بنام خداوند جان و خرد

در زیر تعداد دیگری از واژه های انگلیسی که هم ریشه با زبان اوستایی و فارسی باستان هستند ذکر میشود. درسمت چپ واژه انگلیسی و در سمت راست واژه اوستایی معادل آن آمده است:

میانه، متوسطmedium : maidi) ) گاو(cow : gāw)  دانستن ( wit,witness : vid)


سوم (third : thrita ) دزدی کردن (thieve : tevi ) تشنه (thirsty : tershna )

پردیس (paradise : paradaesa) پهلو، کنار(para : para ) گاز گرفتن (gnaw : ghana )

سپس (then : athan ) آنجا (there : athra )

نگهبانی، پاسداری (patrol : pathra) رفتن (go : ga)  بالای ( on : ana )
مرگ و میر، مردار(mortāl : mereta)  آگاه ( wise : vista)
چراگاه (pasture : vāstrā) رویش، نمو(growth : urutha)
بد (bad : vat) ناو، کشتی بزرگ جنگی (nāvy : nāvya)
تب مالاریا (tap : tapa)  آبیاری کردن (irrigate : arikhti)
کشیدن (carry : karish) خزیدن (creep : khrap)
نشان، علامت ( mārk : mahrka) ایستادن ( stand : stāt) ایست کردن ( stay : sta)

رگ، پی ( sinew : sna) ابرو (brow,eyebrow : brvat) گوشه (corner : karana)
بها، ارزش (price : pereska) نیست ( not : navat) ترسناک، هولناک ( drāmātic : dramna)
جاسوسی کردن (spy : spas) لباس، جامه (vest : vastra) راست (ortho : ereta)
کالبد(corpse : kehrpa) نخستین (first : fraeshta) جوان ( young : yuvan) نه ( no : na)  
ناف (nāvel : nāf) پا ( foot,poda : pada) خوردن ( eat : ad )

بودن (be : bi,bu)  سرزمین (country : kant)  پر(full : puiri) مقدس (saint : spanta)
سگ آبی ( beaver : bavri) خرچنگ ((crab : kahrpu
نرم کردن، در زبان پهلوی سفتن (soft : sifat) آرزو کردن (wish : ish)


تبدیل حرف س هند و اروپایی به خ  در زبان اوستایی:


شیرین (sweet : khvaiti) خواندن  صدا کردن ( sound : khvand)
خواهر ( اوستایی : khvānghar ، سانسکریت : svāsar، انگلیسی باستان : seoser، انگلیسی کنونی :sister )

ستاره (star : akhtar ).


ریشه واژه زن در چند گویش کنونی و زبانهای اروپایی:


در فارسی: زن zan    در مازندرانی: زنا  zena    در گیلکی: زنای zenai    در کاشانی: جن  jen    
در لکی: ژن jhan      در طالشی: ژنی jheni      در کردی: ژنی jheni
در اوستایی: جنی jeni     در روسی: ژنی jheni    در لاتین: ژنی jheni

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1391ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

آیا می‌دانستید برخی‌ها واژه‌های زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی می‌دانند؟
آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سوس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسیاری از واژه‌های دیگر.

▪ آیا می‌دانستید که بسیاری از واژه‌های عربی در زبان فارسی در واقع عربی نیستند و اعراب آن‌ها را به معنایی که خود می‌دانند در نمی‌یابند؟ این واژه‌ها را ساختگی (جعلی) می‌نامند و
بیشترشان ساختهٔ ترکان عثمانی است. از آن زمره‌اند:
ابتدایی (عرب می‌گوید: بدائی)، انقلاب (عرب می‌گوید: ثوره)، تجاوز (اعتداء)، تولید (انتاج)، تمدن (مدنیه)، جامعه (مجتمع)، جمعیت (سکان)، خجالت (حیا)، دخالت (مداخله)، مثبت (وضعی)، مسری (ساری)، مصرف (استهلاک)، مذاکره (مفاوضه)، ملت (شَعَب)، ملی (قومی)، ملیت (الجنسیه) و بسیاری از واژه‌های دیگر.

بسیاری از واژه‌های عربی در زبان فارسی را نیز اعراب در زبان خود به معنی دیگری می‌فهمند، از آن زمره‌اند:

رقیب (عرب می‌فهمد: نگهبان)، شمایل (عرب می‌فهمد: طبع‌ها)، غرور (فریفتن)، لحیم (پرگوشت)، نفر (مردم)، وجه (چهره) و بسیاری از واژه‌های دیگر.

آیا می‌دانستید که ما بسیاری از واژه‌های فارسی‌مان را به عربی و یا به فرنگی واگویی (تلفظ) می‌کنیم؟ این واژه‌های فارسی را یا اعراب از ما گرفته و عربی (معرب) کرده‌اند و دوباره به ما پس داده‌اند و یا از زبان‌های فرنگی، که این واژها را به طریقی از خود ما گرفته‌اند، دوباره به ما داده‌اند و از آن زمره‌اند:
ـ از عربی:
فارسی (که پارسی بوده است)، خندق (که کندک بوده است)، دهقان (دهگان)، سُماق (سماک)، صندل (چندل)، فیل (پیل)، شطرنج (شتررنگ)، غربال (گربال)، یاقوت (یاکند)، طاس (تاس)، طراز (تراز)، نارنجی (نارنگی)، سفید (سپید)، قلعه (کلات)، خنجر (خون گر)، صلیب (چلیپا) و بسیاری از واژه‌های دیگر.
ـ از روسی:
استکان: این واژه در اصل همان «دوستگانی» فارسی است که در فارسی قدیم به معنای جام شراب بزرگ و یا نوشیدن شراب از یک جام به افتخار دوست بوده است که از سدهٔ ١۶ میلادی از راه زبان‌ ترکی وارد زبان روسی شده و به شکل استکان درآمده است و اکنون در واژه‌نامه‌های فارسی آن را وام‌واژه‌ای روسی می‌دانند.
سارافون: این واژه در اصل «سراپا» ی فارسی بوده است که از راه زبان ترکی وارد زبان روسی شده و واگویی آن عوض شده است. اکنون سارافون به نوعی جامهٔ ملی زنانهٔ روسی گفته می‌شود که بلند و بدون آستین است.
پیژامه: همان « پای‌جامه» فارسی است که اکنون در زبان‌های انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و روسی pyjama نوشته شده و به کار می‌رود و آن‌ها مدعی وام دادن آن به ما هستند.

واژه‌های فراوانی در زبان‌های عربی، ترکی، روسی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی نیز فارسی است و بسیاری از فارسی زبانان آن را نمی‌دانند. از آن جمله‌اند:

ـ کیوسک که از کوشک فارسی به معنی ساختمان بلند گرفته شده است و در تقریباً همهٔ زبان‌های اروپایی هست.
ـ شغال که در روسی shakal، در فرانسوی chakal، در انگلیسی jackal و در آلمانیSchakal نوشته می‌شود.
ـ کاروان که در روسی karavan، در فرانسوی caravane، در انگلیسی caravan و در آلمانی Karawane نوشته می‌شود.
ـ کاروانسرا که در روسی karvansarai، در فرانسوی caravanserail، در انگلیسی caravanserai و در آلمانیkarawanserei نوشته می‌شود.
ـ پردیس به معنی بهشت که در فرانسوی paradis، در انگلیسی paradise و در آلمانی Paradies نوشته می‌شود.
ـ مشک که در فرانسوی musc، در انگلیسی musk و در آلمانی Moschus نوشته می‌شود.
ـ شربت که در فرانسوی sorbet، در انگلیسی sherbet و در آلمانی Sorbet نوشته می‌شود.
ـ بخشش که در انگلیسی baksheesh و در آلمانی Bakschisch نوشته می‌شود و در این زبان‌ها معنی رشوه هم می‌دهد.
ـ لشکر که در فرانسوی و انگلیسی lascar نوشته می‌شود و در این زبان‌ها به معنی ملوان هندی نیز هست.
ـ خاکی به معنی رنگ خاکی که در زبان‌های انگلیسی و آلمانی khaki نوشته می‌شود.
ـ کیمیا به معنی علم شیمی که در فرانسوی، در انگلیسی و در آلمانی نوشته می‌شود.
ـ ستاره که در فرانسوی astre در انگلیسی star و در آلمانی Stern نوشته می‌شود. Esther نیز که نام زن در این کشورهاست به همان معنی ستاره است.

برخی دیگر از نام‌های زنان در این کشور‌ها نیز فارسی است، مانند:

ـ Roxane که از واژهٔ فارسی رخشان به معنی درخشنده است و در فارسی نیز به همین معنی برای نام زنان روشنک وجود دارد.
ـ Jasmine که از واژهٔ فارسی یاسمن و نام گلی است.
ـ Lila که از واژهٔ فارسی لِیلاک به معنی یاس بنفش رنگ است.
ـ Ava که از واژهٔ فارسی آوا به معنی صدا یا آب است. مانند آوا گاردنر.
ـ واژه‌های فارسی موجود در زبان‌های عربی، ترکی و روسی را به دلیل فراوانی جداگانه خواهیم آورد.

▪ آیا می‌دانستید که این عادت امروز ایرانیان که در جملات نهی‌کنندهٔ خود «ن» نفی را به جای «م» نهی به کار می‌برند از دیدگاه دستور زبان فارسی نادرست است؟

امروز ایرانیان هنگامی که می‌خواهند کسی را از کاری نهی کنند، به جای آن که مثلا بگویند: مکن! یا مگو! (یعنی به جای کاربرد م نهی) به نادرستی می‌گویند: نکن! یا نگو! (یعنی ن نفی را به جای م نهی به کار می‌برند).
در فارسی، درست آن است که برای نهی کردن از چیزی، از م نهی استفاده شود، یعنی مثلاً باید گفت: مترس!، میازار!، مده!، مبادا! (نه نترس!، نیازار!، نده!، نبادا!) و تنها برای نفی کردن (یعنی منفی کردن فعلی) ن نفی به کار رود، مانند: من گفتهٔ او را باور نمی‌کنم، چند روزی است که رامین را ندیده‌ام. او در این باره چیزی نگفت.

▪ آیا می‌دانستید که اصل و نسب برخی از واژه‌ها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژ‌ه‌ها عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شدهٔ آن وارد زبان عامهٔ ما شده است؟ به نمونه‌های زیر توجه کنید:

ـ هشلهف: مردم برای بیان این نظر که واگفت (تلفظ) برخی از واژه‌ها یا عبارات از یک زبان بیگانه تا چه اندازه می‌تواند نازیبا و نچسب باشد، جملهٔ انگلیسی I shall have (به معنی من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگویند ببینید واگویی این عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون دیگر این واژهٔ مسخره آمیز را برای هر واژهٔ عبارت نچسب و نامفهوم دیگر نیز (چه فارسی و چه بیگانه) به کار می‌برند.
ـ چُسان فُسان: از واژهٔ روسی Cossani Fossani به معنی آرایش شده و شیک پوشیده گرفته شده است.
ـ زِ پرتی: واژهٔ روسی Zeperti به معنی زتدانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاق‌های روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان می‌افتاد دیگران می‌گفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بار کسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است.
ـ شِر و وِر: از واژهٔ فرانسوی Charivari به معنی همهمه، هیاهو و سرو صدا گرفته شده است.
ـ فاستونی: پارچه ای است که نخستین بار در شهر باستون Boston در امریکا بافته شده است و بوستونی می‌گفته‌اند.
ـ اسکناس: از واژهٔ روسی Assignatsia که خود از واژهٔ فرانسوی Assignat به معنی برگهٔ دارای ضمانت گرفته شده است.
ـ فکسنی: از واژهٔ روسی Fkussni به معنی بامزه گرفته شده است و به کنایه و واژگونه به معنی بیخود و مزخرف به کار برده شده است.
ـ نخاله: یادگار سربازخانه‌های قزاق‌های روسی در ایران است که به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ می‌گفتند Nakhal و مردم از آن برای اشاره به چیز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1391ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زبان، باز گوکننده ی هویت انسان و جامعه ی منوط به وی است.
مناسبات اجتماعی،فرهنگی وسیاسی انسان که به گونه ی همه ای این ها بر می گردد به هویت وی، در بستر زبان شکل می گیرد و در فرآیند نوشتار ویا گفتار، می توان- تاحدی- به درک این هویت دست یافت.
بی تردید، درک هویت انسان بر بنیاد روش شناخت شناسی، تنها در حوزه ی هویت تاریخی و فرهنگی وی شکل نمی گیرد، بلکه حوزه های دیگرهویت مانند: هویت سیاسی،هویت روانشناختی، هویت فلسفی و...از موارد یست که از طریق زبان به درک نسبی از هویت انسان کمک می کنند.

رابطه ی زبان و هویت:
همان گونه که در بحث نخست اشاره شد، شناخت هویت انسان توسط زبان، یکی از روش های مهم برای شناخت نسبی از هویت وی است (چه این شناخت در زمینه ی فرهنگی باشد وچه در زمینه های تاریخی، سیاسی، فلسفی وغیره).
شکل گیری روند رابطه ی زبان با هویت، مساوی به شناخت نسبی ازخود هویت است که در زمینه های مختلف به لحاظ معرفت شناسی درک ما را از هویت انسان پدید می آورد.

زبان در فرآیند باز گویی هویت :

زبان در فرآیند باز گویی هویت به دو شیوه عمل می کند: اول به شیوه ی گفتاری ( زبان گفتار)و دوم به شیوه ی نوشتاری ( زبان نوشتار ).
در زبان گفتار آن چه از زبان گوینده شنیده می شود، بازگویی هویت انسان در مرحله یی از شناخت است ؛ یعنی از طریق زبان گفتار درک ما از هویت پدید می آید و شناخت ما از هویت انسان شکل می گیرد. گاهی هم امکان دارد درک و شناخت ما از زبان گفتار، درک و شناخت صوری – و نه ماهوی یا باطنی- از هویت باشد؛ اما به هر حال چیزی که دروند زبان گفتار شکل می یابد، درک فردی ما از هویت انسان در فرآیند بازگویی این هویت است.

با مثال ساده یی می خواهم این بحث را جدی تر دنبال کنم : زبان گفتار، افزون بر این که بازگو کننده ی هویت انسان در زمینه های متعدداست، مقایسه یی برای درک کژی ها و نا درستی های گوینده نیز محسوب می شود، یا به زبان روشن تر "عیب و هنر" گوینده را به لحاظ ظرفیت فردی در هنگام گفتار نیز می رساند ؛ یعنی این که :
"تامرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد"
که بدون تردید درک همین عیب و هنر در هنگام گفتار (زبان گفتاری) به نحوی باز گو کننده ی بخشی از هویت گوینده است که به شناخت بریده یی از هویت انسان ( چه صوری وچه درونی) می انجامد؛ اما زمینه ی تعمیم زبان در فرآیند باز گویی هویت در شیوه ی دوم (زبان نوشتار) برای درک از هویت انسان گسترده تر است ؛ زیرا مطالعه ی زبان نوشتار به گونه ی ژرف، فرصت بیشتری را برای شناخت از هویت انسان در زمینه های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، تاریخی، فلسفی و موارد دیگر فراهم می سازد.
زبان نوشتار افزون براینکه بازگوکننده ی نوعی هویت ادبی انسان است ؛ درک ما را از روش فکری و هویت فلسفی انسان نیز تقویت می بخشد. هنگامی که مثنوی مولانا را به زبان نوشتار می خوانیم ؛ تصوری از هویت فلسفی، تاریخی، سیاسی، اجتماعی انسان آن روزگار که به زبان مولانا سخن می گوید، در ذهن ما نقش می بندد ؛ شایدهم شکل گیری روند این تصور در ذهن همه ای ما یکسان و همانند نباشد و بربنیاد روشن هر مونتیکی از متن، هرفردی درک چند گانه وچندگونه یی از آن داشته باشد ؛ اما چیزی که در فرآیند خواندن زبان نوشتار از آن دستیاب ما می شود،درک ویژه به مدد تصور برای شناخت از هویت انسان است.باتوجه به این فرضیه در برخورد با مثنوی شاید به دوروش از شناسایی هویت نایل آییم : یکی درک هویت نسبی از مولانا و دیگر شناخت هویت نسبی انسانی که به گونه یی مولانا به ما نشان می دهد ؛ اما به هرحال در هر دو روش شناخت، سرانجام با مطالعه ی زبان نوشتار، به شناخت هویت انسان از طریق زبان می رسیم.

انگیزه های فلسفی زبان و هویت:
زبان، همان گونه که بازگو کننده ی هویت های فرهنگی، تاریخی، سیاسی و...انسان است، ابزاری برای درک هویت فلسفی انسان نیز پنداشته شده ؛ زیرا به مدد زبان است که بزرگترین و مهم ترین دغدغه ها و آرای فلسفی در هنگام گفتار و نوشتار ارایه می شوند.
زبان در حوزه ی دریافت فلسفی ظرفیست که مظروف آن هویت فلسفی است ؛ یعنی در روند رابطه ی زبان با هویت، بسیاری (ونه کل) از تصورات و اندیشه های فلسفی انسان از طریق زبان شکل می یابد و سپس هویت فلسفی او را می سازد.
کلیت انگاری این مساله در بستر زبان با توجه به مقوله ی نسبیت گرایی به خاطری قابل رد است که در برخی از موارد، زبان به حیث ابزار یا ظرف فلسفی، توانایی برتابیدن و ارایه همه ای مفکوره ها را ندارد و بسا مواردی به لحاظ فلسفی وجود دارد که زبان از بازگویی آن در چارچوب هنجاری خودش قاصر است و بازنمایی آن در شکل زبان به عنوان هویت فلسفی انسان، با دشواری و نا گزیری ها همراه است.
چیزی که در پایان این بحث می توان به آن اشاره کرد، درک نسبی هویت انسان از طریق زبان است؛زیرا زبان باز نمود زمینه های متعدد هویت انسان برای شناخت بیشتر ازوی است و روشی است که بدون مطلق انگاری کمک مان می کند تا به گونه ی نسبی درک خود را از انسان و هویت وابسته به او، گسترش بدهیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1391ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زبان پارسی از جمله زبانهای صرف هند و اروپایی است که شامل بزرگترین و مهمترین زبانهای ملت های متمدن جهان امروز است که مردم افغانستان، پاکستان، ایران، تاجکستان و بعضی از زبانهای نیم قاره هند نیز شامل آنست.

در مورد این زبان فرضیه ای است که بنام «هند اروپایی» یا «هندو ژرمانی» یاد شده است که این خانواده شامل تمام زبانهای اروپایی و اسیایی و امریکایی ، روسی لتوانیایی دنمارکی ، سؤیدی نروژی ، هلندی و بسیاری از زبانهای دیگر را شامل میگردد. اما بخاطر اینکه بحث ما در خصوص انواع زبانها بدرازا نکشد از معلومات در باره سایر زبان ها که به خانواده زبان فارسی پیوند ندارند از قبیل چینایی ، ژاپونی و فنلندی صرف نظر میکنیم.

زبانهای باستانی ایرانی (اریائی)

از شعبه مهم خانواده هندو اروپائی یک گروه آریائی یا هندو ایرانی است کلمه (آری) لفظی است که از دیر ترین زمان نیاکان دو قوم ایرانی و هندی به نژاد خود میگفتند. در هندی باستان این نام به کسانی اطلاق میشد که به زبان سنسگرت گفتگو میکردند اما در سرزمینهای خراسان (ایران) از اوایل هزاره نخستین پیش از میلاد طوایفی که به یکی از زبانهای هند و آروپائی سخن میگفتند در این سر زمین جای گزین شدند . این مردمان خود را (آریا) arya میخواندند که نام ایشان سپس به جایگاه و کشور شان اطلاق شد و آن را «اران» نامیدند که ایران همان سرزمین آریائیانی میباشند که بعد از فتوحات و گسترش اسلام در این منطقه قسمت غربی آن بنام فارس و بخش شرقی آن بنام خراسان مسمّی گردید و ما زمانیکه از ایران صحبت میکنیم در حقیقت سرزمینی را در نظر داریم که شامل فارس و خراسان میگردد و اقوامیکه در قدیم به این نژاد موصوف بودند عبارت اند از اقوام «سکائی»، سَرمَتی ،، آلانی ،وچند طایفۀ بیابانگرد اسیای مرکزی را نیز باید از نژاد آریائی شمرد زیرا که بازماندگان ایشان در آسیای مرکزی (در ختن و تومشوق) و در قفقاز (آسی ها)به زبانهای آریایی سخن میگفتند و میگویند نامهای خاص سکائیان و ساری بی گمان ایرانی است ، و کلمه (آلانی)که نام نیاکان قوم آسی است با لفظ کهن (اریان) ارتباط دارد . وشعبه دیگری از این نژاد که سغدیان و پارتیان میباشند دارای ادبیات شفاهی بوده اند.که در دوره های بعدی دارای ادبیات پر باری بوده اند .. همچنین طوائف دیگری از آریائیان که بنام باخترانیانBactarians و بعضی طوایف دیگر که شاید ایرانی زبان بوده باشند و سنگنوشته آشوکا مکشوف در قندهار خطاب به ایشان است . اما از زبان باستان این اقوام نشانی باقی نمانده است.

با آنهم علمای زبان شناسی اسناد و مدارکی که در طی تاریخ دراز زبانهای ایرانی یا آرین در دست است که از نگاه زبانشناسی تاریخی بسیار گرانبها است ، زیرا که چگونگی تحول و تکامل یکی از زبانهای هند وآروپائی را از مقایسه و تطبیق آنها در مراحل مختلف که عبارت از دوره باستان؛دوره میانه؛دوره جدید است شناخت و تفکیک کرد.

اصطلاح دوره جدید به زبانها و گویشهای اطلاق میشود که از آغاز دوره اسلامی تا کنون در سرزمین پهناور خراسان رواج داشته و در گفتار و نوشتار بین مردم این سامان مروج بوده است.

این تقسیم بندی که از مطالعه چگونگی زبانهای هندو اروپایی (مادر زبانها)بدست آمده در تاریخ تحول زبانهای دیگر منسوب به هند و اروپائی ، و حتی بعضی از خانواده های دیگر زبانهای جهان نیز مورد استفاده قرار گرفته است .

شاهنشهی ماد اولین امپراتوری در فارس بوده است که نظر به تذکرات هریدوت مؤرخ یونانی از آن اطلاع داریم.و هیچ آثار نوشتاری ای از این قوم بدست نیامده است.

«دیون» یکی دیگر از تاریخ نویسان یونانی می نویسد که در نیمه اول قرن ششم پیش از میلاد شاعرانی در دربار شاهان مادی بوده اند که موضوع شعر های خود را از روایات ملی اقتباس میکردندکه چندین داستان و افسانه از دوره مادها در نوشته های مورخان یونانی نقل شده که از روی آن به رواج داستانهای در بین ماد ها پی برده میتوانیم . [1] اگر این گفته دیون درست باشد فرضیه هریدوت باید منسوخ گردد چرا که در نوشته دیون بر خلاف هریدوت سخن از شاعرانی رفته است که در دربار ماد ها شعر و افسانه می سرودندکه شاید این اسناد بعداً مغشوش و یا مفقود گردیده باشد.

زبان مادی

در زمان هزاره اول پیش از میلاد قبل از انقراض ماد ها در سراسر این حوزه که رود های آمو دریا و سِر دریا ( رود جیحون و سیحون)است که مسکن آریائیان بود. در شمال این سرزمین نزدیک دریای ارال ولایت خوارزم قرار داشت که شاید جایگاه نخستین آئین زردشت بوده باشد. زیرا مرکز بزرگ سیاسی و مذهبی شمرده میشده است .که در جانب جنوب شرقی کشور سغد قرار داشت که در حدود سمر قند بود . از این سوی آمودریا سرزمین (بلخ) و مرو بود و کشور آریا (ولایت هرات) و دیگر ولایات باخترا ن از قبیل (جوزجان و فاریاب) شامل میباشد.

و از همین ناحیه بود که آریائیان به سوی غرب در ایران سرازیر شدند و دو امپراطوری ماد و پارس که در همسایگی کشور آشور بود مدنیت های بزرگی را بر پای کردند که در سال 610 ق م پادشاه ماد «هووخ شتر» با فرمانروایان بابل همدست شد و دولت آشور را منقرض کرد.

زبان هند و اروپایی

«زبانهای متعددی که رابطه خویشاوندی آنها با روش تطبیقی آشکار شده است و همه از اصل واحدی که «هند و اروپائی» خوانده شده منشعب شده اند . از قدیمی ترین زمان تا امروز وسیله بیان عالی ترین اندیشه ها و ابزار ارتباط ذهنی و بستر بزرگترین و متمدن ترین ملتهای جهان بوده است .»[2]

زبان سکائی

قسمیکه در جلد اول این کتاب در مورد خاستگاه آریائی ها و اولین کوچ نوردی آنها مفصلاً توضیحات دادیم در قسمت اصل و ریشه این قوم که به نژاد اریا می پیوندد معلومات ارائه شده است . جنانچه سکاها طوایف ایرانی بودند که قسمتی از ایشان در مشرق بحیره خزر و شمال مسکن سغدیان و پارتهاسکنی داشتندو قسمت دیگر آن در مغرب دریای خزر و دشتهای شمال دریای سیاه ساکن بودند. سکاهای غربی چندی بر دولت ماد غلبه کردند که در اخیر ماد ها بر آنان چیره شده و دولت شان را واژگون کردند. این سکاها در بین خود دارای تیره های علحیده بوده اند که هر یک آن به تیره خود می بالیدند و اکثراً این قوم گرائیها باعث جنگهای خونین و مهاجرتها در بین خود شان میگردید. خلاصه زندگی و سلطنت این دودمان همیشه با خون رقم خورده است . از جمله سکاهای «تیز خود» و سکاهای «آن سوی دریا»نام برده شده که هر کدام آن جایگاهی در ولایت های شاهنشهی هخامنشیان داشته است . زبان سکاهی باستان با زبان های پارسی و مادی درست یکسان نبوده اما چندان تفاوتی هم نداشته است و هوخوشتر پادشاه ماد با گروهی از جنگجویان سکائی که از اثر نفاق از منطقه شان رانده شده بودند به مادها پناه برده بودند که مورد عطوفت پادشاه ماد قرار گرفت تا اندازه ای این پادشاه با آنها به احترام رفتار میکرد که کودکان خود را بخاطر فرا گرفتن زبان به آنها سپرد. از این قوم در کتبه های آشوری و یونانی یاد شده است که بزرگترین سند تاریخی در مورد این قوم میباشد.و چنین فکر می شود که زبان« آسی » در قفقار بازمانده از از سکائی غربی باشدو زبان »ختنی » در شمال شرقی کاشغر بازمانده سکائی شرقی باشد. چنانچه استرابون جغرافیا نویس یونانی قرن اول میلادی به مشابهت فراوان و مادی و پارسی باستان اشاره کرده است .[3]

زبان پارسی باستان

زبان باستانی ایران از زبانهای منصرف است و دارای ریشه هند و آریایی میباشد که گهواره و منشاء بسیاری از السنه دنیا است و از این رو با زبانهای مهم عالم متمدن مانند سانسگرت ویونانی ، لاتنی و توتنی و اسکانداناوی و اسلاوی خویشاوند است. [4] و بخطریکه این مسآله روشن شده باشد از روش و ارتباط ریشه ای این زبان با سایر زبانها مثال می زنیم:

مویه گریه و زاری را گویند «سوگس» غمگساری را گویند و «موسوگی» زاری با نوا و ساز میباشد که عرب منش آن «موسیقی » و به زبانهای اروپائی «موسیک» (موزیک) میباشد؛«مهجیشت»(اعلحضرت) «مه جیشتا- مهژیشت در اوستا به آرش (اعلیحضرت) آمده و همین واژه است که به لاتین «مگیستا»، (ماژیستاس) نوشته شده و به زبانهای اروپایی بویژه با انگلیسی «مجستی»و به فرانسوی«ماژسته» مباشد

چنانچه ایران باستان و آسیای میانی را نویسندگان یونان باستان «آری آنا» و «آریا » نامند و از همین سبب است که دانشمندان در چهار صد سال قبل متفق به این بودند که: «آریائیها پیش از تاریخ از یکجائی آمدند»، چنین آورده اند که آرینها نیمی در ایران و در هند باختری (شمالی)و نیمی دیگر در اروپا می زیستند .(برخی از خردمندان گفته اند که «هیستوآر»(تاریخ)از واژه «ازتار» (از تاریکی) که معرب آن تاریخ شده است و در زبان انگلیسی «هیستوری»و در زبان پارسی بسان زبانهای اروپائیان واژه های «سالمه» (کالیندر) و( کلیز به پشتو) و «روزمه»)دئت)Date انگلیسی میباشد . [5]

از پارسی باستان جز شماره ای سنگ نبشته و خطوطی بر روی ظروف و آلات و سنگترازو ها و نگین ها اثری باقی نمانده و از تحقیق علمای زبان چنین بر می آید که در بیستون وشوش و الوند و آسیای صغیر واستخر و مصر بفرمان پادشاهان هخامنشی خط میخی به سنگ کنده شده که مشتمل است بنام پادشاهان و ذکر خاندان و شرح ممالک و فتوحات ؛ ستایش یزدان پاک و نفرین دروغ و نا پاکی ، که از همه مهمتر سنگ نبشته داریوش است که در بیستون میباشد که دارای چهارصد و بیست سطر دارای چهل و پنج حرف و هر حرف از سه تا پنج علامت میخی است که همگی تقریباً هفتاد و پنجهزار علامت می شود.[6]

همچنان داکتر پرویز ناتل خان لری نیز بر این مفهوم اذعان دارد که زبان پارسی باستان را تنها از روی همین نوشته های شاهانه که بر تنۀ کوهها یا لوحه های زرین و سیمین   که در اواخر قرن پنجم پیش از میلاد چندین نامه اداری بزبان آرامی بر روی چرم بدست آمده که به شهربان پارسی بنام آرشام مربوط است . در این کشفیات لغات مقتبس از پارسی با ترجمه لفظی آنها دیده میشود که بزبان و خط آرامی با مرکب بالای چرم یا پاپیروس نوشته شده است و اینها به علاوه نوشته جات فوق الذکر است که در تخت جمشید کشف و خوانده شده که داکتر ناتل خانلری تعداد آنها را نزدیک به سی هزار ذکر کرده که بخط عیلامی بر روی لوحه های گلی نوشته شده است .[7]

آثار باز مانده از پارسی باستان

مفصل ترین و مهم ترین آثار بازمانده زبان فارسی باستان از زمان داریوش اول است که بیشتر بدو متن بابلی و اعلامی همراه است. از پیشینیان داریوش پنج نوشته کوتاه ماند است به شرح زیر:

از اریارمن نیای بزرگ داریوش اول ، بر لوحه زرین ناقصی که در همدان بدست آمده است. این لوحه دو سطر بزبان پارسی باستان است . هیچ نشانه ای دلالت نمیکند بر اینکه در قسمت های از میان رفته متن بابلی و اعلامی نیز وجود داشته است.

از آرشام نیای داریوش اول ، لوحه زرینی که در سه قطعه یافت شده و تنها گوشه راست پائین آن از بین رفته است . این لوحه نیز در همدان بدست آمده چهار ده سطر به زبان پارسی باستان است .

از کوروش بزرگ سنگ نبشته که پنج بار یا بیشتر روی ستونها و بدنه های کاخ شاهی در پاسارگاد تکرار شده است و شامل دو سطر به پارسی باستان است.

از کوروش بزرگ در پاسارگاد ،چند پاره کوچک از یک نوشته سه زبانی که لااقل شش سطر به پارسی باستا ن و چهار سطر به هر یک از زبانهای بابلی و آشوری را شامل بوده و بالای نقش شهنشاه در سر در قرار داشته است

از کوروش بزرگ در پاسارگاد نوشته ای به سه زبان هر کدام یک سطر ، روی لباس بر جسته شاه بر جرز های کاخ، که متن پارسی باستان اکنون یکسره محو شده است.  ولی در قسمت دو نوشته فوق ابهاماتی وجود دارد که گویا در زمان اردشیر هخامنشی پس از قیام برادرش کوروش کوچک بخاطر گرفتن و تصاحب تاج و تخت جعل شده باشدتا از این طریق تاج و تخت را برای فرزندان داریوش بزرگ و جانشینان آن ثابت کند.[8]

بر علاوه اینها یک تعداد آثار ارزش مند دیگر در همدان، تخت جمشید از اردشیر اول ، در شوش از داریوش دوم، در تخت جمشید از اردشیر سوم با سنگها و مهر هایی که هر یک به سه زبان پارسی باستان ، ارامی و اعلامی بدست آمده که از تفسیر آن صرف نظر کردیم.

زبان اوستائی

اوستائی یعنی کتابهایی که آئین زردشتیان به این زبان نوشته شده است . ولی معلوم نیست کسانیکه به این زبان گفتگو میکردند آنرا چه می نامیدند. هم درست معلوم نیست که در چه ناحیۀ از سرزمین پهناور ایران یا آریانها بکار میرفته است . قسمیکه در متن های اوستا آمده است میهن اصلی این نژاد به لفظ ««آریّنَ وَاِجَ» ذکر شده و گروهی از محققین این کشور را با ولایت خوارزم که نام آن نیز در آن کتاب آمده است یکی میدانند. سرزمین های «اَرینَ وَ اِجَ» در اوستا مشخص نیست ولی ویل دورانت مؤرخ امریکایی در کتاب مشرق زمین گهواره تمدن بنام آریایی ویجه یعنی سرزمینیکه خاصتگاه این نژاد بوده است نام می برد. و از روایات یونانی چنین بر می آید که این سرزمینها میان سِر دریا و آمو دریا یعنی بلخ وسمر قند و هرات در شرق فلات ایران باشدو.چنانچه در قرن های ششم و هشتم قبل از میلاد یک خاندان شاهی که منشاِ زابلی سیستانی داشته است بنام «کوی» خوانده میشده که آخرین کَوی آن در اوستا که بخاندان «اسپه» تعلق میگیرد «ویشتاسب» است که زردشت او را به آئین خود خواند که شاهنامه فردوسی و اکثر خسرو نامه ها به تفصیل در آنها ذکر شده است که بعداً به آن می آئیم.

از این قرار بر اساس روایات زردشتی ساسانی زمان زندگی زردشت را بین سالهای 553تا650 یا551-628یا 541-618ق.م.حساب کرده اند . ( در جلد اول این پژوهش [باز شناسی افغانستان] به عنوان زردشت مراجعه شود.)

اوستای کنونی باقی مانده مجموعۀ از متون دینی است که به زبان اوستائی که در دوره ساسانی ها گرد آوری و تدوین شده بنام «گاتا ها »یاد میگردد. ولی بعداً زبان ولایت «اَرین وَاِجَ» در قرن سوم میلادی از رواج افتاده و تنها مؤبدان زردشتی آن را بعنوان زبان دینی بکار می بردند. بنا بر روایات پهلوی (دینکرت ) کتاب اوستا که معرب آن مجوسی است در روی چرم گاو نوشته شده بود که توسط اسکندر سوزانیده شده و سپس توسط یکی از شاهان اشکانی که بلاش نام داشته است از نو گرد آوری شده که این روایات شفاهی میباشد. که بعداً در زمان اردشیر ساسانی بار دیگر این متون تصحیح و تنقح و بصورت قطعی ثبت گردید.

متن اوستائی که مروج و معروف است به خط دقیق خاصی در قرن ششم م.ساخته و وضع شده است . این کتاب در زمان استیلای اعراب بر فارس یک قسمت آن سوزانده شده و از دینکرد در قرن نهم میلادی /سوم هجری 3/1 آن موجود میباشد که این موضوع در جلد دوم این اثر[باز شناسی افغانستان] در بحث های کلامی خلفای عباسی با مجوسان و ملل و نحل به تفصیل آمده است (به جلد دوم خلافت عباسیان مراجعه شود)

اوستای کنونی بر پنج قسمت یا بخش تقسیم شده است کهیسنا که بمعنی پرستش و نیایش و کلاً به جشن (صورت کنونی یَسن) است اطلاق میشده. ویستپرد که مجموعه ملحقات یسنا است ؛ وندیداد که در زبان اوستائی ویدیودات است (قانون ضد دیو» معنی میدهد .که هر فصل این کتاب فر گرد خوانده میشود .که شامل 22 فرگرد میباشد . یشتها که آن نیز بمعنی ستایش و نیایش است که در اوستای کنونی 21 ویشت وجود دارد . موضوع ان نیایش پروردگار وامشاسپندان میباشد؛ و آخری آن خرده اوستا بمعنی اوستای کوچک که در زمان شاپور دوم ساسانی تألیف شده و شامل قطعاتی میباشد که از قسمت های دیگر اوستا با تصرفاتی تالیف گردید که به زبان اوستائی نیست که مشتمل بر نماز ها و دعا هائی است   که در مراسم دینی سالانه و اوقات روز و جشنهای مذهبی و هنگام انجام دادن اداب خاص دینی خوانده میشده است .[9]

زبان دو هزار ساله یا مادر زبان دری

در کشور ما(افغانستان) در ولایت بغلان پانزده کیلو متر تیر شده از شهر پلخمری در مسیر جاده پلخمری بلخ در کنارۀ یک کیلوکتری جناح جنوبی جاده بالای تپه ای مشرف به کوهپایه های اطراف در سال 1951م/ 1330ه خورشیدی معبد سرخ کوتل کشف گردید که نمایندگی از آتش دان آتش مقدس زردشتیان می نمود که مهمتر از همه بدست آمدن کتیبه یا سنگ نبشه ای است که خصوصیات آنرا در جلد اول این پژوهش در بحث معبد سرخ کوتل یا مها دژ بغلان به تفصیل اورده امدیم [باز شناسی افغانستان] .

ما حصل کلام اینکه :در نتیجه کاوش در این معبدیا پرستشگاه باستانی آثار آتش کده مقدس نیز نمایان گردید که نظر به تحقیقات باستان شناسی هیئات کاوشگر معبد را مربوط به اوایل عصر کوشانی یکی از تیره های مشهور غیر آرین این منطقه که مشهور ترین شهنشاه آنان ،بنام کنشکای کبیر رسوخ باستانی دارد میدانند. این معبد نه جای نصب مجسمه ها به اصلوب یونانی بوده و نه هم مانند عصر بودائی یاد گار های بودا را در آن حفظ میکردند ، بلکه صرفاً در آن آتش مقدس پاسداری و نگهداری و پرستش میشد که این معبد تا شش الی هفت قرن بعد از زردشت نیز آتش مقدس را در خود شعله ور نگهداشته بود. که متن کتیبه حاکی از آن است که تاریخ این آتش مقدس از عهد مزدیسنا در عهد ساسانیان مقدمتر است .

آتشگاه سرخ کوتل نخستین معبد آئین آتش پرستی که در صفحات شمال افغانستان در ولایت بغلان کشف گردیده که نشاندهنده ممیزات خاص ادبی و فرهنگی و هنری عهد باستان را در این خطه نشان میدهد . عصری که به کوشانیان معروف است و زبان کتیبه های مکشوفه آن هم یک زبان داخلی و محلی است .[10] (که شباهت خاص با نوشته های تخت جمشید و شوش که بزبانهای آرامی و اعلامی بوده است دارد که موجودیت یک گویش خاص را در آن دوره در بین کوهپایه های هندو کش واطراف آن بیان میدارد.)

کتیبه سرخ کوتل بغلان که در سال 1357ه/1978م بر امده تخته سنگی است که ضلع چپ آن 117 سانتی متر و ضلع راست 110 سانتی متر و ضلع بالایی آن 132 سانتی متر و ضلع تحتانی 125 سامتی متر میباشد.

مستشرقین اروپایی که این سنگ نوشته را مطالعه کردند:

زبان سنگ نوشته 1800 سال قبل

«هینتینگ و ماریک»که این کتیبه را مطالعه کرده اند آنرا یک زبان باختری نامیده اند ولی چون بغلان در تخارستان واقع بوده بهتر است آنرا زبان تخاری بدانیم که پروفیسور عبدالحی حبیبی این زبان را در اثر موجود بنام زبان کوشانی نامیده است .. چنانچه البیرونی و البشاری و مقدسی زبان ولایات بین بلخ و بدخشان را تخاری خوانده و آنرا به زبان بلخی (ویا سغدی) نزدیک دانسته اند و از همین سب حبیبی جواز داده است که این زبان تخاری خوانده شود.(واما قسمیکه منطقه از روی فعل و انفعالات تاریخی و خط سیر مهاجرت ها که تاریخ گذرگاه آنرا از بلخ نشان داده است فکر میشود که این گویش بشمول بلخ (باختریا)در سراسر آری =خراسان در آن دوره متداول و مروج بوده چه تاریخ تیره ای از این قوم را که بنام افتالیان نامیده میشوند سلطنت های شان را در مناطق سیستان و زابل و رخج ثبت کرده است که البیرونی والبشاری و مقدسی نیز این منطقه را در شمار در یک دایره وسیع از بدخشان تا سغدیانا یا خوازم میداند، لذا احتمال آن که این زبان را بیک دوره مقطع ای کوشانی منسوب بدانیم خارج از احتیاط خواهد بود ، زیرا تجربه های زبانشناسی نشان میدهد که یک زبان به بسیار کندی نمو وانکشاف و گسترش می یابد که شاید از هزاران سال تجاوز کندخاصتاً که در آن دوران وسایل انتقال فرهنگی نسبت کندی راه های مواصلاتی وعدم وابستگی های اقتصادی منطقوی به سایر مناطق کند و کمتربود؛ مثال آنرا در گویش زبان پشتو می آوریم که نظر به قول ابن خلدون در زمانیکه سلطان محمود غزنوی میخواست هندوستان را فتح نماید به قبایل از افغانهای که به پشتو صحبت میکردند و تحت قیادت حکومت های محلی هند و در مجاورت فلات سند در کوههای مشرف به غرب آن ناحیه که حالا بنام ایالت سرحد یاد میشود زندگی میکردند که کار شان رهزنی و غارت بود که سلطان غزنه آنها را سر کوب نمود(تاریخ العبر ابن خلدون ج/سوم) ویک قبیلۀ دیگر از کسانیکه به زبان پشتو صحبت می کردند خانواده های سوری غور بودند که در طول هزاران سال از محدوده خود پا برون نگذاشتند. در ظرف یک هزار سال این زبان حالا توانسته است بستر مناسبی را در مر کز و شمال و جنوب و غرب کشور به علاوه مناطقی در هندو پاکستان ، امارات متحد عرب و عربستان سعودی یافته است. این سیر کند انکشاف زبان پشتو در تاریخ این کشور که بموازات گویش پارسی پیش رفته است از سایر زبانها که انها نیز سابقه طویلتر از آن را دارا میباشد از قبیل سایر گویش های محلی افغانستان که نه تنها انکشاف نکرده اند بلکه در حالت فراموشی منجر به مرگ نیز میباشند. پس میتوان حکم کرد که زبانی که در عهد اعتلای مدنیت آتش ستایی در معبد سرخ کوتل به ظهور پیوسته در یک دایره وسیع تری مروج بوده است که شاید در مسیر این راه اقوام کوشانی یگانه تیره ای نباشد که از این زبان مزیتی برده و آنرا مورد استفاده قرار داده باشند.)

پروفیسور حبیبی در این اثر ارزشمند(کتیبه سرخ کوتل) را مورد تاریخ ادب کشور مینگارد که ما تا هنوز سند کهن تری از عصور قبل الاسلام در باره زبانی که مادر زبان دری فارسی باشد در دست نداشتیم . ولی در قرونی که زبان پهلوی جنوبی در پارس و زبان پهلوی شمالی ، در ماوراأنهر تا ختن و تورقان پهن شده بود و زبان دربار و ادب و علم ساسانی بود؛ در خراسان و دامنه های هندو کش تا ولایت قندهار در دربار کوشانیان و ملوک محلی خراسان =(افغانستان)مانند هفتالیان ، زبانی موجود بود که انرا مادر زبان دری و فارسی کنونی در خراسان=(افغانستان) گفته میتوانیم که قدیمی ترین اثر این زبان در کتیبه سرخ کوتل بغلان بدست آمده است که به قرن دوم میلادی تعلق می گیرد و رسم الخط آن یونانی شکسته است .

پروفیسور حبیبی چنین اظهار عقیده میکند که : « این زبان تخاری یا کوشانی را چنانچه در قسمت تحلیل کلمات آن می بینید با زبان کنونی فارسی افغانستان(؟) [11] و زبان پشتو روابط محکمی(داشته) است . واغلب کلمات و تراکیب و حتی افعال آن با زبان پشتو مشترک اند.ولی آنرا نمی توان پشتو شمرد.بلکه شکل قدیمی همین پارسی افغانستان=(خراسان) است و ضمناً ریشه های کلمات آنرا در پارسی و پهلوی و سغدی و ختنی ( اوغور ) یا لهجه های دیگر افغانستان=(خراسان) یافت . . . این زبان از پشتو به فارسی افغانستان نزدیکتر است. و بنا بر این در بیان زبان کوشانی و این کتیبه دو احتمال موجود است:

1) ممکن است که این زبان به اصطلاح فیلالوژی زبان یک 1-SO-GLASS باشد. یعنی سرزمینی که در آن دو زبان یا دو لهجه بهمدگر می آمیزند.و احیاناً یک زبان یا یک لهجه مشترکی را از دو یا چند زبان تشکیل میدهد.

امکان دارد که پکهت های قدیم نژاد های ویدی و آریائی و اوستائی در جنوب هندوکش امکان موجودیت زبانهای دیگر از جمله پشتو وجود داشته اند و در شمال هندو کش هم مردمی آریائی نژاد بودند که بزبان دیگری (سلف فارسی)گپ می زدندو این دو زبان در اثر مرابطه و پیوند های اجتماعی و اقتصادی و محیطی با هم مخلوط گشته و در آویزگلاسی ماننددامنه های هندوکش دو ولایت تخارستان، همین زبان مانحن فیها بوجود آورده باشند.که دارای عناصر هر دو زبان است.

2) احتمال دوم این است که زبان کوشانی بصورتیکه در این سنگ نوشته دیده میشود پیش از تشکیل و پیدایش پشتو و دری (فارسی)در این مملکت زبان دربار و نوشته و ادب بود (حدود قرن دوم میلادی) که در مدت چهار قرن بعد از این تا اوایل اسلام دو زبان       پشتو و دری از آن بوجود آمده باشد زیرا قدیمترین آثار باقیه دری بهمان قرون نخستین اسلامی میرسد .

اگر این احتمال دوم را قبول کنیم باید زبان این کتیبه را مادر زبان پشتو و دری بشماریم که در این دور تحول مدت چهار قرن برای انتخاب کلی زبان پشتو از یک مبداء اندک خواهد بود.و بنا بر این این ادعا هم مورد تأمل است.»[12]

نقطه قابل ذکر این است که خود پروفیسور حبیبی میدانست که یک زبان حتی در طول یکهزار سال نمیتواند به آنقدر رشدی برسد که بتواند جای خود را در تاریخ دوهزار ساله باز کند در صورتی که مااثر آن قبلاً در گذشته های دور موجود نباشد. پروفیسور حبیبی زمانیکه این اثر را به نگارش گرفته بود یک جو کوبنده و بخشنده ای بخاطر بقدرت رساندن و دامنه بخشیدن و تشویق   زبان پشتو از طرف دولت پادشاهی افغانستان مورد حمایت , و آغشته بنظام تبعیض قرار داشت به این حساب که در دوایر حکومتی کورس های زبان پشتو در اوقات کاری و بقدرت نگهداشتن آن از وجیبه حکومت بود که ماموری که در این ساعت های زبان پشتو غیابت میداشت و یا ناکام میشد از ترفیعات سنوی عقب می ماند وبهمین سبب اداره ای در کابل تأسیس شد که شعبات آن در ولایات نیز موجود بود که بنام پشتو تولنه یاد میشد . در این برنامه به هزاران جلد کتاب پشتو چاپ شد و در مناطق غیر پستوندر مناطق شمال، مثلاً در خم آب و آقچه و تالقان و جا های که زبان مردم ترکی یا اوزبیکی و یا هم ترکمنی بود فرا گیری کتابهای پشتوو خود این زبان لازمی و حتمی بود درچنین جوی که با دکتاتوری شاهانه حمایت میشد جناب شادروان پروفیسور حبیبی هم مجبور بود علی رغم افکارروشنفکرانه و باز به روش همقطاران خود سر شور دهد چرا که او باوجودیکه یک محقق عالی مرتبه بود الزاماً مجبور بود تا نقش زبان پشتو را که محل پیدایش این اقوام را و تقابل آن را باعصر سلطان محمود غزنوی به قول ابن خلدون بزرگترین تاریخ نویس و شرق شناس عهد اسلامی موجود میباشد از آن فرا تر در هیچ یک سند تاریخی با این نام   روبرو نمی شویم آن را در عهد کنشکا و کوشانیان که خود نژاد غیر آرین بوده است تلفیق بخشد چنانچه با بسیار مهارت خودش نیز این قول را مردود و ناممکن دانسته است .چنانچه خود در پراگراف بالا اذعان داشته است که :« چهارقرن برای انشعاب کلی زبان پشتواز یک مبداء اندک خواهد بود.»

پروفیسور حبیبی با ملاحظه کتیبه سرخ کوتل با صراحت اذعان میدارد که:«و اکنون که کتیبه مکشوفه بغلان را می بینم اعتراف میکنم که زبان فارسی کنونی از پهلوی منشعب نشده بلکه تا دو هزار سال پیش از این در تخارستان تاریخی زبان تکلم و تحریر و ادب و دربار بوده که اینک25 سطر آنرا در حدود (160) لفظ بهمان شکل قدیم و عناصر کهن تاریخی در دست داریم و بنا بر آن کشف این لوحه گرانبها تحولی را در عالم زبان شناسی و تاریخ ادبیات افغانستان بوجود می آورد. و عقاید کهنه را متزلزل میگرداند.» [13]

سپس شاد روان حبیبی این موضوع را در خصوص اصالت و قدمت تاریخی زبان با ادله قوی بیان میدارد: «از جمله دلیلی که برای وجود زبان فارسی در ادوار قبل الاسلامی اقامه میکردنداین بود : که آثار منثور و منظوم زبان دری بعد از تحریر مقدمه منثور شه نامه ابو منصوری 346ه بدست آمده و تمام این آثار به زبان فصیح و استوار و پخته (فارسی) دری است، که باید قرنها قبل از اسلام پرورش دیده تا به این حد فصاحت ومتانت ادبی رسیده باشد . و دیگر اینکه از اوایل دوره های اسلامی برخی عبارات ومنقولاتی در کتب عربی نقل شده که به فارسی فصیح اند ، و باز در اوقاتی که در خراسان و سیستان بگفتن شعر دری آغاز کردند ، این اشعار نیز بفارسی پرورده و استواری اند که باید قرنها باید تربیت دیده و به این مرتبه پختگی رسیده باشند.» [14]

محتویات کتیبه سرخ کوتل

از کلمات 61 تا 84 این لوحه چنین بر می آید که «به سی ویک سال از نیسان ماه» یعنی در مورد گاه شماری سال جلوس کنشکاکه مبداء تاریخ آن عصر قرار گرفته بود که حتی پس از مرگش هم در کتیبه های آنرا نقر میکردند. که آنرا 139 میلادی تعین کرده است.

حالا اگر مبداء عهد کنشکا راسال 129م قبول کنیم پس موسم بهار ماه حمل (نیسان) سال سال سی و یکم مقارن می آید با 160 میلادی که هشت سال بعد از مرگ کنشکا باشد .

کتیبه های خروشتی که در کشور پیدا شده است همه اش تاریخ شاهان را به این ترتیب معین کرده است:

از کتیبه های کنیشکا دارای سنه            1/3/12 عهد کنشکا

از کتیبه         واستکا         "       "        24/28 "        "

گ      "        هوویشکا       "        "       33/60         "        "

"        "        واسودیوا "     "                 74/98         "        "

از روی این تعین سنین باید گفت که کتیبه بغلان باید در عصر واستکا یا هوویشانوشته شده باشد سال سال 196 میلادی در ماه (حمل).[15]

چون بحث بخاطر چگونگی این کتیبه که شرح آن خود کتاب ضخیمی میباشد بخاطر درازی سخن صرف نظر میکنیم و کسانیکه بیشر مایل هستند در کتیبه سرخ کوتل بغلان دقت بیشتر نمایند لطفاً به کتاب حاضر(زبان دو هزار ساله افغانستان یامادر زبان دری (تحلیل کتیبه سرخ کوتل بغلان»)تألیف عبدالحی حبیبی ،از نشرات انجمن تاریخ افغانستان ، چاپ مطبعه دولتی کابل 1342ه/1963م مراجعه نمایند.

____

رویکردها:

[1] همان ماخذ، صص 153 تا 161، تخلیص.

[2] - همان ، ص 120 بحث سیزدهم.

[3] - همان ، صص 161 62.

[4] - داکتر رضا ضاده شفق ، تاریخ ادبیات ایران،

[5] - نژاد و زبان ، کی استوان ، 1299ه/1920م که بشماره 30935 در کتابخانه بنگال هندوستان ثبت است .

[6] - رضا زاده شفق ، همان ، 17 ج/ اول.

[7] - تاریخ ادبیات زبان پارسی داکتر ناتل خان لری ، ص162.

[8] پرویز ناتل خانلری ، همان ، صص 163-65.

[9] - همان 174-178 .

[10] - عبدالحی حبیبی زبان دو هزار ساله یا مادر زبان دری (تحلیل کتیبه سرخ کوتل بغلان)، نشریه انجمن تاریخ افغانستان چاپ مطبعه دولتی کابل سال 1342 هخورشیدی ،   مقدمه، صص1-2.

[11] - زبان فاری دری افغانستان در نوشتار بازبان فارسی دری ایرانی ، زبان فارسی ماورای جیحون و سایر مناطقیکه با این زبان تکلم میکند فرق چندانی ندارد که صرفاً در گویش و لهجه های منطقوی هر محل فرق میکند که تغیر لهجه در معانی اصلی زبان تغیراتی را نمی آورد بنا آً ما این زبان را با داشته های لهجه های فراوان تفکیک نا پذیر دانسته و جزء یک زبان میدانیم آنهم زبان فارسی دری در ایران ، افغانستان و سایر جا ها .

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1391ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

همواره در میان زبانها، داد و ستد وجود داشته است و واژه ها از زبانی به زبان دیگر در رفت و آمد بوده اند. زبان فارسی نیز به عنوان زبانی که در ایران از دیرباز تا به امروز رواج داشته از چنین قاعده ای به دور نبوده است و بلکه داد و ستد های فراوانی نیز در خود دیده است که البته بحث درباره ی دلیل آن، خود نیازمند گفتاری دگر است.

در اینجا، کوشش نگارنده این بوده است که واژگان فارسی را که به زبانهای دیگر وارد شده اند، گردآوری کند و از میان زبانهای وام گیرنده، آنهایی را برگزیده است که شناخت کمتری از ایشان در دست است.سخن کوتاه می کنیم و به نام بردن از شماری واژگان فارسی در زبانهای سوئدی، اویغوری چین و بوسنیایی می پردازیم.

