیدا شده در تخت جمشید به زبان ایلامی هستند.

شاهان عیلام

شاهان ایلام از سال ۲۲۲۵ تا ۶۴۰ قبل از میلاد؛ بر سرزمین ایلام(حدود این سرزمین از طرف غرب دجله،از طرف شرق پارس و کرمان، از طرف شمال همدان، و از سمت جنوب بوشهر بود)فرمان می‌رانده‌اند. اگرچه نخستین آثار بدست آمده از تمدن ایلامی مربوط به ۵۰۰۰ سال پیش از میلاد است اما به دلیل نبود مدارک نوشتاری نمی‌توان دربارهٔ حکومت‌ها و شاهان ایلامی پیش از ۲۲۲۵ اظهار نظر کرد. بیشتر این پادشاهان با فرمان‌روایان بابل، سومر و اکد در جنگ بودند. اگرچه دامنهٔ حکومت عیلام تا کرمان و سیستان ادامه داشت و برخی حکومت‌های محلی ایلامی همچنان تا زمان اتحاد با آریایی‌ها و هخامنشیان باقی ماندند (و در نهایت حکومت آشور بدست مادها و بابلیان نابود گشت٬ و بابل نیز بعدها به دست هخامنشیان تصرف شد(برخی از شاهان معروف عبارتند از:

اونتاش گال

اونتاش گال در سال ۱۲۶۵ قبل از میلاد، به حکومت ایلام رسید و شهری جدید به نام اونتاش بنا کرد و در آن زیگورات برپا ساخت.

شوتروک ناخونته اول

شوتروک ناخونته اول به سال ۱۲۰۷ قبل از میلاد، به پادشاهی رسید و در آغاز با شاه بابل وارد جنگ شد و موفق شد که بابل را تصرف کند. شوتروک ناخونته فرمان به غارت بابل داد و تمام گنجینه‌های آن شهر را به شوش منتقل کرد.شوتروک ناخونته به سرزمین کاسی‌ها هم تاخت و آن‌جا را نیز تصرف کرد. شوتروک ناخونته معابد بسیاری در همه شهرهای قلمرو خویش بنا کرد و چند شهر و روستا را آباد ساخت. شوتروک ناخونته در سال ۱۱۷۱ قبل از میلاد درگذشت.

شیلهک این شوشیناک

شیلهک این شوشیناک در سال ۱۱۶۵ قبل از میلاد؛ به سلطنت ایلام رسید و پس از آن به تجهیز سپاه پرداخت و تا ناحیه دیاله نفوذ پیدا کرد و به کرکوک رسید و بابل را محاصره نمود و به غنایم زیادی رسید. در میان این غنایم، لوح سنگی نارامسین و قانون حمورابی به معبد شوش تقدیم شد و سپس همه دره دجله و ساحل خلیج فارس و رشته‌کوه زاگرس زیر سلطه او درآمد و همه ایران غربی متحد شده و نخستین شاهنشاهی در تسلط ایلام تشکیل گردید.شیلهک این شوشیناک در سال ۱۱۵۱ قبل از میلاد،درگذشت.

شوتروک ناخونته دوم

شوتروک ناخونته دوم به سال ۷۱۷ قبل از میلاد، به سلطنت ایلام رسید و کتیبه‌ای در کوه نزدیک مال‌میر بنا کرد و یک معبد کوچک هم ساخت. شوتروک ناخونته دوم در سال ۶۹۹ پیش از میلاد، درگذشت.

هالوشو

هالوشو در سال ۶۹۹ قبل از میلاد به پادشاهی ایلام رسید و به سرزمین اکد حمله کرد و شاه بابل را اسیر کرد و با خود به ایلام آورد و شخص دیگری را به پادشاهی بابل برگزید. در زمان هالوشو، بابل تابع ایلام شد. هالوشو،پسر سناخریب را به دام انداخت و او را به قتل رسانید و سناخریب هم پسر او را کشت و پس از آن مردم ایلام شوریدند و او را در سال ۹۶۳ قبل از میلاد، عزل کردند.

کودور ناخونته

کودور ناخونته در سال ۶۹۳ قبل از میلاد و پس از برکناری هالوشو، به سلطنت رسید و در این زمان آشور به ایلام حمله کرد. کودور ناخونته نتوانست در برابر حملات آشوری‌ها مقاومت کند. آشوری‌ها شرط صلح را برگشت بابل به قلمروشان قرار دادند اما کودور ناخونته نپذیرفت. ایلامیان به شهر ماداکتو در کرخه مهاجرت کردند. کودور ناخونته خود را به شهر هیدالو رسانید. کودور ناخونته پس از یک سال سلطنت به دست درباریانش در سال ۶۹۲ قبل از میلاد، کشته شد.

هوبان ایمنا

هوبان ایمنا در سال ۶۹۲ قبل از میلاد، به سلطنت رسید. در زمان او بار دیگر نزاع درگرفت و ایلام به طرفداری از امیر بابل که دست‌نشانده خود او بود، بر ضد آشور وارد مبارزه شد و جنگی درگرفت و کمی بعد سناخریب توانست بار دیگر بابل را تسخیر کند و ایلام را به سرزمین‌های نخستینش بازگرداند.

خوم‌بان ایگاش

خوم‌بان ایگاش در سال ۶۸۸ قبل از میلاد، به شاهی رسید و به بابل حمله کرد و تا شهر سیپ‌پار پیش رفت و آن‌گاه به شوش بازگشت و در سال ۶۷۴ جان سپرد.

اورتاکو

اورتاکو در سال ۶۷۴ قبل از میلاد، به شاهی نشست. اورتاکو با آشور روابط بازرگانی برقرار کرد. در این هنگام آشوربانیپال به مصر یورش برد و اورتاکو به بابل تاخت و آن شهر را تسخیر نمود.

هوبان هالتاش

هوبان هالتاش در سال ۶۴۰ قبل از میلاد، به شاهی رسید.در دوران حکومت او، آشوریان دوباره به ایلام حمله کردند و مدکتو را تصرف نمودند و با فتح این شهر آشوریان به کرخه راه یافتند. شوش پایتخت ایلام تسخیر گردید.آشوربانیپال دستور قتل هوبان هالتاش را صادر کرد و پادشاهی ایلام در سال ۶۳۱ قبل از میلاد،پایان یافت.

پادشاهی اوان

پادشاهی اَوان یکی از دودمان‌های ایلامی باستان در جنوب غربی ایران بود.

کوتیک ـ این شوشینک (پوزور ـ این ـ شوشینک)

کوتیک ـ این ـ شوشینک که نام وی تنها از منابع اکدی به صورت پوزور ـ این ـ شوشینک شناخته شده، از مهم‌ترین شخصیت‌های تاریخی ایلام کهن است. از این پادشاه تعداد زیادی لوح برجای مانده که نه تنها به خط و زبان اکدی، بلکه به خط پروتوـایلامی است. لوح پروتوـایلامی که در ۱۹۶۱ میلادی خوانده شد. نام آخرین استفاده کننده از خود را «کوتیکـاین شوشینک» یعنی (کمر بسته اینـ شوشینک) ذکر می‌کند. این که خط ایلامی در کنار خط اکدی به کار گرفته شده، نشان از غرور ملی صاحب مهر دارد.تمامی مدارک حاکی از آن است که کوتیک ـ این شوشینک در زمان حیات هیت، پادشاه آوان، فرماندار شوش بوده‌است. پدرش شین ـ پی ـ هیش ـ هوک به احتمال زیاد برادر کوچک‌تر هیت شاه بوده‌است. ظاهراً بعدها در زمان پادشاهی شر ـ کلی ـ شری (شاه شاهان، حدود ۲۱۹۳ ـ ۲۲۱۷ پ.م) جانشین نرام ـ سین، کوتیک ـ این ـ شوشینک ارتقای درجه یافت. در چهار لوح نسبتاً طولانی که یکی از آنها دو زبانه‌است، وی به دنبال نام خود عنوان (فرماندار شوش، نایب السلطنه سرزمین ایلام) را نیز یدک می‌کشد. کوتیک ـ این شوشینک گرچه پادشاه نبود، اما با لشکرکشی به سرزمین‌های اطراف به گستره نفوذ و قدرت خود افزود و این خود حکایت از زوال تدریجی شر ـ کلی ـ شری، پادشاه اکد دارد.

نخستین لشکرکشی کوتیک ـ این شوشینک برای فرو نشاندن شورش در کیماش و کورتی انجام گرفت. این دو مکان در خاک بین‌النهرین و در منطقه دیاله علیا قرار دارند. احتمال دارد که لشکرکشی به درخواست پادشاه اکد صورت گرفته باشد. کتیبه‌ای بر بدنه پیکره‌ای از سنگ آهک متعلق به کوتیک ـ این شوشینک جنگ‌های وی را شرح داده، فهرستی شامل هفتاد و دو محل را نام می‌برد که ساکنانش همه به یک اشاره به پای او افتادند که بی‌تردید متن یاد شده غلوآمیز است. شمار اندکی از مقاله‌های نام برده شده، شناخته شده‌اند، نظیر گوتو که همان سرزمین گوتی‌هاست. اشاره دیگر به سرزمین هوهنور در منطقه کوه‌های بختیاری است .به اعتقاد دکتر عبدالمجید ارفعی از برجسته‌ترین و انگشت شمارترین ایلام شناسان جهان، از آن رو که هوهنور کلید انشان خوانده شد، و امروز محل شهر انشان مشخص شده‌است تل ملیان در فارس، لذا هوهنور نمی‌تواند در کوه‌های بختیاری باشد. گمان وی این است که هوهنور به احتمال همان شهر یاست که در گِل نبشته‌های باروی تخت جمشید به صورت هونر از آن یاد می‌شود. اگر این گمان صحت داشته باشد، آن گاه هیچ مکانی مناسب‌تر از تل اسپید در چند کیلومتری شهر فهلیان نمی‌توان برای هوهنور در نظر گرفت. ذکر این در گسترش قدرت این پادشاه را در شمال و شمال شرق جلگه خوزستان نشان می‌دهد. در پایان، کتیبه با غرور متذکر می‌گردد که پادشاه سیماش مشخصاً به حضور کوتیک ـ این شوشینک رسیده و فرمانبرداری خود را اعلام داشت. به احتمال قریب به یقین سیماش به منطقه شمال جلگه خوزستان اطلاق می‌شد و مرکز آن شهر خرم آباد امروزی در لرستان بوده‌است.

اوج قدرت کوتیک ـ این شوشینک هنگامی است که وی به عنوان وارث و جانشین هیت (به احتمال حوالی ۲۲۰۷ پ.م) بر تخت پادشاهی آوان تکیه می‌زند. در دو کتیبه به خط اکدی ، وی خود را شاه توانای آوان می‌خواند. در یک سنگ نبشته یادمانی نیز ادعا می‌کند که این ـ شوشینک نسبت به او نظر محبت آمیز داشته و چهار گوشه جهان را به او داده‌است.کوتیک ـ این شوشینک در ارگ مقدس شوش، کارهای عظیم ساختمانی را به انجام رساند و هدایای بی‌شماری را به ایزد خود این ـ شوشینک پیش‌کش کرد.پادشاهی آوان پس از شکوه و قدرت کوتیک ـ این شوشینک همچون امپراطوری اکد، ناگهان فرو پاشید؛ این فروپاشی و هرج و مرج در منطقه در پی تاخت و تاز گوتی‌های زاگرس نشین رخ داد.

نخستین شاهان ایلام

شاه ناشناس یکم ایلام • هومبان هپوئه یکم‌ • هومبان شوتور • کوتیر لکمر

شاهان آوان

شاه ناشناس یکم اوان • (...)لو • کورایشک • پلی • تته یکم • اوکوتنهیش • هیشوتش • شوشون ترنه • نپی ایلهوش • اته لومش • کیکو سیوه تمتی • هیشپ رتپ یکم • لوه-ایشن • هیشپ رتپ دوم • هِلو • هیته • شینپی هیش هوک • کوتیک-اینشوشینک • شاه ناشناس دوم اوان

شاهان همازی

هتانیش • زیزی • اورادد • اورایشکور • وردننر

شاهان شریهوم

(...)هی • (...)رو • شاه ناشناس شریهوم

شاهان انشان

شاه ناشناس یکم انشان • شلبوم • لیبوم • شاه ناشناس دوم انشان • شاه ناشناس سوم انشان • کوتیر نهونته یکم • شاه ناشناس چهارم انشان • اپرتی دوم

شاهان در

شاه ناشناس یکم در • اورسین • شاه ناشناس دوم در • آنوم موتبل • مننه • نقیموم • سومو یموتبله • منیوم • تمتی شیلهک • کوتیر مبوک • ریم سین یکم • کوتیر لکمر • ریم سین دوم • لکتی شیخو • شاه ناشناس سوم در • تن دیه • تمریتو

شاهان سیماشکی

شاه ناشناس سیماشکی • گیرنمه یکم • تزیته یکم • اپرتی یکم • تزیته دوم • گیرنمه دوم • لوراک لوهان • تن روهورتیر یکم • کین دتو • هوتران تمتی • په پی • ایندتو این شوشینک یکم • تن روهورتیر دوم • ایندتو این شوشینک دوم • ایندتو نپیر • ایندتو تمتی

دودمان اپرتی

اِپَرتی دوم • شیلهَهَه • پَلَر ایشن • کوک سَنیت • اَتَه هوشو • تِتِپ مَدَه • کوک کیروَش • تِم سَنیت • کوک نَهونته • کوک نَشور یکم • شیروکدوه • شیموت وَرتَش یکم • سیوه پَلَر هوپَک • کودوزولوش یکم • کوتیر نَهونته دوم • اَتَه مِرَه هَلکی • تَتَه دوم • لیلَه ایرتَش • تمتی اَگون • کوتیر شیلهَهَه • کوک نشور دوم • تمتی رَپتَش • شیموت وَرتَش دوم • شیرتوه • کودوزولوش دوم • تَن اولی • تمتی هَلکی • کوک نشور سوم • کوتیک مَتلَت

دودمان کیدینو

کیدینو • این شوشینک سونکیر نپیپیر • تن روهورتیر سوم • شله • تمتی اهر

دودمان ایگه هلکی

اته هلکی • اتر کیته یکم • ایگه هلکی • پهیر ایشن یکم • کیدین هوتران یکم • اترکیته دوم • هومبان نومنه یکم • اونتش نپیریشه • کیدین هوتران دوم • نپیریشه اونتش • پهیر ایشن دوم • اونپتر نپیریشه • کیدین هوتران سوم

دودمان شوتروکی

هلوتوش این شوشینک • شوتروک نهونته یکم • کوتیر نهونته سوم • شیلهک این شوشینک یکم • هوته لوتوش این شوشینک • شیلهینه همرو لکمر • هومبان نیمنه دوم • شوتروک نهونته دوم • اکشیر شیموت • اکشیر نهونته • کره ایندش • مَربیتی اَپلَه اوصور

دودمان هومبان تهره

شاه ناشناس دوم ایلام • هَلوشو این شوشینک یکم • هومبان تَهرَه یکم • هومبان نیکَش یکم • شوتور نهونته یکم • هلوشو این شوشینک دوم • کوتیر نهونته چهارم • هومبان نیمنه سوم • شوتور نهونته دوم • هومبان هَلتَش یکم • هومبان هلتش دوم • اورتَک این شوشینک • تمتی هومبان این شوشینک یکم • هومبان نیکش دوم • تَمَریتو • ایندَه بیبی • هومبان هلتش سوم • هومبان نیکش سوم • اومهولومَه • ایندَتو این شوشینک سوم • هومبان هَپوئَه دوم • پائه • شوتور نهونته سوم • هومبان کیتین • هومبان تهره دوم • هَلوتَش این شوشینک • اومانونو • شیلهک این شوشینک دوم • تمتی هومبان این شوشینک دوم • هَلکَتَش • آسینَه • هومبان نیکش چهارم • اَتَه هَمیتی این شوشینک

شاهان ایه پیر

تاخی هی • هنی • زشه شی

شاهان گیساتی

شاتی هوپیتی • هومبان شوتوروک • هوتران تمتی • اته همیتی این شوشینک

شاهان زامین

بهوری یکم • بهوری دوم

شاهان سماتی

دابالا • آمپیریش • آنی شیلهه • اونزی کیلیلک • زیتیاش • اونسک

شاهان زری

اپه لایه

معرفی برخی از شاهان ایلام:

اپه لایه

نام این شخص در متون به دست آمده از ارک شوش با عنوان "اپه لایه شاه مردم زری" چندبار یاد شده است. زمان نوشته شدن این متون را ربع نخست سده ششم پیش از میلاد دانسته اند. این نام بسیار شبیه به نام اپلایه نوه مردوک اپل ایدین دوم شاه بابل است که هومبان نیکش دوم شاه ایلام وی را بیرون راند. بنابراین شاید مردم زری از جمله قبایل آرامی یا کلدانی ساکن در مناطق جنوب غربی خوزستان بوده باشند.

اورتاکو

اورتاکو یکی از شاهان ایرانی در دورهٔ شهرنشینی ایلامیان بود. او در سال ۶۷۴ پیش از میلاد، به شاهی نشست. اورتاکو با آشور روابط بازرگانی برقرار کرد. در این هنگام آشوربانیپال به مصر یورش برد و اورتاکو به بابل تاخت و آن شهر را تسخیر نمود.

اونتاش ناپیریشا

اونتاش ناپیریشا یا اونتاش گال (۱۲۷۵-۱۲۴۰ پیش از میلاد) پادشاه بزرگ عیلامی و بنیانگذار زیگورات چغازنبیل است. او در کتیبه‌ای نام خود را به عنوان بر پا دارنده این زیگورات جاودانه کرده‌است. او در سال ۱۲۶۵ قبل از میلاد، به حکومت ایلام رسید و شهری جدید به نام اونتاش بنا کرد و در آن زیگورات برپا ساخت.

اونتاش گال در این کتیبه به جز پرستش خدای اینشوشیناک اهداف دیگری را نیز برای ساخت زیگورات ذکر می‌کند، اما هنوز باستان شناسان نتوانسته‌اند به معنای دقیق جملات او پی‌ببرند. بسیاری معتقدند راز اهداف دیگر او از بنا کردن زیگورات در چهار بنای کوتاه استوانه‌ای شکل که در اطراف زیگورات قرار دارند نهفته‌است.

شوتروک ناهونته دوم

شوتروک ناهونته دوم یا شوتیر ناخونته یکی از شاهان ایرانی در دورهٔ شهرنشینی عیلامیان بود. او در سال ۷۱۷ پیش از میلاد، به شاهی عیلام رسید و کتیبه‌ای در کوه نزدیک مالمیر بنا کرد و یک نیایشگاه کوچک هم ساخت. شوتروک ناهونته دوم در سال ۶۹۹ پیش از میلاد، جان سپرد.

شوتروک ناهونته

شوتروک ناهونته یا شوتروک ناخونته اول یکی از شاهان ایرانی در دورهٔ شهرنشینی ایلامیان بود. وی پادشاه شوش و آنشان که درحدود سال‌های ۱۱۸۵ تا ۱۱۵۵ پیش از میلاد زندگی می‌کرد.او در سال ۱۲۰۷ قبل از میلاد، به پادشاهی رسید و در آغاز با شاه بابل وارد جنگ شد و موفق شد که بابل را تصرف کند. شوتروک ناهونته فرمان به غارت بابل داد و تمام گنجینه‌های آن شهر از جمله پیکره مردوک و ستون قوانین حمورابی را به شوش منتقل کرد. شوتروک ناهونته به سرزمین کاسی‌ها هم تاخت و آن‌جا را نیز تسخیر کرد. شوتروک ناهونته نیایشگاه‌های بسیاری در همه شهرهای قلمرو خویش ساخت و چندین شهر و روستا را آباد ساخت. شوتروک ناهونته در سال ۱۱۷۱ پیش از میلاد٬ در اوج شکوه و بزرگی٬ جان سپرد.

شیلهاک اینشوشیناک

شیلهاک اینشوشیناک یکی از شاهان عیلامی در دورهٔ شهرنشینی عیلامیان بود. او در سال ۱۱۶۵ پیش از میلاد٬ به شاهی عیلام رسید و پس از آن به تجهیز سپاه پرداخت و تا ناحیه دیاله نفوذ پیدا کرد و به کرکوک رسید و بابل را محاصره نمود و به غنایم زیادی رسید. در میان این غنایم، لوح سنگی نارامسین و قانون حمورابی به معبد شوش تقدیم شد و سپس همه دره دجله و ساحل خلیج فارس و رشته‌کوه زاگرس زیر سلطه او درآمد و همه ایران غربی متحد شده و نخستین شاهنشاهی در تسلط ایلام تشکیل گردید. شیلهاک اینشوشیناک در سال ۱۱۵۱ قبل از میلاد، در اوج شکوه و قدرت ایران٬ درگذشت.

شیلهه

شیلهَه (Šilhaha) یکی از شاهان ایلام باستان در جنوب غربی ایران بود.اپرتی (Eparti) پس از رسیدن به تاج و تخت ایلام، پسرش شیلهه را به مقام شاهزاده شوش رساند، اما این شاهزاده که پس از درگذشت پدر به احتمال زیاد مدتی طولانی بر مسند شاهی باقی ماند، چنان شهرت و نامی از خود باقی گذاشت که خاطره اپرتی را به عنوان بنیانگذار این دودمان در میان نسل‌های بعد زدود؛ چنان که وی را بانی این دودمان دانسته‌اند. حتی پس از گذشت افزون بر پانصد سال، یکی از شاهان ایلامی نام شیلهه را در کتیبه خویش در زمره نام‌های نیرومندی به شمار آورده و از آن برای شکستن طلسم استمداد کرده است.

لقب نماینده بزرگ

شیلهه به عنوان جانشین پدر، خود را «نماینده بزرگ، شاه - پدر انشان و شوش» می‌خواند. با این عنوان برای نخستین بار در ایلام لقب «نماینده بزرگ» یا «پیامبر بزرگ» پدیدار می‌گردد. دکتر ارفعی بر این اعتقاد هستند که لقب یاد شده بیش از هر چیز رنگ و بوی مذهبی داشته تا سیاسی. در این هنگام، پادشاه بابل به احتمال زیاد اپیل - سین بود و آشکار است که شیلهه قادر نبود در دراز مدت در برابر حکومت‌های مقتدر آن دوران، استقلال ملی را که پدر وی به سختی آن را تحصیل کرده بود، نگه دارد. پس از شیلهه، عنوان پر افتخار «شاه انشان و شوش» در متون مربوط به فرمانروایان ایلام ناپدید می‌گردد، و تنها بار دیگر در دوران کلاسیک تاریخ ایلام و از هنگام پادشاهی هومبان (همان گل است که به این صورت نیز خوانده می‌شود) حوالی 1250 پ.م، به مثابه یک لقب پادشاهی به کار گرفته می‌شود.

شیلهه در 1830 پ.م، پس از نشستن بر تخت پادشاهی ایلام، خواهرزاده خود اَتَ - هوشو را به مقام شاهزاده شوش منصوب کرد (کامرون از ات - هوشو به عنوان شاهزاده شوش در عهد فرمانروایی شیلهه نام نمی‌برد. اما از یک ات - هوشو که خود را خواهر زاده شیلهه می‌خواند، سخن می‌گوید که پس از کودوزولوش به پادشاهی ایلام می‌رسد. احتمال دارد که این همان ات - هوشویی باشد که به گفته هینتس در زمان شیلهه، شاهزاده شوش بوده است. رک: کامرون تاریخ ایلام آغازین). این اقدام شیلهه به احتمال زیاد بدان سبب بود که وی فرزند پسر نداشت. درباره پدر اَتَ - هوشو نیز سند و مدرکی به دست نیامده است. احتمال دارد که وی پسر برادر شیلهه بوده باشد.

برپایی بناها و پرستشگاه‌ها

ات - هوشو همچون پدر بزرگش اپرتی و دایی خویش شیلهه معبدی را برای این - شوشینک در شهر شوش بنا نهاد. وی همچنین بنای معبد ایزد ماه را که اپرتی و شیلهه آغاز کرده بودند، به پایان برد. افزون بر این، اَتَ - هوشو در اواخر عمر در معبد یکی برای نروندی، ایزدبانوی پیروزی که همان رب‌النوع اکدی آنونی توم است، و دیگری را به استناد مدارک کتبی اکدی برای بانوی بزرگ، الهه نین - گال، که به احتمال فراوان همان ایزدبانو پی‌نی‌کیر ایلامی است، برپا ساخت.به غیر از بناهای مذهبی، اَتَ - هوشو اقدام به برپایی «برجی» نمود که بی‌تردید کافی محصور بوده است. و سرانجام این که وی فرمان ساختن «سنگ یادمان عدالت» را در مرکز بازار شهر صادر کرد که ظاهرا" بر روی آن نرخ کالاهای اساسی و مورد نیاز مردم ثبت می‌شد. بر کتیبه بالای این سنگ یادمان از نهونته، ایزد خورشید یاری طلبیده شد تا معاملات به بهای مناسب انجام پذیرد.شیلهه در 1800 پ.م درگذشت که در این هنگام ات - هوشو در قید حیات نبود. از این رو برادر جوانترش شیروکدوه پادشاه ایلام شد.

خواهر شیلهه

چهره دیگری که در آغاز دودمان پادشاهی اِپَرتی بر ما شناخته شده، دختر اوست. نام این شاهزاده خانم در اسناد ثبت نشده، اما از او به عنوان خواهر شیلهه یاد گشته که مقام نیای مادری این دودمان را به خود اختصاص می‌دهد. در روزگاران بعد تنها کسانی شایسته دستیابی به مقام پادشاهی بودند که از نسل خواهر شیلهه باشند. بنابراین، آشکار می‌گردد که در ایلام زنان نقش مهمی داشته و وراثت در سلطنت از برادر به برادر، تنها در مورد آنانی صادق بوده که از نیای مادری معنی بوده باشند.

کودور ناهونته

کودور ناهونته یا کوتیر ناخونته (Kutir-Nakhkhunte) یکی از شاهان عیلامی در دورهٔ شهرنشینی عیلامیان بود. او در سال ۶۹۳ پیش از میلاد و پس از برکناری هالوشو، به شاهی رسید و در این زمان آشور به عیلام حمله کرد. کودور ناهونته نتوانست در برابر یورش‌های آشوری‌ها پایداری کند. آشوری‌ها شرط صلح را برگشت بابل به قلمروشان قرار دادند، اما کودور ناهونته نپذیرفت. عیلامیان به شهر ماداکتو در کرخه مهاجرت کردند. کودور ناهونته خود را به شهر هیدالو رسانید. وی پس از یک سال پادشاهی به دست درباریانش در سال ۶۹۲ قبل از میلاد، کشته شد.

هالوشو

هالوشو (Khallushu) یا هالوشو-اینشوشیناک یکی از شاهان در دورهٔ شهرنشینی عیلامیان بود. او در سال ۶۹۹ پیش از میلاد به پادشاهی عیلام رسید و به سرزمین اکد حمله کرد و شاه بابل را اسیر کرد و با خود به عیلام آورد و شخص دیگری را به پادشاهی بابل برگزید. در زمان هالوشو، بابل تابع ایلام شد. هالوشو، پسر سناخریب را به دام انداخت و او را به قتل رسانید و سناخریب هم پسر او را کشت و پس از آن مردم عیلام شوریدند و او را در سال ۶۹۳ پیش از میلاد، عزل کردند.

هوما منانو

هوما منانو (که نام او هوبان ایمنا و خوما-منانو (Khumma-Menanu) نیز آوانویسی شده) یکی از شاهان عیلامی در دورهٔ شهرنشینی عیلامیان بود. او در سال ۶۹۲ پیش از میلاد، به شاهی رسید. در زمان او بار دیگر نزاع درگرفت و عیلام به طرف‌داری از شاه بابل که دست‌نشانده خود او بود، بر ضد آشور وارد مبارزه شد و جنگی درگرفت و کمی بعد سناخریب توانست بار دیگر بابل را تسخیر کند و ایلام را به سرزمین‌های نخستینش بازگرداند.

هومبان هالتاش

هوبان هالتاش یکی از شاهان عیلامی در دورهٔ شهرنشینی عیلامیان بود. او در سال ۶۴۰ قبل از میلاد، به شاهی رسید. در دوران حکومت او، آشوریان دوباره به عیلام حمله کردند و مدکتو را تسخیر کردند و با گشودن این شهر آشوریان به کرخه راه یافتند. شوش پایتخت عیلام تسخیر گردید. آشوربانیپال دستور قتل هوبان هالتاش را صادر کرد و پادشاهی ایلام در سال ۶۳۱ قبل از میلاد، پایان یافت.

پایان شاهنشاهی ایلامیان و پیروزی مادها بر آشوریان

در سال ۶۴۰ ق.م. آشور بانیپال پادشاه نیرومند آشور عیلام را تصرف کرد. مردم عیلام قتل‌عام شدند و دولت عیلام نابود شد. تمدن دیرینه عیلام، پس از هزاران سال مقاومت در برابر اقوام نیرومندی چون سومری‌ها، اَکَدی‌ها، بابلی‌ها و آشوری‌ها از دشمن خود آشور شکست خورد و از صفحه روزگار محو گردید. کتیبه آشور بانیپال در باره فتح و انقراض ایلام چنین می‌گوید:

«تمام خاک شهر شوشان و شهر ماداکتو و شهرهای دیگر را با توبره به آشور کشیدم، و در مدت یک ماه و یک روز کشور عیلام را به تمامی پهنای آن، جاروب کردم. من این کشور را از حَشَم و گوسپند، و نیز از نغمه‌های موسیقی بی‌نصیب ساختم و به درندگان، ماران، جانوران و آهوان رخصت دادم که آن را فرو گیرند. »

اگرچه اندکی پس از آن مادها که با بازماندگان عیلامیان ایران همراه بودند به کار آشوریان برای همیشه پایان دادند و نام آشور را در قعر تاریخ زنده به گور کردند. هرودوت می‌نویسد:

«آشوریها در آسیا پانصد سال حکومت کردند، اول مردمی که سر از اطاعت آن‌ها پیچیدند مادها بودند اینان برای آزادگی جنگیدند، رشادتها کردند و از قید بندگی رستند. »

منبع

  • دانشنامه رشد.
  • ویکی پدیا
+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

تپه سیلک محوطه باستانی سیَلْک که در منطقه فین کاشان واقع شده است و قدمتی در حدود هفت هزار سال دارد.سیلک نام اولین تمدن شهر نشینی ایران مرکزی در کاشان است که در 3 کیلومتری جنوب غربی این شهر قرار دارد قدیمی‌ترین خاستگاه تمدن بشری را سیلک کاشان عنوان می‌کنند، یعنی اولین جایی که شهر نشینی شکل گرفت، آنجا که آریایی‌ها اولین تمدن شهر نشینی را ایجاد کردند. تمدن اقوام تپه‌های سیلک در 2500 سال پیش مغلوب تمدن آریایی شد که آثار آنها در طبقات مختلف حفاری از قبیل ظروف لوله‌دار بلند با نقش اسب و خورشید و اسلحه آهنی و شمشیر و نیزه‌های بلند کشف شده است. محوطه باستانی سیَلْک در ضلع جنوب غربی کاشان و در سمت راست جاده کاشان به فین قرار دارد و از دو تپهٔ شمالی و جنوبی که در فاصله ۶۰۰ متری یک‌دیگر قرار دارند و دو گورستان تشکیل شده است.یکی از گورستان‌ها که گورستان الف نامیده می‌شود ۳۵۰۰ ساله است و در ۲۰۰ متری جنوب تپهٔ جنوبی واقع شده است که امروزه بر روی آن بلواری ۲۴ متری به نام بلوار امیرالمومنین کشیده شده است. گورستان دیگر که گورستان ب نامیده می‌شود 3000سال قدمت دارد و در زیر باغ‌ها و زمین‌های کشاورزی ضلع غربی تپه‌ها قرار دارد.

پیشینه

تپه سیلک در حقیقت زیگورات یا محل عبادت اقوام باستانی بوده است که از گل رس و سفال ساخته شده است. این بنای تاریخی تا سال ۱۳۱۰ خورشیدی شناسایی نشده بود و در میان مردم کاشان به شهر نفرین شده معروف بود تا اینکه با کاوش‌های باستان‌شناسان خارجی کشف شد.در خرابه‌های تپه باستانی سیلک چند اسکلت انسان و ظروف قدیمی پیدا شده است که این اشیاء در موزه‌های لوور فرانسه، موزهٔ ملی ایران و موزهٔ باغ فین و موزه ایی در جنب این بنای باستانی قرار داده شده است. از نکات قابل توجه این منطقه باستانی وجود خرده سفال‌های چند هزار ساله روی زمین و اطراف این تپه‌ها است.

اقدامات بعد از کشف

تپه تاریخی سیلک در ۲۴ شهریور ۱۳۱۰ با شماره ۳۸ در فهرست آثار تاریخی و ملی ایران به ثبت رسید. سیلک دارای ۲ تپه شمالی و جنوبی است. قدمت قدیمی‌ترین آثار به دست آمده از تپه شمالی به حدود ۷۵۰۰ سال قبل می‌رسد و آخرین آثار مکشوفه از تپه جنوبی مربوط به ۵۰۰۰ سال قبل است.

تبار ساکنان سیلک

پایه نخستین آزمایش های تبار شناسی مولکولی صورت گرفته بر روی نمومه های انسانی سیلک، مارکر R1a (شاخص مردمان هندو ایرانی (آریایی) در یک نمونه 6000 ساله مشاهده شد. این مورد، می تواند دلالت گر نادرستی فرضیه رایج مهاجرت آریایی ها در هزاره های دوم و سوم پیش از میلاد به فلات ایران و نا آریایی بودن تمدن های فلات ایران به شمار آید.

تمدن تپه سیلک

تمدن تپه سیلک، در نواحی گوناگون، و تحت تأثیر وضع زمین و آب و هوا، و روابط ساکنان آن همسایگان، و تاخت و تازها، و مهاجرتها، به اشکال گوناگون متظاهر گردیده‌است.

ویژگی‌ها

مسکن انسان در این ناحیه نخست به صورت کوه‌ها، یا خانه‌های محقری که از نی و شاخه‌های درخت ترکیب یافته بود، ساخته شد، و بعدها روی نی و شاخه‌های درخت گل مالیدند، و یا دیوارهای خانه را با چینه بالا بردند ولی خیلی زود برای بالا بردن دیوارها از خشت خام استفاده کردند. در ابتدا خشتها را بدون قالب می‌ساختند، ولی بعداً برای ساختن آن قالب به کار بردند، و توانستند خشتها را یک اندازه و منظم بسازند. در داخل خانه‌ها دیوارها را با گل اخری رنگ می‌کردند. و مردگان را در زیر کف اطاق‌ها که آجر فرش یا سنگ فرش نبود، دفن می‌نمودند. مردگان را در این قبرها به صورت «چمپاته» به خاک می‌سپردند، و همراه آنها در گورشان اشیایی قرار می‌دادند و این اشیا در بعضی از گورها پر ارزش و زیاد بود، و در بعضی دیگر کم و بی ارزش. ذوق و سلیقه هنری این مردم از روی حکاکی‌های آنها که نخستین بار روی استخوان انجام گردیده‌است، و از روی نقوش سفالشان ظاهر می‌گردد. در خانه زن که نگهبان آتش است، مدتها کار کوزه‌گری بدون چرخ را انجام می‌دهد. در آن موقع کوزه‌گر با به‌کار گیری چرخ تکمیل شده سفالگری، توانست انواع گوناگون سفال‌هایی را که از دید هنری به درجه بلندی رسیده بودند به مشتریان بدهد. این سفال اطلاعات بسیار زیادی راجع به هنرمندان در آن زمان در دسترس ما می‌گذارد. سیلک یکی از مکانهای تاریخی پس از تمدن جیرفت کرمان در فلات ایران است که مدارک نوشته از دوران پیش از هخامنشی در آن پیدا شده ولی خطی که هم‌زمان با آغاز تاریخ در ایلام به وجود آمده‌بود، تحت نام پرتو ایلامی شناخته شده پس از رها شدن این پایگاه تجارتی از میان رفت. در هنر سیلک جنبه تزیینی آن شدید است و هنری است که آریائی‌ها با خود آورده‌اند.

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

اردیبهشتگان یا گلستان جشن از جملهٔ جشنهای دوازدگانهٔ سال ایران باستان بوده است و از شمار جشن‌های آتش است. روز سوم از هر ماه باستانی به نام اردیبهشت می‌باشد و بر اساس گاهشماری امروزین، دوم اردیبهشت خورشیدی، برابر با جشن اردیبهشتگان است.

به موجب یزدان‌شناسی اوستایی اردیبهشت دومین امشاسپند است. این نام در اوستا اشه وهیشته و یا ارته‌وهیشته می‌باشد. جزء اول اشه یا ارته به معنی درستی و راستی و نظم و جزء دوم صفت عالی است به معنی بهترین پس رویهم به معنی بهترین راستی یا بهترین نظم و قانون می‌شود.

چنانکه همهٔ امشاسپندان دارای دو وجه مینوی و زمینی هستند این امشاسپند در جهان مینوی نمایندهٔ پاکی و راستی و نظم و قانون اهورایی و در زمین نگاهبانی آتش بدو محول است. در این مورد منظور از آتش نظم و داد و راستی و پارسایی است چون در آیه‌ای از اوستا ملاحظه می‌شود که اهریمن با ظهور زرتشت می‌گریزد با فریادی این چنین که «زرتشت مرا بسوزانید با اشاوهیشه و از زمین براند مرا» که چون اهریمن نمایندهٔ بی‌نظمی و آشوب و دروغ و ناپاکی است با آتش راستی و پاکی و داد و قانون گریزان می‌گردد.

خلف تبریزی آورده که در این روز نیک است به معبد و آتشکده رفتن و از پادشاهان حاجت خود خواستن و به جنگ و کارزار شدن.

منبع

  • رضی، هاشم. گاه‌شماری و جشن‌های ایران باستان. تهران: انتشارات فروهر ۱۳۵۸
+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایل سنجابی یکی از طوایف بزرگ کرد استان کرمانشاه است.از مناطقی که این ایل در کرمانشاه در آن حضور داشته یا دارند می‌توان به شهر قصرشیرین، دشت مایدشت کرمانشاه و مناطقی از اورامانات اشاره کرد. مناطقی از کشور فعلی عراق نیز در ایام قدیم جزء مناطق ایل سنجابی محسوب می‌شده اند.

این ایل به لحاظ مجاهدت‌های ملی و تلاش‌های وطن دوستانه مردم آن معروف است. این ایل سابقه مجاهدت‌های طولانی در برابر ارتشهای متجاوز روسیه تزاری، عثمانی و انگلستان را دارد. بنا به روایتی نیز نام این ایل از یکی از مجاهدت‌های آن می‌آید. بنا بر این روایت، گفته شده که افراد این ایل در نبرد ایران برای بازپس گیری هرات (اکنون در کشور افغانستان قرار دارد) در دوران قاجار، بالاپوشی از پوست سنجاب در بر داشته اند و از این رو با نام سنجابی‌ها معروف شده اند.

در ادبیات ایران نیز سنجاب پوش و سایر ترکیبات این واژه به چشم می خورد که به لباس گرانبها یا فرش گرانبها اشاره دارد و از البسه شاهان و افسران دوران کهن بوده است .

این ایل از 12 طایفه تشکیل شده است و زندگی مردم آن بر حسب زندگی عشایری است. مهمترین مسائل در زندگی اجتماعی عشایر قدیم چند مسئله بوده است:

1- محل و مرتع مشترک برای چراگاه احشام و ترتیب تقسیم و توزیع ادواری آن بین طوایف و تیره ها.

2- مسئله خدمت سربازی بر حسب نبیچهٔ قدیم.

3- دفاع از موجودیت ایل در برابر طوایف دیگر.

این مسائل بعلاوه تجانس زبان و مذهب عوامل به هم پیوستگی طوایف سنجابی بوده اند.

عده‌ای از مردم ایل سنجابی به مذهب اسلام (سنی و شیعه) و عده‌ای دیگر نیز به مذهب اهل حق (یارسان) اعتقاد دارند.

تیره‌های سنجابی عبارتند از:

  • چالابی (به لهجه محلی چالاوی)
  • اللهیارخانی (اللهی خانی)
  • دولتمند و دستجه
  • دارخور
  • صوفی
  • خسرو
  • کُل کُل
  • جلیلوند (به لهجه محلی جِیله وَن)
  • سیمینوند (سیمینه ون)
  • باقی (باغی)
  • سرخاوند
  • عباسوند (هواسه ون)

چهار تیره اول یعنی چالابی‌ها، اللهیارخانی، دستجه و دارخور با بعضی تیره‌های دیگر که اکنون پراکنده اند به نام‌های رهبروند و بیه جشنیان و مکه وند و مجریلان از طوایف قدیمی سنجابی هستند.

سه تیره صوفی، خسرو و کُل کُل که جمعا دالیان یا دیالیان نامیده می‌شوند، از حدود شهر زور و کناره‌های رودخانهٔ دیاله آمده اند.

تیره‌های سیمینه وند، جلیلوند، سرخاوند و سرخکی (سورکی) که به خرده دسته مشهور شده اند، اصلا از طوایف لرستان بوده اند.

خانواده باقی (یا باغی) خود را از اصل عرب می‌دانند، اگر چه تکلم عربی را به کلی از یاد برده و با سایر طوایف سنجابی همزبان هستند.

درباره تیره عباسوند که از تیره‌های بزرگ سنجابی بوده و اکنون کوچک شده اند، می‌گویند که در اصل ساکن ذهاب بوده و مذهب تسنن داشته و در دوره سید یعقوب جد اعلای سادات گوران وارد طریقه اهل حق (یارسان) شده و به دهات کنونی خود در مغرب سنجابی آمده اند.

چالابی‌ها و اللهیارخانی‌ها از یک اصل هستند و تیره خوانین سنجابی محسوب می‌شوند. درباره نام چالابی دو روایت وجود دارد: نخست آنکه تحریف شده کلمه چلبی است که گویا تیره‌ای از اکراد ناحیه فارس بوده اند. دوم آنکه ممنسوب به محل معروف به چالاب بکر از محال کرند است که مسکن اولیه آنها هنگام مهاجرت به ناحیه کرمانشاه بوده است و از طرف دیگر بنا به روایتی که نسل بعد نسل منتقل شده و اعتبار آن قابل تضمین نیست، چالابی‌ها خود را از نسل کردان شبانکاره و دیالمه فارس می‌دانند. زبان تمامی مردمان ایل سنجابی کردی است.

منابع

  • علی اکبر خان، سردار مقتدر سنجابی. ایل سنجابی و مجاهدت‌های ملی ایران. تحریر و تحشیه دکتر کریم سنجابی. تهران : نشر شیرازه، 1380
+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زوپیر

زوپیر فرزند بغابوخش یکم یا به یونانی مگابیز یکم، سردار بزرگ پارسی بود. وی فرماندهٔ سپاه و ساتراپ بابل در زمان پادشاهی داریوش بزرگ بود.

هرودوت می‌نویسد در اوایل پادشاه داریوش در بابل شورش افتاد و بابلی‌ها به احتمال محاصرهٔ طولانی تدارکات لازم را دیده بودند. بابلی‌ها برای اینکه در مصرف خوراکی‌ها صرفه جویی شود، تمام زنان شهر را جمع آوری و خفه کردند و برای هر نفر فقط مادرش و یک کس دیگر را که خودش ترجیح می‌داد، برای پختن نان امان دادند. وقتی داریوش از خبر شورش اطلاع یافت با همه قدرت و قوایی که در اختیار داشت، برای سرکوبی آنجا شتافت و شهر را در محاصره گرفت.

فداکاری دیوانه‌وار زوپیر

یک سال و هفت ماه گذشت، داریوش شاه چیزی نمانده بود که دلسرد شود و هیچ تمهیدی برای ورود به شهر مؤثر نیافتاد. سرانجام زوپیر با ابتکار و تدبیر شخصی خود چاره‌ای اندیشید. او دو گوش و بینی خود را بریده و با حالت نزار نزد بابلیان رفت و وانمود کرد که از لشکر ایران عاصی و فراری شده است و گفت که جراحاتش ناشی از قهر و غضب داریوش است. بابلیان داستان انتقام گیری او را از داریوش باور کرده و پنداشتند که وی به عزم خدمتگزاری به جبههٔ ایشان آمده است و آنچه او خواست برای مقابله با سپاه ایرانیان، در اختیارش گذاشتند. وی پس از پیروزی‌هایی اولیه بر پارسیان که با تبانی داریوش انجام می‌گرفت به مقام فرماندهی برگزیده و قهرمان نامی شهر شد. پس از مدتی در زمانی مناسب و با هماهنگی با داریوش توانست دروازه‌های شهر را باز کرده و راه را برای پیشتازان پارسی باز کند. این دومین بار بود که بابل تسخیر شد. داریوش بعد از تسخیر شهر بخاطر اینکه بابلی‌ها بیشتر زنان خود را از بین برده بودند و برای اینکه از نابودی نسل اهالی شهر جلوگیری کند، دستور داد زنانی از طایفهٔ مجاور به آنجا بیاورند. روی هم رفته تقریباً پنجاه هزار نفر جمع‌آوری شدند.

در نظر داریوش خواه در گذشته یا آینده خدمت و کار هیچ فرد ایرانی بالاتر از فداکاری زوپیر نبوده است. می‌گویند داریوش همواره می‌گفته است که یک زوپیر بی نقص و سالم را بر تصرف چندین شهر بابل ترجیح می‌داده است. داریوش ساتراپی بابل را با معافیت از پرداخت مالیات برای همهٔ عمر به او بخشید. مگابیز که در مصر فرماندهی لشکر پارس را بر ضد آتنی‌ها و همدستان ایشان در دست داشت، فرزند این زوپیر بود.

در زمان پادشاهی خشایارشا بابل باز چند دفعه سر به طغیان برداشت و زوپیر پیر و فاتح معروف بابل، در طی یکی از طغیان‌ها کشته شد.

داستانی که هرودوت نقل کرده است، از نظر عبدالحسین زرین کوب صحت ندارد و محاصرهٔ بابل نمی‌توانسته چنین بطول انجامیده باشد تا وقوع چنین فداکاری افسانه‌ای را الزامی کند.

منابع:

  • زرین کوب، عبدالحسین. تاریخ مردم ایران. تهران: انتشارات امیر کبیر، ۱۳۶۴
  • هرودوت. تواریخ. تهران: انتشارات فرهنگستان ادب و هنر ایران، ۱۳۵۶
+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه( که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم «ارتب» خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود.

کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او ، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند.

هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد.

گفتیم که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند.

کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند.

در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد «بعل» خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.

در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، «ارتب» تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید.

در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود.

در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود.

در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید، اسب کوروش سر سم رفت. اگر اسب در همان لحظه سر سم نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید. کوروش بر اثر سر سم رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود، چون بر اثر شنیدن صدای زه و صفیر عبور تیر، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آنکه تیر خورده به زمین افتاده است.

در حالی که عده ای از افراد گارد جاوید کوروش را احاطه کردند، عده ای دیگر از آنها درخت را احاطه کردند و ارتب را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند.

کوروش بعد از اینکه از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا اینکه بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه بعل به احترام ایستاد.

کوروش بعد از مراجعت از معبد، امر کرد که ارتب را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی؟

ارتب جواب داد ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای بعل و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف بعل و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم

کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواست سوءقصد نماید باید مقطوع گردد. اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی.

ارتب گفت همین طور است.

کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی، این است که من از مجازات تو صرفنظر می کنم.

ارتب که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند؟

کوروش گفت : نه.

ارتب گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید؟

کوروش گفت: نه.

ارتب گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید.

کوروش گفت همین طور است.

ارتب پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم؟

پادشاه ایران گفت: برای اینکه من می توانم از حق خود صرفنظر کنم، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد.

ارتب گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم.

کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند. از آن روز به بعد ارتب در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد.

در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل مسقند بود نیز ارتب حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آنکه موسس سلسله هخامنشی(کوروش بزرگ) به قتل رسید، ارتب بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ بدر برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از مسقند خارج نمی شد و آنها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند، ولی ارتب جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از اینکه جان بسپارد گفت :

بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

مجموعه میراث جهانی پاسارگاد مجموعه‌ای از آثار باستانی برجای‌مانده از دوران هخامنشی است که در 1۵ کیلومتری شمال مرودشت در منطقهٔ پاسارگاداستان فارس واقع شده‌است. این مجموعه دربرگیرندهٔ ابنیه‌ای چون کاخ دروازه، پل، کاخ بار عام، کاخ اختصاصی، دو کوشک، آبنماهای باغ شاهی، آرامگاه کمبوجیه، استحکامات دفاعی تل تخت، کاروانسرای مظفری، آرامگاه کوروش بزرگ، محوطهٔ مقدس و تنگه بلاغی است. این مجموعه، پنجمین مجموعهٔ ثبت‌شده در فهرست آثار میراث جهانی در ایران است که طی جلسه یونسکو که در تیرماه سال ۱۳۸۳ در چین برگزار شد به علت دارا بودن شاخص‌های فراوان با صد در صد آرا در فهرست میراث جهانی به ثبت رسید. هر اثر که در فهرست جهانی یونسکو جای می‌گیرد:طبق کنوانسیون میراث طبیعی و تاریخی باید از سوی کشور نگهدارندهٔ اثر مورد توجه ویژه قرار گیرد و انجام هرگونه اقدامی در به خطر افتادن آن ممنوع است.

پیشینه

سرزمین پارس زادگاه هخامنشیان بوده‌است. خاندان پارس، که به رهبری کوروش دوم (که از ۵۲۹ تا ۵۵۹ پیش از میلاد سلطنت نمود) در سال ۵۵۰ پیش از میلاد، بر مادها پیروز شدند. بر پایهٔ سنت، کوروش دوم این منطقه را به پایتختی انتخاب کرد، زیرا در نزدیکی منطقه‌ای بود که بر ایشتوویگو پادشاه ماد پیروز شد. این اولین پیروزی، پیروزی‌های دیگری چون غلبه بر لیدی، بابل نو، و مصر را به دنبال داشت. امپراتوری هخامنشی بعداً توسط پسر او کمبوجیه (۵۲۲ تا ۵۲۹ پیش از میلاد) و داریوش اول (۴۸۶ تا ۵۲۱ پیش از میلاد) تحکیم و گسترش یافت. از کوروش در انجیل به عنوان آزادی‌دهندهٔ بابل و کسی که یهودها را از تبعید بازگردانده یاد شده‌است.

در ۷۰ کیلومتری جنوب پاسارگاد، داریوش بزرگ پایتخت نمادین خود شهر پارسه (شاعری یونانی این شهر را پرس پلیس نام نهاد) را بنیان نهاد. تا هنگامی که اسکندر از مقدونیه در سال ۳۳۰ پیش از میلاد امپراتوری هخامنشی را تسخیر کرد، پاسارگاد یک مرکز مهم سلسله‌ای باقی ماند. به گفتهٔ نویسندگان باستانی، مانند هرودوت و آریان (گزنفون)، اسکندر آرامگاه کوروش را محترم شمرده و آن را بازسازی نمود.

در دوره‌های بعدی، از تل تخت هم چنان به‌عنوان یک دژ بهره‌برداری می‌شد، حال آن که کاخ‌ها متروک شده و از مصالح آن دوباره استفاده شد. از سدهٔ هفتم به بعد، آرامگاه کوروش به نام آرامگاه مادر سلیمان خوانده می‌شد، و به یک مکان زیارتی تبدیل شد. در سدهٔ دهم یک مسجد کوچک در گرد آن ساخته شد، که تا سدهٔ چهاردهم از آن استفاده می‌شد. این محوطه توسط مسافرین طی سده‌ها بازدید شده، که باعث از دست رفتن تدریجی اجزا گوناگون آن گشته‌است. طبق نوشته‌های هرودوت ، هخامنشيان از طايفهٔ پاسارگاديان بوده‌اند كه در پارس اقامت داشته‌اند و سر سلسلهٔ آنها هخامنش بوده‌است. نامدارترين رئيس اتحاديه قبائل پارس در نيمه قرن ٧ پ م چيش پيش دوم است كه تا سال 640 پ م رياست قبائل پارس را در دست داشت. او چيش پيش پور كوروش پور كمبوجيه پور چيش پيش پور هخامنش بود، كه همه شان رؤسای قبائل پارس بودند. اگر برای هر كدام از اينها حدود ٤٠ سال در نظر بگيريم، ميتوان گفت كه در زمانی كه پارسها در منطقهٔ پارسوای مذكور در سند آشوری (يعني سال 834 پ م ) اقامت داشته‌اند، رياستشان در دست هخامنش بوده است.

هخامنشيان نام دودمانی پادشاهی در ايران پيش از اسلام است. پادشاهان اين دودمان از پارسيان بودند و تبار خود را به « هخامنش» می رساندند كه سركرده طايفهٔ پاسارگاد از طايفه های پارسيان بوده‌است. هخامنشيان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس آنشان بودند ولی با شكستی كه كوروش بزرگ بر ايشتوويگو واپسين پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح ليديه و بابل پادشاهی هخامنشيان تبديل به شاهنشاهی بزرگی شد. از اينرو كوروش بزرگ را بنيانگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.

به قدرت رسيدن پارسی‌ها و سلسلهٔ هخامنشی (550-330 قبل از ميلاد) يكی از وقايع مهم تاريخ قديم است. اينان دولتي تأسيس كردند كه دنيای قديم را به استثنای دو سوم يونان تحت تسلط خود در آوردند. شاهنشاهی هخامنشی را نخستين امپراتوری تاريخ جهان می‌دانند. مهم‌ترين سنگ نوشتهٔ هخامنشی از نظر تاريخی و نيز بلندترين آنها، سنگ نبشتهٔ بيستون بر ديواره كوه بيستون است. سنگ نوشتهٔ بيستون بسياری از رويدادها و كارهای داريوش اول را در نخستين سال‌های حكمرانی‌اش كه مشكل‌ترين سال‌ها حكومت وی نيز بود. به طور دقيق روايت می‌كند. اين سنگ نوشته عناصر تاريخی كافی برای بازسازی تاريخ هخامنشيان را داراست و همچنين در سايت مذكور دربارهٔ شخصيت كوروش هخامنشی آمده‌است كه : همهٔ نشانه‌ها بيانگر آنست كه هدف كوروش از جنگ و كشور گشایی ايجاد يك جامعهٔ جهانی مبتنی بر امنيت و آرامش و دور از جنگ و ويرانگری بوده‌است. كوروش در لشكركشيها و پيروزيهايش با ملل مغلوب در نهايت بزرگواری رفتار كرد و عناصر حكومتي پيشين را مورد بخشايش قرار داده در مقامهايشان ابقا كرده مطيع خويش ساخت. ‌كوروش بزرگ با ايمان استواری كه به اهورامزدا داشت جهانگشايی را به هدف برقرار كردن آشتی و امنيت و عدالت و از ميان بردن ستم و ناراستی انجام ميداد و در فتوحاتش به حدی نسبت به اقوام مغلوب بزرگمنشی و مهر و عطوفت نشان داده‌بود كه داستان رأفتش به همه جا رسيده بود.

مشخصات

شهر باستانی پاسارگاد نخستین پایتخت شاهنشاهی هخامنشی در قلب استان فارس، در دشت رودخانه پُلوار قرار دارد. نام شهر «اردوگاه پارس» دلالت از موقعیت مکانی شهر دارد. شهر توسط کوروش بزرگ (کوروش دوم) در سدهٔ ششم قبل از میلاد ساخته شد. محوطهٔ اصلی (۱۶۰ هکتار، حدوداً ۲٫۷×۰٫۸ کیلومتر) توسط یک منطقهٔ طبیعی بزرگ احاطه و محافظت شده‌است (حدوداً ۷۱۲۷ هکتار). محوطهٔ اصلی شامل این بناهای تاریخی است:

  • آرامگاه کورش بزرگ در جنوب؛
  • تل تخت (یا «تل تخت سلیمان»؛ سریر پادشاهی سلیمان) و استحکامات، واقع بر یک تپه در شمال محوطهٔ اصلی؛
  • مجموعهٔ سلطنتی در مرکز محوطهٔ اصلی، شامل بقایای: ساختمان دروازه، تالار عمومی، قصرمسکونی ، و باغ سلطنتی (چهار باغ).
  • در منطقهٔ شرق یک بنای کوچک قرار دارد(۱۶×۱۶ متر) که یک پُل تشخیص داده شده‌است. در شمال مجموعهٔ سلطنتی زندان سلیمان قرار دارد، یک برج سنگی، باحدوداً ۱۴ متر ارتفاع. تاریخ ساخت این بنا مشخص نیست.

محوطهٔ اصلی شامل منطقهٔ حفاری‌شده‌است، اما پایتخت باستانی منطقه‌ای بسیار وسیعتر از این منطقه بوده و هنوز حفاری نشده‌است. در محوطهٔ حفاظتی اطراف، باقیمانده‌های دیگری نیز هستند: محدودهٔ مقدس (حدوداً ۵۵۰-۵۳۰ پیش از میلاد)، و محوطه‌های تل نوخودی، تل خاری، تل سه آسیاب، دوتلان، که برخی از اینها متعلق به ماقبل تاریخ هستند، همینطور مدرسه یا کاروانسرا (سده ۱۴ میلادی). در محوطهٔ حفاظتی همچنین پنج روستا وجود دارند که کشاورزان در آنها ساکنند.

آرامگاه کوروش

مهمترین اثر مجموعهٔ پاسارگاد،بنایی است که پیشتر مشهور به آرامگاه مادر سلیمان بود و از سال ۱۸۲۰م. به بعد به عنوان آرامگاه کوروش کبیر مشخص شده‌است و چون گوهری در میان دشت خودنمایی می‌کند. حدوداً در ۵۳۰ تا ۵۴۰ قبل از میلاد از سنگ آهکی به رنگ سفید ساخته شده‌است. بنای آرامگاه میان باغ‌های سلطنتی قرار داشته و از سنگ‌های عظیم ، که درازای بعضی آن‌ها به هفت متر می‌رسد،ساخته شده‌است. تخته سنگ‌های آرامگاه با بست‌های فلزی، به هم پیوسته بوده‌است.که بعدها آن‌ها را کنده و برده‌اند و اکنون جایشان به صورت حفره‌هایی دیده می‌شود که بیشترشان را تعمیر کرده‌اند. بنای آرامگاه دو قسمت مشخص دارد، یکی سکویی ۶ پله‌ای که قاعده آن مربع مستطیلی به وسعت ۱۶۵ متر مربع است و دیگری اطاقی کوچک به وسعت ۵/۷ متر مربع که سقف شیب بامی دارد و ضخامت دیوارهایش به ۵/۱ متر می‌رسد. پایه بنا (۱۳٫۳۵×۱۲٫۳۰ متر) از شش لایه پلکانی تشکیل شده‌است، که از آن‌ها اولی به بلندی ۱۷۰ سانتی متر، دومی و سومی ۱۰۴ سانتی متر، و سه عدد آخری ۵۷٫۵ سانتی متر هستند. ارتفاع کلی بنا در حدود ۱۱ متر است. در ورودی آرامگاه در سمت شمال غربی قرار داشته و ۷۵ سانتی متر پهنای آن است.این درگاه کوتاه نیز دارای دو در سنگی بوده که از بین رفته‌است. خزانهٔ آرامگاه، در بالاترین نقطه، شکل یک خانهٔ شیروانی ساده با یک ورودی کوچک در غرب را دارد. تا حدود صد سال پیش باور بر این بود که این بنا آرامگاه مادر سلیمان باشد و در دورهٔ اتابکان در زمان آل بویه با استفاده از ستون‌های باقی مانده از کاخ‌های باستانی مسجدی با نام «مسجد اتابکی» در گرد آن ساخته و یک محراب کوچک در خزانهٔ آرامگاه کنده‌کاری شد. در دههٔ ۱۹۷۰ بقایای مسجد پاکسازی شده و تکه‌های تاریخی به نزدیکی مکان‌های اصلی‌شان بازگردانده شدند. پس از کشته شدن کوروش بزرگ در جنگ با ساکاها یا ایرانیان شمالی، جسد وی را مومیایی کرده و درون تختی از زر نهاده و اشیای مهم سلطنتی و جنگی او را در کنار وی گذارده بودند. در حمله اسکندر مقدونی، یک شخص مقدونه‌ای در این آرامگاه را شکسته و اشیای آن را تاراج کرده و کالبد را گزند رسانده بود. در شیب سقف آرامگاه دو حفرهٔ بزرگ وجود دارد که برای سبک کردن سنگ‌ها و کم کردن از بار سقف ایجاد شده‌است و برخی ، جای نگهداری کالبد کوروش و همسر وی دانسته‌اند. آرامگاه کوروش در همه دوره هخامنشی مقدس به شمار می‌آمده این امر باعث گردیده که در دوران اسلامی هم این تقدس حفظ شود، اما تعبیر اصلی بنا دیگر مشخص نبوده‌است و از سوی دیگر مردم هم ساختن بناهای با عظمت سنگی را خارج از قوه بشری می‌دانسته‌اند و به حضرت سلیمان که دیوان را برای کارهای دشوار در خدمت داشته‌است، نسبت می‌داده‌اند. به همین جهت آرامگاه کوروش را هم از بناهای آن حضرت می‌شمردند و آن را به مادر او نسبت می‌دادند و آرامگاه مادر سلیمان می‌خواندند.

استحکامات دفاعی تل تخت

این استحکامات با وسعتی در حدود ۸۰۰۰ متر مربع بر روی تپه‌ای عظیم در انتهای شمالی پاسارگاد قرار دارند. استحکامات مذکور معماری چهار دوره را به خود اختصاص داده‌است :

  1. ساختارهای سنگی؛ عموماً مربوط به دورهٔ اول هخامنشی.
  2. ساختارهای خشتی؛ مربوط به دورهٔ دوم هخامنشی.
  3. ساختارهای خشتی و سنگی؛ مربوط به دورهٔ سلوکی و اشکانی.
  4. ساختاری خشتی، آجری و سنگی؛ مربوط به اواخر دورهٔ ساسانی.

ساختار اول (سنگی) به روش بنایی خشک و با استفاده از قالبهای بزرگ سنگی و یک شیوهٔ اتصالی بنام آناتیروسیس (Anathyrosis)، که تمدنهای آسیای صغیر در سدهٔ ششم میلادی با آن آشنا بودند، بنا شده‌است. نقشهٔ عمومی سکو یک متوازی‌الاضلاع با ابعاد تقریبی ۹۸×۷۹ متر و با تورفتگیهایی در کناره‌های شمالی و جنوبی، است. ارتفاع اصلی آن تقریباً ۱۵ متر بوده‌است. اولین مرحله از ساخت بنا توسط کوروش بزرگ انجام گرفته و با مرگ وی در سال ۵۳۰ قبل از میلاد متوقف شد. مرحلهٔ دوم در دوران داریوش بزرگ با استفاده از آجرهای خشتی (گلی) ساخته شد (۴۸۶ تا ۵۲۲ قبل از میلاد).

مجموعهٔ سلطنتی

این مجموعه در مرکز پاسارگاد قرار گرفته‌است واز تعدادی کاخ تشکیل شده که در اصل در محدوده مجموعهٔ باغها قرار دارند (معروف به «چهار باغ»). بدنهٔ اصلی کاخ‌ها از سالن‌های ستون‌دار تشکیل شده‌است. تالار عمومی (کاخ S) حدوداً در سال ۵۳۹ پیش از میلاد ساخته شده. تالار ستون‌دار آن دو ردیف چهار ستونی دارد. پایهٔ ستونها از سنگ سیاه هستند (۱٫۴۳×۱٫۴۳ متر)، و بدنهٔ آن‌ها از سنگ آهکی سفید است. پایه ستون‌ها ۱٫۰۴ متر و بدنهٔ ستون‌ها ۱۲٫۰۶ متر ارتفاع دارند. سرستون‌ها از سنگ سیاه بوده‌است. شواهدی موجوداست که سرستون‌ها یک شیر مرکب، شاخ‌دار و یال‌دار، را نشان می‌داده‌است. کاخ یک سرسرا در هر طرف داشته‌است. برخی از نقوش برجستهٔ درگاه‌ها حفظ شده‌اند، که پیکر انسان و دیوها را نشان می‌دهند. کاخ مسکونی کوروش دوم (کاخ P) بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۳۵ پیش از میلاد بنا شده‌است. سالن ستون‌دار این کاخ (۳۱٫۱×۲۲٫۱ متر) پنج ردیف ستون و در هر ردیف شش ستون دارد، و سرسرای پر ابهت آن در جنوب شرقی به ابعاد ۷۵٫۵×۹٫۳ متر است.

کاخ دروازه در حدود شرقی محوطهٔ اصلی قرار دارد و شامل یک تالار ستون‌دار با نقشهٔ چهار ضلعی و ابعاد ۲۵٫۵×۲۸٫۵ متر است. این تالار ۸ ردیف ستون دارد. این تالار دو در ورودی اصلی در محور طولی کاخ و دو در فرعی در محور عرضی کاخ دارد.

در یکی از چار چوب‌های دروازه، یک نقش برجستهٔ مشهور از یک پیکر انسان مانند که بال‌هایی دارد دیده می‌شود. این طرح که تنها نقش باقی مانده در کاخ دروازه‌است، مردی را نشان می‌دهد که ریش انبوه و چهار بال که رو به مرکز تالار دارد.

کوشک‌های (پاویلیون‌ها) A و B که در شرق و جنوب باغ شاهی قرار دارند، احتمالاً دو ورودی به باغ سلطنتی بوده‌اند. از این دو، کوشک B بهتر حفظ شده‌است. این کوشک با ابعاد ۱۱٫۷×۱۰٫۱ متر از یک سکوی چهارضلعی از سنگ‌های آراسته تشکیل شده‌است.