واژه های فارسی در زبان سوئدی

Albino: زال، زال تن
این واژه در انگلیسی و سوئدی برابر با «زال» در پارسی است و از ماده albus لاتینی که به معنی «سپید» بوده ، گرفته شده است که ریشه ی اصلی آن در زبانهای باستانی ایران «اَربو arbo» بوده که همین معنی «سپید» را داشته و با تبدیل «ل» به «ر»، به زبان لاتین راه یافته است و از آنجا به دیگر زبانهای اروپایی. واژه ی زال، نیز از واژه ی اوستایی «زَر» می آید و نمونه ی دیگری از تبدیل «ل» به «ر» را نشان می دهد.
Ambra: عنبر، شاه بوی
این واژه فارسی در زبان فرانسوی ambre ودر انگلیسی amber خوانده میشود.
Baby: کودک، ببه
اصل این واژه در فارسی، «باوه» است که به معنی کودک بوده و در گویش استان مرکزی، آن را «ببه» گویند و در انگلیسی به همین صورت سوئدی موجود است.
Band:بند، نخ
Bäst:بهترین
که در انگلیسی به صورت Best وجود دارد از اصل اوستایی وهیشتَ است که امروزه در فارسی بهشت خوانده میشود.
Check:چک
ریشه ی آن Chak در فارسی است که از واژه های کهن است و بعدها به اروپا رفته است.
Com,Comma: آمدن
از ریشه ی «گام» است که در پهلوی و اوستایی نیز موجود است. واژه ی گام به باور نگارنده حتی میتواند ریشه Go در زبان انگلیسی باشد.
Djävla,Djävlar,Djävul,Djävel: دیو
این واژه در لاتین، devus و در فرانسه dieu و در انگلیسی devil است.
Fresta: فریفته کردن
در اوستایی fresta است. در فارسی نیز واژه «فزشته» از این ریشه است.
Kelim: گلیم
Lab,Läpp: لب
Mitra: کلاه ویژه روحانیان عیسوی
Nafta: نفت
Ost: استخوان
Partisan:جنگاور،پارتیزان
Rustik: روستایی، بخش دوم واژه نیز از ریشه il پهلوی است.
Svär: شوهر
Taft: تافته، پارچه تافته
Varg: گرگ
اصل اوستایی آن «vaharka» است که در پهلوی vohrk و در فارسی «گرگ» شده است.
Vide: بید، نوعی بیدِ کوتاه

در زبان سوئدی برخی از پسوندها و پیشوندهای زبان فارسی به چشم می خورد که از آنها ترکیبات فراوانی در این زبان ساخته شده است و در زیر به چند نمونه از آنها اشاره می شود:

Ande: پسوند صفات فاعلی
یکی از پسوندهای پر کار زبان فارسی است که با ریشه فعل، ترکیب می شود و صفت فاعلی یا اسم فاعلی می سازد مانند: برنده و.. که نمونه هایی نیز در زبان سوئدی دارد.
Frestande: فریبنده و فریفتار ، بخش نخست این واژه نیز فارسی است.
Mördande: میراننده، کشنده، بخش نخست این واژه هم فارسی است و از فعل «مردن» می آید.
Are: پسوند صفت فاعلی و صفت برتر و..
این پسوند در زبان فارسی در واژه هایی چون پرستار و دادار دیده میشود و در سوئدی نمونه های بسیاری دارد:
Vinnare: برنده به معنی پیروز. Vin نیز از ریشه وَن اوستایی به معنی پیروزی است.
Frestar: فریبنده و فریفتار
Hom: هَم که پیشوند اشتراک است و در واژه های سوئدی دیده میشود:
Homonym: هم نام، بخش دوم نیز هم ریشه ببا واژه «نام» فارسی است.
Ig,ik,isk: پسوند نسبت
این پسوند در پهلوی «ik» بوده که در فارسی به صورت «i» به جای مانده و در زبان سوئدی نمونه های زیادی دارد:
Berig: کوهی

در زبان سوئدی چند نام خاص نیز دیده میشود که ریشه در نامهای ایرانی دارند، همچون:

Aura: که نامی دخترانه است و از واژه اهورا گرفته شده است.
Anita, Anitta: این هم نامی دخترانه است که از نام ایزدبانوی ایرانی، آناهیتا گرفته شده است.
Dolma: دُلمه که نام خوراکی ایرانی است.
Geo: نام خاص مردان از ریشه ی «گئو» است و درنام گیومرث دیده میشود.
Kaj,kaja: از نامهای خاص قدیمی سوئدی
از ریشه ی باستانی Kay,kaya است که در فارسی «کی» و «کیا» شده است.
Mona,Mana: از نامهای رایج دخترانه در سوئد
Margarita: نام خاص دخترانه از ریشه ی مرواریت در پهلوی است.
Sara: از نامهای دختران که به معنی خالص و بی غش است.
Zoroastrisk: زردشتی

واژه های فارسی درزبان اویغوی چین

A:wat – آباد
A:luy – آلو
Anarlik – اناری، انار دار
Barak – باران
Bihudilik- بیهودگی
Por- پور
Pix- پیش
Tazilinix – تازگی
Tirak Purux – تیرک فروش
Jahan- جهان
Qayzarlik- چایزاری، کشت چای
Qamadan- چمدان
Har- خار
Hanidan- خاندان
Dat- داد
Dilaram- دل آرام
Zati naqar – ذات ناچار
Rastgoy- راستگوی
Rawan- روان
Zadi- زاد
Zimistan زمستان
Ziyan- زیان
Sahta- ساخته
Sayizar- سایه زار
Xah- شاخ
Xikar – شکر
Das- طاس
Tak- طاق
Tumar- طومار
Irk – عرق
Parzin – فرزین
Palani – فلانی
Pulattin- فولادین
Kabus- کابوس
Karawan- کاروان
Kaman – کمان
Gari – گاری
Gum- گُم
Lay – لای
Mikiyan- ماکیان
Muza – موزه
Nazinin – نازنین
Nigar – نگار
Way hoda – وای خدا
Yad – یاد
Yigana – یگانه

واژه های فارسی در زبان بوسنیایی

Ako – اگه
Ambar – انبار
Bakshish – بخشش
Pirinach – برنج
Papuche – پاپوش
Pache – پاچه
Terazije – ترازو
Turshije – ترشی
Charapa – جوراب
Chesma – چشمه
Chemu – چه
Oroz – خروس
Dushman – دشمن
Durbin – دوربین
Duvar – دیوار
Zerdelija – زردآلو
Sofra – سفره
Zumbul – سنبل
Sheststo – ششصد
Koje – کیه
Lala – لاله
Meze – مزه
Namaz – نماز
Nisam – نیستم
Nishan – نشان
Novo – نو

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1391ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در روزنامه‎ها و مجلات و مجموعه‌مقاله‌هاى چاپی، نوشته‎های فراوانى با عنوان «زبان فارسی هویت ایرانی» خوانندگان را فیض و فایده بخشیده و می‎بخشند. در سال‌های 1380 تا 1384 که در ارومیه بودم، جراید منتشرشده در آذربایجان را مطالعه می‎کردم، گه‎گاهی نویسندگان آذری‌زبان مقاله‌هاىى با عنوان «زبان ترکی هویت ملی ماست» مطالب واهی و افواهی به‌قلم می‎‎آوردند که حاکی از ناآگاهی و نقص مطالعات بوده است. زبان کنونی مردم آذربایجان که صحرا و روستا و شهرنشینانش به آن سخن می‎رانند یکی از رکن‎های رکین و پایه‎های متین زبان فارسی بوده و از هزار سال پیش تاکنون لغات و اصطلاح‌هاى آن در متن‌هاى تاریخی و کتاب‌های مختلف به ثبت رسیده و یا با گویش‌های شهرستان‌های ایران هم‎‎آهنگی و هم‌بستگی داشته است. به‌منظور این‌که این ادعا به ثبوت رسد نزدیک به پنج‌هزار واژه‌ى ناب فارسی را که در محاوره‌ى امروزی مردم آذربایجان رایج و دایر است گردآوری کرده، شواهد و مدارک آن را فراهم ساخته‎ام.

اینک از بخش (آ. A) آن مجموعه که شامل دویست و سی و اند واژه است نمونه‎هایی را به خوانندگان محترم مجله‌ى گران‌قدر فروزش عرضه می‎دارم. بدیهی است که واژه‎های گردآمده آذری، بیرون از شمار بیش از دو هزار لغت عربی است که از طریق زبان فارسی وارد گویش‌های شهرستان‌های ایران شده و در آذربایجان هم تداول پیدا کرده است.

آ - A

آب، Ab: لفظ «آب» و «اُو» با قرار گرفتن در پیش و پسِ واژه‎ها، بیش از شصت لغت رایج در آذربایجان را معنی و مفهوم بخشیده است. مانند: آب‌انبار، آبدار، آبگوش، آب‌نابات، آب‌لیمو، آب‌غورا، خاک اُو، دَن اُو، میراُو، اُو خوار، اُوکاما، قنداب، دوغاب، شورآو، نم اُو،...

آباجی، abaji: خواهر، هم‌شیره.

در فرهنگ معین آباجی، در لغت‎نامه‌ى دهخدا آبجی واژه‌ى ترکی معرفی شده است. در صورتی که در شهرهای کرمان، بلوک میبد، کازرون، شیراز، بوشهر، خوانسار، مازندران، یزد، هم‌شیره را «آباجی» می‎گویند. در سیرجان و بختیاری چهار لنگ «آواجی»، در گلپایگان «آجی» می‎خوانند. در قصران و تهران و اصفهان «آبجی» زبان‌زد است (کتاب کوچه، ج 1، ضرب‎المثل‎های آبجی‌خاک‎انداز، آبجی‌رقیه، آبجی‌سکینه و آبجی‌سلطان را با ترانه‌ى آبجی‌مظفر ثبت کرده است).

همان‌طوری که در آذربایجان مرسوم است در کرمان، بیرجند، سیرجان، مراغی طالقان، هم‌شیره را «باجی» هم خطاب می‎کنند.

آباره، abare: آب باره، حصار و دیوار آب، آب‌راه، آسیاب‎هایی که در سراشیب مسیر رودخانه‎ها قرار نگرفته و در دشت مسطح و کم‎شیب بنا می‎شد، آب آن‌ها را از مسافتی مناسب، با ساختن دیوارهای خاکی سربالاىی ملایم، به دهانه‌ى ناو آسیاب هدایت می‎کردند. کناره‎های دیوار دوطرفه‌ى خاکی را درختان بید و تبریزی می‎کاشتند و دو جانب آب‌راه را با خاک‌ریزی، از بالا به پاىین شیب می‎دادند. این آب‌راه و ساختمان ابتکاری را «آباره» می‎نامیدند. در جنوب غربی شهر سلماس تا سال 1330 خورشىدى، هم‌چو آسیابی به نام «آبارا دىیرمانی» دایر بود.

آپار، apar:

در فرهنگ پهلوی به فارسی، تألیف بهرام‎ فره‌وشی ‎آمده است: «اپار appar، برده‌شده، دزدی‌شده، جابه‌جاشده. در آذری به‌صورت آپارماخ apparmax به‌معنی بردن به‌جای مانده است» (ص44).

«آپارمنی بنده وور / زلفونن کَمَنده وور

مین یردن یارام واردر – اسیر گمه سنده وور

«آپاردی سئل‌لر سارا می منیم / بیرآلا گوزلی بالا می‎منیم».

آپارتی، aparti: در آذربایجان، شخص کلاش، بی‎حیا و پررو را آپارتی می‌گویند. در تمام استان‌ها و شهرهای ایران این واژه به همان معنی مصطلح در آذربایجان به‌کار می‎رود.

در همدانی: پاچه‌ورمالیده، حقه‌باز، بزن‌بهادر.

در لکی: حیله‎گر، حقه‌باز.

در لری: حقه‌باز، شیاد.

در ساوه: بی‌شرم، حقه‎باز.

در مشهد: شارلاتان، بی‎چشم‌‌ورو.

در اصفهان: هتاک، بی‎چشم‎‌‌ورو.

در کازرونی و شیرازی: حقه‎باز، متقلب، زبان‎باز.

در بوشهر، سروستان، قصران، سیرجان و نهاوند هم معانی فوق را دارد.

در ارمنی، آپاراسان aparasan: یاغی، سرکش، گستاخ. و آپِراسان، aperasan: بی‎‌بندوبار، بی‎‌پروا، افسارگسیخته، بی‎رسن.

آتاش، atas: آتش.

در پهلوی: آتاخش.

در ارمنی: آتاش.

«آتاش یانماساکول اولماز»: تا نسوزد آتشی، خاکستری پدید نمی‎آید.

«ماشاورا کن، اَلیوی آتاشا اوزاتما»: با وجود انبر، دست به آتش مزن.

و ترکىب‌هاىى چون: آتاش‌پارا، آتاش‌خانا، آتاش‌کش،...

آج - آز، az - aj: گرسنه، آزمند.

آج در فرهنگ آذربایجانی - فارسی تألیفِ بهزاد بهزادی: گرسنه، سیری‎ناپذیر، حریص، آزمند، طماع، فقیر و ندار. در فرهنگ‌های فارسی و لغت‎نامه‌ى دهخدا هم واژه‌ى «آز» زیاده‌جوىی، افزون‎طلبی، طمع، تنگ‎چشمی، گرسنه و طالب سیری معنی یافته است. در ادبیات فارسی معانی و مفاهیم آز با آجِ آذری هم‌سان است.

1. راست گفت اندرین حدیث آن مرد / آز را خاک سیر داند کرد (سناىی)

ضرب‎المثل آذری: «آجین قارنی دویار، گوزی دویماز».

حریص داىم در غم است، هرچه دارد پندارد کم است.

2. این آز نهنگی است همانا که نپرسد / از گرسنگی خویش حرامی و حلالی.

زبان‌زد آذری: «آجین ایمانی اولماز / آجا مییت حلال در».

آجیش، ajis: سوزش، درد.

مَعدَم آجیشیر: معده‎ام می‎سوزد، درد می‎کند.

آجیشماق در فرهنگ آذربایجانی- فارسی: سوز داشتن، شدت گرفتن درد، تحریک کردن.

آقای دکتر علی رواقی در مجله‌ى ‎نامه‌ى انجمن (شماره‌ى 1) کلمه‌ى آجیش را تب‌وسوز معنی کرده و نوشته‎اند: «در فارسی هروی به دردهای گاه‌به‌گاه و ناگهانی در اندام را آجیش گویند».

آجیش در فرهنگ‌های فارسی: لرز، تشنج، آزیش.

آقای دکتر رواقی در شماره‌ى دوم سال سوم (تابستان 1382) مجله‌ى نامه‌ى انجمن در مقاله‌ى «گویش‎ها و متون فارسی» سه صفحه مفصل درباره‌ى کلمه‌ى آجیش توضیح داده و سند اراىه کرده و از گویش‌های دماوندی، گیل و دیلم، مازندرانی، خراسان بزرگ، سمنانی، فارسی هروی، بیرجندی، تربت حیدریه و غیره، نمونه‎ها آورده‎اند.

در ضمن، از صفحه‌هاى متعدد کتاب الابنیه شواهد لازم را اراىه فرموده‌اند.

ضرب‎المثل ‎آذری: «سوغان یِه مَه میسن، نیه آجیش سان»؛ پیاز نخورده‎ای، چرا می‎سوزی؟

آجیغ، ajiy: قهر، نفرت، کینه، کراهت، خشم، آزیغ.

«آجیغما گَلدی»: بدم آمد. نفرت کردم. کراهت دارم.

«سنین آجیغ وا»: به کینه‌ى تو، بر علیه تو.

«آجیغین آچارام»: تلافی‎اش را درمی‎آورم (ابراز خشم).

آزیغ در  لغت‎نامه‌ى دهخدا: تنفر و نفرتی که از اقوال و افعال کسی در ظاهر و باطن به هم رسد. (برهان) کراهت، نفرت.

ضرب‎المثل آذری: «غملی آداما، اوزگه سنین گولمه‎‎سی آجیغ‎گَلَر»؛ به آدم غمگین، خنده‌ى بیگانه نفرت می‎آورد.

آدا، ada: جزیره، خشکی میان ‌آب، آبخوست، آداک.

آداک در لغت‎نامه دهخدا: جزیره، خشکی میان آب.

«قویون آداسی» نام جزیره‎ای است در دریاچه‌ى ارومیه.

ضرب‎المثل آذری: «آداوا گورد آزدی، بیری ده گمی نن گلدی»؛ در جزیره گرگ کم بود، یکی هم با کشتی آمد.

نظیر: «گلپایگان گرگ کم داشت، یکی هم از گوگد آمد».

آدینه، adine: روز جمعه، آدینه.

در دشت مغان شب جمعه را «آدینه آخشامی» می‎نامند. این واژه در اردبیل، مشکین‌شهر، نمین و ارسباران نیز متداول است. مرحوم شعار نوشته است: «خیرات شب جمعه برای مردگان را آدینالیق می‎گویند. در تکاب افشار ضرب‎المثل زیر شهرت دارد: اِشَک دن آدینالیق اولماز».

آر، ar: پاک، تمیز و پاکیزه.

مثال: «فلان کس آر، مردار بیلمیر»؛ فلانی پاک و ناپاک نمی‎داند. این مثل را جایی به کار می‎برند که کسی چندان رعایت نظافت نکند و یا از برخورد با وسایل نجس و ناپاک اباىی نداشته باشد.

مثال دیگر در تعریف چیزهای پاک و مصفا:

«آیدان آری، سودان دوری» (وفائی)؛ پاک‌تر از ماه، صاف‎تر از آب.

کلمه‌ى آر از مصدر «آریدماق» آذری مشتق شده است که با اردان فارسی به معنی «صافی، آبکش، پالاون» هم‎خوانی دارد.

آر، ar: عصمت و عفت، پاک‌دامنی، پارساىی، آر و ناموس.

از حاصل بررسی‌ها چنین استنباط می‎شود که در زبان فارسی و تداول عامه، واژه‌ى «آر» آذری با عار عربی در تلفظ و تحریر، تداخل پیدا کرده و در معنی تعارض و تناقض آفریده‎اند. زیرا آر آذری صفت ستوده است و عار عربی ناستوده.

عار: عیب، ننگ، رسواىی.

ما نداریم از رضای حق گله / عار ناید شیر را از سلسله. (مولوی)

آن‌جا که حمیت است مردان را / از مادر شوی‌کرده عار آید. (عبادی شهریاری)

در زبان آذری هم، همین مضامین و معانی به‌کار می‎رود.

«بورج آلماقدان عاریم گلیر»؛ از وام گرفتن عارم می‎آید، ننگ می‎شمارم.

«بیکارلیق بیعارلیق» (وفائی)؛ بی‌کاری بی‌عاری.

کسی که بناچار شغل کارگری اختیار می‎کند، در مقابل ایراد دیگران می‎گوید: «ایشله ماق عار دگل»؛ کار کردن عار نیست.

سعدی هم می‎فرماید:

مرا نیست ز آهنگری ننگ و عار / خرد باید و مردی ای بادسار.

واژه‌ى آر آذری، در زبانزدهای مردم آذربایجان با واژه‌ى «آراست: تزکیه و تهذیب» مندرج در ذیل فرهنگ‌های فارسی مأخوذ از مصنفات کاشانی هم‎معنی است.

در آذربایجان، هر گاه بخواهند خانواده‎ای را به نیکی یاد کنند و بستاىند، می‎گویند: «چوخ آرلی ناموسلی خانواده‌در»؛ خانواده‌اى پاک‌دامن و باناموس است. خانواده یا شخص بی‎حیا را هم با لفظ «بیار به‌ناموس» (بی‎آر و بی‎ناموس) معرفی می‎کنند. هر گاه یکی از اعضای خانواده، به‌ویژه دختر، در کوچه و خیابان پرخاش‌گری کند و مردم را متوجه سر و صدای خود نماید بزرگان خانواده او را از محل دور کرده و به خانه می‎برند و می‎گویند: «ای وای آردان ناموسدان دوشدوخ»: ای وای از عفت و عصمت افتادیم، آبروی‌مان رفت.

درباره‌ى کسی که کارهای ننگین کند و از عیب و ایراد نهراسد، ادا و اطوار لاتی درآورد، می‎گویند: «آری یه ىیپ، ناموسی گوتونه باغیلیپ»: عفت و عصمت، پارساىی را خورده، ناموس را به [...]ش بسته.

کلمه‌ى آر چنان صفت مقدس و نمونه‌ى پاک‌دامنی است که آن را برای بانوان توصیه نموده و چنین تمناىی از آنان دارند و در امثال می‎آورند: «آروادین آری، بستانین باری گرگ اولسون» (وفائی)؛ زن باید عفت و پارساىی داشته باشد، بوستان بَر و بار.

از این امثال در زبان فارسی هم زیاد است.

به گیتی به‌جز پارسا زن مجوی. (فردوسی)

زنان را ز هر خوبی و دست‌رس- فزون‌تر هنر، پارساىی‌ست بس. (اسدی)

در مجموعه‌ى ضرب‎المثل‌های تکاب افشار می‎خوانیم: «آروادین عصمتی، کیشی‎نین غیرتی».

همین عمصت زن و غیرت مرد، در مثل دیگر آذری به این صورت ترتیب یافته است:

«اَر آلتیندا آت، غیرت آلیندا آروار»؛ قهرمان بر اسب سوار و استوار است، غیرت بر عفت و عصمت (= آر). (وفائی)

در امثال شهرستان زنجان آمده است: «آغاجین بیری آردی، بیری ناموس، قالانی تالاپ تولوپ»؛ چوب (تنبیه و تربیت) یکی عصمت و عفت (آر) است، یکی ناموس، بقیه تالاپ تولوپ.

امثال و آراى مربوط به «بی‎‎آر» (ناپاکی، بی‎عصمتی، ناپارسا):

1. «آرسیزین اوزی آلچا سویی ایله یویولوب» (ضرب‎المثل‌لر، گردآوری: زهره وفایی)؛ چهره‌ى بی‎عصمت (بی‌آر) با آب آلوچه شست‌وشو یافته است.

2. «آرسیز آدام هیچ واخت قوجالماز» (بهزادی)؛ شخص بی‎آر هیچ‎وقت پیر نمی‎شود.

3. «آرسیز اَریمیز، چایپر چولمز» (وفائی)؛ شوهران‌مان بی‎حیا، دشت‌ها هرزه‎گیا (بی‎کشت و کار).

4. «ایش سیزلیک، آرسیز لیک گتیرَر» (وفائی)؛ بی‌کاری، بی‎عفتی می‎آورد.

5. «درمانسیز دردین درمانی، بی‌آرلیق‎دی» (بهزادی)؛ چاره‌ى درد بی‎درمان بی‎حیاىی است.

6. «ایشین دوشدی دارلیقا: اوزون ووربی آرلیقا»؛ کارت به تنگنا افتاد، خود را به خیره‎سری و بی‎حیاىی بزن. «بزن بر طبل بی‎عاری که آن هم عالمی دارد».

7. «آرسیز باشان، کوزسوزکول» (نفرین زنجانی)؛ بر سر بی‎عصمت و ناپاکت، خاکستر بی‎شرار.

«آر» تزکیه و تهذیب است. ولی «عار» ننگ و عیب. این دو صفتِ متضاد یا واژه را به یک معنی نمی‎توان به‌کار برد، به‌ویژه این‌که با «بی» پیشوند پذیرد و صورت نفی پیدا کند. یعنی هم «عار» ننگ و ناشایست معنی شود هم «بی‌عار». در این صورت واژه‎های: ریا – بی‎ریا، غش- بی‎غش، غرض- بی‌غرض، کینه- بی‎کینه، شک و بی‎شک باید به یک معنی به‌کار آیند.

آرشین، arsin: 1. ذرع، واحد اندازه‎گیری طول، 2. نام میله‌ى فلزی به‌طول تقریبی 50 سانتی‌متر که بزّازان پارچه را با آن متر می‎کنند.

در پهلوی: اریشن arisn

در ارمنی: آرشین، یک ارش.

ارش در فرهنگ معین: واحدی است برای اندازه‎گیری طول از آرنج تا سرانگشت.

آریدماق، aridmag: پاک کردن، شستن، پالودن.

این واژه‌ى آذری با «آردن» فارسی به معنای: صافی، آبکش، پالاون هم‌بستگی دارد که در لغت‎نامه‌ى دهخدا و فرهنگ معین بشرح زیر در بیان آمده است:

آردن: ظرفی مانند طبق دارای سوراخ‌های بسیار که طباخان و حلواپزان بر سر دیگ نهند و روغن و شیره و ترشی و مانند آن را بدان پالایند. آبکش، پالاوان.

اصطلاح‌هاى آذری:

سبزی آریدان؛ کسى که سبزی پاک می‎کند.

قویی آریدان؛ کسى که با آب‎کشی چاه را پاک می‎کند.

«ارخ‎لری آرید دادیلار»؛ جوی‌ها را پاک کردند (لاروبی کردند).

آزار، azar: درد و زحمت، بیماری، آزار.

در قم و سیستان و نهاوند زکام و سرماخوردگی را آزار می‎گویند. در آذربایجان هم در هنگام عیادت بیماران می‎گویند: «اولماسین آزار».

برای آسان مردن و رهایی از رنج و رخت‌خواب می‎گویند: «اوچ گون آزار، بیرگون مزار».

آسکرماق، askrmag: عطسه، عطسه کردن، عطسه زدن. عطسه کلمه‌اى عربی است. در گویش‌های دماوندی و مازندرانی «اَشنفه»، شوشتری «اَشد»، گلپایگانی «اَشنی‎جه»، در دهات کرمان «اشنوسه» می‎گویند. ولى در گویش‌های راجی، اصفهانی، قمی و همدانی، مانند آذری، «اَسکَه» و در گیل و دیلم هم «اَسکی‌زن» می‎گویند.

آسی، asi: سرگشته، آسیمه، آشفته، مشتق از آسیدن.

آسیدن: «سرگشته، شوریده‌حال، آسیمه». (فرهنگ جعفری)

درگویش آذری، واژه‌ى «آسی» به همین معنی و مفهوم به‌کار می‎رود.

مادر از شیطنت و شلوغی فرزندش می‎نالد و می‎گوید: «سنین الیندن آسی اولماشام»؛ از دست تو آسیمه و آشفته شده‎ام.

کسی که از گرفتاری ناشی از پرستاری فرزندش سخن می‎راند، می‎گوید: «بو اوشاخ منی آسی اِلی ییب»؛ این بچه مرا آسیمه و گرفتار کرده است.

آغازتماخ، ayartmax: آغالیدن، چشم‌غره رفتن.

چشم آغالیدن: «از غضب به گوشه نگریستن است». (فرهنگ جعفری)

چشم آغیل: «به گوشه‌ى چشم نگریستن». (فرهنگ وفائی)

چشم آغالیدن را به لفظ آذری «گوز آغارتماق» می‎گویند (ایدال: ل به ر).

«منه گوز آغازدیر»؛ به من چشم غره می‎کند  (با غضب می‎نگرد).

مثل: «قارانلوخ داکوز آغاردیر»؛ در تاریکی چشم می‎آغالاند (کسی متوجه ایما و اشاره‌ى او نمی‎شود).

آغُز، ayoz: شیر ماک، شیرِ تازه‌زاىیده‌ى گوسفند. (برهان قاطع)

در گویش‌های کرمان، سیرجان، تقوسان اراک، زرقان فارس، شاهرود، بختیاری، همدانی، راجی، آمره قم، کازرون و شیراز نخستین شیرِ چهارپایان را بعد از زایمان آغُز می‎نامند. در آذربایجان ضمن اطلاق این واژه به شیر گاو و گوسفند تازه‌زاىیده، بعضی از مادران، اولین شیر بعد از زایمان را به بچه‌ى نوزاد نمی‎دهند، با فشار دادن پستان آن را به دور می‎ریزند و می‎گویند: «آغز است نوزاد هضم نمی‎کند».

آل، al: رنگ سرخ، ارغوانی. «آل قانا بویوناسان» (نفرین)

پهلوی: رنگ قرمز.

ارمنی: سرخ. آل وارد: گل سرخ، سهرورد. آل گینی: شراب‎ ارغوانی.

ترانه‌ى آذری:

بو دنیادا و ارین اولا / بیر بالاجا یارین اولا

گِیدیره سَن آل‎قماشی / گز دره سَن داغی داشی

آل، al: موجود نامرىی و افسانه‎‎ای. در آذربایجان عقیده دارند که زنِ تازه‎زا را نباید تنها گذاشت، تا نوزاد و زائو از آسیبِ آل در امان باشند. زائو مهره‎ای را به‌نام «آل‎بند» همراه خود نگه می‎دارد که به آن مهره‌ى «آل گوبگی» هم می‎گویند. این واژه و معتقدات آن در اکثر شهرهای ایران تداول داد.

آلیش، alis (آلیش‌ وِریش): در واژه‎نامه‎های چاپ‌شده از گویش‌های کرمانی، تاتی و تالشی، خراسانی، سمنانی، اصفهانی، راجی دلیجان، نیشابوری، ایلامی، ناىینی، لری، ملایری، بیرجندی، سروستانی، تربت‌حیدریه، سیستانی، سیرجانی، لارستانی، خوانساری، ابوزید کاشان، بختیاری چهارلنگ، فرهنگ آمره، قمی، فین بندرعباس، کازرونی و شیرازی، لهجه‌ى بخاراىی، فرهنگ تاجیکی، و در ىک کلام از سواحل خلیج‎فارس تا کرانه‎های شمال شرقی دریای مازندران، کلمه‌ى آلیش به معنای: عوض کردن چیزی به‌جای چیز دیگر، عوض کردن و مبادله، ثبت و ضبط شده است.

در گویش آذری، این واژه به‌صورت تکمیلی «آلیش وریش» با مفاهیم گسترده‎تر تداول عامه دارد. «وریش» از کلمه ورتیتن (vertitan) پهلوی به‌معنای «مبدل شدن و عوض کردن» مشتق شده است (فرهنگ فارسی - پهلوی. ص 362 و 454).

همان‌طوری که در زبان فارسی اسم مصدرِ دادوستد از «دادن و ستاندن» اشتقاق یافته، در آذری هم اصطلاح آلیش وریش از «آلماق و وِرماق» ریشه گرفته است که فعل امر «آل وِر» عمل مبادله و معاوضه و داد و ستد را به مرحله‌ى اجرا درمی‎آورد.

آلیبانی، aleybani: جن، دیو صفت. (نوابی) آل‎بانو. زنِ غول‎پیکر.

آمان، Aman: فرصت کوتاه، مهلت، امان.

پهلوی و ارمنی: آماناک.

«یاغیش امان وِئریمر»؛ باران مهلت نمی‎دهد، پشت سر هم می‎بارد.

«امان وِر»: مهلت بده، برحذر داشتن.

«خان دوستی آمان دی قویما گلدی / دیداری یامان دی قویما گلدی». (هوپ‌هوپ‌نامه)

آوا، ava: آواز، ندا، صدا

«غریب آداما، وطن آواسی خوش گَلَر». (و)

«پیشیک اولمایان یرده، سیچانلاردان آواچیخار». (و)

آواز، avaz: «آوازین خوشدور اگر اوخود قون قرآن اولسا».

مَثَل: «هر آغیزدان بیر آواز گلیر».

در لالاىی‌ها مادران ترنم می‎کنند:

«من سنه گول دیمَه رَم / گولون عمری آز اولار.

من سنه بولبول دیَه رم / بولبول خوش آواز اولار».

آوسار، avsar: افسار، لگام.

«ایپک نه قدر خوار اولدی / اِشکَهَ آوبسار اولدی»؛ ابریشم چه‎قدر خوار شد / برای خر افسار شد. (تکاب افشار)

آویز، aviz:

1. نام وسایلی که به‌صورت آویزان هستند. مانند قندیل، رخت‎آویز.

2. نام گل زیباىی که گل‌هایش از شاخه رو به پاىین آویزان است.

3. زینت‌آلات ‌آویز. گردن‌بند آویز، آویز گوشواره.

«قولا غندا گوشوارا / آویزی پارا پارا».

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1391ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

چند هزار سال پیش از زرتشت کشورهای پیرو آیین مهر , همگی بر داد یگانه استوار بوده اند. این مرز پهناور , بنابر مهریشت , گسترده تر از ایران ( کشور میانین ) بود , و بند سیزدهم از کرده مهریشت یکی از گواهها است که درباره ی کشورهای زیر فرمان مهر سخن می گوید :" نخستین ایزد مینوی که پیش از خورشید فناناپذیر تیز اسب دربالای کوه "هرا" بر آید . نخستین کسی که با زینت های درخشان آراسته (( پرتوهای سپیده دم )) از فراز کوه زیبا سر بر آورد . از آنجا ( آن مهر) بسیار توانا , همه ی منزلگاهان آریایی را بنگرد "

در بند 67 کرده 17 از کشور ارزهی ( کشور شرقی ایران بزرگ ) دربند 133 , کرده 31 , از 6 کشور پیرامون ایران همراه با ایران , هفت کشور جهان و در بند 78, کرده 19 , از همه ی کشورهایی که از سوی مهر نگهبانی می شوند , نامبرده می شوند اما بویژه بند 104 , کرده 27 جایگاه این کشور را روی نقشه ی جغرافیا نشان می دهد و چنانکه پیشتر گفته شد شرق آن , مشرق هندوستان هست و غرب آن جایی به نام نیغن و شمال آن دهانه ی رود ارنگ ( سیردریا در دریاچه ی خوارزم و آرال امروزی ) و جنوب آن در خط پایین نیمروز سیستان ایران در مرکز زمین , در جزیره ای به نام فاره در میان دریای ستویس که امروز اقیانوس هند خوانده می شود . از این چهار نقطه سه جای آن در روزگار ما پیدا است و میباید که درباره ی چهارمی یعنی غرب سخن گفت : همه ی آنان که درباره ی آریاییان و کیش مهر یا کیش های کهنتر از زرتشت پژوهش کرده اند در سرزمین هیتیت (بخشی از آسیای کوچک ) به پیمانی میان سرداران آن ناحیه برخورد کرده اند که نام برخی ایزدان چون مهر و وارون و نستیه و ایندرا در آن آمده که این نامها در هندوستان نیز مورد ستایش بوده اند ! اما حد غربی سرزمین های آریایی اینجا نیست زیرا که در پژوهش های تازه مهرشناسی که دراروپا از سوی دو پژوهشگر : فرانس کومون و ورمازرن انجام شده مهرابه های کیش مهر را در ایرلند نیز یافته اند . و این آگاهی اگر چه در اروپا به تازگی بدست آمده است اما در ایران باستان به روشنی آفتاب دیده میشود : در فرار خسرو پرویز پندی که به او داده میشود این است که : به سوی تازیان مرو که تو را بدست دشمن می سپارند بلکه به سوی روم برو که :

فریدون نژادند و خویش تو اند         چو کارت شود سخت پیش تو اند

بر این بنیاد مرز غربی این کشورها مرز غربی سرزمینی است که امروز اروپا خوانده می شود و در نوشته های ایران باستان سوه یا سرم (سرمت) خوانده می شده است . واژه ی ((نیغن)) اوستایی فروزدن یا فرورفتن است و بیگمان نویسندگان اوستا این مرز غربی را غرب اروپا می دانسته اند که خورشید در دریای آن فرو می رود ! باری چون همه ی این کشورها در یک داد و آیین انباز بوده اند گونه ای اتحاد ملل باستانی را  در میان آنان میتوان جستجو کرد که کانون آن ایران بشمار می رفته است :

یکی تخت پرمایه کرده به پای             نشسته بر او بر جهان کدخدای

نامه ی خاقان چین به انوشیروان :

سر نامه بود از نخست آفرین             ز دادار بر شهریار زمین

نامه ی خوشنواز تورانی به هرمزد ساسانی که :

چرا می خواهد از مرزی که بهرام گور آنرا بدرستی شناخته است پا فراتر نهد ! و نیاکان هرمزد یعنی پادشاهان پیشین ایران را جهاندار مینامد .

چنین گقت کز عهد شاهان داد             بگردی نخوانمت خسرو نژاد

نه این بود رسم نیاکان تو                   گزیده جهاندار پاکان تو

و گردهمایی فرستادگان کشورها در دربار انوشیروان :

فرستاده بردع و هند و روم           ز هر شهریاری و آباد بوم

ز دشت سواران نیزه گزار             برفتند یکسر بر شهریار

این انجمن نمایندگان کشورهای جهان به گونه ای گسترده تر بر دیواره های تخت جمشید که کاخ جشن نوروز بوده است نمایانده شده و همه ی نمایندگان جهان آن روز با جامه های ویژه مرز خود در دربار ایران در این نگاره دیده می شوند ! نام این بزرگان در همان سنگ نوشته چنین آمده است :

پارسی , مادی , خوزی , پارتی , هراتی , بلخی , سغدی , خوارزمی , زرنگی , (سیستانی) رخجی (بلوچ , پشتون ) ثثگوش , گنداری , هندی , سکای هوم خوار , سکای تیزخود , بابلی , آشوری , عرب ,مصری , ارمنی , کپودوک ,ساردی , یونانی , سکایی آنسوی دریا , مقدونی , یونانی سپردار , پوتی , حبشی , مک , کاری.


پدید آمدن سازمان جهانی در ایران تنها به گردآمدن نمایندگان سیاسی مرزهای گونه گون در ایران وابسته نبود که بایسته آن بود که همراه نمایندگان کشورها زندگی در ایران برای بازرگانان , مردان دانش و اندیشه , کاورزان و دستورزان کشورهای گونه گون , با آرامش و آسایش و برخورداری  از خانه و کوی و شهر ویژه همراه بوده باشد !

و چنین است که با دوباره نیرو گرفتن ایران در زمان ساسانیان به یکچنین پدیده بر میخوریم :

ز روم و ز هند آنکه استاد بود            وز استاد خویشش سخن یاد بود

از ایران و از کشور نیمروز                   همه کاردانان گیتی فروز

همه گرد کرد اندر آن شارسان            که هم شارسان بود و کارسان

از آن هر یکی را یکی خانه ساخت       همه شارسان جای بیگانه ساخت

بیگمان برای پدید آوردن چنان سازمان آموختن زبان های جهانی بایسته می نمود و کار نیز برای نخستین بار در ایران انجام گرفت :

به ایران زبانها بیاموختند             روان را بدانش بر افروختند

ز بازرگانان هر مرز و بوم            ز ترک و ز چین و زهند و زروم

ستایش گرفتند بر رهنمای          فزایش گرفت از گیا چارپای

هر آنکس که از دانش آگاه بود     ز گویندگان بر در شاه بود

استاد فریدون جنیدی - کتاب " حقوق جهان در ایران باستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

1.زبان پارسي دري برماندِ گران‌ارج و گرانسنگ ميهني ايرانيان، برآمده از دل هزاره‌هاي تاريخ و فرهنگِ پر فَرّ و فروغ ايرانزمين، از تبار گويشهاي ايراني / آرياني است و ريشه به كهنترين زبان تاريخ، زبان اوستايي، مي‌رساند.

 

 

 

2. در ميان گويشهاي زبانيكِ گوناگونِ روا در پهنه‌ي پهناور ايرانزمين كه همه يكسره همتبار و همريشه اند، «زبان پارسي دري» زبان سنجه‌ي رسمي و بآيين، و زبان پايه‌ي فراگير ايرانزمين و مايه‌ي وند و پيوند و يگانگي و يكپارچگي ايرانيان در سرتاسر گستره‌ي سپنتاي ايران بزرگ است.
3. پاسداشت و ارجگزارد و كاربرد زبان پارسي دري بر هر ايراني راستين و سرشتين فريز است.
4. پاسداري از زبان پارسي را هيچ گونه ستيزه‌اي با ديگر گويشهاي بومي ايراني نباشد؛ چه همه‌ي اين گويشها همتبار و همريشه اند و برآمده از درخت گشن بيخ و بسيار شاخ زبان ايراني / آرياني؛ و پاسداري از ديگر گويشهاي بومي در كنار زبانِ سنجه‌ي پارسي دري، فريز ميهني و فرهنگي همه‌ي ايرانيان است.
5. در نوشتار و گفتار پارسي بايد از كاربرد واژگان بيگانه پرهيخت و به كاربرد واژگان ناب و نژاده‌ي پارسي كوشيد.
6. برترين و بهترين آبشخور و بنمايه و درسنامه‌ي زبان پارسي، همانا شاهنامه‌ي ورجاوند و فرهمند فردوسي بزرگ است.
7. پاسداري از زبان پارسي، تنها كاربرد شماري واژه‌ي پارسي به جاي مشتي واژه‌ي بيگانه نيست؛ كه دربردارنده‌ي چنين هنجار و كرداري است:
1) كاربرد همه‌ي واژگان كهن و نوين پارسي در كنار يكديگر
2) پاسداشت و كاربرد درست و بآيين دستور زبان پارسي
3) يافتن و زنده گردانيدن تكواژها، پيشاوندها، ميانوندها و پساوندهاي كهن و از ياد رفته‌ي زبان پارسي، به ويژه بهنگام واژه‌گزيني در برابر واژگان بيگانه‌ي نوين
4) بهنگام رويارويي با نوين واژگان بيگانه بايد نخست در پي واژه‌يابي در بنمايگان كهن و سپس در پي واژه‌سازي بود.
5) بهنگام ساخت و آفرينش واژگان نوين بايد پرواي سبك و سياكِ ساختار آوايي و دستوري و گردانشي زبان پارسي را نيك گزارد.

نوشته‌ي شهريور همافر
برگرفته از سرزمین پارسیان
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در ايران توده‌هاي رنگارنگ با زبان‌هاي خاص خود زندگي مي‌كنند. «فارسي» نام زبان يكي از اين توده‌ها است، و ما معمولاً افراد اين توده را «فارسي‌زبان» مي‌ناميم. ولي اجازه بدهيد من اين بحث را با قايل شدن تمايز بارزي ميان «فارس» و «فارسي‌زبان» آغاز كنم.مطابق آمار به دست آمده از آخرين سرشماري عمومي ايران گويا اندكي كم‌تر از 50 درصد مردم ايران فقط به زبان فارسي سخن مي‌گويند .

 

چه در خانه و چه بيرون از خانه. اين «اكثريت نسبي» را ما «فارس» مي‌ناميم مفهوم فارس نه به يك منطقه جغرافيايي و نه به هيچ نوع شرط قومي يا نژادي خاص محدود نمي‌شود. باقي مردم ايران از لحاظ زبان به اقليت‌هاي بزرگ و كوچك «تُرك» و «كُرد» و «لُر» و «عرب» و «بلوچ» و «گيلك» و «مازندراني» و «ارمني» و «آشوري» و غيره تقسيم مي‌شوند. تقسيمات فرهنگي و ديني البته به دايرة اين بحث بيرون است. همة اين اقليت‌ها در بيرون از محيط خاص خود نه تنها با يك‌ديگر به واسطة زبان فارسي ارتباط دارند، بلكه مقدار زيادي از فعاليت معنوي آن‌ها در زمينه اين زبان صورت مي‌گيرد. به اين دليل همة اين‌ها را «فارسي‌زبان» مي‌ناميم. بنابراين مفهوم «فارسي‌زبان» اعم است از فارس و ايراني غيرفارس. به‌عبارت روشن‌تر، برحسب تمايز مورد بحث همة ايراني‌ها «فارسي‌زبان»‌اند. ايراني ضرورتاً فارس نيست، ولي ضرورتاً فارسي‌زبان است. (تذكر اين نكته هم شايد لازم باشد كه منظور از فارسي البته فارسي دري است، يعني همين زباني كه من و شما اكنون با آن سخن مي‌گوييم، نه اشكال يا لهجه‌هاي گوناگون اين زبان كه در گوشه و كنار ايران به گوش مي‌خورد.)
تمايز «فارس» و «فارسي‌زبان» به‌هيچ‌وجه تازگي ندارد ـ اگرچه تصريح نشده باشد. فردوسي طوسي فارس است، ولي خاقاني شرواني فارسي‌زبان است، چون كه زبان پدري و مادري‌اش فارسي نبوده است. (گويا زبان پدري‌اش «سغدي» و زبان مادري‌اش «رومي» شايد گرجي يا ارمني يا تركي- بوده است). حافظ فارس به نظر مي‌رسد، چون هيچ دليلي از خود برجاي نگذاشته است كه در خانه خود به زباني غير از فارسي سخن مي‌گفته است، ولي اگر تعجب نكنيد مي‌خواهم بگويم سعدي فارسي‌زبان است، نه فارس، چون كه زبان اصلي‌اش ـ زباني كه در خانه با آن سخن مي‌گفته- يكي از اشكال پهلوي بوده است، نه فارسي دري.
در كليات سعدي بخش شايان توجهي به نام «فهلويات» وجود دارد، كه گويا هنوز هم تماماً خوانده و فهميده نشده است. زبان اين «فهلويات» چيزي است نزديك به زباني كه در صفحات دشتستان و تنگستان فارس هنوز هم كم‌وبيش به‌گوش مي‌خورد ـ گرچه به سرعت دارد برمي‌افتد. آن‌چه مسلم است، سعدي زبان پهلوي را در جايي تحصيل نكرده بوده است. «فهلويات» اشعاري است كه او به صرافت طبع به زبان مادري‌اش سروده است، نظير اشعاري كه مثلاً ملك‌الشعراي بهار به لهجة خراساني خود ساخته است. بنابراين سعدي هم فارسي را در كوچه و مدرسه آموخته است، نه در خانه ـ مثل احمد كسروي، محمدحسين شهريار، نيما يوشيج، محمد قاضي، و بسياري ديگر. همة اين‌ها با لهجه‌هاي غير فارسي حرف مي‌زده‌اند، ولي آثار درخشاني به زبان فارسي به وجود آوردند، و زبان فارسي مديون قريحه و كار و كوشش آن‌ها است. هيچ‌كدام اين‌ها فارس نيستند، ولي همه فارسي‌زبان‌اند. آثار اين‌ها تجلي يك واقعيت تاريخي است، و آن اين است كه ـ بنابر موجباتي كه مورد بحث ما نيست- چنين واقع شده است كه نمايندگان برجستة قريحه علمي و ادبي اقوام گوناگون در ايران غالباً در عرصة زبان فارسي فعاليت مي‌كنند.
واما نتيجه‌اي كه مي‌خواهم از اين مقدمه بگيرم اين است كه زبان فارسي ـ چه از حيث آثار ادبي و چه از حيث شكل جاري آن ـ به اصطلاح ملك طلق فارس‌ها نيست، بلكه درواقع ساخته و پرداختة همة مردم ايران است. كافي است «آثار فارسي‌زبان‌ها را» ـ به همان معناي مورد بحث، يعني در تمايز با فارس- از فهرست ادبيات فارسي حذف كنيم تا ببينيم كه از اين ادبيات غني، كه اين‌قدر به‌آن افتخار مي‌كنيم، ‌چه برجا مي‌ماند. (توجه داشته باشيد كه به اين ترتيب حتي «گلستان» و «بوستان» هم از فهرست حذف مي‌شود.)
بنابراين، چنان‌كه اشاره كردم، مطلب فقط اين نيست كه اقليت‌هاي غيرفارس به عنوان «فارسي‌زبان» با يك‌ديگر به زبان فارسي سخن مي‌گويند، اين زبان زمينة آفرينش و ميدان تجلي زندگي معنوي آنان است. (و البته اين به‌معناي انكار آن واقعيت نيست كه اين اقليت‌ها در زبان‌هاي خود هم زندگي معنوي و فعاليت آفرينشي خود را دارند.) منظور اين است كه زبان فارسي درست به دليل آن زبان مشترك اقوام ايراني است، كه يك معناي كاملاً واقعي آفريدة مشترك ملت ايران است. و اين است توضيح اين پديدة شگفت‌آور، كه چرا در اين سرزمين اقوام و زبان‌هاي رنگارنگ همه مردم به زبان فارسي عشق مي‌ورزند.
ما فارس‌ها و فارسي‌زبان‌ها تمايل خاصي داريم به ‌اين كه زبان خود را شيرين بناميم. حافظ در وصف شعر خود مي‌گويد:
شكر شكن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسي كه به بنگاله مي‌رود


سعدي پيش از او گفته است:
من دگر شعر نخواهم بنويسم كه مگس
زحمتم مي‌دهد از بس كه سخن شيرين است

من بايد اعتراف كنم كه اين بيت نوچ سعدي را كه صداي وزوز مگس هم در آن شنيده مي‌شود هرگز زياد نپسنديده‌ام، بر خلاف آن بيت حافظ، كه حقيقتاً مثل قند در دهان آدم آب مي‌شود. ولي به هرحال گمان مي‌كنم اين ابيات نحوة احساس ما را نسبت به زبان‌مان خوب بيان مي‌كند. آن تعبير قديمي «فارسي شكر است» هم طبعاً همين احساس را مي‌رساند.
اين البته احساس بسيار خوبي است، ولي ما فارس‌ها ـ و حتي بعضي از فارسي‌زبان‌ها- گاه فراموش مي‌كنيم كه اين احساس مخصوص و منحصر به زبان فارسي نيست. اهل همة زبان‌ها زبان خود را دوست مي‌دارند ـ گيرم اين‌كه تعبيرشان ممكن است غير از شكر خوردن طوطي يا پرواز مگس دور سر شاعر باشد، هيچ زباني نيست كه در آن شعر سروده نشده باشد، و شعر بيان كنندة همين سرمستي و شادي است كه گويندة زبان از به‌كار بردن زبان خود احساس مي‌كند. ما هم مثل اهل همة زبان‌ها گاه از طعم و طراوت زبان خود سرمست مي‌شويم، و به هرحال به آن عشق مي‌ورزيم. ولي از عشق ورزيدن به زبان فارسي تا رسيدن به‌اين ادعا كه فارسي برتري ذاتي خاصي نسبت به زبان‌هاي ديگر دارد، و اين‌كه اين زبان مشترك بايد جانشين همة زبان‌هاي اقوام ايراني بشود، راه درازي نيست. اين فاصله در واقع درة تنگي است؛ پرتگاهي است كه درست را از نادرست جدا مي‌كند. اين طرز فكر در ايران وجود داشته است و هنوز هم كم و بيش در گوشه و كنار وجود دارد. اين توهم كه فارسي يگانه زبان ملت ايران است، و آن‌چه در اطراف و اكناف كشور به گوش مي‌خورد چيزي نيست جز اشكال شكسته‌بسته يا خام و ناتراشيدة فارسي تهران، و اين خيال باطل كه با منع كردن و زير فشار گذاشتن زبان‌هاي ديگر مي‌توان چنين وانمود كرد كه همة ساكنان كشور پهناور ما فارس هستند- و نه فارسي‌زبان- بيش از نيم‌قرن بر مركزي‌ترين محافل حكومتي كشور ما غلبه داشته است. اين‌جا مجال پرداختن به ‌موجبات اين مساله فراهم نيست، ولي من مي‌خواهم به يك نكته اشاره كنم، و آن اين است كه اين توهمات از توهم اساسي‌تري برمي‌خيزد، به اين معني كه هويت ملي بايد مطلق و يك‌پارچه باشد، و چون زبان يكي از اركان يا يكي از تجليات «هويت ملي» است، پس هويت ملي مطلق وحدت مطلق زبان را لازم مي‌آورد. اما از طرف ديگر همه مي‌دانيم كه در ايران بيش از يك زبان وجود دارد. بنابراين ريشة انكار تنوع زبان و منع زبان‌هاي محلي احتمالاً از اين نگراني ناگفتني آب مي‌خورد كه نكند ما ايراني‌ها در واقع هويت ملي محصل و معيني نداشته باشيم! يا به عبارت روشن‌تر، نكند اصولاً چيزي به نام ملت ايران وجود نداشته باشد! چون اگر چنين باشد، بهتر است هر چه زودتر هويتي براي خود دست‌وپا كنيم، و راه اين‌ كار هم عبارت است از انكار تنوع اقوام ايراني و منع كردن بارزترين تجلي اين تنوع، يعني وجود زبان‌هاي محلي.
اين توهم در خارج از ايران هم ديده مي‌شود. ترديد در اين كه اصولاً يك موجود سياسي و اجتماعي به نام ملت ايران وجود دارد و از موجوديت خود دفاع مي‌كند، براي كساني كه گمان مي‌كنند (يا مي‌كردند) كه از پاره‌پاره شدن اين لحاف چهل‌تكه بهره‌اي خواهند برد كشش مقاومت‌ناپذيري داشته است. در كم‌تر از يك قرن اخير بارها از طرف نيروهاي خارجي براي تجزيه كردن ايران تلاش شده است. يكي از سخناني كه در آستانة انقلاب ايران مكرر شنيده مي‌شد اين بود كه تكان انقلاب، ايران را تجزيه خواهد كرد، و تجاوز به خاك ايران مسلماً به همين اميد صورت گرفت. ولي ايران تجزيه نشد.
در اثبات هويت ملي ايران دلايل گوناگون مي‌توان آورد؛ ولي از همة اين دلايل كه بگذريم، اين‌كه ملت ايران به عنوان يك واحد سياسي و اجتماعي در مواقع بحراني و خطر از موجوديت خود دفاع مي‌كند و بر جاي مي‌ماند، واقعيت انكارناپذيري است. ملت ايران يک واقعيت تاريخي است، موجودي است كه در جريان تاريخ به وجود آمده است، و هست؛ و هستي آن‌هم به شكل خاصي از حكومت بستگي ندارد. بنابراين حكومت است كه بايد رفتار خود را با مقتضيات اين هستي تاريخي منطبق سازد، وگرنه آن كه دير يا زود تجزيه مي‌شود و بر مي‌افتد حكومت نادان و ستم‌گر است، نه ملت ايران.
تنوع زبان يكي از اين مقتضيات است، و من گمان مي‌كنم دوام نقش زيبنده و فرخندة زبان فارسي به عنوان زبان مشترك به شناختن اين معني بستگي دارد. به عبارت ديگر، زبان مشترك بايد همان «زبان مشترك» باقي بماند ـ هم به اين معني كه جاي خاص خود را در دل و جان همة فارسي‌زبان‌ها نگه‌ دارد، و هم اين‌كه ادعاي جانشيني زبان‌هاي ديگر را از دست بگذارد. آن عده از ما كه نقش زبان فارسي را به عنوان يكي از وجوه هويت ملي وسيلة تعدي بر ساير زبان‌هاي اقوام ايراني مي‌كنند به نظر من نقش حقيقي زبان فارسي را در قوام بخشيدن به اين هويت درست نشناخته‌اند. زيرا كه اين نقش به هيچ وجه ساده و يك جانبه نيست. زبان مشترك هم وسيلة اتصال است و هم وسيلة انفصال؛ چنان‌كه وحدت ملي هم به هيچ وجه ساده و مطلق نيست. وحدت هميشه از كثرت حاصل مي‌شود. اين تودة عظيمي كه ملت ايران را تشكيل مي‌دهد يك چيز جامد و راكد نيست كه مثل يک پاره‌سنگ، هيچ كنش و تنشي در آن جريان نداشته باشد. ملت ايران يك ساخت‌كار (يا مكانيسم) زنده است ـ دستگاهي است كه كار مي‌كند، و اجزاي آن با هم روابط كشش و كوشش و بده‌وبستان دارند. زبان فارسي آن زمينه يا آن مديومي است كه اين روند بده‌وبستان روي آن و به‌واسطه آن صورت مي‌گيرد. در اين ساخت‌كار (يا مكانيسم) مانند هر ساخت‌كار ديگري «انفصال» اجزا هم به اندازه «اتصال» آن‌ها لازمة زنده بودن و عمل كردن است. زبان فارسي در سرزمين پهناور ما وظيفة وصل كردن عناصر رنگارنگ تشكيل‌دهندة هويت ملي ايران را برعهده دارد. در اين شكي نيست. اما بايد به ياد داشته باشيم كه در ميان بيش از نيمي از مردم كشور ما تعهد اين وظيفه به معناي داشتن نقش «زبان مشترك» است، و زبان مشترك بر حسب تعريف پيش فرض ساده‌اي دارد، و آن وجود «زبان‌هاي غيرمشترك» است.

 

 

 

 

نگارنده : نجف دريابندري- شورای گسترش زبان و ادب پارسی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

همانگونه که میدانید سرزمین  ایران در گاه باستان پایتخت فرهنگی جهان بوده است . بسیاری از زبانهای جهانی ریشه در زبان های ایرانی دارند . از همین رو شگفت نیست که بسیاری از نامها و واژه ها در زبان های دیگر ریشه در زبان های ایرانی داشته باشد . نام های بصره و بغداد دو نامی هستند که بنا بر بن مایه های نوشتاری ریشه در زبان های ایرانی دارند .

 

 

بغداد :

بَغداد واژه ای است به زبان پهلوی به معنای خُداداده. این واژه پیش از اینکه بر این شهر گذارده شود در اوستا به گونه صفت آورده شده بود. این واژه در اوستا به ریخت بغوداته bağō-dâta و به همان معنا در بخش‌هایی از اوستا از آن دسته وندیداد آورده شده‌است. در پارسی میانه این واژه باز به همان معنا و اینبار به ریخت بَغ‌دات آورده شده‌است. نام‌های دیگری نیز با همین شکل ساخته شده‌است مانند خداداد، مهرداد، تیرداد، یا الله داد، محمدداد، علی داد و «بغ» یعنی خدا چنانکه به پادشاهان چین «بغ پور» و به شکل معرب آن فغفور میگفته اند؛ و نامهای دو مکان «بجستان» و «بیستون» نیز هردو دگریدهٔ «بغستان» است.

برخی دیگر از زبان‌شناسان عقیده دارند بغداد از دو کلمه بغ مخفف باغ و داد مخفف دادار به معنی ایزد و پروردگار تشکیل شده‌است و بغداد به معنی باغ خدا است.

اگرچه در خصوص ریشه‌های ایرانی هیچ شبهه‌ای وجود ندارد، کلمه بغداد دو نوع ریشه اصلی متفاوت داشته‌است. قابل اطمینان‌ترین موردی که توافق بیشتری بروی آن گردیده لفظی است که از ترکیب کردی باستان با نام «باگا» (=بت، خدا) +داتا (=معلوم مسلم) بوجود آمده که کلمه فارسی میانه «بگدات / بگداد» (= داده شده توسط خداوند) از آن گرفته شده؛ و سرانجام به کلمه فارسی مدرن و عربی «بغداد» تغییر یافته‌است. ریشه دیگر نیز از فارسی «باگ – داد» یا «بگ-دا-دو»(ترجمه «باغ خداوند») گرفته شده‌است.

بصره :

در هزار و یک شب تحت نام بس راه شهر ذکر شده‌است، و گفته شده سندباد ملوان سفر دریایی خویش را از اینجا شروع کرده‌است.به هر حال دیگر منابع می‌گویند مبدأ پیدایش نام آن از کلمه فارسی بس – راه یا بسوراه به معنای «جائی که بسیاری راهها به یکدیگر می‌رسند» می‌باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

از میان 32 حرف الفبای فارسی برخی حروف تنها ویژه واژه های عربی است .

حرف (ث) : هر واژه ای که دارای  ث  است بی گمان عربی است و ریشه ی فارسی ندارد . جز (کیومرث: مرد دانا یا گاو مرد) ، ( تـَهمورث : دارنده ی سگ نر قوی ) و واژگان لاتین مانند بلوتوث یا نام هایی مانند ادوارد ثورندایک و ... که بسی آشکار است نام های لاتین هستند نه عربی یا فارسی.