آرامگاه کمبوجیه

آن چه از این بنا باقی مانده دیواری بلند به ارتفاع حدود ۱۴ و طول تقریبی ۷٫۵ متر است. این بنا به بنای کعبه زرتشت در نقش رستم شباهت دارد در حالی که از نظر قدمت، قدیمی‌تر و از نظر استحکام و فن ساخت نمایانگر اجرایی قوی‌تر از بنای کعبه زرتشت است.

محوطه مقدس

این محوطه که در ۳ کیلومتری آرامگاه کوروش و در غرب مجموعه پاسارگاد واقع شده‌است شامل تپه‌ای تاریخی و دو سکوی مجزای سنگی است. برخی از محققین اعتقاد دارند که سکوی سوم کشف‌نشده‌ای وجود دارد که تثلیث خدایان باستانی - اهوارامزدا، مهر و آناهیتا - را نمایشگر است.

کاروانسرای مظفری

در دورهٔ آل مظفر برای اسکان کاروانهای تجارتی و زیارتی که از مسیر جاده شاهی می‌گذشتند، کاروانسرایی با استفاده از سنگ‌های آورده شده از بناهای سلطنتی پاسارگاد به طرح چهار ایوانی در کنار آرامگاه کورش ساخته شده که امروزه بقایای دیوار و شالودهٔ آن قابل مشاهده‌است.

ثبت جهانی پاسارگاد توسط یونسکو

اطلاعات اولیه

• دولت طرف: جمهوری اسلامی ایران

• نام ملک: پاسارگاد

• موقعیت: استان فارس

• تاریخ دریافت: ۳۰ ژانویه ۲۰۰۳

• طبقه بندی: مطابق طبقه‌بندیهای دارایی‌های فرهنگی شرح داده شده در مقالهٔ ۱ از پیمان نامهٔ میراث جهانی سال ۱۹۷۲، این یک محل باستانی است.

• شرح مختصر: پاسارگاد اولین پایتخت سلسله‌ای امپراتوری هخامنشی بود که توسط کوروش دوم در قرن ششم قبل از میلاد ساخته شد. کاخهای آن، طرح باغها، هم چنین آرامگاه کوروش نمونه‌های برجسته‌ای از اولین مرحلهٔ تکامل هنر و معماری سلطنتی هخامنشیان هستند، و یک گواهی استثنایی از تمدن ایرانی است.

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

فَروَردینگان یا فروردگ یکی از جشن‌های ماهانهٔ زرتشتی است. روز برگزاری این جشن نوزدهم فروردین ماه است. فرودگ یا فروردینگان جشنی است برای یادبود درگذشتگان و از آنجا که در دین زردشتی، آیین‌های سوگواری به اشکالی که می‌شناسیم، وجود ندارد، این مراسم به صورت جشن برگزار می‌شود و مردم روان درگذشتگان را هم در شادی خود شرکت می‌دهند.

جشن‌های واجب و مستحب در ایران باستان

در ایران قدیم، به مناسبت‌های گوناگون جشنی برگزار می‌شد و از آنجا که «جشن» نوعی عبادت به شمار می‌آمد، برگزاری آن رنگ و صبغه دینی به خود گرفته بود. در باورهای ایرانی، برخی از این جشن‌ها، جشن‌های واجب بود، مانند گاهنبارها که جشن‌های سالگرد آفرینش‌های شش‌گانه (آسمان، آب، زمین، گیاه، چارپای مفید و انسان) هستند و برخی جشن‌های مستحب، مانند جشن‌های برابری نام روز و ماه که جشن‌های ماهانه خوانده می‌شود.

فرودردینگان یا جشن ماهانهٔ ماه فروردین

در گاه‌شماری زرتشتی هر روز ماه را با نام یکی از امشاسپندان و ایزدان می‌خواندند. در هر ماه، در روزی که با نام آن ماه همنام می‌شد، جشنی برگزار می‌کردند که برخی از این جشن‌ها از عمومیت و اهمیت زیادی برخوردار بودند و تا امروز اعتبار و اهمیت خود را حفظ کرده‌اند، مانند جشن فروردینگان (۱۹ فروردین)، جشن تیرگان (۱۳ تیر)، جشن مهرگان (۱۶ مهر) و جشن اسفندگان (اسفند ۵). روز نوزدهم هر ماه «فروردین» نام دارد و نوزدهم فروردین جشنی برگزار می‌شد، به نام «فروردینگان» که به آن «فرودگ» نیز می‌گویند.

فروهر

فروردین به معنای فروهرها و ماه فروردین اصلاً ماه فروهرها و این جشن در تجلیل از فروهرهاست. فروهر (Frawahr) که صورت اوستایی آن فروشی (Fravashi) و صورت فارسی باستان آن فرورتی (Fra-vrti-) است، یکی از موجودات اساطیری ایران و از بحث‌انگیزترین آنهاست. هر انسانی از پنج عنصر تشکیل شده‌است:

  • روان
  • جان (اساس زندگی)
  • فروشی («خود» آسمانی او)
  • وجدان
  • تن

فروهر یا فروشی بخشی از وجود مینوی انسان است که روح محافظ اوست. هر بدی که آدمی بر زمین کند، بر «خود آسمانی او تأثیر نمی‌گذارد و فقط وجود زمینی انسان است که به سبب گناهانش در دوزخ رنج می‌برد. به عبارت دیگر، فروهر روح پاسبان آدمی است که پیش از تولد وجود دارد و پس از مرگ نیز باقی می‌ماند. روان پس از مرگ به فروشی خود می‌پیوندد. از آنجا که فروهرها یکسره پاکند، از یاوران نیروهای اهورایی به شمار می‌آیند و اهورامزدا را در نبرد با اهریمن یاری می‌کنند. آنان همچون «سواران دلاور نیزه به دست» به صف ایستاده‌اند و مانع فرار اهریمن از جهان روشنی می‌شوند که با زور در آن وارد شده بود.

در مورد معنای این کلمه نظرات گوناگون ارائه شده‌است. ظاهر کلمه از پیشوند «فرا» و بن فعلی «ور» و پسوند اسم مونث‌ساز «تی» ساخته شده‌است. اما چون بن «ور» معانی گوناگونی در زبان‌های باستانی ایران دارد، در مورد معنای این کلمه اختلاف نظر است. برخی ایران‌شناسان معنای «گزینش» را برای آن در نظر گرفته‌اند و با این معنی، فروهر آن بخشی از انسان است که توانایی گزینش میان خوب و بد را دارد. برخی دیگر «ور» را به معنای «پوشاننده، در برگیرنده» می‌پندارند و «فروهر» را «نگاهبان، پشتیبان» معنا می‌کنند. «ور» به معنای «آبستن کردن» نیز است و با این معنا، می‌توان ارتباط فروهرها را با زاییدن توجیه کرد. چون در مراحل اولیه جامعه آدمی، باور مردم این بود که آنچه باعث آبستنی زنان می‌شود، ارواح نیاکان است. اما پیشنهادی که از همه معقول‌تر به نظر می‌رسد، عقیده بیلی (Bailey)، ایران‌شناس بزرگ، است که این واژه را از بن «ورتی» (varti) به معنای «دلاوری» می‌گیرد و معتقد است فروهر نماینده روان پهلوانی در گذشته بود که مجسمه دلیری شناخته می‌شد. در این صورت، باید فرض کرد در میان ایرانیان رزمنده، روزگاری آیین پرستش پهلوان رایج بوده و بازماندگان، پهلوانان درگذشته را ستایش می‌کردند تا از نیروی پهلوانی بالقوه آنان کمک و مدد بگیرند. فروهرها را موجوداتی مونث و بالدار و جنگجو می‌دانستند که در آسمان زندگی می‌کنند. از این‌رو، بسیار چست و چالاک‌اند تا در هنگام لزوم با سرعت و شتاب به کمک خویشان خود بشتابند. بازماندگان نیز با خیرات و خواندن دعا موجبات خشنودی خاطر آنان را فراهم می‌کردند.

عقیده به فروشی باوری پیش زرتشتی و متعلق به دوران آریایی‌هاست. در اساطیر هند نیز باوری مشابه، با نام پیتارا (Pitara) وجود دارد. و جشن مربوط به آنها را موکتاد (Muktad) می‌نامند. زمان بازگشت فروهرها به زمین نیز در نوروز و ماه فروردین با زمانی که در دیگر تمدن‌های هند و اروپایی برای این واقعه قائل بودند (نیمه ماه مارس) تطبیق می‌کند. باوری که محکم و با قدرت به دین زرتشت راه یافت و کاملاً رنگ دینی به خود گرفت. در اوستا، قدیمی‌ترین ذکری که از فروشی‌ها شده‌است، در یسنای هفت‌هات است. گذشته از این، سرودی مفصل در اوستا در ستایش از فروشی‌ها داریم به نام فروردین یشت که یشت سیزدهم و بلندترین یشت اوستا ست. در این یشت، هم عناصر بسیار کهن و هم عناصر زرتشتی به چشم می‌خورد و در آن، از فروهر همه پاکان و پادشاهان و پرهیزگاران مشهور یاد شده‌است. بیش از سیصد و پنجاه اسم در این یشت آمده‌است. «همه فروشی‌های نیرومند، مقدس و نیک راستان را می‌ستاییم، از گیه مرتن (کیومرث) تا سئوشینت (سوشیانس) پیروزگر» (یشت ۱۳، بند ۱۴۵). در مصائب و سختی‌ها و ناخوشی‌ها و بیم و هراس باید از فروهرهای نیکان یاد کرد و کمک خواست. فروهر هر یک از نامداران برای رفع بلای مخصوصی خوانده می‌شود، مثلاً فروهر جمشید برای رفع فقر و خشکسالی، فروهر فریدون برای رفع ناخوشی، فروهر گرشاسب علیه دشمن و دزد. فروشی‌ها وظیفه توزیع آب را بر دوش دارند و از این منظر، همکار خرداد، امشاسپند موکل بر آب، هستند. همچنین در نبرد تیشتر، ایزد باران، با اپوش، دیو خشکسالی، یاری‌رسان تیشترند. فروهرها از پیکر گرشاسب نیز که تا هزاره اوشیدرماه در بی‌هوشی به سر می‌برد، محافظت می‌کنند. همچنین ۹۹۹۹۹ فروشی مقدس از سه نطفه زردشت در آب دریاچه کیانسه مراقبت می‌کنند که فرزندان موعود زردشت (اوشیدر، اوشیدرماه، سوشیانس) از این نطفه‌ها به وجود خواهند آمد. فروشی‌ها در هنگام جنگ به یاری می‌شتابند و هنگام صلح کمک می‌دهند. فروشی‌ها نیز چون ایزدان مورد احترام بوده‌اند. از فر و فروغ آنان است که زنان تخمه فرزندان را در زهدان می‌گیرند. از فر و فروغ آنان است که زنان آبستن فرزندان می‌شوند. از فر و فروغ آنان است که زنان باردار آسان می‌زایند.» (فروردین یشت، بند ۱۵). هنوز زردشتیان رسم دارند به هنگام ازدواج، فروشی‌ها را ستایش و نیایش کنند.

جشن ده روزهٔ فروردگان یا جشن همسپثمیدیه

لازم به یادآوری است که ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه از هر دو جشن ماهانهٔ فروردینگان و از جشن ده روزهٔ جشن همسپثمیدیه، که از اشتاد روز (۲۶ اسفند) تا انیران روز (۳۰ اسفند) و پنج روز گاتا یا همان پنجه دزدیده (پنج روز اول فروردین) برگزار می‌شده با نام فروردگان یاد کرده است.

جشن فروردگان یا جشن همسپثمیدیه، مربوط به فروشی‌ها از آخرین گاهنبار شروع می‌شد. در دوران باستان، فروردگان جشن فروهرها بود و ظاهراً در آن هنگام ده روز و ده شب برگزار می‌شد. بعدها جشن همسپثمیدیه به یادبود آفرینش انسان تخصیص یافت. جشن‌های نوروزی و ماه فروردین با فروهرها پیوند خورده‌است، چون عقیده بر این است که در این ایام سال، فروهرها به زمین فرود می‌آیند و به خانه‌های سابق خویش می‌روند. پس مردم باید برای پیشواز آنان خانه را پاکیزه کنند، برای هدایت آنان آتش بیفروزند و در این روزها، بوی‌های خوش در آتش نهند و روان‌ها را ستایش کنند و اوستا بخوانند تا روان‌ها آسایش داشته باشند و با شادی و نشاط باشند و برکت ارزانی دارند. در این روزها، به هیچ کاری نباید دست زد، مگر انجام وظایف و کار نیک تا اینکه فروشی‌ها با رضایت خاطر به جای‌های خویش برگردند و خوبی بخواهند و در پایان جشن، روان‌ها را بدرود می‌گویند.

مراسم جشن فروردینگان

در روز نوزدهم فروردین، روز جشن فروردینگان مراسم خاصی در بزرگداشت این موجودات مینوی و در بعدی گسترده‌تر، در بزرگداشت روان درگذشتگان برگزار می‌شد که هنوز در میان هموطنان زردشتی، بخصوص در یزد، با تشریفات خاصی برگزار می‌شود. در این جشن که امروزه بیشتر به جشن فرودگ (احتمالاً از فروردگ، «فرورد» صورت فارسی فروشی) معروف است، زردشتیان سر مزار درگذشتگان خود (در تهران به قصر فیروزه، گورستان زردشتیان) می‌روند و برای خشنودی روان‌ها عود و کندر آتش می‌زنند و گل و گیاه و میوه و شمع و لرک بر سر مزار می‌گذارند. لرک مخلوطی است از هفت میوه خشک خام از قبیل پسته خام، بادام خام، فندق خام، برگه، انجیر خشک، خرما، توت. ترکیبات لرک به مناسبت‌های مختلف تغییر می‌کند. لرک مراسم درگذشته با لرک مراسم عروسی و سدره‌پوشی متفاوت است. در لرک شادی، پسته و بادام و فندق بو داده‌است، انجیر و خرما و توت ندارد و نقل هم حتماً به آن اضافه می‌شود. معمولاً برای مراسم عقد (گواگ گیران)، لرک را داخل تور بسته‌بندی و بعد از مراسم بین نزدیکان توزیع می‌کنند.

در جشن فرودگ، هفت موبد وارد می‌شوند و می‌نشینند. لرک‌ها را در چادرشب‌هایی می‌ریزند و جلو موبدان می‌گذارند. چند «موبدیار» هم حضور دارند. موبدان شروع به اوستاخوانی می‌کنند، بیشتر هم سرودهایی از فروردین یشت می‌خوانند و به این ترتیب، لرک را تبرک می‌کنند. سپس، موبدیاران چادرشب‌ها را به کمر می‌بندند و لرک را بین مردم تقسیم می‌کنند. اگر کسی هم نذری دارد، در این روز نذرش را میان مردم پخش می‌کند. این مراسم در واقع گونه‌ای دعا یا در اصطلاح مسلمانان، فاتحه دسته جمعی برای شادی ارواح درگذشتگان است. در یزد، این مراسم از ساعت چهار بعدازظهر نوزدهم فروردین به طور مفصل برگزار می‌شود، اما در تهران به دلیل مشغله‌های روزانه مردم، همه نمی‌توانند در یک ساعت مشخص یک جا جمع شوند. از این‌رو، مراسم چند سالی است که منسجم برگزار نمی‌شود و هر زردشتی هر ساعتی از روز مذکور که توانست، برای زیارت قبور به قصر فیروزه می‌رود.

منابع

  • آموزگار، ژاله؛ تاریخ اساطیری ایران، تهران: سمت، ۱۳۷۴.
  • بویس، مری؛ تاریخ کیش زرتشت، ج ا، ترجمه همایون صنعتی‌زاده، تهران: توس، ۱۳۷۴.
  • بویس، مری؛ زردشتیان، باورها و آداب دینی آنها، ترجمه عسکر بهرامی، تهران: ققنوس، ۱۳۸۱.
  • پورداود، ابراهیم؛ یشت‌ها، ج ا، تهران: اساطیر، ۱۳۷۷.
  • کریستین سن، آرتور؛ نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان، ترجمه ژاله آموزگار – احمد تفضلی، تهران: نشر چشمه، ۱۳۷۷.
  • ویدن‌گرن، گئو؛ دین‌های ایران، ترجمه منوچهر فرهنگ، ویراسته آرزو رسولی، تهران: آگاهان ایده، ۱۳۷۷.
  • هینلز، جان؛ شناخت اساطیر ایران، ترجمه ژاله آموزگار – احمد تفضلی، تهران: نشر چشمه و کتابسرای بابل، ۱۳۷۱.
  • برگرفته از نوشتاری از آرزو رسولی در وب‌گاه مؤسسه گفتگوی ادیان (برداشت آزاد
+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

فروغ‌الملک یا فروغ‌الملوک که تخلص ولیه صفا داشت زنی هنرمند، عارف و مشروطه‌خواه بود که در نقاشی آبرنگ، فن پرداز، شعر، موسیقی و نوازندگی تار چیره‌دست بود و در سیر و سلوک عرفانی نیز مقام مرشدی داشت. فروغ‌الملک در کنار پدر و مادرش عضو انجمن اخوت بود و طرفدار آزادیخواهی و انقلاب مشروطه.

فروغ‌الملک دختر علی خان قاجار ظهیرالدوله (بنیان‌گذار انجمن اخوت) و فروغ‌الدوله (تومان آغا یا ملکه ایران، یکی از دختران تحصیل‌کرده و آزادیخواه ناصرالدین‌شاه) بود. پدر و مادر او در انقلاب مشروطه نیز شرکت داشتند چنانکه هنگام به توپ بسته شدن مجلس ملی، محمدعلی شاه دستور تخریب و غارت خانه آن دو را نیز صادر کرد. فروغ الملوک نیز به آزادگی و آزادیخواهی و طرفداری مشروطیت شهرت داشت.

فروغ الملک در کنار پدر و مادرش عضو انجمن اخوت (دراویش صفی علیشاهی) بود. از فروغ‌الملوک و خواهرش، ملک‌الملوک همراه با مادرشان، فروغ‌الدوله عکس‌هایی در لباس درویشی با کشکول و منتشا برجا مانده‌است. او «در سیر و سلوک به درجات بالا رسید و در مقام پیر (مرشد) به ارشاد نوآموزان می‌پرداخت».

فروغ‌الملک همچون مادرش شعر می‌گفت و تخلص «ولیه صفا» را برای خود برگزیده بود (تخلص شعری مادرش «صفا» بود). فروغ الملوک نقاشی را نزد کمال‌الملک آموخت و چند تابلوی نقاشی از وی باقی مانده است که یکی از آنها تابلوی آبرنگی از چهره برادرش، محمدناصرخان است و شیوه چهره‌پردازی آن شبیه سبک صنیع‌الملک بوده، با خط ریزی امضای «ولیه ۱۳۳۶» دیده می‌شود و زیر نقاشی با خطی درشت‌تر نوشته شده است «ظهیرالدوله محمدناصرخان قاجار. ایشیک آقاسی باشی». این تابلو در حراج کریستی لندن در سال ۱۹۸۹ با قیمتی بالا فرخته شد. او در نوازندگی ساز تار نیز از استادان عصر خویش شمرده می‌شد.

دوستعلی معیری (معیرالممالک) در یادداشت‌هایش نوشته است که فروغ الملک هرگز ازدواج نکرد اما در منابع دیگری آمده است که او را در نوجوانی به عقد سالارالسلطان کرمانشاهی درآوردند ولی از وی جدا شد و در خانقاه دراویش زندگی کرد. ولیه صفا در سن ۶۱ سالگی درگذشت.

منابع

  • بامداد، بدرالملوک. زن ایرانی از انقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید. تهران: انتشارات ابن سینا، ۱۳۴۸
  • حجازی، بنفشه. تذکره اندرونی: شرح احوال و شعر شاعران زن در عصر قاجار تا پهلوی اول. چاپ نخست، تهران: نشر قصیده سرا، ۱۳۸۲
  • فرخ‌زاد، پوران. کارنمای زنان کارای ایران (از دیروز تا امروز) - ولیه صفا. تهران: نشر قطره، ۱۳۸۱
+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایلامیان حدود ۳۰۰۰ تا ۵۱۹ پ.م

• نخستین شاهان ایلامی ح۲۷۰۰ تا ح۲۶۰۰ پ.م

  • شاه ناشناس یکم ایلام (ح۲۷۰۰پ.م) همزمان با سلسله نخست اوروک و سلسله نخست کیش
  • هومبان هپوئه یکم (ح۲۶۸۰ پ.م) همزمان با گیلگمش شاه اوروک
  • هومبان شوتور (یا خومباستیر) (تاریخ نامشخص)
  • کوتیر لکمر (تاریخ نامشخص) میانرودان را گشود و غارت کرد

• سلسله اوان ح۲۶۰۰ تا ۲۰۷۸پ.م

  • شاه ناشناس یکم اوان (ح۲۵۸۰پ.م) همزمان با آخرین شاه نخستین سلسله اوروک
  • (...)لو (تاریخ نامشخص)
  • کورایشک (۳۶ سال در حدود ۲۵۵۰پ.م) همزمان با لوگل آنی موندو شاه آداب و اورننشه شاه لگش
  • پلی (ح۲۵۰۰پ.م)
  • تَتَه یکم (تاریخ نامشخص)
  • اوکوتنهیش (تاریخ نامشخص)
  • هیشوتش (تاریخ نامشخص)
  • شوشون تَرَنَه (تاریخ نامشخص)
  • نَپی ایلهوش (تاریخ نامشخص)
  • اَتَه لومَش (پیش از ح۲۳۵۰پ.م)
  • کیکو سیوه تمتی (تاریخ نامشخص)
  • هیشپ رَتپ یکم (تاریخ نامشخص)
  • لوه ایشن (تا ۲۳۲۵پ.م) پسر هیشپ رَتپ یکم
  • هیشپ رَتپ دوم (۲۳۲۵ تا بعد از ۲۳۱۱پ.م) پسر لوه ایشن
  • هِلو (ح سده ۲۴پ.م)
  • هیتَه (همزمان با نَرَم سین شاه اَکَد)
  • شینپی هیش هوک (تاریخ نامشخص)
  • کوتیک این شوشینَک (همزمان با اورنَمو شاه اور) پسر شینپی هیش هوک
  • شاه ناشناس دوم اوان (تا۲۰۷۸پ.م که شوش بر دست سپاهیان اور گشوده شد)

• شاهان هَمازی ح۲۵۳۰ تا ح۲۰۳۰پ.م

  • هَتانیش (۷ سال در حدود ۲۵۳۰پ.م)
  • زیزی (تاریخ نامشخص)
  • اوراَدَد (تاریخ نامشخص)
  • اورایشکور (پیش از ۲۰۴۱ تا پس از ۲۰۳۷پ.م)
  • وَرَدنَنَر (پس از ۲۰۳۷پ.م)

• شاهان شریهوم ح۲۴۰۰ تا ح۲۳۰۰پ.م

  • (...)هی (پیش از ۲۳۷۱پ.م)
  • (...)رو (ح۲۳۱۶پ.م)
  • شاه ناشناس شریهوم (تا ۲۳۰۵پ.م) همچنین او شاه انشان بوده است.

• شاهان انشان ح۲۳۵۰ تا ح۱۹۷۰پ.م

  • شاه ناشناس یکم انشان (تا ۲۳۰۵پ.م) همچنین شاه شریهوم بود.از اکدیان شکست خورد و اسیر شد.
  • شَلَبوم (پیش از ۲۰۶۸ تا ۲۰۶۴پ.م) با دختر شولگی شاه اور ازدواج کرد.
  • لیبوم (از ۲۰۶۴پ.م) چند نبرد با اور داشت.
  • شاه ناشناس دوم انشان (ح۲۰۴۱ تا ۲۰۳۷پ.م) با دختر شوسین شاه اور ازدواج کرد.
  • شاه ناشناس سوم انشان (تا ۲۰۱۷پ.م) با دختر ایبی سین شاه اور ازدواج کرد.
  • کوتیرنَهونته یکم (ح۲۰۰۶پ.م) گشاینده اور همراه با هوتران تمتی شاه سیماشکی. او تندیس نانار را از اور به انشان برد.
  • شاه ناشناس چهارم انشان (همزمان با شوایلیشو شاه ایسین) تندیس نانار را به ایسین بازگرداند.
  • اِپَرتی دوم (همزمان با ایدین دَگَن شاه ایسین) سوکل ماه و شاه انشان و شوش. با دختر ایدین دَگَن شاه ایسین در ۱۹۷۳پ.م ازدواج کرد.

• شاهان دِر ح۲۳۵۰ تا ح۶۴۶پ.م

  • شاه ناشناس یکم در
  • اورسین
  • شاه ناشناس دوم در
  • آنوم موتبل
  • مننه
  • نقیموم
  • سومو یموتبله
  • منیوم
  • تمتی شیلهک
  • کوتیر مبوک
  • ریم سین یکم
  • کوتیر لکمر
  • ریم سین دوم
  • لکتی شیخو
  • شاه ناشناس سوم در
  • تن دیه
  • تمریتو

• سلسله سیماشکی، سیماش ح۲۱۰۰ تا۱۹۲۸پ.م

  • شاه ناشناس سیماشکی (همزمان با کوتیک این شوشینک شاه اوان)
  • گیرنَمه یکم (تاریخ نامشخص)
  • تَزیتَه یکم (تاریخ نامشخص)
  • اِپَرتی یکم (تاریخ نامشخص)
  • تَزیتَه دوم (تاریخ نامشخص)
  • گیرنَمه دوم (ح۲۰۳۳پ.م)
  • لوراک لوهان (پیش از ۲۰۲۸ تا ۲۰۲۲پ.م)
  • تَن روهورَتیر یکم (تاریخ نامشخص)
  • کین دَتو (تاریخ نامشخص) پسر تَن روهورَتیر یکم
  • هوتران تمتی (ح۲۰۰۶پ.م) گشاینده اور
  • په پی (تاریخ نامشخص)
  • ایندَتو این شوشینک یکم (همزمان با شو ایلیشو شاه ایسین و بیلَه لَمَه شاه اشنونا) پسر په پی
  • تَن روهورَتیر دوم (همزمان با ایدین دَگَن شاه ایسین) پسر ایندَتو این شوشینک یکم
  • ایندَتو این شوشینک دوم (بیش از سه سال. تاریخ نامشخص) پسر تَن روهورَتیر دوم
  • ایندَتو نَپیر (تاریخ نامشخص)
  • ایندَتو تمتی (تا ۱۹۲۸؟پ.م)

• سلسله اِپَرتی ح۱۹۷۰ تا ح۱۵۰۰پ.م

  • اِپَرتی دوم (همزمان با ایدین دَگَن شاه ایسین) (سوکل ماه و شاه انشان و شوش) با دختر ایدین دَگَن شاه ایسین در ۱۹۷۳پ.م ازدواج کرد.
  • شیلهَهَه (تاریخ نامشخص) (سوکل ماه) پسر اِپَرتی دوم
  • پَلَر ایشن (تا ۱۹۲۸؟پ.م) (سوکل ماه) پسر (خواهرزاده) شیلهَهَه
  • کوک سَنیت
  • اَتَه هوشو (۱۹۲۸؟ تا پس از ۱۸۹۴پ.م) (شبان مردم شوش) پسر شیلهَهَه
  • تِتِپ مَدَه (پس از ۱۸۹۰پ.م) (شبان مردم شوش)
  • کوک کیروَش (تاریخ نامشخص) (سوکل ماه، سوکل ایلام، سوکل سیماشکی، سوکل شوش) پسر لَن کوکو و برادرزاده پَلَر ایشن
  • تِم سَنیت (تاریخ نامشخص) پسر کوک کیروَش
  • کوک نَهونته (تاریخ نامشخص) پسر کوک کیروَش
  • کوک نَشور یکم (تاریخ نامشخص)
  • شیروکدوه (همزمان با شَمشی اَدَد یکم شاه آشور) (سوکل ماه) پسر کوک نَشور یکم
  • شیموت وَرتَش یکم (تاریخ نامشخص)
  • سیوه پَلَر هوپَک (ح۱۷۶۵پ.م) (سوکل ماه) پسر شیروکدوه
  • کودوزولوش یکم (تاریخ نامشخص) پسر شیروکدوه
  • کوتیر نَهونته دوم (تاریخ نامشخص) (سوکل ماه) پسر کودوزولوش یکم
  • اَتَه مِرَه هَلکی (تاریخ نامشخص)
  • تَتَه دوم (تاریخ نامشخص) برادر اَتَه مِرَه هَلکی
  • لیلَه ایرتَش (تاریخ نامشخص) پسر کودوزولوش یکم
  • تمتی اَگون (تاریخ نامشخص) (سوکل ماه) پسر کوتیر نَهونته دوم
  • کوتیر شیلهَهَه (تاریخ نامشخص) (سوکل ماه) پسر تمتی اَگون
  • کوک نشور دوم (ح۱۶۴۶پ.م) (سوکل ماه، سوکل سیماشکی و شوش) پسر کوتیر شیلهَهَه
  • تمتی رَپتَش (تاریخ نامشخص) پسر کوتیر شیلهَهَه
  • شیموت وَرتَش دوم (تاریخ نامشخص) پسر کوتیر شیلهَهَه
  • شیرتوه (تاریخ نامشخص) پسر کوک نشور دوم
  • کودوزولوش دوم (تاریخ نامشخص) (سوکل ماه) پسر شیموت ورتش دوم
  • تَن اولی (تاریخ نامشخص) (سوکل ماه)
  • تمتی هَلکی (تاریخ نامشخص) (سوکل ماه ایلام و سیماشکی) پسر تن اولی
  • کوک نشور سوم (تاریخ نامشخص) پسر تن اولی
  • کوتیک مَتلَت (ح۱۵۰۰پ.م) پسر تن اولی

• سلسله کیدینو ح۱۵۰۰ تا ح۱۴۰۰پ.م

  • کیدینو (سده ۱۵پ.م) شاه انشان و شوش
  • این شوشینک سونکیر نَپیپیر (تاریخ نامشخص) شاه انشان و شوش
  • تَن روهورَتیر سوم (سده ۱۵ پ.م) شاه انشان و شوش
  • شَلَه (تاریخ نامشخص) شاه انشان و شوش
  • تمتی اَهَر (همزمان با کدشمن انلیل شاه بابل) شاه انشان و شوش

• سلسله ایگه هَلکی ح۱۴۰۰ تا ح۱۲۱۰پ.م

  • اَتَه هَلکی (تاریخ نامشخص)
  • اَتَر کیتَه یکم (تاریخ نامشخص) پسر اَتَه هَلکی
  • ایگه هَلکی (تاریخ نامشخص)
  • پَهیر ایشن یکم (همزمان با کوریگلزو یکم شاه بابل) پسر ایگه هَلکی
  • کیدین هوتران یکم (تاریخ نامشخص) پسر پَهیر ایشن یکم
  • اَتَر کیتَه دوم (تاریخ نامشخص) پسر ایگه هَلکی
  • هومبان نومِنَه یکم (همزمان با بورنَه بوریَش دوم شاه بابل) پسر اَتَر کیتَه دوم
  • اونتَش نَپیریشَه (یا اونتَش هومبان) (تاریخ نامشخص) پسر هومبان نومنه یکم
  • کیدین هوتران دوم (تاریخ نامشخص) پسر اونتش نپیرییشه
  • نپیریشه اونتش (یا هومبان اونتش) پسر کیدین هوتران دوم
  • پَهیر ایشن دوم (تاریخ نامشخص)
  • اونپَتَر نپیریشه (یا اونپتر هومبان) (تاریخ نامشخص) پسر پهیر ایشن دوم
  • کیدین هوتران سوم (همزمان با انلیل ندین شومی و ادد شومه ایدینه شاهان بابل) پسر پهیر ایشن دوم

• سلسله شوتروکی ح۱۲۱۰ تا ح۹۷۰پ.م

  • هلوتوش این شوشینک (از ح۱۲۱۰پ.م)
  • شوتروک نهونته یکم (ح۱۱۵۸پ.م)
  • کوتیر نهونته سوم (ح۱۱۵۵پ.م)
  • شیلهک این شوشینک یکم (تاریخ نامشخص)
  • هوته لوتوش این شوشینک (ح۱۱۱۰پ.م)
  • همرو لَکَمَر (پس از ۱۱۱۰پ.م)
  • هومبان نیمنه دوم (اوایل سده ۱۱پ.م)
  • شوتروشیلهینه ک نهونته دوم (اوایل سده ۱۱پ.م)
  • اَکشیر شیموت (تاریخ نامشخص)
  • اَکشیر نهونته (تاریخ نامشخص)
  • کَرَه ایندَش (تاریخ نامشخص)
  • مَربیتی اَپلَه اوصور (پیش از ۹۸۳ تا پس از ۹۷۸پ.م)

• سلسله هومبان تَهرَه (نوایلامیان) ح۸۳۰ تا ۵۱۹پ.م

  • شاه ناشناس دوم ایلام (ح۸۲۱پ.م همزمان با شَمشی اَدَد پنجم شاه آشور)
  • هَلوشو این شوشینک یکم (بیش از ۱۵ سال. تاریخ نامشخص)
  • هومبان تَهرَه یکم (تا ۷۴۲پ.م)
  • هومبان نیکَش یکم (۷۴۲ تا ۷۱۷پ.م) پسر هومبان تهره یکم
  • شوتور نهونته یکم (۷۱۷ تا ۶۹۹پ.م) پسر (خواهرزاده) هومبان نیکش یکم
  • هلوشو این شوشینک دوم (۶۹۹ تا اکتبر ۶۹۳پ.م) برادر شوتور نهونته یکم
  • کوتیر نهونته چهارم (اکتبر ۶۹۳ تا ژوئیه ۶۹۲پ.م) پسر هلوشو این شوشینک دوم
  • هومبان نیمنه سوم (ژوئیه ۶۹۲ تا فوریه ۶۸۸پ.م) پسر هلوشو این شوشینک دوم
  • شوتور نهونته دوم (؟) (از فوریه ۶۸۸) پسر هومبان نیمنه سوم
  • هومبان هَلتَش یکم (تا اکتبر ۶۸۱پ.م)
  • هومبان هلتش دوم (اکتبر ۶۸۱ تا سپتامبر ۶۷۵پ.م) پسر هومبان هلتش یکم
  • اورتَک این شوشینک (سپتامبر ۶۷۵ تا ۶۶۳پ.م) برادر هومبان هلتش دوم
  • تمتی هومبان این شوشینک یکم (۶۶۳ تا سپتامبر ۶۵۳پ.م) برادر اورتک این شوشینک
  • هومبان نیکش دوم (سپتامبر ۶۵۳ تا ۶۵۱پ.م) پسر اورتک این شوشینک
  • تَمَریتو (۶۵۲ تا ۶۴۹ و ۶۴۷پ.م) پسر هومبان نیکش پسر هومبان هلتش یکم
  • ایندَه بیبی (۶۴۹ تا پس از ژوئیه ۶۴۸پ.م)
  • هومبان هلتش سوم (پس از ژوئیه ۶۴۸ تا ۶۴۵/۴پ.م)
  • هومبان نیکش سوم (۶۴۷پ.م) پسر اَتَه مِرَه هَلکی
  • اومهولومَه (۶۴۷پ.م)
  • ایندَتو این شوشینک سوم (۶۴۷ تا پس از پائیز ۶۴۶پ.م)
  • هومبان هَپوئَه دوم (۶۴۷پ.م)
  • پائه (پس از پائیز ۶۴۶ تا ۶۴۵/۴پ.م)
  • شوتور نهونته سوم (پس از پائیز ۶۴۶پ.م) پسر ایندتو این شوشینک سوم
  • هومبان کیتین (تاریخ نامشخص) پسر شوتور نهونته سوم
  • هومبان تهره دوم (تاریخ نامشخص)
  • هَلوتَش این شوشینک (تاریخ نامشخص) پسر هومبان تهره دوم
  • اومانونو (تاریخ نامشخص)
  • شیلهک این شوشینک دوم (تاریخ نامشخص) پسر اومانونو
  • تمتی هومبان این شوشینک دوم (پیش از ۵۵۰پ.م) پسر شیلهک این شوشینک دوم
  • هَلکَتَش (ح۵۴۹/۸پ.م)
  • آسینَه (اکتبر تا ۱۰ دسامبر ۵۲۲پ.م) پسر اوپَدرَمَه
  • هومبان نیکش چهارم یا اومانونو دوم (ایمانیش) (دسامبر ۵۲۲ تا فوریه ۵۲۱پ.م)
  • اَتَه هَمیتی این شوشینک (تا ۵۲۰/۱۹پ.م)

• شاهان اَیَه پیر حدود سده هفتم پ.م

  • تاخی هی (تاریخ نامشخص)
  • هنی (همزمان با شوتورنهونته سوم شاه ایلام) پسر تاخی هی
  • زشه شی (تاریخ نامشخص) پسر هنی

• شاهان گیساتی حدود سده هفتم تا ۵۱۹پ.م

  • شاتی هوپیتی (اواخر سده هفتم پ.م)
  • هومبان شوتوروک (اوایل سده ششم پ.م) پسر شاتی هوپیتی
  • هوتران تمتی (اواسط سده ششم پ.م)
  • اَتَه هَمیتی این شوشینک (تا ۵۲۰/۱۹پ.م) پسر هوتران تمتی

• شاهان زامین حدود سده هفتم و ششم پ.م

  • بَهوری یکم (اواخر سده ۷پ.م)
  • بهوری دوم (اوایل سده ۶پ.م)

• شاهان سَماتی حدود سده ۶پ.م

  • دابالا
  • آمپیریش پسر دابالا
  • آنی شیلهَه پسر دابالا
  • اونزی کیلیک پسر آنی شیلهه
  • زیتیاش
  • اونسَک پسر زیتیاش

• شاهان زَری حدود سده ۶پ.م

  • اَپَه لایَه

• مادها

  • دیاکو
  • فره ورتیش
  • خشتریته
  • هوخشتره
  • آستیاگ

• هخامنشیان (از ۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد)

  • کوروش بزرگ (پیرامون ۵۵۹ - ۵۲۹ پیش از میلاد)
  • کمبوجیه ( ۵۳۰ - ۵۲۲ پیش از میلاد)
  • گئومات (۵۲۲ پیش از میلاد، به مدت تقریبی هشت ماه)
  • داریوش بزرگ (۵۲۲- ۴۸۶ پیش از میلاد)
  • خشایارشا (۴۸۵ - ۴۶۵ پیش از میلاد)
  • اردشیر یکم (۴۶۵ - ۴۲۴ پیش از میلاد)
  • خشایارشای دوم (۴۲۴ پیش از میلاد)
  • سغدیانوس (۴۲۴ - ۴۲۳ پیش از میلاد)
  • داریوش دوم (۴۲۳ - ۴۰۴ پیش از میلاد)
  • اردشیر دوم (۴۰۴ - ۳۵۸ پیش از میلاد)
  • اردشیر سوم (۳۵۸ - ۳۳۸ پیش از میلاد)
  • اردشیر چهارم (۳۳۸ - ۳۳۶ پیش از میلاد)
  • داریوش سوم (۳۳۶ - ۳۳۰ پیش از میلاد)

• پارت ها

  • ارشک (اشک یکم) (ح۲۵۰- ح۲۴۷ پ.م)
  • تیرداد یکم (اشک دوم) (ح۲۴۷- ح۲۱۱ پ.م)
  • اَردوان یکم (اشک سوم) (ح۲۱۱- ح۱۹۱ پ.م)
  • فریاپت (اشک چهارم) (ح۱۹۱- ح۱۷۶ پ.م)
  • فرهاد یکم (اشک پنجم) (ح۱۷۶- ح۱۷۱ پ.م)
  • مهرداد یکم (اشک ششم) (ح۱۷۱- ح۱۳۸ یا۱۳۷ پ.م)
  • فرهاد دوم (اشک هفتم) (ح۱۳۸ یا ۱۳۷- ح۱۲۸ پ.م)
  • اردوان دوم (اشک هشتم) (ح۱۲۸- ح۱۲۳ پ.م)
  • مهرداد دوم (اشک نهم) (ح۱۲۳- ۸۷ پ.م)
  • گودرز نخست (۹۱ - ۷۸؟)
  • اُرُد نخست (۷۸ - ؟)
  • سیناتروک (اشک دهم) (۷۶ یا ۷۵- ۷۰ یا ۶۹ پ.م)
  • فرهاد سوم (اشک یازدهم) (۷۰ یا ۶۹- ۵۸ یا ۵۷ پ.م)
  • مهرداد سوم (اشک دوازدهم) (۵۸ یا ۵۷- ۵۶ پ.م)
  • اُرد دوم (اشک سیزدهم) (ح۵۶- ۳۷ یا ۳۶ پ.م)
  • فرهاد چهارم (اشک چهاردهم) (ح۳۷- ۲ پ.م)
  • تیرداد دوم (۳۲ - ح۳۰ پ.م)
  • فرهاد پنجم یا (فرهادک) (اشک پانزدهم) (۲ پ.م- ۴ م)
  • ملکه موزا (۲ پ.م- ۴ م) همراه با پسرش فرهاد پنجم
  • اُرد سوم (اشک شانزدهم) (۴- ۶ یا ۷ م)
  • ونُن یکم (اشک هفدهم) (۷ یا ۸- ۱۲ م)
  • اردوان سوم (اشک هیجدهم) (۱۲- ۳۹ یا ۴۰ م)
  • تیرداد سوم (ح۳۶ م)
  • وردان (اشک نوزدهم) (۳۹ یا ۴۰- ۴۵ م)
  • گودرز دوم (اشک بیستم) (۴۱- ۴۵ م)
  • ونن دوم (اشک بیست و یکم) (۵۱ م)
  • بلاش یکم (اشک بیست و دوم) (۵۱- ۷۷ یا ۷۸ م)
  • پاکور (اشک بیست و سوم) (۷۸- ۱۰۸ یا ۱۱۰ م)
  • اردوان چهارم (۱۰۸- ۱۱۰ م)
  • خسرو (اشک بیست و چهارم) (ح۱۱۰- ۱۲۸ یا ۱۲۹ م)
  • بلاش دوم (اشک بیست و پنجم) (۱۲۸ یا ۱۲۹- ۱۴۷ م)
  • مهرداد چهارم (۱۲۸؟ یا ۱۲۹؟- ۱۴۷؟ م)
  • بلاش سوم (اشک بیست و ششم) (۱۴۷- ۱۹۱ م)
  • بلاش چهارم (اشک بیست و هفتم) (۱۹۱- ۲۰۸ م)
  • بلاش پنجم (اشک بیست و هشتم) (۲۰۸- ح۲۱۶ م)
  • اردوان پنجم (اشک بیست و نهم) (ح۲۱۶- ۲۲۶ م)
  • بلاش ششم
  • اردوازد

• ساسانیان

  • اردشیر یکم (اردشیر بابکان) (پیرامون ۲۲۴-۲۴۳)
  • شاپور یکم (پیرامون ۳/۲۴۲-۲۷۲)
  • هرمز یکم (۲۷۲-۲۷۳)
  • بهرام یکم (۲۷۳-۲۷۶)
  • بهرام دوم (۲۷۶-۲۹۳)
  • بهرام سوم (۲۹۳)
  • نرسی (۲۹۳-۳۰۲)
  • هرمز دوم (۳۰۲-۳۱۰)
  • آذرنرسی (۳۱۰)
  • شاپور دوم (ذوالاکتاف) (۳۱۰-۳۷۹)
  • اردشیر دوم (۳۷۹-۳۸۳)
  • شاپور سوم (۳۸۳-۳۸۸)
  • بهرام چهارم (۳۸۸-۳۹۹)
  • یزدگرد یکم (۳۹۹-۴۲۱)
  • بهرام پنجم (بهرام گور) (۴۲۱-۴۳۹)
  • یزدگرد دوم (۴۳۹-۴۵۷)
  • هرمز سوم (۴۵۹-۴۵۷)
  • پیروز یکم (۴۵۸-۴۸۴)
  • بلاش (۴۸۴-۴۸۸)
  • قباد یکم (۴۸۸-۴۹۷)
  • جاماسب (۴۹۷-۴۹۹)
  • قباد یکم (۴۹۹-۵۳۱) (پادشاهی دوباره)
  • خسرو یکم (خسرو انوشیروان) (۵۳۱-۵۷۹)
  • هرمز چهارم (ترک‌زاد) (۵۷۹-۵۹۰)
  • بهرام ششم (۵۹۰-۵۹۱)
  • خسرو دوم (خسرو پرویز) (۵۹۱-۶۲۸)
  • قباد دوم (شیرویه) (۶۲۸)
  • اردشیر سوم (۶۲۸-۶۳۰)
  • شهربراز (۶۳۰)
  • خسرو سوم (۶۳۰)
  • جوانشیر (۶۳۰)
  • پوراندخت (۶۳۰-۶۳۱)
  • پیروز دوم (۶۳۱)
  • آزرمی دخت (۶۳۱)
  • هرمز پنجم (۶۳۱)
  • خسرو چهارم (۶۳۱)
  • پیروز دوم (۶۳۱)
  • خسرو پنجم (۶۳۱)
  • یزدگرد سوم (۶۳۲-۶۵۱)
  • تازش تازیان (۶۵۱)

• گاوباریان

  • گیل گیلانشاه
  • دابویه
  • فرخان بزرگ
  • اسپهبد دازمهر
  • فرخان کوچک
  • خورشید

• باوندیان

1- شاخه کیوسیه

  • باو
  • سهراب یکم
  • مهرمردان
  • سهراب دوم
  • شروین یکم
  • شهریار یکم
  • شاپور
  • جعفر
  • کارن یکم
  • رستم یکم
  • شروین دوم
  • شهریار دوم
  • دارا
  • شهریار سوم

2- شاخه اسپهبدیه

  • شهریار چهاروم
  • کارن دوم
  • رستم دوم
  • علی یکم
  • رستم سوم
  • حسن یکم
  • اردشیر یکم
  • رستم چهارم

3- شاخه کینخواریه

  • اردشیر دوم
  • ممد
  • علی دوم
  • یزدگرد
  • شهریار پنجم
  • کیخسرو
  • شرف الملوک
  • حسن

• طاهریان

  • طاهر بن حسین (طاهر ذوالیمینین)
  • طلحه بن طاهر
  • علی بن طاهر
  • عبدالله بن طاهر
  • طاهر بن عبدالله
  • محمد بن طاهر بن عبدالله

• صفاریان

  • یعقوب لیث
  • عمرو لیث
  • طاهر بن محمد بن عمرولیث
  • لیث بن علی بن لیث
  • محمد بن علی بن لیث
  • احمد بن محمد بن خلف
  • خلف بن احمد

• علویان تبرستان

  • حسن بن زید
  • القائم
  • داعی الحق
  • حسن پسر مهدی
  • داعی صغیر

• سامانیان

  • اسماعیل بن احمد، نامدار به امیر ماضی (۲۹۵ – ۲۷۹ ه‍.ق.)
  • احمد بن اسماعیل, نامی به امیر شهید (۳۰۱ – ۲۵۹ ه‍.ق.)
  • نصر بن احمد، نامی به امیر سعید (۳۳۱ – ۳۰۱ ه‍.ق.)
  • نوح بن نصر، نامی به امیر حمید (۳۴۳ – ۳۳۱ ه‍.ق.)
  • عبدالملک بن نوح، نامی به امیر رشید (۳۵۰ – ۳۴۳ ه‍.ق.)
  • منصوربن نوح، نامی به امیر سدید (۳۶۵ – ۳۵۰ ه‍.ق.)
  • نوح بن منصور، نامی به امیر رضی (۳۸۷ – ۳۶۵ ه‍.ق.)
  • منصور بن نوح (۳۸۹ – ۳۸۷ ه‍.ق.)
  • عبدالملک بن نوح (۳۸۹ – ۳۸۹ ه‍.ق.)

• زیاریان

  • مرداویج زیاری
  • وشمگیر
  • بیستون پسر وشمگیر
  • قابوس پسر وشمگیر
  • منوچهر پسر قابوس
  • انوشیروان پسر منوچهر

• بوییان

  • علی بن بویه دیلمی ملقب به عمادالدوله
  • فنا خسرو بن حسن معروف به عضدالدوله

• غزنویان

  • ناصرالدین سبکتکین
  • اسماعیل پسر سبکتکین
  • سلطان محمود غزنوی (محمود بن سبکتکین)
  • محمد پسر محمود
  • سلطان مسعود غزنوی (مسعود بن محمود)
  • مودود پسر مسعود
  • مسعود دوم پسر مودود
  • علی پسر مسعود
  • عبدالرشید پسر محمود
  • طغرل غاصب
  • فرخزاد پسر مسعود
  • ابراهیم پسر مسعود
  • مسعود سوم پسر ابراهیم
  • شیرزاد پسر مسعود
  • ارسلانشاه پسر مسعود
  • بهرامشاه پسر مسعود
  • خسروشاه پسر بهرامشاه
  • خسرو ملک پسر خسروشاه

• سلجوقیان

  • طغرل بیک
  • الب ارسلان
  • ملکشاه
  • برکیارق
  • محمد بن ملکشاه
  • احمد سنجر
  • محمود

• خوارزمشاهیان

  • قطب الدین محمد
  • علاء الدین اتسز
  • جلال الدین سلطانشاه
  • علاء الدین تکش
  • علاءالدین محمد
  • جلال الدین منکبرنی

• ایلخانان

  • هولاکو
  • اباقاخان هولاکو
  • سلطان احمد تکودار بن هولاکو
  • ارغون‌خان بن اباقا
  • گیخاتون بن اباقا
  • بایدوخان بن طرغان‌
  • غازان بن ارغون
  • اولجایتو خدابنده بن ارغون
  • ابوسعید بهادرخان بن اولجایتو
  • ارپاگاون
  • موسی خان
  • محمد خان
  • ساتی بیک
  • شاه جهان ایلخانی
  • سلیمان خان
  • طغا تیمورخان
  • انوشیروان عادل

• دودمان‌های محلی

- جلایریان

  • شیخ حسن بزرگ (۷۳۶ق)
  • شیخ اویس بهادرخان (۷۵۷ق)
  • جلال‌الدین حسین‌خان (۷۷۶ق)
  • غیاث‌الدین سلطان احمد بهادر (۷۸۳ق)
  • شاه محمود (۸۱۴-۸۱۳ق)

- آل مظفر یا مظفریان

  • مبارزالدین محمد (۵۹-۷۱۸ / ۵۸-۱۳۱۸)
  • شاه محمود (۷۶-۷۵۹ / ۷۴-۱۳۵۸)
  • عمادالدین احمد (۹۵-۷۸۶ / ۹۳-۱۳۸۴)
  • نصره الدین شاه یحیی (۹۵-۷۶۴ / ۹۳-۱۳۶۳)
  • شاه شجاع
  • زین العابدین بن شاه شجاع(۸۹-۷۸۶ / ۸۷-۱۳۸۴)
  • شاه منصور (۹۵-۷۹۰ / ۹۳-۱۳۸۸)

- آل اینجو

• کیاییان

  • سید امیر کیای مَلاطی ، بنیانگذار حکومت خاندان کیاییان در گیلان. حکومت از (۷۶۳ـ۷۷۶) ق.
  • سید رضی کیا حکومت از (۷۲۹ـ۷۹۹) ق.
  • کارکیا سید محمد اول حکومت از (۸۲۹ ـ۸۳۷) ق.
  • کارکیا ناصر کیا حکومت از (۸۳۷ ـ۸۵۱) ق.
  • کارکیا سلطان محمد دوم حکومت از (: ۸۵۱ـ۸۸۳) ق.
  • کارکیا میرزاعلی

• تیموریان

  • تیمور لنگ
  • خلیل سلطان
  • شاهرخ
  • الغ بیگ
  • عبدالله میرزا
  • بابر تیموری
  • ابو سعید
  • سلطان احمد
  • سلطان محمود
  • سلطان حسین بایقرا

• قراقویونلو

  • قرامحمد
  • قرایوسف
  • قرااسکندر
  • جهانشاه
  • حسن علی فرزند جهانشاه

• آق قویونلو

  • قره عثمان
  • حمزه
  • نورالدین علی
  • اوزون حسن
  • سلطان خلیل
  • یعقوب

• صفویان

  • شاه اسماعیل یکم
  • شاه طهماسب یکم
  • شاه اسماعیل دوم
  • شاه محمد خدابنده
  • شاه عباس یکم
  • شاه صفی
  • شاه عباس دوم
  • شاه سلیمان
  • شاه سلطان حسین
  • شاه طهماسب دوم
  • شاه عباس سوم

• افشاریان

  • نادرشاه افشار
  • عادلشاه افشار
  • ابراهیم‌شاه
  • شاهرخ‌میرزا

• زندیان

  • کریم‌خان زند
  • زکی‌خان زند
  • ابوالفتح‌خان زند
  • صادق‌خان زند
  • علی‌مرادخان زند
  • جعفرخان زند
  • صیدمرادخان زند
  • لطفعلی‌خان زند

• قاجار

  • آقا محمدخان قاجار
  • فتحعلی شاه
  • محمد شاه
  • ناصرالدین شاه
  • مظفرالدین شاه
  • محمدعلی شاه
  • احمد شاه

• پهلوی

  • رضاشاه پهلوی
  • محمدرضاشاه پهلوی
+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

آرامگاه استر و مردخای در شهر همدان قرار گرفته که بسیار دیدنی و زیبا و از نظر معنوی بسیار تاثیر گذار می باشد. متاسفانه عکاسی و فیلم برداری از داخل آرامگاه ممنوع بوده با این حال عکس هایی از خارج آرامگاه گرفته شد که در قسمت گالری نمایش داده شده است.همچنین عکسهایی نیز از داخل آرامگاه از سایت های مختلف جمع آوری شده که در همان صفحه نمایش داده می شود.

از جمله یادمان های مذهبی بجای مانده از کلیمیان در همدان ،آرامگاه استر و مردخای است که جزء مهم‌ترین زیارتگاههای یهودیان ایران و جهان است و جزء آثار میراث فرهنگی ایران ثبت شده‌است. وجود این زیارتگاه، عامل مهمی در شکلگیری و تداوم حضور جامعه یهودی در همدان بوده‌است.مقبره استر و مردخای در مرکز شهر همدان، ابتدای خیابان دکتر شریعتی قرار دارد. مصالح ساختمانی بنای این مقبره از سنگ و آجر است و به سبک بناهای اسلامی ساخته شده‌است. از شکل ظاهری و سبک معماری این اثر، چنین بر می‌آید، که ساختمان فعلی آن در قرن هفتم هجری بر روی ساختمان قدیمی تری که متعلق به قرن سوم هجری بوده‌است، بنا شده‌است. این مکان همه ساله پذیرای زائرین کلیمی و بازدید کنندگان زیادی از نقاط مختلف ایران و جهان است.زائرین کلیمی همه ساله مراسم مذهبی خویش(جشن پوریم) را در این مکان اجرا می کنند. این مراسم در اواخر اسفند و اوایل فروردین ماه (13 تا 15 آدار – طبق گاه شمار کلیمیان) در سالروز بزرگداشت نجات کلیمیان از قتل عام ، توسط توس استر ملکه خشایارشاه (445- 486 ه.ق) و عموی وی مردخای،انجام می شود.مراسم بزرگداشت با دعا و نیایش،گرفتن روزه،مراسم افطار و خواندن طومار مگیلا آغاز و طی روزهای 14 و 15 آدار با دادن هدایا،دید و بازدید و بزم و شادمانی ادامه می یابد.

"هدسه" بنا بر روایات مشهور تاریخ، دختری کلیمی بود که از جانب خشایارشاه (سومین پادشاه هخامنشی) به عنوان ملکه دربار انتخاب شد و به دلیل زیبای فراوانی که داشت، استر (ستاره) نام گرفت.

عموی استر ،"مردخای" (پسر یائیر و از نژاد بنیامین ) نگهبان دربار هخامنشی در شوش بود. او تربیت استر را بر عهده داشت و هم او بود که استر را به دربار وارد نمود.

"هامان" وزیر دربار خشایارشاه نقشه قتل عام کلیمیان ایران را در سر داشت.مردخای از این ماجرا مطلع و شاه را آگاه ساخت و به جهت موقعیتی که استر و مردخای در دربار داشتند، شاه جلوی این اتفاق را گرفت و سبب نجات قوم کلیمی در ایران شد.بعدها به پاس این خدمت آرامگاه این دو تن به یکی از زیارتگاه های مهم کلیمیان ایران تبدیل شد.

این بنای چهار گوش آجری ساده که گنبدی آجری هم بر فراز آن قرار دارد،یادگاری از قرن هفتم هجری قمری است که به دستور ارغون شاه مغول بر پایه های بنایی قدیمی تر شکل گرفت. ورودی این آرامگاه درب کوتاه سنگی است که توسط کلون باز و بسته می شود و به دلیل ارتفاع کوتاه درب،می بایست خمیده وارد آرامگاه شد.در ابتدای ورود،دهلیزی در جهت شمالی – جنوبی وجود دارد که طول آن حدود هفت متر و عرض آن نزدیک سه متر است. از وسط این اطاق یک ورودی به حرم تعبیه شده است. فضای حرم مربع شکل و ابعاد آن 5/3 متر است. در وسط فضای مربع شکل مقبره‌ها، دو صندوق منب کاری شده زیبا بر روی این قبور قرار دارد. در بالای قبر جنوبی، که آن را به استر نسبت می‌دهند، صندوق منبت کاری عتیقه و نفیسی قرار دارد، که قدیمی تر است و صندوق دوم که بر روی قبر مردخای قرار دارد، بسیار شبیه صندوق اولی است و حدودا در سال ۱۳۰۰ توسط استاد عنایت الله ابن حضرت قلی تویسرکانی، که یکی از منبت کاران برجسته زمان خود بوده، ساخته شده‌است.

ترجمه خطوط عبری روی صندوق متعلق به استر، که بانی صندوق را معرفی می‌کند، چنین است: " امر کرد به ساختن این صندوق، بانوی عفیفه صادقه، جمال الدوله یوحرقیا و جمال الدوله یشوعا و یشعل، که هر سه نفر برادر خانم جمال ستام هستند."

بر بالای دیوار مقبره نیز، کتیبه‌ای به زبان عبری و به صورت برجسته گچ بری شده‌است. خطوط عبری روی صندوق استر، و گچ بری‌های برجسته، متعلق به قرون هشتم و نهم هجری می‌باشند.گنبدی آجری بر فراز حرم جای گرفته است. صفه یا طاقنمایی به عمق 90 سانتی متر در جنوب و شاه نشین زیبایی در شمال قرار دارد.در شاه نشین شمالی نسخه ای از کتاب مقدس و آسمانی یهود یعنی تورات که بر پوست آهو نوشته شده و قدمت بالایی دارد در محفظه مخصوص استوانه شکل قرار دارد و تزئینات و پارچه ها و چراغ های گوناگون دیوارهای این شاه نشین را تزئین کرده است.

دیوارهای داخلی بنا را کتیبه های کوچک و بزرگ سنگی و گچبری هایی به خط عبری و آرامی در بر گرفته است.

درباره پیشینه سکونت کلیمیان در مناطق غربی ایران ،در تورات چنین آمده است:"و پادشاه آشور،اسرائیل را به آشور کوچانیده،ایشان را در حلح و خابور نهر جوزان و در شهر مادیان برده و سکونت داد"

کورش بزرگ (559-530 ق.م) پس از لشگر کشی به بابل کلیمیانی را که نبوکد نصر(پادشاه بابل) از فلسطین به اسارت و بردگی گرفته و به بابل برده بود،آزاد کرد. طبق استوانه معروف کورش، فرمان بازگشت ایشان به بیت المقدس را در سال 537 ق.م صادر کرد.پس از این فرمان به نظر می رسد تعدادی از این قوم در پی بازگشت شاه ایران به ایران آمده و در شهرهای شوش،اصفهان،همدان و ... ساکن شدند.

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

فروردین:

  • 1- جشن نوروز ، جشن سال نو
  • 4- جشن نخستین چهارشنبه سال
  • 6- روز امید و روز شادباش
  • 10- جشن آبانگاه
  • 13- جشن سیزده بدر
  • 17- سروش روز،جشن سروشگان
  • 19- فروردین روز،جشن فروردنگان

اردیبهشت:

  • 2- جشن گیاه آوری
  • 3- اردیبهشت روز، جشن اردیبهشتگان
  • 10- جشن چهلمین روز نوروز
  • 15- جشن میانه بهار،جشن باربد،روز پیام آوری زرتشت

خرداد:

  • 1- ارغاسوان ، جشن گرما
  • 6- خرداد روز،جشن خردادگا

تیر:

  • 1- جشن آب پاشون،جشن آغاز تابستان
  • 6- جشن نیلوفر
  • 13- تیر روز، جشن تیرگان
  • 15- جشن خام خواری

مرداد:

  • 7- مرداد روز، جشن مردادگان
  • 10- جشن چله تابستان
  • 15- جشن میانه تابستان
  • 18- جشن می خواره

شهریور:

  • 1- جشن خنکی هوا
  • 3- جشن کشمین
  • 4- شهریور روز، جشن شهریورگان – عروج مانی
  • 8- جشن خزان
  • 15- بازار جشن
  • 31- جشن پایان تابستان

مهر:

  • 1- جشن میتراکانا – سال نو هخامنشی
  • 13- تیر روز، جشن تیرروزی
  • 16- مهر روز، جشن مهرگان
  • 21- جشن رام روزی،جشن پیروزی کاوه و فریدون

آبان:

  • 10- آبان روز،جشن آبانگان
  • 15- جشن میانه پاییز

آذر:

  • 1- آذر جشن
  • 9- آذر روز، جشن آذرگان
  • 30- جشن شب یلدا

دی:

  • 1- روز میلاد خورشید، جشن خرم روز،نخستین جشن دیگان
  • 5- بازار جشن
  • 8- دی به آذر روز، دومین جشن دیگان
  • 14- سیر سور، جشن گیاه خواری
  • 15- جشن پیکرتراشی، دی به مهر روز، سومین جشن دیگان
  • 16- جشن درامزینان، جشن درفش ها
  • 23- دی به دین روز، چهارمین جشن دیگان

بهمن:

  • 1- زاد روز فردوسی
  • 2- بهمن روز، جشن بهمنگان
  • 4- شهریور روز، آغاز پادشاهی داراب (کوروش)
  • 5- جشن نوسره
  • 10- آبان روز، جشن سده، آتش افروزی بر بام ها
  • 15- جشن میانه زمستان
  • 22- جشن بادروزی

اسفند:

  • 1- جشن اسفندی
  • 5- اسفند روز، جشن اسفندگان،گرامیداشت زمین و بانوان- جشن برزگران
  • 10- جشن وخشنکام
  • 19- جشن نوروز رودها
  • 20- جشن گلدان
  • 24- چهارشنبه سوری
  • 25- فروردگان- پایان سرایش شاهنامه فردوسی
  • 29- جشن پایان زمستان- زادروز زرتشت – جشن اوشیدر ( نجات بخش ایرانی)
+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایل زَنگِنه یکی از ایلات کرد بین کرمانشاه و مرز عراق است که بخش بزرگی از آن نیز در کردستان عراق زندگی می کنند. اکثر زنگنه‌ها ساکن استان کرمانشاه در مناطق مایدشت و سنقرکلیایی و شمال عراق هستند. بخشی از این ایل نیز در ایران در مناطق استان همدان (شهرستان ملایر)، خوزستان و استان فارس بویژه در شهرستانهای فسا و کازرون، زندگی می کنند. برخی از طوایف زنگنه نیز در مناطق بختیاری و کهگیلویه زندگی می‌کنند. زنگنه دشتستان، در ناحیه شرق بوشهر پخش شده‌اند. در زمان صفویه طوایفی از ایل زنگنه کرمانشاه به فارس آمده در این ناحیه توطن نمودند. بخشی از طوایف زنگنه نیز در ایل قشقایی ادغام گشته‌اند.

تاریخچه ایل زنگنه

معین‌الدین نطنزی، زنگنه را جزو قلمرو اتابکان لرستان محسوب می‌کند و زنگنه را جزو طوایفی نام می‌برد که به حکم اتابکان لرستان گردن گذارده بودند. تذکره الملوک ایل زنگنه را در مجموعه‌ای مرکب از ایلات کرد و لر نام می‌برد. شرفنامه بدلیسی امرای کرد ایران را به چهار شعبه مشتمل دانسته که زنگنه یکی از آن هاست. بسیاری از نویسندگان معاصر نیز در کرد بودن زنگنه تردید نکرده‌اند.

دربارهٔ وجه تسمیهٔ زنگنه اقوال گوناگون است. برخی منابع این نام را برگرفته از نام مکانی می‌دانند که این ایل در آن‌جا می‌زیست. برخی نام زنگنه را منبعث از زنگه شخصیت افسانه‌ای در حماسه ملی ایران می‌دانند. زنگنه‌ها خود را بازمانده زنگه می‌دانند. مردوخ کردستانی خاستگاه زنگنه را کردستان عراق دانسته و زنگنه عراق را ساکن کرکوک و خانقین، در اطراف کفری و ابراهیم خانمی و اراضی سوماک می‌داند. همه منابع مربوط هم‌داستانند که ایل زنگنه به منظور یاری پادشاهان صفوی از منطقه اصلی خود کوچیده و در منطقه جدیدی سکنی گزیده است. آن‌ها شاه اسماعیل اول را در جنگ‌هایش یاری داده‌اند. زمان مهاجرت زنگنه به داخل قلمرو ایران دقیقا مشخص نیست.

نویسنده‌ای زمان مهاجرت زنگنه را پس از حمله مغول می‌داند و به قول او آن‌ها در این زمان مجموعا سیصدهزار نفر می‌شدند که به صحرای قراباغ در شمال آذربایجان کوچیدند و در آن‌جا حکومتی تشکیل دادند. اما عمده منابع گواه آن است که مهاجرت زنگنه هم‌زمان با تشکیل دولت صفوی توسط اسماعیل اول بوده است. هم‌چنین گفته شده ایل زنگنه پس از ورود به ایران در کرمانشاه سکنی گزیدند. به هرحال افراد ایل زنگنه در زمان اسماعیل اول سیادت وی را پذیرفتند و تحت فرمان وی درآمدند و نزد وی به مقامات بالا رسیدند.