حرف (ح): هر واژه ای که دارای حرف  ح  است بی گمان عربی است و ریشه ی فارسی ندارد.غیر از کلمه ی حوله که درست آن هوله است وبه گمان نزدیک به یقین ریشه ی ترکی دارد و به معنی (پُرزدار ) است .  عرب به هوله (حوله) می گوید : مِنشَفة در سعودی / خاولی یا خاولیة و بَشکیر در عراق / بِشکیر  یا فوطة در سوریه .واژه حول و حوش هم به گمان بسیار فارسی و درست آن هول و هوش است . کردهای فهلوی یا فَیلی هنوز به خانه می گویند هاوش که با house  در انگلیسی همانندی دارد.

حرف (ذ) : هرچند در فارسی کهن تلفظ این حرف مانند تلفظ عربی آن وجود داشته اما امروزه دیگر هیچ ایرانی ای ذال را ذال تلفظ نمی کند بلکه  زاء تلفظ می نماید .بیش از 95% واژه های دارای ذال ریشه ی عربی دارند مگر واژه هایی مانند گذر ، گذراندن ، گذشتن ، پذیرش ، پذیرفتن ، آذین، گنبذ (امروزه گنبد خوانده می شود.)ذانستن ( که امروزه دانستن تلفظ می شود. اما کردها ، لَکها و برخی دیگر از اقوام ایرانی  ذانستن را زانستن تلفظ می کنند. مانند تالشی ها که به (می دانم) می گویند ( زُنُـمzonom) و کردها می گویند ( اَزانِـم  یا  زانِـم یا مَزانِم یا دَزانِم )

حرف(ص): هر کلمه ای که  صاد دارد بی شک عربی است مگر عدد شصت و عدد صد که عمداً غلط نوشته شده اند تا با انگشت شست و سد روی رودخانه اشتباه نشوند.

صندلی نیز بی جهت با صاد نوشته شده و البته عربی شده ی چَندَل است. عرب به صندلی می گوید کُرسی ، مَقعَد و در گویش محلی عراق و سوریه اِسکَملی .

صابون هم در اصل واژه ای فارسی است و درست آن سابون است و این واژه از فارسی به بیشتر زبانهای جهان رفته مثلاً soap در انگلیسی همان سابون است . ما سابون را به صورت معرَّب صابون با صاد می نویسیم.اصفهان نیز معرّب یعنی عربی شده ی اَسپَدانـه یا سپاهان است.

حروف( ض/ظ /ع ):  بدون استثنا تنها ویژه واژه های دارای ریشه ی عربی است و در فارسی چنین مخارجی از حروف وجود ندارد .  به ویژه ضاد تا جایی که عرب ها به الناطقین بالضاد معروفند زیرا این مخرج ویژه عرب است نه دیگر مردمان نژاد سامی.

حرف(ط) : جنجالی ترین حرف در املای کلمات است . مخرج طاء تنها ویژه واژه های عربی است و در فارسی ط نداریم و واژه هایی که با  ط  نوشته می شوند یا عربی اند و یا اگر عربی نیستند غلط املایی هستند . مانند طهران ،طالش، اصطهبان ، طوس که خوشبختانه امروزه دیگر کسی تهران ،تالش ، استهبان و توس را دیگر نادرست نمی نویسد. اما بلیت واژه ای فرانسوی است . تایر tire واژه ای انگلیسی است . اتاق مغولی است . تپش فارسی است و دلیلی ندارد که آن ها را نادرست بنویسیم و امروزه دیگر این واژه ها را درست می نویسند مگر کسانی که با ریشه واژه ها آشنا نیستند.

حرف( ق ):  نیز در مرتبه دوم حروف جنجالی است . در فارسی قاف نداریم  غ  داریم . قاف ویژه واژه های عربی در 90 درصد موارد است واژه های  عربی دارای ریشه ی اغلب سه حرفی و دارای وزن و هم خانواده اند مانند: قاسم ، تقسیم ، مقسِّم ، انقسام ، قَسَم ، قسمت ، اقسام ، مقسوم ، قسّام ، منقسم و تشخیص واژه ی عربی الاصل دارای قاف کار ساده ای است . اما دیگر کلمات قاف دار یا ترکی اند و یا مغولی . مانند قره قروت: کشک سیاه / قره قویونلو : صاحبان گوسفند سیاه/ قره گوزلو: دارنده ی چشم سیاه / قزل آلا : ماهی طلایی

کلماتی مانند آقا ،قلدر ، قرمساق  نیز مغولی اند.  کلمه قوری نیز روسی است اصلاً قوری ،کتری ، سماور ، استکان همه واژه های روسی اند و اینها زمان قاجاریه و در دوره صدارت اعظمی امیر کبیر وارد ایران شدند . کلماتی مانند قند و قهرمان و قباد معرب  کند کهرمان و کَواذ هستند همان گونه که کرماشان یا کرمانشاه را عرب قرماسان یا قَرمسین تلفظ می کرده اما امروزه ما ایرانیان کرمانشاه یا کرماشان را قرماسان یا قرمسین تلفظ نمی کنیم  اما کواذ را قباد می گوییم و این تأثیر زبان عربی بر فارسی است.

حروف چهارگانه ( گ /چ/ پ / ژ ) : نیز در عربی فصیح یعنی نوشتاری وجود ندارد. و هر کلمه ای که دارای یکی از این چهار حرف است حتماً عربی نیست و به احتمال بسیار ریشه ی فارسی دارد . مانند منیژه ، مژگان ، ژاله ،پروین ، پرنده ، گیو، گودرز ،منوچهر ، پریچهر  و ... البته اغلب چنین است و موارد اندکی نیز امکان دارد از دیگر زبانها باشد مانند پینگ پونگ که چینی است . یا چاخان و خپل که مغولی اند . اشتباه نکنید چاخان ترکی نیست . مغولی است زیرا در ترکی به دروغ  می گویند  یالان .یا پارتی partyکلمه ای انگلیسی است و  آپارتمان واژه ای فرانسوی است.

شاید بپرسید پس سایر حروف مانند  الف ب ت ج د ر ز س ش ف ک ل م ن و ه ی  چگونه هستند ؟ پاسخ شما این است که اینها حروف مشترک در سراسر زبانهای جهان است . هرچند برخی اقوام بعضی حروف را ندارند و به گونه دیگر ادا می کنند . مانند حرف   ر  که در فرانسه   غ گفته می شود  و یا همین  ر   در چین  ل   خوانده می شود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

دکتر بهمن سرکاراتی

روزگار ما از یک دیدگاه عصر تشخص ستیزی است. مردم زمانه رو گردان از هرگونه تبعیض و تفاوت، هراسان از هرنوع تشخص و تمایز، با شتاب هرچه تمام تر به سوی یکسانی و یکدستی و یکنواختی رانده می شوند. پی روان آیین جهان بینی، طرفداران یکسوگرایی اجتماعی و کارگزاران سوداگری آزاد جهانی می کوشند طرحی بیاندازند و سامانی بچینند تا در ناکجاآباد هزاره ی سوم، همگان زیرسلطه ی یک نظام اقتصادی نامریی، همه مثل هم بزایند و مثل هم بزیند و مثل هم بمیرند! با این شتاب که هر روز در هر چهار سوی جهان، مرزهای طبیعی، گسست های ضروری و ناهمداستانی های سالم و لازم می شکنند و فرو می ریزند، دیری نپاید که گیتی ِ عاری از آرایش ها و برهنه از شکفتگی و زیبایی هایش که بخش کلانی از آن ها ناشی از رویارویی تفاصل ها و ناهمتایی هاست، خراب آبادی شود هموار که در آن ترک و رومی و چینی و زنگی، همه در پشت رایانه هایشان با کیف های سامسونت دردست و تلفن های همراه در جیب و همبرگر مک دونالد در دهان، همه همسان بزیند و بمیرند.
در عرصه ی فرهنگ نیز درها گشوده و سرحدات برداشته می شوند. امروزه «ابر و باد و مه و خورشید و فلک» نه، بلکه اجیران حرفه ای حرص و آز سیری ناپذیر سوداگران طرفدار کشورهای بی مرز و فرهنگ های یک رنگ و مبلغان و اتحادیه تراشان تجارت جهانی از طریق اینترنت و فکس و ایمیل و ماهواره و رسانه های گروهی جورواجور دیگر در تلاش اند تا همه جا پسند فردی، دیدگاه شخصی، اندیشه و باور و زبان مستقل و در یک کلام هویت فردی و ملی من و تو را از ما بگیرند و به جایش سلیقه ی یکسان، جهان نگری یکسان، کردار و پندار و گفتار یکسان صادراتی ارزانی مان دارند. فعله ها، بنایان و معماران چیره دست در خفا و آشکار، دست اندرکار برافراشتن دوباره ی «برج بابل» اند تا همه ی زبان ها در هر هفت کشور جهان منسوخ شوند و زبانی واحد، این بار نه لسان عبری هدیه ی یهوه، بلکه انگلیسی ناب آمریکایی در سراسر گیتی رایج شود!
به گزارش آمارگران یونسکو در طول هزاره ای که پشت سر گذاشتیم، بیش از دو هزار زبان و لهجه و گویش بومی از میان رفته است. باورکردنی نیست که نه در تایلند و مالزی و سنگاپور، نه در رودزیا و اوگاندا و دیگر مستعمره های سابق بریتانیا، بلکه در قلب اروپا در کشوری مثل سوییس نیمی از دبستان ها و دبیرستان ها، به اصرار اولیای دانش آموزان، همه ی درس ها را به زبان انگلیسی تدریس می کنند. در این هنگامه ی بی امان ِ تشخص زدایی فرهنگی، نگه داری جلوه های گوناگون فرهنگ و هویت ملی، از جمله زبان و گویش ها چه دشوار شده است و ما در این میان چه غافل مانده ایم.
در ماه آوریل سال ۱۹۶۳ نخستین همایش بین المللی بررسی گویش های هند و اروپایی در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا تشکیل شد و پژوهشگران خبره هر یک در زمینه ی تخصصی خود درباره ی گویش های ژرمنی، ایتالیایی، یونانی، بالتی و اسلاوی، هیتی و هندی و حتا در باره ی زبان های کم وسعت تری چون ارمنی و آلبانیایی به بحث و گفت وگو پرداختند. آن چه در آن میان ابدن مطرح نشد، موضوع زبان ها و گویش های ایرانی بود. بعدها من از استاد مورگن اشتیرنه پرسیدم که چرا او، که از سرشناس ترین پژوهشگران در زمینه شناخت گویش های ایرانی بود، و یا یکی دیگر از ایران شناسان در آن کنگره حضور نداشتند، پاسخ او این بود:
«پژوهش های مربوط به گویش های ایرانی بسیار اندک، بسیار پراکنده و بسیار ناسامانمند است، به گونه ای که نمی توان تصویری کلی از آن ها را چه از نظر طبقه بندی جغرافیایی و رده شناختی، چه از نظر پیشینه ی تاریخی و ارتباط ژنتیک آن ها با یکدیگر ارایه کرد!» در طول تقریبن چهل سال گذشته لهجه های ایرانی تازه ای کشف شده و بررسی های ارزشمند فراوانی در این زمینه انجام گرفته است و از این رهگذر بر غنای اطلاعات گویش شناختی افزوده شده است; اما با وجود این از موانع و دشواری هایی که بر سر راه شناخت و گردآوری گویش های ایرانی درگذشته وجود داشته، چندان کاسته نشده، بلکه در برخی موارد دشواری های تازه ای پدید آمده است.
یکی از مشکلات عمده در این عرصه، کثرت و انبوهی لهجه های ایرانی و پراکندگی آن ها در یک پهنه ی جغرافیایی بسیار گسترده است. گویش های آسی، تاتی، تالشی و کردی در ماورای قفقاز در داغستان، گرجستان، روسیه، ارمنستان و اران= [ جمهوری آذربایجان] رایج هستند. گروه گویش های کردی با شعبه های فرعی بی شمار آن علاوه بر نواحی گوناگون ایران، از شرق ترکیه و شمال و شرق عراق و سوریه و جمهوری آذربایجان و ارمنستان گرفته تا خراسان و ترکمنستان رواج دارند، به اضافه ی دو گروه دیگر از لهجه های مستقل ایرانی یعنی «گورانی» و «زازا» یا دیمیلی در شرق ترکیه و نواحی غرب ایران که از برخی جهات نزدیکی هایی با گویش های کردی دارند. گروه لهجه های تالشی در سواحل دریای خزر هم در ایران و هم در جمهوری آذربایجان پخش شده اند: تالشی شمالی در اطراف اردبیل و آستارا، تالشی مرکزی در نواحی اسالم و هشتپر و تالشی جنوبی در ماسوله و نواحی مجاور آن در گیلان. گروه بسیار گسترده ی زبان و گویش های بلوچی از خراسان گرفته تا کرانه های خلیج فارس، در سیستان و بلوچستان در جنوب افغانستان و غرب پاکستان تا ساحل رود سند پراکنده اند. این ها که برشمردم، فقط شماری از گویش های ایرانی غربی هستند که باید بدان ها شمار زیادی از گویش های غربی درون مرزهای کنونی ایران را افزود; مانند لهجه های جنوبی چون بشاگردی، لری، سیوندی و بختیاری، گویش های رایج در شمال مانند گروه لهجه های گیلکی و طبری، گروه گویش های اطراف سمنان مثل سنگسری، افتری، سرخه ای و صدها گویش و لهجه دیگر.
انبوه گویش های شرقی ایران مانند گویش های پامیری، یغنابی، شغنی، وخی، اورموری، روشنی، برتنگی، اشکاشمی، یزغلامی، پراچی، یدغا و مونجی در آن سوی مرزهای ایران در ایالت کوهستانی بدخشان در تاجیکستان و افغانستان پخش شده اند و لهجه های گوناگون پشتو در افغانستان و پاکستان و کشمیر و پنجاب و سند. حتا یک گویش ایرانی به نام «سریکلی» در ایالت سین کیان (درشمال غربی چین) تکلم می شود. تغییر و تحول های سیاسی در منطقه، مرزبندی های جدید در قفقاز و آسیای میانه، جنگ و ستیزهای پی درپی و نبود امنیت در بسیاری از این مناطق که بخش هایی از حوزه ی جغرافیایی گویش های ایرانی را تشکیل می دهند، کار گردآوری گویش ها و فعالیت های میدانی و پژوهش درباره ی آن ها را اینک بسی دشوارتر از گذشته کرده است. افزون بر این، کاهش قابل ملاحظه ی توجه و علاقه ی شرق شناسی غربی به جنبه های صرفن عملی فرهنگ ایرانی یکی دیگر از عوامل رکود کوشش و پژوهش در این زمینه است و تاسف انگیزتر از همه این است که در نیم قرن گذشته شمار زیادی از لهجه های ایرانی خاموش و فراموش شده اند. از بخت بد، خود من، یکی از گواهان زنده جریان استحاله و اضمحلال تدریجی و نهایتن نابودی کامل گروه کوچکی از گویش های ایرانی در آذربایجان بوده و هستم.
به گواهی Haupt - Lehmann که در سال ۱۸۹۸ میلادی بر سر راه خود از جلفا به تبریز شبی را در روستای گلین قیه در نزدیکی مرند گذرانده بود، اهالی این ده به لهجه ی بومی مخصوصی که ترکی نبود، گفت وگو می کردند. سی و چند سال پیش که دانش جو بودم، همراه مرحوم دکتر ماهیار نوابی و استاد منوچهر مرتضوی دو بار بدان نواحی رفتیم. در آن هنگام نیز شمار زیادی از اشخاص مسن در هرزند و گلین قیه هنوز لهجه ی بومی خود را حفظ کرده بودند; اما امروز متاسفانه از آن گویش در آن دهات باصفا هیچ اثری به جای نمانده است. همچنین است لهجه ی کرینگان در محال «دزمار» و نیز گویشی دیگر در محال حسنو که در گذشته در اوشدبین و برداناغم رایج بود و شاعر محلی آن سامان مشهور به حکیم نباتی شعرهایی بدان گویش سروده است. همه ی این لهجه ها فروپاشیدند و مردند و خاموش شدند!
اوضاع در دیگر ایالات نیز کمابیش چنین است. گویش تاکستانی از میان رفته است. نسل جوان تات زبان های محال رامند قزوین، گویش نیاکان خود را فراموش کرده اند. تقریبن همه ی گویش های محلی رایج در مسیر جاده ی تهران، خراسان غیر از ناحیه سمنان، از میان رفته اند. از لهجه ی تجریش و گویش قدیم ری در حوالی این شهر دودآلود دیگر خبری نیست. گسترش ترکی قشقایی در جنوب و زبان ترکمنی و ازبکی، شمار زیادی از لهجه های ایرانی را در فارس و خراسان و گرگان و فراتر از آن، در آن سوی مرزهای شمالی ایران از میان برده است.
علاوه بر گویش های مستقل که بازمانده ی زبان های گوناگون ایرانی میانه بوده و هستند، گونه های گوناگون زبان فارسی مانند فارسی نیشابوری، شوشتری، کرمانی، فارسی کابلی، فارسی خمین و محلات و قم که هرکدام ویژگی های لغوی و دستوری و افزون بر آن شمار هنگفتی از مثل و قصه و شعر و ادبیات عامیانه ی محلی داشته و دارند، اندک اندک رنگ می بازند و دیری نپاید که به برکت برنامه های شبانه روزی کانال های شش یا هفت گانه ی این جعبه ی جادو، جای خود را به فارسی بدهند، آن هم نه به فارسی فخیم و آهنگین خراسانی، بلکه فارسی غالبن مغلوط و نارسا و دژآهنگی که در این شهر باز هم دودآلوده ی شما بدان تکلم می شود.
وضعیت گویش های ایرانی در کشورهای آن سوی مرزهای کنونی ایران، به جز در جمهوری تاجیکستان، از این هم بدتر است. مقام های دولت جمهوری آذربایجان با کمال افتخار ادعا می کنند که زبان تاتی در نواحی شماخی، قوناخ کند و شبه جزیره ی آبشوران بیش از سی چهل سال است که به کلی فراموش شده و مردم آن نواحی اکنون به ترکی حرف می زنند. اکثریت قریب به اتفاق یهودیان تات زبان را نیز همین چند سال پیش در ازای دریافت چند هزار یا چند میلیون دلار آمریکایی مجبور به مهاجرت از اران کردند. پارسی گویان دره های فرغانه و زرافشان و تاجیک های ساکن در مسیر رودهای شیرآباد دریا و سرخان دریا در ازبکستان و شهرهای بخارا و سمرقند در وضع فرهنگی اسفباری می زیند. و اما اگر حتا شمه ای کوتاه را از آن چه برای از بین بردن گویش های ایرانی در آناتولی و عراق و به ویژه در افغانستان به عمل می آید بازگو کنم، نفثه المصدور دیگری می شود. فقط یک حقیقت بسیار تلخ را گذرا یادآوری می کنم. طالبان تنها آن دو بت سنگین بی زبان زیبا را نابود نکردند، بلکه تاکنون هزاران هزار سرخ بتان و خنگ بتان زیباتر را که زنده بودند و در دره های پنج شیر و ایالات خان آباد و بدخشان یا در ییلاق های ایلات فیروزکوهی، جمشیدی و هزاره جات، به زبان و گویش های فارسی و ایرانی گفت وگو می کردند، نابود کرده اند و ما حتا آه هم نمی کشیم!
امروز بسیاری از گویش های ایرانی چه در ایران و چه در خارج از ایران در معرض فراموشی و نابودی اند. باید چاره ای اندیشید، باید دید که تدبیر چیست و چه باید کرد. بی تردید برخی از پژوهشگران و استادان برای جبران مافات در این زمینه اندیشه ها کرده اند. بنده نیز پیشنهادی دارم و آن عبارت است از اهتمام جدی و عاجل برای تاسیس موسسه ای با عنوان «مرکز گویش شناسی ایران»، که وظایف اصلی چنین مرکزی عبارت خواهد بود از:
۱ -  شناسایی و گردآوری و در بسیاری موارد ترجمه ی همه ی کتاب ها، رساله ها و مونوگرافی ها و مقاله هایی که در صد سال گذشته درباره ی گویش های ایرانی نگاشته شده اند. در صدسال گذشته پژوهشگران زیادی چه در ایران و چه در فرنگ کارهای پرارزش فراوانی در این زمینه انجام داده اند. در این جا محض گرامیداشت یادشان از برخی آنان نام می برم: ایران شناسانی چون ژوکوفسکی، میلر، اوسکارمان، گایگر، زاروبین، مورگن اشتیرنه، آبایف، درن، کریستن سن، بیلی، لنتز، هنینگ و ایوانف درگذشته، و ردار و گرشویچ و کامنسکی، لازار، لوریمر، ادلمان، لوکوک، اسمیرنوا، ویندفور و دیگران در زمان حال. همچنین پژوهشگران ایرانی چون استادان صادق کیا، ادیب توسی، محمد مقدم، ماهیار نوابی، منوچهر مرتضوی، منوچهر ستوده، اقتداری، ذکا و بسیاری دیگر. افزون بر کسانی که نام بردم، در ایران دانشمندان و پژوهشگران بسیاری که به گویش و فرهنگ عامه ی زادبوم خود علاقه دارند، طی سالیان دراز با تحمل زحمات زیاد و بی چشمداشت هرگونه پاداش، روی لهجه های محلی ایران کار کرده اند. این گروه از پژوهشگران باید به جامعه ی فرهنگی ایران معرفی شوند، تشویق شوند و برای چاپ و انتشار آثارشان اقدام شود.
پژوهش هایی که در این رهگذر انجام گرفته، ناگزیر کاستی هایی دارند که بیش تر از لحاظ آوانویسی، تدوین مباحث دستوری و روش ضبط روایات عامیانه و غیره است. یکی از کارهایی که باید انجام شود، تدوین شیوه نامه ی جامعی است برای گردآوری گویش ها به روش واحد و نیز دایر کردن دوره های آموزشی کوتاه مدت برای آشنا کردن پژوهندگان آماتور با مقدمات زبان شناسی و آموزشی آخرین شیوه های علمی معمول در این زمینه.
۲ -  جست و جو برای یافتن مراجع و منابع کهن و اسناد و متن هایی که درگذشته در ایالات گوناگون به گویش های ایرانی نگاشته شده اند. انبوهی از شعرهای معروف به فهلویات و خسروانی ها در دیوان های شاعران و در جُنگ ها و تذکره ها و لغت نامه ها و غیره نقل شده است. از این قبیل منابع منظوم گویشی می توان نمونه وار از غزلیات درویش عباس گزی، دیوان شمس پس ناصر، مجموعه ی شعرهای امیر پازواری، غزل های همام تبریزی و حکیم نباتی و دیگر پارسی گویان آذربایجان و اران، دوبیتی های منسوب به شیخ صفی الدین اردبیلی، شعرهای بازمانده به لهجه ی گزی، ترانه های بختیاری و لارستانی، منظومه های مفصل غنایی و حماسی کردی و بلوچی، سرودهای مشهور به پارسان، مولودی های ملااحمد خاصی و عثمان افندی به گویش زازا، شعرهای شیخ امیرگورانی و غیره را نام برد.
در کنار این آثار منظوم، شمار زیادی از کتاب ها، رساله ها، قباله ها، مُهرنامه ها و وقف نامه ها دردست است; مانند نصاب طبری، نوشته های مذهبی فرقه ی حروفیه بدان گویش، مجالس خواجه عبدالله انصاری به لهجه ی هروی، لاحقه رساله ملا انارجانی، آثار پی روان مذهب اسماعیلیه به گویش های پامیری، ترجمه های قرآن به برخی از گویش های ایرانی، داستان های حماسی نارت های اوستی، رساله های نگاشته شده به گویش های پشتو و بلوچی و کتاب های نگاشته شده به لهجه ی گورانی، روایت کردی داستان بیژن و منیژه و غیره و غیره.
در این جا باید به نکته ای مهم فقط اشاره ای بکنم و بگذرم و آن این که به بازمانده ی گویش های ایرانی نباید تنها از دیدگاه زبان شناسی نگریسته شود و کار پژوهش درباره ی آن ها نباید تنها به عهده ی متخصصان آن فن و دانش سپرده شود. هر گویشی یک پدیده ی هم آمیغ و چند سویه ی فرهنگی است که می توان از مواد آن در فرهنگ نویسی، واژه گزینی، واج شناسی تاریخی و غیره استفاده کرد; اما همواره باید به یاد داشت که هر گویشی در عین حال بخشی زنده و گویا از فرهنگ و ادبیات ملی است. قصه ها بدان گویش بازگو شده و می شود، پند و اندرزهایی دارد، ترانه هایی بدان سروده شده، اصطلاحات خویشاوندی کهن را حفظ کرده، لغات فنی مربوط به زراعت و پیشه های محلی در آن گویش به جای مانده است که در مجموع اوضاع اجتماعی و اقتصادی و اعتقادی گویشوران آن گویش را در گذشته و حال بازتاب می دهد و از این رو لازم است در پژوهش های گویش شناختی علاوه بر زبان شناسان، خبرگان علوم دیگر نیز مانند مردم شناسان، جامعه شناسان و فرهنگ عامه پژوهان نیز شرکت جویند.
۳ -  توصیه ی موکد به گروه های دانشگاهی رشته های زبان شناسی و فرهنگ و زبان های باستانی برای تدریس چند واحد درس گویش شناسی در دوره های کارشناسی ارشد و دکتری و به دنبال آن باید از میان فرهیختگان این رشته ها کسانی را استخدام کرد و برای شناسایی لهجه های محلی و گردآوری آن ها با استفاده از روش های علمی به نواحی گوناگون فرستاد و برای تدوین اطلس گویش شناختی ایران اقدام کرد. این کار اساسی تا امروز انجام نگرفته و متاسفانه هنوز هم نمی دانیم که شمار گویش های ایرانی و غیرایرانی در داخل کشور  و در خارج از مرزهای سیاسی ایران امروز چند است و هر یک از آن ها دقیقن در کدام منطقه رایج بوده اند و هستند. برای انجام این کار ضروری است که از سوی مقام های فرهنگی ایران اقدام های لازم برای جلب موافقت مسوولان فرهنگی دولت های تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان، عراق، سوریه، ترکیه، جمهوری آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، روسیه، چین، افغانستان و پاکستان برای برقراری همکاری فرهنگی مستمر جهت گرد آوری گویش های ایرانی در آن کشورها به عمل آید. اگر این کارها انجام پذیرد و گویش های ایرانی هر جا که رایجند، گردآوری شوند و اطلس جغرافیایی گویش های ایران تهیه و تدوین شود، با تصویر شگفت انگیزی رو به رو خواهیم شد. در ایران در تخت جمشید نگاره های فرستادگان قوم های گوناگون باجگزار دولت هخامنشی از مصر و لیبی گرفته تا مکران و هند، از ارمنستان و آسیای صغیر تا یونان، از موطن سکاها در کرانه های دریای سیاه و از دشت های جنوب روسیه بر سنگ نقش شده و در کتیبه ی مجاور این سنگ نگاره ها چنین آمده است: «بدین پیکره ها بنگر و بیاندیش و ببین نیزه ی مرد پارسی دور از ایران از کجا تا به کجا رفته است» !
امروز بیش از دو هزار سال از آن دوران شکوه و اقتدار ملی میهنمان گذشته، ولی اگر لحظه ای چشم برهم نهیم و نقشه ی اطلس زبان ها و گویش های ایرانی را به چشم دل بنگریم، خواهیم دید که نیزه ی مرد پارسی نه، بلکه یکی از صدها جلوه ی پرشکوه فرهنگ ایرانی، یعنی زبان ها و گویش های ایرانی از مرز چین و کوهسارهای پامیر و بدخشان گرفته تا قفقاز، از کرانه های آمودریا و سیردریا تا اقصا نقاط آسیای صغیر، از دشت های فرغانه تا خلیج فارس و ساحل رود سند، در چه گستره ی جغرافیایی پهناوری از کجا تا به کجا رفته است.

از: آینده نگر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

پس از تسلط عرب ها،  ایرانیان که به اهمیت داشتن یک زبان خودی مشترک برای ارتباط قوم های گوناگون ایرانی پی برده بودند، از دل زبان عربی با بهره گیری از لغت های پهلوی و عربی و به کارگیری خط عربی (که خود در تکمیل و زیبا سازی آن سهم به سزایی داشتند)  زبان جدیدی را پدید آورند. نخستین متن های این زبان در حدود دویست سال بس از هجوم اعراب پدیدار شدند. با پیشرفت و تکمیل آن که دویست سال دیگر به درازا انجامید، زبان فارسی به آخرین درجه ی پیشرفت از نظر دستوری رسید – به گونه ای که شاهنامه فردوسی هنوز هم پس از هزار سال قابل خواندن و فهم برای ایرانیان است.

پس از این دوره، زبان فارسی نه تنها در ایران بلکه در اغلب کشورهای منطقه از مصر گرفته تا چین مورد استفاده بوده است. جاده ی ابریشم، به گسترش زبان فارسی کمک کرد.در اهمیت زبان و ادبیات فارسی که مانند زرهی تا به حال یکپارچگی و همبستگی ایرانیان را حفظ کرده است، نمی شود به اندازه کافی سخن گفت.

یکی از مدارکی که وسعت دایره ی عملکرد زبان فارسی را به صورت جالبی نشان می دهد، نامه ی گویوک خان نوه ی چنگیز خان مغول است که در پاسخ نامه ی پاپ "اینوسنت چهارم" در سال ۱۲۴٦ م نوشته شده است.  این پاسخ نخست در دو نسخه به زبان های مغولی و "اویغور" نوشته شده بود، ولی خان مغول اصرار داشت آن را به زبانی هم بنویسند که در دربار پاپ  قابل خواندن و فهم باشد.  پس از مذاکره با فرستادگان پاپ به این نتیجه رسیدند که افرادی در هر دو دربار به زبان فارسی آشنایی دارند. بنا بر این نسخه ی سوم به زبان فارسی نوشته و مهر شد و آن را به نمایندگان پاپ دادند.

این نسخه ی فارسی که به عرض بیست سانتی متر و به درازی یک متر و دوازده سانتی متر است، خوشبختانه هنوز هم به صورت سالم در آرشیو مخفی واتیکان نگه داری می شود و ماخذ اغلب ترجمه هایی است که از آن نامه در کتاب ها از جمله (Christopher Dawson – Mission to  Asia ) می شود پیدا کرد.

این نامه همچون سنگ نوشته های قدیمی دارای مقادیری (هزوارش) است. علت هم شاید آن باشد که دبیر از طایفه (اویغور) بوده و با وجود آشنایی به فارسی آن را به سبک (اویغور) با حذف نقطه ها نوشته است. افزون بر آغاز نامه که به زبان ترکی است در آن جند لغت (اویغور – ترکی) هم به چشم می خورد. در متن  به جای کلمه ی ترکی – مغولی "آسمان ابدی" کلمه ی "خدا" به کار رفته است. . تاریخ نامه در پایان به هجری قمری و به عربی است.

پیشینه ی تاریخی

در سال ۱۲۴۵ م پاپ (اینوسنت چهارم) عده ای را برای تحقیق از اوضاع و احوال مغول ها  به مغولستان فرستاد. دو نفر آز آنان  ( (Giovanni da Pian del Carpine و  (Lawrence of Portugal)  در ۲۴ اوت سال ۱۲۴٦ م هنگامی  به قراقوروم پایتخت مغولستان رسیدند و پیغام پاپ را تسلیم کردند که  گویوک خان در حضور عده زیادی از شاهان و سران کشورهای گوناگون به عنوان خان بزرگ بر تخت می نشست.

گویوک خان همان گونه که در جوابیه اش به دو نوشته ی پاپ ذکر می کند،  گمان می کرد ارسال این نمایندگان از طرف پاپ برای اعلام تسلیم و بندگی است و در ضمن پاسخ به پرسش های پاپ از او خواست  که همراه همه ی شاهان اروپایی به دربار او بیاید و شخصن اعلام بندگی بکنند و گرنه او آنان  را به عنوان دشمن خود تلقی خواهد کرد.

بازنویسی نامه ی گویوک خان

منکو تنکری کو چندا

کورالغ اولوس ننگ تالوی نونک

خان یرلغمز

این مثالیست بنزدیک پاپاء کلان فرستاده شد بداند و معلوم کند ما نبشت دو زفان

ولایتهاء کرل َکنکاش کردست اوتک ایلی بندگی فرستاده از ایلچیان شما شنوده آمد و اگر سخن خویش برسید  توکی پاپاء کلان با کرل لان جمله بنفس خویش بخدمت ما بیائید هر فرمان یاساء کی باشد آن وقت بشنوانیم دیگر گفته اید کی مرا در شیلم درآی نیکو باشد خویشتن مرا دانا کردی  اوتک فرستادی این اوتک ترا معلوم نکردیم

دیگر سخن فرستادی " ولایتهای مجار و کرستان را جمله  گرفتیت مرا عجب می آید ایشان  را  گناه چیست ما را بگوید"  این  سخن ترا هم معلوم نکردیم -  فرمان خدای را چنگیز خان و قاآن هر ئو شنوانیدن را فرستاد  - فرمان خدای را اعتماد نکرده اند هم چنان که سخون تو ایشان نیز دل کلان داشته اند – گردن کشی کرده اند – رسولان ایلچیان ما را کشتند – آن ولایتها مردمان را خدای قدیم کوشت و نیست گردانید – جز از فرمان خدای کسی از قوت خویش چگونه کوشید چگونه گیرد – مگر تو همچنان میگوئی که من ترسایم خدای را می پرستم زاری می کنم می یابم – تو چه دانی که خدای که را می آمورزد،  در حق که مرحمت می فرماید – تو چگونه دانی که همچنان سخن می گوئی  - بقوت خدای آفتاب بر آمدن و تا فرو رفتن جمله  ولایتها را ما را مسلم کرد است میداریم - جز از فرمان  خدای کسی چگونه تواند کرد – اکنون  شما بدل راستی بگوئید کی ایل شویم کوچ دهیم -  تو بنفس خویش بر سر کرل لان همه جمله یک جای بخدمت و بندگی ما بیائید - ایلی شما را آنوقت معلوم کنیم و اگر فرمان خدای نگیرید و فرمان ما را دیگر کند شما را ما یاغی دانیم همچنان شما را معلوم می گردانیم و اگر دیگر کند آنرا ما می دانیم خدای داند

فی اواخر جمادی الاخر سنه اربعه اربعین و سته میه ٦۴۴

بازنویسی به فارسی امروزی (با استفاده از مقاله ی " مغول ها و پاپ ها"  نوشته Paul Pelliot  1922/23)

عنوان نامه از ترکی:

به نیروی آسمان ابدی

و کل مردم بزرگ (طوایف مغول)

فرمان خان:

متن  نامه:

این فرمانیست که به پاپ بزرگ فرستاده شد. برای این که بداند و بفهمد به دو زبان نوشته شد.

پیغام ایلی (بیعت) و بندگی شما به توسط نمایندگانـتان در مجلس شاهان شنیده شد.هنگامی که این پیغام ما رسید خود تو پاپ بزرگ شخصن به اتفاق همه ی شاهان (اروپایی) به خدمت ما بیایید. آن گاه تمام فرامین (یاسا) را به شما توجیه می کنیم. دیگر گفته اید که تعمید برای من آینده ی نیکی خواهد آورد. این مطلب را فهمیدیم. تقاضایی (دعایی) فرستادی – این تقاضا (دعای) تو را نفهمیدیم.

سخن دیگری فرستادی که "ولایت های مجارستان و کشورهای مسیحی را گرفتید – تعجب می کنم که گناه ایشان چیست – به ما بگویید". این سخن تو را هم نفهمیدیم. جنگیز خان و قاآن هر دو فرمان خدا را برای اطلاع آن ها فرستادند. ولی آن ها به فرمان خدا اعتماد نکردند (وقعی ننهادند)،  همچون سخن تو ایشان نیز متکبر بوده اند، گردن کشی کرده اند- رسولان و نمایندگان ما را کشتند.  مردمان آن ولایت ها را خدای ابدی کشت و نیست گردانید. و گرنه جز از فرمان خدا کسی چه گونه تواند با قوت خویش بکشد و بگیرد؟ تو که همچنان می گویی "من مسیحی هستم، خدا را می پرستم و زاری می کنم" مگر تو چه دانی که خدای که را می آمرزد و در حق که مرحمت می فرماید؟  تو چه گونه دانی که این گونه سخن می گویی؟ ما می دانیم که خدا به قوت خود اختیار تمام ولایت ها را از مشرق تا مغرب به ما مسلم کرده است. جز از فرمان خدا چه گونه کسی می تواند این کار را بکند. اکنون  شما به راستی بگویید که آیل شویم (بیعت کنیم) و به شما خدمت کنیم، تو شخصن به اتفاق همه ی شاهان با هم  به خدمت و بندگی ما بیایید –  ایلی (بیعت) شما آن وقت معـلوم خواهد شد. و اگر فرمان خدا را قبول نکنید و  فرمان ما را انجام ندهید ما شما را یاغی خواهیم دانست و با شما همان گونه رفتار خواهیم کرد. اگر دستور ما را انجام ندهید ما آن را خواهیم فهمید و خدا هم خواهد دانست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

خط و زبان اوستايي به خط و زباني گفته ميشود که کتاب اوستاي امروزي بدان نوشته شده بوده است. اوستا مجموعهاي از آيينها، باورها، اسطورهها، قوانين، رويدادهاي تاريخي و فرهنگي ايران بزرگ است. خط اوستايي با نسخههاي خطي باقيمانده اوستا که عموماً در يزد و کرمان و نيز شهرهايي از هندوستان مانند گجرات، نوساري و ... نگاشته شدهاند، شناخته ميشود. اين خط از راست به چپ نوشته ميشود و به باور بيشتر خط شناسان بر پايه خط پهلوي ساخته و پرداخته شده است. حروف اوستايي به يکديگر نميپيوندند، و هر حرف جداگانه نوشته ميشود (همانند حروف لاتين). خط اوستايي با داشتن 14 نشانه براي مصوتها و 37 نشانه براي حروف صامت، از نظر ثبت صامتها و مصوتهاي موجود در زبان آن روزگار ايران، از دقيقترين خطهاي جهان ميباشد و کهنترين نسخه خطياي که تاکنون به خط اوستايي به دست آمده است متعلق به 723 سال پيش (1288 ميلادي) است.
يادگيري خط اوستايي يا دين دبيره بسيار ساده است زيرا تنها به خاطر سپردن نشانههاي خط کافيست براي اينکه کسي بتواند واژگان اوستايي را بخواند، و دليل اين امر آنست که پديد آورندگان خط اوستايي کوشش کردهاند تا خطي بيافرينند که به ياري آن، بدون هيچ پيچيدگياي بتوان اوستا را تمام و کمال و در نهايت درستي ثبت نموده و خواند. اما همواره مقوله خط و زبان دو مقوله جدا از يکديگر هستند؛ آيا با به خاطر سپردن حروف خط اوستايي و خواندن واژگان اوستا چيزي از زبان اوستا درمييابيم؟ پاسخ به اين پرسش ما را وارد مقوله زبان اوستايي ميسازد.
زبان اوستايي زباني بوده است که در بخشهايي از ايران بزرگ (بخشهاي شرقي فلات ايران) بدان ادبياتي غني پديد آمده است. اين زبان همريشه و همخانواده زبان فارسي باستان (زبان کتيبههاي شاهان هخامنشي) و نيز سنسکريت (زبان کهن هنديان) ميباشد. شباهت زبان اوستايي و سنسکريت در حدي است که اين دو زبان را دو گويش از يک گروه زباني واحد ميدانند. زبان اوستايي خود به دو بخش اوستايي کهن و اوستايي جديد بخش ميشود. کهنترين بخش اوستا گاهان (يا گاتها) نام دارد که به باور بسياري سرودههاي خود زرتشت ميباشد و به زبان اوستايي کهن نوشته شده است؛ اما به طور کلي کتاب اوستا همچون دايرهالمعارفي ميباشد که در آن سخن از اسطورهها[تاريخ]، قوانين، رويدادهاي تاريخي و فرهنگي و... رفته است. بر اساس ويژگيهاي زبانشناختي، زبان اوستايي کهن به حدود 4000 سال پيش بازميگردد.
زبان اوستايي داراي دستوري پيچيده ميباشد و تاکنون دانشمندان نتوانستهاند اوستا را به درستي و بيشک و شبهه ترجمه نمايند، به طوري که اگر چند ترجمه گوناگون از دانشمندان مختلف را کنار يکديگر گذاشته و مقايسه نماييم درمييابيم که حتا در برخي موارد ممکن است ترجمهها يکديگر را نقض کنند.
به طور بسيار چکيده از ويژگيهاي بارز دستور زبان اوستا نمونههاي زير را مي توان نام برد:
نامها و ضميرها در هشت حالت گوناگون صرف ميشوند و اين هشت حالت نيز با توجه به حروفي که هر نام و ضمير بدان ختم ميشود تغيير مييابند. همچنين نامها و ضميرها داراي 3 جنس مذکر، مونث و خنثي و 3 شمار مفرد مثني و جمع ميباشند. حروف اضافه گاهي ميتوانند عامل باشند؛ يعني روي واژه پس از خود تاثير بگذارند. فعلها نيز بيشتر داراي پيشوندها (پيشوندهايي که معاني را ميتوانند تغيير دهند) ونيز حروف ماده ساز که به ريشه ميپيوندند و شناسهها ميباشند. برخي از ويژگيهاي دستوري زبان اوستايي در برخي زبانها و گويشهاي محلي ايران باقي مانده است که خود مبحثي بسيار مهم و جذاب براي پژوهشهاي بيشتر ميباشد. به جز آن يادگيري اين زبان و آشنايي با ريشههاي واژگان و فعلها و نيز پيشوندها و پسوندهايي که با اضافه شدن به ريشه فعلها معاني گوناگون را پديد ميآورند، براي آناني که در کار واژه گزيني و واژهسازي براي پويايي زبان ميباشند شرط لازم مينمايد.
اينک براي آشنايي بيشتر با آوايِ واژگان در زبان اوستايي و نيز دريافتن پيوند زبانهاي امروزي ايراني با ريشههاي کهن، چند واژه اوستايي براي نمونه بررسي ميشوند. واژگاني برگزيده خواهند شد که شباهتهاي آوايي به واژگانِ زبانهاي ايراني امروزين دارند، اما اين تصور که همگي واژگان اوستايي چنين شباهتهاي آوايياي با زبانهاي امروزين ايرانيان داشته باشند، تصوري نادرست است.

اَأوروَنت (aurvant) : تند و تيز، اين واژه در فارسي امروز در نام «اروند رود» به جاي مانده است.

اَکَرَنَه (akarana) : بيکرانه، اين واژه از دو بخش “ اَ “ که نشانه منفيساز ميباشد، و “کَرَنَه” به معني “کران و کنار” ساخته شده است.
“اَپ” يا “آپ” (ap,aap) : آب
اَناپَه (anaapa) : ناب، بدون آب (در واقع شير يا شرابي که آب با آن آميخته نشده باشد.) اَ (منفي ساز)+ن (ميانوند)+آپَه (آب)
اوشترَ (ushtra) : شتر
خشنَ اُ (khshnao) : خشنود، شاد
خوَفنَه (khvafna) : خواب
دَئِنا (daenaa) : دين، بينش ( اين واژه بر خلاف تصور رايج واژه اي اوستايي است که بعدها وارد زبان عربيگشته است.)
دئِوَ (daeva): ديو
بازَو (baazav) : بازو
چَرَنا (charanaa): چرم ( حرف “ن” در شکل کهن واژه بعدها به “م” تبديل شده است.)
هاوَنَه (haavana) :هاون
“غِنا” يا “گِنا” (ghenaa,genaa) : زن، ، واژه “ژِن” در کردي و جَنين (به معني “زن” ) در بلوچي از اين واژه به جاي ماندهاند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

راستش اگر دوستان پارسی دوست همکاری کنند یک بخش کوچک به نام"دانشواژه های زبان پارسی"راه بندازیم.خب با چند واژه آغاز می کنم.دیدگاه های نیک شما بی گمان سازنده و کارامد خواهد بود.

عنصر:بن پار

اتم:بن ماد ـ بنماد - پاریز

مولکول:مادپار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ملت ها و قوم ها و نژاد ها داراي فرهنگ هايي متفاوت مي باشند واز اين رو براي بيان هر فرهنگ بايد زبان و گويش مختص به آن قوم و نژاد را به كار برد كه زباني جزي از فرهنگ مي باشد زبان مردم همدان يك گويش است گويشي كه در تقسيم بندي گويشهاي زبان در حيطه گويشهاي جغرافيايي قرار دارد هر چند كه از نظر گويش شناسي تاريخي و اجتماعي و گويش شناسي معيار نيز قابل بررسي است چرا كه ديار همدان داراي قدمتي به درازي تاريخ ايران باستان است وبه همين جهت زبان و گويش نياكان مان نمي تواند تنها در يك محور قابل طرح باشد مسئله مورد توجه اين است كه متاسفانه گروهي به خطا گويش مردم همدان را كه خود شكلي از زبان فارسي كهن ( زبان مادي ) كه زبان پادشاهان سلسله ماد و مردم غرب و مركز ايران بوده و البته در طي دوران همانند همه زبانها تحولات زباني را پذيرفته است تنها يك لهجه پنداشته و به همين نام ( لهجه ي همداني ) از اين زبان ياد مي كنند در حالي كه ( لهجه اثر زبان اول شخص در زبان دوم اوست ) مثل آ ثار زبان كردي در صحبت كردن يك نفر كرد زبان زمانيكه فارسي صحبت مي كنند و بايد متذكر شد كه لهجه خود زير مجموعه اي از يك گويش است و صرفا" از جنبه ي آوايي و تلفظ واژها مي تواند در اين امر دخيل باشد با توجه به اينكه يكي از توانائي هاي يك زبان گويا و غني سير تحول آن به طرف ايجاز وتوانا ساختن واژه ها از نظر مفهوم و معني رساني است ( هر منو تيك ) مي بينيم كه گويش مردم همدان از اين توانايي برخوردار است و حتي گاهي يك واژه جانشين يك جمله كوتاه مي گردد براي مثل واژه ي (مچيم. MACH IM ) معني جمله ي ( من چه مدانم ) را مي رساند كه هر حرف در واژه فوق جانشين يك واژه است و مثلهائي از اين قبيل و ديگر ويژگي اين ايجاز آ هنگين شدن واژه ها به علت همخواني (‌ واج ها ) مي باشد كه مخاطب را جلب مي كند اما نكته اي كه ياد آوري آن لازم است اين است كه در اين مقوله نبايد اشتباهات تلفظي و تقليدي را كه بيشتر در بين عوام مرسوم است مباني كار برد واژه ها قرار داد چه اينكه صورت نوشتاري بيان صحيح واژه را مي طلبد و در زبان معيار امروزه هم همين موضوع لحاظ مي شود و رعايت اين نكته ما را در بررسي تصريفي برخي از واژه ها كمك مي نمايد از آنجائيكه گويش ها از نظر داشتن قواعد دستوري و نوع واژه ها با يكديگر تفاوت دارند و بررسي هم جانبه ي يك گويش در اين مقال نمي گنجد بنابر اين باختصار نكاتي چند را ذيلا" ياد آور مي شود .

گويش مردم همدان ميراث گرانبهائي است كه از زبان پهلوي به يادگار مانده است و كار برد واژه هاي كهن در اين گويش بيانگر اين موضوع است

براي مثل مصدرهاي
‌اشكستن - اشكفتن - اشناختن - اساندن - اشاندن - اسپردن - انداختن و ... كه با ابتدا به كسر و با اضافه شدن علامتهاي ضمير به فعل تبديل مي شوند مثل از مصدر (‌ اشنفتن = شنيدن ) : اشنفتم . اشنفتي . اشنفت. اشنفتيم. اشنفين .اشنفتن .

اضافه شدن حرف اضافه ( از ) ‌به ضماير متصل و منفصل به دو صورت ( از ا)  

ضماير متصل  ازم - ازت -  ازش -  ازمان -  ازتان -  ازشان

ضماير منفصل  ام . اتو. ااو. اما .  اشما. اانا.

آوردن حرف ( د )  براي تاكيد قبل يا بعد از فعل امر (  دبرو . برود )  ( دبگو. بگود )

آوردن حرف (  آ )  و ( يا )  براي تاكيد بعد از فعل امر  (  بگو آ.نگوآ )- ( بگي يا . نگي يا ) - (  بري يا. نري يا )  

ايجاز در كلمات و گروه اسمي  

( اينجارم ) =  اينجا + را + هم

(  شبارم  ) =  شبها + را + هم

( شمارم ) =  شما + را + هم.

با توجه به اينكه قاعده ي كلي و طبيعي در املاء كلمات زبان نوشتار بايد مطابق با زبان گفتار باشد لكن در پاره اي موارد صورت گفتاري واژه با صورت نوشتاري آن مطابقت ندارد ( نا مطابق هاي املائي) كه در گويش مردم همدان نيز همين نكته مشهود است و همانند زبان فارسي معيار فرآيندهاي واجي مانند كاهش افزايش ابدال ادغام اتباع وتكرار و... با ويژگي هاي مخصوص اين زبان اعمال مي شود .

كاهش

دس بن = دست بند              صحب = صاحب           

را رف = راه رفت             بيس دو = بيست و دو  

افزايش

خانه ي حسن = خانه حسن

ابدال

وا = با(وام  =  با من ). و = ب ( وردار =  بردار )

(كفدر =  كفتر . كبوتر )  ( درخد = درخت )

( شي = چي ) ( شيه = چيه )

( مثد = مثل )   ( شمه = شنبه )

( جوق . جوب = جوي )

ابدال و ايجاز در واژه

ميوا = مي بايد

ادغام

( زوتر = زودتر )  ( شوپره = شب پره . پروانه )

اتباع و تكرار

( چوب موب ) ( درخت مرخت) ( جان مان ) (  باران ماران ) (  د س مس)

كار برد مصدرهاي لازم از زبان پهلوي  

بايستن = باييدن = لازم بودن . واجب بودن  

بايستني بري . با يستي بگي  

پناميدن = باز داشتن . منع كردن  

پنام كردن = پنهان كردن

كار برد حاصل مصدر از زبان پهلوي

خوازه گري . خواز مني = خواستگاري دختر

كار برد تركيبات اصيل

آفتاب زرد . آفتاب زردي = غروب آفتاب  

(  و آفتاب زرد پيش امير آمد وگفت ... )  چهار مقاله عروضي . مقاله دوم شعر در باب فرخي.

كار برد قيد مركب پسوند با اصالت زبان پهلوي

تاريكان =  به هنگام تاريكي                تاريك + آن (  تاريكان را افتاد )   

دودمان = خاندان . خانواده                 دود  + مان (  دود مانش بباد داد)   

كار برد مصدر مركب

ايسپا = ايستادن +  پائيدن ( ‌نگاه كردن )  

كار برد پسوند ( نه )  در صفت اشاره و قيد پرسش به دو حالت ابدال و قلب با توجه به لحن آن

اينجانه =  در اينجا . خبري  

اينجا نه ؟ در اينجا ؟ پرسشي

كوجانه ؟ در كجا ؟ پرسشي  

كوجانه ميري ؟ = به كجا ميروي ؟ پرسشي

انجانه  =  در آنجا . خبري  

انجانه ؟ =  در آنجا ؟ پرسشي  

كاربرد تركيبات بصورت مراعات   نظير با (  و )  عطف

( چك و چانه) =  چك (  فك پائين )  و  چانه  

( چك و چشم ) = چانه و چشم  

( گل و گوش ) = گل مخفف گلو = گلو و گوش  

( دم و ديم ) دهان و چهره

كار برد ( وار ) VAR =  بار =  بر ( پهلوي )

براي اندازه و مقدار ( چن وار آمدم ) =  چند بار آمدم

كار برد مصدر

هشتن = هليدن = هشيدن ( مصدر مركب ) (  پهلوي )

( هشت . بهل . هشته ) =  گذاشتن رها كردن .

بيان ( ن ) ‌ بصورت (  نون غنه )  در پاره اي موارد

من = ( م )‌   (‌مرا )‌  در زبان فارسي دري . من + را  =  م  را  

م = اول شخص مفرد در گويش همداني  

كار برد ( وا ) Va در معني با معيت

مثال  (  م وا تو ميام ) ‌= من با تو مي آيم  

( واتو نم ) =  با تو هستم

كار برد (  وا )  به معني باز

مثال  (  واشد ) =  باز شد . (  واكردي )‌ =  باز كردي .

واژهاي دخيل

همانطور كه در مقدمه گفته شد همدان داراي قدمتي به درازاي تاريخ ايران باستان است وتحولات گوناگون در هر عصر باعث تغيير و تحول در گويش اين ديار گرديده است و اثر واژه هاي دخيل تاشي از همين امر است براي نمونه  

تالان =  تاراج كردن . تركي مغولي

جارچي =  آواز دهنده . تركي مغولي

چا پار خانه =  محل پيك. تركي مغولي

قاين =  برادر زن . تركي مغولي

قاين بابا . قاين ننه =  پدر برادر زن . مادر برادر زن . تركي مغولي

باجناق =  شوهران دو يا ... خواهر .(  باجي =  خواهر ) . (  آناق = گرفتن ) تركي مغولي

شعرها . داستانها . كنايه ها وضرب المثلها يي كه در اذهان يك قوم رسوب كرده است بيا نگر گوشه اي از فرهنگ مردم آن مرز و بوم مي باشد ودر اين ميانه شعر به عنوان زبان گوياي جامعه همواره توانسته است مورد توجه واقع گردد . شعر زبان ايجاز است و چنان چه اين ايجاز در بردارنده ي ظرفتها و زيبائيها قابل پسند اذهان و مخاطبين باشد و بتوانند القاء كنند ه يك حس مشترك شوند شعري مندگار خواهد بود بطوريكه در مقدمه اين بحث ذكر شد براي بيان فرهنگ هر قوم زيباتر آن است كه از زبان همان قوم استفاده شود شنيدن شعر (حيدر بابايه سلام ) اثر مرحوم استاد شهريار به زبان تركي حال و هواي ديگري را به خواننده ترك زبان خود القاء مي كند تا ترجمه آن به زبان ديگر و همين موضوع مي تواند در همه زبانها مصداق داشته باشد . سرودن شعر به گويش همداني ضمن اينكه مي تواند برآوردنده نياز هاي روحي و رواني مردم همدان باشد در حفظ و اشاعه ي اين زبان نيز موثر خواهد بود به شرط آن كه سراينده با فرهنگ مردم همدان آشنا بوده و آن را حس كرده با شد همچنين براي سرودن شعر و تصنيف يه گويش همداني آشنائي  با واژه هاي بكر و به كار گيري صحيح آنها لازم است كه در اين راه شاعر نه تنها بايد شيوه ي تقليد براي سرودن شعر به اين گويش را رها سازد بلكه بايد با تحقيق و تفحص و نوآوري نيز دست يابد چه اينكه سروده هاي دو دهه اخير به اين گويش توانمندي شعراي استان را در ايجاد تحول در قالب و مضمون اشعار به خوبي نشان ميدهد كه همين امر باعث قبول عام و رويكرد شعراي استان به سرودن اينگونه شعر مي باشد. گردآورنده مجموعه (  ترانه هاي گنجنامه )  سعي دارد تا با ارائه آثاري از شعراي گذشته و حال استان گويشهايي از فرهنگ وهنر اين مرز وبوم را به شما بنمايد اميد است تورق اين اثر مورد قبول طبع عزيزان واقع گردد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1391ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

لغات و اصطلاحات علمی عربی، تا زمان ابن سینا استقرار نداشت و هرکس به سلیقه خود – رسا یا نارسا- کلماتی را استعمال می‌کرد؛ ولی از زمان شیخ اصطلاحات استقرار یافت و هرچه را او در کتب خود به کار برد برای اخلاف به منزله لغت و اصطلاح رسمی شد و حکم لغات موضوعه را یافت. برخی از این اصطلاحات از پیشینیان است که شیخ با انتخاب و استعمال آنها، موجب رواج آن کلمات گردید و برخی دیگر ساخته خود اوست. خواجه رئیس همان گونه که در مصنفات عربی خود به توسعه لغات و اصطلاحات زبان عربی خدمت کرده، در آثار پارسی خویش نیز موجب وسعت دامنه لغات فارسی و مورد استعمال آنها شده است. اینک دانشنامه او برای ما گنجینه ای است از اصطلاحات حکمی. در مقاله حاضر از آثار فارسی شیخ، فقط از “دانشنامه علایی” و “رگ‌شناسی” سخن می‌رانیم. لغات فارسی یا مرکب از فارسی و تازی که در دو کتاب مزبور آمده، بر چهار بخش است:

بخش اول: لغات معمول در زبان فارسی که پیش از عهد ابن سینا و هم در زمان او متداول بوده است و شیخ آنها را طبق عادت در آثار خود وارد کرده است، از این قبیل است:

آبی، آتشی، آرامش، آسان، آفت، آهنگ، اسب، افکندن، ایستادن، باد، برف، پایدار، پدری، پذیرفتن، جدایی، خون، درشتی، دل، روشنایی، سخن، سردی، شاخ، کمی، گردش، گرمی، گوشت، مغز، یکسان و غیره.
بخش سوم: لغات علمی و فلسفی که ابوریحان بیرونی و ابن سینا هر دو آورده اند و نمونه آنها پیشتر گذشت.
بخش چهارم: لغات و ترکیباتی که نخستین بار در آثار ابن سینا آمده، و در کتاب های مولفان پیش از او دیده نمی شود؛ از این قبیل است: ایستادگی به خودی خود، ایستاده به خود، به خویشتن ایستادن، بهره پذیرش، بی گسستگی، پسرگر، پیوندپذیر، پیونددار، ترکیب پذیرنده، جزاویی جزوی شناس، جنبش پذیر، جنبش پذیرفتن، جنبش پذیری، جنبش دار، جنبش راست، جنبش گرد، جهت گر، خانه گر، دو چندانی، شاید بود، شاید بودن، علم زیرین، علم سپس طبیعت، علم فرهنگ، علم میانگین، کار کنش، کجایی، کدامی، کی، مانندگی جستن، مانندگی نمودن، مایگی، معشوق مانی، هرآینگی بودن، هست آمدن، هست بودن، هستی ده و غیره.
طبق فهرست‌هایی که نگارنده برای لغات و اصطلاحات برجسته پارسی با مرکب از تازی و پارسی دانشنامه (بخش‌هایی منطق، الهی و طبیعی) ترتیب داده شماره آنها از این قرار است: منطق 214، طبیعی 201، الهی 474 که جمعاً 889 کلمه است. رساله رگ شناسی نیز طبق استخراج مصحح آن، آقای سید محمد مشکوة 150 لغت و ترکیب قابل توجه دارد، و جمع این دو بخش 1039 است؛ و اگر مکررات را حذف کنیم شامل قریب هزار لغت بسیط و مرکب خواهد بود. ابن سینا در انتخاب و وضع لغات فارسی شیوه های ذیل را به کار برده است.