ایل زنگنه در رکاب شاه اسماعیل در جنگ‌های متعدد وی به‌ویژه با عثمانی‌ها شرکت کرد. یکی از این جنگ‌ها جنگ چالدران بود. در زمان تهماسب اول نیز چندتن از سرداران کرد زنگنه سلیم‌خان زنگنه و حیدرخان زنگنه به فرماندهی اسماعیل میرزا(شاه اسماعیل دوم) با عثمانی‌ها جنگیدند. شاه تهماسب برای تقویت مرزهای شرقی ایران در مقابل تهاجمات ازبک‌ها برخی کردهای زنگنه را به خراسان منتقل کرد. ایل زنگنه هم‌چنین در زمان سلطان محمدشاه در جنگ‌های ایران و عثمانی در قراباغ با عثمانی‌ها نبرد کرد.

در زمان شاه محمد، افرادی از ایل زنگنه به عنوان حاکم سنقر و کرمانشاهان منصوب شدند که حکومت آن‌ها بر آن‌جا تا قرن هفدهم میلادی (قرن یازدهم ق) دوام آورد. در زمان عباس اول افراد ایل زنگنه در حکومت، سپاه و دارای موقعیتی بودند. یکی از این افراد علی بالی زنگنه بود که شاه عباس او را نزد الله‌وردی‌خان فرستاد تا احکام شاه عباس را مبنی بر فتح بغداد به او برساند. در زمان عباس اول به‌هنگام عزیمت وی به‌منظور سرکوبی ملوخان اردلان و تسخیر کردستان علی بالی بیگ زنگنه که سابق جلودار ویژه شاه عباس بود واسطه ایجاد صلح بین شاه عباس و ملوخان شد. ملوخان تحت تأثیر سخنان علی بالی بیک، تسلیم شاه عباس شد و خلعت گرفت. بعدها در زمان خان احمدخان اردلان پسر ملوخان مجدداً ماموریت کردستان یافت، چراکه خان احمدخان به دولت عثمانی ملتجی شده بود و از آن‌ها کمک دریافت می‌کرد تا به تصرف کردستان دست یازد.

علی بالی بیک هم چنین مدتی در زمان عباس اول، امیر خراسان بود. علی بالی بیک به تاریخ ۱۶۱۸م/۱۰۲۸ق از مقام جلوداری به منصب امیرآخورباشی ارتقا یافت. تا سال ۱۰۴۷ق در این مقام باقی ماند و در این سال منصب مزبور به شیخعلی‌خان پسرش انتقال یافت. اما پیش‌تر از وی برادرش شاهرخ سلطان به این مقام منصوب شده بود. نویسنده‌ای سال انتصاب شاهرخ سلطان را به مقام امیرآخورباشی ۱۶۳۲م/۱۰۴۴ق دانسته است. در سال ۱۰۴۷ شیخعلی‌خان به جای وی که به امارت ایل زنگنه ارتقا یافته و حاکم سنقر، هرسین، کرمانشاه، بیستون و کلهر شده بود، به مقام امیرآخورباشی رسید. البته شاهرخ سلطان سال‌ها پیش ازآن، در سال ۱۰۳۹ق به امارات خواف منصوب گردیده بود. شاهرخ سلطان در نهم جمادی الاولی ۱۰۴۹ق درگذشت و به جایش شیخعلی‌خان به امارت زنگنه منصوب گردید. به جای وی نیز برادرش نجفقلی بیک به مقام امیرآخورباشی جلو رسید.

در منابع آمده ‌است که علی بالی بیک یکی از ملاکین بزرگ کرمانشاهان بود این که ملک کرمانشاهان ملک شخصی و خریداری شده علی بالی بیک بوده و یا این که از طرف شاهان صفوی به سبیل تیول به وی واگذار شده بود، مشخص نیست. البته نویسنده عباسنامه، کرمانشاه را تیول زنگنه معرفی می‌کند در این که علی بالی‌خان دارای روستاهای متعدد در غرب ایران بود تردیدی نیست، چنان‌چه نویسنده خلاصه السیر اشاره به یکی از آن‌ها به نام سرخ‌آباد دارد.

در زمان شاه عباس دوم افراد خاندان زنگنه هم‌چنان راه ترقی را پیمودند. در این میان نجفقلی‌خان به عنوان فرمانده بخشی از سپاه در مرزهای شرقی ایران خوش درخشید. وی در قضیه محاصره قندهار به جد ایفای خدمت کرد و مورد لطف شاه قرارگرفت. نجفقلی بیک در زمان شاه عباس دوم با وجود آن که آغاز خوبی داشت و پیوسته مورد لطف شاه بود، اما سرانجام مغضوب شاه واقع شد و از دستگاه حکومت طرد گردید. اما با جلوس شاه سلیمان دوباره مورد لطف دربار قرار گرفت.

در سال ۱۰۵۵ق شهر خواف در خراسان به اقطاع دوستعلی‌خان زنگنه داده شد در سال ۱۰۵۷ق دوستعلی‌خان از زمره امرایی بود که در محاصره قندهار شرکت داشتند در سال ۱۰۵۸ق حکومت ولایت گرمسیر با توابع و ملحقات و مضافات به دوستعلی‌خان حاکم ایل زنگنه که در این وقت تیولدار ولایت خواف و باخرز خراسان بود داده شد. از سال ۱۶۵۳م/۱۰۶۴ق به بعد شیخعلی‌خان زنگنه، خان ایل کلهر و تیولدار سنقر و کرمانشاه شد.

با مطالعه منابع متوجه می‌شویم که آبادانی کرمانشاه عمدتاً توسط شیخعلی‌خان زنگنه صورت گرفت، چراکه در سال ۱۰۰۴ق کرمانشاه به نام مزرعه‌ای معروف بود، اما در نیمه دوم قرن یازدهم هجری کرمانشاه عمران و آبادی خود را ازسر گرفت و شیخعلی‌خان از زمان عباس دوم در عمارت آن بسیار کوشید. شیخعلی‌خان به سال ۱۰۶۶ق حکومت سنقر و دینور را نیز در دست داشت. روی هم رفته باید گفت که ایل زنگنه در دورهٔ شاه عباس روز به روز بر اهمیت خود افزود و مناصب نسبتاً والایی به دست آورد و مسیری را که از زمان اسماعیل اول در آن گام نهاده بود با سرعت بیش‌تر طی کرد و به مقصد نهایی، که رسیدن به قدرتمندترین منصب بعد از منصب شاه باشد، نزدیک شد.

در زمان شاه سلیمان و به‌ویژه پس از رسیدن شیخعلی‌خان زنگنه به وزارت عظمی، ایل زنگنه بسیار قدرتمند شد و کارگزاران بسیاری از ولایات (اعم از ممالک و خاصه) از ایل زنگنه تعیین شدند. چنان که در سال ۱۰۸۶ق طایفه زنگنه به معیت حسینعلی‌خان زنگنه که به حکومت بهبهان و کوه گیلویه منصوب شده بود، به بهبهان رفتند و پشت کوه را قشلاق و پیش کوه را ییلاق خود قرار دادند.

در زمان نادرشاه طایفه‌های کردزنگنه (شامل طوایف کرد، زنگنه و کردزنگنه) از کرمانشاهان به منطقة جانکی کوچ کردند

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایل زعفرانلو یکی از ایلات کوچ نشین کرمانجی استان آذربایجان غربی است که محل قشلاق آنها شاهین‌دژ و محل ییلاق آنها شمال غرب شهرستان شاهین‌دژ در ارتفاعات سلیم خان قرار دارد. این ایل پنجمین ایل منطقه آذربایجان بعد از جلالی و میلان و هرکی و مامش از لحاظ خانوار می‌باشد.

زعفران لو (ظفرانلو) افزون بر اینکه نام ایلی است نام قومی در شهرستان است که دارای فرهنگ و آداب و رسوم و گویش خواص خود هستند.

نشیمن گاه

این قوم در شمال خاوری شاهین دژ و روستاهای اطراف می نشینند. اما در زمان سلجوقیان تنها در ترکیه و عراق بسر می‌برده اند و گفته می‌شود که نام چمشگزک داشته اند. برخی از این قوم در زمان صفویه به آذربایجان و سپس خراسان کوچ داده شدند.

خراسان

در نیشابور، قوچان، درگز، و مشهد ساکن هستند.

آذربایجان

در شهرستانهای آذربایجان غربی و در حدود هزار خانوار در شاهین دژ در روستاهای الی بالتا، کران قزل قیه علیا، سفلی، وسطی، اوزن، قره تپه به سر می‌برند.

تيره موصولانلو كه به زبان و لهجه خاص خود تكلم دارند و در روستاهاي قلعه قورينه، قره زاغ، اوتاقلو و خانقلو و … پراكنده شدند. اين تيره از عراق به آذربايجان و منطقه شاهين دژ مهاجرت نموده اند.

ترکیه

گفته می‌شود که هنوز در شهرستان چمشگزک و یا نواحی مرزی میان ترکیه، سوریه و عراق و پیرامون زندگی می کنند. دیر زعفران در استان ماردین یکی از این نواحی می تواند به شمار رود.

عراق

گویند که در زمان اتحاد کردستان عثمانی که کردستان عراق و ترکیه را در بر می گرفته است، گروهی از ایشان را از زاخو عراق به ایران کوچ داده اند؛ که شاید موصولانلو‌ها از ایشان باشند.

اتیمولوژی نام

گفته می‌شود که در زمان سلجوقیان در ترکیه و عراق بسر می‌برند و با نام چمشگزک شناخته می‌شده اند. احتمالا به دلیل سکونت در ناحیه دیرزعفران در جنوب ترکیه و شمال سوریه (حدود ماردین و قامشلی ) این نام را از (ظفرانلو) گرفته باشند که پيروزمند معنی می دهد.

گویش

گویش کرمانجی آنها با ظفرانلو های کوچانده به خاور از جمله خراستان شمالی تفاوتی ندارد. افراد این قوم علاوه بر گویش کرمانجی به زبان تُرکی هم تسلط دارند.

باور

دارای مذهب شیعه و دوازده امامی اند که در ترکیه علوی خوانده می شوند.

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1390ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایل چهاردولی در منطقه چهاردولی شهرستان شاهین‌دژ در جنوب آذربایجان غربی و شهرستان قروه در جنوب شرقی استان کردستان و شهرستان اسدآباد در غرب استان همدان و استان ایلام ساکن هستند و با زبان لکی صحبت می‌کنند.

نام ایل چاردولی منسوب به ایلات چرداولی در چرداول در استان ایلام است و منشا آنان نیز از ایلات بخش چرداول ایلام است.

تاریخچه چهاردولی‌ها

بنا بر تاریخ مردوخ کردستانی، فارسنامه، سر پرسی سایکس و شرفنامه، چهاردولی‌ها از طوایف شیعی لک بوده اند كه به همراه ایل شاملو و ایل استاجلو، و... به یاری شاه اسماعیل صفوی شتافتند.

ديرتر کریم خان زند از طایفه زند که خود از تیره لک بوده است، بنیان سلسله زندیان را گذارد. گروهی از فیلی‌ها در زمان کریم‌خان زند او را تا فارس همراهی کردند و در همانجا ساکن شدند. این طایفه یس از کریم خان از بیم کینه اقامحمدخان قاجار بمرور در ایل قشقایی ادغام گردیدند و تدریجاً به زبان تركی قشقایی تكلم كردند.

طوایف چهاردولی

لک‌ها از طوایف قدیم ایران هستند. این طوایف با جماعت مخلوطه به خود ۳۶ طایفه اند مانند (چهاردولی ها، ورمه زیاری‌های زرینه، ورمه زیاری‌های مرده در، بِزَنی ها، گروس ها، گلباغی ها، زندی‌ها و...) ۵۰۰۰۰ هزار خانوار تخمین زده شده اند.

ایل چهاردولی ساکن شهرستان شاهین‌دژ و شهرستان قروه و شهرستان اسدآباد هستند. شهرستان قروه در جنوب شرقی استان کردستان قرار گرفته و از شرق به استان همدان و از جنوب به استان کرمانشاه محدود است. شهرستان قروه از شمال به دهستان اسفندآباد همین بخش، از خاور به بخش سیمینه رود، از جنوب به بخش اسدآباد و از باختر به بخش سنقر و کلیائی از شهرستان کرمانشاهان می پیوندد.

چهاردولی‌ها در آذربایجان غربی

چهاردولی‌ها در دهستان چهاردولی و شهرستان شاهین‌دژ در جنوب آذربایجان غربی ساکن هستند. موقعیت آن کوهستانی است . قراء دهستان از چشمه سارها و قنات و آبهای برف و باران آبیاری میشود. محصول عمده اش غلات و لبنیات است . شغل ساکنین قراء دهستان کشاورزی و گله داری، و صنایع دستی و جاجیم وجوراب بافی است . دهستان چهاردولی از 51 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و روی هم رفته 10190 تن سکنه دارد. راه شوسه میاندوآب به شاهین دژ از قسمت جنوب باختری این دهستان عبور میکند. ابنیه قدیمی این دهستان به شرح زیر است : در قریه چچک لو خرابه‌های سه قلعه و آثار شهر هلاکوخان باقی است .در قريه ي ينگي ارخ نيز تپه ي باستاني "شيطان تختي " وجود دارد كه در آن آثاري مر بوط به هزاره ي پيش از ميلاد مشاهده شده است. در قریه فتور خرابه‌های قلعه ساری داش و در قریه خلج قلعه جرم داش و در قریه خوشانی بالا غار بزرگی است که بیشتر اهالی آثار مزبور را منسوب به دوره مغول میدانند. مرکز دهستان قریه محمودجیق میباشد.

چهاردولی‌ها در استان کردستان

چهاردولی‌ها در شهرستان قروه در جنوب شرقی استان کردستان ساکن بخش چهاردولی هستند. هوای دهستان سردسیر است . (زمستان طولانی، تابستان معتدل ). آبادیهای دهستان از چشمه آبیاری میشود. و محصول عمده آن غلات و لبنیات است . ارتفاعات در باختر این دهستان کوههای شمالی و خاوری بخش سنقر کلیائی و کوههای جنوبی دهستان اسفندآباد واقع است و خرسرنه - سنگ سوراخ - بنصیری نامیده میشوند. ارتفاع قله خرسرنه 2567، سنگ سوراخ 2927 و بنصیر 2802 گز است . کوههای دهستان خدابنده لو در خاور دهستان کشیده شده و به سلسله اصلی الوند متصل میگردد. گردنه همه کسی بین قروه و همدان پست‌ترین نقطه کوه مذکور می‌باشد و ارتفاع آن 2165 گز است . رودخانه مهمی در این دهستان وجود ندارد. تنها رودخانه کوچک شیروانه و تکیه است که از ارتفاعات باختری سرچشمه گرفته به طرف شمال جریان پیدا میکندو به رودخانه شور می پیوندد. آب رودخانه‌های کوچک دیگر دهستان که در بهار و مواقع بارندگی زنده و آب دارند به رودخانه بالا منتهی میشوند. دهستان چهاردولی از 31 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و 12000 تن سکنه دارد و قریه‌های مهم آن عبارت است از: صندوق آباد، نارنجک، آقبلاغ، باباشیداله، گندآب بالا و پائین. راه شوسه سنندج به همدان از وسط دهستان میگذرد. آبادیهای ناظم آباد دوسر، وی نسار، و داش بلاغ این دهستان کنار راه شوسه واقع شده اند.

چهاردولی‌ها در استان همدان

چهاردولی‌ها در شهرستان اسدآباد در غرب استان همدان ساکن هستند. زبان مردم این شهرستان زبان لکی نظير ساکنین شهرستانهای لک نشین مجاور، یعنی ملایر، نهاوند و به خصوص تویسرکان است. روستاهای نسبتاً زیادی در اطراف شهر اسدآباد پراکنده اند. اهالی این روستاها عمدتاً به زبان‌های لکی و کردی و ترکی صحبت می کنند.

چهاردولی اسدآباد یکی از دهستانهای چهارگانه شهرستان اسدآباد است. این دهستان در شمال بخش واقع شده و از شمال به دهستان چهاردولی بخش قروه، از جنوب به دهستان جلگه افشار، از خاوربه کوه آلماقولاغ و از جانب باختر به دهستان کلیائی اسدآباد محدود است . قسمت مرکزی شمال دهستان دشت، و جنوب باختر و خاور آن کوهستانی است . سردسیر است . زمستانهای آن طولانی و تابستان‌های آن معتدل است . قریه‌های کوهستانی از چشمه‌ها و قریه هائی که در دشت واقع اند ازرودخانه شهاب آبیاری میشوند. محصول عمده دهستان : غلات، حبوبات، پیاز، توتون و لبنیات است . این دهستان از 27 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و جمعیت آن در حدود 8 هزار نفر است . مرکز دهستان آبادی چنار عباسخان و قراء مهم آن : کمک، پیرملو، ایوراع، قره بلاغ، آهوتپه، حسن آباد میباشد.

منبع

  • فرهنگ جغرافیایی ایران ج.5، ﺣﺴﻨﻌلی ﺭﺯﻡﺁﺭﺍ، ﺗﻬﺮﺍﻥ، ﺩﺍﻳﺮﻩ ﺟﻐﺮﺍﻓﻴﺎیی ﺳﺘﺎﺩ ﺍﺭﺗﺶ
  • فارس و جنگ بین‌الملل. نوشته ادمیت.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

جلالی نام یکی از ایل‌های کرد ایران استان آذربایجان غربی در شهرستانهای ماکو، چالدران، و خوی می‌باشد. زبان گفتاری ایل کردی کرمانجی می‌باشد. این ایل الان بیشتر حالت یکجانشینی پیدا کرده اند و در شهرهای ارومیه، خوی، ماکو، چالدران، پلدشت و شوط ساکن شده اند.

ایل جلالی بزرگ‌ترین ایل منطقه آذربایجان غربی می‌باشد که حدود ۲/۴۸ درصد از خانوارهای کوچنده استان را شامل می‌گردد. از ۱۰ طایفه و ۵۹ باو و ۲۴۷ اوبه تشکیل شده و بدلیل داشتن جمعیت فراوان و گستردگی طوایف و عظمت آن به نام جلالی مشهور شده است. براساس روایت عشایر نام بنیانگذار ایل " جلال" بوده است. درنظام زندگی ایل جلالی قدرت مرکزی از آن رئیس ایل بوده و نظیر سایر قدرتهای ایلی موروثی می‌باشد. بعد از رئیس ایل، رئیس طایفه و بعد از او "سراوبه" در راس هرم قدرت قرار دارند. هر طایفه از چند باو تشکیل می‌شود و هر باو نیز بزرگ و ریش سفیدی دارد که به هنگام ضرورت مورد مشورت قرار می‌گیرد. در گذشته قدرت مرکزی ایل اهمیت خاص داشته و حیات ایل در گرو تصمیمات وی بوده است. اما هر چه طوایف گسترده تر می‌شدند و اوبه‌ها فراوانتر، به همان اندازه از حیطه قدرت مرکزی دور شده و بر قدرت طایفه افزوده می‌شده است.

تبعید عشایر جلالی در دوران رضاشاه ابعادی وسیع به‌ خود گرفت، از ۵۰۰۰ خانوار تبعیدی کرد جلالی از ماکو به‌ قزوین، تنها ۵۰۰ نفر بعد از شهریور بیست بازگشته‌ ‌بودند.

منابع

  • اسکندری نیا، ابراهیم، ساختار و سازمان ایلات و شیوه معشیت عشایر آذربایجان غربی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

افشارها طایفه‌ای از اوغوزها هستند که در ایران، ترکیه و افغانستان پراکنده‌اند.اَفشار یا اوشار یکی از ایل‌های ترکمان است که در زمان شاه اسماعیل صفوی همراه با شش ایل بزرگ از آناتولی عثمانی به ایران آمدند و پایه‌های دودمان صفوی را بنیاد گذاردند. این ایل به دو شعبه بزرگ تقسیم می‌شد: یکی قاسملو و دیگری ارخلو یا قرخلو؛ نادر شاه افشار از شعبه اخیر بود. طایفه قرخلو را شاه اسماعیل از آذربایجان به خراسان کوچاند و در شمال آن سرزمین، در نواحی ابیورد و دره گز و باخرز تا حدود مرو مسکن داد؛ تا در برابر ازبکان و ترکمانان مهاجم سدی باشند. تعداد بسیاری از این ایلها در زمان شاه عباس اول در ایل شاهسون ادغام گشتند. ایل افشار ترک زبانند.

تیره‌های مستقل ایل افشار

پورممشالو، پیرمرادلو، آقاجان‌لو، ولی‌پور، قرایی، میرحسینی، فارسی‌مدان، میرجانی، قره‌قویونلو، قره‌گزلو، حمزه‌خانی، برآوردی، عمویی، غنچه‌ا‏، صادقی، رایینی، شهسواری، جامه‌بزرگی، مرادی، ساوندر، خبری.

از نظر قالی‌بافی، چادر نشینان افشار گره ترکی و روستائیان گره فارسی به کار می‌برند. در واقع اصالت قالیچه‌های کرمان را در کارهای ایلات افشار باید جستجو کرد که نقشه و طرز بافت آنها وجه مشترکی از هنر مردم آذربایجان و کرمان است که به خوبی با هم آمیخته شده‌است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 8:39 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

خره‌زاد فرخزاد فرماندهٔ سپاه ایران و برادر رستم فرخزاد بود. در هنگام محاصره و جنگ تیسفون در سال ۶۳۷ میلادی یزدگرد سوم آخرین شاهنشاه ساسانی قبل از خروج از شهر و گریز بطرف حلوان، خره‌زاد فرخزاد را که برادر رستم فرخزاد بود سپهسالاری لشکر داد و تیسفون را بدو سپرد. در بیرون شهر تیسفون خره‌زاد فرخزاد با مهاجمان در جنگ شد اما شکست خورد و به شهر پناه برد و اعراب بر دروازهٔ شهر فرود آمدند. فرخزاد را یارای مقاومت نبود و نیمه شب با لشکریان خویش از دروازهٔ شرقی بیرون آمد و شهر را فرو گذاشت و راه جلولاء پیش گرفت. طبری آورده‌است که یزدگرد سوم به همراه برادر رستم فرخزاد، خره‌زاد فرخزاد به مرو آمد. ماهویه مرزبان مرو که می‌خواست از این مهمان ناخوانده خلاص شود، به نیزک طرخان، والی بادغیس که تابع یبغو (لقب باستانی امرای کوشانی) شاه، طخارستان بود، نامه نوشت و خبر داد که یزدگرد به فرار پیش وی آمده و از طرخان دعوت کرد که تا با همدستی یکدیگر یزدگرد را اسیر کنند و یا بکشند یا بر سر وی با عربان صلح کنند. ماهویه از طرخان خواست که به یزدگرد نامه بنویسد و ترتیبی را فراهم کند که سپاهیان یزدگرد از اطراف او دور بشوند. قرار بر این شد که در نامه ذکر شود که طرخان قصد دارد با یزدگرد بر ضد دشمنان عرب همکاری کند و در دفع آنها با او یاری کند. طرخان به یزدگرد اطلاع داد که قصد دیدار او را دارد اما شرط کرد که اول باید یزدگرد، خره‌زاد فرخزاد را از خود دور کند. چون نامه به دست یزدگرد رسید، بزرگان مرو را پیش خواند و با آنها مشورت کرد. سنگان گفت «رأی من اینست که به هیچ‌وجه سپاه و فرخزاد را از خود دور نکنی.» اما ماهویه گفت «رأی من اینست که دوستی و خواست نیزک طرخان را بپذیری.» یزدگرد نظر ماهویه را پذیرفت و سپاه را از خویش جدا کرد و به فرخزاد دستور داد به سرخس برود. فرخزاد بشدت با تنها گذاشتن یزدگرد مخالفت کرد و به ماهویه پرخاش کرد و گفت «من می‌دانم که شما قصد دارید، یزدگرد را بکشید.» فرخزاد حاضر به ترک یزدگرد نبود تا اینکه یزدگرد به خط خود نامه‌ای برای او نوشت تا او را از نگرانی درآورد، بدین مضمون که «من خود شهادت می‌دهم که تو یزدگرد و خانوادهٔ او را به ماهویه مرزبان مرو سپردی.» پس از رفتن فرخزاد یزدگرد سوم به حیلهٔ ماهویه گرفتار آمد و سرانجام کشته شد.

منابع

  • زرینکوب، عبدالحسین. تاریخ ایران بعد از اسلام. چاپ سوم. تهران: انتشارات امیرکبیر ۱۳۶۲
  • طبری، محمد بن حریر. تاریخ طبری جلد دوِم. تهران: انتشارات اساطیر، ۱۳۶۲
  • کریستن سن، آرتور. ایران در زمان ساسانیان، تهران: انتشارات امیر کبیر، ۱۳۶۷
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

سال 1253 خورشیدی، دختری ایرانی در یک خانواده اصیل بختیاری دیده به گیتی گشود. دختری که در دوران جوانی از تاثیرگذارترین زنان روزگار خویش و پرچمدار آزادی و سرفرازی ایران و ایرانیان شد. دختری که او را « بی بی مریم » نامیدند، در سخت ترین شرایط و در حالی که در حدود 9 سالگی پدرش به دستور ناصرالدین شاه و با اشاره ظل السلطان حاکم مستبد اصفهان کشته شده بود، بزرگ شد و به بالندگی رسید. تاثیرات و آموزش هایی که بی بی مریم از پدرش حسینقلی خان ایلخانی بختیاری و برادرش علیقلی خان سردار اسعد بختیاری پذیرفت، راه او را به سوی آینده باز کرد و چنان شد که او با کوشش خستگی ناپذیر و پایداری کم مانندش به عنوان یکی از مبارزترین سرداران آزادی خواه ایرانی در شمار آید. گوشه ای از کنش و منش « بی بی مریم » که در روزنامه خاطراتش به قلم ساده و روان خودش ثبت شده است و دربرگیرنده خاطرات دوران کودکی تا جوانی اوست، دریچه ای برای شناخت بهتر او به روی ما می گشاید.

سردار مریم و مطالبه حقوق زنان:

بی بی مریم که در یک جامعه مردسالار به دنیا آمده و در سنین نوجوانی برخلاف خواست خود مجبور به ازدواج شده و از حق ارث نیز محروم شده بود، عمق مشکلات و مسائل زن ایرانی را درک می کند پس به سهم خود سکوت تاریخی زن ایرانی را می شکند و به اعتراض نسبت به این نابرابری ها و پایمال شدن حقوق زنان می پردازد و خواستار زدودن سنت های رایج مردسالارانه در جامعه ایرانی همچون سنت ناف بُری و ازدواج اجباری، نابرابری حق ارث، نداشتن حق طلاق، نابرخورداری از حق آموزش می شود. سردار مریم ریشه بسیاری از این نابرابری ها را آگاهی نداشتن زنان از حقوق اولیه خود می داند و می نویسد:

“ تمام بدبختی های ما از خودمان می باشد زیرا که نه علم داریم و نه حقوق خود را می دانیم، اگر ما هم بدانستیم که برای چه خلقت شدیم البته در اطراف حقوق خود جان فشانی ها می کردیم. ما حالا فکر می کنیم فقط برای رفع شهوت مردها خلق شده ایم یا برای اسارت و کنیزی خلق شده ایم. ما می توانستیم برای حقوق انسانی خود به تمام ملل عالم تظلم بکنیم و حقوق خود را برقرار بکنیم زیرا که امروز قرن بیستم می باشد و [ به ] اصطلاح فرنگی ها عصر طلایی. امروز زن های اروپایی در تمام اداره جات دولتی و ملتی مقام بزرگی را دارا می باشند، کرسی وکالت را اشغال نموده اند اما ما زن های ایرانی ابدا از عالم انسانیت خارجیم”

سردار مریم از آرزوهای برباد رفته خود و بسیاری از زنان ایرانی و به ویژه زن بختیاری برای "برکندن سنت های پوسیده از بیخ و بن " سخن می گوید و می نویسد:

“ ای بسی آرزو که خاک شده، چه قدر آرزو داشتم که در بختیاری کارهای نیک بکنم خصوصا برای زن های بدبخت “

سردار مریم، نقش زن در جامعه را بسیار محدودتر از جایگاه واقعی او می داند و خواستار است که زنان از نقش و جایگاه واقعی خود در جامعه آگاهی یابند و آن را به دست آورند. او در این مورد می نویسد:

“در ایران زن های بدبخت یا باید بزک بکنند، شبانه روز در فکر لباس و پودر و سرخاب باشند یا خیاطی و ریسمان تابیدن، کار بزرگ آن ها همین است. افسوس که وجود چندین [ میلیون ] زن در خاک ایران از عدم علم برای هیچ کس اهمیتی ندارد، کاری که به آن ها می دهند، ترشی، خیار، بادمجان انداختن می باشد. می گویند زن باید خودش را مثل بادمجان کند و میان کوچه راه برود و خدا می داند وقتی که چاقچور و چادر می کند و در کوچه راه می روند و آن روبنده را می زند به یمن بادمجان بزرگ که راه بروند .”

او ادامه می دهد:

“مغازه ای در خیابان لاله زار دیدم، درون یک مغازه چارقد فروشی خیلی اشیاء طلا و جواهر زیر آیینه گذاشته است. به صاحب مغازه گفتم: اینها مال فروش است؟ جواب داد: خیر خانم اینها را خانم ها گرو چارقد تور گذاشته اند. دنیایی افسوس خوردم به بدبختی ملت بیچاره ایران که این قدر بی علم و بدبخت می باشد. آنچه پول در مملکت بود عوض همین چیزها و امثال همین چیزها به خارجه رفت. حالا جواهری که دارند باید عوض پارچه تور بدهند”

سردار مریم و ایستادگی در برابر استبداد:

سردار مریم که از نزدیک شاهد فقر روز افزون مردم و ولخرجی های حاکمان بی تدبیر است، آرزو می کند که ای کاش مالیاتی که مردم می پردازند و سرمایه های طبیعی که در کشور وجود دارد توسط شخصی لایق و منتخب مردم صرف آبادانی ایران می شد. او این پرسش اساسی را مطرح می کند که آیا ملت یک نفر را به عنوان حاکم انتخاب می کنند تا برایشان بهداری و مدرسه و راه آهن بسازد و کمبود های کشور را جبران کند یا پول مملکت را خرج عیش و عشرت خود و خانم هایش نماید؟

سردار مریم با روش موجود به ستیز برمی خیزد و در ادامه می نویسد:

“ بدبختانه بعضی از ملت های دنیا عموما و ملت ایران خصوصا، سلطان را آیت خدا می دانند... فکر بکنید ببینید چه خاموش و تاریکیم، چند میلیون آدم جمع می شوند از دست رنج سالیانه و هزار جور بدبختی و عذاب دنیایی کرورها پول جمع می کنند و به دست یک نفر می دهند، برای این که آن یک نفر قبول زحمت کند اداره تمام زندگی آن ها را بنماید، پس اگر فکر داشته باشیم آن آدم نوکر ملت می باشد نه خدای ملت؛... پس در این صورت هر وقت این مستخدم برای ملت خوب کارکرد او را باید دعا کرد و برقرار داشت، اگر بد کار کرد باید معزول نمود و حسابش را رسید، پدرش را سوخت، نه این که ستایشش نمود”

او سکوت در برابر ظلم و ظالم را می شکند و خواستار از میان برداشتن ستم و سرکوب مردم بی پناه از سوی مستبدان می شود:

“هنوز سرتاسر این خاک به حدی ظلم حکم فرماست که ظالم می تواند ضعیف را بکشد، مال او را ببرد، ناموس او را ببرد. هنوز با این که قرن بیستم می باشد چوب و فلک هست، داغ هست. من بیچاره که یک نفر زن می باشم با چشم خونبار و قلب افسرده این چیزها را می بینم و خون دل می خورم و آرزو داشتم که قدرتی پیدا کنم و رفع تمام این ظلم ها بنمایم و ریشه پوسیده استبداد وحشیانه را از این ولایت قطع کنم”

سردار مریم و مبارزه در راه دستیابی به مشروطه:

بی بی مریم که دوران کودکی، نوجوانی و جوانی خود را در دشوارترین شرایط زندگی ایلی سپری کرده بود به خوبی توانسته بود مهارت های رزمی همچون تیراندازی و سوارکاری را بیاموزد و در مبارزات آزادی خواهانه خود به کار بگیرد.

سردار مریم مبارزات هم میهنان آزادی خواه خود را در راه دستبابی به مشروطه می ستاید و درباره مبارزان مشروطه خواه آذربایجانی می نویسد:

“آذربایجانی های غیور و رشید که همه وقت برای وطن پرستی و کارهای برجسته پیش قدم بودند، علم آزادی را به سرداری ستارخان و باقرخان معروف بلند نمودند “

بی مریم هنگامی که سردار اسعد برادرش و همه جوانان برومند بختیاری در راه رفتن به تهران هستند، عزم راسخ آنها را می ستاید و با سخنانی دلگرم کننده روی به آنها می گوید:

“حالا که تصمیم دارید در این کار متعهد و مردانه باشید، اگر تمام مردهای رشید بختیاری شهید شدند، تمام زن های بختیاری را جمع نموده، کفن به گردن، تفنگ به دست برای شکست دادن دشمن رو به طرف اردوی استبداد حرکت می کنیم... امیدوارم ... که ریشه استبداد پوسیده را به عقل سرشار و فکر عمیق خودتان و به زور شمشیر آتش بار جوان های رشید ایرانی از بیخ و بن بکنید”

اما سردار مریم که در آن شرایط تاریخی نسبت به وضعیت حساس کشور خود احساس مسئولیت می کند، دست روی دست گذاشتن و انتظار کشیدن را جایز نمی داند، پس به گواهی « تاریخ بختیاری »، پیش از ورود سردار اسعد به تهران، مخفیانه به همراه گروهی تفنگدار بختیاری به تهران می رود و در پشت بام خانه ای مشرف به میدان بهارستان، سنگربندی می کند و در هنگام نبرد بختیاری ها با عوامل استبداد به یاریشان می شتابد.

سردار مریم و نبرد با استعمارگران و اشغالگران:

سردار مریم که در سال 1288 خورشیدی در نبرد آزاد سازی اصفهان به همراه خواهرش « بی بی لیلی » فرماندهی یک ستون سواره نظام بختیاری را بر عهده داشت، در گیرو دار جنگ جهانی اول ( امردادماه 1293 تا آبان ماه 1297 خورشیدی )، نیز که ایران از هر سو مورد تجاوز نیروهای انگلیس و روس قرار داشت، با نیروهایش به نبرد با استعمارگران پرداخت.

در سال 1295 خورشییدی که « ویلهم واسموس » افسر آلمانی با سربازانش در کنار عشایر جنوب ایران علیه انگلیسی ها مبارزه می کرد، سردار مریم بهترین نیروهای خود را برای همراهی با او و دلیران تنگستان و مبارزه با اشغالگران انگلیسی به تنگستان روانه کرد.

در سال 1297 خورشیدی در هنگامه ای که نیروهای اشغال گر روسیه و انگلیس در نزدیکی اصفهان به تعقیب یک گروه لژیون ارتش آلمان و تعدادی از نمایندگان سیاسی آلمان پرداختند، سردار مریم که می خواست با پشتیبانی متحدین و به ویژه آلمانی ها به مبارزه با استعمارگران روسی و انگلیسی بپردازد، با نیروهای زیر فرماندهی خود در منطقه تیران و کرون در برابر نیروهای مشترک انگلیس و روس ایستادند و پس از جنگ سختی ، آنها را به عقب نشینی وادار نمودند و لژیون آلمانی را نجات داده و با خود به پایگاهشان در « سورشجان » درمنطقه بختیاری برده و پناه دادند و پس از مدتی از راه خاک عثمانی، آنان را از ایران بیرون بردند.

خبر نجات لژیون آلمانی به کمک سردار مریم بختیاری، امپراتور آلمان « ویلهم دوم » را برآن داشت که به پاس این شجاعت، بالاترین نشان امپراتوری آلمان یعنی « صلیب آهنین» را همراه با یک حکم و تصویر میناکاری و الماس نشان برای سردار مریم بفرستد.

پایگاه سردار مریم، پناهگاه آزادی خواهان:

خانه سردار مریم همیشه پناهگاه آزادی خواهان بود. در دوران جنگ جهانی اول نیز که ملیون ایران به مخالفت با اشغالگران روس و انگلیس پرداختند و از سیاست های آلمان و عثمانی حمایت می کردند با تضعیف دولت عثمانی و تسلط انگلیسی ها بر بغداد، گروهی از فعالان سیاسی و فرهنگی همچون علی اکبر دهخدا، ملک شعرا بهار، وحید دستگردی و... به خانه سردار مریم پناه بردند.

دکتر محمد مصدق هم یکی دیگر از آزادی خواهان نامی بود که پس از گریز از دست عوامل استبداد، مدتی به بختیاری رفت. دکتر مصدق هنگامی که درسوم اسفند ماه سال 1299خورشیدی زیر فشار انگلیسی ها توسط سید ضیاء از حکومت فارس عزل شد، از اصفهان به بختیاری رفت و میهمان سردار مریم شد. از این روی دکتر مصدق تا پایان عمر همواره از سردار مریم و قوم بختیاری به نیکی یاد می کرد.

آزادی ایران و ایرانیان، یگانه آروی سردار مریم:

سردار مریم بختیاری، سرانجام در سال 1316 خورشیدی، در اصفهان زندگی را بدرود گفت و پیکرش در آرامگاه تخت فولاد اصفهان در تکیه میرفندرسکی به خاک سپرده شد و خانه او را که در اصفهان در چهارراه قصر ابتدای خیابان شیخ بهایی واقع بود بنا به وصیت خودش به اداره فرهنگ هدیه دادند که در محل آن مدرسه رودابه ساخته شد.

اما یگانه آرزوی راستین سردار مریم بختیاری از دوران جوانی تا آخرین لحظات عمر ، همان آرزویی بود که روزی با نگاه به آینده در روزنامه خاطراتش به صورت سوالی سخت و سنگین با نسل پس از خود در میان نهاده بود. او در آن سال ها، شاید از ما که امروز این خطوط را می خوانیم ، پرسیده بود:

“ای کسانی که روزنامه مرا مطالعه می نمایید، اگر در عصر شما " ایران" وطن عزیز مرا و خودتان [ را ] دیدید به دانش و علم نورانی و مشعشع شده و قدم در راه و خاک آزادی گذاشتید یا در سایه علم و تمدن زندگانی نمودید از من بیچاره که یگانه آرزویم تمدن ایران است، یادی بنمایید. آیا ساعتی که من در قعر گور خوابیده ام شما ایرانی های بدبخت، آزادید؟ با کمال سرفرازی قدم های شمرده شمرده می زنید؟ “

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

گسترش امپراتوری عثمانی ۶۷۸–۱۰۶۲

زمان:

  •  ۳۱ مرداد ۸۹۳

مکان:

  • دشت چالدران، شمال آذربایجان غربی

نتیجه:

  • پیروزی ارتش عثمانی

جنگندگان:

  • سپاه قزلباش ایران
  • ارتش عثمانی

فرماندهان:

  • شاه اسماعیل یکم صفوی
  • سلطان سلیم یکم

نیروها:

  • ایران 40.000 تن (۱۲٬۰۰۰ تا ۶۰٬۰۰۰ تن)
  • عثمانی 100.000 تن (۶۰٬۰۰۰ تا ۲۱۲٬۰۰۰ تن)

تلفات:

  • حدود ۵ هزار تن
  • حدود ۲ هزار تن

جنگ چالدران میان سپاه قزلباش ایران به فرماندهی شاه اسماعیل یکم صفوی با ارتش عثمانی به فرماندهی سلطان سلیم یکم در ۳۱ مرداد ۸۹۳ هجری خورشیدی رخ داد. محل این نبرد در دشت چالدران (در شمال آذربایجان) بود. در این جنگ نیروهای قزلباش که در حدود ۴۰ هزار تن بودند با سپاه حدود ۱۰۰ هزار نفری عثمانی جنگیدند و به دلیل کمی نفرات و نداشتن سلاح گرم از سپاه عثمانی شکست خوردند. این در حالی بود که ارتش عثمانی دارای توپخانه و تفنگهای انفرادی بود، ولی سربازان ایرانی با شمشیر، نیزه، و تیر و کمان می‌جنگیدند.

پس از این جنگ، باختر و شمال‌باختری ایران که شامل آذربایجان و تمام کردستان تا همدان بود، از ایران جدا شد و به دست عثمانی افتاد. این مناطق تا پیش از زمان شاه عباس از ایران جدا بود اما شاه عباس توانست بخشی از این مناطق را با جنگ پس بگیرد. سپاه عثمانی شهر تبریز را نیز تصرف کرد اما به دلیل کمبود آذوقه مجبور به بازگشت شد و حکومت نو پای صفویه از نابودی حتمی نجات یافت.

دلیل کمی شمار سپاهیان ایران در این جنگ به این خاطر بود که بیشتر آنان در خراسان بودند تا از یورش غافلگیرانهٔ ازبکان جلوگیری کنند . دلیل دیگر شکست قزلباش‌ها در این جنگ پیشنهاد دورمش خان شاملو به شاه اسماعیل بود، مبنی بر اینکه اجازه دهند که ارتش عثمانی آرایش دفاعی خود را تکمیل کند تا ایرانیان بتوانند به ابراز دلیری بپردازند و شاه نیز با این پیشنهاد غیرعادی موافقت کرد.

علت وقوع جنگ

بعد از آنکه اسماعیل با پادشاه مجارستان و ممالیک مصر متحد شد و قصد حمله به عثمانی را در سر پروراند، سلطان سلیم اول (۹۱۸-۹۲۶ ه‍. ق) که یکی از مقتدرترین و فاتح‌ترین سلاطین آل عثمانی است به فکر مقابله با او افتاد. از طرف دیگر شاه قلی خلیفه شیخ اسماعیل و رئیس ایل تکلو در آسیای صغیر بیش از پانزده هزار تن از اهالی سنت آنجا را قتل‌عام و اموال آنها را غارت می‌کند. محمدخان استاجلو حاکم دیار بکر از خلیفه‌های شاه اسماعیل با فرستادن نامه تهدیدآمیز و یک قبضه شمشیر و یک دست لباس زنانه او را ترغیب به جنگ کرد. وی در این نامه نوشته بود اگر به جنگ می‌آیی شمشیر بر کمربند و گرنه ملبس به لباس زنانه شو و بعد از این مردی بر زبان جاری نساز . همچنین نورعلی خلیفه حاکم ارزنجان و رئیس و افراد سلسله ذوالقدر در آناتولی نیز از مریدان شیخ اسماعیل بودند. بدین ترتیب اگر سلطان سلیم دیر می‌جنبید قطعاً بساط حکومت عثمانی بزودی چیده می‌شد. اما سلطان بزرگ عثمانی کلیه صفویان آناتولی را شناسایی کرده سپس به سر آنها تاخته بیش از چهل هزار تن از آنان را به هلاکت می‌رساند. و آنهایی که گناهشان ثابت نشده بود را داغ می‌کند تا قابل شناسایی باشند. بعد از آن سلطان سلیم عازم تبریز پایتخت صفویه گردید.

نبرد سرنوشت

سلطان سلیم با سپاهی که تعداد آنرا در حدود صد هزار نفر نوشته‌اند به سمت ایران حرکت کرد تا اینکه در اول رجب ۹۲۰ قمری (مرداد ۸۹۳) به دشت چالدران در شمال غربی خوی رسید و در آنجا اردو زد. تعداد نفرات ایران را در این جنگ حدود چهل هزار نفر نوشته‌اند. پیش از نبرد شاه اسماعیل و فرماندهان سپاه برای تعیین استراتژی نبرد تشکیل جلسه دادند. نور علی خلیفه و محمد خان استاجلو به دلیل آشنایی قبلی که از روشهای جنگی عثمانیان و قدرت ویرانگر توپخانه داشتند پیشنهاد کردند که قبل از آنکه دشمن موفق به تکمیل آرایش دفاعی خود گردد حمله را از پشت به آنها آغاز کنند.این نظر کاملاً منطقی با مخالفت شاه اسماعیل و دورمیش خان استاجلو مواجه شد که البته نتیجه آن شکستی سخت و تلخ بود.

شاه اسماعیل به عثمانیان فرصت داد تا آرایش دفاعی خود را کامل کنند. دوازده هزار ینی چری مسلح به شمخال در پشت زنجیره‌ای از توپها قرار گرفتند مانعی که به صورت سدی تفوذ ناپذیر در مقابل سپاه ایران که بیشتر سواره نظام بودند قرار گرفت. با شروع به کار کردن توپها نتیجه جنگ به سرعت به نفع عثمانیان تغییر کرد. استفاده از توپخانه برای ایرانیان مصیبت بار بود. بسیاری از سپاهیان ایران و بسیاری از فرماندهان و صاحبان مناصب در معرکه کشته شدند و خود شاه اسماعیل نیز با فداکاری چند قزلباش جان سالم از معرکه به در برد. سلطان سلیم یکم پس از در هم شکستن سپاه صفوی به دلیل ترس از وجود تله به تعقیب سپاه ایران نپرداخت و تنها چند روز بعد به تبریز وارد شد.

جنگ چالدران نتایج زیادی داشت از جمله:

  • تجزیه ایران در نتیجه کشتارهای هولناکی که صفویه انجام داده بود و پیوستن عراق و کردستان به عثمانی برای محفوظ ماندن از کشتار و تغییر مذهب.
  • زمین‌گیر شدن صفویه تا هفتاد و پنج سال بعد و بازسازی ارتش توسط شاه عباس.
  • مجبور شدن اسماعیل به دست کشیدن از کشتار و اذیت اهل سنت. اسماعیل بعد از آن تا وقتی که زنده بود یعنی سال ۹۳۰ ه‍. ق هیچگاه نتوانست و نه جرأت کرد که به قتل عام اهل سنت اقدام کند.
  • بسیاری از مردم شهرهای اهل سنت مانند بغداد و هرات بعد از جنگ چالدران به مذهب اهل سنت برگشتند و گماشتگان صفویه را کشتند.
  • شکسته شدن غرور و تعصب شیخ اسماعیل و درهم کوبیده شدن او در نتیجه در چشم هواداران خود از ارزش پیشین خود افتاد.

سلطان سلیم بعد از فتح شایان خود قصد داشتند در تبریز بماند و زمستان را در آن شهر بگذراند در بهار سال بعد کار صفویه را یکسره سازد، اما از آنجا که در میان سپاهیان وی عده زیادی از سربازان باطناً مرید صفویه بودند او را به بازگشت به عثمانی ترغیب کردند. در سال ۹۲۶ ه‍. ق که سلطان سلیم تصمیم گرفت به تسلط صفویه در ایران خاتمه دهد باز همین سربازان مخالفت کردند اما سلطان مصمم بود، در همان اوان بود که سلطان به طور مرموزی وفات کرد.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند . کوروش هخامنشی



خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن . کوروش هخامنشی



اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید . کوروش هخامنشی




آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است . کوروش هخامنشی



وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما . کوروش هخامنشی



سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد . کوروش هخامنشی



اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد . کوروش هخامنشی



افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند . کوروش هخامنشی



پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر . کوروش هخامنشی



کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم . کوروش هخامنشی



کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد . کوروش هخامنشی



انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند . کوروش هخامنشی



همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد . کوروش هخامنشی



تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است . کوروش هخامنشی



دشوارترين قدم، همان قدم اول است . کوروش هخامنشی



عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد . کوروش هخامنشی



آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد . کوروش هخامنشی



وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد . کوروش هخامنشی



من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است. کوروش هخامنشی

اولين متفكر حقوق بشر دنيا كوروش هخامنشي فرمودند :

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1390ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

در بين مرداني که براي دفاع از مشروطيت و حقوق ملت دست به شمشير برده و آنرا پس از استبداد صغير دو مرتبه بازگردانيدند ، ستارخان سردار ملي ، مقام اول را دارد ؛ بحق او قهرمان مشروطيت ايران است .

ستارخان پيش از مشروطيت از لوطيان تبريز بود . لوطيان تبريز از قديم طبقه خاصي را تشکيل ميدادند و اخلاق و عادات بخصوصي داشتند . با حکومت و مأمورين دولت هميشه مخالفت مي نمودند ؛ چنانکه در عصر شاه طهماسب صفوي عده اي از آنان در عصيان طغيان نمودند و به مجازات رسيدند . پس از بروز اختلاف بين متشرعه و شيخيه ، لوطي ها نيز دو دسته شدند و به مخالفت همديگر برخاستند . اعمال و رفتار آنان مورد توجه طبقات مردم بود. محمدامين خياباني ديواني به زبان ترکي درباره وقايع لوطي هاي تبريز سروده که در عهد نادرميرزا مؤلف "تاريخ تبريز" با وصف چند دفعه چاپ کمياب بوده است . ستارخان از لوطيان بومي نبود ، بلکه اصل او از قراجه داغ و از ايل محمدخانلو بود . خود به شيخيه اعتقاد داشت و روزگاري در اطراف شهر به سر مي برد . پنهاني به مشهد رفته و برگشته بود
. ( تولد : 1247 در قاراداغ جانعلی کندی ؛ وفات : 1293 در شاه عبدالعظیم )

ستارخان پس از اعلام مشروطيت به شهر آمد و به اسب فروشي اشتغال ورزيد و سپس جزو مجاهدين مسلح گرديد . پس از بمباردمان مجلس ، دعوت انجمن ايالتي آذربايجان را که خود را به دنيا جانشين مجلس بمباردمان شده معرفي مي کرد ، قبول کرد . در محله اميرخيز با قواي دولتي جنگ نمود . با وصف شکست مجاهدين و سست شدن آنها ، وي استقامت به خرج داد و تسليم نشد و محله اميرخيز را به تصرف قشون دولتي نداد . وقتي بر ايران گذشته است که مشروطيت فقط در محله اميرخيز تبريز وجود داشت و همه جاي ايران در دست پادشاه مستبد بود .

ژنرال قونسول روس به وي بيرق روسيه داده و تضمين مي کرد که اگر تسليم شود از تعرض محمدعلي شاه مصون باشد ، اما او قبول نکرد . آنقدر مقاومت کرد تا مجاهدين محلات ديگر به جنبش آمدند و قواي دولت را عقب راندند . اين مقاومت به محمدعلي شاه معلوم ساخت که بلوای تبريز امري جدي است و ممکن است کار آن بلوا بالاتر گيرد و کار به جاهای باريکتر بکشد . اين بود که عين الدوله را به محاصره تبريز فرستاد و از عشاير و خوانين نفر و اسلحه خواست . ستارخان بدواً اردوي ماکو را منهزم نمود و بعداً عين الدوله را عقب نشاند و بر تبريز مسلط شد . پس از آن ، به زور از مردم اعانه خواست و مرتکب بعضي اشتباهات شد و مردم را ناراضي نمود . (موضوع اعانه جمع کردن ستارخان مربوط مي شود به خبردار شدن انجمن تبريز از بمباردمان مجلس و احتمال کودتا بر عليه مشروطيت نوپا . نخستين اقدام انجمن پس از اطلاع بر اين موضوع ، پس از ارسال تلگرافها به ساير شهرها ، درصدد اعزام نيروی مسلح به تهران درآمد . به دنبال اين تصميم دفتر اعانه اي براي تأمين هزينه اين اردوکشي داير گرديد.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

:1226 تولد کمال الملک در تهران

 1226: سفر به کاشان در شش ماهگی

 1234: سفر به تهران برای تحصیل

 1235: ورود به مدرسه دارالفنون

 1242: ورود به دربار به دستور ناصر‌الدین شاه

 1255: گرفتن لقب نقاش‌باشی

 1258: گرفتن لقب نقاش‌باشی خاصه

 1262: ازدواج با زهرا خانم

 1263: به دنیا آمدن دخترش نصرت

 1267: متهم شدن به دزدی ، هنگام کشیدن تابلوی تالار آیینه

 1269: گرفتن لقب کمال‌الملک از ناصر‌الدین شاه

 1272: شروع به آموختن زبان فرانسه

 1273: سفر به اروپا و اقامت در ایتالیا

 1274: ورود به پاریس 1276: دیدار با مظفرالدین شاه در فرانسه

 1277: چاپ زندگی‌نامه کمال‌الملک در روزنامه شرافت ، شماره شصت

 1277: بازگشت به ایران و گرفتن نشان درجه اول و حمایل سبز مخصوص دربار

 1278: سفر به عراق ، هم‌زمان با سفر مظفرالدین شاه به خارج

 1280: بازگشت به ایران و تمارض مصلحتی به سکته

 1285: مرگ مظفرالدین شاه و خوب شدن سکته استاد !

 1287: پیشنهاد تأسیس مدرسه صنایع مستظرفه به دولت

 1296: در گذشت پسرش حسینعلی خان

 1297: در گذشت همسرش

 1298: در گذشت مادرش

 حدود 1300 : نابینا شدن یک چشمش

 1302 تا 1306 : درگیری کمال‌الملک با وزرای معارف دولت وقت

 1306: استعفا و آغاز بازنشستگی و اقامت در حسین‌آباد نیشابور

 1319: در گذشت کمال‌الملک

 

آثار کمال الملک

 آثار کمال‌الملک از سال 1290 (هـ .ش) تا زمانی که چشمش آسیب دید: 1- مرد برهنه 2- دورنمای دماوند 3- دورنمای دیگری از دماوند 4- آخوند رمال 5- تصویر نیم‌تنه ناصرالدین شاه 6- تصویر مشهدی ناصر 7- زن پای چراغ 8- خانه سنگی 9- خانه دهاتی 10- دورنمای دیگری از باغ مهران 11- کپیه از تابلوی مزین‌الدوله (تابلو میوه) 12- سن ماتیو 13- کپیه تیسین 14- رمال بغدادی 15- تصویر عضدالملک 16- دورنمای مغانک 17- پیرمرد (ناتمام) 18- مصری 19- تصویر دیگر مصری 20- فانتن لاتور 21- کبک بی‌جان 22- تصویر نیم‌تنه اتابک 23- صورت جوانی کمال الملک 24- رمال 25- تصویر کمال‌الملک در حال تبسم 26- زرگر 27- صورت کمال‌الملک با کلاه 28- بن‌زور 29- پرتیه 30- صورت دیگری از کمال‌الملک با شنل 31- تصویر زن(مداد) 32- زری یراقی‌های جهود 33- صورت دیگری از جوانی کمال‌الملک 34- زنجیری 35- تصویر زن (که با همکاری گوردیجانی کشیده شده) 36- تصویر مرحوم ذکاء الملک 37- تصویر رامبراند 38- تصویر دیگری از کمال‌الملک 39- دورنمای چراغ‌برها 40- بازار مرغ فروش‌ها 41- صورت سردار اسعد 42- قالیچه صورت رامبراند 43- قالیچه صورت کمال الملک 44- قالیچه دورنمای منظره‌ای از شمیران 45- تصویر مرحوم حاج نصرالله تقوی 46- قالیچه دورنمای یاخچی‌آباد 47- کپیه رافائل 48- کپیه تابلوی دیگری از تیسین 49- کپیه ونوس 50- تصویر مظفرالدین شاه 51- تصویر احمد شاه 52- تصویر کمال‌الملک (آبرنگ) 53- تصویر مولانا (آبرنگ) 54- عرب خوابیده (آبرنگ) 55- حوض صاحبقرانیه 56- تکیه دولت 57- دورنمای پس قلعه 58- دورنمای زانوس 59- تالار آیینه 60- دورنمای لار 61- صورت ناصرالملک 62- تصویر پسر ناصرالملک 63- تصویر مشیرالدوله 64- تصویر وثوق‌الدوله 65- تصویر ضیع‌الدوله 66- پرنده الوان (آبرنگ) 67- دورنمای شهر از پشت‌بام صاحبقرانیه 68- دورنمای کوه شمیران از پشت‌بام مدرسه (ناتمام) 69- قالیچه منظره خیابان شمیران 70- زن 71- کپیه باسمه فرنگی (به دستور احمدشاه) 72- کپیه باسمه‌ای دیگر (به دستور احمدشاه) 73- نوازنده‌ها 74- تصویر ایستاده یکی از پیشخدمت‌های دربار 75- نیم‌تنه یکی از درباریان (آبرنگ) 76- بازار کربلا 77- منظره آبشار دوقلو 78- منظره حوض و فواره قصر گلستان 79- تصویر میرزاعلی‌اصغر خان اتابک (نیم تنه) 80- تصویر میرزا علی‌اصغرخان (تمام قد) 81- تصویر آقاعلی‌معین‌الحضور (آبرنگ)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ارگ تاریخی بم كه بیش از دو هزار سال است در قلب كویر ایران قد برافراشته است، بزرگ‌ترین مجموعه خشتی و گلی جهان است. این ارگ تاریخی پس از زلزله سهمگین سال 1382 و تلاش كارشناسان ایرانی برای تهیه پرونده ثبتی آن به طور اضطراری، در جریان بیست و هفتمین اجلاس كمیته میراث جهانی یونسكو به طور هم‌زمان در فهرست میراث جهانی و فهرست میراث جهانی در خطر ثبت شد.

 

 

ارگ تاریخی بم كه بیش از دو هزار سال است در قلب كویر ایران قد برافراشته است، بزرگ‌ترین مجموعه خشتی و گلی جهان است كه طی دوره‌های مختلف تاریخی ساخته شده و گسترش یافته است. این ارگ تاریخی پس از زلزله سهمگین زمستان سال 1382 در شهر بم و تلاش كارشناسان ایرانی برای تهیه پرونده ثبتی آن به طور اضطراری، در جریان بیست و هفتمین اجلاس كمیته میراث جهانی یونسكو به طور هم‌زمان در فهرست میراث جهانی و فهرست میراث جهانی در خطر ثبت شد.
در فاصله زلزله بم و ثبت ارگ و منظر فرهنگی شهر بم در فهرست میراث جهانی، بسیج كارشناسان جهانی و بین‌المللی به یاری كارشناسان ایرانی آمد و افرادی چون فرانچسكو باندارین، رئیس كمیته میراث جهانی، كوچیرو ماتسور، رئیس یونسكو، وزیر فرهنگ فرانسه، رئیس وقت ایكوموس و بسیاری دیگر از كارشناسان و مقامات فرهنگی جهان برای بررسی این اثر تاریخی به بم سفر كردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 



ویل دورانت - تاریخ تمدن ویل دورانت - مشرق زمین :

کورش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در کشور گشایی حیرت انگیز بود . او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود. بهمین دلیل یونانیان که دشمن ایران بودند نتوانستد از آن بگذرند و درباره او داستهای بیشماری نوشته اند. او کرزوس را پس از شکست از سوختن در میان هیزمهای آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود. کورش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت .

آنچه به یقین میتوان گفت اینست که کوروش زیبا و خوش اندم بود؛ چه ایرانیان تا آخرین روزهای دوره ی هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی می نگریسته اند (هرودوت نیز در مكتوبات خویش كوروش را بسیار زیبا و بی همتا توصیف می كند)، دیگر اینکه وی بنیانگزار سلسله ی هخامنشی است که نامدارترین دوره ی تاریخ ایران است. کوروش سربازان مادی و پارسی را چنان منظم ساخت که بصورت ارتش شکست ناپذیری در آمد و بر ساردیس و بابل مسلط شد و فرمانروائی اقوام سامی را بر مغرب آسیا چنان پایان داد که تا هزار سال پس از آن دیگر نتوانستند دولت و حکومتی بسازند؛ تمام کشورهائی را که پیش از وی تحت تسلط آشور و بابل و لودیا و آسیای صغیر بود ضمیمه ی ایران ساخت و از مجموع آنها یک دولت شاهنشاهی ایجاد کرد که بزرگترین سازمان سیاسی پیش از دولت روم قدیم و یکی از خوش ادوارترین دوره های تاریخی بشمار می رود
.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1390ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

 

در فرهنگ غنی ایرانی ازدواج و پیوند زناشویی پايه و اساس يك خانواده و در نتيجه يك جامعه موفق و اخلاقي است . بزرگان اين سرزمين به موجب جلوگيري از سست شدن اخلاقيات در جامعه و كنترل انحطاط و فحشا و همچنین استواری تفکر و اندیشه زنان و مردان ایرانی , ازدواج را یکی از مهم ترين ارکان جامعه بر شمرده اند . از ديدگاه اجتماعي چه در حيات اقتصادي , چه مادي , چه معنوي و روحاني اين سنت نتايج پر ثمري دارد كه مهم ترين آن قوام خانواده ها و در نتيجه یک اجتماع است . هیچ انسانی به تنهایی کامل نیست و پیوسته در جهت جبران کمبود خویش تلاش میکند . به طور کلی میتوان گفت که انسانی موفق و پویا است که هر روز زندگی اش از روز گذشته اش کاملتر باشد . سير طبيعي گيتي چنين است كه دختران و پسران خردمند در پی رسیدن به استقلال فکری هستند و در نتیجه برای جبران نواقص و تأمین نیازهای بی شمار خود به سوی تکامل و دانش و راهکارهای رسیدن به کمال هستند . ازدواج و  گزینش همسر مناسب و شایسته موجبات رشد و تکامل زنان و مردان را فراهم میکند . متاسفانه در این میان نیز دختران و پسرانی هستند که مستثنی می باشند , زیرا با عدم درک درست و منطقی از فلسفه ازدواج نه تنها به تفکر , اندیشه و روان خود ضرر می رسانند بلکه در دراز مدت به سهم خود بروی یک جامعه نیز تاثیر منفی میگذارند . گاتها چنین پند می دهد :

خواسته شما از خداوند , خانواده ای خوب با راستی و پارسایی در کشوری آباد است . (1)

 از این روی در تمدن کهن ایرانی که یکی از پایه های تمدن بشری محسوب می شود بر این سنت نیک و اهورایی پافشاری شده است . در گاتها و متون پهلوی ایرانیان باستان در این مورد سخنها و پندهای بسیاری بیان شده است که ما باید برای بازگشت به آن شکوه و جامعه اخلاقی گذشته خود کوشش بسیار کنیم . بر طبق باور ایرانیان کهن نخستین انتظار پسران ايراني برای ازدواج با دختران نجابت و پاکدامنی زن بوده است :

عفت و نيك نامي و دوشيزگي پيش از ازدواج براي زنان ضرورت داشته است خانمان سعادمتند اجر شوهر نيك و زن نيكو است و جايگاه اهورامزدا و امشاسپندان  (2)

و یا این سخن نیک از گاتها که مهم ترین سند ارزشمند اخلاقی و دینی ایرانیان باستان و جامعه کنونی ایرانیان راستین محسوب می شود :

پاکدامنی و پارسایی از ارزش های ویژه زنان است . (3)

شخصیت زن يا مرد پس از ازدواج به یک شخصیت اجتماعی تبدیل میشود؛ زیرا در پرتو ازدواج و زندگی مشترک خود را مسؤول حفظ همسر و تأمین وسائل زندگی و تربیت و آینده فرزندان تلقی میکند و تمام هوش، ابتکار و استعدادهای خود را به کار میگیرد و خود را مسئول آينده وي مي داند ؛ به عبارت دیگر، مهم ترین احساس مسؤولیت اجتماعی در او براي نخستين بار شکل میگیرد و بسیاری از شایستگیها و توانمندیهای نهفته در درونش را شکوفا میسازد. تا بتواند مسئولیتهای سنگین تری را نیز در جامعه بر عهده بگیرد . همچنین زنان و مردان میتوانند در کنار یک همسر خردمند و مهرورز میتوانند در راه درست و منش نیک ایرانی گام برداند و نواقص یکدیگر را برطرف سازند و در نتیجه جامعه ای اخلاق گرا , دانش پژوه و متمدن را نیز بنا سازند . به درستی که زرتشت فرمود :

زن و شوهر باید کوشش کنند تا در راه راستی و پاکی از یکدیگر پیشی جویند . مسابقه زندگی در پیمودن راه راستی است . (4)

بنابراین، میتوان ازدواج را مایه رشد و کمال یافتن انسان دانست . در واقع خداوند انسان را به گونه ‏ای آفریده که بدون جنس مخالف ناقص است . یعنی در کنار جنس مخالفش کامل میشود . مرد به زن نیازمند است و زن به مرد. هر کدام از دو جنس از نظر روحی , جسمی , جنسي و معنوي به هم وابسته‏ اند و با قرار گرفتن در کنار هم یکدیگر را تکمیل میکنند .