1. تغییر معنی متداول: شیخ بسیاری از لغات معمول عهد خود را مجازاً برای مفاهیم فلسفی و علمی استعمال کرده است، از آن جمله است: ایستادن (قائم بودن)، به خواست (بالا راده)، برینش (قطع در ریاضی و هندسه)، بسیاری (کثرت، مقابل وحدت)، بکنیدن (ان ینفعل)، پذیرا (قابل، به اصطلاح فلسفی) پذیرفته (حال، به اصطلاح فلسفه)، تنومند [(عالم) جسمانی]، تنومندی، [(قوت‌های) جسمانی]، جدایی (غیرت)، جوالدوزی (ممسلی، نبض)، دارنده [(علت) مبقیه]، داشت (ملک)، دریابنده (مدرک)، روان (نفس)، زخم (قرعه، ضربه)، سربه سر (مساوی)، کجایی (این)، کرده، (مفعول، محدث)، کنا (فاعل، فعیل)، کنندگی (فاعلیت، محدثیت)، کننده (فاعل، محدث)، کنش (این یفعل)، کیی (متی)، گداخته (مایع، متقابل جامد)، مایگی (مادیت، ماده بودن)، نهاد (وضع)، یکیی (وحدت، مقابل کثرت).
2. ترکیب و اشتقاق: همچنین ابن سینا از ترکیب لغات با یکدیگر و اشتقاق از مصادر اصطلاحاتی برای مفاهیم علمی و فلسفی ساخته است. این گونه کلمات نیز بر دو قسم است:
الف- ترکیب لغات فارسی: از این نوع است: آیینه سوزان (آیینة محرقه)، ارگی [منشاری (نبض)]، افکندن گمان (تولید شک)، اندر میان افتاده (الواقع فی الوسط)، اندریابایی (ادراک)، اندریابنده (مُدرک)، اندریافت (ادراک)، اندریافتن (ادراک)، اندریافته (مدرک)، ایستادگی به خودی خود (قائم بالذات بودن)، ایستاده به خود (قائم بالذات)، ایستاده بودن (قائم بودن)، باریک گوهری (دقت در جوهر)، بالش ده (منمیه)، برسو (جهت علو)، بستناکی (انجماد)، بهره پذیر (قابل قسمت)، بهره پذیرش (قابلیت تقیسم، قابلیت تجزی)، بهره پذیرفتن (قابلیت تقسیم)، بیرون از طبیعت (مابعدالطبیعه)، بی گسستگی (لاینقطع)، پاره شدن (تجزی)، پسرگر (مولد و موجد پسر)، پهن ناخن (عریض الاظفار) پیداگر (ظاهر کننده)، پیوند پیر (قابل اتصال)، پیوند پذیرفتن (قبول اتصال)، جان سخن گویا (سخن ناطقه)، جزاویی (خلاف، تقابل) جنبایی [(قوة) حرکت]، جنبش پذیر (قابل حرکت)، جنبش پذیرفتن (قبول حرکت)، جنبش پذیری (قابلیت حرکت)، جنبش دار (متحرک)، جنبش راست (حرکت مستقیم)، جنبش گرد (حرکت مستدیر) جنبنده به خواست چه چیزی (ماهویت، ماهیت)، دم موشی [ذنب الفار (نبض)]، دو زخمی [ذوالقرعتین (نبض)]، دیداری (ظاهری)، دیرجنب (بطی ء الحرکه)، روشن سرشتی (منور الفطره بودن)، زایش ده (مولده)، زفرزبرین (فلک اعلی)، زفر زیرین (فک اسفل)، زودجنب (سریع الحرکه)، سست زخم (سست قرعه، سست ضربه)، سه سو (مثلث)، سه سویی (مثلث بودن)، شاید بود (امکان)، شاید بود بودن (ممکن بودن)، فروسو (جهت سفلی)، گوهر روینده (جوهر نامی، نبات)، مانندگی جستن (تشبه)، مانندگی نمودن (تشبه نمودن)، مورچگی [نملی( نبض)]، ناپذیرا (غیرقابل)، ناپذیرایی (عدم قبول) نادیداری (باطنی)، ناشمار (غیرعدد)، هرآینگی بودن (وجوب)، هست آمدن (به وجود آمدن)، هست بودن (موجودیت)، هست شدن (موجود شدن).

ب- ترکیب لغات پارسی با لغات تازی؛ از آن جمله است: افکندن یقین (تولید یقین)، جدا وزن (مباین الوزن)، جهتگر (ذو جهت، دارندة جهت)، حدکهین (حداصغر)، حد مهین (حداکبر)، حد میانگین (حد اوسط)، حرکت راست (حرکت مستقیمه)، حرکت گرد (حرکت مستدیره)، سردی طبیعی (برودت طبیعی)، سردی ناطبیعی (برودت غیرطبیعی)، شمار تام (عدد تام)، علم آب (علم تفسره، علم بول)، علم انگارش (علوم و همیه، ریاضیات)، علم برین (علم اعلی، حکمت مابعدالطبیعه)، علم پیشین (حکمت اولی)، علم ترازو (منطق)، علم رگ (علم نبض)، علم زیرین (علم اسفل، علم طبیعی)، علم سپس طبیعت (علم مابعدالطبیعه)، علم فرهنگ (علم تعلیمی)، علم میانگین (علم اواسط)، فلسفه پیشین (حکمت اولی)، قسمت پذیر بودن (قابل قسمت بودن)، قسمت پذیر شدن (قابل قسمت شدن)، قسمت پذیرفتن (قبول قسمت)، قوت اندر یابنده (قوه مدرکه)، قوت جنبش (قوه حرکت، قوه محرکه)، قوت داننده (قوه عاقله)، قوت کنایی (قوه فاعله)، قوت یادداشت (قوه حافظه)، قیاس راست (قیاس مستقیم)، گرمی طبیعی (حرارت طبیعی)، گرمی ناطبیعی (حرارت غیرطبیعی)، گوهر شناسنده به حس (حیوان)، مقدمه پیشین (مقدمه اولی)، مقدمه کهین (مقدمه صغری)، مقدمه مهین (مقدمه کبری)، نایقینی (عدم یقین)، نبض آهوی (نبض غزالی)؛ نبض باریک (نبض دقیق)؛ نبض تیز (نبض سریع)، نبض خرد (صغیر)، نبض درنگی (نبض بطیء)، نبض دمادم (نبض متواتر)، نبض ستیز (نبض غلیظ)، نبض لرزنده (نبض متشنج).

تأثیر واژگان پارسی ابن سینا در ادبیات
مصنفات پارسی ابن سینا در نویسندگان کتب فلسفی تأثیر بسزا کرده و بسیاری از لغات بسیط و مرکب او را مولفان دیگر اقتباس و استعمال کرده و سبک او را در وضع لغات به کار برده اند. نخستین تأثیر آثار شیخ در حلقه یاران و شاگردان او آشکار شد.


یک: یاران و شاگردان ابن سینا
الف- مترجم و شارح قصه حی بن یقظان
مترجم و شارح قصه “حی بن یقظان”، بدون شک از علاقه‌مندان ابن سینا بود و از آثار او مخصوصاً دانشنامه اطلاع داشت، و خود در پایان رسالۀ مزبور گوید: “و خواجه رئیس حجة الحق رحمة الله علیه خود اندر کتاب شفا کرده است، و مختصر آن اندر کتاب دانشنامة علائی”. از مقایسه آثار ابن سینا با ترجمه و شرح قصه حی بن یقظان لغات و اصطلاحات مشترکی به دست می‌آید، که از آن جمله است: “آمیزش (اختلاط، امتزاج)، استوار داشتن (باور کردن)، اندر یافتن (ادراک)، این جهانی (دنیوی)، بازدارنده (مانع)، بسودنی (ملموس)، بوییدنی (مشموم)، پذیرایی (قابلیت)، پیوستگی (اتصال)، تن (جسد)، تبش (حرارت، اضطراب)، جانور (حیوان)، چرایی (علت)، چشیدنی (مذوق)، دشخوار (مشکل)، دم زدن(تنفس)، روان (نفس)، روینده (نبات)، شناختن (معرفت)، فرمانبردار (مطیع)، کمابیشی (کم و زیادی)، گسستن (انفصال، انقطاع)، مایه (ماده)، میانجی (واسطه)، نیستی (عدم)، هست (موجود).

علاوه بر این لغات مشترک، مترجم و شارح قصه حی بن یقظان لغات پارسی با مرکب جالب توجهی به شیوه ابن سینا به کار برده است؛ از این قبیل است: آبادانی کن (تعمیر کننده)، آبخیزگاه (منبع)، آشنا کن (سابح)، آمیختن (اختلاط، امتزاج)، آمخیتن (مجاورت، معاشرت)، آمیخته (مختلط)، آن جهانی (اخروی)، انبوسنده (متوالد)، انبوسیدن (تولد، موجود گردیدن)، اندیشه کردن (تفکر)، بردفسانیدن (چسبانیدن)، بردوسائیدن (چسبانیدن)، بودن (وجود)، بستاخی (گستاخی، جسارت)، بودنی (مکوّن)، بی آرامی (عدم سکون)، پرواز کن [دارج (پرنده)]، پژوژ (الحاح)، پژوژناکی (اصرار، مصریت)، پوشیدنی (ملبوس)، تیزدیداری (حدت نظر)، جای پذیر (قابل مکان)، جای گیر (حال)، خردتن (صغیر الجثه)، خرد دانا (عقل نظری)، خردکارکن (عقل عملی)، خوردنی (مأکول) دهندة صورت ها (واهب الصور)، دیدنی (مرئی)، راست پر [مدوّم (پرنده)]، راست فراستی (فراست صحیح) راه میانه (طریق معتدل)، زودرو (حیثت الحرکه)، شناسا (عارف داننده) شنودنی (مسموع)، فره مند (باشکوه، بافر)، قوت چشم (قوة غضب)، گران و (ثقیل الحرکه)، لهوناک (لهودوست، عیاش)، ناگویا (عجم، صامت)، نهندة شریعت (واضع شریعت)، نیست شدن (عدم).


ب- ابوعبید جوزجانی
خواجه ابوعبید عبدالواحد محمد جوزجانی شاگرد و انیس ابن سیناست که در حدود سال 403 به خدمت شیخ پیوست و تا پایان حیات استاد در خدمت وی بود و بسیاری از تألیفات استاد را گرد کرده، و متمم سرگذشت ابن سینا را از حوادث سال 403 به بعد از مشاهدات خویش به رشتة تحریر در آورد. از بخش های دانشنامۀ علائی فقط به بخش اول (یعنی منطق، الهی و طبیعی)، به قلم خود شیخ است و بقیه را پس از مرگ وی، عبدالواحد محمد جوزجانی فراهم آورده است. از مقایسه سه بخش اول دانشنامه (منطق، الهی، طبیعی)، که به قلم ابن سیناست با بخش‌های دیگر آن که به قلم جوزجانی است لغات مشترک ذیل به دست می‌آید:

ایستاده (قائم)، بریدن (قطع)، بیرونی (خارجی)، پاره (جزء، بخش)، پهلو، پهلوی (جانب)، پهنا (عرض)، پیشینگان (قدما)، پیوستن (اتصال)، پیوندانیدن (اتصال دادن)، تیزی (حدت، تندی)، جفت (زوج)، جنبش (حرکت)، چند (مساوی، معادل)، درازا (طول) دستان (نغمه، آهنگ)، دشخوار (مشکل، صعب)، زبرین (علیا)، زیرین (سفلی)، سپسین (متأخر، مؤخر)، ستبرا (ضخامت)، سو، سوی (جانب، طرف)، شایستن (ممکن بودن)، طاق (فرد)، کاستن (کم کردن)، کنار (جانب، طرف)، گران (ثقیل)، گرانی (ثقل، سنگینی)، مانندگی (شباهت)، مهتر [بزرگتر (در مورد غیر ذوی العقول)]، میانگین (وسطی)، نگریدن (نظر کردن)، نیمه (نصف)، یکسان (مساوی یک نوع)، یکی (وحدت).

جوزجانی علاوه بر این لغات مشترک به قیاس آنها لغات دیگری به کار برده است که از آن جمله است: افکندن (طرح)، اندرونی [داخلی (زاویه)]، بالایین (زبرین، علیا) برآمدن طلوع، بم (آوای درشت)، بهر (جزء قسمت)، جنبش آسمانی (حرکت سماویه)، جنبش مشرقی (حرکت مشرقیه)، درشتی (خشونت)، درنگ (بطؤ)، راستا (عمود)، راست ایستادن (عمود شدن)، زودرو (سریع الحرکه)، سایه [ظل (نجوم)]، سیک (سه یک، ثلث)، سیکی (سه یکی، ثلث بودن)، شکافتن [تشقیق (موسیقی)]، فراخ (پهن، گشاد)، فراخی (گشادگی فسحت)، کاهیدن (تنقیص، کم کردن)، کسیدگی [جر (صوت)]، گران رو (بطی الحرکه)، گرفتگی ماه (خسوف)، گرفتن آفتاب (کسوف)، گرفتن ماه (خسوف)، میانگین (وسطی)، نا اتفاقی (عدم اتفاق)، نامتفق (غیر متفق، متنافر)، ناوزن (عدم وزن، موزون نبودن) نیمه گاه (منصف).

دو: پس از عهد ابن سینا

الف- ناصر خسرو

ناصر خسرو قبادیانی بلخی مروزی یمگانی نویسنده دانشمند و شاعر معروف قرن چهارم، هرچند اصولاً به فلسفه و فلاسفه به نظر نیک نمی‌نگرد، اطلاعات او در فلسفه قابل توجه است. وی بنیاد کتاب “جامع الحکمتین” خود را “گشایش مشکلات دینی و معضلات فلسفی” نهاد و سخن گفت “اندر او با حکمای دینی به آیات کتاب خدای تعالی و اخبار رسول او علیه السلام، و با حکمای فلسفی و فضلای منطقی به برهان عای عقلی و مقدمات منتج مفرج”. ناصر خسرو اگر چه از نظر معتقدات مذهبی با ابن سینا معارض است، در آثار خود او را یاد کرده و به فلسفه او آشنا بوده است. ناصر چون “حجت جزیره خراسان” مبلغ معتقدات اسماعیلی بود، مصنفات خود را به زبان مردم یعنی فارسی دری- نوشته است از آن جمله است: زاد المسافرین، جامع الحکمتین، وجه دین، گشایش و رهایش. از مقایسه آثار ناصرخسرو با آثار ابن سینا اصطلاحات علمی و فلسفی بسیار به دست می‌آید که هر دو دانشمند به کار برده اند، اینک نمونه آنها:

آرمیده (ساکن)، آمیزش (اختلاط، مزج، انبازی (شرکت)، اندریابنده (مدرک)، اندر یافتن (ادراک)، انگاشتن (فرض کردن)، به خواست (بالا راده)، برسو (جهت علو)، بسودن و بساویدن (لمس کردن)، بسودنی (ملموس)، بسیاری (کثرت، تعدد)، بویایی (شامه)، بوییدنی (مشموم)، بینایی (باصره) پذیرا (قابل)، پرورش (تربیت)، جنبش (حرکت)، چرایی (علت) چشایی (ذائقه)، چشیدنی (مذوق)، چه چیزی (ماهیت)، خواست (اراده)، روینده (نامی، نبات)، رهایش (نجات، خلاص)، زایش (تولید)، زیانکار (مضر)، سپس (تأخر)، شمار (عدد)، شنوایی (سامعه)، گراینده (متمایل) مایه (ماده)، میانجی (واسطه)، میانگین (وسط، متوسط)، نگرنده (بیننده، باصره)، نهاد (وضع، طبع)

علاوه بر این لغات مشترک، ناصر خسرو لغات پارسی یا مرکب از پارسی و تازی بسیار در آثار خود به کار برده است، از آن جمله است: افزاینده (نامی، نمو کننده)، امر پذیر (قبول کننده امر و فرمان)، اندر کشنده (جاذب)، اندر کشیدن (جذب)، باریک اندیش (دقیق الفکره)، باشاننده (موجد، خالق، فاعل)، بایسته (لازم)، به پای کردگان (قوائم)، بر شونده (صاعد، بالا رونده)، بنا خواست (بلا اراده)، بودش (وجود)، بوینده (شامه، بوی کننده)، پدید آرنده (موجد، پذیرنده (قابل)، چرایی جوی (جویندة علت)، چشم زخم (لمح البصر، لحظه)، چونی (کیفیت)، خدای نفس (ذونفس)، خداوند تأویل (صاحب تأویل، امام)، خداوند تأیید (صاحب تأیید، امام)، خداوند منطق (واضع منطق، ارسطو)، دانشجوی (طالب علم)، رونده (رایج)، رونده (سیاره)، زمان درنگ (بقاء مطلق، دهر)، زیریدن (سقوط به زیر آمدن)، ساختگی (اتحاد، سازش)، سنگ آهن کش (آهن ربا)، سیب گری (تولید سیب)، صورت پذیر (قابل صورت)، صورتگر (مصوّر) علم پذیر (قابل علم)، علم جوی (طالب علم، دانشجوی)، کاربندنده (آمر، کارفرما)، کارپذیر (منفعل)، کارکن (فاعل، موثر)، کارگر (موثر)، کاهش (نقصی نقصان)، کنجدگری (تولید کنجد)، گردنده (سیاره)، گرونده (مومن)، گزاردن (شرح، بیان، تفسیر)، گزارنده (شارح، مفسر)، مردم ابداعی (انسان مبدّع)، معنی گزار (شارح معنی)، منی (انیت)، ناجایگیر (لامکان)، ناگذرنده (باقی)، نفس ستوری (نفس حیوانی)، نفس سخنگوی (نفس ناطقه)، نور پذیر (قابل نور)، نور دهنده (منیر)، هست اول (موجود اول)، هست کننده (موجد).


ب- غزالی

یکی از بزرگ ترین دانشمندان نیمه دوم قرن پنجم هجری، حجت الاسلام امام ابوحامد محمد بن محمد بن محمد غزالی (450- 505) است. هرچند غزالی کتاب “تهافت الفلاسفه” را در بطلان عقاید و تناقض آرای فلاسفه تألیف کرد، خود از فلسفه اطلاع بسیار داشت و در آثار ارسطو و فارابی و ابن سینا و رسائل اخوان الصفا تدقیق کرده بود تا به کنه عقاید حکما پی برد. او خود گوید: “کسانی که فلسفه ارسطو را برای ما نقل و ترجمه کرده اند، غالباً مطالب را تحریف کرده و چیزی از پیش خود ساخته‌اند. در میان فلاسفه اسلامی تنها به دو تن استاد بزرگ فارابی و ابن سینا اطمینان داریم که مطالب فلسفه را بهتر و صحیح‌تر از همه کس نقل و تحقیق کرده‌اند. این است که عمده نظر ما به فلسفه معلم اول یعنی ارسطاطالیس است از طریق روایت و تحقیق فارابی و ابن سینا” مهم ترین تصنیف غزالی به فارسی، کیمیای سعادت (مولف بین سال های 490- 500) است و آن کتابی است در اعمال دینی و اخلاق، و بدیهی است که اصطلاحات دینی عربی در آن بسیار است؛ مع هذا تعدادی لغات پارسی و مرکب از پارسی و تازی در آن دیده می‌شود. از مقایسه آثار فارسی ابن سینا با کیمیای سعادت، می‌توان لغات علمی و فلسفی مشترکی به دست آورد که از آن جمله است:

انباز (شریک)، جان (نفس و روح)، جنبانیدن (تحریک، حرکت دادن)، چگونگی (کیفیت)، خواست (اراده)، گوهر (جوهر)، هستی (وجود).
و بر این قیاس لغات و ترکیبات دیگری در کیمیای سعادت آمده که در آثار ابن سینا دیده نشده، از آن جمله است: بزرگ خویشتنی (خود را بزرگ انگاشتن)، بزهکار (اثیم)، بهشت روحانی (جنت روحانیه)، بی چگونگی (عدم کیفیت)، بی چگونه (بدون کیف)، بی چون (بدون کیف)، بی چونی (عدم کیفیت)، بینا (بصیر)، پارسا (متقی)، پندار (وهم)، تخلیط گر (مغالطه کار)، چونی (کیفیت)، دوزخ روحانی (جهنم روحانی)، سخن چیدن (نمّامی کردن)، شنوا (سمیع)، کیدآوری (مکر و حیله)، نایافته (معدوم)، نمودگار (نمونه و نشان)، یافته (موجود).

ج- افضل الدین کاشانی
یکی از حکیمان بنام قرن ششم، افضل الدین محمد بن حسن مرقی کاشانی معروف به بابا افضل است. وی تألیفات بسیار به زبان فارسی دارد که از آن جمله است: مدارج الکمال، ره انجام نامه، ساز و پیرایة شاهان پرمایه، رساله تفاحه، عرض نامه،ینبوع الحیاه،المفید للمستفید،منهاج المبین،مبادی موجودات، رساله نفس و غیره. افضل الدین خود حکیم بود و طبعاً به کتب حکیمان اسلام از جمله ابن سینا توجه داشت. از مقایسه آثار فارسی او با آثار فارسی ابن سینا لغات مشترک بسیار به دست می‌آید، از آن جمله است:

آرمیده (ساکن)، انبازی (شرکت)، بویایی (شامه)، بینایی (باصره)، پوشیدگی (استتار)، پذیرا (قابل)، پذیرایی (قبول)، پیوستگی (اتصال)، جنباننده (متحرک) جنبش (حرکت)، چرایی (علت)، چهار سویی (چهار گوشه بودن، مربع بودن)، دانسته (علم، معلوم)، درازی (طول)، روینده (نامی، نبات)، زبرین (فوقانی)، زیرین (تحتانی)، سبکی (خفت)، شمار (اندازه عدد)، شناخت (معرفت)، شنوایی (سامعه)، کرده (مفعول، محدث)، کنش (فعل)، کننده (فاعل)، گرانی (نقل)، گردی (دایره بودن)، گوهر (جوهر)، گویا (ناطق)، مردمی (انسانیت) نام (اسم)، نهاد (وضع)، نیرو (قوت)، هستی (وجود)، یافت (ادراک وجدان).
و بر این قیاس افضل الدین لغات وترکیبات دیگری در آثار خود آورده که بدان صورت در آثار ابن سینا نیامده: آمیختگی (مزج، خلط)، اجرام سپهری (اجرام سماوی)،اندیشه گر (متفکر)، انگیزش (تحریک، تحریض)، با خرد (ذوعقل)،بستگی، (تعلق )، بودن (وجود)، بوشن (وجود)، بی‌خرد (غیرذی عقل)، پایندگی (قدمت، ابدیت)، پژوهنده (باحث، متتبع)، پنهانی (خفا)، پیدایی (ظهور، آشکار شدن)، جان گویا (نفس ناطقه)، جانوری (حیوانیت)، جز گوهر (غیرجوهر)، جنبش به خواست (حرکت ارادی)، جنبندة به خواست (متحرک بالا راده)، چونی (کیفیت)، خرد سخن گوی (عقل ناطق)، خستو (مقر، معترف) خواستاری (شوق)، خود (نفس)، دانستگی (علم)، دانشجوی (طالب علم)، دشخوار یاب (صعب الوصول)، رستنی (نبات)، سخن‌گوی (ناطق)، شکافته (ناشی شده)، صورت نمای (متجلی به صورت)، علم شمارش (علم اعداد)، فرزانگی (حکمت)، قوت آگهی و یابندگی (قوة ادراک) کارگر (فاعل، موثر)، کارگری (تأثیر)، کاهانیدن (تنقیص)، کردگی (منفعلی)، گش [مرتین (صفرا و سودا)]، گنجایی (گنجایش، ظرفیت)، گوهر گوهران (جوهر الجواهر، اصل الجواهر)، مایة مایه ها (ماده المواد)، مایه نخستین (مادة اولی)، ناگویا (غیرناطق)، ناپیدایی (عدم ظهور)، نامدار (ذواسم)، نایابندگی (عدم ادراک)، نخستی (اولیت)، نفس روینده (نفس نامی)، نیرومند (قوی)، یابندگی (ادراک)، یافتن (ادراک، وجدان)


نصیرالدین طوسی
در عصری که غالب دانشمندان ایران هنوز کتب علمی خود را به زبان تازی می‌نوشتند، خواجه نصیر با تألیف کتب گرانبهای فارسی خدمتی ارجمند به زبان و ادب ما انجام داد. از جمله آثار فارسی او می‌توان از کتب و رسایل ذیل نام برد: اساس الاقتباس (در منطق)، مقولات عشر (قاطیغوریاس)، رساله اثبات واجب، رساله جبر و اختیار، رساله در قسمت موجودات آغاز و انجام در مبدأ و معاد یا کتاب تذکره، جواب اسئله اثیرالدین ابهری، رساله فی النفی و الاثبات، رساله در نعمت ها و خوشی ها و لذت ها، اخلاق ناصری، نصحیت نامه، ترجمه کتاب اخلاق ناصرالدین محتشم، رساله رسوم پادشاهان قدیم و طرز گرفتن مالیات، رسالۀ معینیّه یا المفید در هیئت، و شرح آن نیز به قلم خود او، و حل مشکلات آن هم به قلم او، زبده الهیئه، شرح ثمرة بطلمیوس یا ترجمه الثمره فی احکام النجوم، مدخل فی علم النجوم (منظوم)، اختیارات مسیر القمر (منظوم)، ترجمه صور الکواکب عبدالرحمن صوفی، سی فصل در تقدیم، بیست باب در معرفت اسطرلاب، رساله در تقویم و حرکات افلاک، زیج ایلخانی، رساله در حساب، رساله در تحقق قوس قزح، رساله در صفات جواهر و خواص احجار یا جواهرنامه یا تنسق نامه، رساله در بیان صبح کاذب، رساله بر رفق مشرب تعلیمیان، فصول نصیریه، رساله در تولا و تبرا به مشرب تعلیمیان، رساله در رمل، رساله در احکام دوازدخانة رمل، اختصاری از رساله، رمل، رساله استخراج خبایا، حکم کردن بر شانه گوسفند و غیره، معیاررالاشعار یا عروض فارسی، ذیل جهانگشا (مختصری در شرح فتح بغداد به دست هولاکو)، ترجمه مسالک و ممالک (ترجمه صور الاقالیم) اوصاف الاشراف در سیر و سلوک رساله سیر و سلوک به مذاق اسماعیلیه (منسوب به خواجه).
مختصات کتب فارسی خواجه در قرن هفتم کتب علمی هنوز مانند قدیم ساده و روان و موجز است و اثر سبک متقدمان در آن هست. پیشاهنگ دانشمندان این دوره ملک الحکماء نصیر الدین محمد بن محمد طوسی (597-672) است که آثار فارسی او از بهترین نمونه های کتب علمی قرن مزبور است. مهم ترین تألیف خواجه به پارسی ترجمه و تهذیب “طهاره الاعراق” تألیف ابن مسکویه است که به “اخلاق ناصری” شهرت دارد. خواجه نصیر به عکس ابن سینا در صدد ترجمه و ایجاد لغات و اصطلاحات فارسی بجای لغات و اصطلاحات عربی بر نیامده، بلکه همان لغات معمول عصر خود را به کار برده است. با این همه در آثار خواجه نصیر لغات و مصطلحات فارسی معمول عصر کم نیست و ما بعض آنها را در اینجا نقل می‌کنیم:
اندوهگن (غمگین)، بارگرفتن (لقاح پذیرفتن)، باز پس نگریستن (به عقب نگاه کردن)، به برگ داشتن (قوت دادن)، به خواب گراییدن (قصد خوابیدن کردن)، بددلی (ترس، جبن)، تخمدار (در مورد درختان)، چیز (شیء) خرامیدن (رفتن به ناز و تکلف)، خدو (آب دهن)، خواست (اراده)، درفشیدن (درخشیدن)، درودگر (نجار)، دست بازگرفتن (دست کشیدن)، دست فرو گذاشتن (دست پایین انداختن)، دوش جنبانیدن (حرکت دادن شانه)، سکبساری (خفت، عدم تمکین و وقار)، شاید بودن (امکان)، شتابزدگی (تعجیل)، کردن (فعل)، گشتن دادن (بارور کردن مایه آبستنی دادن)، گوهر (جوهر)، میوه دار (مثمر)، نابودن (عدم)، ناچیز (لا شیء) ناکردن (عدم فعل)، نیستی (عدم)، هستی (وجود)

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

حکایت پانته آ و عشقش به آبراداتس یکی از ترازیک ترین داستان های تاریخی است که ارتباطش با کوروش بزرگ بر جذابیت آن افزوده و از جمله روایت های تاریخی است که رفتار و منش کوروش را به تصویر کشیده:



پانته آ زن زیبایی بود از اهالی شوش که بعد از به اسارت در آمدن به دست مادها در خیمهٌ ممتاز و باشکوهی به کوروش کبیر ارائه گردید. گفته اند که او زیباترین زن آسیا می بوده است. کوروش چون دید شوهر پان ته آ، آبراداتس، غایب است، او را به آراسپ مادی، که از زمان کودکی دوست کوروش بود، سپرد تا از وی تا بازگشت آبراداتس نگهداری نماید. کوروش حتی به دیدار پان ته آ نرفت و دلیل آنرا چنین بیان نمود: "من نمی خواهم این زن را ببینم زیرا می ترسم که فریفته ٔ زیبائی او گشته زن را به شوهرش پس ندهم." آبراداتس به پاس جوانمردی کوروش کبیر از وفاداران وی گردید و در طی جنگ با مصری ها کشته شد. پان ته آ از غم از دست دادن آبراداتس خود را با خنجری بر مزار وی کشت. بعد از این واقعه، با مراقبت کوروش کبیر مراسم دفن باشکوهی برای پان ته آ و آبراداتس بعمل آمد و مقبره ٔ وسیعی برای آنان ساخته شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

شنودم که مردی به سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به گرمابه رود به راه اندر دوستی از آن خویش را دید گفت موافقت کنی تا به گرمابه شویم ؟ گفت : تا در گرمابه با تو همراهی کنم لکن اندر گرمابه نتوانم آمدن که شغلی دارم و تا نزدیک گرمابه بیامد .

به سر دو راهی رسید بی آنکه این مرد را خبر داد بازگشت و به راه دیگر برفت . اتفاق را طراری از پس این مرد می رفت به طراری خویش . این مرد باز نگرید . طرار دید و هنوز تاریک بود پنداشت که آن دوست وی است . صد دینار در آستین داشت بر دستارچه بسته از آستین بیرون گرفت و بدین طرار داد و گفت ای برادر این امانت است به تو چون من ار گرمابه بیرون آیم به من باز دهی . طرار زر از وی بستد به آنجا مقام کرد تا وی از گرمابه بیرون آمد . روز روشن شده بود . جامه بپوشید و راست همی رفت طرار وی را باز خواند و گفت : ای جوانمرد زر خویش باز ستان و پس برو که امروز از شغل خویش فرو ماندم . ازین نگاه داشت امانت تو . مرد گفت : این زر چیست و تو چه مردی ؟ گفت : من مردی طرارم . این زر به من دادی .گفت :  اگر تو طراری چرا زر من نبردی ؟ طرارگفت : اگر به صناعت خویش بردمی . اگر هزار دینار بودی از تو یک جونه استدمی و نه باز دادمی و لکن تو به زینهار به من دادی . زینهار دار نباید که زینهار خوار باشد که امانت بردن جوانمردی نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

گفته می شود رودکی در نوجوانی رقیبی در پای درس استاد ابوالعنک بختیاری داشت او همچون رودکی خوب می نواخت و صدای گرمی داشت . و شعر هم می سرود
سالها بعد رقیب رودکی مطرب دوره گرد ناشناسی بود و رودکی در دربار نصربن احمد سامانی .

یکی از دوستان قدیمی آن دو از رودکی علت این امر را جویا شد رودکی گفت آن دوست دل در هوای عشوه زنان و پستوی خانه داشت من در هوای ایران و تاریخ آن . و اینچنین است که متفکری همچون ارد بزرگ می گوید : (( هنرمندی که آرمانی بزرگ در سر ندارد جز پلشتی چیزی نمی آفریند )) .

احترامی که رودکی به تاریخ و فرهنگ کشور خویش می گذاشت نام او را ماندگار نمود .
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

خورشید هنوز در پشت کوههای باختر فرو نرفته بود که کورش پادشاه ایران دستور داد سپاه در نزدیکی شهر ایلام اردو بزند همه سرخوش از پیروزی خود بر بابل بودند .
در آن هنگامه پیر زن و پسر جوانی به اردوگاه آمده و نزد پادشاه ایران از کارمند مالیات شهرشان شکایت نمودند . پس از تحقیق معلوم شد آن کارمند هر ساله بیش از آنچه دولت در نظر گرفته از مردم خراج می ستاند .
آن شب کورش پادشاه ایران در همان اردوگاه سرپرست خزانه دارای و مالیات فرمانروایی را از کار برکنار نموده و کس دیگری را به کار گمارد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است . و هم او در جایی دیگر می گوید : فرمانروا در برکناری کارمند نابکار زمانی را نباید از دست دهد چون سیاهی کار بزهکار در دید مردم خیلی زود دامن او را نیز خواهد گرفت .

گفته می شود که پس از برکناری مدیر خزانه داری سه نفر از سرپرستان و اشراف کشور نزد فرمانروای ایران آمده تا پادشاه ایران را از تصمیمی که گرفته است باز دارند . کورش هخامنشی نه تنها از رای خود بر نگشت بلکه آن سه تن را هم از کار برکنار نمود و گفت : اگر تخم بدکاری از خاک ایران کنده نشود آرامشی نخواهیم داشت .

یاسمین آتشی

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

یكی از مریدان عارف بزرگی، در بستر مرگ استاد از او پرسید:
مولای من استاد شما كه بود؟
عارف: صدها استاد داشته ام.
مريد: كدام استاد تأثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟
عارف اندیشید و گفت:

در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.


اولین استادم یك دزد بود.

شبی دیر هنگام به خانه رسیدم و كلید نداشتم و نمی خواستم كسی را بیدار كنم. به مردی برخوردم، از او كمك خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز كرد. حیرت كردم و از او خواستم این كار را به من بیاموزد. گفت كارش دزدی است. دعوت كردم شب در خانه من بماند. او یك ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون میرفت و وقتی برمی گشت می گفت چیزی گیرم نیامد. فردا دوباره سعی می كنم. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده و ناكام ندیدم.


دوم سگی بود كه هرروز برای رفع تشنگی كنار رودخانه می آمد، اما به محض رسیدن كنار رودخانه سگ دیگری را در آب می دید و می ترسید و عقب می كشید. سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد، تصمیم گرفت با این مشكل روبه رو شود و خود را به آب انداخت و در همین لحظه تصویر سگ نیز محو شد.


استاد سوم من دختر بچه ای بود كه با شمع روشنی به طرف مسجد می رفت. پرسیدم:

خودت این شمع را روشن كرده ای؟

گفت: بله.

برای اینكه به او درسی بیاموزم گفتم: دخترم قبل از اینكه روشنش كنی خاموش بود، میدانی شعله از كجا آمد؟ دخترك خندید، شمع را خاموش كرد و از من پرسید:

شما می توانید بگویید شعله ای كه الان اینجا بود كجا رفت؟


فهمیدم كه انسان هم مانند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نمیداند چگونه روشن میشود و از كجا می آید ...


گفتم كه: بوي زلفت، گمراه عالمم كرد.

گفتا: اگر بداني، هم اوت رهبر آيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زهره حاتمي    

معصومه اشك مي ريخت و پا به پاي مادر از انباري به اتاق و از اتاق به حياط مي رفت. دلش مي خواست بقچه مادر را باز كند، چادر از سرش بگيرد و به او بگويد كه مي تواند هميشه در اين خانه بماند به او بگويد «اين خانه مال توست. چشم من كور بايد عصاي پيري تو باشم.» دلش مي خواست به او بگويد : «تا وقتيكه نفس مي كشم كنيز دست به سينه تو هستم، ترا به خدا اينقدر غصه نخور . اينقدر فكر نكن.» به او بگويد...... معصومه در درگاهي نشسته بود و به آفتاب نگاه مي كرد كه انگار نمي خواست از لبه ديوار پايين بپرد. صداي كشيده شدن پاي مادرش به روي پله ها بريده بريده شنيده مي شد. از پله ها بالا ميرفت، پايين مي آمد، مي ايستاد، نفس نفس مي زد و باز به راه مي افتاد انگار چيزي گم گرده بود.
شايد هنوز شش ماه نگذشته بود. معصومه به خانه برادرش رفته بود تا مادرش را بياورد مادر آرام و صبور بساطش را جمع مي كرد. از پله ها بالا و پايين مي رفت. معصومه جلو در خانه منتظر ايستاده بود كاردش مي زدي خونش در نمي آمد. از همسايه ها شنيده بود كه پروانه، او را چند باز از خانه بيرون انداخته است. همسايه ها او را به خانه خود برده بودند. فكر
مي كرد مادرش هنوز از كار نيفتاده بود چه آبرودار بود و چقدر از همسايه ها رودربايستي داشت. هميشه ميگفت آدم آبرومند نبايد سفره دلش پيش همه باز باشد.
مادرش همان طور از پله ها بالا مي رفت و پايين مي آمد و معصومه كنار در ايستاده بود پروانه رفته بود تو اتاق و رو نشان نمي داد. آن روز معصومه بلند بلند گفته بود.
«تف به غيرت برادرم! اگه مرد بود مادرشو نمي انداخت زير دست عفريته از خدا بي خبري مثل تو. اون بدبخت زن نگرفته، شوهر كرده!»
و هر چه از دهنش درآمده بود به برادر و زن برادر گفته بود. بعد چنان در خانه را محكم به هم زده بود كه صداش تن خودش را لرزانده بود. مدت ها بعد در حمام لكه هاي كبودي روي تن مادرش ديده بود پيرزن با من من گفته بود: «بي وقتي ام شده، ننه» معصومه سه ماه با زن برادر خود قهر كرده بود و قدم به خانه برادر نگذاشته بود. اما تو حمام زايمان جاري معصومه، چشمشان كه به چشم هم افتاد، اول سرسنگين سلام و عليكي كردند و تا بعدازظهر ديگر همه چيز فراموش شده بود.
حالا مادرش داشت دوباره به همان خانه مي رفت معصومه چاره اي جز اين نداشت. دلش را غم گرفته بود. مي دانست كه مادرش ديگر نمي تواند در آن خانه بماند. همان شبي كه او را به خانه آورده بود، شوهرش سگرمه هايش را در هم كرده بود. معصومه دلش شور مي زد مواظب همه چيز بود. غذايي كه شوهرش دوست داشت پخته بود. حوله را مثل هميشه دستش داد. چاي برايش ريخت و لباس هايش را به جارختي آويزان كرد. پتويي به زير پايش پهن كرد و رفت تا شام را حاضر كند. تمام اين كارها را با چنان چاپلوسي اي مي كرد كه مرد را بيشتر به لجبازي مي انداخت. خلق شوهرش تنگ تر بود و هيچ كدام از كارهاي معصومه هم اثر نداشت. مادرش گوشه اتاق نشسته بود و با انگشت، حلوا به دهن نوه هايش
مي گذاشت. شوهرش زير چشمي انگشت خيس او را مي پائيد. معصومه مي دانست كه وقتي شوهرش سر لج بيفتد، تا زهرش را نريزد آرام نمي نشيند. فكر كرد پنج بار «اَمّن يُجيب» بخواند تا دهن شوهرش بسته شود.
«خدايا به خير بگذرون. خدايا خودت كاري كن كه غيظش بخوابه و شري به پا نشه.»
شروع به خواندن دعا كرد. سه بار خواند بار چهارم را تازه شروع كرده بود كه ليوان آب از دست كوچك احمد ليز خورد. معصومه رشته هاي جاري آب را ديد كه به طرف بشقاب شوهرش سرازير شد. دست مرد بالا آمد و محكم پشت دست احمد زد. صداي احمد بلند شد. معصومه به مادرش نگاه كرد. احمد نور چشم او بود. معصومه مي ترسيد مادرش دخالت كند مادر بلند شد دست احمد را گرفت و به طرف سفره كشيد.
«بچه كه نبايد تا باباش دعواش كرد قهر كنه. پاشو بيا، پاشو بيا سر سفره غذاتو بخور وگرنه امشب از قصه خبري نيست.»‌
احمد با اخم پيش مادر بزرگ نشست. مادر بزرگ دوباره ليوان را پر از آب كرد و به دست او داد.
«سفت بگير نيفته. هركي از سفره قهر كنه، شيطون مي ره تو جلدش.»
شوهر ش ديگر حرفي نزد و شروع به خوردن غذا كرد. او آدم بد اخلاقي نبود اما دست بزن داشت وقتي عصباني مي شد، معصومه يا بچه ها را به باد كتك مي گرفت. بعد هم پشيمان مي شد و يك گوشه اي كز مي كرد و ساكت مي ماند. فردا هم با بغلي پر از پاكت هاي ميوه به خانه مي آمد. اما از وقتيكه پيرزن به خانه آنها آمده بود بدخلقي اش بيشتر شده بود. اصلاً ديگر علت كتك زدنش، عصبانيت، خستگي و يا شيطنت بچه ها نبود. بي هيچ بهانه اي بچه ها را به باد كتك مي گرفت. اگر معصومه جلو مي رفت او هم كتك مي خورد. انگار
مي خواست مادرش را خون به جگر كند. انگار مي خواست به مادرش بگويد :«از وقتي تو پا به اين خانه گذاشتي، همه چيز اين خونه به هم ريخته»
وقتي مي خواست ميانه را بگيرد كارشان به يكي به دو ختم مي شد. شب گذشته بين دعوا، شوهرش از جا پريد:
«آخه به اون چه كه به زندگي ما دخالت مي كنه؟ من خودم مي دونم بچه مو چه جوري تربيت كنم. اينقدر اين دو تا را لوس كرده كه ديگر نمي شه بشون حرف زد. ديگر نمي شه جلوشونو گرفت. من نمي خوام فردا احمد بشه لنگه پسر لندهورش. اگه اون مي تونست بچه تربيت كنه، پسر خودشو اون طور بار نمي آورد كه غلام حلقه به گوش زنش باشه»
معصومه با شوهرش به اتاق خود رفتند شوهرش داد و فرياد را ادامه داد. معصومه افتاده بود به گريه و گوشه لحاف را جلو دهن گرفته بود و هق هق مي كرد. شوهرش پشت سر هم سيگار مي كشيد و در اتاق راه مي رفت و به برادر و مادرش بد و بيراه مي گفت:
«مگه من خون كرده ام. پسر گردن كلفتش راس راس راه مي ره، من بايد جور ننه پيرشو بكشم.»
معصومه گفت:
«خب منم دخترشم. چند سال اون نگهش داشته يه مدت هم نوبت ماست.»
شوهرش داد زد.
«وقتي گرفتمت، نگفتي يه پير سگم رو قباله ته. ها نگفتي كه؟
اشك به پهناي صورت معصومه ريخت.
«پير سگ نيست، مادر منه. ترو بخدا يواش تر.»
«مادر اون تنه لش بيعار هم هست. وظيفه اونه نه من مردكه بي همه چيز مادرشو از خونه بيرون كرده وبال گردن ما انداخته.»
«برادرم تقصير ندارد. خودت مي دوني كه زن بي انصافش همه اين آتيشارو به پا كرده.»
«چه فرقي مي كنه. اينجا هم كه هست ماه به ماه نمياد سر بزنه ببينه ننه اش مرده يا مونده. اون وقت اين پيرزن نمك به حروم اونو بيشتر از تو مي خواد.»
«خب پسر بزرگشه. من شونزده سال بيشتر نداشتم كه از خونه اش اومدم بيرون. اون تمام عمر پيشش بوده.»
«حالا هاف هافشو آورده واسه من. اگر اينقدر عزيزشه خب بره پيشش كه پس فردا كه سرشو زمين مي زاره همون پسر عزيزش چك و چونه اشو ببنده. پيرزن نمك نشناس نون منو مي خوره از اون حمايت مي كنه
معصومه به پاي شوهرش افتاد.
اذان صبح وقتي معصومه براي نماز بلند شد مادرش را ديد كه سر روي زانو گذاشته و نشسته بود. انگار تمام شب نخوابيده بود. معصومه حس كرد مادرش حرف ها را شنيده. مي دانست بعد از ماجراي ديشب، مادرش ديگر سر سفره دامادش نمي نشيند و بي سرو صدا خواهد رفت. صبح بعد از رفتن شوهر، مادرش به كارهاي هر روزه خود مشغول شد. معصومه نگاهش مي كرد. انگار از ديشب تا به حال كمرش خميده تر و چين هاي صورتش بيشتر شده بود. نگاهش را از معصومه مي دزديد و سر راه او قرار نمي گرفت. معصومه خودش را در آشپزخانه مشغول كرده بود اما حواسش پيش مادر بود. مادرش از پله ها بالا مي رفت و پايين مي آمد. با پاي عليلش سر حوض مي رفت دست هايش را آب مي كشيد. دوباره از جا بلند مي شد و به طرف پله ها مي رفت. مي دانست كه بايد برود پا به پا مي كرد. انگار دلش مي خواست معصومه جلوش را بگيرد و به او بگويد كه هز طور شده او را نگه مي دارد. آخرش رفت گوشه حياط. زير آفتاب نشست و شروع كرد به باز كردن بافته هاي تارهاي موي سپيدش كرد. شانه چوبي اش در كاسه آب كنار دستش تكان مي خورد. آفتاب روي صورتش افتاده بود.
شوهر معصومه گفته بود سر راه به مغازه برادر او خواهد رفت. دلش مي خواست تا قبل از آمدن برادرش، مادر آماده شده باشد. اما مادرش انگار فكر رفتن نداشت. نه اسباب هايش را جمع مي كرد، نه بقچه اش را مي بست. از آشپزخانه به جثه استخواني و موهاي سفيد و حنابسته او نگاه مي كرد. مادر بعد از مرگ پدرشان از تمام زندگي خود زده بود تا او و برادرش را بزرگ كند. در سرش گذشت: «مادرم چه عوض شده. خيلي عوض شده.» طاقت نياورد در آشپزخانه بماند. به حياط رفت و روبرويش نشست.
«مادر»
پيرزن سر بلند كرد و همان طور كه موهايش را شانه مي زد به چشم هاي دخترش نگاه كرد. معصومه دلش آتش گرفت. نه، او آن مادر نبود.
«مادر مي خواستم بگم كه...»
اما صدايش شكست. مادر همان طور نگاهش مي كرد. بعد نگاهش را از صورت او گرفت و گفت:
«سپيده طفلكم، روزها خيلي تنهاس. بايد برم يه سري بهش بزنم»
معصومه سرش را به زير انداخت.
«فقط برا يه مدته. جوشش كه خوابيد خودم ميام....»
هق هق گريه اش بلند شد. مادر يك دسته از موها را كه باز كرده بود و شانه زده بود دوباره بافت و به دسته ديگر دست نزد. چارقدش را به سر كرد. از جا بلند شد و شروع كرد به جمع كردن اسباب و اثاثه خود. سعي مي كرد كه به معصومه نگاه نكند و ناراحتي اش را به رو نياورد. اسكناس ده توماني را كه معصومه به او داده بود، در گوشه چارقدش گره زد و گفت:
«پروانه زياد هم دختر بدي نيست. اگه شب ها ظرف ها را بشورم و نذارم برا صبح.....راستي ننه يادت نره، از اون شربت سينه بدي ببرم. شب ها يه خرده سرفه مي كنم. سرفه كه
مي كنم، پروانه.....»
معصومه گفت:
«شربتت كه تموم شده، هفته ديگه ميام مي برمت دكتر. شايد يه چيز بهتر بده واسه
سينه ات.»
«واي نه مادر، پارسال يه دواي تلخي داده بود مث دُمب مار. همه اش خلط از سينه ام
مي اومد. پروانه بيشتر بدش مي اومد. همين شربت خوبه. از همين برام بگير.»
«باشه مادر.»
صداي زنگ در بلند شد رضا بود. معصومه از جلو در كنار رفت تا برادر بيايد تو.
«سلام آقا داداش. خوش اومدي. بفرمائين تو.»
«دستم به دامنت خواهر. الان با پروانه دعوا داشتم. قهر كرد و رفت خونه مادرش. سپيده هم رو دستم مونده. گذاشتمش پيش همسايه ها. گفتم تو يه فكري بكني. اگه مادر چند هفته ديگه پيشتون بمونه تا پروانه رو راضي كنم.»
«آقا داداش به فاطمه زهرا اگر مي تونستم نگهش مي داشتم. اكبر آقا گفته اگه بياد ببينه مادر اينحاست طلاقنومه مو مي ده دستم. مي دوني كه چه آدم يه دنده ايه»
« مي گي من چه كنم؟ يه عمر من نگهش داشتم. تو و شوهرت شش ماه هم نتونستين نگهش دارين.»
«آقا داداش من كه اختياردار خودم نيستم. ببرش بلكه بعداً اكبر آقا از خر شيطون پايين بياد، بيام برش گردونم. غصه پروانه رو نخور. اون مادري كه اون داره يه روز هم نگهش نمي داره.»
برادرش روي پله نشست و ديگر چيزي نگفت.
«بيا بريم تو اتاق. چرا اينجا نشستي خوب نيست»
«نه همين جا خوبه. مي خوام برم هزار بدبختي دارم. كارمو ول كردم اومدم.»
معصومه رفت و با ظرف شيريني برگشت. احمد و مريم به طرف دايي آمدند. او صورتشان رابوسيد و از توي ظرف شيريني برداشت و به دهانشان گذاشت.
احمد گفت: «دايي اومدي مادر بزرگو ببري؟»
صداي مادرش از درگاه اتاق بلند شد:
«الهي قربون قدو بالات برم. خوب شد اومدي مادر. مي خواستم خودم بيام.»
«سلام مادر، حاضر شدي؟»
«سلام به روي ماهت يه چيزي بخور مادر. دهنت رو شيرين كن.»
معصومه گفت:
«حالا چه عجله اي داري. ترو خدا يه چيزي بخور، آقا داداش.»
برادرش يك شيريني برداشت و از جا بلند شد.
«پاشو بريم مادر.»
مادر بسختي از جا بلند شد. روي پاهاي عليلش تلو تلو خورد. معصومه زير بازويش را گرفت و بقچه اش را به دستش داد.
معصومه كنار در كوچه ايستاد و به آنها نگاه كرد كه در پيچ كوچه از پيش چشمانش گم شدند.
«ديدي آخرش قصه ماه پيشونيو تموم نكرد.»
مريم شيريني نيم خورده اش را كه كه به طرف دهن برده بود برگرداند، نگاهي به توي ظرف شيريني انداخت و گفت:
«آره كاش يه شب ديگه مي موند.»

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

بهرام پنجم، پانزدهمین پادشاه سلسله ی ساسانی، فرزند یزدگرد اول است. در آن هنگام که بهرام ولیعهد پدر بود، از نزد او دور بود و در حیره میزیست. پدر او را به نعمان ( بنا بر یکی از روایات طبری و روایات نظامی) یا به منذربن نعمان ( به روایت گزیده ی طبری و روایت فردوسی) سپرده بود تا در بادیه که هوایی خوش داشت تربیت شود. اعیان ملک گویی نمیخواستند پادشاهی در خاندان یزدگرد باشد، پس یکی دیگر از شاهزادگان را به نام خسرو به پادشاهی برگزیدند. منذربن نعمان با لشکر عرب به پشتیبانی بهرام برخاست.عاقبت قرار شد که تاج پادشاهی را در میان دو شیر بنهند و هر که آن را برگرفت، پادشاهی ازآن او باشد. خسرو برجان خود بترسید و پای پیش ننهاد، بهرام گرزی برگرفت و شیران را بکشت و تاج بر سرنهاد.

در شاهنامه، از خورنق، قصری که نعمان برای بهرام ساخته بود، سخنی نیست، حال آنکه نظامی با تفضیل از آن یاد کرده و تاریخ را با افسانه در می آمیزد و افسانه از آنجاست که بهرام در خورنق به حجره ای در بسته میرود و هفت تصویر در آنجا نگاشته میبیند، هر تصویر از آن دختری از یکی از شهریاران هفت اقلیم است: فورک ( دخت رای هند)، یغماناز( دخت خاقان چین)، نازپری ( دخت خوارزم شاه)، نسرین نوش ( دخت شاه سقلاب)، آزریون ( دخت شاه مغرب) همای ( دخت قیصر) و دُرسِتی ( دخت کسری). پیشگویان حکم نوشته بودند که او این هفت عروس را در کنار خواهد گرفت.

این اتفاق سبب میشود که بهرام هفت گنبد، به هفت رنگ و به نام هفت سیاره، بسازد ا در روزی که به آن سیاره انتساب دارد با یکی از دختران پادشاهان هفت اقلیم، در گنبدی نشاط کند.

رنگ سیاه با سیاره ی کیوان، رنگ صندلی با سیاره ی مشتری، رنگ سرخ با مریخ ( بهرام)، زرد ( طلایی) با آفتاب، رنگ سپید با سیاره ی زهره، رنگ فیروزه ای با عطارد و رنگ سبز با ماه مرتبط است. البته نظامی این رنگ ها را به ترتیب در روزهای هفته نقل نکرده است.

پوشیده نیست که هفت روز هفته، هفت رنگ، هفت سیاره، هفت گنبد، هفت پیکر، هفت دختر هفت پادشاه، هفت کشور یا هفت اقلیم، همه تاکید نظامی بر عدد هفت را میرساند که عددی مقدس است. ( مراجعه شود به مبحث اعداد- عدد هفت)


هر شب هفته؛ شاهدخت، گنبد، رنگ و حکایت مخصوص به خود را دارد:

شنبه قصه ی نخستین توسط فورک هندی در گنبد سیاه نقل میشود:

" کنیزی که همواره سیاه میپوشیده، بابت این انتخاب رنگ مورد پرسش قرار میگیرد و حکایت میکند که در گذشته کنیز پادشاهی عادل و مهمان نواز بوده که از همه ی مهمانهایش درخواست میکرده حکایتی را نقل کنند. مدتی از پادشاه خبری نمیشود؛ چون بازمیگردد سراپا سیاهپوش است. او حکایت میکند که یکی از مهمان هایی که از او پذیرایی کرده بود، سیاهپوش بوده و خبر از شهری داده که در چین واقع است و مردمانش همه سیاهپوشند. شاه به جستجوی آن شهر بر میخیزد و آن را میابد. مردم آن شهر هیچ چیزی در مورد رنگ لباسشان به او نمیگویند. شاه، مرد قصاب ساده دلی میابد و گهرهای فراوان نثارش میکند، او میخواهد که دین خود را نسبت به شاه ادا کند و شاه قصد خود را به او میگوید. قصاب از وی میخواهد که شب بازگردد. شب او را به ویرانه ای می برد و در سبدی می نشاند. سبد بال در می آورد و او را بالا میبرد. بعد از آن بوسیله ی مرغی غول پیکر به باغی سرسبز و آباد میرود. شب هنگام، گروهی از دخترکان را میبیند که مهتر آنها، وی را به مهمانی می پذیرد. تا یک ماه، هر شب را به عیش با آنان میگذراند و شب را با یکی از کنیزان سپری میکند. درست هنگامی که دیگر طاقت از مهتر آنان را نمی آورد و در آغوشش میگیرد، خود را درون آن سبد میبیند و زان پس، پادشاه سیاه میپوشد و آن کنیز نیز به خاطر اربابش سیاه پوش میشود

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

در شبی مهتابی ، دزدی از بام خانه ی ثروتمندی بالا رفت. صاحبخانه آگاه گردید و برای مقابله با دزد تدبیری اندیشید. پس از همسرش خواست تا با صدای بلند ، راز گرد آمدن ثروتش را از وی بپرسد. زن قبول کرد و مرد پس از امتناع بسیار ، پاسخ داد که ثروتش را از راه دزدی به دست آورده است. زیرا می توانسته در شب های مهتابی با کمک خواندن دعایی افسونگرانه و چنگ زدن به نور ماه به خانه ی مردم وارد شود و پس از گرد آوری اثاث خانه ، با خواندن همان دعا از خانه خارج شود. آن دعای افسونگر ، (سول) بوده که هفت بار می خوانده است. دزد با شنیدن این سخن فریب خورد و هفت مرتبه (سول) را بر زبان راند و خود را به طرف نور ماه پرتاب کرد که ناگاه از بام به زیر افتاد و ثروتمند او را دستگیر کرد. دزد به وی گفت : از بخت بد ، پندت را به کار بستم. اکنون می بینی که چگونه افسون تو ، مرا در آستانه ی مرگ قرار داده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید .

می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش ، او را اشک ریزان بدرقه می کردند

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

آهنگری شمشیر بسیار زیبا تقدیم شاپور پادشاه ساسانی نمود . شاپور از او پرسید چه مدت برای ساختن این شمشیر زمان گذاشته ایی و آهنگر پاسخ داد یک سال تمام . پادشاه ایران باز پرسید و اگر یک شمشیر ساده برای سربازان بسازی چقدر زمان می برد ؟ و او گفت سه تا چهار روز .

شاپور گفت آیا این شمشیر قدرتی بیشتر از آن صد شمشیر دیگری که می توانستی بسازی دارد ؟

آهنگر گفت: خیر ، این شمشیر زیباست و شایسته کمر شهریار !

پادشاه ایران گفت : سپاسگذارم از این پیشکش اما ، پادشاه اهل فرمان دادن است نه جنگیدن ، من از شما شمشیر برای سپاهیان ایران می خواهم نه برای خودم ، و به یاد داشته باش سرباز بی شمشیر نگهبان کیان کشور ، پادشاه و حتی جان خویش نیست . این سخن شاپور دوم ما را به یاد این سخن دانای ایرانی ارد بزرگ می اندازد که : فرمانروای شایسته اسیر کاخ ها نمی شود نگاه او بر مرزهای کشور است .

شاپور با نگاهی پدرانه به آهنگر گفت اگر به تو پاداش دهم هر روز صنعتگران و هنرمندان به جای توجه به نیازهای واقعی کشور ، برای من زینت آلات می سازند و این سرآغاز سقوط ایران است . پدرم به من آموخت زندگی ساده داشته باشم  تا فرمانرواییم پایدارتر باشد . پس برای سربازان شمشیر بساز که نبردهای بزرگ در راه است

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

تمیستوکل پادشاه یونان در آرزوی کاخی به زیبایی تخت جمشید بود یکی سرداران خویش که زبان ایرانیان را می دانست فرا خواند و به او گفت شنیده ام سنگ تراشی بنام مازیار و شاگردش بانو گلدیس پرسپولیس را همچون جواهرات تراش داده اند آنهم به گونه ایی که پیک های سرزمینهای دیگر از این همه زیبایی در شگفت شده اند به ایران رو و به هر گونه که امکان دارد این دو را به یونان بیاور می خواهم آنها پرسپولیس زیباتری در آتن بسازند . آن فرمانده یونانی با چند سرباز دیگر با تن پوشی ایرانی به سرزمین ما آمده و پس از چندی با دو هنرمند ایرانی بازگشت . در حالی که دست های آنها بسته ، رویشان زرد  و بسیار نحیف و لاغر شده بودند . تمیستوکل دستور داد دست های آنها را باز کنند و به آنها گفت می خواهم هنرمندان یونانی را آموزش دهید و با کمک آنها کاخی باشکوه تر از پرسپولیس برایم بسازید .

مازیار سالخورده گفت نقشی که بر دیوارهای تخت جمشید می تراشیم همه عشق است ما نمی توانیم خواسته شما را انجام دهیم پادشاه یونان تمیستوکل برافروخت و آن دو را به زندان افکند . مازیار و بانو گلدیس یک سال در بدترین شرایط شکنجه شدند اما برای اجنبی خدمتی نکردند تا اینکه خشایارشاه پس از شکست دادن یونان و فتح آتن آن دو هنرمند دلیر و میهن پرست ایرانزمین را آزاد و به همراه خود به ایران بازگرداند و به هر دوی آنها هدیه های ارزشمندی داد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:24 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران از دست داده و در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر فرمانروای ایران زمین با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو می بیند که گویی طوفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی  چوبی نشسته است پیش می آید و  می گوید خوش آمدید .

آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت در جنگ شهید شده اند و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت .

آتوسا می گوید میدانم که هیچ کمکی از طرف ما نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهم که از رنج و اندوهت بکاهد .

پیرمرد گفت اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم .

می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشمهایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم .

دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد .

آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند .

و به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:23 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

نادرشاه افشار پس از بخشیدن دوباره تاج و تخت هند به "محمد شاه گورکانی" پادشاه هندوستان ، خواست یکی از دختران او را به همسری نصراﷲ میرزا دومین پسر خود درآورد . از سویی دیگر دستور تشکیل جلسه با شکوهی از اندیشمندان و خردمندان هند را در کاخ پادشاهی داد . محمد شاه گورکانی پس از دیدن آن همه از دانشمندان کشورش در کاخ اش به پادشاه ایرانزمین گفت تا کنون هیچ گاه این همه اندیشمند و خردمند در کاخ ما دیده نشده بود . نادرشاه خندید و به او گفت اگر گوشت به حرف خردمندانت بود ، من هم اکنون در حال جنگیدن با سپاه یاغی عثمانی بودم و مرا به هند چکار ؟ ...نصراﷲ میرزا فرزند نادر به پدر گفت چه لزومی بود در روز مراسم ازدواج من این همه عالم اینجا بیاید و پدر دستی بر شانه اش گذاشت و گفت تو باید اینها را ببینی و بشناسی اینها بهترین دوستان تو هستند . گفته می شود پس از بازگشت سپاه پیروز ایران از هند ، محمدشاه گورکانی دستور داد بخشی از کاخ اش ، محل همیشگی درس و بحث اندیشمندان هندی باشد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

محمدعلي جمال‌زاده

هيچ جاي دنيا تر و خشك را مثل ايران با هم نمي‌سوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحه‌ي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بان‌هاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هايي كه دور ملخ مرده‌اي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسب‌كارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسه‌شان باز نمي‌شود و جان به عزرائيل مي‌دهند و رنگ پولشان را كسي نمي‌بيند. ولي من بخت برگشته‌ي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمه‌ي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسباب‌هايمان مايه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بي‌انصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقره‌اي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخه‌مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورت‌هايي اخمو و عبوس و سبيل‌هاي چخماقي از بناگوش دررفته‌اي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينه‌ي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكره‌ي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكه‌اي خورده و لب و لوچه‌اي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچه‌هاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»

گفتم « ماشاءالله عجب سوالي مي‌فرماييد، پس مي‌خواهيد كجايي باشم؛ البته كه ايراني هستم، هفت جدم هم ايراني بوده‌اند، در تمام محله‌ي سنگلج مثل گاو پيشاني سفيد احدي پيدا نمي‌شود كه پير غلامتان را نشناسد!»

ولي خير، خان ارباب اين حرف‌ها سرش نمي‌شد و معلوم بود كه كار يك شاهي و صد دينار نيست و به آن فراش‌هاي چناني حكم كرد كه عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا «تحقيقات لازمه به عمل آيد» و يكي از آن فراش‌ها كه نيم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشيري از لاي شال ريش ريشش بيرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو بيفت» و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماست‌ها را سخت كيسه انداختيم. اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتي به خرج دهيم ولي ديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.

خداوند هيچ كافري را گير قوم فراش نيندازد! ديگر پيرت مي‌داند كه اين پدر آمرزيده‌ها در يك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چيزي كه توانستيم از دستشان سالم بيرون بياوريم يكي كلاه فرنگيمان بود و ديگري ايمانمان كه معلوم شد به هيچ كدام احتياجي نداشتند. والا جيب و بغل و سوراخي نماند كه آن را در يك طرفة‌العين خالي نكرده باشند و همين كه ديدند ديگر كما هو حقه به تكاليف ديواني خود عمل نموده‌اند ما را در همان پشت گمرك‌خانه‌ي ساحل انزلي تو يك هولدوني تاريكي انداختند كه شب اول قبر پيشش روشن بود و يك فوج عنكبوت بر در و ديوارش پرده‌داري داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بين راه تا وقتي كه با كرجي از كشتي به ساحل مي‌آمديم از صحبت مردم و كرجي‌بانها جسته جسته دستگيرم شده بود كه باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگير و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص از مركز صادر شده كه در تردد مسافرين توجه مخصوص نمايند و معلوم شد كه تمام اين گير و بست‌ها از آن بابت است. مخصوصا كه مامور فوق‌العاده‌اي هم كه همان روز صبح براي اين كار از رشت رسيده بود محض اظهار حسن خدمت و لياقت و كارداني ديگر تر و خشك را با هم مي‌سوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بي‌پناه افتاده و درضمن هم پا تو كفش حاكم بيچاره كرده و زمينه‌ي حكومت انزلي را براي خود حاضر مي‌كرد و شرح خدمات وي ديگر از صبح آن روز يك دقيقه‌ي راحت به سيم تلگراف انزلي به تهران نگذاشته بود.

من در اول چنان خلقم تنگ بود كه مدتي اصلا چشمم جايي را نمي‌ديد ولي همين كه رفته رفته به تاريكي اين هولدوني عادت كردم معلوم شد مهمان‌هاي ديگري هم با ما هستند. اول چشمم به يك نفر از آن فرنگي‌مآب‌هاي كذايي افتاد كه ديگر تا قيام قيامت در ايران نمونه و مجسمه‌ي لوسي و لغوي و بي‌سوادي خواهند ماند و يقينا صد سال ديگر هم رفتار و كردارشان تماشاخانه‌هاي ايران را (گوش شيطان كر) از خنده روده‌بر خواهد كرد. آقاي فرنگي‌مآب ما با يخه‌اي به بلندي لوله‌ي سماوري كه دود خط آهن‌هاي نفتي قفقاز تقريبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالاي طاقچه‌اي نشسته و در تحت فشار اين يخه كه مثل كندي بود كه به گردنش زده باشند در اين تاريك و روشني غرق خواندن كتاب روماني بود. خواستم جلو رفته يك «بن جور موسيويي» قالب زده و به يارو برسانم كه ما هم اهل بخيه‌ايم ولي صداي سوتي كه از گوشه‌اي از گوشه‌هاي محبس به گوشم رسيد نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشي چيزي جلب نظرم را كرد كه در وهله‌ي اول گمان كردم گربه‌ي براق سفيدي است كه بر روي كيسه‌ي خاكه زغالي چنبره زده و خوابيده باشد ولي خير معلوم شد شيخي است كه به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه‌ي براق سفيد هم عمامه‌ي شيفته و شوفته‌ي اوست كه تحت‌الحنكش باز شده و درست شكل دم گربه‌اي را پيدا كرده بود و آن صداي سيت و سوت هم صوت صلوات ايشان بود.

پس معلوم شد مهمان سه نفر است. اين عدد را به فال نيكو گرفتم و مي‌خواستم سر صحبت را با رفقا باز كنم شايد از درد يكديگر خبردار شده چاره‌اي پيدا كنيم كه دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صداي زيادي جوانك كلاه نمدي بدبختي را پرت كردند توي محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصي كه از رشت آمده بود براي ترساندن چشم اهالي انزلي اين طفلك معصوم را هم به جرم آن كه چند سال پيش در اوايل شلوغي مشروطه و استبداد پيش يك نفر قفقازي نوكر شده بود در حبس انداخته است. ياروي تازه وارد پس از آن كه ديد از آه و ناله و غوره چكاندن دردي شفا نمي‌يابد چشم‌ها را با دامن قباي چركين پاك كرده و در ضمن هم چون فهميده بود قراولي كسي پشت در نيست يك طوماري از آن فحش‌هاي آب نكشيده كه مانند خربزه‌ي گرگاب و تنباكوي هكان مخصوص خاك ايران خودمان است، نذر جد و آباد (آباء) اين و آن كرد و دو سه لگدي هم با پاي برهنه به در و ديوار انداخت و وقتي كه ديد در محبس هرقدر هم پوسيده باشد باز از دل مأمور دولتي سخت‌تر است تف تسليمي به زمين و نگاهي به صحن محبس انداخت و معلومش شد كه تنها نيست. من كه فرنگي بودم و كاري از من ساخته نبود، از فرنگي‌مآب هم چشمش آبي نمي‌خورد. اين بود كه پابرچين پابرچين به طرف آقا شيخ رفته و پس از آن كه مدتي زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدايي لرزان گفت: «جناب شيخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چيست؟ آدم والله خودش را بكشد از دست ظلم مردم آسوده شود!»

به شنيدن اين كلمات منديل جناب شيخ مانند لكه ابري آهسته به حركت آمد و از لاي آن يك جفت چشمي نمودار گرديد كه نگاه ضعيفي به كلاه نمدي انداخته و از منفذ صوتي كه بايستي در زير آن چشم‌ها باشد و درست ديده نمي‌شد با قرائت و طمأنينه‌ي تمام كلمات ذيل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گرديد: ‌«مؤمن! عنان نفس عاصي قاصر را به دست قهر و غضب مده كه الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس...»

كلاه نمدي از شنيدن اين سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمايشات جناب آقا شيخ تنها كلمه‌ي كاظمي دستگيرش شده بود گفت: «نه جناب اسم نوكرتان كاظم نيست رمضان است. مقصودم اين بود كه كاش اقلا مي‌فهميديم براي چه ما را اينجا زنده به گور كرده‌اند.»

اين دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحيه‌ي قدس اين كلمات صادر شد: «جزاكم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن اين داعي گرديد. الصبر مفتاح الفرج. ارجو كه عما قريب وجه حبس به وضوح پيوندد و البته الف البته باي نحو كان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسيد. علي‌العجاله در حين انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذكر خالق است كه علي كل حال نعم الاشتغال است».

رمضان مادر مرده كه از فارسي شيرين جناب شيخ يك كلمه سرش نشد مثل آن بود كه گمان كرده باشد كه آقا شيخ با اجنه و از ما بهتران حرف مي‌زند يا مشغول ذكر اوراد و عزايم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زير لب بسم‌اللهي گفت و يواشكي بناي عقب كشيدن را گذاشت. ولي جناب شيخ كه آرواره‌ي مباركشان معلوم مي‌شد گرم شده است بدون آن كه شخص مخصوصي را طرف خطاب قرار دهند چشم‌ها را به يك گله ديوار دوخته و با همان قرائت معهود پي خيالات خود را گرفته و مي‌فرمودند: «لعل كه علت توقيف لمصلحة يا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلك رجاي واثق هست كه لولاالبداء عما قريب انتهاء پذيرد و لعل هم كه احقر را كان لم يكن پنداشته و بلارعاية‌المرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلكه و دمار تدريجي قرار دهند و بناء علي هذا بر ماست كه باي نحو كان مع الواسطه او بلاواسطة‌الغير كتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عاليه استمداد نموده و بلاشك به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضي‌المرام مستخلص شده و برائت مابين الاماثل ولاقران كالشمس في وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گرديد...»

رمضان طفلك يكباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به اين سر كشانده و مثل غشي‌ها نگاه‌هاي ترسناكي به آقا شيخ انداخته و زيرلبكي هي لعنت بر شيطان مي‌كرد و يك چيز شبيه به آية‌الكرسي هم به عقيده‌ي خود خوانده و دور سرش فوت مي‌كرد و معلوم بود كه خيالش برداشته و تاريكي هم ممد شده دارد زهره‌اش از هول و هراس آب مي‌شود. خيلي دلم برايش سوخت. جناب شيخ هم كه ديگر مثل اينكه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلس‌القول گرفته باشد دست‌بردار نبود و دست‌هاي مبارك را كه تا مرفق از آستين بيرون افتاده و از حيث پرمويي دور از جناب شما با پاچه‌ي گوسفند بي‌شباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حركاتي غريب و عجيب بدون آن كه نگاه تند و آتشين خود را از آن يك گله ديوار بي‌گناه بردارد گاهي با توپ و تشر هرچه تمام‌تر مأمور تذكره را غايبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اينكه بخواهد برايش سرپاكتي بنويسد پشت سر هم القاب و عناويني از قبيل «علقه مضغه»، «مجهول الهويه»، «فاسد العقيده»، «شارب الخمر»، «تارك الصلوة»، «ملعون الوالدين» و «ولدالزنا»‌ و غيره و غيره (كه هركدامش براي مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانه‌ي هر مسلماني كافي و از صدش يكي در يادم نمانده) نثار مي‌كرد و زماني با طمأنينه و وقار و دلسوختگي و تحسر به شرح «بي مبالاتي نسبت به اهل علم و خدام شريعت مطهره» و «توهين و تحقيري كه به مرات و به كرات في كل ساعة» بر آن‌ها وارد مي‌آيد و «نتايج سوء دنيوي و اخروي» آن پرداخته و رفته رفته چنان بيانات و فرمايشات موعظه‌آميز ايشان درهم و برهم و غامض مي‌شد كه رمضان كه سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند يك كلمه‌ي آن را بفهمد و خود چاكرتان هم كه آن همه قمپز عربي‌داني مي‌كرد و چندين سال از عمر عزيز زيد و عمرو را به جان يكديگر انداخته و به اسم تحصيل از صبح تا شام به اسامي مختلف مصدر ضرب و دعوي و افعال مذمومه‌ي ديگر گرديده و وجود صحيح و سالم را به قول بي‌اصل و اجوف اين و آن و وعده و وعيد اشخاص ناقص‌العقل متصل به اين باب و آن باب دوانده و كسر شأن خود را فراهم آورده و حرف‌هاي خفيف شنيده و قسمتي از جواني خود را به ليت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصيل معلوم و مجهول نموده بود، به هيچ نحو از معاني بيانات جناب شيخ چيزي دستگيرم نمي‌شد.

در تمام اين مدت آقاي فرنگي‌مآب در بالاي همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توي نخ خواندن رومان شيرين خود بود و ابدا اعتنايي به اطرافي‌هاي خويش نداشت و فقط گاهي لب و لوچه‌اي تكانده و تُك يكي از دو سبيلش را كه چون دو عقرب جراره بر كنار لانه‌ي دهان قرار گرفته بود به زير دندان گرفته و مشغول جويدن مي‌شد و گاهي هم ساعتش را درآورده نگاهي مي‌كرد و مثل اين بود كه مي‌خواهد ببيند ساعت شير و قهوه رسيده است يا نه.

رمضان فلك زده كه دلش پر و محتاج به درد دل و از شيخ خيري نديده بود چاره را منحصر به فرد ديده و دل به دريا زده مثل طفل گرسنه‌اي كه براي طلب نان به نامادري نزديك شود به طرف فرنگي‌مآب رفته و با صدايي نرم و لرزان سلامي كرده و گفت: «آقا شما را به خدا ببخشيد! ما يخه چركين‌ها چيزي سرمان نمي‌شود، آقا شيخ هم كه معلوم است جني و غشي است و اصلا زبان ما هم سرش نمي‌شود عرب است. شما را به خدا آيا مي‌توانيد به من بفرماييد براي چه ما را تو اين زندان مرگ انداخته‌اند؟»

به شنيدن اين كلمات آقاي فرنگي‌مآب از طاقچه پايين پريده و كتاب را دولا كرده و در جيب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و «برادر، برادر» گويان دست دراز كرد كه به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را كمي عقب كشيد و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بي‌خود به سبيل خود ببرند و محض خالي نبودن عريضه دست ديگر را هم به ميدان آورده و سپس هر دو را روي سينه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستين جليقه جا داده و با هشت رأس انگشت ديگر روي پيش سينه‌ي آهاردار بناي تنبك زدن را گذاشته و با لهجه‌اي نمكين گفت: «اي دوست و هموطن عزيز! چرا ما را اينجا گذاشته‌اند؟ من هم ساعت‌هاي طولاني هر چه كله‌ي خود را حفر مي‌كنم آبسولومان چيزي نمي‌يابم نه چيز پوزيتيف نه چيز نگاتيف. آبسولومان آيا خيلي كوميك نيست كه من جوان ديپلمه از بهترين فاميل را براي يك... يك كريمينل بگيرند و با من رفتار بكنند مثل با آخرين آمده؟ ولي از دسپوتيسم هزار ساله و بي قاناني و آربيترر كه ميوه‌جات آن است هيج تعجب‌آورنده نيست. يك مملكت كه خود را افتخار مي‌كند كه خودش را كنستيتوسيونل اسم بدهد بايد تريبونال‌هاي قاناني داشته باشد كه هيچ كس رعيت به ظلم نشود. برادر من در بدبختي! آيا شما اينجور پيدا نمي‌كنيد؟»

رمضان بيچاره از كجا ادراك اين خيالات عالي برايش ممكن بود و كلمات فرنگي به جاي خود ديگر از كجا مثلا مي‌توانست بفهمد كه «حفر كردن كله» ترجمه‌ي تحت‌اللفظي اصطلاحي است فرانسوي و به معني فكر و خيال كردن است و به جاي آن در فارسي مي‌گويند «هرچه خودم را مي‌كشم...» يا «هرچه سرم را به ديوار مي‌زنم...» و يا آن كه «رعيت به ظلم» ترجمه‌ي اصطلاح ديگر فرانسوي است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان از شنيدن كلمه‌ي رعيت و ظلم پيش عقل نافص خود خيال كرد كه فرنگي‌مآب او را رعيت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملك تصور نموده و گفت: «نه آقا، خانه زاد شما رعيت نيست. همين بيست قدمي گمرك خانه شاگرد قهوه‌چي هستم!»

جناب موسيو شانه‌اي بالا انداخته و با هشت انگشت به روي سينه قايم ضربش را گرفته و سوت زنان بناي قدم زدن را گذاشته و بدون آن كه اعتنايي به رمضان بكند دنباله‌ي خيالات خود را گرفته و مي‌گفت: «رولوسيون بدون اولوسيون يك چيزي است كه خيال آن هم نمي‌تواند در كله داخل شود! ما جوان‌ها بايد براي خود يك تكليفي بكنيم در آنچه نگاه مي‌كند راهنمايي به ملت. براي آنچه مرا نگاه مي‌كند در روي اين سوژه يك آرتيكل درازي نوشته‌ام و با روشني كور كننده‌اي ثابت نموده‌ام كه هيچ كس جرأت نمي‌كند روي ديگران حساب كند و هر كس به اندازه‌ي... به اندازه‌ي پوسيبيليته‌اش بايد خدمت بكند وطن را كه هر كس بكند تكليفش را! اين است راه ترقي! والا دكادانس ما را تهديد مي‌كند. ولي بدبختانه حرف‌هاي ما به مردم اثر نمي‌كند. لامارتين در اين خصوص خوب مي‌گويد...» و آقاي فيلسوف بنا كرد به خواندن يك مبلغي شعر فرانسه كه از قضا من هم سابق يكبار شنيده و مي‌دانستم مال شاعر فرانسوي ويكتور هوگو است و دخلي به لامارتين ندارد.

رمضان از شنيدن اين حرف‌هاي بي سر و ته و غريب و عجيب ديگر به كلي خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بناي ناله و فرياد و گريه را گذاشت و به زودي جمعي در پشت در آمده و صداي نتراشيده و نخراشيده‌اي كه صداي شيخ حسن شمر پيش آن لحن نكيسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: «مادر فلان! چه دردت است حيغ و ويغ راه انداخته‌اي. مگر ...ات را مي‌كشند اين چه علم شنگه‌اي است! اگر دست از اين جهود بازي و كولي گري برنداري وامي‌دارم بيايند پوزه بندت بزنند...!» رمضان با صدايي زار و نزار بناي التماس و تضرع را گذاشته و مي‌گفت: «آخر اي مسلمانان گناه من چيست؟ اگر دزدم بدهيد دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگيرند، گوشم را به دروازه بكوبند، چشمم را درآورند، نعلم بكنند. چوب لاي انگشتهايم بگذارند، شمع آجينم بكنند ولي آخر براي رضاي خدا و پيغمير مرا از اين هولدوني و از گير اين ديوانه‌ها و جني‌ها خلاص كنيد! به پير، به پيغمبر عقل دارد از سرم مي‌پرد. مرا با سه نفر شريك گور كرده‌ايد كه يكيشان اصلا سرش را بخورد فرنگي است و آدم اگر به صورتش نگاه كند بايد كفاره بدهد و مثل جغد بغ كرده آن كنار ايستاده با چشم‌هايش مي‌خواهد آدم را بخورد. دو تا ديگرشان هم كه يك كلمه زبان آدم سرشان نمي‌شود و هر دو جني‌اند و نمي‌دانم اگر به سرشان بزند و بگيرند من مادر مرده را خفه كنند كي جواب خدا را خواهد داد...؟»

بدبخت رمضان ديگر نتوانست حرف بزند و بغض بيخ گلويش را گرفته و بنا كرد به هق هق گريه كردن و باز همان صداي نفير كذايي از پشت در بلند شد و يك طومار از آن فحش‌هاي دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.

دلم براي رمضان خيلي سوخت. جلو رفتم، دست بر شانه‌اش گذاشته گفتم:‌«پسر جان، من فرنگي كجا بودم. گور پدر هرچه فرنگي هم كرده! من ايراني و برادر ديني توام. چرا زهره‌ات را باخته‌اي؟ مگر چه شد؟ تو براي خودت جواني هستي. چرا اين طور دست و پايت را گم كرده‌اي...؟»

رمضان همين كه ديد خير راستي راستي فارسي سرم مي‌شود و فارسي راستاحسيني باش حرف مي‌زنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و كي ببوس و چنان ذوقش گرفت كه انگار دنيا را بش داده‌اند و مدام مي‌گفت: «هي قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائكه‌اي! خدا خودش تو را فرستاده كه جان مرا بخري!» گفتم: «پسر جان آرام باش. من ملائكه كه نيستم هيچ، به آدم بودن خودم هم شك دارم. مرد بايد دل داشته باشد. گريه براي چه؟ اگر هم‌قطارهايت بدانند كه دستت خواهند انداخت و ديگر خر بيار و خجالت بار كن...» گفت: «اي درد و بلات به جان اين ديوانه‌ها بيفتد! به خدا هيچ نمانده بود زهره‌ام بتركد. ديدي چه طور اين ديوانه‌ها يك كلمه حرف سرشان نمي‌شود و همه‌اش زبان جني حرف مي‌زنند؟»

گفتم: «داداش جان اينها نه جني‌اند نه ديوانه، بلكه ايراني و برادر وطني و ديني ما هستند!» رمضان از شنيدن اين حرف مثلي اينكه خيال كرده باشد من هم يك چيزيم مي‌شود نگاهي به من انداخت و قاه قاه بناي خنده را گذاشته و گفت «تو را به حضرت عباس آقا ديگر شما مرا دست نيندازيد. اگر اينها ايراني بودند چرا از اين زبان‌ها حرف مي‌زنند كه يك كلمه‌‌اش شبيه به زبان آدم نيست؟» گفتم «رمضان اين هم كه اينها حرف مي‌زنند زبان فارسي است منتهي...» ولي معلوم بود كه رمضان باور نمي‌كرد و بيني و بين‌الله حق هم داشت و هزار سال ديگر هم نمي‌توانست باور كند و من هم ديدم زحمتم هدر است و خواستم از در ديگري صحبت كنم كه يك دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلي وارد و گفت «يالله! مشتلق مرا بدهيد و برويد به امان خدا. همه‌تان آزاديد...»

رمضان به شنيدن اين خبر عوض شادي خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و مي‌گفت «والله من مي‌دانم اينها هروقت مي‌خواهند يك بندي را به دست ميرغضب بدهند اين جور مي‌گويند، خدايا خودت به فرياد ما برس!» ولي خير معلوم شد ترس و لرز رمضان بي‌سبب است. مأمور تذكره صبحي عوض شده و به جاي آن يك مأمور تازه‌ي ديگري رسيده كه خيلي جا سنگين و پرافاده است و كباده‌ي حكومت رشت را مي‌كشد و پس از رسيدن به انزلي براي اينكه هرچه مأمور صبح ريسيده بود مأمور عصر چله كرده باشد اول كارش رهايي ما بوده. خدا را شكر كرديم مي‌خواستيم از در محبس بيرون بياييم كه ديديم يك جواني را كه از لهجه و ريخت و تك و پوزش معلوم مي‌شد از اهل خوي و سلماس است همان فراش‌هاي صبحي دارند مي‌آورند به طرف محبس و جوانك هم با يك زبان فارسي مخصوصي كه بعدها فهميدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمام‌تر از «موقعيت خود تعرض» مي‌نمود و از مردم «استرحام» مي‌كرد و «رجا داشت» كه گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهي به او انداخته و با تعجب تمام گفت «بسم الله الرحمن الرحيم اين هم باز يكي. خدايا امروز ديگر هرچه خل و ديوانه داري اينجا مي‌فرستي! به داده شكر و به نداده‌ات شكر!»

خواستم بش بگويم كه اين هم ايراني و زبانش فارسي است ولي ترسيدم خيال كند دستش انداخته‌ام و دلش بشكند و به روي بزرگواري خودمان نياورديم و رفتيم در پي تدارك يك درشكه براي رفتن به رشت و چند دقيقه بعد كه با جناب شيخ و خان فرنگي‌مآب دانگي درشكه‌اي گرفته و در شرف حركت بوديم ديديم رمضان دوان دوان آمد يك دستمال آجيل به دست من داد و يواشكي در گوشم گفت «ببخشيد زبان درازي مي‌كنم ولي والله به نظرم ديوانگي اينها به شما هم اثر كرده والا چه طور مي‌شود جرات مي‌كنيد با اينها همسفر شويد!» گفتم «رمضان ما مثل تو ترسو نيستيم!» گفت «دست خدا به همراهتان، هر وقتي كه از بي‌همزباني دلتان سر رفت از اين آجيل بخوريد و يادي از نوكرتان بكنيد». شلاق درشكه‌چي بلند شد و راه افتاديم و جاي دوستان خالي خيلي هم خوش گذشت و مخصوصا وقتي كه در بين راه ديديم كه يك مأمور تذكره‌ي تازه‌اي با چاپاري به طرف انزلي مي‌رود كيفي كرده و آنقدر خنديديم كه نزديك بود روده‌بر بشويم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:21 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

روزی در آخر ساعت درس یك دانشجوی دوره دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم می آیید،جهان سوم كجاست ؟؟
فقط چند دقیقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زمانی كه سرتیپ آزموده در محاكمه مصدق گفت : آدمی چون مصدق كه از صدای تفنگ می ترسد و خدمت نظام انجام نداده است؛ چه دلیل داشته كه سمت وزیر دفاع را اشغال كند؟ مصدق جواب داد: توهین نكن آقا! نه تنها از صدای تفنگ نمی ترسم؛ بلكه یك دولول دارم و حتی در احمدآباد یك كبوتر هم با آن زده ام و حالا هم اگر تفنگ بدهید از این نظامیهای شما بهتر می توانم به هدف بزنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

روزي, روزگاري دهقاني گربه اي داشت كه از بدجنسي لنگه نداشت.

يك روز دهقان از دست گربه كلافه شد. او را گرفت برد به جنگل و به امان خدا رها كرد. گربه راه افتاد تو جنگل.

رفت و رفت تا به روباهي رسيد.

روباه همين كه گربه را ديد انگشت به دهان ماند كه اين ديگر چه جور جانوري است و با خودش گفت «سال هاي سال است در جنگل زندگي مي كنم و تا حالا چنين جانوري نديده بودم.»

بعد رفت جلو. از ترس تعظيم كرد و گفت «اي جانور رشيد و زيبا, بگو ببينم اسم  شريفتان چيست و از كجا مي آيي؟»   گربه شستش خبردار شد كه روباه از او ترسيده. كش و قوسي به كمرش داد؛ دستي به سبيل هاش كشيد و گفت «اسمم گربه شيرافكن است و از جنگل هاي دور مي آيم.»

روباه گفت «چه افتخاري! جناب گربه شيرافكن. قدم رنجه بفرماييد و مهمان اين حقير باشيد.»

و گربه را با احترام به خانه خودش برد.

روز بعد, روباه براي تهيه غذا رفت بيرون و گربه ماند تو خانه.

روباه در جنگل اين ور و آن ور مي رفت و دنبال خوراك مي گشت كه به گرگي رسيد.

گرگ گفت «روباه جان! اين روزها خيلي كم پيدايي. هيچ معلوم است كجايي؟»

روباه گفت «شوهر كرده ام!»

گرگ پرسيد «به كي؟»

«به يكي كه از جنگل هاي دور آمده و اسمش گربه شيرافكن است.»

«مي شود ايشان را ببينم و با او آشنا شوم؟»

«كار نشد ندارد! اما بايد اول سبيلش را خوب چرب كني.»

«چطور؟»

روباه گفت «شوهرم خيلي غيرتي است و اگر از كسي خوشش نيايد در يك چشم به هم زدن يك لقمه چپش مي كند و تا حالا هيچكي جرئت نكرده بدون هديه بيايد به حضورش.»

و از گرگ جدا شد و رفت تا به خرس رسيد.

خرس تا چشمش افتاد به روباه, گفت «روباه جان! پارسال دوست, امسال آشنا. خيلي وقت است پيدات

نيست.»

روباه گفت «چه كنم! شوهرداري فرصت برايم باقي نگذاشته.»

خرس پرسيد «مگر شوهر كرده اي؟»

روباه گفت «بله.»

«به كي؟»

«به يكي كه از جنگل هاي دور آمده و اسمش گربه شيرافكن است.»

«مي شود من را با او آشنا كني؟»

روباه گفت «چرا نشود. خودم ترتيب كار را مي دهم. اما, بد نيست بداني كه شوهرم خيلي بدقلق است و در ديد و بازديدها اگر كسي خوب شرط ادب به جا نياورد و رضايت او را جلب نكند, زود به رگ غيرتش برمي خورد و تند او را مي گيرد و در يك چشم به هم زدن مي خورد.»

خرس گفت «اي داد بي داد! پس چه كار بايد كرد كه بدون خطر و بي دردسر او را ببينم.»

روباه گفت «هديه به دردبخوري تهيه كن و بيا به ديدنش. اين طوري بلكه بخت يارت باشد و جان سالم به در ببري.»

گرگ گوسفندي گير آورد و خرس گاوي شكار كرد و جدا جدا راه افتادند بروند خدمت گربه شيرافكن. هديه هاشان را تقديم كنند و با او آشنا شوند.

گرگ و خرس در بين راه رسيدند به هم. گرگ به خرس گفت «سلام داداش جان! روباه خانم و جناب گربه

شيرافكن را نديدي؟»

خرس گفت «عليك سلام برادرجان! من هم چشم به راه ديدارشان هستم.»

گرگ گفت «گمان كنم همين دور و برها باشند. بي زحمت يك تك پا برو جلوتر و صداشان كن.»

خرس گفت «نه برادرجان! من پايم راه نمي گيرد برم جلوتر. تو هر چه باشد از من جگردارتري, تو برو.»

در اين موقع خرگوشي پيدا شد. خرس تا خرگوش را ديد صدا زد «آهاي كوچولو! بيا جلو ببينم.»

خرگوش با ترس و لرز رفت پيش خرس. خرس گفت «مي داني خانه روباه كجاست؟»

خرگوش گفت «بله.»

خرس گفت «تندي برو بگو ما آمده ايم جناب گربه شيرافكن را ببينيم. خيلي مشتاق ديدار هستيم. هديه هاي ناقابلي هم آورده ايم كه تقديم كنيم.»

خرگوش چهار تا پا داشت چهار تاي ديگر هم قرض كرد و مثل باد رفت طرف خانه روباه.

خرس و گرگ ترس ورشان داشت و فكر كردند اگر بروند قايم شوند خيلي بهتر از اين است كه تمام قد بايستند آنجا.

خرس گفت «من مي روم بالاي درخت.»

گرگ گفت «داداش جان! فكري هم به حال من بكن كه نمي توانم بروم بالاي درخت.»

خرس گرگ را زير بوته ها پنهان كرد و يك خرده برگ خشك ريخت روش و خودش رفت بالاي درخت صنوبر بلندي كه هم در امان باشد و هم بتواند ببيند گربه شيرافكن پيداش مي شود.

خرگوش خودش را به خانه روباه رساند. سلام كرد و گفت «من را عاليجناب خرس و جناب گرگ فرستاده اند خدمتتان خبر بدهم كه خيلي وقت است با هديه هاي مناسبي آمده اند اينجا و چشم به راه ديدار جناب

شيرافكن هستند.»

روباه گفت «الان مي رويم پيشوازشان.»

و با گربه شيرافكن به راه افتاد.

خرس از دور آن ها را ديد و به گرگ گفت «دارند مي آيند؛ ولي اين جناب شيرافكن خيلي كوچولو موچولو است.»

گرگ گفت «به هيكلش نگاه نكن. بگذار بيايد جلو ببينيم چه جور جانوري است.»

طولي نكشيد كه روباه و گربه شيرافكن سر رسيدند و همين كه چشم گربه به لاشه گاو افتاد, موهاش سيخ سيخي شد. خرهاي كشيد و پريد با پنجه و دندان پوست گاو را دريد و از زور خوشي معو . . . معو كرد.

خرس از ديدن اين صحنه ترسيد. فكر كرد گربه دارد مي گويد كم است! كم است! و با خودش گفت «عجب

جانوري! با اين جثه ريزه ميزه اش آن قدر پرخور است كه به لاشه گاوي كه شكم چهار پنج تا خرس گشنه را سير مي كند مي گويد كم است, كم است.»

گرگ هم از معو معو و صداي خره ترس ورش داشته بود, يواش يواش با پوزه اش برگ ها را كنار زد كه بتواندگربه شيرافكن را ببيند.

گربه صداي خش خش را شنيد. خيال كرد موشي رفته زير برگ ها قايم شده و مثل برق پريد به پوزه گرگ پنجه كشيد.

گرگ از درد فريادي زد و پاگذاشت به فرار. گربه كه انتظار چنين چيزي را نداشت, از ترس جانش چنگ انداخت به درخت صنوبري كه خرس روي آن بود و تند تند رفت بالا.

خرس خيال كرد گربه شيرافكن گرگ را از ميدان به در كرده و حالا دارد از درخت بالا مي آيد كه حساب او را هم كف دستش بگذارد و با عجله خودش را از بالاي درخت انداخت پايين و افتان وخيزان فرار كرد.

روباه چند قدمي دويد دنبال آن ها؛ بعد ايستاد و فرياد زد «كجا فرار مي كنيد ترسوها؟ بايستيد تا شيرافكن

تكليف تان را روشن كند.»

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

يک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کند و بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.

هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«مبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»
مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه، عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کند و گذاشت و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

مور را چون با عسل افتاد کار
دست و پايش در عسل شد استوار

از تپيدن سست شد پيوند او
دست و پا زد، سخت تر شد بند او


هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»

گر جوي دادم دو جو اکنون دهم
تا از اين درماندگي بيرون جهم


مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1391ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد. اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است. بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده هایی را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند همچون فردوسی بزرگ، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان

نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند. ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است.

فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت.

به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ ایرانی بزرگمهر سپرده شد. خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت.

فردوسی بزرگ می فرماید :

ز پرویز چون داستانی شگفت ............... ز من بشنوی یاد باید گرفت

که چونان سزاواری و دستگاه ................ بزرگی و اورنگ و فر و سپاه

کز آن بیشتر نشنوی در جهان ................... اگر چند پرسی ز دانا مهان

ز توران و از چین و از هند و روم ................ ز هر کشوری که آن بد آباد بوم

همی باژ بردند نزدیک شاه .................... برخشنده روز و شبان سیاه

روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان که جزوی از خاک ایران بوده است سخنهایی می شنود. از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود . شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد . به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن ایرانی از نسل آریا.

در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام از سرداران بنام ایران بود که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند. به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان - شاه ممالک بزرگ ایران چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد

فردوسی بزرگ می فرماید :


چنان شد که یکروز پرویز شاه ................ همی آرزوی کرد نخچیرگاه

بیاراست برسان شاهنشهان ................ که بودند ازو پیشتر در جهان

چو بالای سیصد ب زرین ستام ................. ببردند با خسرو نیکنام

همه جامه ها زرد و سرخ و بنفش ................. شاهنشاه با کاویانی درفش

چو بشنید شیرین که آمد سپاه .................. بپیش سپاه آن جهاندار شاه

یکی زرد پیراهن مشکبوی ................. بپوشید و گلنارگون کرد روی



شیرین نیز به پایتخت ایران رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود. در همین حال خسرو به ارمنستان رسید. ( ارمنستان یکی از شهرهای ایران بود که خودش شاهی داشت و شاه آنجا زیر نظر شاه شاهان ایران بود ) و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان ایران برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است . شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند.

در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در ایران شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان ایران پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا بایستی به همسری وی دربیایی یا وی را ترک کنی . مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاق آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم - دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد...
پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه - خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد . ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند . خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون در کرمانشاهان ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . امروزه نام قصر شیرین در کرمانشاه به همین روی بر این شهر گذاشته شده است زیرا شیرین بناهایی را برای خویش در آنجا ساخته بود

مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. خسرو راهی اصفهان میگردد . آنجا دختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند . ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه ایران برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد
صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو شاهنشاه ایران تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید

چنین گفت شیرین به آزادگان ............. که بودند در گلشن شادگان

که از من چه دیدی شما از بدی .............. ز تازی و کژی و نابخری

بسی سال بانوی ایران بودم ................ بهر کار پشت دلیران بودم

نجستم همیشه جز از راستی .................. ز من دور بود کژی و کاستی

چنین گفت شیرین که ای مهتران .................. جهاندیده و کار کرده سران

به سه چیز باشد زنان را بهی ................... که باشد زیبای تخت مهی

یکی آنکه شرم و باخواستت .................... که جفتش بدو خانه آراستست

دگر آن فرخ پسر زاید اوی ................ زشوی خجسته بیفزاید اوی

سوم آنکه بالا و روشن بود .................... بپوشیدگی نیز مویش بود

بدانگه که من جفت خسرو شدم ..................... بپیوستگی در جهان نو شدم



شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت

فردوسی بزرگ می فرماید :

نگهبان در دخمه را باز کرد ............... زن پارسا مویه آغاز کرد

بشد چهره بر چهره خسرو نهاد ................ گذشته سختیها همی کرد یاد

همانگاه زهر هلاهل بخورد ................ ز شیرین روانش برآورد گرد

نشسته بر شاه پوشیده روی .................. بتن در یک جامه کافور بوی

بدیوار پشتش نهاده بمرد ..................... بمرد و ز گیتی ستایش ببرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در زمان پادشاهي انوشيروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «ديورسام بزرگ» براي سنجش خرد و دانايي ايرانيان و اثبات برتري خود شطرنجي را که مهره هاي آن از زمرد و ياقوت سرخ بود، به همراه هدايايي نفيس به دربار ايران فرستاد و «تخت ريتوس» دانا را نيز گماردهء انجام اين کار ساخت. او در نامه اي به پادشاه ايران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستيد، دانايان شما نيز بايد از دانايان ما برتر باشند. پس يا روش و شيوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده ايم (شطرنج) بازگوييد و يا پس از اين ساو و باج براي ما بفرستيد». شاه ايران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هيچ يک از دانايان در اين چند روز چاره و روش آن را نيافت، تا اينکه روز چهلم بزرگمهر كه جوانترين وزير انوشيروان بود به پا خاست و گفت: «اين شطرنج را چون ميدان جنگ ساخته اند كه دو طرف با مهره هاي خود با هم مي جنگند و هر كدام خرد و دورانديشي بيشتري داشته باشد، پيروز مي شود.» و رازهاي کامل بازي شطرنج و روش چيدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ريتوس» با بزرگمهر به بازي پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ريتوس پيروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ريتوس را به نزد خود خواند و وسيلهء بازي ديگري را نشان داد و گفت: اگر شما اين را پاسخ داديد ما باجگزار شما مي شويم و اگر نتوانستيد بايد باجگزار ما باشيد.» ديورسام چهل روز زمان خواست، اما هيچ يک از دانايان آن سرزمين نتوانستند «وين اردشير» را چاره گشايي کنند و به اين ترتيب شاه هندوستان پذيرفت كه باجگزار ايران باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

گویند که در روزگار شاهنشاهی بهرام گور وی را وزیری بود که شاهنشاه همه امور کشوری را به وی داده بود و خود از امور کشوری غافل شده بود. وزیر به فرمان شاهنشاه در تمامی امور دخالت می نمود و نظرات خود را اعمال میکرد. بهرام گور خود نیز به شکار و تفریح مشغول شده بود و از امور ایرانشهر غافل گشته بود ، روزی به بهرام خبر رسانند که اوضاع ایران زمین بد است و مردمان و رعیتان ناراضی از کشور ، بهرام اندیشید و ندانست که مشکل از کجاست ؟ چندین روز در این اندیشه بود که منشاء ظلم و نارضایتی مردم را بیابد و به همین جهت سر به بیابان گذاشت و مشغول قدم زدن شد ، در راه به خانه دهقانی رسید و دهقان که بهرام را در لباس ساده و عامیانه ندیده بود وی را نشناخت و با وی مشغول صحبت شد و سپس او را به منزل خود برد ، بهرام از اوضاع رمه ها و گوسپندانش پرسید که راضی هستی یا خیر؟ دهقان شروع به سخن گفت و اینچنین اوضاع را بیان نمود که : من روزگاری بسیار رمه داشتم و سگی پاسبان آنان بود ، وضع من بسیار خوب بود و رمه ها روزبروز بیشتر و نیک تر می شدند. ولی پس از مدتی دیدم که رمه های من روز بروز کمتر می شوند و هیچ دلیلی برای آن نیافتم ، چندین بار به کمین نشستم تا ببینم آیا دزدی آنان را می رباید ، ولی چون در این مکان هیچ اثری از دزد نبود خیالم آسوده گشت که دزد وجود ندارد. پس اندیشیدم که چگونه ممکن است گوسپندان کم شود؟ پس از مدتها تلاش یافتم که سگ که نگهبان     رمه هاست با گرگی ماده آمیزشی کرده است و با او دوست شده است و زمانی که گرگ ماده با سگ من به تفریح می روند گرگی دیگر به گوسپندان من زده و آنان را نابود میکند . پس دلیل بدبختی خود را یافتم و سگ را بگرفتم و به دار کشیدم تا نقطه ضعف رمه ها نابود گردد. بهرام با دهقان بدرود گفت و از وی سپاسگذاری کرد و تیر شکار خود را به دهقان داد و گفت هر زمان که به شهر آمدی به دربار شاهنشاه برو و این تیر را نشان بده.

شاهنشاه بهرام از سخنان دهقان به شگرفی آمد و با خود اندیشید که اگر سگ حکم نگهبان رمه ها را دارد پس ما و دولت ما نیز حکم پاسبان ضعیفان را دارد و وظیفه نگهبانی از مردم به ماست. پس مشکل کشور را باید در خود بیابیم ، پس به درون مردم رفت و اوضاع آنان را جویا شد و دید که بسیاری از مردم ناراضی هستند . بهرام فهمید که نبایستی به وزیر خود اینچنین قدرت می داد و کشور را به دست او می سپرد. به همین جهت وزیر را فرا خواند و به او گفت از چه روی کشور ما اضطراب روا داشته ای و اوضاع ایران را آشفته نمودی؟ ما به تو گفتیم که خزانه را برای وقتهای مبادا نگه داری ولی امروز خزانه خالی است و مردم ناراضی؟ تو پنداشته ای که من به تفریح و شکارم  از وضع کشور ناآگاه هستم؟ وزیر شرمسار شد و سخنی نگفت . چند روزی گذشت و بهرام زندانیان را به پیش خود فراخواند و از آنان پرسید که شما به چه دلیل در زندان شاه هستید؟

یکی پاسخ داد من برادری داشتم که توانگر بود و سرمایه بسیار داشت ، وزیر سرمایه او را گرفت و وی را بکشت ، من به ظلم خواهی او برخواستم ولی امروز در زندان هستم.

یکی دیگر گفت من باغی داشتم بزرگ و وسیع روزی وزیر به باغ آمد و درخواست خرید باغ را داد ، من نفروختم ولی وی به زور باغ را از من بگرفت و هیچ پولی نداد و سپس مرا به زندان افکند.

دیگری گفت من مردی بازرگانم و حرفه ام این است که از این شهر جنسی را خریداری میکنم و در شهر دیگر آن را به قیمت بالاتر می فروشم و درامد اندکی از این راه به دستم می آید. روزی من مرواریدی خریدم و خواستم آن را در شهر دیگر بفروشم وزیر شما به نزد من آمد و مروارید را از از من گرفت و گفت برای دریافت پولش به دربار بیا ، من چند بار به بارگاه آمدم ولی او پاسخی به من نداد و در نهایت در آخرین بار مرا زندانی کرد. دیگری گفت من پسر فلان رعیتم وزیر ملک پدرم را گرفت و مصادره کرد و او را در زیرتازیانه بکشت و مرا از ترسش به زندان افکند.

بهرام چون این سخنان را شنید ستم وزیر بر او آشکار شد و روانه خانه وزیر شد، وزیر را فراخواند و او را به دست نگهبانان اسیر کرد ، وارد خانه وی شدند و آنجا را جستجو کردند. در خانه او نامه ای دیدند که وی به دوستان خود نوشته بود و از آنان خواسته بود که به پایتخت بیایند زیرا اوضاع دربار هرج و مرج است و هر مقدار پول که بخواهند میتوانند دریافت کنند ، بهرام با دیدن این نامه خشم وجودش را فرا گرفت و وزیر را با هفده نفر از یارانش در میدان شهر گرد هم آورد.

سپس فرمان داد هجده چوبه دار در میدان بر پا کنند ، بهرام هر هفده نفر را با وزیر به دار کشید تا درس عبرتی برای دیگر وزیران گردد تا مبادا دیگران چنین خطایی را تکرار کنند.

پس از مدتها زن دهقان به وی گفت که به شهر برو این تیر را نشان بده تا شاید درخواست ما را اجابت کنند ، دهقان چنین کرد و به دربار شاهنشاه رفت و تیر را نشان داد ، ماموران تا تیر شاهنشاه بهرام را دیدن وی را به بارگاه او بردند. دهقان با دیدن بهرام یکه خورد و به زمین افتاد و پوزش خواست که من تو را نشناخته بودم و با تو مانند مردم عادی سخن گفتم ، بهرام وی را بلند نمود و از او سپاسگذاری کرد و عبرت گرفتن از داستان سگ رمه او را برایش گفت ، سپس شاهنشاه بهرام برای دهقان خلعت هایی گران بها آورد و به او پوشاند و هفصد گوسپند با میش و سگان نگهبان به وی بخشید. پس از این کار بهرام فساد و ظلم تا سالهای بسیار از ملک ایرانشهر رخت بربست و اثری از نارضایتی و شکایت دیده نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .
پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند : اکنون سالهاست تازیان هر از گاهی به جزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند ، و اما اینبار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجب شده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته و هفته هاست از او هم خبری نیست .
می گویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایران امن نشده کسی حق استراحت ندارد . همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزم نشسته و به سوی جنوب ایران تاختند . آنها جنوب خلیج فارس را که پس از دودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکار را به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند .
به گفته ارد بزرگ اندیشمند ایرانی : فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .
گفته می شود پس از پاکسازی جنوب ، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زن رنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجوی نموده و پوزش خواست .

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

یکی از پیران طریقت با یکی از پیروانش به سفر رفته بود، مرید کیسه ای زر داشت که اندک اندک اندوخته بود و از پیر، پنهانش نگاه می داشت. پیر از حال مرید با خبر بود، ولی چون می دید مرید راز از او می پوشاند، او نیز چیزی در این باره نمی گفت و این خود مرید را به اشتباه انداخته بود و به خیالش نمی رسید که پیر از حالش با خبر باشد.

این دو، مرید و مراد، همچنان به راهی که در پیش داشتند می رفتند، تا بر سر دو راهی رسیدند. بر سر یکی از دو راه تخته ای به زمین فرو شده دیدند که بر آن خطی کنده شده بود که چنین معنی میداد:

زنهار از این راه مروید که دزدان در کمینند و از آن راه دیگر بروید که در امانید. پیر به دو راهی که رسید قدم در راه خطرناک نهاد.

ناگهان مرید را، رنگ از رخساره پرید و پیکرش به لرزه درآمد. رو به سوی مراد کرد و گفت: ای رهنمون راه حق، از این راه مرو که بسی خطرها به دنبال دارد و جان عزیزت «خدای ناخواسته» به خطر می افتد.

پیر پاکدل را خنده ای بر لب نشست و با صدائی آرام و آهنگی درآمیخته به مهربانی گفت: نور دیده ی من، آن زر که پنهان کرده ای، به مغاکی بیفکن، تا دلت از بیم دزدان آسوده شود. این اندک مایه زر که همراه داری خانه ی شیطان شده و ابلیس را در پی ات انداخته است. زر بپرداز تا خانه ی جانت از دیو آز خالی شود و آرامش جایگزین پریشانی گردد. ای فرزند دلبند، زر تو را گمراه کرده و از همین روست که نمی دانی به کدام راه باید بروی و از کدام راه پرهیز کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

پادشاهی بود بزرگوار و بزرگمنش، که به چاکران مهربان بود و هرگز آنان را دل آزرده نمی ساخت. روزی بر سر آن بود که میوه ای بخورد و از آن لذت برگیرد. میوه به دست گرفت و آن را ببرید و چون خواست آن را به دهان گذارد، ناگهان نگاهش به نگاه یکی از چاکرانش که در کنارش ایستاده بود، بیفتاد; چاکر را چشم در میوه دید; میوه به چاکر داد و از او خواست که هم در حضور او بخورد; چاکر میوه گرفت و با اشتیاقی فراوان به خوردن آن پرداخت و چنان از خوردن آن میوه به لذت درآمد، که شهریار را هوس برانگیخته شد و لختی از آن میوه از چاکر بگرفت و به دهان گذارد; میوه چنان تلخ بود که سلطان سخت رنجه شد و از کار چاکر که میوه ای بدان تلخی را چنین روی ترش ناکرده، می خورد، در عجب شد; از چاکر پرسید مگر این میوه که می خوردی تلخ نبود؟ چاکر پاسخ داد: روزگار شهریار دراز باد! تلخ بود سخت هم تلخ بود; اما چاره چه بود! میوه از دست شهریار بزرگوار خود گرفته بودم; مرا فکر عنایت سلطان چنان در خود گرفته بود که تلخی را نمی فهمیدم و با لذت میوه ی تلخ را می خوردم و اگر سخن به راستی می خواهی، خدا را بسوگند یاد می کنم که هرگز اندیشه ی تلخی آن نمی کردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

پسرك از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟

پدربزرگ پاسخ داد :درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است كه با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چیز خاصی در آن ندید :- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است كه دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه كنی ، در این مداد پنج صفت هست كه اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

  

صفت اول : می توانی كارهای بزرگ كنی ، اما هرگز نباید فراموش كنی كه دستی وجود دارد كه هر حركت تو را هدایت می كند . اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حركت دهد .

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بكشی و از مداد تراش استفاده كنی . این باعث می شود مداد كمی رنج بكشد اما آخر كار ، نوكش تیزتر می شود ( و اثری كه از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریك تر ) پس بدان كه باید رنج هایی را تحمل كنی ، چرا كه این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاك كردن یك اشتباه ، از پاك كن استفاده كنیم . بدان كه تصحیح یك كار خطا ، كار بدی نیست ، در واقع برای اینكه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .