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین                                       با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین

( ابوسعید ابوالخیر )

گزينش همسر در فرهنگ ايراني موجب آرامش و امنیت خاطر میگردد و محیط خانه وسیله آرامش روحی زن و مرد قرار داده شده است . از سوی دیگر عشق و مهر آریایی ایرانیان که شهره خواص و عام در جهان است میتواند در پرتو پیوندهای درست و خردمندانه تبلور یابد و به اوج کمالات برسد و الگویی برای نسلهای بعد نیز گردد . چنانکه زرشت بزرگوار فرموده است :

عشق و وفاداری ریشه دار , در هر زندگی زناشویی نیاز است . (5)

عشق و دلدادگی که جلوه ای از هنجار راستی است , بر شما نیایش کنندگان فزون باد . جلوه با ارزش اشا عشق و دلدادگی است . (6)

روانشناسان در بسیاری از موارد به این نتیجه رسیده اند که پس از دوره جوانی , آن هنگامی که زندگی تنهایی را برای خود برگزیده اند سایه تنهایی , بیهودگی و نداشتن پناه گاهی مستقل و همیشگی را بر زندگی خود احساس میکنند . ازدواج و قرار گرفتن در کنار همسری شایسته , دلسوز و هم اندیش این احساس را از بین میبرد و او را به آرامش روحی میرساند. این احساس آرامش به ثبات فکری و روحی، وقار، احساس ارزشمند بودن و لذت می انجامد. در واقع دست آفرینش نوعی کشش درونی میان زن و مرد به ودیعت نهاده تا هر کدام در سنین خاص خواهان یکدیگر شوند و اضطراب وپریشانیشان از طریق ازدواج به سکونت و آرامش تبدیل گردد . در نسكهاي ايران زمين , از چهار هزار سال پيش تاكنون به اين امر سفارش بسيار شده است :

5 - در زن گرفتن و پيوند گيتي را برقرار كردن كوشا باشيد و از آن دوري نگيريد . (7)

50 -در زن خواستن و فرزند داشتن و ديگر خويشكاري كوشا باشيد . (7)

در همین راستا گزینش همسر ایده آل باید در سن مطلوب ازدواج مطرح و عملی شود , زیرا پیش از سن مذکور و یا پس از آن انتخاب ها در بیشتر موارد اشتباه , ناخواسته و یا دلخواه کامل یا نسبی نخواهد بود . این سن که به زمان مطلوب ازدواج شهرت دارد , برای پسران در زندگی امروزی بین 24 تا نهایت 30 سال دیده شده است و برای دختران 20 تا 26 سال . در کمتر از آن پختگی لازم و انتخاب درست کمتر دیده می شود و در بیشتر از این سن نیز انتخاب ها دشوارتر و توقع ها بالاتر می شود که بطوریکه در بسیاری موارد به عدم انتخاب منطقی و درست می انجامد . از این روی بایستی ازدواج در سنین مطلوب آن صورت گیرد حتی اگر زوجهای ایرانی سالهای نخست زندگی را با مشکلات مادی زیادی مواجه باشند . همدلی در فرهنگ ایرانی یکی از ارکان اساسی به شمار می آید . در سایه همدلی برای زنان و مردان ایرانی هر غیر ممکنی , ممکن خواهد شد و مشکلات یکی پس از دیگری برطرف می گردد . مولانا عارف بزرگ ایران زمین :

پس زبان خود محرمی دیگر است                                   همدلی از هم زبانی بهتر است

ایرانیان کهن پیوند دختران و پسران را فرخنده و پراهمیت می شماردند . به صورتیکه از عدد مقدس هفت برای شادمانی در جشنهای آنان بهره می بردند . ( هفت شبانه روز جشن و شادمانی و پایکوبی ازدواج ) عدد هفت یکی از اعداد آسمانی در نزد ایرانیان است که تا همین چند دهه پیش نیز اجرا می شده است و متاسفانه با گسترش شهره نشینی و گرفتاریهای زندگی مدرن کم کم به فراموشی سپرده شد . بیشتر از سوی دیگر ایرانیان مفتخر هستند که نامش به عنوان نخستین پایه گذاران عهد , پیمان و اخلاقیات جهان مطرح است . در سنگ نگاره های فره وشی یا فروهر که قدمتی بیش از چهار هزار سال دارد حلقه یا چمبره ای در دست انسان بالدار قرار دارد که از دیرباز تا کنون به حلقه پیمان زناشویی در نزد ایرانیان شناخته می شود  و این مایه مباهات ملت کهن ایران زمین است . نمایی از فروهر باستانی

موبدان زرتشتی پس از پشت سر گذاشتن هزاران سال فراز و نشیب در فرهنگ ایرانی همچنان به باورهای نیک نیاکانشان پایبند هستند و دختران و پسرانی را که میخواهند با یکدیگر پیوند زناشویی برقرار سازند , با توجه به آنچه که اشو زرتشت برای ما به یادگار گذاشته است , چنین پند می دهند :

" پند و اندرز مي دهم شما را اي دوشيزگاني كه در آستانه زناشويي هستيد و هم شما اي نوجوانان , زيرا كه نيك ميدانم , به گوش هوش بشنويد , زندگي آسوده و انديشه آسوده را در سايه دين و احترام و فرامانبرداري از پدران و مادران بجوييد . چون در سايه پرهيزكاري است كه عشق و مهر و محبت شما هر روز عميق تر و نيرومند تر خواهد شد و تنها در اين صورت است كه به لذت و خوشي سالم دست خواهيد يافت . "

همچنين ازدواج در يكي از كهن ترين سندهاي تاريخي ايران و جهان كه به اوستا مشهور است اشاره شده است . در يشتهای اوستا , ارت ايزد خانواده خوب و نماد شوكت و جلال است . ايزد ارت سفارش به پيوند ميان دختران و پسران ميكند و از زناني كه فرزند بدنيا نمي آورند و يا سقط جنين ميكنند شكايت ميكند . اشاره شده است كه فروغ اهورايي به چنين افرادي نمي تابد . ارت يشت از خانواده هايي كه مانع از ازدواج دختران و پسران مي شود شكايت ميكند و چنين مي گويد :

اين زشت ترين كاري است كه دشمنان آيين اهورايي انجام ميدهند و دوشيزگان را از زناشويي و ازدواج باز ميدارند و در خانه ها نگاه ميدارند . اين امر در مهر يشت , آبان يشت , رام يشت , فروردين يشت وهوم بيان شده است : ‌

چون دوشيزگان به سن ازدواج رسند براي به دست آوردن همسران نيرومند و شوهران دلير به سوي تو روي آورند . اردويسور اناهيتا پشتيبان و ياور دختران ايراني است كه در سن ازدواج قرار دارند . (8)

 

با پاي گذاشتن به عرصه زندگي مدرن در چند سال اخير و در نتيجه گسترش تمدن غربي در جامعه ايراني اين سنت نيك كم رنگتر شده است و در نتيجه شوربختانه پايه هاي اخلاقي جامعه ايراني نيز متزلزل شده است . از عواملي كه موجب شده است ازدواج در ايران طي اين چند سال اخير سير نزولي داشته باشد ميتوان به موارد زير اشاره كرد :

1 ) عدم مسئوليت پذيري در ميان دختران و پسران و تربيت غلط در خانواده های ایرانی

2 ) عدم اعتماد به نفس نزد دختران و پسران جهت آغاز يك زندگي مشترك

3 ) افزايش تحصيلات اجتماعي و رشد توقعات كاذب و غیر منطقی در ميان برخی دختران و پسران

4 ) تفريحات آزادانه دختران و پسران و تلقين به اين امر كه نيازي به زندگي مشترك نمي باشد

5 ) اعتقاد بر اين امر كه پس از ازدواج آزاديهاي زودگذر اجتماعي از آنان سلب مي شود

6 ) تجملگرايي ميان خانواده هاي ايراني و چشم و هم چشمي ميان بستگان

7 ) دوري گزيدن از زندگيهاي معنوي و روي آوردن به زندگي هاي تک بعدی ماشيني

8 ) اعتقاد بر اين امر كه از ديد دانش و تفكر , توانايي لازم جهت تربيت فرزندشان را ندارند

9 ) اعتقاد بر اينكه توانایی برطرف کردن نيازهاي همسرشان را ندارند

10 ) تفکر شبه روشنفکری در میان جوانان بی هویت و عمدتا سطی نگر , در نتیجه باور به زندگی و دوستی های موقت غربی

 

هنگامي كه دختران و پسران با ناهنجاری ها اجتماعی مرزهاي اخلاقي زندگي معنوي را بشكنند و آنرا به صورت يك عادت روزانه براي خود تلقي كنند , هرگز نميتوانند نقش يك مادر و يا يك پدر موفق را در زندگي اجتماعي پسين خود ايفا كنند . چنين افرادي چه زن و چه مرد هرگز در تربيت فرزندان خود موفق نخواهند بود . زيرا آنها به اصول انساني و اخلاقي پايبند نبوده اند و نا خواسته فرزندانی که در آینده از آنان بوجود می آید نيز مانند خودشان با پايه هاي سست اخلاقي و اجتماعي تربيت مي شوند و اين امر در نسلهاي بعد نيز گسترش مي يابد و به سادگي ميتواند موجب ويراني يك جامعه كهن و اخلاقي همچون ايران شود . در ايران زمان هخامنشيان كه کشورمان اوج شكوه و عظمت خويش را يافته بود و نخستین امپراتوری احترام به ادیان و ملتها در جهان پایه گذاری شد , ازدواج و بدنيا آوردن فرزند از اهميت ويژه اي برخوردار بوده است . به طوريكه داريوش بزرگ هخامنشي در كتيبه جهاني بيستون كرمانشاه براي آنكه شرح خدمات حکومتش به ايران از گزند حوادث محفوظ بماند از اهورامزدا بركت فرزندان بسيار طلب ميكند تا به درستی به نسلهای بعد برسد . (9)

تا جاييكه شاهنشاهان هخامنشي به خانواده هايي كه فرزند بيشتري و یا پسر بيشتري داشته باشند هدايا ارزاني ميكردند . (10)

مادران ايراني در دوره هخامنشيان به دليل آنكه فرزندان را تا سن پنج سالگي به طور كامل جهت تربيت درست براي شركت در آموزشگاه هاي رسمي در اختيار داشتند نقش بسيار مهم تربيتي را ايفا مي نمودند . (11)

از سوي ديگر گزينش همسر نبايد به صورت بسته و ناشناخته صورت بيگرد . زيرا ازدواجهاي ناخواسته و بی منطق که بر پایه احساسات زودگذر پایه گذاری می شود نه تنها ميتواند موفق نباشد بلكه نقش ويرانگری نيز در جامعه ایفا میکند و زن و مرد نیز شکست بزرگی را در زندگی تجربه میکنند که ممکن است به تباهی زندگی شان بیانجامد . گزینش همسر با اتکا بر خرد , منطق , تکیه بر فرهنگ ها و باورهای طرفین و بینش صحیح موفق و سازنده و آموزنده خواهد بود . همانطور که زرتشت بزرگوار فرمود :

همسر خویش را با خردمندی برگزینید . (12)

 

گزينش همسر معيارهاي فراواني دارد . كه بايستي به آن دقت بسيار كرد . مهم ترين آن را ميتوان چنين دانست :

1 ) هم فكري , تفاهم و سليقه هاي نسبتا نزديك به هم در اساس پايه هاي زندگي مشترك

2 ) نزديكي سطح اجتماعي و تربيت دختر و پسر

3 ) نزديكي سطح خانواده هاي طرفين

4 ) نزديكي سطح تحصيلات , فرهنگ و شعور اجتماعي

5 ) نزديكي مسائل اعتقادي و باورهاي ديني دختر و پسر

6 ) نزديكي سني و يا پايين تر بودن سن دختر از پسر

 

در اندرز انوشه روان آذرباد مارسپندان خطاب به مردان آمده است كه :‌

50 - زن شرمگين را دوست باش و او را به زني به مرد زيرك و دانا ده . چه ( چراكه ) مرد زيرك و دانا همچون زميني نيك است كه وقتي تخم نيك در آن افگنده ( كاشته ) شد حاصل نيك به دست آورد . (13)

همچنين خطاب به زنان ایرانی اشاره شده است كه :

ببخشاي بر ما اين نيكي را تا همسري به دست آوريم , همسري جوان و نام آور , از زيباترين آنها تا ما را در پناه خود گيرند و بتوانيم خانواده اي تشكيل دهيم , تا به ما فرزنداني زيبا و دلبر و زبان آور بخشايند , شوهراني كه از همه خوش بيان تر باشند . (14)

آداب و رسوم ازدواج ایرانی نیز بر پایه مهر و همبستگی خانواده ها بنا نهاده شده است . رسم ايرانيان بر اين است كه پیش از ازدواج مراسم خواستگاري انجام دهند و اگر دختر و خانواده وي پذيرفتن مراسم ازدواج اجرا مي شود . خواستگاري و ديگر مراسم هاي كهن ما نيز قدمتي بيش از دو هزار سال دارد . چنانچه كه كيكاووس فرستاده اي نزد شاه هاماوران فرستاد و دخترش را براي همسري خواستار شد . در صورتیکه میتوانست از قدرت و نفوذش برای گرفتن دختر هاماوران استفاده کند :

بجنيد كاووس را دل ز جاي                  چنين داد پاسخ كه اي نيك راي

من او را از پدر خواستار                      كه زيبنده به مشكوي ما آن نگار

 

خسرو پرويز نيز هنگام ازدواج با شيرين معشوقه خود بر اين رسم تاكيد نموده است :

به موبد چنين گفت شاه زمان                               كه بر ما مبر جز به نيكي گمان

مر اين خوب رخ را به خسرو دهيد                         جهان را بدين مژده نو دهيد

مر او را به آيين پيشين بخواست                           كه اين رسم و آيين بود آنگاه راست

 

از مهم ترين پيامدهاي مخرب دوري گزيدن از اين سنت كهن که هرکدام میتواند به نوبه خود موجب زیانهای جبران ناپذیر اجتماعی گردد ميتوان به اين موارد اشاره نمود :

1 ) توقف يا کاهش چشم گير رشد جمعيت کشور و در نتيجه افزایش سن جامعه

2 ) افزايش زندگي هاي موقت , مشترك یا زندگی های دوستی در پيش از ازدواج

3 ) پيدايش فرزندان ناخواسته در جامعه و سرنوشت نامشخص آنان در آينده

4 ) گسترش روابط بیش از حد و غیر اصولی با جنس مخالف كه تنها براي ارضاي نيازهاي جنسی , اجتماعي و تفريحي طرفین صورت ميگرد

5 ) احساس پوچي و بي انگيزگي و روان پریشانی پس گذشتن از سن جوانی

6 ) بي اعتنايي به پايه هاي اخلاقی و معنوي زندگي انساني

7 ) افسردگي و احساس تنهایی دردوره پس از جواني

8 ) گسترش فساد اخلاقي و جنسي در جامعه و رشد بيماريهاي مربوطه

9 ) نبود پشتوانه معنوی در سنین بالاتر

 

فرجام سخن :

امید است فرزندان این سرزمین که نیاکانشان از پایه گذاران دانش و فرهنگ و تمدن جهان بشمار می روند , امروز نیز آنان چنین باشند و با استحکام باورهای اجتماعی , دینی و ملی باردیگر نام بزرگ ایران زمین را در جهان پرآوازه و جاوید نمایند . همچنین به سنت نیک ازدواج که بخش لاینفک فرهنگ غنی ایرانی است پایبند باشند . تا اخلاقیات ایرانی بیش از پیش زنده و پابرجا بماند و جامعه و فرهنگ جهانی ایران از این هجمه ضد اخلاقی غربی که بر اساس سیاست های اسعتماری , سایه به روی این سرزمین افکنده است مصون بماند و دانش و پیشرفت و فرهنگ ایرانی را بیش از پیش گسترش دهند . به امید پیوندهای نیک برای دختران و پسران ایران زمین که همسرانشان دوست و عاشق آنان خواهند بود . ایدون باد ...

بن مایه این جستار :

(1) اندرزهای زرتشت - کورش نیکنام - گات ها سرود 48 , بند 11 برگ 207

(2) تعليم و تربيت در نزد ايرانيان برگ 103

(3) اندرزهای زرتشت - کورش نیکنام - گات ها سرود 53 , بند 4 برگ 249

(4) اندرزهای زرتشت - کورش نیکنام - گات ها سرود 53 , بند 5 برگ 250

(5) اندرزهای زرتشت - کورش نیکنام - گات ها سرود 53 , بند 7  برگ 252

(6) اندرزهای زرتشت - کورش نیکنام - گات ها سرود 32 , بند 2 برگ 73

(7) چيده اندرز پوريوتيشكان , بند پنج , برگ 87

(8) يشت پنجم , بند 87

(9) کتیبه جهانی داریوش بزرگ در کرمانشاه - بيستون 56:4

(10) هرودوت 136:1 - استرابون 17:3:15

(11) هرودوت 136:1

(12) اندرزهای زرتشت - کورش نیکنام - گات ها سرود 53 , بند 3 برگ 248

(13) اندرز انوشه روان آذرباد مارسپندان 102

(14) يشت پانزده , بند چهار

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1390ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

چو بخت عرب بر عجم چیره شد                            همی بخت ساسانیان تیره شد

پر آمد ز شاهان جهان را قفیز (پیمانه)                      نهان شد ز رو گشت پیدا پشیز

همان زشت شد خوب، شد خوب زشت                    شده راه دوزخ پدید از بهشت

دگرگونه شد چرخ گردون بچهر                                 ز آزادگان پاک ببرید مهر

به ایرانیان زار و گریان شدم                                      ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت                             دریغ آن بزرگی و آن فرّ و بخت

کزین پس شکست آید از تازیان                                 ستاره نگردد مگر بر زیان

چو با تخت، منبر برابر شود                                       همه نام بوبکر و عمّر شود

تبه گردد این رنجهای دراز                                        نشیبی دراز است پیشش فراز

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر                             ز اختر همه تازیان راست بهر
 
ز پیمان بگردند وز راستی                                         گرامی شود کژّی و کاستی

رباید همی این از آن، آن ازین                                   ز نفرین ندانند بازآفرین

نهانی بتر زآشکارا شود                                          دل مردمان سنگ خارا شود

شود بنده بی هنر شهریار                                      نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی نماند کسی را وفا                                     روان و زبانها شود پر جفا

از ایران و از ترک و از تازیان                                    نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، همه ترک و تازی بود                             سخنها به کردار بازی بود

نه جشن و نه رامش، نه گوهر نه نام                     به کوشش ز هرگونه سازند دام
 
بریزند خون از پی خواسته                                     شود روزگار بد آراسته

زیان کسان از پی سود خویش                               بجویند و دین اندر آرند پیش

ز پیشی و بیشی ندارند هوش                               خورش نان کشکین و پشمینه پوش
 
چو بسیار از این داستان بگذرد                               کسی سوی آزادگان ننگرد

یکی نامه ای بر حریر سفید                                   نوشتند پر بیم و چندی امید

به عنوان بر از پورِ هرمزد شاه                               جهان پهلوان رستم کینه خواه

سوی سعد وقاص جوینده جنگ                             پر از رأی و پر دانش و پر درنگ

به من بازگوی آنکه شاه توکیست                          چه مردی و آیین و راه تو چیست

به نزد که جویی همی دستگاه                              برهنه سپهبد برهنه سپاه
 
به نانی تو سیری و هم گرسنه                             نه پیل و نه تخت و نه بار و بُنه

ز شیر شتر خوردن و سوسمار                              عرب را به جایی رسیده ست کار

که تاج کیان را کند آرزو                                          تفو باد بر چرخ گردان، تفو!

شما را به دیده درون شرم نیست                          ز راه خرد مهر و آزرم نیست

بدین چهر و این مهر و این راه و خوی                    همی تخت و تاج آیدت آرزوی

جهان گر به اندازه جویی همی                             سخن بر گزافه نگویی هم

                                                 فردوسي بزرگ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

آئین زروانی مشتق از زروان است که به نظر زروانیان وجود غایی است. به عقیدهٔ آنان زروان منشا منشأ غایی هم خیر و هم شر و پدر دو برادر یعنی اورمزد و اهریمن است. به اعتقاد زروانیان وجود مطلق زروان دو قطب متضاد خیر و شر را در خود دارد. زَروان همچنین یکی از ایزدان آئین مزدیسناست. این نام در اوستا به صورت زَروان یا زُروان آمده‌است. در برخی از نوشته‌های زبان پهلوی از زروان به صورت موجودی برتر از اورمزد سخن رفته‌است. پیدایش این عقیده به دوره‌های بسیار دور، و پیش از ظهور زرتشت انگاشته شده‌است. در گات‌ها زوران اهمیتی ندارد. برخی از دانشمندان جنبشی را که موجب پدید آمدن آئین زروانی شده‌است مربوط به دوران اشکانی و ساسانی می‌دانند و برخی دیگر آئین زروانی را دین مغان مادی پیش از فرارسیدن دین زرتشت پنداشته‌اند.

تاریخچه

برای مدتی دراز آیین زروانی به عنوان یکی از کیش های بدعتی تلقی می شد که عاری از اهمیت تاریخی بوده و در زمان ساسانیان در باختر ایران نشأت یافته‌بود ولیکن در سال‌های اخیر و بویژه در اثر کشف متن‌های مانوی از آسیای میانه آیین زروانی اهمیتی کسب کرده و مورد توجه خاص واقع شده‌است. اینک می‌دانیم که به پیروی مستقیم از آیین زروانی است که در دین مانی زروان را آفریدگار و سرور گیهان و پدر اهرمزد انگاشته‌اند.

یونانیان از دیر باز آیین زمان اکران را به زرتشت و مغان نسبت می‌دادند و آنان آنچنان به این پندار خو گرفته‌بودند که عقاید خودشان دربارهٔ اعصار ازلی تحت تأثیر باورهای زروانی قرار گرفته‌بود و این امر خود قدمت و اهمیت کیش زروانی را آشکار می‌کند. این حقیقت که در سرودهای گاهانی در عین رد و انکار اصول ثنوی محض از دو مینوی همزاد سخن‌رفته، خود دلیل آنست که باوری مشابه پیش از زرتشت وجود داشته‌است. گمان می‌رود که پیش از زرتشت همین نقشی که زروان در غرب داشته است در شرق اهورامزدا عهده‌دار بوده‌است. باور به همزادها جزء اصلی یک یزدان‌شناسی سنتی را می‌سازد که پیش از زرتشت در انجمن گاهانی وجود داشت.

آئین زروانی

نام خدای زمان در زبان‌های ایرانی میانه زروان یا زوروان است. معنای اصلی این واژه زمان است. آئین زروانی صورتی از دین مزدائی است ولی مسلماً زرتشتی نیست. اسناد مستقیم دربارهٔ آئین زروانی تقریباً بدون استثنا مربوط به زمان ساسانیان هستند ولی یکی دو تا از افسانه‌های دینی زروان که به دست ما رسیده‌است، به اندازه‌ای ابتدائی هستند که باید به عنوان بازمانده‌ای از دیرینگی بسیار نگریست و احتمالاً نخستین گونهٔ باورهای زروانی را بازگو می‌کنند. ازنیک پدر کلیسای ارمنی پیرامون میانهٔ سدهٔ پنجم میلادی چنین گزارش می‌دهد:

مغان می‌گویند پیش از اینکه چیزی موجود بود، نه آسمان نه چیزهای آفریدهٔ دیگر که در آسمان و زمین هستند یک زروان ویژه‌ای وجود داشت که به معنای سرنوشت (بخت) یا درخشش نیرو (فر یا فرنه) است. هزار سال او قربانی کرد دارای پسری شود که او را می‌خواست اورمی‌زد (اهورامزدا) بنامد که می‌بایست آسمان و زمین و هر چیزی را که در آنها است می‌آفرید. پس از اینکه وی هزار سال قربانی کرد، نشست تا بیندیشد او گفت «قربانی که من پیشکش می‌کنم مگر به چه کار باید بیاید؟ براستی من فرزندی بنام اورمی‌زد دارا خواهم شد یا آنکه تلاش‌های من بیهوده خواهد بود؟» وی در اندیشه فرو رفته بود که اورمی‌زد و اهریمن در زهدان بوجود آمدند. اورمی‌زد در پی قربانی‌هایی که زروان پیشکش کرده‌بود و اهریمن در پی تردیدش. زروان چون از این آگاهی یافت گفت «دو پسر بدنیا خواهند آمد، نخستین را که به پیش من در آید، پادشاه خواهم کرد.»همینکه اورمزد از این اندیشهٔ پدر آگاهی یافت، نزد اهریمن آن را آشکار کرد. اهریمن همینکه این سخن را شنید زهدان را شکافت و رفت تا به پیش پدر در آید. پدر پرسید «تو کیستی؟» اهریمن گفت «من فرزند تو هستم.» زروان پاسخ داد «فرزند من دارای بوی خوش است و روشن تو تاریک و بد بوئی.» هنگامیکه این دو با هم سخن می‌گفتند اورمزد به هنگام درست زائیده شد، روشن و خوشبو و رفت پیش پدر خود درآید. پس زروان دانست که این فرزندش اورمی‌زد است که برایش قربانی کرده‌بود و شاخه‌های قربانی (برسم) را که در دست داشت و با آن قربانی می‌کرد، گرفت و با این سخنان به اورمی‌زد داد. «تاکنون من برای تو قربانی می‌کردم از این پس تو باید برای من قربانی کنی.» در حالیکه شاخه‌ها را به اورمی‌زد می‌داد زروان او را آفرین کرد. در این هنگام اهریمن به پیش زروان در آمد و گفت «آیا تو اینرا پیمان نکرده بودی هر یک از فرزندان من که نخست پیش من آید او را پادشاه خواهم کرد؟» زروان برای آنکه پیمان خود را نشکند گفت «تو ای هستی پلید به تو شهریاری نه هزار ساله داده خواهدشد و ارومی‌زد باید سرور تو باشد. پس از نه هزار سال باید که اورمزد شهریاری کند و هر چه که او می‌خواهد باید که روی دهد.» پس اورمی‌زد و اهریمن درکار پدید آوردن در کار پدید آوردن هستی‌های آفریده شدند و هر چه که اورمی‌زد می‌کرد همه خوب بود و راست و هر چه اهریمن می‌کرد پلید و وارونه.

یک لحن بدبینانه‌ای از افسانه‌های زروان بگوش می‌خورد لحنی است که با دین‌های ایرانی باستان اختلاف دارد. در قطعات زروانی در ادبیات پهلوی اشاره‌هایی بر اینکه اورمی‌زد یک خدای دردکش است، کم نیست. در این افسانه‌ها اهریمن یک خدای بسیار توانا است و تئوپمپوس صریحاً گواهی می‌دهد که مغان برای او قربانی‌هایی پیشکش می‌کردند. برای اهریمن قربانی کردن به هر بهانه‌ای که باشد نزدیک زرتشتی راستین سنت گرا کاری سخت نکوهیده و گناهی نابخشودنی است. اینکه این آئین از آنِ دین کهن مغان بوده‌است، قطعی است. بنونیست به درستی و به حق این آئین را یک آئین زروانی می‌داند.

ازنیک افسانهٔ دیگری نیز گفته‌است

اهریمن ارمیزد را به خوراکی خواند. ولی چون ارمیزد آمد نمی‌خواست تا هنگامیکه پسرانشان با یکدیگر نجنگیده‌اند، دست به خوراکی زند. همینکه پسر اهریمن پسر ارمیزد را زد، در جستجوی یک داور برآمدند ولی کسی را نیافتند پس (هر دو) آنها خورشید را ساختند تا او داور آنها باشد.

در این گونه افسانه‌ها چهار وجود اصلی فرض شده‌است. نخست خدای نخستین زروان یا زمان یا تاق آسمان و اکنون یک خدای بی اثر از زمانیکه او به دو همزادش فرمانروائی را واگذار کرده‌است . دوم، اهورامزدا آسمان روز، آفریننده و خدای نیکی، بالاترین سرور کیهانی. سوم، اهریمن آسمان شب خدا و آفرینندهٔ زشتی، همچنین خدای جهان مرگ تاریک، فرمانروای زمان حاضر، هر چند که از نظر ترتیب پائین‌تر از برادر همزادش اهورامزدا قرار گرفته‌است. چهارم، میترا مرد میانجیگر، خورشید که در وضع میانین در میان روز و شب، آسمان و جهان مرگ قرار گرفته‌است که هر دو را باید پس از پایان یافتن روز و شب بپیماید، گذشته از این هم میانجی است و هم خدای پیمان. ما در اینجا شکل‌گیری افسانهٔ ابتدائی وجود خدای چهار پیکره را می‌یابیم. ادبیات پهلوی بسیاری از این چهارگانگی‌های زروانی نگاهداشته‌است. این آثار بر روی هم صفات زوروان را به عنوان خدای آسمان و خدای سرنوشت بازگو می‌کنند.

فقدان زروان در سرودهای زرتشت

در کهن‌ترین سندهای زرتشتی هیچگونه اثری از زروان یافت نمی‌شود. نخستین بار این واژه در متن‌های مقدس زرتشتی غربی دیده می‌شود یعنی در یسنای نو و سرودها و نمازهای دین و در آنجا نیز جای کمی به آن داده شده‌است که به روشنی دیده می‌شود که مهمان ناخوانده است. در سرودهای گاهانی اهورامزدا بدون تردید بالاترین خداست و تصور و باورداشتی که به موجب آن اهورامزدا یک خدای فرعی و ضمنی باشد با همهٔ یزدانشناسی گاهانی ناسازگار است.

آئین زروانی و آئین مزدیسنا

اوستای نو انباشته از عقاید زروانی است. موبدان مزدیسنا حتی پیش از دورهٔ ساسانی نیز از خطر رقابت شدید آیین زروانی با مزداپرستی آگاه شده و بیش از بیش به مبارزهٔ خود بر ضد آن افزودند، در حکمت الهی و یزدان شناسی مزدیسنا با دقت و صراحتی هر چه بیشتر دو گرایش کفر آمیز و بدعتی تقبیح و انکار شده‌است، این دو بدعت و بدکیشی عبارتند از نخست اعتقاد به همسانی و برابری دو بن نیک و بد و دیگری باوری به جبر که هر دو از آیین زروانی سرچشمه می‌گرفت.

آئین زروانی در ماد

خدایان زمان در صورت ابتدائی خود در همه جا در دین‌های ابتدائی دیده می‌شوند و غالباً جای ویژه‌ای در میان خدایان ندارند اینها خدایان سرنوشت و خدایان ابتدائی مرگ هستند ولی خدای زمانی که در ماد پرستش می‌شد، بالاترین خداست.

تأثیر آئین زروانی بر آئین مانی

در دورهٔ ساسانی اندیشهٔ زروان بر آئین مانی اثر فراوان گذاشت. در افسانهٔ آفرینش این آئین آمده:

در آغاز جهان ما نبود، تنها دو گوهر بود، گوهر روشنائی و گوهر تاریکی. گوهر روشنائی زیبا و نیکو بود و گوهر تاریک زشت و بد، قلمرو روشنائی در شمال و بی پایان بود و قلمرو تاریکی در جنوب و به قلمرو روشنائی می‌پیوست. شهریار جهانِ روشنائی زروان بود و بر جهانی از صفا و آرامش حکم می‌راند. در این جهان مرگ و بیماری و تیرگی نبود. در جهان تاریکی دیو آز فرمانروائی داشت. این دو عنصر جدا می‌زیستند. تا آنکه روزی آز به جهان روشنائی برخورد کرد، جهانی آراسته و روشن دید خیره شد و درصدد برآمد آنرا تسخیر کند، پس با گروهی از دیوان به جهان روشنائی حمله برد. زروان شهریار جهان روشنائی آمادهٔ جدال نبود برای نبرد با دیوان دو خدای دیگر از خود پدید آورد و از آن دو هرمزد را که خدای جنگ بود برای نبرد با دیوان فرستاد. اما هرمزد در نبرد شکست خورد و به قعر جهان تاریکی بیهوش افتاد و پس از مدتی به خود آمد و از قعر تاریکی خروش برآورد و از زروان یاری خواست. زروان برای رهائی هرمزد خدایان دیگر پدید آورده مهر‌ایزد نیرومندترین آنها بود او با دیوان نبرد کرد و آنها را شکست داد و بسیاری از آنان را به زنجیر کشید. در نبرد هرمزد با دیوان قسمتی از نور، در دل دیوان بجا ماند. برای رهائی آن مهرایزد و هرمزد به پیش زروان رفته و از او یاری خواستند. زروان برای سومین بار خدایان دیگر از خود پدید آورد و روشن‌شهر‌ایزد را به ادارهٔ جهان گماشت تا همانطور که زروان شهریار عالم بالاست، روشن‌شهرایزد شهریار زمین باشد.

منابع

  • بنونیست، امیل. دین ایرانی بر پایهٔ متن‌های مهم یونانی. ترجمهٔ سرکاراتی، بهمن. چاپ دوم، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۴.
  • هینلز، جان. شناخت اساطیر ایران. ترجمهٔ ژالهٔ آموزگار و احمد تفضلی. چاپ سوم، تهران: نشر چشمه، ۱۳۷۵
  • نیبرگ، هنریک ساموئل. دین‌های ایران باستان. ترجمهٔ نجم آبادی، سیف الدین. چاپ سوم، تهران: مرکز ایرانی مطالعهٔ فرهنگ‌ها، ۱۳۵۹.
  • عفیفی، رحیم. اساطیر و فرهنگ ایران در نوشته‌های پهلوی. تهران: انتشارات توس،
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

بی شک، از آسیبهای معنوی حمله اعراب هرچه نوشته و گفته شود کم است. پیرامون کشتار و چپاول ایرانیان در زمان حمله اعراب تاریخ نگاران معروف اعراب و ایرانی مانند : ابن خلدون ، البلاذری ، مسعودی ، ابن هشام ، ابن حزم ، بلعمی ، ثعالبی ، شویس عدوی و… در کتابهای تاریخ نگاشته اند. یکی از اثر گذارترین این آسیبها به زبان و فرهنگ ایران بود. ایرانیان به سبب عظمت کشورشان کوله بار چندین قرن تسلط بر جهان را در برداشتند و تمدنی کهن را در خود جای داده بودند و بدین سبب علوم عقلی نزدشان بسیار بزرگ و دامنه اش گسترده بود.

ابن خلدون که دقیق ترین و بزرگ ترین جامعه شناس و مورخ عرب است درباره کتاب سوزی به دست اعراب چنین میگوید:

وقتی سعد ابن ابی وقاص به مداین دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید. نامه به عمر ابن خطاب نوشت و در باب این کتابها خواست. عمر در پاسخ نوشت که آنهمه را به آب افکن که اگر آنچه در این کتابهاست سبب راهنمایی است خدا برای ما راهنمایی فرستاده است و اگر در آن کتابها جر مایه گمراهی نیست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آنهمه کتاب ها را در آب یا در اتش افکندند

همچنین ابوریحان بیرونی در کتاب آثارالباقیه عن القرون الخالیه چنین می نویسد:

وقتی قتیبه ابن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هرکس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ گذراند و موبدان و هیربدان قوم را یکسره هلاک نمود و کتابهاشان همه بسوزانید و تباه کرد.

زنده یاد دکتر زرینکوب در کتاب دو قرن سکوت با تحلیلی منطقی به بررسی کتاب سوزی اعراب می پردازد:

شک نیست که در هجوم تازیان ، بسیاری از کتاب ها و کتابخانه های ایران دستخوش آسیب فنا گشته است .این دعوی را از تاریخ ها می توان حجّت آورد و قرائن بسیار نیز از خارج آن را تأیید می کند . با این همه بعضی از اهل تحقیق در این باب تردید دارند و این تردید چه لازم است؟! برای عرب که جز قرآن هیچ سخن را قدر نمی دانست کتابهایی که از آن مجوس بود و البته نزد وی دست کم مایه ضلال بود چه فایده داشت که به حفظ آنها عنایت کند؟ در آیین مسلمانان آن روزگار آشنایی به خط و کتابت بسیار نادر بود و پیداست که چنین قومی تا چه حد می توانست به کتاب و کتابخانه علاقه داشته باشد. تمام قراین و شواهد نشان می دهد که عرب از کتابهایی نظیر آنچه امروز از ادب پهلوی باقی مانده است فایده ای نمی برده در این صورت جای شک نیست که در آن گونه کتابها به دیده حرمت و تکریم نمی دیده است…نام بسیاری از کتاب های عهد ساسانی در کتاب ها مانده است که نام ونشانی از آنها باقی نیست…پیداست که محیط مسلمانی برای وجود و بقای چنین کتابها مناسب نبوده است و سبب نابودی آن کتابها نیز همین است. باری از همه ی قراین پیداست که در حمله اعراب بسیاری از کتاب های ایرانیان، از میان رفته است.

مرتضی راوندی در کتاب تاریخ اجتماعی ایران می‌نویسد

یکی از آثار شوم و زیان‌بخش حملهٔ اعراب به ایران، محو آثار علمی و ادبی این مرز و بوم بود. آنها کلیهٔ کتب علمی و ادبی را به عنوان آثار و یادگارهای کفر و زندقه از میان بردند.» وی در دنباله می‌افزاید:«…سعد وقاص و دیگران حاصل صدها سال مطالعه و تحقیق ملل شرق نزدیک را به دست آب و آتش سپردند.» سپس این گفته جلال‌الدین همایی را می‌آورد که: «همان کاری را که قبل از اسلام، اسکندر با کتابخانهٔ استخر، و عمرو عاص به امر عمر با کتابخانهٔ اسکندریه و فرنگی‌ها بعد از فتح طرابلس شام با کتابخانهٔ مسلمین و هلاکو با دارالعلم بغداد کردند، سعد بن ابی‌وقاص با کتابخانهٔ عجم کرد.

دولتشاه سمرقندی در کتاب تذکرة الشعرا به یکی دیگر از ماجراهای کتاب سوزی توسط اعراب در دوره خلافت عباسیان، می پردازد:

عبدالله بن طاهر به روزگار خلفای عباسی، امیر خراسان بود. روزی در نیشابور( به مسند) نشسته بود. شخصی کتابی آورد و به تحفه پیش او بنهاد. (امیر) پرسید: این چه کتاب است؟ (مرد) گفت: این قصه وامق و عذرا است و خوب حکایتی است که حکما بنام شاه انوشیروان جمع کرده اند. امیر فرمود: ما مردم، قرآن خوانیم و به غیر از قرآن و حدیث پیغمبر چیزی نمی خوانیم و ما را از این نوع کتاب، در کار نیست. این کتاب، تألیف مُغان(زرتشتی ها) است و پیش ما مردود است. (پس فرمود) تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم کرد که در قلمرو او بهر جا از تصانیف عجم و مغان کتابی باشد جمله را بسوزانند.

باری، بدین گونه بود که کتابهایی که در زمان خود در زمینه های پزشکی، ستاره شناسی، اجتماعی و دینی بی همتا بودند به دست این سبک مغزان افتاد که از جهنم هولناک صحرای عرب پا به بهشت ایران گذارده بودند و آنها نیز آنچه کردند که در اندازه فهم و شعورشان بود.

روانشاد دکتر زرینکوب در کتابش این بار به بررسی رفتار اعراب با زبان و خط ایران می‌پردازد و میگوید:

عربان شاید برای آنکه از آسیب زبانی ایرانیان در امان بمانند در صدد برآمدند زبانها و لهجه های رایج در ایران را از میان ببرند. آخراین بیم هم بود که همین زبانها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دور افتاده ایران به خطر اندازد. به همین سبب هر جا که در شهر های ایران، به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند…شاید بهانه ی دیگری که عرب برای مبارزه با زبان و خط ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می شمرد.

در واقع از ایرانیان حتی آنها که آیین مسلمانی پذیرفته بودند زبان تازی را نمی آموختند و از این رو بسا که نماز و قرآن را نیز نمی توانستند به تازی بخوانند. در کتاب تاریخ بخارا آمده است:

مردم بخارا به اول اسلام، در نماز قرآن به تازی خواندندی و عربی نتوانستندی آموختن و چون وقت رکوع شدی مردی بود که در پس ایشان بانگ زدی: بکنیتا نکنیت، و چون سجده خواستندی کردن بانگ کردی: نگونیا نگونی کنیت.

با چنین علاقه ای که مردم در ایران به زبان خویش داشتند شگفت نیست که سرداران عرب زبان ایران را تا اندازه ای با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از بین بردن و محو کردن خط و زبان فارسی کوششی ورزیده باشند.

در پایان به ذکر سخنی در کتاب عقدالفرید چاپ قاهره از زبان خسرو پرویز میپردازم که می گوید:

اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند.از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند….

منابع :

  • کتاب ۲ قرن سکوت(انتشارت امیرکبیر ص ۹۵،۹۶،۹۷- انتشارت سخن ص ۱۱۵،۱۱۶،۱۱۷،۱۱۸)
  • کتاب تاریخ طبری چاپ مصر (صفحه ۲۸۵،۲۸۶)
  • کتاب آثارالباقیه (صفحه ۳۵،۳۶،۴۸)
  • کتاب تاریخ بخارا چاپ تهران(صفحه ۷۵)
  • کتاب عقدالفرید چاپ قاهره (جلد ۲ صفحه ۵)
  • کتاب تاریخ اجتماعی ایران (جلد دوم،صفحهٔ ۵۰ )
  • کتاب تذکرة الشعرا (صفحهٔ ۲۶)
  • نگارنده ها : فرشید.ه – اِنی کاظمی
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

. صفحه ی بزرگ خالی

روبه روی پلکان ورودی به محوطه ی نقش رستم ، بخشی وجود دارد كه در دوره ی ساسانی حجاری شده ، اما به جز سه سوراخ چهارگوش ، نقوشی بر روی آن حك نشده است. 
درازی این محل 10 متر و بلندی آن 5 متر است و حدود 2 متر بالاتر از 
سطح فعلی زمین کنده کاری شده است. به نظر می رسد كه این اثر متعلق به اواخر دوره ی ساسانی باشد و قصد داشتند حوادث مهم دوره ی ساسانی را بر آن نقش كنند. عمق این فضا نسبت به سایر آثار ساسانی بیشتر است و تردیدی وجود ندارد كه این به خاطر حفاظت بیشتر از این طرح بوده است.
در قسمتی از این فضا كتیبه ای 20 سطری حك شده كه مالك زمین های كشاورزی اطراف نقش رستم ، نحوه تقسیم آب را در آن مشخص كرده است! این كتیبه به زبان فارسی و بسیار جدید و فاقد ارزش تاریخی است.

2. تاجگذاری نرسه به دست آناهیتا

« نرسه » یا « نرسی »(302 – 293 میلادی ) پسر کوچک تر « شاپور » پس از دوره های کوتاه پادشاهی « هرمزد اول » و « بهرام اول » و « بهرام دوم » و « بهرام سوم » به شاهی رسید.
در این نقش نرسی حلقه ی قدرت را از دست آناهیتا (ایزد بانوی آب ها) دریافت می كند. نرسه در این نقش تاجِ گوی 
مانندی دارد كه بالاتر از تاج آناهیتا است. نرسه بالا پوشی روی شلوار چین دار خود پوشیده و زینت آلات ، تاج ، لباس و... وی در حجاری ، دارای ارزش هنری بسیار بالایی است. آناهیتا نیز لباسی با شکوه بر تن دارد و گردن بندی از مروارید بر گردن دارد در حالت ایستاده و موهای بلندش از میان تاجی شبیه به تاج اهورامزدا بر شانه هایش ریخته است. بین نرسی و آناهیتا كودكی ایستاده كه احتمال دارد ولیعهد ، یعنی « هرمزد دوم یا سوم » باشد. نقش صورت این كودك آسیب دیده است. مراسمی که در این جا برگزار می شود شبیه مراسم تاجگذاری « اردشیر » است.

3. دو نقش نبرد اسب سواران

پایین آرامگاه « داریوش بزرگ » دو نقش ساسانی یکی بالای دیگری کنده شده است که هر دو نبرد اسب سواران را نشان می دهند.
در این نقش ها بهرام دوم (298 – 276 میلادی) در حال نبرد است و سوار بر اسب ، چهار نعل با نیزه به سوی دشمن حمله می كند و نیزه ی دشمن شكسته است. پارچه ی زین (برگستوان) اسب با لگام در اطراف گردن اسب جمع شده و 
یك تیردان بلند نیز نزدیك پای راست شاه بسته شده است. اسب بهرام فرد سالمندی را با کلاه رومی را كه در صحنه ی جنگ به خاك افتاده ، با پا لگدكوب كرده است.
این نقش ها در واقع دو صحنه از یک نبرد را مجسم می كنند كه با خطی برجسته از هم تمیز داده می شود. پشت سر بهرام یك سرباز ایرانی درفشی را به اهتراز در آورده است. یك قطعه چوب به صورت افقی در بالای درفش قرار دارد و به وسیله سه گوی ، یكی در وسط و دو گوی دیگر در انتهای چوب مشاهده می شود. دو قطعه پارچه ی ابریشمی از قسمت فوقانی پرچم آویزان است. این نشان ، فرمان حمله بوده است.

4. پیروزی شاپور بر امپراطور روم

این نقش ، « شاپور اول »(240 - 272 میلادی) را نشان می دهد كه به پیروی از پدر برجسته اش « اردشیر اول » ، امپراطور سالخورده ی روم ، « والرین »(Valerian) را در سال 260 میلادی در شهر « ادسا »(Edessa) شكست داد. آن گاه نمک بر زخم امپراطوری روم پاشید و به سیریادس (Cyriades) نامی از شهر آنتیوخ (Antioch) ، لقب قیصری داد و قبای ارغوانی فرمانروایی برتن او کرد. این پیروزی شگفت انگیز یک شاه جوان ایران زمین ، دنیای قرن سوم پس از میلاد را متحیر ساخت. 
از لحاظ هنری این نقش زیباترین نقش دوره ی ساسانی « نقش رستم » است. در این نقش « شاپور » سوار بر اسب ، در حالی که دست چپ روی شمشیر دارد ، با دست راستش آستین فردی را که در مقابل او ایستاده گرفته و بالا برده است. این فرد که لباس رومی بر تن دارد باید همان « سیریادس » باشد که اینک از حمایت شاهنشاه ایران قرار گرفته است.
« والرین »(253 - 260 میلادی) نیز جلوی اسب شاه ایران زانو بر زمین زده با دست های دراز کرده در حال تسلیم است.
به روایتی دیگر که درست نمی نماید ، فرد ملتمس والرین نبوده بلکه امپراطور دیگری از رومیان است به نام « فیلیپ » مشهور به « عرب »(244 - 249 میلادی) که البته این امپراطور با « شاپور » جنگ نکرد ، اما قراردادی با شاه ایران بست که کمتر از شکست نبود.
پشت سر شاه ، بالا تنه ی یکی از بزرگان ساسانی (احتمالا کرتیر) در حال درود و احترام نشان داده شده است. پایین این نقش ، سنگ نبشته ای به خط پهلوی وجود دارد که در آن موبد موبدان « کرتیر » از پیشرفت های خود در زمان درخشان « شاپور » و « بهرام سوم » شرح داده است و ادامه ی سنگ نبشته ی زیر كعبه زرتشت است.

5. دو نقش نبرد اسب سواران

این دو نقش در پایین آرامگاه « اردشیر اول » هخامنشی می باشد و شبیه نقش قبلی نبر اسب سواران هستند.
نقش بالایی ، « 
آذر نرسه » یا « شاپور ذوالاكتاف » ، را نشان می دهد که  البته نقش ها تقریبا محو شده اند. نقش زیرین نیز ، « هرمزد دوم » یا « بهرام چهارم » است و صحنه ی پیروزی این پادشاه را بر دشمن نشان می دهد. در این نقش برجسته ، هرمزد با اسب ، چهار نعل بر دشمن خود تاخته و اسب او را سرنگون كرده است ، دشمن دارای ریشی بریده است و كلاه خود بر سر دارد.

6. نبرد اسب سواران

زیر آرامگاه « داریوش دوم » هخامنشی و روبه روی كعبه ی زرتشت ، نقشی احتمالا از « شاپور دوم »(379 - 309 میلادی) یا « هرمزد دوم » وجود دارد. در این نقش ، سواری كه دارای تاج است ، نیزه ی خود را بر گردن دشمن فرو كرده و هر دو ، زره به تن دارند. اسب شاه یک ردیف مدال به زیر شکم دارد و زنگوله ها به هوا رفته اند که نشان حرکت سریع اسب است ، پشت شاه پرچمداری دیده می شود که پرچمی به شکل یک تیر با سه بر آمدگی حمل می کند.

7. بهرام و درباریانش

این نقش به دو دوره ی متفاوت تعلق دارد ، یكی دوره ی ایلامی  و دیگر نقش « بهرام دوم »(294 - 274 میلادی) كه روی نقش ایلامی حك شده است.
در این نقش پادشاه در حالی كه شمشیری را به نشانه قدرت با دو دست گرفته ، در میان اعضای خانواده سلطنتی ایستاده است. تاج پادشاه با بال عقاب به نشانه رب النوع ( خدای ) پیروزی تزیین شده است. در سمت چپ بهرام دوم ، چهره ی سه شخصیت در حالی كه به بهرام می نگرند ، نقش شده است. نخستین فرد از سمت راست یك شاهزاده است و دو نقش دیگر كلاه هایی با سر گاو و پلنگ دارند كه احتمال دارد ملكه و شاهزادگان باشند. برخی اظهار نظر كرده اند كه این نقش ، نقش « آناهیتا » است. سمت راست پادشاه پنج نفر حضور دارند که دو نفر اول جوان هستند و ریش ندارند و بعدی یک بچه و پس از آن یک بزرگسال دیده می شود كه انگشت دست خود را در برابر پادشاه به حالت احترام نگاه داشته اند. نخستین نفر باید جانشین شاه « بهرام سوم » باشد ، پس از او شاهزاده ی دیگر و سپس ملکه استاده است. شاه دو دست خود را روی شمشیری بلند در جلوی خود گذاشته است.

8. تاجگذاری « اردشیر اول »

اردشیر اول سلسله ی اشکانیان را بر انداخت. در این نقش ، تاجگذاری اردشیر پاپكان (240 - 224 میلادی) تصویر شده است. در این جا اردشیر و اهورامزدا بر دو اسب كوچك سوارند و اردشیر در حال گرفتن حلقه ی قدرت یا اورنگ پادشاهی از اهورامزدا است. اهورامزا چوبی در دست دارد که شاید ترکه ی به هم پیچیده باشد که احتمالا نشان خدایی بوده و « بارسوم » نامیده شده است. پشت سر شاه پیشخدمتی ایستاده و مگس پرانی را روی سر شاه نگه داشته است. دو فرد دیگر زیر اسبان نقش شده اند و سم اسب ها بر گردنشان نشان شکست کامل آنان است که بی تردید اردوان پنجم (ارتابانوس) پادشاه اشكانی است. اهورامزدا نیز اهریمن را كه دو مار از پیشانی او بیرون آمده ، لگدكوب می كند. در این نقش ، اردشیر با اهورامزدا، برابر است. روی سینه های اسب اردشیر بابكان و اهورامزدا ، دو كتیبه ، هر یك به سه زبان یونانی ، پهلوی اشكانی و ساسانی حك شده است. ترجمه ی متن روی شانه ی اسب اهورامزدا از زبان یونانی به انگلیسی ، بنابر تفسیر جی.ان. کروزن (G.N. Curzon) چنین است:
«
 این شمای خدا زئوس (Zeus) است. 
»
و نوشته ی روی شانه ی اسب شاه :
«
 این شمای پرستش کننده ی اهورامزدا ، اردشیر شاه است. شاه شاهان ، آریایی ، از نژاد خدایان ، پسر پاپک شاه. »

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

da41ad5cf6bfa282497c4c913a6475c1-300

من ار کُــرد و تُــرک و لُــــر و گیــلــکم
من ار یــــا بـلــوچ یـــا عــرب یـــا لکـم

اگـــر کـــورمــانجی و یـــا مـــــازی ام

اگـــــر راجــــی و خـــوز اهـــــوازی ام

من ایــرانی ام کـــــام گیــــرم  ز بخـت

نـمی تــرســـم از روزگـــــــاران سخت

چه غم دارم ار دشمنم سرکش است

من ایــــرانــی ام غیــرتـــم آتش است




شادان شهرو

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

فروردین = چمن ارا
اردیبهشت = گل اور
خرداد = جان پرور
تیر = گرماخیز
مرداد = اتش بیشه
شهریور = جهان بخش
مهر = دژخوی
ابان = باران ریز
اذر = اندوه خیز
دی = سرماده
بهمن = برف ازر
اسفند = مشکین فام

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

معماى كوچ آرياييان به ايران


گفتيم «بدفهمى»، وراست اين است كه ما ايرانيان تاريخ سرزمين خود را بد آموخته ايم و هنوز هم بد مى آموزيم. تاريخ ميهن ما را ديگران نوشته اند، نه خودمان. ما ميراث مادران و پدرانمان را با چشم ديگران نگريسته ايم، و اين ديگران اغلب نه تنها بيگانه، بلكه دشمن ما بوده اند. كتابهاى تاريخ دبيرستان و دانشگاه يادتان مى آيد؟ اسم آقاى «هرودوت» (يا: هرودوتوس) را به خاطر مى آوريد؟ در كتابهاى درسى و غير درسى مابخش بزرگى از تاريخ ايران باستان را از قول همين هرودوتوس يونانى روايت مى كنند. او كه ظاهراً در سال ۴۸۴ پيش از ميلاد به دنيا آمده و در سال ۴۲۵ (پ.م) جهان را بدرودگفته است، به لقب «پدر مورخان» مفتخر است، زيرا يكى از نخستين كسانى است كه به تاريخنگارى پرداخته، بسيار سفر كرده و مشاهدات خود را در كشورهايى كه به آنجاها رفته - و حتى سرزمين هايى كه بدانجا نرفته و نديده! - در كتابهايى فراهم آورده است. نوشته هاى هرودوت براى مورخان امروز به راستى گنجينه نابى است، اما برخى از هموطنان يونانى اش - از جمله ارسطو ـ اورا «افسانه پرداز» و حتى دروغگو ناميده اند. از اين افسانه پردازان غربى و پيروان ايرانى آنان كم نداريم. تقصير از ديگران نيست؛ خود غافل بوده ايم و در نتيجه با گره هاى كور و معماهايى در قرائت و روايت تاريخ باستانى ميهن خود رو در رو شده ايم.



يكى از معماها فرضيه «كوچ آرياييان» به فلات ايران است كه از مورخان اروپايى به گوش ما رسيده و اغلب مبدأ و آغاز تاريخ رسمى ايران شمرده مى شود. خوشبختانه در دهه هاى اخير گروهى از پژوهشگران فرزانه ايران كمر همت بربسته اند كه دليرانه درباره فرضيه هاى وارداتى ترديد كنند و خود به استقلال در تاريخ ايران به تحقيق بپردازند. يكى از اينان دكتر «جهانشاه درخشانى» است كه حاصل يك عمر تلاش و كوشش او در راه روشن كردن نقاط تاريك تاريخ ايران، اخيراً در جلد سوم و چهارم «دانشنامه كاشان» به چاپ رسيده است. دكتر درخشانى در اين كتاب گرانقدر مى نويسد:
«پژوهشگران در ارزش تاريخى روايتهاى سنتى ايران از دوران ديرين ترديد دارند. علت آن است كه دانش امروز گمان را بر «كوچ آرياييان» به فلات ايران نهاده است، در حالى كه تاريخ سنتى ايران خلاف آن را گزارش مى دهد. ايران در روايتهاى بومى، خاستگاه آرياييان گزارش شده است كه گرداگرد آن، ديگر كشورهاى جهان كهن بودند. از سوى ديگر «فرضيه كوچ» برپايه استوارى بنانشده است. پژوهشگران امروز، چه درخاستگاه آرياييان و چه در زمان و گذرگاه فرضى كوچ آنان همداستان نيستند. افزون بر اين، شايان توجه است كه «فرضيه كوچ» در بنياد، متكى بر برداشت گمراهانه اى است تا براى آرياييان «ميهنى اروپايى» بسازد.
بنابراين فرضيه فرسوده، ايرانيان همراه نياكان هندو آريايى خود، در يكى از دورانهاى ناشناخته پيشين، از قوم مادر يا «هند و اروپايى» جداشده، به آسيا كوچيده اند. با اينكه دانش امروز به فرضيه خاستگاه اروپايى آرياييان ديگر بهايى نمى گذارد، هنوز بازتاب آن در ذهن ها ريشه اى ژرف دارد. برابرى ديدگاههاى نويسندگان و همداستانى پژوهندگان امروز در مورد «كوچ آرياييان» نيز در واقع چيزى را اثبات نمى كند، زيرا كمتر كسى خود در اين مورد پژوهش كرده و در حقيقت همواره يكى از ديگرى بازگو كرده است...»
روايتى ديگر از مردمان و تمدن ايران
مى بينيد كه اگر آنچه را دكتر درخشانى مى گويد بپذيريم، اساساً پايه هاى تاريخ رسمى ايران - كه دهها سال، به روايت از اروپاييان، دركتابهاى درسى خود خوانده ايم- سست مى شود. در واقع، آنچه غربيان درباره كوچ اقوام آريايى از خارج از ايران به پهنه اين سرزمين مى گويند، به بسيارى از پرسش ها پاسخ قانع كننده اى نمى دهد. به روايت مدافعان فرضيه «كوچ آرياييان» آنان حداكثر دو هزار سال پيش از ميلاد مسيح به فلات ايران كوچ كرده اند و نخستين سلسله (سلسله ماد) را در ۷۰۰سال پيش از ميلاد بنيان گذاشته اند. اگر اين روايت را بپذيريم، آنگاه مى توان پرسيد.
۱. آيا پيش ازاين تاريخ پهنه ايران برهوت وخالى از سكنه بوده است ؟ پس آثار متعددى را كه در «سيلك» كاشان، «شهرسوخته» سيستان، اطراف جلگه «مرودشت» در فاصله كمى از شهر شوش، تپه يحيى (كرمان)، شهررى و ... پيداشده و دست كم به ۴۰۰۰سال پيش از ميلاد مربوط مى شود، چه كسانى پديد آورده اند؟
۲. مرسوم است كه در پاسخ چنين پرسشهايى گفته مى شود كه پيش از كوچ آرياييان به ايران، مردمان بومى ـ و ظاهراً غيرمتمدن ـ در اين پهنه زندگى مى كردند كه يابه دست آرياييها سركوب شدند و يا در قوم آريا به تحليل رفتند. اما آثارى كه مثلاً در سيلك پيدا شده، نشان مى دهد كه دست كم ۴۰۰۰سال پيش از ميلاد مردمانى در آنجا مى زيستند كه از پارچه بافى و ذوب فلزات و سفال سازى و به كار بردن انواع مهرها آگاه بودند. پس پيش از آريايى ها نيز تمدنى ـ يا تمدن هايى- در پهنه ايران وجود داشت. اما پاسخ دكتر درخشانى اساساً مطلب ديگرى است. او معتقد است كه تاريخ تمدن ايران با سلسله هاى ماد و هخامنشى آغاز نمى شود و آريايى ها نه تنها از ديرزمان در فلات ايران مى زيسته اند، بلكه از ايران است كه به همه سرزمين هاى نزديك و دور كوچ كرده اند و تمدن را نيز با خود برده اند. دكتر درخشانى مى گويد: «در دوران يخبندان، بخشهاى بزرگى از فلات ايران به سبب سرماى زياد، زيستگاه مناسبى براى زندگى آدمى نبود و از اين رو، تراكم جمعيت در اين پهنه بسيار كم بود. در آن دوران به سبب پايين بودن سطح آب درياهاى آزاد، خليج فارس تا تنگه هرمز خشك بود و دره اى پهناور را تشكيل مى داد. رودى بزرگ كه از پيوستن دجله، فرات و كارون به وجود مى آيد، يعنى همان اروندرود، از كف اين دره پهناور مى گذشت و به درياى عمان مى ريخت. در آن پهنه و در كرانه هاى اروندرود، هوا گرم بود و در راستاى شمال آن، دماى هوا بتدريج سردتر مى شد، تا آستانه فلات ايران كه هواى سرد و يخبندان آغاز مى شد. بدين ترتيب دره پهناورى كه پس از اينها خليج فارس شد، زيستگاه مناسبى براى آدميان بود كه در شمال تا آستانه فلات ايران و در جنوب تا صحراى عربستان مى رسيد. درازاى اين زيستگاه كه در پايان دوران يخبندان، از جنوب ميانرودان تا تنگه هرمز مى رسيد، با افزايش دماى هوا و بالا رفتن سطح آب درياها و نيز پيشروى آب در خليج فارس، گام به گام كاهش مى يابد. به همين ترتيب دامنه زيستگاه آدميان نيز پسروى مى كند. بخشى از آنان به سوى شمال كوچيده به فلات ايران وارد مى شوند. در فلات ايران نيز در پى آب شدن يخ و برف كوه ها، درياچه هاى پهناورى به وجود مى آيد و تمدنهاى كهن ايرانى در كنار اين درياچه ها بنيادگذارى مى شوند. بخش ديگرى از كوچندگان از زيستگاه آغازين خود، يعنى دره پهناور خليج فارس، به ميانرودان رفته، در كنار كرانه هاى رودهاى دجله وفرات، تمدنهاى كهن آن پهنه را بنياد مى گذارند. [حدود ۵۵۰۰ تا۳۵۰۰ قبل از ميلاد]. سومريان تازه از سال ۳۵۰۰قبل از ميلاد وارد ميانرودان شدند. شواهد نگارگرى از ميانرودان بردرستى اين ديدگاه گواهى مى دهند، زيرا در اين گونه نگاره ها همواره ويژگى هاى قومى آريايى ديده مى شود، نه سومرى... مى دانيم كه همزمان، تمدنهاى بزرگ ايرانى، همچون «يانيك تپه» (از ۶۰۰۰پيش از ميلاد) و «سيلك» كاشان (از حدود ۵۷۰۰پيش از ميلاد) در فلات ايران بنيادگذارى شده است... كهن ترين زيستگاه آرياييان، يا به سخن ديگر، خاستگاه آنان، جايى جز فلات ايران و پيش از آن در خليج فارس نمى تواند بوده باشد.»
در آغاز «گزارشهاى خاورميانه»، اين بحث را از آن رو آورديم كه خوانندگان گرامى اين مقالات با جديدترين نظرياتى كه درباره تمدنهاى باستانى منطقه خاورميانه - و از جمله ايران - ارائه شده است، آشنا شوند و آنچه را در كتابهاى مرسوم تاريخ آمده است، آخرين حجت و برهان نشمارند و با نگاه تازه اى به سرزمين خود و تاريخ باستانى آن بنگرند، باشد كه از اين رهگذر، چهره پنهان حقيقت روشن تر شود و تاريخ آينه اى راستگو گردد. تاريخ خاورميانه و تاريخ تمدن ايرانى را از نو بايد نوشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

 آنجایی که جستار پیشین که پیرامون همین موضوع بود بدست نورچشمی ها با فحش و ناسزا و نوشته های نا مربوط به بیراهه و تباهی کشیده شد(از سوی گرداننده هیچ برخوردی انجام نشد), ناچاریم در یک جستار تازه کار را دنبال کنیم.


مهاجرت‌هاي آرياييان و چگونگي آب‌وهوا و درياهاي باستاني ايران
ابراز ترديد در فرضيه­ي اثبات نشده­ي مهاجرت آرياييان از سرزمين­هاي شمالي


این نگره از سوی دکتر جهانشاه درخشانی استاد تاریخ در آلمان به زبان آلمانی و انگلیسی نیز ترجمه شده. همچنین میتوان به کتاب مهاجرت آریایی ها از استوره شناس بزرگ ایرانی دکتر جنیدی اشاره نمود.

بيشتر منابع تاريخي، مردمان امروزه ايران را بازماندگان آريايياني مي‌دانند كه از سرزمين‌هاي دوردستِ شمالي به سوي جنوب و سرزمين فعلي ايران كوچ كرده‌اند و مردمان بومي و تمدن‌هاي اين سرزمين را از بين برده و خود جايگزين آنان شده‌اند.
تاريخ اين مهاجرت‌ها با اختلاف‌هاي زياد در دامنه وسيعي از حدود 3000 سال تا 5000 سال پيش؛ و خاستگاه اوليه اين مهاجرت‌ها نيز با اختلاف‌هايي زيادتر، در گستره وسيعي از غرب و شمال و مركز اروپا تا شرق آسيا، حوزه درياي بالتيك، شبه‌جزيره اسكانديناوي، دشت‌هاي شمال آسياي ميانه و قفقاز، سيبري و حتي قطب شمال ذكر شده است. دامنه وسيع اين اختلاف‌ها، خود نشان‌دهنده سستي نظريه‌ها و كمبود دلايل و برهان‌هاي اقامه شده براي آن است.

اغلب متون تاريخيِ معاصر، اين خاستگاه‌ها و اين مهاجرت بزرگ را تنها با چند جمله و عبارت كوتاه و مبهم و غير دقيق به پايان رسانده‌ و اين مبادي مهاجرت را دقيقاً معرفي نكرده و آنرا بطور كامل و كافي مورد بحث و تحليل قرار نداده‌اند. در اين متون اغلب به رسم نقشه‌اي با چند فلش بـزرگ اكتفا شده است كه از اقصي نقاط سيبـري و از چپ و راست درياي مازندران به ميانه ايران زمين كشيده شده است.

از آنجا كه مي‌دانيم مهاجرت‌هاي انساني و جابجايي تمدن‌ها در طول تاريخ همواره به دليل دستيابي به «شرايط بهتر براي زندگي» بوده است، در دوران باستان اين «شرايط بهتر» بويژه عبارت از آب فراوان‌تر و خاك حاصلخيزتر بوده است. اگر چنانچه بتوانيم دلايلي براي اين گمان فراهم سازيم كه در روزگار باستان ويژگي‌هاي آب‌وهوايي و چشم‌انداز طبيعي در فلات ايران مناسب‌تر از روزگار فعلي بوده است؛ و از سوي ديگر مشخص شود كه خصوصيات آب‌وهوايي در سرزمين‌هاي شمالي ايران نامناسبتر از امروز و حتي روزگار باستان بوده است؛ مي‌توانيم مهاجـرت بـزرگ آريـاييـان به ايـران امروزي را با ترديد مواجه كنيم و حتي احتمال مهاجرت‌هايي از ايران به نقاط ديگر جهان را مطرح سازيم.

از آنجا كه رشد و ازدياد جمعيت همواره در زيست‌بوم‌هاي مناسب و سازگار با انسان رخ داده است، بعيد به نظر مي‌رسد كه جوامع كهن، سرزمينِ با اقليم مناسب و معتدل ايران را ناديده گرفته و در سرزمين‌هاي هميشه سرد و يخبندان سيبري، روزگار بسر برده و پس از آن متوجه ايران شده باشند. و همچنين مي‌دانيم كه در تحقيقات ميداني‌ نيز سكونتگاه‌هايي نيز در آن مناطق پيدا نشده است.

ما در اين گفتار به اين فرضيه خواهيم پرداخت كه ايرانيان يا آرياييان «به ايـران» كوچ نكردند، بلكه اين آرياييان از جملة همان مردمان بوميِ ساكن در ايرا