صفت چهارم : چوب یا شكل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد كه داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر كار در زندگی ات می كنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی كن نسبت به هر كار می كنی ، هشیار باشی و بدانی چه می كنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در سنوات کودکی که هنوز پشت لبمان سبز نشده بود، مهد علیا دستمان گرفته و ما را به قصد مکتب خانه، شال و کلاه کردند لیکن ما که خیالات فرمودیم آنجا مکانی است برای عیش و نوش، با رغبت تمام، به راه شدیم. معلم ما، آقا میرزا، ناصر خان سلطان شکری بود که حلقه دروس وی گاه از طویله خانه اش افزون می گشت و ما که جزو آخرین نفرات کلاس بودیم تقریبا مکانی در جوار آغول عایدمان شد طوری که عن قریب بود با گوسفندان، مشق کنیم.
میرزا ناصرخان که بیشتر اهل تجارت بوده و مارمولک و مکار تشریف داشتند، اصالتا از مردمان شیراز بوده و آنچنان محاسن بدقواره ای داشتند که هر بار میل می کردیم از آنها جهت ساختن تلی یا لیقه استفاده بریم. میرزا گویا اهل عمل بوده و در تایم هایی که نارکوتیک افیونی ماده ای کریستال نام، ایشان را خوب می ساخت از بدو دخول به کلاس تا الی آخر فی المثل تراکتور رومانی به حضار مشق می دادند. مع الهذا ما مشمول تلامیذ و استیودنت های سفارش شده بودیم و بیشتر اوقات ما را به حال خودمان می گذاشتند، لیکن به یاد داریم زمانی که حرف ب را برای یادگیری رسیدیم، عند الادا چون قدرت تشخیص صدای میرزا را از گوسفند بغلی نداشتیم لاعمد، ب را بع تلفظ می کردیم لیکن بر حسب تکرار دوگانه، میان آن همه آدم، ندای بع بع گوسفندانه ای فضای کلاس را کمیک نموده بود اما گزمه چی کلاس هر قدر مراقب شد نتوانست منشا توطئه را پیدا کند.
دیگر اینکه کلاس میرزا به علت پارادوکس های رویت شده موردپسند شخص ناصر الدین شاه واقع نشده و عطای یادگیری بدین سان رابه لقایش بخشیده، تحت الحمایه مظفرخان بی سواد دوست، مکتب و میرزا ناصر را پیچانده، از مدرسه گریختیم. آخر الامر که از مدرسه یا به قول فرنگی ها همان اوسکول بر می گشتیم به اوسکول کردن مهد علیا فکرون بودیم که ناگاه یک فقره گاری از مقابل ما عبور کرده که پشت آن با رسم الخطی زیبا نوشته شده بود: عاقبت فرار از مدرسه. فی الحال که به آن موقع می اندیشیم می فهمیم که اگر بر ابجد آموزی در داخله اهتمام می ورزیدیم لیکن از دانشگاه هاوایی، مدرک قلابی نمی ستاندیم، اینک سهم المقدار ما از دریای کاسپین این طوری ضایع نمی شد و از جانب روس ها مورد اشانتیون قرار نمی گرفتیم.
در این ازمنه آدمیان به فکر بیزینس بوده و قاعده قلیلی به یادگیری می کوشند تا آنجا که آمار و احصائیه دوران ابتدایی و کالج به شدت افول کرده معهذا وزارت تعلیمیه و تربیتیه خم به ابرو نیاورده و حرکتی من باب تشویق و اکسلنت شباب از راه به در شده نمی کند، این شده که شماری از شباب فشن، حضوری مستمر با حق آب و گل بر سر چهارراه شوارع یافته و به هللی تللی امورات می گذرانند.
دیگر این که یکی از اقدامات پیشنهادی ما برای فرهنگ سازی و کالچرینگ به گاورمنت من باب ترویج روحیه علم اندوزی به جای زراندوزی، پشت نویسی گا ری ها، اتول های وانتی و شاید کامیون ها است که جماعت شباب آن را دیده از مشقات کارگری و لیبریک درس عبرت گرفته، تحصیل را به اشتیاق دنبال کنند. ایضا توصیه می شود بر روی اتول های مذکوره جمعی گوسفند بارزده تا مخاطب با ماهیت مدرسه گریزی فی الواقع آشنا شود.
دیگر این که یکی از علما و رجال دانشمند فرنگی بابت در رفتن از مدرسه، جمله قصاری گفته که با بسته شدن درب هر مدرسه، درب زندانی باز می شود. ملزوم است گاورمنت به جای تفاخر به گشایش شعبات جدید التاسیس عدلیه در مملکت به فکر شباب مدرسه گریز باشد، شاید که معایب به همراه محاسن اصلا ح شود.
سخن سر به درازا کشیده لیکن اگر کتب دوران مبتدیه را به یاد داشته باشید لا جرم باید حضور انورتان عرض نماییم که اینک آن خاطریه های خوش و کاراکترهای محبوب در طول گردش دهر دچار تحول منفیه شده و عن قریب است که این پرابلم دل صاحب سوخته ما را چنان کباب بختیاری کناد. فی المثل میرزا دهقان فداکاریان به سبب اکسپنسیو و گران بودن البسه، تمایلی برای آتش زدن آن ها نداشته و برخورد ترن با سنگ ها به خاطر ایشان تفاوتی نکند. ایضا چوپان دروغگو همانند چرچیل در گیتی مورد احترام قرار گرفته و همگان مشتاق خالی بندی های وی هستند. شنگول و منگول آن قدر مونگول گشته اند که شریک جرم گرگ مربوطه شده، سه نفری روی هم ریخته اند تا قالب پنیر مسروقه روباه را دودر کنند. از آن طرف کوکب بیگم اصولا از چشمی درب آپارتمان، آمار مهمانان را گرفته، دیگر فاز پذیرش ندارد، لیکن اگر فرصتیه پا بدهد و اصغر آقا در خانه تشریف حضور نداشته باشند به گرفتن پارتی اقدام می کنند و با اکس بازها می پرند. عجیبا که کبری تصمیم گرفته از مدرسه فرار کرده به خانه بخت رفته، شاید از ظرف شستن در خانه ابوی، نجات پیدا کند. امان از روزگار، از مدرسه فرار نکن، خطرناکه حسنک؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد.

شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده، آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.

کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف،‌ بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم،‌ خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!”.

مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال د‍ژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته، چوب بزنند!

هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!” .

مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1391ساعت 1:46 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1391ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

در زمان صدارت ميزا آقا خان نوري ، شخصي يک كره جغرافيايي با خودش به ايران مي آورد و به حضور صدراعظم مي برد . ميرزا آقاخان مي پرسد اين چيست ؟

مردك مي گويد : اين كره جغرافيايي است و نقاط مختلف جهان را نشان مي دهد ، ميرزا آقا خان مي گويد : حالا ايران كجاي اين كره است ؟
و مردك چاپلوس هم به عادت ژنتيكي بعضي از هموطنانش كه انجام هر كاري را منوط به خواست و اجازه بزرگترها مي دانند مي گويد :
- هر كجا كه حضر تعالي امر بفرمائيد !  
+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1391ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

مرحوم لطفي ( وزير سابق دادگستري ) مي گفت : روزي يكي دزد جوان و در عين حال دست و پا چلفتي را كه در اولين سرقت خود ، به دام ماموران شهرباني افتاده بود براي محاكمه پيش من آوردند .  دزد به محض آنكه جلوي من ايستاد شروع به عجز و لابه كرد و گفت :

- آقاي قاضي ! به پدر و مادرم رحم كنيد .
گفتم آن وقت كه به خاطر دزدي وارد خانه مردم شده بودي هيچ فكر پدر و ماردت بودي ؟ و دزد جواب داد :
- بله آقاي قاضي . ولي هرچه گشتم چيزي كه درد آنها بخورد پيدا نكردم
+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1391ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

روزي شاه عباس به تماشاي خزينه جواهرات سلطنتي رفته بود . شاعري که شاني تخلص مي كرد، قصيده اي با اين مطلع در مدح شاه عباس خواند :

اگر دشمن خورده باده و گر دوست    /     به طاق ابروي مردانه اوست!
شاه عباس خيلي خوشش آمد و دستور داد مقدار قابل توجهي زر مسكوك به او صله دادند .
شاعر ديگري به محض شنيدن حاتم بخشي شاه عباس ، مديحه اي سراپا چاپلوسي ساخت و به حضور شه عباس كه تصادفا در اصطبل همايوني بود ، شتافت و شعرش را خواند .
شاه امر كرد : سه مقابل وزن اين مرد به او سرگين اسب بدهند!
شاعر عرض كرد : قربانت شوم . چرا شاني را زر مسكوك و مرا سرگين اسب ؟!
شاه عباس پاسخ داد : « اين توفير (خزينه) و (طويله) است و الا شما را فرقي نمي گذارم .

برگرفته از : پایگاه یاد یار - كتاب هزار دستان نوشته اسكندر دلدم
+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1391ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 


کريم خان زند هر روز صبح علي الطلوع تا شامگاه براي دادخواهي ستمديدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم ، در ارك شاهي می نشست و به امور مردم رسيدگي مي كرد . يك روز مردك حقه باز و چاپلوسي پيش آمد و همين كه چشمش به كريم خان افتاد شروع به هاي و هاي گريستن كرده و سيلاب اشك از ديدگان فرو ريخت !
او طوري گريه مي كرد كه هق و هق هايش اجازه سخن گفتن به او نمي داد . شاه ( كه خود را وكيل الرعايا        مي ناميد) دستور داد او را به گوشه اي ببرند و آرام كنند و بعد كه آرام شد به حضور بياورند . مردك حقه باز را بردند و آرام كردند و در فرصت مناسب ديگري به حضور كريم خان آوردند . كريم خان قبل از آنكه رسيدگي به كار او را آغاز كند نوازش و دلجويي فراواني از وي به عمل آورد و آنگاه ا خواسته اش جويا شد .
آن مرد گفت : (( من از مادر كور و نابينا متولد شدم و سالها با وضع اسف باري زندگي كرده و نعمت بينايي و ديدن اطراف و اكناف خود محروم بودم تا اينكه روزي افتان و خيزان و كورمال خود را روي زمين كشيدم و به سختي به زيارت آرامگاه پدر شما رفته و براي كسب سلامتي خود ، متوسل به مرقد مطهر ابوي مرحوم شما شدم . در آن مزار متبرك آنقدر گريه كردم كه از فرط خستگي ضعف ،‌بيهوش شده ، به خواب عميقي فرو رفتم !
در عالم خواب و رويا ، مردي جليل القدر و نوراني را ديدم كه سراغ من آمد و گفت : ابوالوكيل پدر كريم خان هستم . آنگاه دستي به چشمان من كشيد و گفت برخيز كه تو را شفا دادم !
از خواب كه بيدار شدم ،‌خود را بينا ديدم و جهان تاريك پيش چشمانم روشن شد !
اين همه گريه و زاري امروز من از باب تشكر و قدر داني و سپاسگذاري از والد ماجد شما بود !
مردك حقه باز كه بااداي اين جملات و انجام اين صحنه سازي مطمئن بود كريم خان را خام كرده است ، منتظر دريافت صله و هديه و مرحمتي بودكه مشاهده كرد كريم خان برافروخته شده ، دنبال د‍ژخيم مي گردد !
موقعي كه دژخيم حاضر گرديد كريم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بيرون بكشد !
درباريان و بزرگان قوم زنديه به دست و پاي كريم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را كرده و از وكليل الرعايا خواستند از گناه او در گذرد . كريم خان كه ذاتا آدم رقيق القلبي بود ، خواهش درباريان و اطرافيان را پذيرفت ولي دستور داد مرد متملق را به فلك بسته چوب بزنند !
هنگامي كه نوكران شاه مشغول سياست كردن مرد حقه باز بودند كريم خان خطاب به او گفت :
« مردك پدر سوخته ! پدر من تا وقتي زنده بود در گردنه بيد سرخ ، خر دزدي مي كرد . من كه مقام و مسند شاهي رسیدم عده اي متملق براي خوشايند من و از باب چاپلوسي برايش آرامگاهي ساختند ومقبره اي برپا كردند و آنجا را ((عنيان ابوالوكيل )) ناميدند . اكنون تو چاپلوس دروغگو آمده اي و پدر خر دزد مرا صاحب كرامت و معجزه معرفي مي كني ؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در مي آوردم تا بروي براي بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگيري !! مردك سرافكنده و شرمسار به سرعت از پيش او رفت و ناپديد شد .
 

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1391ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

عکس درین کو شهر زیر زمینی زرتشتیان،  عکس شماره 4611 .

شهر زیر زمینی زرتشتیان

"درین کویو شهر زیرزمینی زرتشتیان،  شگفت انگیز ترین کشف تاریخ آیین زرتشت"

      کاپادوکیه  Kapadoukia یا نام قدیمی و پارسی این سرزمین  کاپادوسیه  Cappadocia به معنای سرزمین اسب های زیبا,  بخش باستانی و پهناوری است،  که امروز در ترکیه مرکزی است.  اینجا انگورها و شراب هایش از زمان باستان،  شهرت داشته،  امّا آنچه به این سرزمین ارزش تاریخی و گردشگری داده،  خانه ها و پناهگاه های پرشمار و کوچکی است،  که دردل کوه ها و تپه های آتشفشانی وجود دارد.  برخی از آنها با نقاشی های زیبایی از مسیح،  و نشانه های مسیحیت، باز مانده از مسیحیانی است،  که در سال های ظهور مسیح و پس از آن،  از ترس شاید سربازان رومی به آنجا پناه برده اند. 

      امّا شگفت آورترین بخش سرزمین کاپادوکیه یا کاپادوسیه،  شهر زیر زمینی بنام درینکویو derinkuy است،  که یکی از شگفت انگیز ترین کشف تاریخ آیین زرتشت ایران باستان و پیروان اهورا مزدا در آنجا است.  درینکو به معنی چاه عمیق،  شهر زیرزمینی و اعجاب آور است،  که در سال 1963 توسط کارگرانی ساختمانی کشف شد.  آنها که به کندن زمین مشغول بودند،  ناگهان با چاه یا تونل ژرفی درون زمین روبرو شدند،  پژوهش های بعدی کشف یک شهر زیرزمینی از دوران کهن را خبر داد.  در آنجا آثار و نشانه هایی از آیین زرتشت،  و اهورا مزدا و فروهر و اسب های پارسی یافت شده است.  این شهری در ژرفای 85 متری زمین،  در هشت طبقه،  با گنجایش زندگی برای 20 تا 30 هزار مرد و زن کودک و گاو و گوسفند و اصطبل اسب است.  همچنین محلی برای ذخیره غذا و شراب،  درست کردن شراب و روغن،  و نیایشگاه هایی برای مراسم دینی .

       این شهر زیر زمینی که توسط ایرانیان باستان،  پیروان دین زرتشتی ساخته شده دارای چندین طبقه است،  طبقۀ نخست ویژه نگهداری حیواناتی چون گاو و گوسفند و اسب بوده است.  پله های تو در تو و پر شمار در هر طبقه اتاق هایی با آشپزخانه و محل بزرگی برای نگاهداری شراب و نیز مواد غذایی است.   نکته قابل توجه تعداد تونلها وهواکش هاست،  که به بیرون راه دارند و طوری ساخته شده اند، که در اعماق این شهر زیر زمینی هوا جریان دارد و هیچگاه کمبود اکسیژن احساس نمی شود.  در چهارمین طبقه این شهر زیر زمینی سنگ های سنگین و بزرگی با اندازه های سنگ آسیاب وجود دارند،  که به گفته پژوهشگران در صورت حمله و نفوذ دشمن با این سنگها از پایین راه های ورودی را می بستند، تا از نفوذ دشمن جلوگیری کنند.  برخی پژوهشگران نقطه ضعف سیستم دفاعی شهر را در آن دانسته اند،  که مهاجمین می توانستند با ریختن سم های کشنده در هواکش ها،  ساکنان شهر را از پای در آورند.  از نظر تاریخی  گزنفون xénophon تارخ نگار یونانی، که زمانی جزو سپاهیان کوروش کوچک در لشکرکشی برعلیه برادرش اردشیر بوده،  ساخت این شهر و شهر های زیرزمینی را در قرن های چهارم و پنجم پیش از میلاد می داند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

ایران سرزمینی است 4 فصل و با تنوع اقلیمی و آب و هوایی بسیار بالا و گوناگون. از آب و هوای جنگلهای اروپایی و سرسبز مناطق شمالی کشور گرفته تا اقلیم حاره ای کویرها و دشتهایی چون طبس و بم و خوزستان ، کوهپایه های زاگرس مرکزی و... به همین دلیل اگر ایران را جهانی در ابعاد کوچکتر فرض کنیم و ایرانیان را نخستین منادیان فرهنگ جهانی سازی و آشتی تمدنها و دهکده جهانی و... به شمار آوریم بی راه نرفته و نگفته ایم.

 

در طول تاریخ کهنسال این تمدن ، ایرانیان نه تنها توانسته اند با حفظ انواع گوناگون آداب و رسوم و هنر و ادبیات بومی و اخلاق ها و هنجارهای قومی اقوام مختلف ، به شاکله ای منسجم و ساختاری متحد از یک فرهنگ متمایز ملی و یگانه دست یابند، بلکه توانسته اند در مولفه های متعدد وجوه مادی تمدن نیز به ویژگی های هم ساختار و هم شکل و در عین حال منحصر به فرد برسند. یک نمونه و مصداق بارز و عالی برای این مدعا، باغ ایرانی است. باغهای ایرانی نیز همچون شهرسازی و معماری مسکونی یا حتی شعر و ادبیات توانسته اند همچون فرهنگ ایرانی همزمان با حفظ ویژگی های اقلیمی مربوط به هر منطقه و قبیله ، همچنین حفظ معیارهای اختصاصی و متکثر و متعدد بومی ، با دمیدن روحی یگانه در اندام های گوناگون به کالبدی واحد و متحد و ارگانیک دست یازند. کالبدی یگانه که همگی آنان را چون پاره های یک بدن در کنار یکدیگر نگاه داشته و سرنوشت و سرگذشت یکسانی را برایشان رقم زده است ؛ به گونه ای که یکایک این پاره ها و اندام ها هر یک به نوبه خود بر چشم این بدن جای داشته باشند و همزمان به اندازه وظیفه و تعهد خود بار این کالبد متحد را بردوش کشند. باغ ایرانی نیز همچون شعر و غزل ایرانی ، آنقدر به ویژگی های مشترک و یکسان دست یافته که با وجود تنوع اقلیمی و جغرافیایی ، می توان در هر زمان و هر مکان ، اتمسفر و فضای هنری و زیباشناسانه یگانه و متمایز آن را تشخیص داد. تا آنجا که به فرض اگر چشم جهانگردی را ببندیم و او را با هواپیما به یکی از تاکستان های همدان یا زنجان ، نخلستان های بم ، طبس یا خوزستان ، باغ مرکبات و نارنجستان های لاهیجان و شهسوار یا انارستان های ساوه و یزد ببریم ، بی شک او با کمی درنگ و دقت می تواند تفاوت این باغها را با باغهای مشابه در تاکستان های فرانسه ، نخلستان های عربستان و الجزایر و... تشخیص داده و به ملیت و فرهنگ باغبانان آنها پی ببرد ؛ چرا که باغ ایرانی همان گلها و نقشهای فرش ایرانی است که بر تاروپود خاک و جویبارهای جاری برزمین بافته شده است. همان فرشی که از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب این سرزمین به دهها و صدها نقش و نقشه متفاوت بافته می شود و در عین حال هنوز هم راوی قصه تبعید از یک بهشت است. باغ ایرانی یک پدیده صرفا کشاورزی نیست و نباید فقط آن را در زمین های اطراف یک آبادی جستجو کرد. باغ ایرانی ، بویژه در معماری سنتی ایران ، در اطراف تمامی عمارات و حیاط خانه های ایرانیان حضور دارد و حتی با شهرسازی سنتی ایرانی آمیزش و اتحاد دارد. چه بسیارند چهارباغ هایی که در مراکز شهرهایی مثل اصفهان ، شیراز، یزد، کرمان ، ارومیه و حتی تهران که شهری است مدرن و معاصر با حصار آجری و پرچین گیاهی برای خود جا باز کرده و برای رهگذران آغوش گشوده اند و با سایه و میوه های خود پذیرایشان هستند. تا چندی پیش ، حد فاصل همین باغها و حصارها بود که باعنوان کوچه باغ طبع شعر هر شاعری را به وجد می آورد و آنان را به تغزل می کشاند. کوچه باغهایی که اگر رهگذری ، حتی در ایام کودکی خود یک بار از میانشان قدم می زد، تا آخر عمر خاطره خرم و با طراوت آن را حفظ می کرد و از آن نمی گذشت. کوچه باغ هایی که خیلی وقتها برای عابران مقصود تفرج بود، تا راهی برای رسیدن به مقصد. متاسفانه در معماری معاصر ایران به بسیاری از ویژگی های اصیل معماری سنتی و ظرافت های موجود در آن ، همچنین قوانین کلی حاکم بر معماری مسکونی و شهری ما توجه نشده و معیارهای آن در ساخت شهرهای جدید رعایت نشده است ؛ به عنوان مثال پارکها و فضاهای سبز شهرهایی مثل تهران به هیچ وجه به معماری شکوهمند باغهای سنتی ما شبیه نیست. این پارکها دقیقا با توجه به الگوهای اروپایی بازسازی شده اند. خود همین بحث مقال و مجالی مفصل و مجزا می طلبد که فعلا موردنظر ما نیست. نکته بعدی که در ارتباط مستقیم با موضوع آب و آبیاری قرار دارد، تقسیم ساعات آبیاری است. در بافتهای تزیینی ، علاوه بر معیارهای علمی ، خود حضور و نمایش گردش آب موضوعیت دارد. محدودیت منابع آبی در کشورهایی مثل ایران طبعا ایجاد علاقه و تمایل به نمایش و تماشای آب کرده ، آن را تشدید می کند. در تاسیسات آبیاری باغهای ایرانی ، از حوض و فواره ها گرفته تا کاشیکاری جویبارها این علاقه و تمایل به خوبی به چشم می خورد. کمتر مردمانی در جهان مثل ایرانیان ، در مهندسی تاسیسات آبرسانی به باغها اینچنین ظرافت و زیبایی هنرمندانه به خرج می دهند.

ساخت باغ در کشور ما سابقه ای طولانی داشته و در تمام دورانها بخصوص دوره اسلامی مورد توجه بوده است. باغها در کل عملکردهای مختلفی داشته اند و در بعضی دورانهای باغهای عمومی برای گردش و تفریح اهالی ساخته می شوند. در دوره اسلامی نیز ایجاد باغها و درخت زارها همچنان مورد علاقه ساکنان این سرزمین کهنسال بوده و علاوه بر باغهای بزرگ و با شکوه بیرون شهرها، چندین سده پدیده باغسازی در درون و پیرامون شهرها، خاص این سرزمین بوده است. در دین اسلام کاشتن درخت پسندیده و از بین بردن و قطع بیمورد آن نکوهیده شمرده شده و در این مورد احادیث و روایت فراوانی در دست است. از طرفی به دلیل اختلاف آب و هوایی مناطق مختلف ایران، بخصوص در مناطق گرمسیری باغ اهمیت ویژه ای پیدا می کند. این دو موضوع و مسایل دیگر باعث شدند که در این سرزمین درخت به عنوان عامل گیاهی و حیاتی مورد احترام اهالی قرار گیرد.

باغهای ایرانی :

باغ ایرانی از قدیمی ترین و مهمترین باغ های جهان به شمار می روند. باغ ایرانی بیشتر حاکی از نیازهای روحی و کمتر متناسب با نیازهای آب قابل سنجش است. از زمان های قدیم بخش اساسی از زندگی ایران و معماری آن بوده در موجودیت آتشکده های بزرگ و تقویت نمادین آنها، سهم داشته است از زمان سومریان باغ، معبد و قصر سلطنتی را احاطه می کرد. زندگی در ایران به آب وابسته و در واقع آب عامل اصلی زندگی است. ایرانیان درخت را همراه با آب روان ترسمی کرده اند که مطلوبترین منظره در یک سرزمین خشک است. پس از آب درختان مهمترین نقش را در شکل گیری باغ ایرانی دارند. ایرانیان قدیم معتقد به فرشته مقدسی بودند به نام ( اوروزا ) که صدمه زدن به گل و گیاه موجب ناراحتی و خشم او می شد. ایرانیان بسیار پیشتر از سایر اقوام و ملل پی بردند که باغ سازی اساس کشاورزی است و نیکوترین شیوه های باغ سازی را هم از زمانهایی د یرین به دست آورده بودند. در دوران اسلامی، باغ های انبوهی کاخ را احاطه می کردند و از لحاظ معماری به صورت بخشی از آن در نظر گرفته می شد.  به صورتی که باغ تمامی جوانب اصلی بنا را به صور قرینه فرا می گرفت. سراسر محوطه به قطعات مستطیلی تقسیم می شد که از میان آنها جوی های کوچکی می گذشت. این باغ ها به پیروی از پیشینیان ایرانی ساخته می شوند از همان سده های نخستین هجری، باغ سازی به شیوه ایرانی به فراسوی مرزهای می رود و به مرور زمان گستره خود را وسیع تر می کند. شیوه باغ سازی در کشورهای شرقی از باغ سازی ایران الهام گرفته است، در این اسلام کاشتن درخت پسندیده و از بین بردن و قطع بی مورد آن نکوهیده شمرده شده و در این مورد احادیث و روایات فراوانی در دست است.

باغ ارم

مقدمه ای بر پیشینه تاریخی باغ ایرانی :

شعر و ادب هنرهایی تزئینی ایرانی خواه از زمان هخامنشیان و خواه از زمان سامانیان و دوره اسلامی، همیشه سرشار از احترام و علاقه به طبیعت است. در باغ – این طبیعت از پیش اندیشیده – راه به انسان و طبیعت در نهایت هماهنگی است. باغ به کمک اشکال منظم هندسی رابطه میان طبیعت و دنیای درونی تصور می شود. باغ مفهوم عرفانی و مذهبی طبیعت و نظم جهان را منعکس و مفاهیم فضاها را مطرح می کند. قرآن کریم در آیه های متعددی، خوشی های بهشت را توصیف می کند و شادی و لذت عمیق کسانی را که به خدای خویش ایمان آوردند و سرانجام آرامش، برکت و آسایش یافتند و برای همیشه در باغهایی جای گرفتند که آب از زیرآنها جاری است. در سایه های خنک و برای همیشه، اراسته به چشمه های سرشار، باغ  ایرانی نه تنها جای امن و آرام که در عین حال جایی است برای تفکر آرام یا مذاکرات فلسفی. جایی است برای تأمل و تحقیق، جایی که روح خسته آدمی می تواند تازه شود و آرامش یابد و منظره هایی تازه بر او مشکوف گردد. نیلوفر آبی در سراسر اعصار و در تمامی آسیا یک نماد مقدس آسمانی بود. آرایش معماری در سراسر اعصار، منحصر به گل و گیاه بوده و می باشد.   تعریف و واژه شناسی : باغ ایرانی آن گونه که از ایده و تعریف آن بر می آید گذشته از فضایی عملکردی که مردمان در آن دمی بیاسایند و تفرج کنند، خود مفهومی نقش بسته بر سرزمین و برآمده از فرهنگ و شکل گرفته در آداب و رسوم مردمان است. باغهایمان در گذشته از اندیشه های شکل گیریشان، دورنمایی از آرمانهای انسان ایرانی اند، چه به آنگاه که با حفظ تقدیس آب را چنان در باغ میگرداندند تا باغشان نیز نماد تفکر و اندیشه و عناصر هستی بخششان گردد و چه زمانی که بیش از همیشه باغ را تمثیلی از بهشت برین می دانستند و تمنای جاودانگی را در باغ تجربه می کردند. واژه باغ معادل پردیس است که از کلمه « پایری د آزا » ( به معنی محوطه محصور و مدور باغ ) از بوستان ریشه گرفته است که معرب آن« فردوس است. باغ ایرانی به عنوان گونه ای از معماری برون گرای ایرانی در منطق و اصول شکل گیری فضا ارتباطی نزدیک با معناری درون گرا ( حیاط دار ) دارد. اصول باغ ایرانی از عقاید اسلامی نیز متأثر است. واژه پردیس به همان باغهای پیرامون خانه ها گفته می شده است. علامه دهخدا درباره معنی واژه پردیس می نویسد : پردیس لغتی است ماخوذ از زبان مادی به معنی باغ و بوسان که این واژه در پهلوی، پالیز شده و در فارسی دری هم به کار رفته است. باغ هم واژه ای فارسی که در پهلوی هم به همین شکل به کار رفته است. در وصف بهشت، آیات و احادیث زیادی وجود دارد به طوری که در آن تصویر باغهایی زیبا و بس بزرگ با درختان تنومند و آبشارهایی دلپذیر و کاخهای شکوهمند با ستونها و سقف هایی بلند به دست می دهد و این بهشت دارای حوض بزرگی است و نهرهای زیادی در آن جاری است. آیات دیگری نیز در وصف بهشت آمده که گاهی آن را فردوس یا جنت نامیده اند در یک مورد نیز بهشت، ارم نامیده شده و آن بهشتی است که روی زمین ایجاد شده بود. به همین جهت همواره باغهای زیادی در ایران با نامهای باغ ارم – باغ رضوان – باغ فردوس – باغ مینو و باغ جنت وجود دارد که مفاهیم همگی آنها کنایه از بهشت است. مرحوم دکتر محمد کریم پرنیا، باغ ایرانی را به پیوند فرخنده زیبائی و سودمندی می نامد. عناصر باغ ایرانی : عناصر اصلی که شامل چهار عنصر ( زمین، آب، گیاه و فضا ) هستند وقتی در منظومه فکری معماری ایرانی و با چهارچوب مفهوم و ایده باغ در کنار هم قرار می گیرند ( باغ ) را شکل می بخشند. در رابطه با زمین که یکی از عناصر اصلی باغ است به جزء شکل موقعیت های کلی، عوامل ویژگی های دیگری همچون جنس خاک شیب و اختلاق سطح، قابلیت آبیاری و حاصلخیزی نیز اهمیت دارد. باغ ایرانی ممکن است در یک سطح با شیب ملایم و  یا زیاد ساخته شود و در صورت قرارگیری در زمینی با شیب زیاد، معمولاً شکل باغ تحت تأثیر شکل زمین قرار گرفته و در چند سطح ساخته می شود. در این حالت امکان ایجاد آبشر ه آبشار میسر خواهد بود. آب نیز که از عناصر اصلی باغ ایرانی است دست کم از سه جنبه مفهومی، کارکردی و زیباشناختی در باغ حضور دارد. در بیشتر موارد قناتها و یا چشمه ها منبع اصلی تأمین آب باغ بوده اند و در بسیاری از موارد میزان آب و نحوه مدیریت و تقسیم آن در گذشته که معمولاً نیز بسیار دقیق صورت می پذیرفته تعیین کننده مساحت باغ بوده است. علاقه وافر ایرانیان در به کارگیری آب در باغ باعث شده تا آنها آب را به شیوه های گوناگون در باغ به حرکت در آورده و بر زیبایی و لطافت آن بیفزایند. گیاهان در باغ ایرانی گذشته از جنس و گونه از نظر محل قرارگیری، طرح کاشت زیبایی و سودمندی بسیار قابل ملاحظه است. گیاهان در باغ ایرانی با اهداف متفاوتی از جمله سایه اندازی، محصول دهی و تزئین باغ و... به کار می روند و از آنجا که سودمندی یکی از اصلی ترین ویژگی های باغ سازی ایرانی است با بیشترین حجم گیاهان باغ، درختان میوه و پس از آن درختان سایه افکن تشکیل می دادند. به همین نسبت گیاهان تزئینی به میزان کمتری در باغ به چشم می آیند و آخرین حلقه از عناصر چهار گانه باغ ایرانی فضا یا فضای معمارانه است.در باغ ایرانی بناها ( فضای بسته ) و فضای باز با هم تلفیق گردیده و جدای از یکدیگر نیستند و حتی شاهد آنیم که آب نیز حضور و جریان خود را در میانه بناها اعلام می نماید. در میان عناصر چهارگانه ای که باغ را شکل می بخشد ( فضا) عنصری معمارانه است که وظیفه دراد تا محیطی انسانی را ایجاد کند. در تقسیم بندی و بر اساس مقیاس می توان فضاهای باغ را به گروه هایی همچون فضاهایی اصلی مانند سر درخانه، کوشک، شاه نشین و یا بالاخانه و فضاهای فرعی که مجموعه فضاهایی کم اهمیت تر باغ همچون حمام، فضاهای جنبی، خلوتها و... را شامل می گردند تقسیم کرد. فضاهای اصلی در هماهنگی با ساختار هندسی همواره در نقاط مهمی  که هندسه باغ مشخص می نماید قرار می گیرند. از نظر ویژگی های کالبدی نیز می توان فضاهای باغ را تقسیم بندی کرد. این تقسیم بندی مبتنی بر فضاهای باز، نیمه باز و بسته بوده و بر اساس آن می توان ساختار فضایی و کالبدی باغ را باز شناخت و در عین حال به این دلیل که بسیاری از تغییرات که در طول زمان در فضا باغ حادث می گردد حاصل تغییرات جانبی و جداره های باغ است، روند توسعه و سیر تکامل فضایی – کالبدی آن را مورد بررسی دقیق تر قرار داد. هندسه، ساختار و نظام : مهمترین ویژگی و شاخصه باغ ایرانی فضای به غایت هندسی، منظم وار و از  پیش طراحی آنهاست. این شالوده هندسی در انتزاع مفاهیم، مبانی و عناصر شکل دهنده باغ و نحوه ترکیب این عناصر و اجزاء که در نهایت به ارائه شکل کلی آن می انجامد نقش دارد. از سوی دیگر مجموعه ای از نظامها را نیز می توان بازشناخت که در شکل گیری باغ مؤثرند. این نظامها اساس فکری، آداب طراحی و نحوه زندگی و حیات مردمان تا رویش های نظم بخشی به فضاها را شامل می گردند.   هندسه و ساختار : طرح باغ ایرانی براساس توجه و کاربرد خاص مربع ترکیب کلی و اجزا آن استوار است و این خصیصه شخصیت متمایز باغ ایرانی را تشکیل می دهد. تأثیرگذاری هندسه در باغ ایرانی که در پیوند فضاهای بسته و باز شکل می گیرد در تمامی عرصه ها به چشم می خورد. ساختارهای هندسی در باغ و تناسبات کلی، حصارها، محورهای اصلی و فرعی، ردیف درختکاری، جویهای آب و نحوه حضور و عبور آب و به طور کلی به هندسه مسلط در باغ می پردازد. ساختار کالبدی باغ ایرانی : محیط بیرونی باغ عمدتاً به شکل مربع کامل یا مستطیل است و با دیوار نسبتاً مرتفعی محصور است. ارتفاع دیوراها با توجه به جنبه های ایمنی و عوامل اقلیمی در هر محل متفاوت است. دیوار فضای باغ را به طور کامل مشخص از محیط پیرامون جدا می کند. دیوار بر جدایی دو عرصه فضای بیرون فضای درون باغ تأکید میکند. درختانی که در حاشیه دیوار باغ به تبع هندسه آن کاشته می شود نیز همگی همسو با هندسه دیوار باغ بوده و بر نقش آن به عنوان یک چارچوب می افزاید. فضای کلی درونی به ما تبعیت از ساختار هندسی و با خطوط عمود بر هم به فضاهای جزئی تر تقسیم می شود که این دو محور فضای باغ را به 4 قسمت تقسیم می کند. یکی از دلایلی که از مربع یا مسطیل در طرح باغ استفاده میی شود بحث جاری شدن آب در جاهای باغ و حرکت در چهارجهت است هر بخش از باغ که به شکل مربع یا مستطیل است به مربع های کوچک تقسیم می شود. در هر راس این شبکه مربعی یک درخت که عمر طولانی تری دارد کاشته می شود و در این شبکه هر مربع به مربعهای کوچکتر تقسیم و در هر راستا درختان با عمر متوسط و به همین ترتیب درختان با عمر کوتاه در رأس مربعهای میان آن ها کاشته می شود. این نظم هندسی به قدری دقیق است که با نگاه کردن به هر طرف ردیفهای منظم درختان دیده می شود و امکان نورگیری منظم همه درختان فراهم می شود، تا ناگهان قسمت اعظمی از باغ خالی از درخت نشود.  جلوه باغ در فرهنگ ایران : باغ مفهومی نقش بسته بر سرزمین و برآمده از فرهنگ و شکل گرفته در آداب و رسوم مردمان است. دور از ذهن نیست اگر تصور کنیم که باغهایمان نیز گذشته ازاندیشه های شکل گیریشان، دورنمایی از آرمانهای انسان ایرانی اند. چنانچه با حفظ تقدیس، آب را چنان در باغ می گرداندند تا باغشان نماد فکر و اندیشه و عناصر هستی بخششان  گردد و چه به زمانی که بیش از همیشه باغ را تمثیلی از بهشت برین می دانستند و تمنای جاودانگی را در باغ تجربه می کردند. باغ در حوزه فرهنگی بیش از هر چیز در ادبیات و شعر پارسی، معماری و هنرهای ایرانی به چشم می خورد. از این روست که باغ در شعر فارسی از دیرباز اهمیت و جایگاه خاص خود را داشته است. نقش باغ در هنرهای وابسته به معماری همچون کاشیکاری و تزئینات دیگر به عیان می توان دید. چنانچه در صنایع و هنرهای دستی نیز این حضور همیشگی و جاودانه بوده است و تأثیر عمیق باغ بر  مهمترین هنرها همچون مینیاتور باغ در فضاسازی این از نقاشی ها تأثیر عمیق خود را بر جای گذاشته است. در مبحث جلوه باغ در هنر و فرهنگ ایرانی نباید از اندیشه ها و منظومه های فکری ایرانیان و نیز شناخت جامعه، مردمان، اقوام و عام و خاص ایرانی غافل شد و شایسته است تا آن جلوه و آن حضور را بیش از هر کجا در ساختارهای فکری، فرهنگی و اجتماعی ایرانیان جستجو کرد. کیفیت فضایی باغ ایرانی : ساختار هندسی دقیق کالبد باغ ایرانی را تعریف می کند و این ساختار هندسی موجب پیدایش کیفیتهای فضایی خاص در باغ می شود از سویی وجود چشم انداز اصلی به شکل مستقیم و کشیده در محور طولی باغ و کاشتن درختان بلند در دو طرف آن نقش اساسی در ایجاد پرسپکتیوی دارد که باغ را طولانی تر جلوه گر می سازد. از سوی دیگر شیب طبیعی که در اکثر باغهای ایرانی مورد استفاده قرار گرفته موقعیت مناسبی را برای قرارگیری کوشک در نقطه مرتفع باغ فراهم ساخته است. از نظر بینایی انسان وقتی در نقطه کم ارتفاع قرار گیرد فاصله خود را تا نقطه مرتفع کمتر و احساس می کند تا زمانی که همان فاصله از نقطه بلند می نگرد همین تفاوت زاویه دید انسان در جهت بالاتر و یا پیین تر از خط افق باعث می شود که کوشک از سوی سر در ورودی باغ نزدیک به نظر آید و بیننده را به حرکت به سوی آن و طی این مسافت به ظاهر کوتاه ترغیب کندو هنگامی که ازکوشک به باغ می نگرد این فاصله طولانی تر به نظر آمده و وسعت بیشتری به باغ می بخشد مانند باغ شاهزاده در ماهان كرمان. یکی از ویژگی های معماری در باغ ایرانی تلفیق بنا و باغ است و آن گاه آنچنان به هم آمیخته اند که نمی توان احساس کرد که کجا باغ سازی خاتمه یافته و کجا آغاز شده است. عنصر مهمی مانند آب که در جویها جریان دارد  مسیر خود وارد کوشک شده و به طور نمایانی در معرض مشاهده قرار می گیرد و سپس از آن خارج می شود عبور مسیر جریان آب از داخل بنای کوشک و امتداد یافتن آن در فضای باغ چنان هنرمندانه فضای بیرون و درون را به هم وصل میکند که هیچ انفصالی میان این دو حس نمی شود و انتقال صدا از فضای خارج به داخل نیز این حس را تشدید می کند. در احداث باغهای ایرانی که غالباً در دامنه تپه ها قرار دارند اصول مستقیم هندسی و ردیفها و زاویه های منظم رعایت می شود. در محوطه سازی آنها تقسیمات متقاطع و صلیب وار انجام گرفته و جویها و حوضها در وسط آنها ساخته می شود. وجود جویهایی متقاطعی که باغ را به چهار قسمت تقسیم می کند به صورت یک کیفیت عرفانی در آمده بر اساس افکار بسیار قدیمی آسیا در تصور عالم موجود و تقسیم آن بر چهار منطقه که معمولاً چهار رودخانه بزرگ آنها را از هم جدا می کند. اصلی ترین عاملی که همواره به باغهای ایرانی حیات بخشیده آب جاری بوده که در چهار باغ ها و جوبیارها و جویهای کم شیب و مارپیچ به حرکت در آمده و منظره و هوای باغ را دلپذیر می کرده اند است براساس ویژ گی های اکولوژیکی در کشور ما که بیشتر مناطق آن خشک و کم آب است برای ایجاد محیطی آرام و خنک چاره ای جز احداث جویهای آب در طول تمام باغ نمی باشد که معمولاً در تقاطعها این جویها به حوضچه ها تبدیل می گردند. این جویها غالباً از حوض خانه عمارت باغ آغاز و در فاصله های منظم با استفاده از شیب طبیعی زمین با تکرار آبشارها به داخل حوضچه ها روان می گردد. آبنماها بیشتر در مقابل عمارت باغ احداث می گردد و معمولاً بعد اصلی آن در جهت طول ساختمان و به شکل های مستطیل و مربع – چند ضلعی و بیضی است. گاهی در داخل عمارتهای باغهای قدیمی هم آبنما ساخته می شود.كه اصطلاحاً به آن حوض خانه می گویند.باغهای ایرانی را می توان در یک تقسیم بندی کلی از لحاظ طرح به 2 دسته تقسیم کرد : باغهایی که دو محور موازی اصلی دارند و کوچه باغهای فرعی این دو محور با زاویه 90 درجه قطع می کنند مانند باغ دلگشا در شیراز. باغهایی که دو، سه، یا چهار محور مضاعف و موازی دارند و در مرکز باغ از یکدیگر می گذرند مانند باغ جهان نما و باغ سلطان آباد در شیراز.  جایگاه باغ در شهر ایرانی : شهرهای ایرانی همواره پذیرای حضور باغ در اشکال گوناگون خود بوده اند و در هر کجا بسته به محیط اقلیم و فرهنگ شکل خاصی را پذیرفته است. شکل گیری شهرهای تاریخی ایران و رشد و توسعه آنها با توجه به ژرف به بحث باغ و باغ سازی چه در رابطه ساختاری میان باغ و شهر و چه در استفاده از باغ و عناصر مهم باغ سازی در پیکره شهر صورت پذیرفته است. باغهای ایرانی اکثراً در مناطق گرم و خشک و کم آب ساخته شده و دلیل احداث آنها در چنین مناطقی وجود چشمه های طبیعی و یا کاریز است. برای ایجاد باغ در صورت وجود آب که اصل اساسی می باشد دو اصل دیگر هم در همه نواحی ایران مورد توجه بوده است: زمین شیب دار برای تسهیل آبیاری باغ 2. خاک حاصلخیز و بارور شکل باغ در ایران از دیرباز تا کنون با چگونگی طبیعت و هوا و میزان آب تناسب کامل داشته است.گاه برای احداث باغی در زمین مناسب از نقاط دور دست آبی را که با ایجاد کاریزی به دست می آورده اند در جدولها و جویهای منظم به آن باغها می رسانده اند. در نتیجه همواره کوشش می شود که از آب بیشترین بهره به دست آید و در واقع اهمیت آب در باغهای ایرانی بیش از هر عامل دیگری است و طرح باغها به صورت تقریباً یکنواخت و همانند در بیشتر شهرهای ایران دیده می شود که تابع و متناسب با همین نیاز است جدول بندی و جوی سازی منظم باغهای ما  خود دلیل جلوگیری از هدر رفتن آب است و می توان گفت چگونگی آبیاری و لزوم جلوگیری از هدر رفتن آب طرح باغها را تعیین می کند و این طرحها اکثراً به شکل مستطیل و دارای دو خیابان اصلی به صورت صلیب و برای آبیاری سایر قسمتهای جوی های آب در وسط و یا طرفین این خیابانها ساخته می شود. یکی از شیوه های باغی، باغ در زمینهای مسطح و بیشتر در پیرامون مظهر قنات احداث می شود و انگیزه آن کار این است که جریان دائمی کاریز در مسیر خود برای رسیدن به زمینهای زراعتی درختان را نیز سیراب سازند و نوع دیگر باغی که در دامنه کوه احداث می گردد و ساختمان آن در بالاترین نقطه باغ و زمین آن به صورت همه پلکانی است و آبشارهای از هر طبقه دیگر سرازیر است. باغ ایرانی همواره با دیواری محصور است که هم خلوت گاهی برای آرامش و گوشه نشینی و هم حفاظتی برای تأمین امنیت باشد. در باغهای ایرانی، فاصله میان محورها موازی معمولاً تخته زمینی است که در بعضی جاها برای کاشت گیاهان چهار فصل استفاده می شود و به آن کرت می گویند و در بعضی دیگر در صورتی که زمین شیب دار باشد مانند باغ شاهزاده در ماهان به ایجاد آب نما و آبشار اختصاص می یابد. در میان کرت، بوته های بلند که چشم انداز ساختمان باغ را بپوشاند کاشته نمی شده است. کرتهای دو سوی خیابانهای باغ را که بیشتر به صورت چهارتخته آرایش می شود، با نهال های میوه پر می کردند و در چند باغچه آن، سبزیکاری و گاهی سیفی کاری می کردند.

باغ شاهزاده

رازهای معماری باغ ایرانی:

معماری ایرانی دارای ویژگی هایی است که در مقایسه با معماری کشور های جهان از ارزش و رمز و رازی مختص به خود برخوردار است. این ویژگی چون طرحی متناسب ،هندسه ای بدیع ،تناسباتی موزون، سازه ای دقیق و خلاقیت هایی نو و بالاخره تزییناتی گوناگون که هر یک در عین سادگی معرف شکوه معماری این سرزمین است.

هنر باغ سازی یکی از کهن ترین هنر های ایرانیان است که دارای سنت های ارزشمند و قدرتی معنوی است و به بهترین وجه به سمت شمال –جنوبی جهت گیری می شود. شکل باغ در ایران از دیرباز تا کنون با طبیعت و میزان آب تناسبی کامل داشته ،بنابراین از دیرباز باغ ها به شیوه های گوناگون ساخته شده است.

با روی آوردن ایرانیان به دین اسلام، جها ن بینی اسلامی باعث ترویج باغ سازی ایرانی در تمام نقاط ایران شد، لذا ایرانیان بهشتی را در این عالم طرح کردند که با خصوصیات این دنیا مطابقت دارد اما تصویری از آخرت را تداعی می کندو بالا خره می توان اذعان داشت که باغ ایرانی مزین به نظم و تناسب، برخوردار از حرمت و محرمیت، منزه از بیهودگی و افراط و تفریط، مساعد با قناعت و صرفه جویی و مجهز به پایداری است.

فرهنگ ایرانی انسان را جدا از طبیعت نمی داند بلکه او را همراه با سیر عناصر طبیعت و جز لاینفک آن و دل سپردن به طبیعت و استفاده از مناظر طبیعی را علاوه بر اینکه پی بردن به آیات و نشانه ها ی خدا می بیند، موجب حظ بصر و نشاط روان آدمی می داند. از این رو معماری وهنر ایران به شدت طبیعت گرا است. این اصل در باغ ایرانی سبب به وجود آمدن فضاهای نیمه باز مانند ایوان و کوشک شده است پیوند دهنده فضای طبیعت و بخش ساخته شده است.

مهم ترین مشخصه باغ ایرانی که آن را در یک نگاه از باغ های دیگر ملل متمایز می سازد، هندسه حاکم بر آن است، چراکه طرح کالبدی آن بر اساس ساختار هندسی بسیار دقیق ،حساب شده و منحصر به فرد شکل یافته است که در آن به طور عمده از اشکال مربع و مستطیل استفاده می شود.

باغ ایرانی در عین وحدت در خطوط کلی، هندسه و مصالح اجرایی ،دارای تنوع فضایی بی نظیری است. تنوع فضایی باغ با تعریف فضاهای مستقل از هم از طریق محدود سازی، تنظیم فاصله دید ،بهره گیری از اشکال هندسی، طرح کاشت، ترکیب بندی های متفاوت از گونه های گیاهی، کارکرد های فضایی آب، بهره گیری از مصالح و امثال آن نمود پیدا می کند. محور های اصلی، محور های فرعی، کرت ها، انواع حوض ها و فضاهای ساخته شده نشان از یک نظم و وحدت سازی در کلیت باغ می دهند.

باغ ایرانی

هندسه حاکم بر باغ سازی ایرانی

عناصر اصلی شکل دهنده هندسه باغ های ایرانی را می توان در موارد زیر خلاصه کرد:

گستردگی دید

محوری در باغ ایرانی وجود دارد که در طول بزرگتر آن کشیده شده است. این محور ستون فقرات باغ و مکان استقرار عناصر مهم کارکردی و شکل دهنده منظره اصلی آن است . پدید آوردن فضای تأمل از طریق مواجهه انسان با فضای بی انتها و ساخت و پرداخت منظره بی کران و لایتناهی در عرصه محدود تفرج، طلب نشاط ،سر خوشی و رهایی از قید های روزمره است. ساماندهی محور اصلی از طریق ایجاد پرسپکتیو های تشدید شونده و تکیه بر ایجاد عمق در فضا صورت می گیرد: خیابانی کشیده تا افق، بدنه ای از درختان که عمق دید را فراهم می آورد، جوی آب که تا انتها امتداد یافته ،باغچه های پای درختان و هر عنصر دیگر در جهت تشدید پرسپکتیو ساماندهی می شود. همچنین شیب طبیعی زمین ،موقعیت مناسبی را برای قرار گیری کوشک در نقطه مرتفع فراهم می سازد که تأثیر از معنای فردوس در بهشت شداد می باشد. تفاوت زاویه دید انسان در جهت بالاتر و پایین تر از خط افقی باعث می شود که نزدیک به نظر آید و ناظر را به ادامه مسیر ترغیب کند. برعکس هنگامی که فرد از کوشک نگاه می کند، فاصله طولانی تر به نظر می آید و به باغ وسعت بیشتری می دهد. همینطور که یکی از اصول معماری ایران درونگرایی بوده است، باغ ها نیز از این امر تبعیت کرده و دور تا دور آن با دیوار محصور بوده است. علاوه بر عمارت یا کوشک اصلی، بنای سردر هم وجود داشته است که در راستای محور اصلی قرار داشته است و محل پذیرایی محسوب می شده است.

محورهای آب

هنرمند باغ ساز ایرانی در تفسیر خود از باغ به مثابه مکان مقدس، پیش از همه به سراغ گرد آوری نماد های قدسی می رود که آب در میان آن ها نقش مهم تری دارد. مهم ترین مسأله برای حیات بخشیدن به باغ ،رساندن آب از نقاط دور دست به آنجا بوده که با حفر چاهها و قنات ها این مشکل حل شده است. آب قنات در جوی ها و جدول های منظم قرار گرفته ،با گذر از رگ و شریان اصلی باغ به نحوی به نهر ها و جدول های فرعی جریان پیدا می کند . این روش آبیاری در طراحی باغ تأثیر گذار بوده است یا به عبارت دیگر طراحی باغ بر اساس گذر آب و تقسیم بندی باغچه ها و به وجود آوردن محور های اصلی و فرعی شکل گرفته است.

هندسه مستطیلی

توجه به اشکال هندسی و ایجاد اشکال مربع برای ساده نشان دادن اجزا باغ و تعیین محل دقیق کاشت درختان به گونه ای که ردیف درختان از هر طرف دیده شود، دارای اهمیت خاصی بوده است .مداخله انسان در طبیعت در باغ ایرانی به صورت تحمیل هندسه ویژه هنر ایرانی، که منشأ آن شناخته نشده به ساختار محیط است . در واقع باغ ایرانی در هر جا که مقدور بوده ،مستطیلی از زمین را به خود اختصاص داده است.

باغ ایرانی
تقارن

اصل تقارن کامل ترین شکل تعادل به شمار می رود. در باغ ایرانی به وفور از این اصل استفاده شده است. کوشک های ساخته شده ،متقارن بوده و بر روی محور یا مرکز تقارن واقع اند. اوج قرینه سازی را می توان در محورهای اصلی دید. در محور اصلی، حتی درختان، درختچه ها و گل ها نیز قرینه کاشته شده اند. باغ های مستطیلی بسته به مکان قرار گیری کوشک ،یک یا دو محور تقارن و پلان های مربع اغلب چهار محور تقارن دارند.

مرکزیت

اصل مرکزیت بیشتر در کوشک ها دیده می شود. خصوصاً کوشک هایی با طرح هشت بهشت. این اصل در پلان مربع با وجود کوشک در محل تقاطع محور ها در اوج خود است.

باغ سازی پلکانی ایرانی

در بعضی از موارد که موقعیت طبیعی مناسبی برای ساختن باغ به نحوی وجود داشت که امکان بهره برداری از یک تپه یا دامنه ای با شیب زیاد برای ساختن بخشی از عمارت ها و فضاهای باغ پدید می آمد. باغ را به گونه ای سازماندهی می کردندکه حداکثر بهره برداری از عرصه های مرتفع و سطوح شیب دار صورت می پذیرد. در باغ های طراحی شده در چنین موقعیتی در بالای تپه یادر بخشی از دامنه کوه که عرصه و سطحی نسبتاً هموار وجود داشت. برخی از عمارت ها و فضاهای مورد نیاز طراحی و ساخته می شوند و در سطح و عرصه ای دیگر که در پایین تپه و عرصه مزبور قرار داشت. عناصر و فضاهایی که چشم اندازی مناسب فراهم می کردند ساخته می شدند. سطح شیب دار نیز غالباً به عنوان فضای سبز مورد استفاده قرار می گرفت. باغ تخت شیراز و قصر قاجار در تهران، باغ شازده ماهان از این گونه باغ ها به شمار می آیند.

باغ ایرانی
باغ پلکانی شیراز
باغ تخت شیراز یکی از چهار باغ مشهوری است که بنا به نوشته ابن عربشاه در عجایب المقدور و شرف الدین یزدی در ظفر نامه پیش ازدوره گورکانیان وجود داشته است. اساس عمارت اولیه توسط اتابک قراچه گذارده شده و به همین مناسبت به نام باغ تخت قراچه مرسوم گشته است.
بن مایه های نوشتار :
پایگاه معماری نیوز
شبکه اطلاع رسانی ساختمان ایران
پایگاه : aruna.ir
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

گمان می کنم مهم ترین مسأله در گاهان (: گاتها ، سرودهای اشوزرتشت ) رودررویی راستی و دروغ است. زرتشت برای این دو ، کلیدواژه های «اشه» و « دروج» را به کار می برد. دربرابر آن ، چیزی قرار میگیرد که دروغ نامیده می شود. دروغ ، آسیب و زیان است و سخن نادرست و گمراه کننده . بنابراین ، کسی که دروغ می گوید ،‌هنجار هستی را برهم می زند و آشوب و زیان پدید می آورد. در آیین مهرپرستی نیز پدیده ای به نام « مهر دروج» داریم که همان پیمان شکنی است. ایزد مهر با هزار چشم و هزار گوش ، نگاهبان پیمان هاست و با شکنندگان پیمان می ستیزد و آنان را از میان برمی دارد. اردی بهشت ( ارته وهیشته ، فروزه ای از فروزه های اهورامزدا) نیز امشاسپندی است که دروغ را درهم می شکند ؛ اما نکته اینجاست که نابودی دروغ نه تنها به یاری ایزدان نیاز دارد ، بلکه وابسته به کمک همه ی ما نیز است.
از سویی دیگر ،‌دروغ با خشم و رنج پیوند دارد. دروغ ، اندوه می آوردو راستی ، سبب ساز شادی می شود. این هم هست که دروغگو درگذر از آزمون ، رسوا می شود. چنین آزمونی درشاهنامه ، گذشتن از آتش است. اما آدمی می تواند با یک سخن سپند ، با یک مانتره ، بر دروغ چیره شود. این اشاره ها به ما کمک می کند تا دریابیم چرا دروغ این همه مهم است و مباره با آن اهمیت دارد.
به هرروی ، سخن ما دراینجا درباره ی شاهنامه است. در شاهنامه ، نخستین داستانی که ریشه های آن با دروغ پیوند دارد ، سرگذشت جمشید است. جمشید می بایست جاودانه می شد ،‌اما خودبینی ، او را دچار گناه و مرگ کرد و از بین برد. جمشید ، پرهیزکارترین آدمیان بود ؛ « هم شهریاری داشت و هم موبدی ». او به آن سوی مرگ رفت و پیمانی را که دیوان دزدیده بودند ، پس از سیزده سال جست و جو در جهان تاریکی ،‌بازپس گرفت و بدینسان توانست شادمانی و خرمی را به مردم ارزانی دارد و جاودانگی و دوری از گزند و بیماری را بدانها ببخشد ، اما شگفت است که خود بیمارشد.
اگر ما پایبندی به پیمان را کاری از سر راستی بدانیم ، خودبینی جمشید و دروغ او را هم باید نادیده گرفتن راستی بخوانیم. همه می دانیم جمشید چه دروغی گفت. او خود را درجایگاه خدایی نشاند و آفریننده ی خورشید و ماه و آسمان و زمین پنداشت. جمشید گمان می برد به جایگاهی برتر از خودش رسیده است و این دروغی نابخشودنی بود.پس دروغ جمشید با خودپسندی او پیوند دارد. نخستین رویداد ناگواری هم که در تاریخ روی می دهد ، گسستن فره از جمشید است. از آن پس است که آشوب سراسر ایران را فرا می گیرد. می دانیم که در باور ایرانی چنین است که هرگاه پادشاه فرهمند ایران دروغ بگوید ، آشوبی زیان بار و ترسناک گریبان گیر مردم می شود.
جانشین جمشید ،‌آژی دهاک (‌ضحاک ) است. آژی دهاک بزرگ ترین دروغ بود. دروغ او مغز و خرد جوانان را می خورد. از همین رو است که برخی او را با « آز » یکی گیرند ؛ اما سخن درست آن است که بگوییم « آز » خود یک دروغ ،‌فریب و سراب دیگری است. پس از آژی دهاک به فریدون برمی خوریم. نخستین ویژگی او داد و دهش است.دهش فریدون در برابرر دیو « آز » قرار می گیرد. در استوره ها ، « آز » دیوی دانسته شده است که همه چیز را فرو      می برد و اگر چیزی نیابد ، خود را  می بلعد. به سخن دیگر ،‌دیوی است که هر آن چه را در بیرون هست ، به درون می برد . دربرابر او باید کسی باشد که هرچه را در درون دارد ، به بیرون ببخشد. مفهوم دهش جز این نیست. بنابراین ، چیرگی فریدون برآژی دهاک ،‌چیرگی دهش بر «آز» است. جدای از این ،‌دادگری او ایستادگی دربرابر دروغ هم می باشد ؛ چراکه دادورزی است که به هستی ،‌نظم و راستی می بخشد.
یک شاه پهلوان دیگر که با دروغ سروکار دارد ،‌کیکاووس است. روزگار او داستانی پیش می آید که دروغ در آن نهادینه شده است. داستان چنین است که دیوها بوی دروغ از کیکاووس می شنوند و می کوشند تا او را گمراه کنند. کیکاووس فریب می خورد و به مازندران ،‌جایگاه دیوان ، می رود. دیری نمی گذرد که گرفتار می شود و رستم را ناگزیر می سازد تا با پیمودن هفت خوان ،‌او را از بند رهایی بخشد. در مرکز هفت خوان رستم ، خوان زن جادو قرار دارد. پهلوان ما که همواره رویارو مبارزه کرده است ، این بار ناچار است که تن به مبارزه ای بدهد که با دروغ سرشته است . زن جادو ، خود را بسان بهار می آراید و نزد رستم می رود : « بیاراست رخ را بسان بهار / وگر چند زیبا نبودش نگار ؛‌بر رستم آمد پر از رنگ و بوی  / بپرسید و بنشست نزدیک اوی ». در شاهنامه ، شاید برای نخستین بار است که با پیکری رو به رو می شویم که درون و برون او باهم یکسان نیت. آن چه درون زن جادو را پوشانده است ، دروغ است.
رستم نام ایزدان را بر زبان می آورد و درمی یابد که آن زیبایی که در برابر اوست ، جز جادوگری زشت نیست ، نکته اینجاست که دروغ ، در برابر سخن ایزدی ، مانتره ، پایدار نمی ماند و درهم می شکند. پس چهره ی زن جادو بر می گردد و رستم او را از میان برمی دارد. در خوان چهارم اسفندیار نیز ، به همین گونه ، زن جادویی را می بینیم که خود را آراسته است ؛ اسفندیار با طلسمی که نام سپندی بر آن نوشته شده است ،‌او را نیست می کند. این سویه ( : جنبه )‌ی مرکزی زن جادو و هفت خوان دو ابر پهلوان ، بسیار مهم است و ریشه های بنیان کن دروغ را در شاهنامه نشان می دهد.
سرگذشت سیاوش نیز با دروغ پیوند دارد . سودابه ، که شیفته ی سیاوش شده بود ، بیش و کم در تک تک برخوردهایش با او ، دروغ می گوید . حتا حسی که به او دارد هم دروغین است و پشت آن هوسی سوزناک نهفته است. از همین رو است که پس از ناکامی ، می خواهد سیاوش بمیرد و نیست و نابود شود. بن مایه ی داستان هم جز نگاهبانی از پیمان نیست. گویی سیاوش برای وفای به پیمان ساخته شده است. در برابر چنان راستی و پیمان داریی ، گونه های فراوانی از دروغ دیده می شود. سیاوش البته تندرست از آزمون آتش بیرون می آید ؛ اما انگار برای همیشه زخم آن دروغ ها را خورده است. بدترین آن ،‌این است که ناگزیر می شود ایران را رها کند و به توران پناه ببرد ؛ به سخن دیگر : پناه بردن به افراسیاب ،‌که تندیس دروغگویی و پیمان شکنی در شاهنامه است.
سیاوش چنان پاک و بی گناه است که در نمی یابد  تمام سخن های گرسیوز ، برادر افراسیاب ،‌دروغ است. پس شگفت نیست که بر سر یک دروغ گرسیوز ، جانش را از دست می دهد. سیاوش با یک دروغ کشته می شود و همه ی جنگ های کین خواهی ایرانیان ،‌به دنبال آن پیش می آید. ایرج نیز با دروغ و ناراستی کشته شد. می بینید که دروغ چه دردهای تراژیک بزرگی پدید آورده است !‌ اسفندیار را هم از یاد نبریم که با دروغ گشتاسب به کام مرگ رفت. گشتاسب به دروغ می گوید که رستم نافرمان است و اسفندیار ، یک جوان نازنین دیگر ،‌قربانی دروغ او می شود.
آخرین قربانی دروغ ، خود رستم است . برادر او شغاد ،‌که از کنیزک زال به دنیا آمده بود ،‌اگرچه پهلوان و دلاور و زیباست ،‌اما بیخ و بن خاندان زال را بر می چیند. زال او را به کابل می فرستد و شغاد با دختر شاه کابل زناشویی می کند. پس از چندی ، از باج باستانی رستم خشمگین می شود و جدال دروغینی راه می اندازد و رستم را به کابل می آورد. شاه کابل رستم را به شکار می برد و بر سر راه او گودال های بزرگی پدید می آورد و رستم و رخش را در آن سرنگون می ساد. بدین گونه ، قهرمان ما در چاه دروغ و نیرنگ نابرادر از بین می رود. این پایان بخش حماسی شاهنامه است. این سرگذشت ها و نمونه ها نشان می دهد که دروغ ، نه تنها رستگاری نمی بخشد ، بلکه پدیدآورنده ی آشوب و زیان است . پس ویژگی یک ایرانی جز این نباید یاشد که دروغ نمی گوید و پایبند راستی و « اشه » است و می داند که با دروغ ، کاستی می گیرد و می میرد و نیست می شود. به راستی هم ، آن که دروغ می گوید ، گام به سوی تباهی و نیستی می کشد. بگذریم از این که زمانی بود که ایرانی به راستگویی شناخته می شد و کسانی از یونانیان ،‌همانند گزنفون و هرودوت ، ستایشگر راستی و کردار درست او بودند. اکنون باید دید که چه پیش آمده است که دیگر ایرانی را به راستگویی نمی شناسند. شاید سخن گفتن درباره ی راستی و ناراستی ،‌ما را به آغوش آن چیزی برگرداند که پیش از این بوده ایم.

امیرحسین ماحوزی - باشگاه شاهنامه پژوهان ایران

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

شرف‌الدین مصلح‌بن‌ عبدالله‌بن مشرف سعدی شیرازی از مشایخ و بزرگان عرفای قرن هفتم هجری است.
وی از جمله كسانی است كه صدای رسای وی به اقصي نقاط عالم رسیده و جهانیان با نام وی آشنایند، زیرا لحن شیوا و كلام رسا و معانی ژرف و نغز نهفته در آن، قلب هر خواننده‌ای را به خود معطوف می‌دارد و ناگزیر از تحسین می‌كند، چنان‌كه صاحب طرایق وی را این‌گونه معرفی می‌كند:

سعدی به سبب مسافرت‌های بسیار و مشاهده آرا، اقوال و زندگی ابناي گوناگون بشر دارای جهان‌بینی و تفكری خاص است.

شیخ اجل در آثار خویش كه بعد از این اسفار تدوین كرده، سعی نموده گستره تفكرش تمامی ‌انسان‌ها را در برگیرد و نه قشری خاص را.

سعدی را استاد اخلاق می‌دانند و حكمتی را كه وی بنیان نهاده حكمت خالده می‌خوانند، چرا كه وی با ترویج اخلاق در آن دوران كه در حمله خانمانسوز مغول و استیلای ایلخانیان نوعی انحطاط و گوشه‌گیری در جامعه حاكم بوده و عرفا به زهد و كناره‌گیری از دنیا روی آورده بودند، اخلاق اجتماعی را مطرح می‌كند و در خلال آن با حسن سلوك مبانی عرفانی و عشق حضرت جانان را نمودار می‌كند.

وی كه حافظ، استاد سخنش می‌خواند با كلام آهنگین خویش می‌كوشد تراوشات فكری و روحانی‌اش را كه حاصل طیران مرغ جانش به بوستان ملكوت جانان است برای همنوعان خویش دامنی گل به ارمغان آورد و از این‌روست كه بوستان و گلستان وی بر مذاق آزادگان عطر و بویی خوش دارد:

گل همین پنج روز و شش باشد/ این گلستان همیشه خوش باشد

تفكر سعدی برخاسته از جهان‌بینی عمیق و توجه به مبانی دینی و تعالیم عرفانی است و از این‌روست كه برگ درختان سبز را آیتی می‌داند از بیكران آیات حضرت جانان و از آن به معرفت كردگار خویش پی می‌برد یا به جهت تفضلات نهفته حضرت دوست بر هر نفس آدمی، شكری لازم می‌داند.

اخلاقی كه سعدی مطرح می‌كند اخلاقی عرفانی است كه عموم مردم را دعوت می‌كند به این طرز نگاه و بینش و توجه به مبانی خاص جوانمردی و اخلاق اجتماعی ـ انسانی و از بدخلقی و كژ مداری باز می‌دارد و راستی را می‌ستاید، برای مثال در باب دوم گلستان می‌فرماید:

مودت اهل صفا چه در روی و چه درقفا، نه چنان كز پیت عیب گیرند و پیشت میرند.

در برابر چو گوسپند سلیم/ در قفا همچو گرگ مردم خوار

هركه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد/ بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد

در اين بيت ها می‌بینیم که جناب سعدی چه زیبا اخلاق انسانی را با درونمایه عرفانی ممزوج و به زبان قلم جاری می‌سازد و با كلام وزین خویش بر این جذابیت می‌افزاید.

شیخ اجل تعلیم و تربیت را از اركان اصلی اخلاق نیك می‌داند و تربیت نیكو و پسندیده را مایه فلاح و رستگاری می‌شمارد كه این امر باید از دوران كودكی انسان صورت پذیرد و در جوانی ثمر بخشد، وی در باب هفتم گلستان در حكایتی می‌فرماید:

هر كه در خُردیش ادب نكنند/ در بزرگی فلاح از او برخاست

چوب تر را چنان كه خواهی پیچ/ نشود خشك جز به آتش راست

اما از ورای تمامی‌ این تفكرات شیخ اجل عارفی است وارسته و عاشقی است به دوست پیوسته و آیینه‌ای است بی‌زنگار كه دعوت می‌كند آدمیان را كه زنگار از دل خویش بشویند و صورت آیینه بگیرند:

سعدی حجاب نیست تو آیینه پاك دار/ زنگار خورده چون بنماید جمال دوست

عرفان سعدی كه اخلاقیاتش از آن سرچشمه می‌گیرد بسیار ژرف و عمیق و صاف و بی‌پیرایه است و این بی‌پیرایگی را می‌توان در كلام فصیح و بلیغ وی كه به دور از هر گونه تكلف و دشواری است مشاهده كرد و ژرفای معرفت وی چنان است كه اگر دنیا زیر و زبر شود دل وی محكم است به بند كمند بقای دوست.

سعدیا گر ببرد سیل فنا خانه عمر/ دل قوی دار كه بنیاد بقا محكم از اوست


پا‌نوشت:

1 ـ طرایق الحقایق محمد معصوم شیرازی با تصحیح محمدجعفر محجوب، جلد سوم، انتشارات سنایی، 1374.

امیر هاشم‌پور‌ -‌ روزنامه ی جام‌جم

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در دوران صفویه (907 تا 1148 هجری قمری) به رغم نگاره های بازمانده مانند «چهلستون»، «عالی قاپو» و ... آگاهی چندانی از موسیقی آن دوران در دست نیست.

«فارمو» به نقل از «اولیا چلبی» اختراع «شش تار» را در دوران صفویه به «رضا الدین شیرازی» نسبت می دهد و اضافه می کند که یک گونه ساز بادی به نام «بالابان» در شیراز رایج شد، یا سازی با سه سیم به اسم «قرادوزن» که شخصی به نام «قدور فرهادی» در اصفهان ساخت و «رباب» را «عبدالله فارابی» و «قیچک» یا «غیزک» را «قلی محمد» تکمیل و اصلاح کرد.

«انیس الارواح» تالیف «کاشف الدین محمد ابراهیم یزدی» ‌و «بهجت الروح» از کتاب هایی است که احتمال می رود در دوره ی صفویه تالیف شده باشند.

در آن دوران جهانگردان بیگانه ای که به ایران آمدند، اشارات پراکنده ای در زمینه ی موسیقی آن زمان دارند که نمی تواند سیمای راستین این هنر ظریف و والا را نشان دهد. برای نمونه، «شاردن» در سفرنامه اش می گوید :

«ابوالوفا بن سعید از کسانی است که با نظام علمی موسیقی ایران آشنایی دارد و با آن که این نظام قدیمی رواج دارد اما در عمل از نظام ساده تری پیروی می شود».

جهانگردان دیگری مانند رافائل، پوله و کامفر نیز در سده ی هفدهم میلادی به ایران آمده و به رواج موسیقی در ایران اشاره کرده اند. همچنین سازهایی را که متداول بوده است نام برده اند؛ عود،‌رباب، ‌چنگ، قانون، کرنا، ‌کنگره، ‌نفیر،‌شاخ ِنفیر، کوس، نقاره، طبل، باز، دنبل، دنبک، دُهُل، دایره و سنج.

ادوارد براون، ایران شناس معروف انگلیسی !! ضمن اشاره به موسیقیدانی «ابراهیم میرزا» برادر شاه اسماعیل صفوی (اسماعیل دوم، ‌سومین فرد از سلسله ی صفوی) نام عمده ای از موسیقیدانان آن دوران را گفته است از جمله :‌«حافظ جلاجل باخزری» که ظاهرا در نواختن «چلچل» یعنی زنگ یا زنگوله مهارت داشته است، و همچنین «میرزا محمد کمانچه ای»، ‌«شهسوار چهارتاری» ،‌«میرزاحسین تنبوره ای» و «سلطان محمد چنگی» زیرا در قدیم هر موسیقیدان را با نام ساز اختصاصی اش منسوب می کردند.

دوران زندیه و قاجاریه
در زمان «کریم خان زند»، بنیانگذار سلسله ی زندیه (1163 تا 1193 هجری قمری) «پری خان» شهرت داشته است. همچنان «جالانچی خان» (در تـُرکی معنی نوازنده یا سنتورزن دارد) در عهد فتحعلی شاه قاجار می زیسته و «مینا» و «زهره» که هر کدام دسته ای خنیاگر داشته اند. در دوران محمدشاه قاجار، «حاجی محمد»،‌«لـله حضور» خواننده، «زاغی تارزن» و «اکبری و احمدی ضربگیر» از هنرمندان نامدار اواخر دوران قاجاریه بوده اند.

در دوران ناصرالدین قاجار،‌ چهارمین فرد از سلسله ی قاجاریه (1264 تا 1314 هجری قمری) موسیقی درباری و به تعبیری موسیقی مجلسی، گسترش کم نظیری پیدا کرد ولی ارزش هنر تا آن حد کاستی گرفت که به موسیقیدان «مطرب» می گفتند و موسیقیدانان یا نوازندگان درباری را که ظاهرا اعتبار بیشتری داشتند «عمله طرب خانه» نامیدند.

دومین خاندان هنر
پس از «خاندان موصلی» که نخستین خاندان هنر باید نامیده شوند، خاندان هنر دیگری در تاریخ موسیقی ایران ظاهر شد که سهم بزرگی در تکوین نظام دستگاهی و تنظیم هفت دستگاه در موسیقی ایرانی دارد. سر دودمان این خاندان، «آقا علی اکبر فراهانی» فرزند شاه ولی است که «عارف قزوینی» شرحی درباره ی وی در مقدمه ی دیوان اشعارش آورده است. عارف او را تربیت یافته ی دربار ناصری می داند و می گوید بی اندازه مورد تشویق و محبت شاه بوده است.

«گوبینو»ی فرانسوی در کتاب «سه سال در ایران» می نویسد :

«‌آقا علی اکبر را نوازنده ی تار معرفی می کنند و او را تندخو می شناسند و می گویند بایستی خیلی اصرار کرد تا او را مجبور به تار زدن نمود».

و نیز می گوید اروپاییان که به موسیقی شرق هیچ توجه ای نداشته اند در موقع شنیدن ساز آقا علی اکبر دچار تاثر شده اند و گفته اند بر اثر مشاجره ای که با همسایگان درباره ی صدای ساز داشته، شب با تار مخصوص خود به نام «قلندر» به بالای پشت بام می رود و بامدادان او را مرده می یابند.

«آقا علی اکبر» برادرزاده ای به نام «آقا غلامحسین»، فرزند محمدرضا، داشت که نزد عمویش موسیقی و تار زدن را فراگرفته بود و پس از درگذشت آقاعلی اکبر سرپرستی فرزندان او را به عهده گرفت و به آن ها موسیقی و نوازندگی تار را آموخت.

«آقاحسینقلی» و «میرزاعبدالله» که فرزندان آقاعلی اکبر بودند و مایه ی اشاعه ی ردیف ها شدند، تربیت یافتگان آقاغلامحسین، پسر عموی خود بودند.

آقاحسینقلی (درگذشت 1334 هجری قمری) هنرمندی بود که عارف قزوینی در یادداشت های خود درباره ی وی می نویسد :

« تار هم پس از میرزاحسینقلی چراغش تقریبا خاموش شد».

ردیف آقاحسینقلی را با آن که مختصرتر از ردیف میرزاعبدالله است، پرکارتر و زیباتر توصیف کرده اند که قسمتی از آن (بخشی از شور و ماهور) را شادروان «موسی معروفی» به نت درآورده است.

به علاوه، در سفری که استاد به پاریس داشته اند، صفحاتی از ماهور، سه گاه، شور، همایون رهاب و ... پر کرده اند که با تار تنها یا تکنوازی است و می تواند نموداری از هنر این هنرمند والامقام باشد.[1]

یادگار آقاحسینقلی، برادران شهنازی بوده اند؛ علی اکبر، عبدالحسین و محمدحسن که «علی اکبر شهنازی» با استفاده از آموزش های پدر و عمویش؛ میرزاعبدالله، به عنوان معروف ترین استاد تار شناخته و مشهور شد.

میرزاعبدالله فرزند دیگر آقاعلی اکبر فراهانی در تار و سه تار استاد بود. بخشی از ردیف دستگاه چهارگاه او را شادروان «علی نقی وزیری» که مدتی شاگرد وی بوده اند از روی پنجه استاد به نت درآورد که تمام یا قسمتی از آن از بین رفته است ولی خوشبختانه چند صفحه گرامافون از آثار او ضبط شده است.[2]

میرزاعبدالله دو پسر و دو دختر داشته که همگی ذوق موسیقی را از پدر به ارث برده بودند. «احمد عبادی» کوچک ترین فرزند میرزاعبدالله که در سال 1372 هجری خورشیدی درگذشت از نوازندگان زبردست و مشهور سه تار دوران معاصر به شمار می رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در ادبیات آشفته ی امروزی ایران بسیاری از واژه ها کاربرد و معنی درستین خویش را از دست داده و به گونه ای دیگر به کار میروند. واژه ی "مردم" وارونه ی آنچه که امروز ما به کار میبریم به معنی یک شخص یعنی یک انسان است نه جمعی از انسانها ! اما امروزه در رسانه ها هنگامی که میخواهند مردمان ایران را خطاب قرار دهند می گویند " مردم ایران " !

 

 

در واژه نامه ی دهخدا معنی واژه ی مردم بدینگونه امده است :

مردم . [ م َ دُ ] (اِ)آدمی . انس . انسان . آدمیزاده . شخص . بشر

و در فرهنگ لغت معین نیز بدین گونه :

(مَ دُ) [ په . ] (اِ.) 1 - انسان ، آدمی

اکنون به معنی واژه ی مردم در ادب پارسی و گفتارهای سخنسرایان پارسی گو می نگریم :

سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد

سعدی


بهین مردمان مردم نیکخوست
بتر آنکه خوی بد انباز او است

بوشکور


بد و نیک بر ما همی بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

فردوسی


تو مر دیو را مردم بد شناس

کسی کاو ندارد ز یزدان سپاس

فردوسی


فرزانه تر از تو نبود هرگز مردم
آزاده تر از تو نبرد خلق گمانه

خسروی


تو مردمی کریمی من کنگری گدایم
ترسم ملول گردی با آن کرم ز کنگر

فرخی


و آن سیب به کردار یکی مردم بیمار
کز جمله ٔ اعضا و تن او را دو رخان است

منوچهری


ز من مستان ز بی مهری روانم
که چون تو مردمم چون تو جوانم

فخرالدین اسعد

در گفتارهای بالا می بینیم که واژه ی مردم به معنی یک تن یعنی یک آدم یا یک انسان به کار می رود و جمع آن "مردمان" ( مردم + ان) است. چنانکه عنصری در بیتی چنین می سراید :

گفت کاین مردمان بی باکند
همه همواره دزد و چالاکند

بنابراین بهتر است این واژه را با معنی درستین آن به کار ببریم و به این ترتیب از دگرگون شدن و به بیراهه رفتن زبان مادری خویش جلوگیری کنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس درماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست .



قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست ..

جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظرايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد .


جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .


کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :


شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است ؟


نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..


اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟


او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ...


سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.


با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

« با خرد بدانچه مارا برتر می سازد و زندگی مارا شیرین و گوارا می کند دست می یابیم و به خواسته ها و آرزوهای خود می رسیم. به وساطت خرد است که ساختن و به کاربردن کشتی را دریافته ایم. چنان که به سرزمین های دورمانده ای که به وسیله ی دریاها از یکدیگر جداشده اند واصل گشتیم. پزشکی با همه ی سودهایی که برای تن دارد و تمام فنون دیگری که به آن فایده می رساند در پرتو خرد حاصل آمده است. با خرد به چیزهایی که از ما پوشیده و نهان است پی برده ایم. ...شکل زمین و آسمان عظمت خورشید و ماه و دیگر اختران و ابعاد و جنبش های آنان را دانسته ایم ... بر روی هم خرد چیزی است که بی آن وضع ما همانا وضع چارپایان و کودکان و دیوانگان خواهد بود...چون خرد را چنین مایه ی شکوهی است سزاوار است مقامش را به پستی نکشانیم. از پایگاهش فرود نیاوریم...بلکه باید درهربار روی بدان نمائیم و حرمتش گذاریم و همواره بدان تکیه کنیم.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

شجریان

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

فرهنگ مانا و نامیرای ایران در درازای تاریخ همواره سرزنده و پایدار بوده است و هیچ نیروی درونی و  بیرونی از جمله تازش های بیگانگان و ستم های روا رفته از سوی آنان نیز هرگز خدشه ای به این فرهنگ ارزشمند وارد نکرده است . برخی می پندارند که در ایران امروز،دیگر نشانه هایی از آن فرهنگ باستانی و آیین های گذشته پدیدار نیست و ایرانیان فرهنگ خویش را به کلی از دست داده اند ، که البته این افراد سخت در اشتباه اند؛ چرا که بسیاری از فرمان های نیک نیاکان بی نوشته و آیین نامه هنوز نیز در ایران فرهنگی موبمو بکار گرفته می شود.

همچون ، پذیرش مهمان و دادن خوراک بدرماندگان ، بزرگداشت بزرگتران ، خواستن آمرزش و مهمانی کردن مردمان برای آرامش روان درگذشتگان ، نسوزاندن هیزم تر . بیرون نکردن جانوران از خانه تا دم مرگ . نیازردن زمین و کوشش بآبادانی آن .خوراک دادن به پرندگان . نچیدن میوه ی نارس ... هنوز روستاییان ایران که بیشتر پایبند آیین های پیشین هستند ،در سرتاسر بهار و تابستان بشکار نمی روند که بمادا تیر آنان بجانوری ماده بخورد ،و هیچ شکارگر در زمان آزادی شکار نیز بسوی جانوری که آب مینوشد یا چرا می کند تیر نمی افکند.و هنوز هیچ روستایی ایرانی ،ایستاده آب نمینوشد که آن را خوارداشت (توهین) بآب می شمارد . تا آنجا که برخی بهنگام نوشیدن آب ،یک دست را بر سر می گذارند و می نشینند و با این کار، آب را گرامی می دارند و هیچ روستایی ایرانی آرد ، یا میوه ی دیگر را زیر پا نمی گیرد و بر زمین ، ایستاده ادرار نمی کند. و بسیاری فرمان های دیگر که اگر اندکی به پیرامون خود بنگریم نشانه هایی از آنها را خواهیم دید . بنابراین باید این نکته را بپذیریم که حتی با ورود فرهنگ های بیگانه و تهاجم های فرهنگی نیز فرهنگ ایران و آیین های گذشتگان و نیاکان ایرانیان از یادها نخواهد رفت و بمانند پیش پایدار و استوار خواهد ماند .

بن مایه : کتاب حقوق جهان در ایران باستان - فریدون جنیدی - ( با اندکی ویرایش )

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

صنايع دستي كرمان آوازه جهاني دارد . صنايع دستي استان به دو صنعت خانوادگي و كارگاهي تقسيم مي شود. صنايع دستي خانوادگي مثل شال وپته و ترمه است كه به غير از پته دوزي مابقي از رونق افتاده است . صنايع دستي كارگاهي نيز شامل قاليبافي ، جاجيم ،گليم و خورجين بافي است. پته دوزي: پته نوعي سوزندوزي ايراني است كه از دوخت ريسهاي پشمي رنگين بر روي شال زمينه يا شال در طرحهاي زيبايي چون بوته، سرو و ترنج پديد مي آيد و منظره اي بديع از گل و بوته هاي رنگين را كه حاصل تلاش دختران و زنان زحمتكش كرماني است جلوه گر مي كند . پته به طور انحصاري در كرمان تهية مي شود و دوخت آن در تمام شهرستانها و روستاههاي اطراف استان به ويژه كرمان و سيرجان و رفسنجان رايج است . طرهاي زيباي آن كار طراحان ماهر است . اين طرح هاو نقشه ها كار طراحان ماهر است . اين طرح ها و نقشه ها ريشه در تمدن و فرهنگ ايراني دارند. يكي از نمونه هاي بسيار زيباي پته كه دوخت بسياربديع و بي نظيري دارد، روپوش مقبره شاه نعمت الله ولي است . تاريخ دوخت اين پته سال 1285 است . اين كار نتيجة دو سال كار مداوم 16 زن پته دوز كرماني بر پارچه اي به طول 355 سانتي متر و عرض 210 سانتي متر است. قالي كرمان: قالي كرمان از قديم زيباترين و نفيس ترين قالي ايران و دنيا به شمار مي رفته كه در سالهاي اخير تا حد زيادي از اهميت آن كاسته شده است . كرمان پشم بسيار مرغوبي براي قالي بافي دارد. نوع آن شبيه پشم خراسان و از پشم كرمانشاه قدري سبكتر و ظريفتر است . شهرت قالي كرمان بيش از هر چيز به دليل درآميزي رنگ و طرح است . در تمايز وتشخيص قالي دو عامل طرح و رنگ بسيار است. طرح و رنگ قالي كرمان يكي از نفيس ترين، زيباترين و خوش سبك ترين بافته هاي جهان به شمار مي آيد. از معروف ترين كارگاه راين و كارگاه خنامان است. گليم: بافت گليم در جوامع عشايري و روستايي تقريبآ حالت حرفه اي غير دايم و فصلي دارد. قسمت عمده اي از گليمهاي توليدي زنان عشاير جنبة خود مصرفي دارد و به صورگوناگون مانند گليم و گليمچه، جوال، خوابگاه و خورجين و غيره در زندگي روزمره آنان مورد استفاده قرار مي گيرد . بخش ديگري از توليدات آ نها نيز در مراكز داد و ستد محلي مبادله مي شود و ازاين طريق بخشي از در آمد مورد نياز خانواده را تامين مي كنند .  گليمهاي ايراني انواع مختلف دارد مثل گليمچه، مسند، پلاس ، شيركي پيچ و ... شيركي پيچ نوعي گليم است كه عشاير كرمان مي بافند و از دور حالت قالي دارد. در اين نوع گليم بر خلاف انواع ديگر گليم كه در آنها پود باعث شكل گيري محصول مي شود پود نقشي در بافت ندارد و فقط تارها را به يكديگرمتصل مي كند و باعث استحكام درگيري نخ خامه با تارها مي شود. اين نوع گليم در دارستان سيرجان و بافت توليد مي شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

آن چه که بیشتر ما در مورد فردوسی و شاهنامه خوانده ایم و دیده ایم یا پرداخته شده است بیشتر به درونمایه ی شاهنامه است،ولی به زبان شاهنامه و به سخن فردوسی از نظر شکل سخن زیاد پرداخته نشده است . ازاین جهت فکر کردم که این آرایش زبان در شاهنامه فردوسی را به عنوان یک موضوع انتخاب بکنم و در موردش صحبتی داشته باشم .
فردوسی بزرگمرد شعر و ادب ایران زمین ، میهن پرستی دل آگاه است . او سرگذشت پرفراز و فرود سرزمین ایران را می شناسد و به یاد می آورد پهلوانی ها ، سرافرازی ها و بلند منشی های مردم بزرگ ایران را . او دلبسته ی تاریخ شکوهمند ایران باستان و استوار بر پیمانی ست که برای آزادی میهن و آزادگی مردم بسته است. فردوسی نقش آفرینی برجسته در فرهنگ ایران است که چونان خورشیدی تابنده بر آسمان ادب ایران جای گرفته و شاهکاربی مانندش، شاهنامه، روشنی بخش دلهای پاک و پرمهر ملت بزرگ ایران است .
فردوسی ، ایران سربلند را می ستاید . او جستجوگر پیشینه ی شکوهمند سرزمین ایران است . زادبوم آزادگانی که در برابر پلیدی ها و ددمنشی ها ، سرافراز ایستاده و نام را به ننگ نیالوده اند.آزادمردانی که تمدن دیرینه را پاس می داشته و بر هجوم بیگانگان راه می بسته اند .
او چیرگی بیگانگان را برنمی تابد و فروخوردگی و سر درگریبان داشتن را در خور آزادمردان نمی داند. او برآن است که سرگذشت ایرانیان را از دیرینه سالها و از روزگار اساتیر(اساطیر) به تصویر بکشد. خون در رگهایش به جوش آمده ، برمی خیزد، آستین مردانی برزده ، دست همت را می شوید ، پای در اسب سخن آورده ،سمند واژگان را برمی نشیند . عواطف ملی را رهتوشه می سازد. او بر کوس حماسه می کوبد . میدان خیال را رد می نوردد و جان در تیر می کند و می سراید شاهنامه را . حماسه ی پهلوانی ، آزادگی ، بزرگ منشی ، نیکنامی ، خردمندی و مهرجویی . حماسه ای برای همه ی زمان ها . حماسه ی ستیز بین پاکی و ناپاکی ، نیکی و بدی ، ننگ ونام  و مرگ و زندگی . حماسه ای نیروبخش که در کالبد ایرانیان ، جانی تازه می دمد . سرها از گریبان بیرون می آید ،دست ها به یکدیگر گره می خورد و گام ها در راه رهایی از پلیدی و تاریکی و رهیابی به نیکبختی و پیروزی ، استوارتر می شود .
فردوسی سخنوری ست پرمایه که پهنه ی گسترده ی واژگان میدان بازیگری اوست . واژگان در دستان او جان می یابند و نقش می آفرینند و اوست که باچیره دستی ،آن ها را بر پرند گلگون سخن می نشاند و با آرایه های ادبی آذین می بندد. زمانی آشکارا و بی پرده زبان را به آب دلیری می شوید و پهلوانی سرود سرمی دهد و زمانی دیگر واژگان را آنچنان رازآمیز پهلوبه پهلو می نشاند که شگفتی آفرین است واندیشه را به سرزمین خیال پرواز می دهد.
درونمایه ی پربارشاهنامه به گونه ای شگفت خواننده را به سوی خود می کشاند و آنچنان شیفته ی زیر و بم سرگذشت ها می گرداند که گاه از درک زیبایی ها و ظرافت های سخن باز می ماند . اما اندکی درنگ در کاربرد  واژگان و پیوستگی آن ها که در قالب عبارت های تشبیهی ، استعاری ، کنایی ، مجازی ، اغراق ، زبانزد و غیره جلوه گر می شوند ، انسان را با راز و رمزسخن فردوسی آشنا می کنند و چشم را برتصاویر خیال در شاهنامه می گشایند . فردوسی از توانایی     و شایستگی زبان و ادب فارسی در ساخت واژگان ترکیبی آگاه است و از روش های گوناگون علم بیان در صحنه پردازی ها ، نمایش حالات و لحظه ها ، تصویر شگفتی ها و بیان احساسات میهنی یاری می جوید و بدین گونه توانمندی زبان و ادب فارسی را بر ما آشکار می سازد . توصیف های شاعرانه ی او با پدیده های طبیعت از آسمان و دشت و کوه و رود گرفته تا خاک و باد و خورشید و ماه و ستاره همراه می شوند و هرچند اغراق نیز بدان راه می جوید ، اما بر دل می نشینند و جلوه ای واقعی می یابند .
بیان استعاری شاهنامه به پدیده های طبیعت ، هستی بخشیده و گاه شخصیت انسانی می دهد . چنان که نبرد شب و روز و پیروزی سپیدی صبح بر سیاهی شب ، با استعاره همراه است که به نمونه هایی از آن می پردازم .
ز آواز اسبان و زخم تبر<>همی کوه خارا برآورد پر
چو خورشید زرین سپر برگرفت<>شب تیره زو دست بر سر گرفت
و در جایی دیگر می گوید :
چو برگشت(بگذشت)* شب گرد کرده عنان<>بر آورد خورشید رخشان سنان
چو از کوه بفروخت گیتی فروز<>دو زلف شب تیره بگرفت روز
از آن چادر قیر بیرون کشید<>به دندان لب ماه در خون کشید
چو خورشید تابان بر آورد پر<>سیه زاغ پران فرو برد سر
چو افکند خور سوی بالا کمند<>زبانه بر آمد ز چرخ بلند
چو خورشید بر تخت زرین نشست<>شب تیره رخسار خود را ببست
به شبگیر خورشید خنجر کشید<>شب تیره از بیم شد ناپدید
و در همه ی این توصیف شب و روز میبینیم که به شب و روز شخصیت انسانی می دهد . مثلا همان جایی که می گوید :
چوبرگشت شب گرد کرده عنان<>بر آورد خورشید رخشان سنان
مثل این است که دوجبهه ، دو نفری که با هم در جنگ هستند توصیف می کند . یک طرف وقتی که عنان اسب ، مهار اسب را می کشد که متوقف شود ، و درنگی بکند ، طرف مقابل که خورشید باشد ، نیزه را بالا می گیرد به علامت آمادگی و پیروزی در جنگ .
فردوسی در آغازداستان بیژن و منیژه ، شبی از شبهای زندگی خود را به وصف می کشد . شبی هولناک که تیرگی ها و ناراستی های دوران ، دورانی که فردوسی در آن می زیسته ، بر آن سایه افکنده است . توصیفی سرشار از ترکیبات و عبارات استعاری .
شبی چون شبه،روی شسته به قیر<>نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
دگرگونه آرایشی(کرد)*کرده ماه<>بسیچ گذر کرد بر پیشگاه
شده تیره اندر سرای درنگ<>میان کرده باریک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد<>سپرده هوا را به زنگار(و)*گرد
سپاه شب تیره بر دشت و راغ<>یکی فرش گسترده از پر زاغ
چو پولاد زنگارخورده سپهر<>تو گفتی به قیر اندراندود چهر
نموده ز هر سو به چهر(چشم)*اهرمن<>چو مار سیه باز کرده دهن
هر آن گه که برزد یکی باد سرد<>چو زنگی برانگیخت زانگشت گرد
چنان کرد(گشت)*باغ و لب جویبار<>کجا موج خیزد ز دریای قار
فرو مانده گردون گردان به جای<>شده سست خورشید را دست و پای
سپهر اندران چادر قیرگون<>تو گفتی شدستی به خواب اندرون
جهان را دل از(جهان از دل)* خویشتن پرهراس<>جرس برکشیده نگهبان پاس
نه آوای مرغ و نه هرای دد<>زمانه زبان بسته از نیک و بد
نبد هیچ پیدا نشیب از فراز<>دلم تنگ شد زان شب دیریاز
تصاویر کنایی نیز در شاهنامه بسیارند .  تصاویری که برهان و پندار شاعرانه را به هم آمیخته و شنونده را به پذیرشی تردیدناپذیر فرا می خواند . هم آوازی کنایه و اغراق نیز خوشایند است ، زیرا که اغراق ابزاری توانمند برای به تصویر کشیدن شگفتی های حماسه است . و اینک به ابیات شاهد نگاه می کنیم . ابندا کنایه ها را بیان می کنم و سپس درشاهد مثال ها آن را می بینیم :
آتش در کنار داشتن(کردن) = تند و خشمگین شدن ، خود را به خطر انداختن :
تهمتن برآشفت با شهریار<>که چندین مدار آتش اندر کنار
همه کارت از یکدگر بدتر است<>تو را شهریاری نه اندرخوراست
***
بدو گفت هومان که ای شهریار<>براندیش و آتش مکن در کنار
دامن یک اندر دگر بستن = یاور و همپشت شدن :
همه روی یکسر به جنگ آوریم<>جهان بر بداندیش تنگ آوریم
ببندیم دامن یک اندر دگر<>اگر خاک یابیم و(یابیم،گر)* گر بوم و بر
رخ آشتی را شستن = پیوند دوستی برقرار کردن :
کنون با تو پیوند جویم همی<>رخ آشتی را بشویم همی
سر خامه را پیکان تیر کردن = تند و پرخاشجویانه نامه نوشتن :
بفرمود تا رفت پیشش دبیر<>سر خامه را کرد پیکان تیر
همه ی این موارد را اگر ساده بخواهیم بنویسیم یا به شعر در بیاوریم خیلی به دل نمی نشیند ، یعنی آن ویژگی ها را ندارد . ولی وقتی که استادانه این فنون و هنرهای ظریفه ی ادب را ، زبان فارسی را، مثلا مجاز، کنایه ، استعاره . یا تشبیه را به کار می گیریم ،این سخن خیلی نافذتر می شود و اثربخشی بیشتری دارد .
شور و تلخ از جهان چشیدن = کارآزموده بودن ، خوب و بد جهان را دیدن :
سپاهی ز جنگاوران برگزید<>بزرگان ایران چنان چون سزید
چشیده بسی از جهان شور و تلخ<>به یاری گستهم نوذر به بلخ
کام کژی خاریدن = ناراستی کردن ، به راه خطا رفتن :
بدیدم همه فر و زیب تو را<>نخواهم که بینم نشیب تو را
به جان امشبی دادمت زینهار<>به ایوان رسی کام کژی مخار
از پهلوی خویش خوردن گاو نادان = به دست خویش از روی نادانی خود را نابود کردن :
نباشی بس ایمن به بازوی خویش<>خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
نژاد از باد داشتن = تندرو بودن ، شتاب داشتن :
همان اسبش از باد دارد نژاد<>به دل همچو شیر و به رفتن چو باد
موی به پیکان تیر شکافتن = در تیراندازی مهارت داشتن ،
همی مو شکافی به پیکان تیر<>همی آب گردد ز داد تو شیر
دل با زبان همسایه بودن = یکرنگ و موافق بودن :
دلت با زبان هیچ همسایه نیست<>روان تو را از خرد مایه نیست
هوش خویش بر دوش خویش نهادن = آماده و جان برکف بودن ، به استقبال مرگ رفتن :
بر من چرا تاختی هوش خویش<>نهاده براین گونه بر دوش خویش
راز بر باد نگشودن = پنهان داشتن راز ، (چون باد راز را آشکار می کند) :
تو مردی دبیری یکی چاره ساز<>وزین نیز بر باد مگشای راز
دل چرخ در نوک شمشیر داشتن = مقتدر و توانا بودن :
دل چرخ در نوک شمشیر توست<>سپهر و زمان و زمین زیر توست
گاه بر ماه نهادن = بلند مرتبه بودن :
کنون او به هر کشوری باژخواه<>فرستاد و بر ماه بنهاد گاه
زبان را به یزدان گروگان کردن = سوگند خوردن
یکی با شما نیز پیمان کنم<>زبان را به یزدان گروگان کنم
فردوسی زبانزد و مثل های وام گرفته از زبان مردم را با خیال شاعرانه پرورده و به گونه ی استعاره و کنایه ی تمثیلی به کار برده است . مثال :
تبر پیش دیبای چینی بردن = به جای نرمخویی به خشونت گراییدن .
به رنج و به گنج این روان باز خر<>مبر پیش دیبای چینی تبر
که این به گونه ی دیگری نزد مردم هست و یا پای ازدست بازنشناختن یا دست و پا گم کردن به معنی پریشان و سرگردان بودن . توان تشخیص و تمیز نداشتن :
کسی باز نشناخت از پای دست<>تو گویی زمین دست ایشان ببست
گلیم در آب روان افکندن = جسارت داشتن ، پرتوان بودن ، هراس به دل راه ندادن ، از آن جا که گلیم که در آب می افتد ، سنگین می شود و بالا کشیدنش کار دشواری است :
چنین داد پاسخ که من قارنم<>گلیم اندر آب روان افکنم
نه از بیم رفتم نه از گفتگوی<>به پیش پسرت آمدم کینه جوی
میان شنیدن تهی بودن = همانی که ما می گوییم "شنیدن کی بود مانند دیدن" . به عبارتی بی ارزش بودن سخنی که بر زبان آید و شفاهی باشد :
تو دانی که دیدن نه چون آگهی ست<>میان شنیدن همیشه تهی ست
گذر نداشتن مرغ پیش تیر کسی = مهارت داشتن در تیراندازی :
کمان را به زه کرد و بگشاد بر<>نبد مرغ را پیش تیرش گذر
سر آب را سوی بالا کردن = کار دشوار و ناممکن انجام دادن ، کار بی هوده کردن :
مرا و تو را نیست جای(بدو گفت چندین چه پیچی)* سخن<>سر آب را سوی بالا مکن
زهر زیر نوش داشتن = حیله ورزیدن ، موذی گری کردن :
اگر زیر نوش اندرون زهر نیست<>دلت را ز رنج و زیان بهر نیست
طبل زیر گلیم ساختن = نهان داشتن کاری که آشکار است ، پنهانکاری کردن ،پنهانکاری بی فرجام :
نباید که از ما غمی شد ز بیم<>همی طبل سازد به زیر گلیم
***
پس ، این ها زبانزد ها یا مثل هایی بود که در زبان مردم به شکل ساده جاری بوده وبه شکل ادبی اش، فردوسی در شاهنامه آورده است . حالا علاوه بر استعارات ، کنایات ، مجاز و مثل هایی که آورده است همراه با استعاره ، همان طور که در آغاز سخن هم بدان اشاره شد ، زبان فارسی آمادگی ساختن واژگان پیوندی ترکیبی را دارد . اسم با صفت . دو تا اسم کنارهم . اضافه های تشبیهی ، اضافه های توصیفی . ترکیب پیشوند و اسم ، اسم و پسوند و بسیاری ترکیبات که هر کدام در جای خود زیباست و گنجینه ی ادبیات فارسی پر است از این واژگان ترکیبی دلنشین و دلنواز و شوربختانه کمتر به کار گرفته می شود و ما باید این را از آن صندوقچه ها یا از آن گنجینه ها بیرون بیاوریم و به کار ببندیم .
در واقع فردوسی ، یکی از انگیزه هایش زنده کردن زبان فارسی بوده است  و آوردن این ترکیبات خودخواسته بوده است . من به چند نمونه از آن ها اشاره می کنم و شاهد هایش را نیز می آورم :
چو با باد رستم همآواز گشت<>سپهدار ایران از او بازگشت**
بپرسیدش از دوستان کهن<>که باشند همگوشه(همکوشه)* و یکسخن
که آهسته دل کی(کم)* پشیمان شود<>هم آشفته را هوش درمان شود
***
آزرمجوی ، مغزپالوده ، ناپاک ، یکدل ، یکنهاد ، یکزبان ، هشیاردل ، دیریاز ، نیکی فزای ، جهاندار ، همپشت ، نیکی گمان ، یارمند ، لشکر شکن ، رزم زن ، پاکدست ، گشاده زبان ، بیدارمغز ، بسیاردان ، چیره زبان ، بینادل ، بدگمان ، هشیوار ،
شه نوذر آن توس لشکر شکن<>چو رهام و چون بیژن رزم زن
نبیره فریدون و پور قباد<>دو جنگی بود یکدل و یکنهاد
سپهبد سوی باختر کرد روی<>زبان گرمگوی و دل آزرمجوی
کنون ای سخنگوی بیدارمغز<>یکی داستانی بیآرای نغز
که بسیاردان است و چیره زبان<>هشیوار و بینادل و بدگمان
اگر بخواهیم از زیبایی های سخن فردوسی بگوییم ، هرچه بگوییم ، کم گفته ایم . فردوسی دریای بیکرانی است که هر قطره آن را که بخواهیم بچشیم ،حرف های زیادی برای گفتن داریم چه به لحاظ درونمایه و چه به لحاظ ساختار شعر و شکل شعر .
من با این زبان کوتاه بیش این از شما  وقت نمی گیرم وسخن را به درازا نمی کشانم و در پایان چشم بر آن دارم که زمانی فرارسد تا هرایرانی نیک سرشت شاهنامه ای در کنار داشته باشد ، آن را بخواند و با پشتگرمی به درونمایه ی خردآموز و انسانساز آن و با پرهیز از یکسویه نگری در مسیر بالندگی انسانی . سرافرازی وپیشرفت ایرانی آباد و آزاد گام بردارد.
با سپاس
* افزوده های درون قلاب در سخنرانی بانو پوراندخت برومند ، همه بر اساس شاهنامه ی چاپ مسکو است .
** این بیت در شاهنامه ی مسکو نیست .

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

نيما يوشيج در آغاز جواني، سرودن همه‌گونه شعر سنتي را تجربه كرد: قصيده و قطعه و مثنوي و رباعي و حتي غزل در مجموعه‌ آثار او كم نيست. گفته‌اند كه شاعر در سرودن اين‌گونه قالب‌‌ها موفق نبوده و به همين سبب رو به شيوه تازه كرده است و بايد توفيق او را در كارهاي نوآيين وي جست. اين گفته، به ظاهر درست است. نيما در قصيده‌سرايي، از ملك‌الشعراي بهار كم مي‌آورد. در مثنوي و رباعي و قطعه و غزل هم ديگران از او توانا‌ترند. روي هم، سخن‌پرداز و سخن‌ورز نيست. زبان‌آوري نظام بهار يا رسايي و شيوايي كلام ايرج را ندارد. اما يك نكته‌اي مهم در اين ميان از نظر دور مانده است: نحوه تفكر و ماهيت عاطفه‌ نيما با سرشت قالب‌هاي سنتي- فارسي هم‌ساز نيست. چنان جامه‌هايي در خور جان تازه‌انديش او نبوده است. از همين‌روست كه قالب شعر خود را ديگرگونه مي‌كند. آنگاه بر بنياد همان وزن‌هاي عروض گذشتگان، افاعيل و اركان خردشده را مي‌آزمايد و مصراع‌هاي خود را مناسب كلام خويش، بلند و كوتاه مي‌كند و قافيه را به مثابه «زنگ پايان مطلب» به كار مي‌گيرد و شاهكارهايي چون «داستاني نه تازه» (1325)، «اجاق سرد» (1337)، «ري‌را» (1331)، «برف» (1334)، «در پيش كومه‌ام» (1336)، و چندين شعر ديگر مي‌آفريند؛ سروده‌هايي كه او را در مقام يگانه بنياد‌گذار شعر نو آيين فارسي جاودانه مي‌كند.گروهي چنين پنداشته‌اند كه نيما فقط با تغيير در وزن و بلند و كوتاه كردن مصراع‌ها «شعر نو» آفريده است. اين پنداشت نادرست است، زيرا در اين صورت بايد بحر طويل‌ها و مسمط‌ها و مستزادها را هم نمونه‌هايي از شعر نو به شمار آوريم و چه بسيارند آناني كه وزن را شكسته‌اند، اما حتي يك سطر هم كه دربرگيرنده كمترين انديشه يا احساس يا تازگي در زبان يا پايان‌بندي درست شعر باشد، عرضه نكردند- و هنوز هم نمي‌كنند. نيما وزن را از روي تفنن نشكست، نياز درونمايه‌هاي شعرا و به تحول ناگزيرش كرد. به سوداي گشايش خاطر و شوخ‌طبعي، خودش گفته: «كوتاه و بلند شدن مصرع‌ها در شعرهاي من بنا بر هوس و فانتزي نيست. هر كلمه من از روي قاعده دقيق به كلمه ديگر مي‌چسبد.» و افزوده است كه «من به رودخانه شبيه هستم كه از هر كجاي آن لازم باشد بدون سر و صدا مي‌توان آب برداشت.»
او در اين گفتار صادق است و بر هر شاعر موفقي كه پس از وي در ادبيات معاصر ايران تثبيت شده باشد اثر گذاشته است، از آن‌رو كه انديشگي شاعران را از نگرش بر «شيوه كتابي» به سرشت و زمان و عاطفه و زبان ويژه هر فرد برگردانده است. من امروز مي‌دانم كه بايد سخن بگويم، اما نه به زبان منوچهري و سعدي يا حافظ و صائب، بلكه با واژگان هم‌ساز با انديشه خاص خودم.
شكستن تصنعي وزن بسياري از شاعران را از انديشه درست نيما در زمينه‌ بدعت در شعر غافل كرد و به همين سودا، كساني كه از قالب ظاهري او پيروي كردند افزون از شمار شدند. تني چند از شاعران، اما، منظور اصلي نيما را از شكستن وزن و هم‌ساز كردن قالب و درونمايه (صورت و معنا) دريافتند و آثاري جاودانه سرودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

فرهود صفرزاده

ارتباط مولانا و موسیقی ایرانی را ابتدا باید در ردیف آوازی موسیقی ایران جستجو کرد. با نگاهی گذرا به روایتهای مختلف ردیف آوازی و سازی، می‌توان به این نکته پی برد که در این ردیفها از اشعار مولانا کمتر استفاده شده است. چراکه طرح و شکل ظریف و اسلیمیِ آواز ایرانی با اشعار خیال‌پرور و نغز حافظ و حتی سعدی بیشتر مأنوس است تا اشعار پر جوش و خروش مولانا. با این حال، کمابیش از اواخر دهۀ شصت از اشعار مولانا در آواز ایرانی استفاده شده و امروزه نیز بهره‌گیری از غزلهای مولانا در آواز ایرانی با اقبال روبروست.

تصنیف‌خوانی در موسیقی ایران، بیشترین بهره را از غزلهای پرشور مولانا برده است. از همان اواخر دهۀ شصت ، تصنیف‌سازی براساس غزلهای مولانا که وزن موسیقائیِ مستتری دارند، رونق یافت و به تجربۀ موفقی در این عرصه بدل شد. در ضمن، موسیقی صوفیۀ ایران بیشترین بهره را از این نوع تصنیف‌سازی برده است.

مثنوی‌خوانی شکل دیگری از آوازخوانی است که اغلب، اشعار مثنوی مولانا در گوشۀ مثنویِ دستگاهها و آوازهای ردیف موسیقی ایران و با وزنِ فاعلاتن فاعلاتن فاعلات خوانده می‌شود. مثنوی‌خوانی اغلب در آوازهای بیات ترک، افشاری، بیات اصفهان و دستگاههای سه‌گاه و چهارگاه اجرا شده و سپس به دلیل علاقۀ ایرانیان به مثنوی‌خوانی، اجرای آن در آواز دشتی و دستگاههای ماهور و نوا نیز متداول گشت. در جمع‌خوانیهای صوفیه نیز معمولاً همراهی سازِ نی را با مثنوی‌خوانی می‌بینیم.

در مجموع، می‌توان از تأثیر چشمگیر سروده‌های مولانا در تصنیف‌سازی و مثنوی‌خوانی، و تأثیر کمِ اشعار او در آوازخوانی (غزل‌خوانی) موسیقی ایران بحث کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

دکتر شاهین سپنتا:

جزایر سه گانه ایرانی ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک در طول تاریخ همیشه هویتی ایرانی داشته و خواهند داشت. یکی از راه های حفظ هویت ایرانی این جزایر پاسداشت نام های اصیل و ریشه دار ایرانی آنهاست که  نشان از حاکمیت همیشه ایرانی بر این جزایر و نفوذ زبان فارسی در این منطقه دارد.  به ویژه درباره جزیره ابوموسی بدون این که نیازی به تغییر نام باشد بایسته است که در نوشته‌های پارسی و مکاتبات، نام این جزیره را درست و باتوجه به ریشه ایرانی آن، «بوموسو» بنویسم و بخوانیم.

بوموسو، نام اصلی جزیره ایرانی موسوم به ابوموسی است

نام اصلی و ایرانی جزیره ابوموسی، «بوموسو» است که با دخالت بیگانگان استعمارگر و به تقلید از نوشته‌های عربی «بوموسی» و «ابوموسی»  گفته و نوشته شده است.  واژه فارسی «بوموسو» از دو بخش اصلی تشکیل شده است. بخش نخست این واژه «بوم» است که معنی آن «سرزمین» است. بخش دوم آن «سُو» است که همان « سُوز» یا «سبز» است. به این ترتیب ترکیب «بوم + و + سُو»  نام اصلی و ایرانی این جزیره است که معنی آن «بوم سبز»  یا «سرزمین سبز» می‌باشد.

در تائید این نکته، به نام‌های فارسی دیگر این جزیره نیز می‌توان اشاره نمود که دربرگیرنده هر دو جزء «بوم» و «سبز» هستند. این جزیره که از خوش‌ آب ‌و هواترین مناطق خلیج‌فارس است و انواع گیاهان و جانوران دریایی در ساحل آن به چشم می‌خورد و از دیرباز دارای آب شیرین، کشتزار و مراتع خوب بوده، نزد مردم بوشهر و بندر لنگه و دیگر شهرهای پارس تا 80 سال پیش به نام «گپ سبزو» به معنی «سبزه‌زار بزرگ» شناخته می‌شد و یا در اسناد تاریخی از آن با نام «بوموو» یاد کرده اند که از دو بخش «بوم» + «اوو» یا «آب» تشکیل شده است و به صورت «بومُف» معرب شده است.

بنابراین شایسته است که در نوشته‌های پارسی، نام این جزیره را درست و باتوجه به ریشه ایرانی آن، «بوموسو» بنویسم و بخوانیم.

تُنب، واژه‌ای پارسی است

عرب‌ها که می‌کوشند نسبتی بین خود و جزایر سه‌گانه تنب بزرگ و تنب کوچک و بوموسو پیدا کنند، در نوشته‌های خود واژه فارسی تنب را معرب کرده و به صورت «طنب» می‌نویسند. در صورتی که «تُنب» یا « تُمب»، واژه‌ای‌ فارسی سره‌ است که در گویش‌های محلی جنوب ایران شامل لهجه‌های لارستانی، بندری، تنگستانی و دشتستانی به معنای «تپه» و «پشته» یا «تَل» می‌باشد.  در خلیج فارس دو جزیره نام تُنب بر خود دارند، یکی تنب بزرگ و دیگری تنب کوچک.

جزیره تنب بزرگ از دیرباز به نام‌هایی همچون تُمب بزرگ، تُمب گپ،  تنب مار، تُنب مار بزرگ، تل مار و ... نامیده می‌شده است؛ چون در این جزیره در گذشته‌ای نه‌چندان دور شمار زیادی مار سمی وجود داشته است. در گویش دریانوردان محلی این جزیره را «تمب گپ» نیز می‌نامند که باز نشان از هویت ایرانی آن دارد. واژه «تنب» در ترکیب نام بسیاری از روستاهای بندرلنگه و بوشهر نیز به کار رفته است. نام جزیره «تنب کوچک» نیز بر همین بنیان استوار است.

---------------------------

خاستگاه:

«نام دریای پارس و دریای مازندران و بندرها و جزایر ایرانی»، پژوهش و نگارش: ایرج افشار سیستانی، ناشر: کشتیرانی والفجر هشت، تهران، 1376 خورشیدی. به نقل از «نامه استاد فریدون جنیدی به پژوهشگر گرامی آقای ایرج افشار سیستانی در تیرماه 1373 خورشیدی.»

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

مردی به بارگاه کریم خان زند معروف به وکیل الرعایا می رود وبا ناله و فریاد می خواهد تا با خان زند ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان که مشغول غلیان کشیدن بوده است، سروصدا را می شنود و جویای ماجرا می شود. پس از گزارش سربازان،خان دستور می دهدکه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان می رسدوبا این پرسش مواجه میشود: "چرا این همه ناله و فریاد مکنی؟" مردبا درشتی می گوید:"همه ی اموالم را دزد برده است ودیگر چیزی در بساط ندارم." خان می پرسد:"وقتی که اموالت را می بردند تو کجابودی؟" مرد میگوید:"من خوابیده بودم." خان می گوید:"خب! چرا خوابیدی که مالت راببرند؟" مرد پاسخی می دهد که در تاریخ ماندگار شده است. می گوید:"برای این که فکر می کردم تو بیداری!" خان بزرگ زند لحظه یی تامل می کند و آنگاه دستور می دهد تا خسارت مرد جبران شودو در آخر میگوید:"این مرد حق دارد. ما باید بیدار باشیم."

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1391ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

با کلیک کردن بر روی فرتور زیر میتوانید از نمایشگاه آثار استاد محمود فرشچیان

به گونه ی اینترنتی دیدن فرمایید

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

 دانندگان گر بپوشیم راز                             شود کار آسان بر ما دراز

******************

جزای بد و نیکی روزگار                          در امروز و فردا گرفتن شمار

بسی یاد دادندم از روزگار                  دمان از پس و من دوان خوار و زار

هر آنگه پشیمانی آمد به پیش                  پر از غم شده دل ز کردار خویش

از امروز کارت به فردا ممان                    که داند که فردا چه گردد زمان ؟

گلستان که امروز گردد بهار                           تو فردا چنی گل نیاید به کار

******************

دلاور که نندیشد از پیل و شیر                    تو دیوانه خوانش مخوانش دلیر

******************

که دشمن همی دوست بایست کرد                        ز آتش کجا بردمد باد سرد

ز دشمن نیاید به جز دشمنی                             به فرجام هرچند نیکی کنی

******************

دل خویش یکباره غمگین مکن                       بود کز گمان دیگر آید سخن

زناآمده کار دل را به غم                                  سزد گر نداری نباشی دژم

بسا کارمان بر دل آید گران                         که جز دل فروزی نباشد در آن

******************

نوازش به هر جا بود دستگیر                         چه از تیز برنا چه از مرد پیر

******************

چنین گفت از دور چرخ بلند                           چو خواهد رسیدن کسی را گزند

ز گردون گردان که یارت گذشت                             خردمند گرد گذشته نگشت

******************

ببخش و بخور هر چه آید فراز                             بدین تاج و تخت سپنجی مناز

که گاهی سکندر بود گاهفور                        گهی درد و خشم است گه بزم و سور

توانگر شد آنکس که درویش بود                    وگر خوردش از کوشش خویش بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

تاريخ بخارا،‎ ‎يکي از مهمترين و قديمي‌ترين تواريخ محلي بر جاي ماندة بخارا مي‌باشد. اصل اين کتاب را ابوبکر محمدبن جعفربن زکريا نَرشَخي در 332 هجري قمري به نام امير نوح بن نصر ساماني (حکومت: 331ـ343 ق) به عربي نوشته است. از زندگي مؤلف آگاهي اندکي در دست است. به گفتة سمعاني، نرشخي از مردم قرية نَرشَخِ بخارا بود و به سال 286 ق زاده شده است. او از ابوبکربن حُريث و عبدالله بن جعفر روايت کرده که در ماه صفر سال 348 ق درگذشته است. سمعاني در اين گزارش از تاريخ بخارا يادي نکرده و به همين سبب، علاّمه قزويني در انتساب اين کتاب به نرشخي ترديد کرده و ابوبکر منصور بَرسَخي يا بَرسُخي (منسوب به بَرسُخان از قراي بخارا) را که سمعاني از تأليف او به نام تاريخ بخارا ياد کرده، مؤلف احتمالي اين اثر مي‌داند، ليکن مدرس رضوي با استناد به متن نسخه‌ها و زمان تأليف، اين ترديد را ناوارد دانسته است. از مآخذي که نرشخي از آنها استفاده کرده، اطلاع دقيقي در دست نيست. با اين حال، برخي محققان کوشيده‌اند تا منابع مورد استفادة مؤلف را تا حدودي روشن سازند.

اين کتاب را ابونصر احمدبن محمدبن نصر قُباوي (منسوب به قُبا، از شهرهاي فَرغانه) به دليل اينکه «بيشتر مردم به خواندن کتاب عربي رغبت ننمايند»، به درخواست دوستانش به فارسي ترجمه کرد و مطالبي را که بي‌فايده تشخيص داده، حذف کرد و به جاي آن مطالبي از کتب ديگر، مانند «خزاين العلوم» ابوالحسن عبدالرحمن بن محمد نيشابوري، بر ترجمة خويش افزود. قباوي حوادث ناتمام روزگار نوح بن نصر و امراي بعد از او را ادامه داد. بار ديگر در سال 574ق، محمدبن زُفَربن عمر اين ترجمه را کوتاه کرد و به نام برهان‌الدين عبدالعزيزبن عمر بخاري، رئيس حنفي بخارا و از بزرگان آل برهان، موشّح ساخت. پس از محمدبن زُفَر، شخص ناشناسي بار ديگر در اين کتاب دست برد و حوادثي چون استيلاي سلطان محمد خوارزمشاه در سال 604ق بر بخارا، و غلبة لشکر مغول و تسخير بخارا به دست چنگيز در سال 616ق را بر کتاب افزوده است. از اين تحرير اخير است که نسخه‌هاي متعددي در کتابخانه‌هاي جهان نگهداري مي‌شود. ‏

به سبب ترجمه و تلخيص و اضافاتي که در متن اصلي تاريخ بخارا راه يافته، اختلافهايي از لحاظ تاريخ و محتواي حوادث در روايات مکرر کتاب ديده مي‌شود. تاريخ بخارا از حيث احتوا بر اطلاعات منحصر به فرد از اوضاع پايتخت و تاريخ سامانيان، اهميت ويژه دارد. اين اثر همچنين شامل اطلاعات گرانبهايي است که از نظر زبان‌شناسي، سکه‌شناسي، باستان‌شناسي و تاريخي مورد استفادة محققان جديد قرار گرفته است.‏


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

الف) رابطه ی ادبیات و موسیقی

درخشش علوم و صنایع ایران، در دوره ی ساسانی بود. هنر موسیقی نیز در اثر تشویق شاهان رونقی به سزا یافت. در دوره ی اردشیر موسیقی دانان طبقه ی جداگانه ای را تشکیل داده و به مقام ویژه ای نایل شده بودند.
در دوره ی خسرو پرویز موسیقی پیش رفت بسیار کرد. از نوشته های شاهنامه فردوسی و خسرو شیرین نظامی برمی آید که «باربد» بزرگ ترین موسیقی دان این زمان بوده است. (وی را مبتکر ۳٦۰ لحن موسیقی می دانند) از دیگر موسیقی دانان این دوره می توان «نکیسا»، «بامشاد» ، «رامتین» و «آزادوار چنگی» را نام برد. در دوره ی ساسانی ۷۲ نغمه از نغمه های موسیقی رواج داشته است. از آن جمله : پالیزبان ، سبزه، باغ سیاوشان، راه گل ، شادباد، تخت درویش، گنج سوخته، دل انگیزان، تخت طاقدیس ، چکاوک، خسروانی، نوروز، جامه دران، نهفت ، گلزار، در غم، گل نوش و زیرافکن که هنوز برخی از این اصطلاح ها در موسیقی امروز ما رایج است.
این نغمه ها از سده ی چهارم به بعد بیش تر می شود. در زمان ساسانیان برای اوستا، کتاب مقدس زردشتیان تفسیری به نام «زند» نوشتند و آن را هنگام مناجات با لحن موسیقی خواندند. شاید بتوان گفت نخستین ارتباط شعر و موسیقی ما از همین جا سرچشمه گرفته باشد. چنان چه حافظ آن را مطلع یکی از غزل های معروف خود قرار داده است:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی / می خواند دوش درس مقامات معنوی
و فرخی می گوید :
زند و اف زند خوان چو عاشق هجر آزمای / دوش بر گلبن همی تا روز ناله ی زار کرد

ریشه شناسی واژه ی شعر:

اصل کلمه ی شعر عربی نیست، بلکه معرب است از «شیر» عبری به معنی سرود و آواز، و مصدر آن در عربی «شور» است. پس شعر به جای سرود و شور به معنی سرودن است. از همین جا می توان رابطه ی میان ادبیات و موسیقی را دریافت. برخی از شاعران گذشته مانند رودکی و فرخی سیستانی شعرهای خود را در مجالس بزرگان و پادشاهان – اگر صدای خوش داشتند و یا چنگ نیکو می نواختند – با آواز و نوای ساز عرضه می کردند و اگر خود ِ شاعر از این دو هنر مایه ای نداشت، شخص دیگری را مأمور انجام این کار می کرد. این گونه افراد را «راوی» یا «راویه» می نامیدند و هنگامی که عرب می گوید: « انشدُ فلانً شعرن» برابر فارسی آن یعنی: «فلانی قصیده ای سرود و به آواز خواند».

در زبان فارسی رباعی را «ترانه» می گفتند. همچنین نام هایی مانند «خسروانی» ، اورامن، لاسکوی و پهلوی از دوره ی پیش از اسلام به جا مانده که برخی از آن ها در دوره ی اسلامی نیز معمول بوده است. بنا بر نظر استاد جلال الدین همایی در حاشیه ای بر دیوان عثمان مختاری که در مورد غزل نوشته است، وی بدین نتیجه رسیده است که غزلیات مختاری دارای شعرهای دارای لحن موسیقی و از جنس «قول» و «غزل» دوره ی نخست است. این نوع غزل را «قول» می نامیدند و اصطلاح «قوال» به غزل خوان اطلاق می شده است. شعر رودکی «بوی جوی مرلیان آید همی/ یاد یار مهربان آید همی» غزلی است که بنا بر روایت چهار مقاله ی نظامی عروضی رودکی همراه با چنگ آن را در پرده ی عشاق نواخت.

هر هنرمند آهنگساز برای تلفیق «عروض» در شعر و «ضرب و ریتم» در موسیقی ممکن است به دو شیوه عمل کند:
۱ –ارتباط حسی میان شعر و آهنگ متناسب با آن را به کمک قاعده و فرمول صوری عملی کند.
۲ –  بدون محاسبه و فرمول و قاعده ای رابطه ی عروض و دستگاه موسیقی را درک کند که در اصطلاح به آن ادراک شهودی می گویند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

پارسی زبانی است که در آن واژگان به همانگونه که خوانده می شوند , نوشته میشوند . و اگر در پارسی امروزی برخی از واژگان بدانگونه که خوانده میشوند نوشته نمی شوند به آن دلیل است که یا آن واژگان پارسی نیستند و از زبان های دیگر به پارسی راه یافته اند و یا در نگارش آنان از دستور زبان پارسی استفاده نمی شود.بسیاری ازین واژه ها از زبان عربی به زبان پارسی اندر شده اند که شوربختانه به همانگونه که در زبان عربی نوشته میشوند در زبان پارسی هم نوشته میشوند.

اما خویشکاری ما این است که برای پاسبانی و نگاهبانی از زبان میهنی پارسی , واژه های بیگانه را نیز هماهنگ با دستور زبان پارسی بنگاریم و بدین گونه از کمرنگ شدن دستور زبان پارسی و اندرشدن دستور های دیگر زبان ها به زبان خود جلوگیری کنیم .یکی از برترین ویژگی های زبان پارسی سادگی و روان بودن است که این زبان را به دیگر زبان های جهانی برتری میبخشد . اگر واژگان بیگانه و دستورهای بیگانه را از این زبان بزداییم خواهیم دید که تا چه اندازه آسان و روان خواهد شد .
به هر روی ما باید تا می توانیم از به کار بردن دستور دیگر زبانها در زبان خود پرهیز نماییم و بکوشیم واژه ها و نام های عربی را به صورت پارسی بنویسیم مثلا :


*مرتضی را به صورت مرتضا ( همانگونه که خوانده می شود – برابر با دستور زبان پارسی )
*کبری را به صورت کبرا
*یحیی را به صورت یحیا
*حتی را به صورت حتا
*و...


این نکته را در یاد داشته باشیم که هر واژه همانگونه که خوانده میشود باید نوشته شود !
با زدودن این نادرستی ها از بان پارسی می توانیم گام های دیگری نیز برداریم و آن زدودن " حرف " های بیگانه از زبان است که در آن صورت بسیار تا بسیار پارسی نوشتن آسان میشود و فرزندان ایرانی در آموزشکده ها دیگر نیاز چندانی به درسی با نام "املاء" نخواهند داشت , چرا که دیگر نیازی نیست برای نوشتن واژه هایی مانند " صابون " یا " قسطنطنیه " فراوان زمان صرف شود و در آخر هم حرف ها جا به جا نوشته شود, به این دلیل که تنها یک حرف وجود دارد و از میان  حرف های تکراری مانند " ط" و "ت" تنها یکی در زبان رایج است و آن شکل پارسی آن است .
بنابراین هنگامی که به کودک ایرانی می گویند بنویس " تلاطم" به آسانی و بدون دشواری و اندیشیدن می نویسد " تلاتم " و زمانی را صرف آن نمی کند که ببیند آیا "ت" نخست را به صورت ت باید بنویسد یا ط و ...
با زدودن هشت حرف " ث، ح، ص، ض، ط، ظ، ع، ق " که ویژه ی زبان عربی است , خواهیم دید که تا چه اندازه پارسی نوشتن آسان خواهد شد و هم چنین نیازی به املا هم نیست .
به یاد داشته باشیم که در پارسی نوشتن از این هشت حرف بهره نگیریم . برخی از واژه های پارسی که با بهره بردن نادرست ازین هشت حرف عربی شکل عربی پیدا کرده اند:


صد، شصت، غلطیدن، طپیدن

که آرایش درست و پارسی آنها به گونه ی زیر است:

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مردی به بارگاه کریم خان زند معروف به وکیل الرعایا می رود وبا ناله و فریاد می خواهد تا با خان زند ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان که مشغول غلیان کشیدن بوده است، سروصدا را می شنود و جویای ماجرا می شود. پس از گزارش سربازان،خان دستور می دهدکه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان می رسدوبا این پرسش مواجه میشود: "چرا این همه ناله و فریاد مکنی؟" مردبا درشتی می گوید:"همه ی اموالم را دزد برده است ودیگر چیزی در بساط ندارم." خان می پرسد:"وقتی که اموالت را می بردند تو کجابودی؟" مرد میگوید:"من خوابیده بودم." خان می گوید:"خب! چرا خوابیدی که مالت راببرند؟" مرد پاسخی می دهد که در تاریخ ماندگار شده است. می گوید:"برای این که فکر می کردم تو بیداری!" خان بزرگ زند لحظه یی تامل می کند و آنگاه دستور می دهد تا خسارت مرد جبران شودو در آخر میگوید:"این مرد حق دارد. ما باید بیدار باشیم."

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

حماسه تاریخی، عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد. شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است. البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است.

از این روی به این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند. آنان که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد. حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است . چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است. به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است. طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد. ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو به شهرو ملکه زیبایی و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید. شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد. اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد. شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد.

پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان. شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند. به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری های پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد. در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد. رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد و سپس بستری شد. ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند. سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسرداری است که زن برادرش نیز بوده است ولی به هر روی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین آنها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چاره‌ای نداشتیم. همۀ ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزی‌فروش . . . بله. سبزی کم‌فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله» فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم. همۀ شعر را نمی‌دانستیم.

با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سبزی کم‌فروش! . . . . بله.
سبزی خوب داری؟ . . بله.
خیلی خوب داری؟ . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سیب کالک داری؟ . . . بله.
زال‌زالک داری؟ . . . . . بله.
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.

……………
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.»

منبع:
فصلنامۀ «ره‌ آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286-287 - برگرفته از تالار گفتمان هخامنشیان

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

عبارت مثلی بالا از طرف کسی اصطلاحاً اظهار می شود که از کیفیت قضاوت و داوری نومید شود و حکم محکمه را بر مجرای عدالت و بی نظری نبیند . در واقع چون محکمه را به مثابه دیوان بلخ ملاحظه می کند از طرح دعوی منصرف شده به ذکر ضرب المثل بالا متبادر می شود . این ضرب المثل رفته رفته عمومیت پیدا کرد و در حال حاضر به طور کلی هر گاه کسی از قصد و نیت خویش انصراف حاصل کرده باشد به آن تمسک و تمثیل می جوید .


اکنون ببینیم ریشه تاریخی آن چیست و خر این دراز گوش زحمتکش و بی آزار ، چه نقشی در آن بازی می کند . همان طوری که در مقاله دیوان بلخ یادآور شد ریشه تاریخی ضرب المثل بالا هم مربوط به عصر زمان سلطان محمود غزنوی است که شهر بلخ از بزرگترین بلاد خراسان بزرگ بود و بلخیان از نعمت امنیت و آسایش به حد وفور برخوردار بوده اند .

تجربه نشان داد که اگر نعمت و آسایش توأم با تلاش و فعالیت نباشد آحاد و افراد مردم به سوی تن پروری و تن آسایی گرایش پیدا می کنند و لاجرم مفاسد اخلاقی و اجتماعی که لازمه عیش و عشرت و نوشخواری است در روح و جان آن ملت نفوذ و رسوخ می کند .

سکنه بلخ در قرن چهارم و پنجم هجری چنان وضعی را داشته اند . همه و همه از حاکم گرفته تا سالار شهر و میرشب و کلانتر و محتسب و شحنه ، حتی قاضی دیوان بلخ که علی القاعده باید حافظ نظم و قانون و حامی حقوق و ناموس مردم باشد در منجلاب فسا و تباهی مستغرق بوده اند .

در این تاریخ که مورد بحث و مقال است مرد فاسد جاه طلبی به نام ابوالقاسم غلجه صدر و قاضی القضات دیوان بلخ بود که با مأموران انتظامی و ضابطین دادگستری همدستی داشت و از هر گونه ظلم و ستم و زورگویی نسبت به افراد ضعیف و ناتوان دریغ نمی ورزید .

قضا را شخصی به نام مهرک که پسر یک نفر بازرگان بود و پس از مرگ پدر تمام مال و میراث را در راه مناهی و ملاهی بر باد داده بود بر اثر توصیه و سفارش مادرش نزد شمعون یهودی صراف ثروتمند بلخ رفت و از او مبلغ یک هزار درم وام خواست تا سرمایه و دستمایه کار خویش قرار دهد .

چون شمعون با پدر مهرک سابقه دوستی داشت حاضر شد مبلغ پانصد درم به مهرک قرض دهد و در سر سال مبلغ شش صد و پنجاه درم بگیرد . ضمناً از نظر محکم کاری در سند قید کرد : « چنانچه مهرک در موعد مقرر نتواند قرضش را بپردازد شمعون مجاز باشد پنج سیر از گوشت رانش را ببرد و به جای طلبش بردارد . »


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

ميرزا كوچك خان جنگلي كه همراه با مشروطه خواهان در فتح تهران شركت داشت، در دوران اقامت در تهران از كارهاي ناهنجار برخي از مجاهدين افسرده شد. با آنكه در نهايت عسرت مي‏زيست از پذيرش كمكهاي مادي سردار محي امتناع مي‏ورزيد.
خودش نقل كرد كه: روزي بسيار دلتنگ بودم و به سرنوشت مردم ايران مي‏انديشيدم و رفتار بعضي از كوته نظران را كه مدعي نجات ملت‏اند تحت مطالعه قرار داده بودم كه گدائي به من برخورد و تقاضاي كمك نمود.
من كه در اين حال مفلس‏تر از او بودم و درب جيبم را تار عنكبوت گرفته بود و باصطلاح معروف «بخيه به آب دوغ مي‏زدم»، معذرت خواستم و كمك به وي را به وقت ديگر محول ساختم، اما گداي سمج متقاعد نمي‏شد و پا بپايم مي‏آمد و گريبانم را رها نمي‏كرد.
در جيبم، حتي يك شاهي پول نداشتم و فنافي الله به نحوه گذراندن آينده‏ام مي‏انديشيدم. نه ميل داشتم از كسي تقاضاي اعانت كنم و نه آهي در بساطم بود كه دل را خشنود نگه دارم و گداي پرور دم به دم غوغا مي‏كرد و اصرار زياده از حدش خشمم را عليه خود برانگيخت. هر جا مي‏رفتم از من فاصله نمي‏گرفت و با جملات مكرر و بي‏انقطاع روح آزرده‏ام را سخت‏تر مي‏آزرد. عاقبت به تنگ آمده كشيده‏اي به گوشش خواباندم.
گويي گداي سمج در انتظار همين كشيده بود زيرا فورا به زمين نقش بست و نفسش بند آمد و جابجا مرد.
از مرگ گدا با همه پرروئيهايش متأثر شدم و چون عمل خود را مستحق مجازات مي‏دانستم بيدرنگ به شهرباني حاضر و خود را معرفي كردم.
رئيس شهرباني يفرم خان ارمني بود. از اين كه به پاي خود به شهرباني آمده و خود را قاتل معرفي كرده‏ام متعجب شد و مدتهاي مديد براي همين ارتكاب در زندان ماندم تا اينكه اوضاع تغيير كرد و با گذشت مدعيان خصوصي آزاد گرديدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

زماني كه كرمان چهارماه در محاصره بود، يك منجم خبر از فتح كرمان و گرفتاري پادشاه زند را در روز معين داد. چند روز پيش از فتح كرمان، جريان را به اطلاع لطفعلي‌خان زند آخرين پادشاه سلسله‌ي زنديه رسانيدند. او حكم نمود منجم را در خانه‌اي زندان كردند و به تعداد روزهايي كه گفته بود آب و نان در اختيارش قرار دادند، كه اگر راست گفت لشكر قاجار  او را آزاد كند و اگر دروغ گفت در همان جا بماند و بميرد. از اتفاقات روزگار همانطور كه منجم گفته بود درست از آب درآمد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

 سال 794 ه. ق تيمور لنگ پس از تصرف شهر شيراز و برانداختن سلسله آل مظفر علماي شيراز را براي مناظره، جمع كرد و كسي را نزد حافظ فرستاد و به حضور خود طلبيد. چون ملاقات حاصل شد به حافظ گفت: من اكثر ربع مسكون را با اين شمشير و هزاران جاي و ولايت را ويران كردم تا سمرقند و بخارا را كه وطن مالوف و تختگاه من است آباد سازم، تو مردك به يك خال هندي ترك شيرازي آن را فروختي؟ در اين بيت كه گفته‏ اي:
اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را.... بخال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

خواجه حافظ كه در برابر آن جلاد بزرگ قرار گرفته بود با لبخند گفت: اي سلطان عالم از آن بخشندگي است كه بدين روز افتاده‏ ام. تيمور از اين لطيفه خوشش آمد و نه تنها او را مجازات نكرد بلكه او را نوازش نمود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

وفان که از شیراجان (نام پیشین سیرجان ) گذشت غم و اندوه بسیار برجای گذاشت بسیاری از خانه ها و درختان را خراب و سرنگون ساخت دل مردم گرفته غمگین بود . در این آشوب زمانه پسری به نام نیما دلباخته دختری شده بود که نامش نِیشام بود...

نیما سالها دور از خانواده و در سفر زندگی کرده بود و چهار برادر داشت که هر یک دارای ثروت و اندوخته ایی بودند پدر نیشام بارها به خانواده نیما گفته بود هر یک از برادران دیگر خواستگاری می کرد مشکلی نبود اما نیما توان اداره زندگی نیشام را ندارد . و هر چه خانواده نیما به او می گفتند به جای عاشقی پی کسب و کاری را بگیرد و به این شکل به همگان بفهماند توانایی همسرداری را دارد او نمی شنید و از دور چشم به خانه زیبا و بلند نیشام داشت .

کم کم رفتار نیما موجب برافروختگی و ناراحتی پدر و بردران نیشام گشت آنها شبی به خانه نیما آمده و در برابر پدر و برادران نیما به او گفتند اگر باز هم در اطراف خانه اشان پرسه بزند چشم خویش را بر دوستی های گذشته خواهند بست .

نیما انگار تازه از خواب بیدار شد بود گفت مگر من چکار کرده ام ؟ تنها عاشقم همین !

پدر نیشام گفت : عاشقی که خانه و خوراک زندگی نیست ما دختر به آدم مستمندی همچون تو نمی دهیم .

نیما گفت : من مستمند نیستم

پدر و برادران نیشام خندیدند و گفتند آنچه ما می بینیم جز این نیست .

نیمروز فردایش شش مرد با پوششی از گران بهاترین پارچه های نیشابوری و اسبهای ترکمن در برابر خانه نیشام ایستاده بودند آن شش مرد نیما ، پدر و برادرانش بودند . بهت سرآپای وجود میزبانان را گرفته بود . پس از آنکه بر صندلی میهمانی نشستند نیما گفت هنگامی که در سفرم بانو آفرین ( سی امین شاهنشاه ساسانی ( را از رودخانه خروشان نجات دادم او به من گفت پیش من بمان . گفتم من مسافرم و او گفت یادگاری به تو می دهم که هر وقت همچون من به خفگی رسیدی کمکت کند .

دیشب شما سعی داشتید مرا غرق کنید اما اینبار دستان پادشاه ایران مرا نجات بخشید .

پدر و برادران نیشام از این که شب قبل به گونه ی بسیار زشت به او گفته بودند : ما دختر به آدم مستمندی همچون تو نمی دهیم پشیمان بودند .

می گویند نیما و نیشام همواره دستگیر مستمندان بودند و زندگی بسیار نیکو داشتند

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

نقل است "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا  درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن  قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه  - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی  در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند! شاه رو به آنها کرده و گفت : «سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است  » همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از  این نمی‌توان یافت» شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی  به قلیان می­زد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ » رئیس نگهبانان گفت:«به  سر

اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر  و مزه ندیده­ام!» شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: مرده شوی  تان ببرد که بخاطر حفظ  پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید  و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

نقل از سوماموس:

از پدرم و برخی از پیران معتمد محل شنیدم که رضا شاه برای ایجاد جاده شوسته ساحلی شمال، مدتی را در شمال بود. وی افزون بر این که در رامسر برای خود کاخ و هتلی بزرگ می ساخت، با همکاری آلمانی جاده رامسر به جواهرده (جورده ) را نیز آغاز کرده بود.

رضا شاه همواره برای سرکشی و نظارت بر کارهای ساختمانی و دیگر سازه ها چون سازه های آلمانی بر روی رودخانه صفا رود (اسپی رود سابق) آمد و شد داشت. کارگران که بیش تر ایشان به بیگاری از سوی کدخداهای محلات رامسر و تنکابن و رودسر فرستاده می شدند، غذای خود را از سر دسته می گرفتند.

نانواهای بسیاری در منطقه برای این کار ایجاد و راه اندازی شده بود. مرکز این نانوایی ها در منطقه تنکابن بود که موظف بودند آرد و نان تمامی کارگرانی که در جاده سازی و  کاخ و هتل سازی و باغ سازی و مانند آن مشارکت داشتند ، تامین کنند.

روزی رضا شاه بر سر کار در جاده جواهرده رفت. دید کارگران بیکار نشسته اند. وقتی دانست که به سبب نداشتن توشه و نان بی رمق تر از آن هستند که کار  کنند، خشمگین شد، چون بدانست مدتی است که نانوایان پخت کاملی نداشته و کار به سبب آنان تعطیل شد.

رضا شاه دستور داد تا سرپرست نانوایان بیاورند. (البته پیران نام و رسم ایشان بگفتند ولی از خاطرم برفت) چون سرپرست را آوردند، از این که در تهیه و تامین نان کارگران کوتاهی کرده بود، دستور داد تا وی را در آتش تنور نانوایی اندازند. مردک بیچاره هر چه عجز و ناله کرد ، تاثیری نداشت و خشم رضا خان فرو کش نکرد.

بزرگی که همراه ایشان بود و نامش را گفتند و ولی فراموش کردم ، وساطت کرد و شفاعت نمود که وی را زن و فرزند است. پس با آن که پایین تنه اش سوخته بود از درون آتش بیرون کشیدند و دارو و درمان کردند ولی همواره ناتوان بماند.

گویند پس از این واقعه نانوایان چنان نان پختند و اندوختند که کناره هر درختی به اندازه قد آدمی نان انبار شده بود و شب ها حتی روباه ها و شغال برای خوردن آن به محل کارگران هجوم می آوردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 9:46 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

روزي سلطان محمود غزنوي در باغ هزار درخت شهر غزنين بر بالاي كوشكي كه چهار در بود نشسته بود و جمعي از جمله ابوريحان در حضور او بودند، ناگاه رو به ابوريحان نمود و گفت: من از كدام يك از اين چهار در بيرون خواهيم رفت؟ نظر خود را بر كاغذي بنويس و در زير تشك من بگذار، ابوريحان كه از منجمان بزرگ بود و خوي سلطان محمود را مي‏دانست نگاهي به چهار در نمود و نظر خود را بر پاره‏اي كاغذ نوشت و زير تشك سلطان نهاد.
محمود گفت: نظرت را اعلام كردي؟ ابوريحان گفت: آري، آنگاه سلطان محمود دستور داد، بنا و بيل و كلنگ آوردند و بر ديواري كه جانب شرق كاخ بود دري بگشودند و سلطان از آن در بيرون رفت و گفت آن كاغذ پاره بياورند، چون نيك نظر كرد ديد ابوريحان بر روي آن نوشته است، كه: سلطان از اين چهار در بيرون نمي‏رود بلكه بر ديوار شرق دري بكند و از آن در بيرون شود!!!
محمود از ابوريحان سخت دلگير شد و دستور داد او را در قلعه غزنين شش ماه زنداني نمودند و بعدها از ابوريحان پرسيدند چگونه اين كار پيش‏بيني نمودي گفت: از غرور سلطان محمود دانستم كه از هيچكدام از درها بيرون نخواهد رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1391ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط فروزنده  | 

1. "اسکندر گجستک ارومی مصر نشین" مکتوب در متون پهلوی است و نشان می دهد قبل از فتح ایران و حکومت 14 ساله اش مصر را فتح کرده است.

   2. اسکندر نه به افغانستان رفته است و نه به هند امروزی! از دجله تا هندیجان ایران رفته است. (اسناد این مدعا در کتاب است). 

   3. بنده در کشور خودم می توانم 14 ساله دستور ساخت 7 بنا را بدهم!. آقا الکساندر یونانی شمشیر به دست در حال جنگ در  کشور غریبه و هزاران کیلومتر دور تر از کشورش نمی توانسته از سوریه تا هند امروزی این همه شهر را با خاک یکسان کند و بسازد!  بنا هایی که اسکندر ساخته  است (به غیر از اسکندریه مصر که قبل از این 14 سال ساخته است)  همه نزدیک هم و در امتداد دجله است (این گفته کجا از سوریه تا افغانستان و هند کجا!)

   4. از هندیجان ایران تا مکه راهی نیست!

   5. در اروپا جز از دیوار اسکندری که به خواست مردم محلی بوده است (لاجرم خودشان در ساخت آن کمک کرده اند) شهری نساخته است! معابد میترایی یادگارهایی است که پس از رفتن او به یاد او ساخته اند!

   شما گویا به سال و کیلومتر و شرایط در حال جنگ و در حال صلح توجهی ندارید!:

   اسکندر73 ق.م  به روایت تاریخ ایران:

   اسکندر بعد از آنکه بر دارا پیروز شد 14 سال شاه بوده است در این 14 سال:

   - از آذربایجان در حال جنگ تا هندیجان رفته است که برابر 1000 کیلومتر است.

   - از هندیجان بدون جنگ تا الجزایر رفته است که برابر 5000 کیلومتر است.

   - از الجزایر تا قطب شمال روی هم 6000 کیلومتر رفته است.

   - از انگلستان از راه دریا 8 ماه به لبنان بازگشته است.

   نتیجه کار او: در طول 14 سال 12000 کیلومتر را پیموده است، در اروپا تنها دو جنگ کرده است و یک دیوار ساخته است در ایران دستور ساخت 7 شهر را داده است.

   الکساندر 320 ق.م به روایت مفسرین:

   - الکساندر به سال 334 ق.م حرکت می کند 3 سال بعد یعنی به سال 331 ق.م در حال جنگ بی امان  با داریوش سوم به بین النهرین می رسد.

   - سر راه مصر را هم فتح کرده است  سوریه تا قاهره حدود 800 کیلومتر قاهره تا بغداد حدود 1000 کیلومتر + 1200 کیلومتر از مقدونیه تا سوریه =  حدود 3000 کیلومتر در طول 3 سال در حال جنگ با دو ابر قدرت زمانه ایران و مصر! (شگفتا عجب منطقی).

   - الکساندر به سال 329 ق.م در سغد و بلخ افغانستان و در همان سال به هند حمله کرده است. سر راه هم تخت جمشید سوزانده است به همدان رفته است از آنجا به خراسان رفته است از خراسان به سیستان رفته است از سیستان به کرمان رفته از آنجا به افغانستان و بلخ و سغد! 

   - مهران تا تخت جمشید = 800 کیلومتر.

   - تخت جمشید تا همدان = 800 کیلومتر.

   - همدان تا مشهد = 1000 .

   مشهد تا زاهدان = 800 (آیا واقعا از مشهد به زاهدان و کرمان رفته و برگشته است ! خیلی غیر منطقی است!)

   زاهدان تا کرمان = 400 کیلومتر.

   کرمان تا مشهد = 800 کیلومتر.

   مشهد تا بلخ = 600 کیلومتر.

   از بلخ تا دهلی نو = 1000 کیلومتر.

   یعنی او با سپاه و در حال جنگ 2 ساله 6200 کیلومتر را پیموده است و تا به اینجا 5 ساله 9200 کیلومتر را در حال جنگ بی امان وسط کوه و کویر پیموده است! زن گرفته است وسط راه صبر کرده شهر ساخته است و ...!  الکساندر به سال 323 به استناد لوح بابلی در این شهر چشم از جهان فروبست.  یعنی 6 سال طول کشیده است که تقریبا بدون جنگ از دهلی نو تا بابل 2600 کیلومتر را طی کند! (این راه را 6 ساله آمده آن راه صعب العبور را در حال جنگ 2 ساله!).

   الکساندر چگونه 2 ساله در حال جنگ با یک لشکر دور ایران را زده است و از راه  بلخ افغانستان به هند رفته است. در راه زن گرفته است و کلی شهر ساخته است؟  الکساندر چگونه 5 ساله حدود 10000 کیلومتر را با یک لشکر پیموده و دو ابرقدرت آن روزگار را در این مدت کوتاه سرنگون کرده است؟ آیا  افراد این سپاه آدم آهنی بودند و نیاز به استراحت نداشتند؟     از دیدگاه شما الکساندر 5 ساله در حال جنگ و شهرسازی 10000 کیلومتر می پیماید اما غیر ممکن است که اسکندر 14 ساله تقریبا بدون جنگ 12000 کیلومتر را پیموده باشد عجب جالب است

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

کاس ها با موهای بور و چشمان آبی همان نژاد رومیانی هستند که شما تصور کردید از اروپا آمده اند و نژاد اروپایی است!

   قدمت قابل اثبات کاسپ ها در ایران 3000 قبل از میلاد یعنی 5000 سال پیش است، که در این زمان در اروپا فقط نژاد گوش دراز سلتها (گالیرها) بوده و قابل اثبات می باشد.  لاجرم نژاد مو بور و چشم آبی ایرانی است و از ایران به روسیه و اروپا مهاجرت کرده است و نه بر عکس!

   این گروه که در شمال ایران, قزوین, همدان, کاشان, آذربایجان, کرمانشاه, لرستان و کردستان ساکن بودند،  به بابلی ها اسپ می فروختند و پیرو آیین مهر بوده اند.  سومریان؛ اکد ها و بابلیها قبل از این داد و ستد ارابه های خود را به گاو می بستند.

   کاسها کم کم در بابل رخنه کردند و از 1800 ق.م نام آنها در تاریخ بابل راه یافت.  بابلی ها به کاسها که از شرق به این منطقه دستبرد می زدند بربر می گفتند.  بربر به زبان سومری نام آفتاب است. سومریان و بابلیان به کاسپ های آفتاب پرست بربر می گفتند! کاس ها در سال  1520  ق. م بابل را گرفتند.  در سال 1160 ق.م پس از 360 سال فرمانروایی بر بابل کاسها از ایلامیان شکست خورداند سروریشان در بابل خاتمه یافت و به کوهستان های لرستان بازگشتند.

   هم اکنون در کناره دریای خزر, لرستان, آذربایجان, کردستان و ... مردمی سفید پوست با چشمان آبی و مو های بور درلرستان  تیره کاکاوند, حسن وند, بومیان نور آباد؛ در بخش های زاغه, الشتر, دلفان, سلسله کرمانشاه و .... همه از نژاد کاسپها و رومیان ایرانی هستند،  که اروپا را فتح کرده و این نژاد را به آنجا منتقل کرده اند.

   کی سر (قیصر) روم خداندان کیانی (کلدانی) است که پادشاه معروف آن کیا کی سر = هوخشتره = هو سر وه = کی خسرو بوده است (سلسله مادها در ایران).   کاسها اجداد رومیان هستند به زمانها (سلسله مراتب زمانی) بیشتر دقت کنید که اینگونه مخلوط نکنید.

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:
پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.
مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست...
گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.
پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی. مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟ پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.
پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟
پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است.

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.
عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

يك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدم‌ها حرف مي‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتري‌ها شوخي مي‌كرد و آنها را مي‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم مي‌كرد.
يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه افتاد و نشكست و روغن‌ها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغن‌ها ريخته و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.
طوطي ديگر سخن نمي‌گفت و شيرين سخني نمي‌كرد. فروشنده و مشتري‌هايش ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و مي‌گفت كاش دستم مي‌شكست تا طوطي را نمي‌زدم او دعا مي‌كرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و بازار او را گرم كند.
روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان مي‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.
ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟
تو با اين كار به انجمن كچل‌ها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغن‌ها را مي‌ريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر مي‌كرد هر كه كچل باشد. روغن ريخته است.

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

بازرگاني يك طوطي زيبا و شيرين سخن در قفس داشت. روزي كه آمادة سفرِ به هندوستان بود. از هر يك از خدمتكاران و كنيزان خود پرسيد كه چه ارمغاني برايتان بياورم, هر كدام از آنها چيزي سفارش دادند. بازرگان از طوطي پرسيد: چه سوغاتي از هند برايت بياورم؟ طوطي گفت: اگر در هند به طوطيان رسيدي حال و روز مرا براي آنها بگو. بگو كه من مشتاق ديدار شما هستم. ولي از بخت بد در قفس گرفتارم. بگو به شما سلام مي‌رساند و از شما كمك و راهنمايي مي‌خواهد. بگو آيا شايسته است من مشتاق شما باشم و در اين قفس تنگ از درد جدايي و تنهايي بميرم؟ وفاي دوستان كجاست؟ آيا رواست كه من در قفس باشم و شما در باغ و سبزه‌زار. اي ياران از اين مرغ دردمند و زار ياد كنيد. ياد ياران براي ياران خوب و زيباست. مرد بازرگان, پيام طوطي را شنيد و قول داد كه آن را به طوطيان هند برساند. وقتي به هند رسيد. چند طوطي را بر درختان جنگل ديد. اسب را نگهداشت و به طوطي‌ها سلام كرد و پيام طوطي خود را گفت: ناگهان يكي از طوطيان لرزيد و از درخت افتاد و در دم جان داد. بازرگان از گفتن پيام, پشيمان شد و گفت من باعث مرگ اين طوطي شدم, حتماً اين طوطي با طوطي من قوم و خويش بود. يا اينكه اين دو يك روح‌اند درد دو بدن. چرا گفتم و اين بيچاره را كشتم. زبان در دهان مثل سنگ و آهن است. سنگ و آهن را بيهوده بر هم مزن كه از دهان آتش بيرون مي‌پرد. جهان تاريك است مثل پنبه‌زار, چرا در پنبه‌زار آتش مي‌اندازي. كساني كه چشم مي‌بندند و جهاني را با سخنان خود آتش مي‌كشند ظالمند.
عالَمي را يك سخن ويران كند روبهان مرده را شيران كند
بازرگان تجارت خود را با دردمندي تمام كرد و به شهر خود بازگشت, و براي هر يك از دوستان و خدمتكاران خود يك سوغات آورد. طوطي گفت: ارمغان من كو؟ آيا پيام مرا رساندي؟ طوطيان چه گفتند؟
بازرگان گفت: من از آن پيام رساندن پشيمانم. ديگر چيزي نخواهم گفت. چرا من نادان چنان كاري كردم ديگر ندانسته سخن نخواهم گفت. طوطي گفت: چرا پيشمان شدي؟ چه اتفاقي افتاد؟ چرا ناراحتي؟ بازرگان چيزي نمي‌گفت. طوطي اصرار كرد. بازرگان گفت: وقتي پيام تو را به طوطيان گفتم, يكي از آنها از درد تو آگاه بود لرزيد و از درخت افتاد و مرد. من پشيمان شدم كه چرا گفتم؟ امّا پشيماني سودي نداشت سخني كه از زبان بيرون جست مثل تيري است كه از كمان رها شده و برنمي‌گردد. طوطي چون سخن بازرگان را شنيد, لرزيد و افتاد و مُرد. بازرگان فرياد زد و كلاهش را بر زمين كوبيد, از ناراحتي لباس خود را پاره كرد, گفت: اي مرغ شيرين! زبان من چرا چنين شدي؟ اي دريغا مرغ خوش سخن من مُرد. اي زبان تو مايه زيان و بيچارگي من هستي.
اي زبان هم آتـشي هم خرمني چند اين آتش در اين خرمن زني؟
اي زبان هم گنج بي‌پايان تويي اي زبـان هم رنج بي‌درمان تويي
بازرگان در غم طوطي ناله كرد, طوطي را از قفس در آورد و بيرون انداخت, ناگهان طوطي به پرواز درآمد و بر شاخ درخت بلندي نشست. بازرگان حيران ماند. و گفت: اي مرغ زيبا, مرا از رمز اين كار آگاه كن. آن طوطيِ هند به تو چه آموخت, كه چنين مرا بيچاره كرد. طوطي گفت: او به من با عمل خود پند داد و گفت ترا به خاطر شيرين زباني‌ات در قفس كرده‌اند , براي رهايي بايد ترك صفات كني. بايد فنا شوي. بايد هيچ شوي تا رها شوي. اگر دانه باشي مرغها ترا مي‌خورند. اگر غنچه باشي كودكان ترا مي‌چينند. هر كس زيبايي و هنر خود را نمايش دهد. صد حادثة بد در انتظار اوست. دوست و دشمن او را نظر مي‌زنند. دشمنان حسد و حيله مي‌ورزند. طوطي از بالاي درخت به بازرگان پند و اندرز داد و خداحافظي كرد. بازرگان گفت: برو! خدا نگه دار تو باشد. تو راه حقيقت را به من نشان دادي من هم به راه تو مي‌روم. جان من از طوطي كمتر نيست. براي رهايي جان بايد همه چيز را ترك كرد.

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

در شهر قزوين مردم عادت داشتند كه با سوزن بر پُشت و بازو و دست خود نقش‌هايي را رسم كنند, يا نامي بنويسند، يا شكل انسان و حيواني بكشند. كساني كه در اين كار مهارت داشتند «دلاك» ناميده مي‌شدند. دلاك , مركب را با سوزن در زير پوست بدن وارد مي‌كرد و تصويري مي‌كشيد كه هميشه روي تن مي‌ماند.
روزي يك پهلوان قزويني پيش دلاك رفت و گفت بر شانه‌ام عكس يك شير را رسم كن. پهلوان روي زمين دراز كشيد و دلاك سوزن را برداشت و شروع به نقش زدن كرد. اولين سوزن را كه در شانة پهلوان فرو كرد. پهلوان از درد داد كشيد و گفت: آي! مرا كشتي. دلاك گفت: خودت خواسته‌اي, بايد تحمل كني, پهلوان پرسيد: چه تصويري نقش مي‌كني؟ دلاك گفت: تو خودت خواستي كه نقش شير رسم كنم. پهلوان گفت از كدام اندام شير آغاز كردي؟ دلاك گفت: از دُم شير. پهلوان گفت, نفسم از درد بند آمد. دُم لازم نيست. دلاك دوباره سوزن را فرو برد پهلوان فرياد زد, كدام اندام را مي‌كشي؟ دلاك گفت: اين گوش شير است. پهلوان گفت: اين شير گوش لازم ندارد. عضو ديگري را نقش بزن. باز دلاك سوزن در شانة پهلوان فرو كرد, پهلوان قزويني فغان برآورد و گفت: اين كدام عضو شير است؟ دلاك گفت: شكم شير است. پهلوان گفت: اين شير سير است. عكس شير هميشه سير است. شكم لازم ندارد.
دلاك عصباني شد, و سوزن را بر زمين زد و گفت: در كجاي جهان كسي شير بي سر و دم و شكم ديده؟ خدا هرگز چنين شيري نيافريده است.
شير بي دم و سر و اشكم كه ديد اين چنين شيري خدا خود نافريد

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

‌مگسي بر پرِكاهي نشست كه آن پركاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي مي‌راند و مي‌گفت: من علم دريانوردي و كشتي‌راني خوانده‌ام. در اين كار بسيار تفكر كرده‌ام. ببينيد اين دريا و اين كشتي را و مرا كه چگونه كشتي مي‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دريا كشتي مي‌راند آن ادرار، درياي بي‌ساحل به نظرش مي‌آمد و آن برگ كاه كشتي بزرگ, زيرا آگاهي و بينش او اندك بود. جهان هر كس به اندازة ذهن و بينش اوست. آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

اژدهايي خرسي را به چنگ آورده بود و مي‌خواست او را بكشد و بخورد. خرس فرياد مي‌كرد و كمك مي‌خواست, پهلواني رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. خرس وقتي مهرباني آن پهلوان را ديد به پاي پهلوان افتاد و گفت من خدمتگزار تو مي‌شوم و هر جا بروي با تو مي‌آيم. آن دو با هم رفتند تا اينكه به جايي رسيدند, پهلوان خسته بود و مي‌خواست بخوابد. خرس گفت تو آسوده بخواب من نگهبان تو هستم مردي از آنجا مي‌گذشت و از پهلوان پرسيد اين خرس با تو چه مي‌كند؟
پهلوان گفت: من او را نجات دادم و او دوست من شد.
مرد گفت: به دوستي خرس دل مده, كه از هزار دشمن بدتر است.
پهلوان گفت: اين مرد حسود است. خرس دوست من است من به او كمك كردم او به من خيانت نمي‌كند.
مرد گفت: دوستي و محبت ابلهان, آدم را مي‌فريبد. او را رها كن زيرا خطرناك است.
پهلوان گفت: اي مرد, مرا رها كن تو حسود هستي.
مرد گفت: دل من مي‌گويد كه اين خرس به تو زيان بزرگي مي‌زند.
پهلوان مرد را دور كرد و سخن او را گوش نكرد و مرد رفت. پهلوان خوابيد مگسي بر صورت او مي‌نشست و خرس مگس را مي‌زد. باز مگس مي‌نشست چند بار خرس مگس را زد اما مگس نمي‌رفت. خرس خشمناك شد و سنگ بزرگي از كوه برداشت و همينكه مگس روي صورت پهلوان نشست, خرس آن سنگ بزرگ را بر صورتِ پهلوان زد و سر مرد را خشخاش كرد. مهر آدم نادان مانند دوستي خرس است دشمني و دوستي او يكي است.
دشمن دانا بلندت مي‌كند بر زمينت مي‌زند نادانِ دوست

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

نقاشان چيني با نقاشان رومي در حضور پادشاهي, از هنر و مهارت خود سخن مي‌گفتند و هر گروه ادعا داشتند كه در هنر نقاشي بر ديگري برتري دارند. شاه گفت: ما شما را امتحان مي‌كنيم تا ببينيم كدامشان, برتر و هنرمندتر هستيد.
چينيان گفتند: ما يك ديوار اين خانه را پرده كشيدند و دو گروه نقاش , كار خود را آغاز كردند. چيني‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زيادي براي نقاشي به كار مي‌بردند.
بعد از چند روز صداي ساز و دُهُل و شادي چيني‌ها بلند شد, آنها نقاشي خود را تمام كردند اما روميان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند و از روز اول فقط ديوار را صيقل مي‌زدنند.
چيني‌ها شاه را براي تماشاي نقاشي خود دعوت كردند. شاه نقاشي چيني‌ها را ديد و در شگفت شد. نقش‌ها از بس زيبا بود عقل را مي‌ربود. آنگاه روميان شاه را به تماشاي كار خود دعوت كردند. ديوار روميان مثلِ آينه صاف بود. ناگهان رومي‌ها پرده را كنار زدند عكس نقاشي چيني‌ها در آينة رومي‌ها افتاد و زيبايي آن چند برابر بود و چشم را خيره مي‌كرد شاه درمانده بود كه كدام نقاشي اصل است و كدام آينه است؟
صوفيان مانند روميان هستند. درس و مشق و كتاب و تكرار درس ندارند, اما دل خود را از بدي و كينه و حسادت پاك كرده اند. سينة آنها مانند آينه است. همه نقشها را قبول مي‌كند و براي همه چيز جا دارد. دل آنها مثل آينه عميق و صاف است. هر چه تصوير و عكس در آن بريزد پُر نمي‌شود. آينه تا اَبد هر نقشي را نشان مي‌دهد. خوب و بد, زشت و زيبا را نشان مي‌دهد و اهلِ آينه از رنگ و بو و اندازه و حجم رهايي يافته اند. آنان صورت و پوستة علم و هنر را كنار گذاشته‌اند و به مغز و حقيقت جهان و اشياء دست يافته‌اند.
همة رنگ‌ها در نهايت به بي‌رنگي مي‌رسد. رنگ‌ها مانند ابر است و بي‌رنگي مانند نور مهتاب. رنگ و شكلي كه در ابر مي‌بيني, نور آفتاب و مهتاب است. نور بي‌رنگ است.

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

عاشقي به در خانة يارش رفت و در زد. معشوق گفت: كيست؟ عاشق گفت: «من» هستم. معشوق گفت: برو, هنوز زمان ورود خامان و ناپُختگان عشق به اين خانه نرسيده است. تو خام هستي. بايد مدتي در آتش جدايي بسوزي تا پخته شوي, هنوز آمادگي عشق را نداري. عاشق بيچاره برگشت و يكسال در آتش دوري و جدايي سوخت, پس از يك سال دوباره به در خانة معشوق آمد و با ترس و ادب در زد. مراقب بود تا سخن بي‌ادبانه‌اي از دهانش بيرون نيايد. با كمال ادب ايستاد. معشوق گفت: كيست در مي‌زند. عاشق گفت: اي دلبر دل رُبا, تو خودت هستي. تويي, تو. معشوق در باز كرد و گفت اكنون تو و من يكي شديم به درون خانه بيا. حالا يك «من» بيشتر نيست. دو «من»در خانة عشق جا نمي‌شود. مانند سر نخ كه اگر دو شاخه باشد در سوزن نمي‌رود.
گفت اكنون چون مني اي من درآ نيست گنجايي دو من را در سرا

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

يك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بي‌ايمان به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردني‌ها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت مي‌برد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند.
از هزاران تن يكي تن صوفي‌اند باقيان در دولت او مي‌زيند
رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و مي‌خواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت».
صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور مي‌خواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو مي‌خواهم.
خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربه‌ها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!
خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه مي‌خواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و مي‌دانستي, من چه بگويم؟
صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش مي‌آمد.
مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد
آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد.

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

فقيري را به زندان بردند. او بسيار پرخُور بود و غذاي همة زندانيان را مي‌دزديد و مي‌خورد. زندانيان از او مي‌ترسيدند و رنج مي‌بردند, غذاي خود را پنهاني مي‌خوردند. روزي آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضي بگو, اين مرد خيلي ما را آزار مي‌د‌هد. غذاي 10 نفر را مي‌خورد. گلوي او مثل تنور آتش است. سير نمي‌شود. همه از او مي‌ترسند. يا او را از زندان بيرون كنيد، يا غذا زيادتر بدهيد. قاضي پس از تحقيق و بررسي فهميد كه مرد پُرخور و فقير است. به او گفت: تو آزاد هستي, برو به خانه‌ات.
زنداني گفت: اي قاضي, من كس و كاري ندارم, فقيرم, زندان براي من بهشت است. اگر از زندان بيرون بروم از گشنگي مي‌ميرم.
قاضي گفت: چه شاهد و دليلي داري؟
مرد گفت: همة مردم مي‌دانند كه من فقيرم. همه حاضران در دادگاه و زندانيان گواهي دادند كه او فقير است.
قاضي گفت: او را دور شهر بگردانيد و فقرش را به همه اعلام كنيد. هيچ كس به او نسيه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از اين هر كس از اين مرد شكايت كند. دادگاه نمي‌پذيرد...
آنگاه آن مرد فقير شكمو را بر شترِ يك مرد هيزم فروش سوار كردند, مردم هيزم فروش از صبح تا شب, فقير را كوچه به كوچه و محله به محله گرداند. در بازار و جلو حمام و مسجد فرياد مي‌زد: «اي مردم! اين مرد را خوب بشناسيد, او فقير است. به او وام ندهيد! نسيه به او نفروشيد! با او دادوستد نكنيد, او دزد و پرخور و بي‌كس و كار است. خوب او را نگاه كنيد.»
شبانگاه, هيزم فروش, زنداني را از شتر پايين آورد و گفت: مزد من و كراية شترم را بده, من از صبح براي تو كار مي‌كنم. زنداني خنديد و گفت: تو نمي‌داني از صبح تا حالا چه مي‌گويي؟ به تمام مردم شهر گفتي و خودت نفهميدي؟ سنگ و كلوخ شهر مي‌دانند كه من فقيرم و تو نمي‌داني؟ دانش تو, عاريه است.
نكته: طمع و غرض, بر گوش و هوش ما قفل مي‌زند. بسياري از دانشمندان يكسره از حقايق سخن مي‌گويند ولي خود نمي‌دانند مثل همين مرد هيزم فروش

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن مي‌گفت. چوپان مي‌گفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفش‌هايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباس‌هايت را بشويم پشه‌هايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.‌هاي و هوي من در كوه‌ها به ياد توست. چوپان فرياد مي‌زد و خدا را جستجو مي‌كرد.
موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي مي‌گويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بي‌دين شدي. بي‌ادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه مي‌گويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرف‌هاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,
چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد.
خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه داده‌ايم. به هر كسي زبان و واژه‌هايي داده‌ايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن مي‌گويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت مي‌سوزد و معنا مي‌ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمي‌خواهيم ما سوز دل و پاكي مي‌خواهيم. موسي چون اين سخن‌ها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود:
هيچ ترتيبي و آدابي مجو هر چه مي‌خواهد دل تنگت, بگو

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

محتسب(1) در نيمة شب, مستي را ديد كه كنار ديوار افتاده است. پيش رفت و گفت: تو مستي, بگو چه خورده‌اي؟ چه گناه و جُرمِ بزرگي كرده‌اي! چه خورده‌اي؟
مست گفت: از چيزي كه در اين سبو(2) بود خوردم.
محتسب: در سبو چه بود؟
مست: چيزي كه من خوردم.
محتسب: چه خورده‌اي؟
مست: چيزي كه در اين سبو بود.
اين پرسش و پاسخ مثل چرخ مي‌چرخيد و تكرار مي‌شد. محتسب گفت: «آه» كن تا دهانت را بو كنم. مست «هو» (3) كرد. محتسب ناراحت شد و گفت: من مي‌گويم «آه» كن, تو «هو» مي‌كني؟ مست خنديد و گفت: «آه» نشانة غم است. امّا من شادم, غم ندارم, ميخوارانِ حقيقت از شادي «هو هو» مي‌زنند.
محتسب خشمگين شد, يقة مست را گرفت و گفت: تو جُرم كرده‌اي, بايد تو را به زندان ببرم. مست خنديد و گفت: من اگر مي‌توانستم برخيزم, به خانة خودم مي‌رفتم, چرا به زندان بيايم. من اگر عقل و هوش داشتم مثل مردان ديگر سركار و مغازه و دكان خود مي‌رفتم.
محتسب گفت: چيزي بده تا آزادت كنم. مست با خنده گفت: من برهنه‌ام , چيزي ندارم خود را زحمت مده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) محتسب : مأمور حكومت ديني مردم را به دليل گناه دستگير مي‌كند.
2) سبو: (jar) كوزه كه شراب در آن مي‌ريختند.
3) هُو: در عربي به معني «او». صوفيان براي خدا به كار مي‌بردند, هوهو زدن يعني خدا را خواندن

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

پيرمردي, پيش پزشك رفت و گفت: حافظه‌ام ضعيف شده است.
پزشك گفت: به علتِ پيري است.
پير: چشم‌هايم هم خوب نمي‌بيند.
پزشك: اي پير كُهن, علت آن پيري است.
پير: پشتم خيلي درد مي‌كند.
پزشك: اي پيرمرد لاغر اين هم از پيري است
پير: هرچه مي‌خورم برايم خوب نيست
طبيب گفت: ضعف معده هم از پيري است.
پير گفت: وقتي نفس مي‌كشم نفسم مي گيرد
پزشك: تنگي نفس هم از پيري است وقتي فرا مي‌رسد صدها مرض مي‌آيد.
پيرمرد بيمار خشمگين شد و فرياد زد: اي احمق تو از علم طب همين جمله را آموختي؟! مگر عقل نداري و نمي‌داني كه خدا هر دردي را درماني داده است. تو خرِ احمق از بي‌عقلي در جا مانده‌اي. پزشك آرام گفت: اي پدر عمر تو از شصت بيشتر است. اين خشم و غضب تو هم از پيري است. همه اعضاي وجودت ضعيف شده صبر و حوصله‌ات ضعيف شده است. تو تحمل شنيدن دو جمله حرق حق را نداري. همة پيرها چنين هستند. به غير پيران حقيقت.
از برون پير است و در باطن صَبيّ خود چه چيز است؟ آن ولي و آن نبي

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1391ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط فروزنده  | 

مطالب قدیمی‌تر